ادعاي فيثاغورث در رجعت به وطن از خلال مبادي شاملة كليات – نویسنده : سید احمد رحیمی

راوي ابوحيان است. مردي كه همه آثار و نشانه‏ ها و نمادهاي منتهي به مركز شخصيتش را عمداً از بين برد ،چنانكه گويي به نوعي جاودانگي در گمنامي باور داشته باشد.

گر چه ابن جوزي در كتاب تلبيس ابليس توانسته است به نحوي بديع ‏الحاد او را از اعتراف ابوالعلاء معري و ابن راوندي به كفر و بيديني خودشان كشف نمايد اما ابوحيان خود هرگز به كفر خويش تصريح نكرد.

رمز و دلالت ديگري كه باز وجود ندارد كتابهايش است. كه عمري دراز در انشاء و نگارش آن صرف كرد و سپس در انعكاس رويايي مرموز همه را شست و از بين برد.

امروز از مسير باريك و نامطمئن تنگ چشميها و سرزنشهاي ديگران و كوچه پس كوچه‏هاي كتاب الامتاع و الموانسۀ او كه احتمالاً پيش از سوختن بين مردم پخش شده پي مي‏بريم كه ابوحيان در تناسخ زردگونه احوالش دگرديسي كاملي طي كرده و نگاهي دارد كه مثل رودخانه‏اي گرداگرد پديده‏ها مي‏چرخد و به خود باز مي‏گردد.

ديروز در خانه دوستم ورق پاره‏اي غم‏انگيزي ديدم كه به نظر وي تتمه‏الامتاع و الموانسۀ ابوحيان بود. جلد اول اين كتاب كه همه مي‏شناسند برداشتهاي شتاب زده و دبستاني ابوحيان از شخصيتها، حكما و متكلمين و علماي لغت معاصرش را در بر مي‏گيرد در حاليكه آنچه در برابر من قرار داشت حديث نفس ابوحيان بود كه با مطالعه آن به علو معرفت او در آخرين اطوار زندگيش، آن زمان كه براي هميشه از نوشتن دست كشيده و به شستشوي آثارش مشغول است تا حدي وقوف يافتيم. داستان زير از همان تتمه استخراج شده و گر چه عنوان آن كمي عجيب و همينقدر كهنه است. اما كدام چيز كهنه است كه بآن افتخار نشود . :

چند روز بود كه دلم به كاري نمي‏رفت. اگر كسي در نمي‏زد بيني نداشت شهر را ترك گويم و خود را از شر ديوارها و درها رها سازم و همچون گذشته به علفخواري بروم. وزير ـ ابن سعدان ـ كه گويي از فرط فكر و خيال داراي روح شده بود و خوابش نمي‏برد كس فرستاد تا به سرايش روم و هنگام خواب سرش را با اراجيف گرم كنم.

از آنجا كه في‏الواقع هنوز نتوانسته‏ام تمايزي بين اراده و ضرورت قائل شوم با وجود بيحوصلگي دعوتش را اجابت كردم و پاسي از شب گذشته به حضورش رسيدم.در انتهاي رواقها در نور شمعي پيرهنش را ديدم. نزديك رفتم. بر بالشي تكيه داشت و در انگشتري زمردش مي‏نگريست. روي همرفته وضع مسخره‏اي داشت كه ناشي از قدرتي دروغين بود. انديشيدم كه اينك من، ابوحيان، دانا مردي كه در نحو و لغت قديم و حكمت و كلام يگانه است در برابر مردي ايستاده‏ام و هم اكنون به او كرنش خواهم كرد كه با عاميانه‏ترين چيزها مفتخر است و فرق تَفعال و تٍفعال را نمي‏داند. پس خود را به آن قسمت لابالي وجود خويش واگذاشتم و در برابرش نشستم، و وزير به اشاره دست مرا با اكل و شرب دعوت كرد و خواست بداند در اين چند روز چه مي‏كردم و كه و چه ديدم. اندكي درنگ كردم. گذشته‏ام در حدس چند پهلويي منحصر شد كه هر كدام از آن پهلوها در متفرعاتي از همان جنس از نظر گم مي‏شد. پس به يمن لحظات تنگي كه اشراق را مي‏زايد دانستم كه جريان رشد و تعالي بآن صورت كه فرد را در برمي‏گيرد براي فرد ديگر تقريباً غير قابل فهم و بيان ناشدني است. جز اينكه آنرا به شخص ديگري اسناد دهيم و داستان بسراييم. آنگاه سر برداشتم و و بپاسخ وزير را گفتم كه: با فيثاغورث بودم … مدتها است كه همه جا بدنبالم مي‏آيد. رهايم نمي‏كند و مرا رها شده و نجات بخش خويش مي‏خواند. انتظار دارد امري باورنكردني و بي سابقه را بپذيرم…. اينكه او بازگشته است. تو گويي منتظر تاييد من است تا بار ديگر تولد يابد و خودش را باور كند. گو اينكه ما خود نيز وجود خويش را مرهون نگاهها و اشارات و تاييدات يكديگريم. فيثاغورث مي‏گويد: براي هيچ موجودي امكان خارج شدن از زمرة هستي وجود ندارد و او به جايي نرفته تا اينكه بازگشتش مسئله‏اي باشد، و اين فراموشي و اجحاف صرفاً در اثر تكرار اشتباهي بدوي پيش آمده كه ناشي از خود رأيي آدمهاست. اما من چنانچه به ادعاي فيثاغورث گردن نهم لاجرم باين نتيجه غريب مي‏رسم كه پس خود در اصل كجا هستم؟ آيا بازگشته‏ام يا در حال پيش روي يا عقب نشيني هستم؟ حقيقت اين است كه در ظرف اين مدت به واسطه مخالفت با او قواي دِماغيم اندكي نوسان دارد. وزير از گفتار من در شگفت شد و خنده‏اي بي معني كرد و گفت: «نكند تو هم پايت را در كفش ابن خمار كرده‏اي و اين چند روز بخارات كيمياگري او عقلت را تقطير كرده تا بهمراه پوخ و پشم چهار پايان اكسير اعظم بسازد . اين بار بهانه‏اي براي خنده پيدا كرد و بلند خنديد.

پيدا بود مي‏خواهد شبش را به آخر برساند. آيا همين بود مردي كه كفايتي مضاعف داشت ،مرد شمشير و قلم. با وجود اين وقتي آثار خنده در لابلاي ريش و سبيلش بپايان رسيد به شنيدن بقيه داستان علاقه‏مند شد و گفت: خوب ابوحيان بگو ببينم با وجود ارج و قربي كه متقدمين و متأخرين براي فيثاغورث قائلند و حتي همين چندي پيش بو علي سينا هم او را مي‏ستود چگونه توانستي آن حكيم ساكت را در شيش و چار هويتش بر جاي گذاري، پس انصاف و مروت تو كجا رفته؟!

از كوته فكري او تعجب نكردم و در صدد شدم تا ذهنش را با جادوي كلمات بياشوبم و بدرۀ خويش برگيرم. پس به شيوه‏اي مرموز كلمات را پس و پيش كردم و عبارتي بر عبارتي مقدم داشته و خلط معني كردم تا به مقصود خويش رسيدم و وزير آنها را راست پنداشت بطوريكه خود نيز از تاثير گفته‏هايم بر كنار نماندم. از اول نيز قصدي جز اين نداشتم چه او را بخوبي مي‏شناختم. باري جرعه‏اي نوشيدم و چنين آغاز كردم:

عمر وزير دراز باد. هستي در احساسي نهفته است. ثمره عمري كسب معارف و حتي بقول ابن خمار در آخرين تحليل، جاودانگي و سردي و گرمي و چيزهاي ديگر همه در احساسي خرد رسوب مي‏كند. احساسي كه در هر كس بصورتي خاص ته نشين مي‏شود و بسياري عوامل آن همواره ناشناخته مي‏ماند. من اينروزها براي توسعه آن در اين ممارست مي‏كنم تا در تاييدات متوالي روزمرگيها و حدسيات چند پهلو بيش از پيش به اسارت درآيم و اگر توفيق رفيقم شود مثل پير زن همسايه‏ام، از شست و رفت دائمي به ستوه نيايم و به خصوص به تقدير خود كه آنرا در هر لحظه معلول روابط معيني مي‏دانم، شاد باشم. با تمام ابعاد وجود برزندگي بوسه زنم و نامها و تعاريف را بدور ريزم و صميمانه بپذيريم كه گماني، بيش نيست. نه گمان كروي، از آن گونه كه بوعلي و فيثاغورث مي‏گويند بلكه خط راستي كه استمرار دارد و پاياني برآن متصور نيست و قابل پيش بيني نيست. براي همين ادعاي فيثاغورث را نپذيرفتم چون دايره و تناسخ و علاقه فيثاغورث بيك اندازه حالم را بهم مي‏زند.

اينطوري انسان مي‏داند در جستجوي چيست. براي همه چيز توضيحي و سرانجامي معلوم در برابر دارد. و اين، زندگي را تنگ و ناساز مي‏كند. در صورتيكه اعتقاد به خداي ناديدني، يعني اينكه من در واقع هيچ نمي‏دانم كه چه خواهد شد. در نتيجه زندگي نمايشي است ديدني كه از حدود معقولات معين فراتر مي‏رود و هيجان‏انگيز مي‏شود. زان پس ديگر همه چيز مهم است! و جهان در معجزات غوطه‏ور است.

من ابن مسكويه را واعظي ملاّ لغتي تصور مي‏كردم كه در كتابخانه خود به نگارش گفته‏هاي تكراري مشغول است. اما چندي پيش از بركت وجود او بود كه توانستم مدارك خود عليه فيثاغورث را تكميل كنم و اين بليه را به سرانجامي پذيرفتني نزديك نمايم.

ـ چون به اينجا رسيدم وزير روي بستر اندكي جابجا شد. دانه‏اي انگور به دهان گذاشت و چشم بدهانم دوخت.ـ مدتي بود كه نگارش و جيزة ناچيزم ـ. الامتاع و المونسه ـ بي وقفه پيش مي‏رفت و قرار نبود در آن نامي از ابن مسكويه به ميان آورم، تا اينكه از برخورد عاقلانه‏اش با بوعلي سينا كه اينروزها مايه عذاب شده با خبر شدم. نظرم به كلي تغيير كرد و ناگهان دريافتم كه در باره او هيچ نمي‏دانم. مقدمتاً فصل مربوط به او را شروع كردم و همه جا پيش آمدم تا اينكه درست كنار هسته مركزي شخصيت او از حركت بازماندم. آنگاه براي اتمام آن فصل به حيله‏اي دست زدم. يك شب كه ماه در محاق بود و پاسبانان تنها روندگان كوچه‏هاي شهر بودند با جامه‏اي مبدل از خانه بيرون آمدم. از لابلاي سايه‏ها و ديوارها خود را به گنبد خانه مسكويه رساندم و از روزن در نگريستم. از قضا آماده مي‏شد، گويي قصد جايي داشت اما به هيئتي ژوليده و ناشناس.

پايين آمدم و چشم مي‏داشتم تا بيرون آمد. پس در حاليكه سعي داشتم شبحش را كه در تيرگيها به تحليل مي‏رفت گم نكنم، به تعقيب او پرداختم. از كوچه‏هاي زيادي كه حافظه را مي‏فرسود و باز رونق مي‏داد گذشتيم تا سرانجام مسكويه در انتهاي تاريك دالاني فرور فت و لحظاتي بعد در نقطه‏اي كه نمي‏ديدم از رفتن باز ايستاد. من هم ايستادم و با چشمانم تاريكي را كاويدم. چند لحظه بكندي گذشت آنگاه مسكويه ضربه‏اي به رمز بر در كوفت. چندي برنيامد كه نيمدري چرخاني صدا كرد و در باريكه نوري كه بيرون زد توانستم او را ببينم كه وارد خانه شد. همينكه ازين بابت خاطر جمع شدم خود را به تاريكي سپردم و هر آن انتظار داشتم به مانعي ناشناخته برخورد كنم اما زودتر از انتظارم خود را مقابل نيمدري يافتم. معماي وجود مسكويه پشت اين در بسته و نزديك به من قرار داشت. فكر و خيال فيثاغورث هم خواب از من گرفته بود. مدتي بهمان حال پشت به ديوار ماندم. ستاره‏ها به نيزه پراني مشغول و شهر در سكوت بود. بالاخره چون كار را ناتمام ديدم پيش رفتم و به تقليد مسكويه بر در كوفتم. اما خبري نشد. آنگاه از درز در مسكويه را بنام فراخواندم و از نو به مرور دانش اندك او مشغول شدم، تا اينكه خود مثل كسيكه انتظار مرا مي‏كشيده در را گشود و در حاليكه كنجكاوي مرا سرزنش مي‏كرد به در ديگري رسيديم كه وقتي آنرا باز كردم بلافاصله ابهام روشني از نور و رنگ و بو ما را در بر ‏گرفت. اتاق وسيع و گرد بود و در و ديوار آن پوشيده بود از كيسه‏ها، انبانها، قرع و انبيق‏ها، اسطرلابها، انبرها و هزاران شيئي كه نامها را به تحليل مي‏برد. اجاقهاي بزرگي در چهار طرف آن روبروي هم قرار داشت و در مركز آن در ميان كتابهاي درهم ريخته مردي ايستاده بود كه گويي اجزاء محيط شلوغ و نامنظمش منتظران او هستند تا از جاي خود خارج شوند و در ماموريت معلوم خود در دور و بر اجاقها به حدسياتي كه هر يك ديگري را به ماندن تشويق مي‏كند حيات بخشند.

مسكويه خود را به من نزديك كرد و بآرامي گفت: اينك تو به يمن طالع فرخنده‏اي كه داري، در برابر ابن خمار، داناترين فرد روزگار خويشي ، از اينكه ترا برتافته مغرور مشو، چون آرامش وجودش خدشه ناپذير و استوار است. من خود هنوز با اينكه سي سال است در سفر و حضر همراه اويم و در احوال او مي‏نگرم بدرستي نمي‏دانم كه او چه هست يا چه نيست. در اين اثنا ابن خمار از زير ابروان فروهشته‏اش نگاهي گذرا بمن انداخت و من دانش خود را بسي خرد و ناچيز ديدم و چون به كنارش رسيدم آرامش و بخشودگي به من رو آورد.

ابن خمار جايي نشانم داد. نشستم و او به ادامه سخنان خود كه بواسطه ورود من قطع شده بود شروع نمود ،گفت:مي‏گفتم كه موجودات مشتقاتي هستند كه جدا افتاده‏اند و بقاي جزء جزء اين سلسله پيچ در پيچ به محو آنها توسط خودشان بستگي دارد. بايد يكديگر را از بين ببرند تا بتوانند به گماني كه تغيير شكل داده مرتباً حيات بخشند. اين كشت و كشتار و مرگامرگ و اين محو ماندني به نحو بيرحمانه‏اي منطقي است. هر دو معلول در حضور معلول سومي با هم جمع مي‏شوند و علت يك معلول مي‏گردند و بسادگي مي‏تواند سه معلول از اين نوع، علت معلولي ديگر شود كه خود بلافاصله جذب علت معلولش شده و باز در حضور علت سومي نقش محتوم خود را براي تبديل به معلولي و علتي ديگر ناگزير به عهده گيرد و اين زنجيره همينطور در توقفهاي متوالي خود روان است. مثل كودكي كه در پي نتيجه نيست و از تكرار و نفس عمل لذت مي‏برد و زندگي ما نيز جلوه‏اي غريب و پيچيده از همين تكاپوي پايان ناپذير است. و همان چيزي است كه من اينجا در كيمياگريم به آن مشغول گشته‏ام. در واقع باعث من در اينكار نه اكسيري يا فكري حيات بخش است، از آن گونه كه معمولاً معلمان ادعا مي‏كنند. بلكه همكاري دوري با كار خداوند است. خوشبختانه مسكويه توانسته از زباله تركيبات گوناگون، دو كتاب خوب در آشپزي بپردازد. اما همانطور كه مي‏بيني با وجود اختراع اصول بديع طباخي، خودمان پياز مي‏خوريم و براي تطهير عروق و اخلاق كه رابطه محكمي با جهازات هاضمه و عصبها دارد از اين مايعات مي‏آشاميم.

آنگاه ابن خمار جرعه‏اي از آن شربت بمن تعارف كرد ،در دم رقتي عظيم مرا در خود گرفت، بطوريكه مدتي بوده از نزد آنها بيرون آمده و در كوچه‏ها بهر سو مي‏گشتم و خود را از ياد برده بودم و نمي‏دانستم. اما اكنون خود نيز بدل به معلولي شده‏ام كه معلومات ديگر در حضور من به چيزهاي متعدد تبديل مي‏شوند و همچنين دريافتم كه انشعابات و متفرعات و روابط وجود هر چيز آنقدر زياد و آميخته با ساير چيزها و تو در تو است كه انسان در اين ميان براي اثبات وجود خودش هم دليلي نمي‏يابد و بازگشت كسي يا چيزي ولو از يك لحظه پيش هم محتاج بهم خوردن نظام جهاني خواهد شد تا چه رسد به اينكه كسي بگويد من از خلال قرون و اعصار باز گشته‏ام. زهي سخافت راي. آري اين گونه بود كه امروز پيش از آنكه به حضور رسم در آخرين محاوره خود با فيثاغورث آنقدر خنديدم كه آن بيچاره پس پس رفت و گمان ندارم بازگردد.

اكنون دير وقت است و اگر وزير اجازه فرمايد بروم و تدارك سفر عراق را وجهي انديشم كه ديري است از اهل و عيالم بي‏خبرم.

وزير كه همچنان در من مي‏نگريست در پيچ و تابي كه به ذهنش داده بودم دست به زير بستر برد و بدره‏اي زر در پيشم نهاد و گفت: راست گفتي ابوحيان من هم اينك در مورد خودم به شكي عميق فرورفته‏ام تا خود چه هستم. و از نو به بالش تكيه داد و مرا اجازه رفتن داد.

پس زمين خدمت بوسيدم و كيسه را برداشتم و شبانه روي در بيابان عراق نهادم كه تابستان بود و هوايي خوش و مهتابي روشن و عمري ناپايدار.

 

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۱۵۸

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *