تَأوِیلُ الأحادیث (بهترین فایل‌های ارسال شده) – نویسنده: سید احمد رحیمی

آن زمانها، اساتید مدرسۀ ما ،تحقیقات و مکتوباتشان را در کتابخانۀ مدرسه می گذاشتند ، دانشجو هم اگر مجلسی ثبت می کرد محلش معلوم بود .به این نحو ، تاریخ مدرسه در رفهای گِلی کتابخانه رسوب میکرد و انباشته میشد .تا بالاخره یک روز استاد بزرگی که برای همه چیز اسم میگذاشت این اطاق هشت ضلعی را ،کتابخانۀ العالَم نامید.

انگار روح حجره ها ،از قبه ها برآمده و با دگردیسی نهانی، در رفهای گِلی کتابخانه تجسد یافته بود : فلسفه ،جامعه شناسی و تفاسیر متون رمزی الهی،تأویل و کیهانشناسی و علم الافلاک و ادبیات ،

و جالب آنکه من این حکایت را از کتاب تمثیلات در قفسۀ علم تأویل نسخه برداری کرده بودم، برایم همیشه رازی بود که در مدرسه چه کسی این کتاب را در این طبقه جا داده است ،شخصاً نتوانستم تصمیم بگیرم که از گروهای ادبیات و فلسفه و تفسیر کدامیک برای چنین مطلبی مناسبت است البته قبول دارم که بر حسب ذات به تأویل نزدیکتر است.

حکایت کوچکی که تا امروز در پشتۀ رونوشتهای من دوام آورده است،سرنوشتش آن بوده است که از دالان گِلی همیشه سایۀ کتابخانۀ العالم، به صفحۀ این وجیزه نقل مکان کند و در آفتاب داوریها درخشان خوانندگان گام نهد .

پروردگارا ،حکیما

همۀ حمدها برای توست

بیان را تعلیم فرمودی تا خورشید نفس طلوع کند و نور علم درخشان گردد ؛

پناه میبریم به تو از رفتار بد و رویایش

از تو می خواهیم که تأویل رویا را به ما تعلیم فرمایی

و حقیقت آنرا را چنان که هست بنمایی .

 

با نفسمان آشنا شویم که منشاء رفتارها و همان غیب وجود ماست.

شاید به غیبی ره بریم که نه فقط الهامبخش تقوا و فُجُور است،بلکه رقم زن همۀ حرکات عالم است ،

حدیث آفرینش را تأویل میفرماید،و از معادنی که هرچیز نزد او دارد خوابها را پیمانه میکند.

شاید با این وجیزه از غربت خوابها کاسته شود،و بیدار که می شویم نگاهی هم به فرشتۀ خواب خود بیاندازیم

فرشته ای که با حدیث رویاها

رویدادهای وجودمان را برایمان تلطیف و تلقین میکند

و مسیرهای پرورش اوصافمان را علامت میزند

مسیرهای که در هریک هیولایی بپا خواهد خاست .

حکایتی بشنویم که زمانی که در بصره تحصیل می کردم ، در کتابخانۀ العالم،آنرا از کتابی خطی اقتباس کردم .

آن زمانها، اساتید مدرسۀ ما ،تحقیقات و مکتوباتشان را در کتابخانۀ مدرسه می گذاشتند ، دانشجو هم اگر مجلسی ثبت می کرد محلش معلوم بود .به این نحو ، تاریخ مدرسه در رفهای گِلی کتابخانه رسوب میکرد و انباشته میشد .تا بالاخره یک روز استاد بزرگی که برای همه چیز اسم میگذاشت این اطاق هشت ضلعی را ،کتابخانۀ العالَم نامید.

انگار روح حجره ها ،از قبه ها برآمده و با دگردیسی نهانی، در رفهای گِلی کتابخانه تجسد یافته بود : فلسفه ،جامعه شناسی و تفاسیر متون رمزی الهی،تأویل و کیهانشناسی و علم الافلاک و ادبیات ،

و جالب آنکه من این حکایت را از کتاب تمثیلات در قفسۀ علم تأویل نسخه برداری کرده بودم، برایم همیشه رازی بود که در مدرسه چه کسی این کتاب را در این طبقه جا داده است ،شخصاً نتوانستم تصمیم بگیرم که از گروهای ادبیات و فلسفه و تفسیر کدامیک برای چنین مطلبی مناسبت است البته قبول دارم که بر حسب ذات به تأویل نزدیکتر است.

حکایت کوچکی که تا امروز در پشتۀ رونوشتهای من دوام آورده است،سرنوشتش آن بوده است که از دالان گِلی همیشه سایۀ کتابخانۀ العالم، به صفحۀ این وجیزه نقل مکان کند و در آفتاب داوریها درخشان خوانندگان گام نهد .

من که آدم خیالپردازی نبوده ام هم گاهی که به مسیر تحولات این نسخۀ خطی نگاه می کنم مجذوب دربدریها و دگردیسیهایش می شوم که مانند هیولائی در لباس فقیری، از جایگاهی نادیدنی براه افتاد ؛و کم کم رویدادیهای پراکنده، وجود او را در عوالم نامتصور رسم نمود تا اینکه در رودخانۀ تغییرات و مرگهای متوالی پا نهاد و دل به فنا سپرد و هر زمان با جذب اجزائ دور و بر، که نه به مقصد او رها شده بودند صورتی برای خود درست کرد در بی اعتنایی من سالها ، خاموش و منتظر بود تا به اینجا رسید که امروز انگیزۀ نوشتن تأویل احادیث شد تا درجسم آن زنده بماند و ادامه دهد.

مرور تاریخچۀ او مرا به این نظر میرساند که اعتقاد به خاصیت جادویی بعضی اشیاء حقیقتاً بیجهت نمی باشد و می فهمم که چرا این عقیده آنقدر قویست که بعد از آنکه پیغمران حقیقت را گفتند باز هم مردم دست بر نمی دارند.

بگویم که من درس هر سه نفری که درین نسخۀ خطی آشنا می شوید را دیده ام .

اصل حکایت بزبان عربی ست و اسمش هم دالان است به معنای محل عبوری مانند نقب.

 

دالان

 

سال ۱۳۱۰ قمری در بصره، اساتید مدرسۀ الحدید هنوز حقوقشان همان شیر و نان طلابی بود که خودشان ،هفته ها فقط نان خالی می خوردند یا روزه می گرفتند ،

بعضی از ما اساتید هم که جلسات خصوصی دیگر اساتید را هنوز می دیدیم همیشه دست خالی به دیدن هم نمی رفتیم هر یک سهمی از گردو و خرما افزودیم و شبی دو نفری به دیدنش رفتیم .

من و ملا ابوالفضل نجفی بودیم ،تاریخ پژوهی که کتاب شأن نزول او از کتب مرجع و معتبر مدرسۀ ما بود و در آن به شرح اوضاع و رویدادها و احادیث مربوط به نزول آیات پرداخته بود .

هر چند کاری طاقت فرسا را به تحقیق رسانده بود اما من همیشه او را انسانی میدیدم که دایره اش بسته شده زیرا حرفهایش گرچه دلیلی پذیرفتنی داشت اما نتوانسته بود رویۀ زندگی خود را به شکلی که می خواست در دست بگیرد.

آن شب من و این جناب به دیدن حاج سیدابوالحسن علوی که او را سیدابولحسن ایرانی می خواندیم ، رفتیم.

مردی که فکر می کردم خودش خبر ندارد که ما یعنی اکثر اهالی مدرسه از بابت اوست که خوابها را در ستون حقایق اجتناب ناپذیر، سرشار و پایان ناپذیر ، جا داده ایم.

برایمان یقین شده بود که چنان که او وصف کرده ، بعد از مرگ، به عوالم خوابهای خود خواهیم لغزید و سپس تا زمانی که خدا بخواهد در وضعیت اجتناب ناپذیر و غیر انتخابی آن عوالم ، بسر خواهیم برد.

تنهایی بیکران ،

که همیشه مرا بفکر فرو می برد ولی چیزی دستگیرم نمی شد و فکرم فراتر نمی رفت

ما حاج سیدابوالحسن را با چنین تصوری می دیدیم،مردی سهمگین؛

اما یک روز که در ایوان حجره بودم و ایشان با زیر شلواریش برای قضای حاجت بیرون آمد ، توانستم او را مثل یک بیگانه ببینم ،برای لحظه ای مردی دیدم کاملاً معمولی و بلکه بس معمولی.

البته شاید هم اگر زیرشلواری ایشان شل و ول نبود یا اگر بدجنسی احتمالی خود از بابت حسادتی که گاهاً نسبت به او حس میکنم را کنار گذارم گمان می کنم از کلمۀ معمولی ، بیشتر منظورم عادی باشد ؛

عادی مثل یک درخت که در همسایگیی ما و در کنار کوچه و آسمان و زمین ، توجه بخصوصی را جلب نمی کرد.

ولی امشب فهمیدم که خداوند هر کس را برای چیزی آفریده

و او کسی است که این را فهمیده ،

برای همین هم امشب وقتی که در بارۀ خواب ها حرف می زد چنان غیر عادی بنظرم آمد که یک لحظه فکر کردم هیولاییست و تا حالا از او خالی ذهن بوده ایم.

هجره اش در مدرسه ، روزها مجلس تأویل بود

و شبهای بی پایان ظاهراً مثل خودمان،

تحقیق و رونوشت و یادداشت و پیشبرد درس.

آن زمان بصره هنوز با نور ستاره ها روشن بود

کوها هم هنوز نزدیک بودند

و مهتاب ،همۀ عالم را سرشار از راز ،خاموش و ساکت کرده بود

و همه چنان دلکش که پیاده روی و قدم زدن شبانه را، برایمان سنت کرده بود

از هجره خارج شدیم تا قدمی بزنیم

ملا ابوالفضل به حاج سیدابوالحسن علوی گفت مدتیست می خواستم ترا ببینم ؛خوابی دیده بودم ،…

..ببینم دالان در خواب به چه معناست .

– خوابها را این جور نمی شود تعبیر کرد،اما اگر خیال را روی کلمۀ دالان بکاراندازیم میشود گفت که

دالان ،جای عبور است ، محل رد شدن یا برگشتن و خارج شدن است اما چنان معبریست که عابر خود را محصور و مجزا کرده ، سوار و مسلط بر اوست و او را دچار بیخبری و غفلت میکند ، محدودۀ عمل دالان تنگ است ،و این حالتی خطرناک است بهر حال جای عبور است نه توقف و سکون.اینها صفات دالان است ،بی آنکه یک خواب باشد،هرچند رؤیا می تواند بعضی از این معانی را برای بیان مقصودش بکار زند.

گرچه دالان محل عبور است اما در خواب به معنای رویۀ عبور است نه محلی که از آن عبور شود ؛یعنی یک محل را در خواب نمی بینیم بلکه وضع روحی و معنوی ماست که بیان می شود یعنی رویۀ ما در یک جنبۀ بخصوص زندگی.

کارهاییکه دارای ثبات و دوامی در زندگی هستند باعث می شوند تا یک معنا برای ما ، درست شود و نفس ،آن معنا را در خواب می بیند، یا خود را ،در آن معنا می یابد ،وقتی نفس آن معنا را دید عین آن معنا می شود اینجاست که معنا وارد صورت مثالی خود می شود و خواب روی میدهد.

معناهایی که هر یک عالمی هستند به بزرگی یک زندان یا هر یک زندانی هستند به بزرگی سالها ،

وقتی نفس معنایی را ببیند یا درک کند عین آن می شود برای همین هم وقتی خوابی می بینیم برای ما تمام جهان فقط همانست که می بینیم و غیر آن چیزی وجود ندارد

یعنی نمادها ،معانی نوشته شدۀ ما هستند نه اشیائی پیش ساخته، تا بپرسی دالان به چه معناست ،

خوابها را این جور نمی شود تعبیر کرد ،رنگ و اندازۀ قبا با دکمه ای مشخص نمیشود.

– ملا ابولفضل گفت نه،فقط معنای دالان را بدانم باقی را..

– نه ی ملا انگار جواب درگیریی با خودش بود که خوابش را بگوید یا نه، بالاخره یا سید را قبول دارد یا خوابیست که نمی خواهد کسی بفهمد.بهر حال معلوم بود این موضوع چنان مورد علاقۀ سیّد است که اشاره ای می تواند سازش را کوک کند.

سیدابولحسن گفت :

نگاه کن که برای مدت مدیدی در گذشته چه کاری یا چه وضعی برای تو مثل دالان بوده ،

یعنی دارای معنا و مشخصات دالان بوده .

– ملا دل به دریا زد و گفت:

دیدم در دالانی هستم ، کوتاه و تنگ و دراز ،تماماً از سنگ و لاخ ،

باید بازمی گشتم و خارج می شدم

از دور دیدم که تیغۀ آفتاب از شکافی در ابتدای دالان ، بداخل می تابید بازگشتم تا از آنجا خارج شوم.

همانطور که جلو می رفتم متوجه شدم که دارم از سوراخ یک تکه سنگ لوله ای شکل ،نگاه می کنم .

دود کُشندۀ قصۀ گمشدگان ، کنار راه نرسیده به شکاف، دیده می شد

نترسیدم و جلو می رفتم

قدمهایم کوچک و کند بود.

متوجه شدم سوراخی که از آن نگاه می کنم در دیوارۀ یک محفظۀ سنگی است که حصار من است و من توی آن محفظه هستم و دارم با آن ، جلو می روم.

به دود کشنده برخوردم اما اعتنا نکردم .

ناگهان احساس کردم باید بیدار شوم اما نمی توانم چشمم را باز کنم

ظلمتی غلیظ مرا احاطه کرده بود

با دستها پلک چشمم را به دو طرف کشیدم و آنرا را باز کردم

چنان سیاهی مظلمی اطرافم را تاریک کرده بود که اول فکر کردم هنوز چشمانم بسته است

برخاستم و با چند بار سعی چراغ را روشن کردم

آن وقت بیدار شدم.

– سید به آرامی گفت بعضی خوابها را در حالی که می شنوم انگار ترجمه می شوند .

فکر نمی کردم به چنین مصیبتی دچار باشید ملا.

در رفتاری دوگانه گیر افتاده اید یعنی در محلی که باید خارج شوید اما بر ضخامت قشر آن می افزایید.

اصل وجود دالان سنگی،صورتی مثالیست برای رفتار و رویۀ شما یعنی رفتار شما شکل دهندۀ آن دالان است.

رویه ای که عین محصور شدن در وضعی سنگواره است ؛و همین رویه را هم به خواب دیده اید.

دالان سنگی ، دو معنای کاملاً روشن دارد :دالان یعنی حصار اولاً و سنگ که معنای سختی و دوامداری آن است دوما و این دو معنا در حقیقت مشخصات آن رویه هستند که بواسطۀ تکرار رفتار شما،زنده و موجود شده است ،

وضع این چنین است که :

عمل عبور و خروج ، کند است و این کندی که باعث ثبات و دوام این وضع است با سنگ نموده شده است

عمده شدن این وضع آنچنان که مثل حصاری روح را محاصره و از سایر امور غافل کند با دالان نموده شده است،

لذا دالانی سنگی برای روح ،مجسم شده است و روح ،خود را در آن یافته است،پس می بینیم که روح خود را در معانیی که آنرا با تکرار رفتار خود ساخته و اینک برای او تجسد یافته ، اسیر می کند.

وضعی که او را از هر طرف محاصره و جدا و محدود کرده است.

چنین تونلی گرچه ذاتا یک معبر است اما حالا دیگر منزلی گریزناپذیر شده است

و عابر عملاً زندانی و فقط ذهناً در حال عبور است.

گفتید متوجه شدم که دارم از سوراخ یک تکه سنگ لوله ای ،نگاه می کنم .و دو باره گفتید که متوجه شدم که آن سوراخ در بدنۀ یک محفظه است که تویش هستم و آنگاه گفتید ظلمت غلیظی همه جا را پوشانده بود. این مراحل ،جریان تنگ شدن نگاه یا دیدگاه شماست که در سه مرحله به تاریکی و ظلمت منتهی می شود اولاً و دوماً اینکه ،این توجهات شما نشانۀ خودنگریهای شخصیت شماست معلوم می شود که این بیداری در شما یک خصیصه نفسانی می باشد هر چند هیچ اثری در وضعی که خود را در آن می بینید ندارد یعنی در حقیقت دید شما هیچ اثر عملی ندارد یا اگر دارد به واسطۀ کندی حرکت، خودش یک مانع می شود که همان تنگ شدن دیدگاه است.

نگاه کردن از لوله ای سنگی ،آنهم داخل یک لولۀ بزرگتر یعنی تونل ، نماد یک تنگ نظری مضاعف است .

نشانۀ آن است که دیدگاه دارد تنگ ، از بابت حصار تونل، و تنگتر به اندازۀ سوراخ یک لولۀ سنگی، که سوراخ محفظه ایست که توی آن هستید و با بسته شدن آن در ظلمت غلیظی غرق می شوید.

نمایشی از جریان مدفون شدن دیدگاه و خویشتن پایی شماست.

دالان سنگی ، روحیه ای نفوذناپذیر و گریزناپذیر است، عمل شما ،دام شما شده است عملتان شما را در آن نگه می دارد. وضعی متعارض، که پیشروی نفس در آن گیر افتاده است.

سنگی که در حال عبور از سوراخش نگاه می کردید و متوجه می شوید که سوراخ محفظه ایست که توی آن هستید و با آن با قدمهای کند و کوچک جلو می روید،یعنی عبوری کند و آنچنان طولانی که باز یک زندان دیگر و لایه ای دیگر بر لایۀ دیوار دالان می افزاید.

انگار عزم شما برای عبور و خروج نوبت به نوبت است و هر بار هم فقط لایۀ حصار ، افزوده می شود .

تنگی و کوتاهی معبر اشاره به منظری وسیع و فرصتهای همه جانبه ای دارد که می توانست باشد ولی نیست.و از این لحاظ این دالان همان آسمان ، یا جاده ای با افق باز است که حالا در اثر عمل شما دالانی شده است

دود کشنده عادتیست یا چیزی در مسیر رهایی شما که باید از آن رد شد و البته آنچنانکه باید به خطرش اعتنا نمی شود که این هم باز جلوه ای از همان ناکارامدیی نگاه است زیرا در حالی به آن اعتنا نمی کنید که تماسی با آن، وضع جسمانی را بحرانی می کند

درحقیقت وضع طوریست که می ترسم بگویم.

–   ملا در حالیکه سر بالا می آورد گفت چطور!

–   چون کار ظلمت به جایی رسیده ،چنان درون و بیرون را انباشته که باز بودن چشم دیگر افاقه نمی کند و این تحولیست که در ادامۀ همان شکل نگاه کردن و نحوۀ عمل شما پیش می آید حتی رؤیت سادۀ خود بخودی و فعالیت طبیعی هم انجام نمیشود مگر به زور دست ؛این یعنی اضمحلال اراده،

نوعی کند بودن که از لحاظ عمق و وسعت به حدی رسیده که در همۀ آثار وجودی خود باید آنرا دیده باشید.

البته از لحظه ای که احساس کردید باید بیدار شوید و نمی توانستید ظاهراً دیگر جریان خواب تحت تأثیر عوامل جسمی قرار گرفته ،در ضمرۀ احلام درامده و نمی شود حرف مطمئنی زد.

باید ببینیم احوال و روزهایت چگونه می گذرد ،

این وضع ،صورتی مثالی از سابقۀ یک رفتار است و از زمانی که در خواب دیده شد ، الگو و شکل دهندۀ اعمال و اوضاع در آینده خواهدبود ، من یاد این آیه می افتم که فرموده است:

بگو کلاً عمل می کنید بر شاکله: قُل کُلٌ یَعملُ عَلی شاکِله .

همان عالم برزخ و ملکوت شماست

ببینم ملا اصلاً حرفم را قبول دارید؟

– ملا که درهم پاشیده بود انگار صدایش از میان کوتی خاکستر می آمد نجوا کرد:

اگر بگویم انگار ۹ ماه گذشته را با من بوده ای ،دور نگفته ام

– مگر خواب را کی دیدید ؟

– ۲۰ روزی می شود، اما وضع من تقریباً ۹ ماهه همین است که میگویی

– بالاخره من هم جمله ای گفتم ، گفتم پس باید قابله خبر کرد ملا

در حالیکه ما چیزی برای خندیدن پیدا کرده بودیم

سیّد خاموش بود ،؛

از او چیزهای زیادی یاد گرفته بودیم و هرجا فرصتی بود آنها را به حساب خود میگذاشتیم و به روی مبارک هم نمی آوردیم .

و اما نکته ای که بر آن شدم تا آن را ثبت کنم و داستانی بسازم این بود که گفت:

عموماً فکر می کنند که تأویل فقط به معنای برگرداندن خواب به یک حادثه یا یک معنا در زندگیی واقعی است و انتظار دارند بدانند که خوابشان در آینده منجر به چه حادثه یا معنایی خواهد شد در حالیکه که الآن گفتی ۹ ماهی هست که همین وضع را داری اما ۲۰ روز پیش خوابش را دیدی!

اگر تأویل به معنای برگرداندن و ارجاع باشد یکی از مراجع خواب، همین چند ماه سابقۀ آن است هرچند من فکر می کنم که مدتش بیش از اینها بوده است و مرجع دیگر، امتداد و تکرار آن در زندگی و آیندۀ شماست،.

انگار درین مدت که میگویید، یک حالی دائم حضور داشته و یا بالاخره زود به زود به آن مراجعه می کرده اید و تکرار هم می کنید؛

خواب ،صورت و بیان همان مراجعه ایست که پیاپی در ایام و روزهای گذشته صورت می گرفته است . در عبارت تأویل احادیث هم،کلمۀ تأویل که به معنای برگرداندن و ارجاع است اشاره به چنین مراجعه ای دارد.

یعنی معنای برگرداندن در کلمۀ تأویل ، به جنس و طرز ساخت احادیث اشاره دارد به چیزی که در گذشته شروع شده و همینک ادامه دارد.

پس می شود گفت که طی این مدت در حال نوشتن و ثبت خصایص و اوصاف همین صورتی بوده ای که در خواب دیدی .

و انگار در یک زمان تمام نوشته ها جمع خورده و به صورت این رویا نتیجه گیری شده است.

خواب از این جهت ، یک نتیجه است ،نتیجه ای که در روند تعلیم نفس پیش می آید ، ما با تکرار عمل خود ، صورتهای ماندگار و ابدی خود را به نفس خود تعلیم می دهیم.

خواب ،حاصلجمع سابقه ای از اعمال و افکار است و در آن تمام جزئیات بیان شده است.

– در میان صحبتش به یاد معنایی افتادم که همیشه می خواستم رمز آنرا بدانم :

اینکه گفته شده:

فرشته هایی مدام در حال نوشتن اعمال هستند و من چگونگی این نوشتن را نمی توانستم بفهمم اما حالا یک نسخه از چنین نوشته ای را میدیدم !

و اما حال و روز دوست ما چیز غریبی بود

در حرفهای این ملای برجسته اصلاً چنین وضعی دیده نمی شد یا اقلا ما نمی دیدیم هرچند الآن معلوم شد که غیر این نبوده است.

– ملا در حالیکه نفس عمیقی می کشید گفت: فکر می کردم وضعم از همیشه بهتر است الآن می بینم هیچوقت خوب نبوده ام؛

پنداشتم این بهترین فکر است که تا وقتی کار اصلی انجام نشده هر کار دیگری بی فایده خواهد بود !نگو با این فکر خود را محصور میکرده ام

گفت : همین حرفها همین فکر،تعبیر خواب شماست ،یکی از نمونه هاییست که هم معنا با خواب شماست.

–   : به این دامها چطور می شود پا نگذاشت

–   : گفتم دالان یا دام پیش ساخته ای نیست که آنرا ببینیم و در آن پا نگذاریم بلکه عمل ما دام ماست ، ما بجای اینکه به عمل خود نگاه کنیم به چیزی که آنرا می خواهیم نگاه می کنیم ، و زمانی می پرسیم که در دالانی سنگی ایستاده ایم ،

–   : پس تعبیر خواب مثل جوییدن آدامس بیفایده است

سید که انگار به یکی از اقوامش اهانت شده بود گفت:

–   به شما خبر میدهند که یک پرتگاه در مسیر شما است و شما می گویی من درین مسیر دارم می روم پس دانستنش بی فایده است ؛

آنچه نمی دانیم و خواب می گوید،بیفایده است یا چون به هشدار خواب عمل نمیکنیم دانستنش بیفایده است؟! هیچکدام ؛حقیقت این است که شما با این فکر خود را در ذهنیتی خطرناک محصورتر می کنید و همین دامیست که نمی بینید

–   : اما من در شرایط خود غیر از این نمی توانم باشم

–   :خدایا! هرچه می گویید ، تعبیر خواب شما را در آن می بینم اگر شما بدانید که همین حرف و همین فکر ،شما را در این وضع قرار داده و به همین سادگی چنین خسارتی ببار آمده چه خواهید گفت ؛

نمی گویم که با این حرف میخواهید فرار کنید اما این فکر همان دام و دالان است اگر می خواهید پا نگذارید ،همین جوری از معنای رفتارمان صورتی فسیلی ساخته می شود،صورتی که به تدریج سخت و ماندگار می شود.

هیولایی که در تاریکا ، روزهایمان را مثل لقمه ای به نیش میکشد

وبعد از ۹ ماه

تازه غذایش را اسم میگذارد

ملا که انگار باطری خالی کرده و تسلیم شده بود ، مثل آنکه با خودش نجوا میکرد گفت خوب حالا باید چکار کرد

–   : هیچکس نمی آید سنگها را از بیرون بشکند و کمک کند اگر بداند که شما در دالان مشغول سنگ سازی هستید، بهتر است دست نگه دارید از تکرار آنچه نباید.

قبول کنید که کارهای ما با مقیاسی دقیق ،سنجیده و آن وقت در قلبمان ثبت می شوند.

این اولین عهدیست که باید حرمتش را نگه داریم.

–   :ما هم قبول داریم ولی این باعث نمی شود که همیشه از کارهایی که دوست داریم پرهیز شود وانگهی معلوم نیست این مقیاس دقیق چیست ،هرچند الان باید به فکر نجات خود باشم.

–   :متأسف شدم ،این بار منهم دیدم آن لولۀ سنگی را که ملاابوالفضل از آن نگاه می کند و دنبال راه خروج می گردد.

چطور تا حالا در حرفهای ملا اثری از دالان ندیده بودم ولی سید تند و تند حرفها و افکارش را به آن ارجاع میداد شاید او هم نمی توانست اگر خوابش را نشنیده بود ؛

انگار حرکتمان، تحت آسمانِ یک شاکله صورت می بندد و هنگامی که حرفی می زنیم یا می شنویم ، آسمان گستردۀ شاکلۀ آن را نمی بینیم !و فقط آنرا گسترده تر می کنیم .

جدا شده بودیم.

آسمان بصره

اواخر شب ستاره ریزان است

پر از همهمه ای خاموش در خوشه های جواهر.

مثل ما که تا به هجره مان رسیدیم خاموش بودیم

 

شوال هزار و صد و هشت مدرسۀ الحدید بصره

 

شاید هیچوقت نمی توانستم شما را متوجه اهمیت موضوع مورد نظرم کنم چنانکه این رونوشت کرد. در این حکایت معانی بسیاریست که در محلش باز خواهد شد و بزودی یادداشتی هم که در مجلس درس حاج سید ابولحسن برداشته ام را در جای مناسبش ارائه میکنم

همین حکایت بود که انگیزۀ نوشتن تأویل احادیث شد با خواندنش گفتم ببینم چطور می شود که نفس خوابی می بیند چنین دقیق و سرشار از معنا .

آنهم وقتی که خوابیم و عقل سنجش گر ما یعنی پهلوان ما خوابیده است پس چیست که نمایی چنین دقیق از اوصاف و احوالمان رسم می شود.

آیا هر رویا ،عالمی از عوالم روح را نشان می دهد که نمادها مشخصات آن هستند .

آیا می توان از خوابها در تشخیص و درمان آلام روحی استفاده کرد.

ببینیم ما در گشایش این راز به کجا می رسیم:

لازم است گفته شود که در تمام کار به یکی از اقسام خواب نظرداریم یعنی فقط به خوابهای مربوط به احوال و رفتار نفس نظر داریم.

بیان احوال نفس یا مُصوَّر شدن احوال نفس در خواب ،که موضوع غالب رویاهاست ویژگیی طبیعی نفس است.

خواب علامت علم نفس به خود و تغییرات خود است .

برای بررسی چگونگیی این ویژگی یعنی بیان احوال نفس توسط رویا در خواب ، در حدی که برای توضیح خوابها نیازمندیم ، لازم است صفات نفس روشن گردد. شاید بتوانیم این نحوۀ بیان را که خوابها توسط آن حکایت می شوند را بفهمیم و ببینیم که چرا بجای آنکه با بیانی کلامی گفته شوند با مصور شدن بیان می شوند ،یعنی با همان چیزی که صور برزخی یا صور مثالی نامیده شده است .

خواهیم دید که نمیتوان گفت نفس میخواهد چیزی را پیشگویی یا بیان کند بلکه باید گفت او دارد بیان میشود ،و مصور شدن یا بیان شدن به طور طبیعی در امتداد وجودش روی میدهد و آنچه مصور میگردد خود اوست و این به نحوۀ وجود و بودن او مربوط است.

این مصور شدن به معنای معلوم شدن است یعنی موضوع علم و آگاهی قرار گرفتن.

هنگامیکه رویایی در خواب مصور میگردد آنچه مصور شده ، صورتی علمی از اوصاف نفس است همان علم او به اوصاف خودش می باشد .

برای آگاهی از وجود نفس دلیل و برهانی لازم نیست ،هرکس خودی خود را بطور حضوری درک میکند.

هر وقت ذهن خود را از همه چیز تهی کنیم از همۀ تصورات و مفاهیم ،هنگامی که دیگر چیزی نبود که بتوان آن را کنار زد و متوقف شدیم و به حالی مانند سکوت عمیق رسیدیم ،این همان ادراک حضوری خود است

شبیه سکوت سنگین ،عمیق و تهی یک بیابان است.

لحظه ای به چیزی فکر نکنید در همان لحظه که چیزی در ذهنتان نیست و متوقف شده اید یک چیز وجود دارد:

درک و آگاهی حضوری که همان علم است ، همان نفس و حقیقت وجودمان است ؛

زیرا همۀ زدودنیها را زدودیم و آنچه ماند زدودنی نبود.

احساس یا درک خود ،چیزیست که نمی توان آنرا کنار زد و حذف کرد،

احساس بودن در حقیقت یعنی علم به خود یا خوداگاهی ،

پس نفس همان علم است ؛ذات نفس عین علم و آگاهی است .

این احساس بودن یک درک واحد و بسیط است که از ترکیب مبراست، در حالیکه عبارت: درک خود یا عبارت: من میدانم که هستم یا از بودن خود آگاهم و غیره ، بیان آن احساس بودن یا آن ادراک حضوری است بیانی که مرکب از چند مفهوم است ،: مفهوم من ، مفهوم از ، مفهوم خود مفهوم آگاهی ؛ که از علم حضوری نفس نسبت به خود ، استنباط شده و سپس مطابق آن، با هم ترکیب می شوند تا آنرا بیان نمایند.

این که این ادراک حضوری بسیط و واحد و یکتایی که هیچ کثرتی ندارد چگونه به مفاهیم کثیره میرسد،

آیتی از وجود احدیتی است که خود را با صمدیت و توپری

و مرجع و روزی دهندۀ مراجعین یعنی دارندۀ هزار و یک اسم ،معرفی فرموده است.

اینجا در مورد نفس هم ، آن ادراک بسیط واحد ، بصورت مفاهیم کثیره ،که امتداد خود آن هستند

که نمادی از پری باطن آن هستند، ظاهر می شود و بیان پدید می آید،

پس دیدیم که ابتدا خود را به آن صورت حضوری و بسیط درک کردیم

و سپس محتوای آن توسط ترکیبی از مفاهیم روشن و متمایز گشت

( مفهوم من ، مفهوم درک ….)یعنی با ترکیب این مفاهیم متعدد ،دقیقاً به همان درک اولیه نایل شدیم چنانکه انگار این همان است و فقط محتوایش روشن و متمایز گشته پس آن علم بسیط اولیه به مفهوم تبدیل شد.

همینجاست که علم به بیان می رسد یعنی به محض اینکه درک خود را به مفهوم رساندیم ،و آنرا روشن و متمایز ساختیم ،به بیان رسیده ایم .

حال اگر مفاهیم در قالب کلمات اظهار شوند به گفتار و نطق می رسیم و اگر توسط صورتهای مثالی ظاهر شوند دارای رویا شده ایم .

پس نمای کار این است :

اول ادراک حضوری،دوم مفاهیم و معانیی کثیره ، و این مفاهیم و معانی که همان بیان است به شکل رویا در خواب و به شکل حدیث نفس در بیداری امتداد دارد.

همین مرحلۀ معانی و مفاهیم است که در قران احادیث نامیده شده و نفرموده حدیث، بلکه به شکل جمع نامگذاری فرمود تا اشاره ای به کثرت مفاهیم و معانی موجود در ادراکات حضوری کرده باشد که حالت ذاتیی این مرحله است و نفرمود حادثه یا رویداد بلکه فرمود حدیث یعنی رویداد بیان شده ،تا اشاره به ویژگیی دیگر این مرحله که بیان است کرده باشد. پس حقیقتاً که حکیم و بزرگ است خداوندی که نامهای نیکو می نهد.

پس بیان به معنای روشن و متمایز شدن علم بسیط، توسط مفاهیم کثیر است یعنی بیان بعد از علم و در امتداد آن موجود می شود چنانکه گفته شده

عیش و شباب و رندی مجموعۀ مراد است       چون جمع شد معانی گوی بیان تواند زد

همچنین این امتداد که در وجود علم هست از آن نفس ماست و این عقل تحلیل گر ماست که جهات موجود در یک چیز(و در اینجا نفس) را متمایز و تبیین مینماید و سپس آن وجوه متمایز را موجودات متمایز می انگاریم مانند آنکه نفس را موجود علمی و آنهم موجودی کشدار و دارای امتداد تصور کنیم در حالیکه اینها برای تقریب به ذهن و تفاهم است ، هم اگر گفته شد حقیقت نفس همان علم است باز هم توضیحی برای وصول به مقصود بوده است زیرا به محض اینکه گفته شود:

حقیقت علم چیست ،بلافاصله به ظلمتی پر از گودالهای مخوف می افتیم ،

که من برای عبور از آن به قدر کافی پرهیزکار نبوده ام…

روزهای آخر عمر شاید پاکیزه کار شده باشیم ..؛

بهتر است زودتر این مقدمات لغزنده و اثبات شده در جای دیگر و یا به طریق دیگر را پشت سر گذاریم و خود را به دشت با صفای علوم روشنی رسانیم که در هر قدمش گل و گیاهی میبینیم که هرگز ندیده ایم و آن دلیل آوردن از قران است :

دلیل ما بر صحت این که حقیقت نفس ، همان علم است فرمودۀ پروردگار عزُّوجلّ است که در بدو خلقت آدم فرمود: علَّمَ الآدَمَ الاَسماؤ کُلَها .

یعنی آموخت به آدم تمام اسماء یا حقایق وجود را ، که در سورۀ بقره آمده است و با بیان اینکه کل اسماء را به انسان آموخت

اولاً کاملیت و کلیت وجود آدم نسبت به همۀ موجودات را اعلام کرد

دوماً تلویحاً فهماند که انسان از سنخ وجود علم است زیرا این کلام زمانی بیان شد که خداوند تبارک و تعالی با فرشتگانش ،گفتگو می کرد و بحث در این بود که آدم چگونه موجودی هست و در این زمان یعنی هنگامی که موضوع خلقت انسان بود از تعلیم سخن گفت.

و با ذکر تعلیم اسماء ، سنخیت وجود علمی را برای انسان بیان فرمود زیرا تا موجودی دارای استعداد علم نباشد نمی توان گفت که چیزی به او تعلیم شد و باید اول وجودی علمی بدهد و سپس معلوماتی را به آن موجود علمی، بیاموزد .

سوماً وقتی آدم را با معلومات او یعنی آگاهی از اسماء معرفی فرمود این حقیقت را تعلیم فرمود که:

وجود فقط با موجود، وجود دارد و وجود بدون موجودی که مصداقش باشد ممکن نیست.

یعنی علم بدون معلوم وجودی ندارد پس

نفس آدمی یعنی علم ،با معلوم ، محقق می شود ،

و معلوم هم از جانب عالم اول تعلیم میگردد

پس نفس از جانب عالم اول لحظه به لحظه الهام می گردد.

عَلَّمَه دارای مفهوم تدریج و استمرار است ،یعنی تدریجاً تعلیم داد به آدم کل اسماء را .

طبایع و صفات موجودات یعنی اسم آنان که در نحوۀ مواجهه و رفتارشان مشهود است تجلی اسمی از اسماء خداوند تعالی است:

طبیعتی که در شیر ، است درندگی و غلبه و تسلط است که با شدت بسیار در او تحقق یافته و همان روح و معنای اوست .

چنانچه از این طبیعت قهار ،جنبه های منفی و محدود و اضافات جسمانیی آن مجزا و سلب گردد ،باقی می ماند قدرت و غلبه در کمال شدت که از هر نقصی مبراست و مطلق است

و اسمی از اسماء اللّه تعالی است ، پس این طبایع و قوا که در موجودات دیده می شود جلوه ای ازحقیقت و معنای همان اسمی است که پروردگار عزُّوجل برای انسان در آیۀ علَّم آدَمَ الاَسماؤ کُلَها تعلیم تدریجیی آن را تذکر فرمود:

بیان تدریجی بودن تعلیم این است که مثلاً اگر در رفتار ما خشونت و پرخاشگری تکرار شد و بر نفس غلبه پیدا کرد حقیقت این عمل که سبوعیّت و درندگی و غلبه و تسلط است با صورت شیر و اگر درجۀ آن ضعیفتر بود و ولع جنسی هم در سرشت آن خلط گردیده بود با صورت سگ و امثال آن،نمادین می شود یعنی تمام صفات ، معانی و خصایص آن رفتار ،مصور گشته خود را در نقش و صورتی خاص نشان میدهد و بیان می شود.

به این نحو نفس با تکرار یک عمل به تدریج حقیقت آن عمل یا اسم آنرا معلوم خود میگرداند و طبیعتی با همان خاصیت را در خود استوار میکند و علّمَ الاَسماؤ با همان تدریجی که صیغۀ علَّمَه از آن حکایت میکند ،محقق میگردد.

و نحوۀ این تعلیم اسماء و یا نحوۀ تشکیل یک عادت یا نحوۀ شکل گیریی یک نماد که همه جهات یک حقیقتند ،چنین است که :

در اثر تکرار یک عمل، یک حال علمی و یک معنا، در نفس ،به عنوان معلومات نفس اضافه میگردد. این معنا همان اقتضاء و شاکله یعنی شکل دهندۀ عمل است و صورت حقیقی و جهانی آن عمل است ،

به این نحو،نفس انسان باید لُب و خلاصۀ جهان و جهان تفصیل نفس انسان باشد و گرنه راهی برای توجیه قدرت سمبل سازی نفس در خواب ،نمی ماند .

و دلیلی نیست تا بتوان مثلاً خورشید را تعبیری از حیاتبخشی و نورانیت عقل ؛

و حیواناتی که در خواب دیده میشوند را سمبلی برای نیازهای حیوانی شدۀ نفس،دانست

سبزی درختان را تعبیری از حصول رشد بشمار آورد و متعاقباً باید از تعریفی جامع که شامل همۀ اقسام خواب باشد خداحافظی کرد .

و از طرف دیگر با این دیدگاه همه چیز آرام میگیرد و برای خود معنایی یافته ، خرسند میگردد.

زیرا اینجاست که آن حقیقت واحد که در همه جا تجلی کرده، دیده میشود ؛

صور نفسانی و اعیان و موجودات خارجی حقایقی یگانه دارند و از اینجاست که نفس برای بیان رویاهای خود سمبل ساز میشود و از اینجاست که بیان در رویا ،زبانی جهانی پیدا میکند.و از اینجاست که گفته میشود هرچه در عالم غیب است نمودی در عالم عین دارد و از اینجاست که آیه و سمبل یا نماد حاوی معانی و مصادیق کثیره می گردد و چنین بینشی امکان تعبیر و تفسیر را فراهم میکند..

همچنین این یگانگی حقایق نفسانی و عینی به معنای آن است که صورت شیر در رویا به هیچ شیر خارجی خاصی (در موارد عمومی )اشاره و حکایتگری ندارد بلکه تماماً مخلوق نفس است که بنا بر حقیقت اسمائی آن ساخته و پرداخته شده اما چون همین حقیقت در خارج هم به صورت شیری متعین شده گمان اقتباس از شیر خارجی میرود ،

لذا جز آنکه شیری خاص عیناً نموده شود چنانکه در خواب مربوط به پیش گویی حوادث واقعی دیده می شود،هر گز در رویا ها شیر خارجی مورد نظر نیست، بلکه معنا و طبیعت شیر واقعی مورد نظر است.

این یگانگی حقایق نفسانی و عینی در موارد بسیار به معنای آن است که ، اگر من شما را خواب میبینم ،این شمای موجود در من هستید و هیچ ربطی به شمای واقعی ندارد جز اینکه خصائل یا روحیات که شما نمایندۀ آن هستید و در شما دیده ام مورد نظر بوده است یعنی آن مواردی که در آن موارد من مانند شما هستم ، پس این است معنای شما در خواب من ،

مگر مواردی که رویا مربوط به واقعه ای برای شمای واقعی باشد که آن رویاها از دامنۀ این رساله خارج است.

مثلاً نماد زن در رویای مرد هم نشان از اقتضاء جنسی هست و هم بنا به شکلی که نمایش یافته ، مرتبۀ این اقتضاء را از حیوانیت تا عفت ، بر می تابد.

این زن نمایندۀ نیروی جنسی آن مرد است حتی اگر یک زن خاص باشد جلوه ای معنادار از نیروی جنسیی خود اوست و جز در موارد خاص هیچ ربطی به زنی معین ،در خارج ندارد.

و این صورت علمی که در اثر تکرار یک رفتار در نفس تثبیت گشته را ملکه یا عادت راسخۀ نفس می نامند ؛

وصف راسخ به معنای آن است که نفس از حالت انعطاف پذیر خود خارج شده و رفتار و صورتی معین و ماندگار یافته است:

یک عادت در حقیقت ،صفت و صورتی است که در نفس پدید آمده و یا به بیانی دیگر، نفس به شکل و هیئت آن صفت تخصیص یافته و متعین گشته است ،چنانکه دیگر رفتاری آزاد و غیر آنچه از جانب آن تعیّن ، تعیین شود را ، نمی تواند عمل نماید ،

به این نحو هر عادت یک تمامیت میشود یعنی صاحب تمام خصایص و قدرتهای من .

هر عادت یک نفس مستقل و خود رای و خودکام است .

برای همین آنچه من می نامیم در حقیقت مجموعه ای از من ها ،است،

به تعداد همۀ عادات و احساسات ،مادامی که هر یک برای خود خواهان شدت و کمال مطلق فقط برای خودش باشد و با ترازوی عقل معین و محدود نشده باشد، هر یک، من ما خواهند بود و خود را آن خواهیم شمرد . چنین خودی انبانی از قوا و اشیاء نا همگن و ناساز می باشد.

لذا انسان عادی که حد معقول رفتارها را در خود تثبیت نکرده دارای منی یگانه و واحد که در بر گیرندۀ سراسر شخصیت باشد ،نخواهد بود و اصلاً دارای حقیقت واحدی که به عنوان فرد، قابل اشاره باشد نخواهد بود، مگر ذات فطری او،

در این مرحله فطرت واحدی که بشر بر آن سرشته شده فقط همان ذات علمی و نادیدنی واحد در تمام بشر است که خود را در حال رفتارهای متفرق و متعارض درک میکند؛

او هر زمان با صفتی و عادتی جلوه می کند،

عادتی که به نفس اضافه شده رسوخ یافته و قلمروی را برای خود علامت زده است و به این نحو به کشورها و مناطقی که با پادشاهیهای متفاوت اداره می شود ،همانند می گردیم.

این صفات سرشته شده در خمیرۀ نفس، همانهایی هستند که در خوابهای ما ظاهر می شوند ،و یا در بیداری آنهارا به صورت رفتاری باز می یابیم که در مقابلشان، ما را قدرتی برای خویشتنداری و یا تغییر در نحوۀ انجام و زمان وقوعشان نمی باشد .

اینکه در خواب هم فاقد انتخاب ارادی و فقط بییندۀ صحنه ها و حوادثیم ،تعبیر و یا بیانی از همین است،

در بیدای هم، نسبت به اعمالی که از جانب این صفات انجام می شود فقط ناظریم فقط ابزاریم،در حالیکه گمان می کنیم که ما داریم آنها را انجام می دهیم ،حقیقت آن است که آنها انجام می شوند و ما فقط ناظریم و این سهمگین ترین و اسفبار ترین وضع قابل تصور است که انسان می تواند به آسانی به آن دراید و ادبا آنرا سادگی رخشان سهمناک نامیده اند .

باری ازین پس ،یعنی پس از تشکیل یک عادت ،تحقق و قوام این صورت پدید آمده ، هدف و غایت طبیعی حرکت نفس خواهد بود ،

چنین خواهد شد در حالیکه ما فقط منفعت یعنی ذهنیت خود از آن عمل را می بینیم و نه هیئت نفسانی آن عمل را که مکرراً برقرار می شود سفت و سخت و ابدی می شود.

همچنانکه حریص فقط فایده را میبیند و نه شدت گرفتن حرص را .

و اینجا نکته ایست:

آن عمل ، صفت جوهری نفس، که شدید شدن و بالیدن و فراگیر شدن است، یعنی عشق را ،ارث میبرد:

یعنی آن عمل ، دوست خواهد داشت خود را تکرار کند و قوی شود تا حدی که قدرت مطلقۀ حیات نفس شود ؛

برای همین در پیری امکان تغییر بسیار ضعیف می شود وبرای همین باید دیگران مراعات پیران را کنند زیرا خودشان یعنی عقل سنجشگرشان دیگر قادر به کوچکترین خویشتنداری در جهت رعایت جوانب موضوعی که به نظرش رسیده و سپس رعایت دیگران نیست.

اینجا در او ، با نیروی عشق رو در رو شده ایم .

برای همین نباید به هر عملی دست زد و برای همین تقوا ضروی می شود.

پس چنانکه از رفتار نفس برمی آید معلوم میشود که اگر انسان عملی را مکرراً مرتکب شد و احوالی پی در پی در نفس پدید آمد به دنبالش استعداد شدیدی در نفس پدید می آید که این استعداد شدید علتی است که در تمامی حوادث صورتی از سنخ خود را در نفس رسوخ می دهد.

به عبارت دیگر اگر مثلاً حریص روز به روز حریصتر می شود ، این در حقیقت نفس انسان است که جریانی شدید شونده و لذا خالص شونده دارد و به سوی صورت مطلق خود که خلیفگی خداست در حرکت است ،

و این برای نفس فطری و خود به خودی است و به تبع آن اوصافش هم یعنی همان صور اعمال تکراری هم، چنینند ؛ حال صورتش فرشته باشد یا دیو ، در جهت مطلق شدن آن صورت، حرکت می کند.

این صورت ایجاد شده ،در حقیقت یک موجود است که تولد یافته است :و مثل یک موجود طبیعی،تولدی ، رشدی و عمری و غذا و اقتضائی دارد ،بی اعتنا به خوشبختیی عمومیی ما و مقصد و مطلوب سایر نیروها و قوای نفس به صدور آثار خود خواهد پرداخت،

و چون این صور نفسانی از منابعی متعارض با هم ،سرچشمه میگیرند

زیرا که یا مربوط به دفع ضرر و نا خوشایندی هستند و یا جذب مطلوب و خوشایندی ، و هریک هم برای اقتضاء خود خواهان قدرت مطلق است ؛

پس این دوگانگی که بواسطۀ گستردگی و تداوم به حیات عمومی نفس عارض گشته ،در اغلب خوابها به نحو تکراری نمودار میشود .

چون نفس دارای بافت متعارض شده است موضوع خواب هر چه باشد،اکثراً این تعارض نموده خواهد شد.

مانند یک پس زمینه برای رویدادها و صحنه های رویاها خواهد بود .

یافتن این تضاد و تعارض نفسانی هم، در رویاها آسان است ،زیرا تعارض هر جا باشد مشخص و بارز است؛

این یکی از علائمی است که نشان می دهد رویا نتیجۀ علم نفس به خود است .

باری این وضع متعارض در لحظات ما و طی احوال و رفتار ما تکرار خواهد شد و خواهد شد تا نزول آن تدریجاً کامل شده و به تمامی بر واقعیت زندگیی ما ، بار شود.

روندی از تولید عوامل متعارض عینی و واقعی در محیط ما ،که مانند رشد ناپیدای گیاهان یا مانند رخنۀ بیصدای پاییز در هر سو ، هنگامی که به احاطۀ آن در آمدیم متوجه آن می شویم

اینجا نمونه ای از تأویل برای آن هیئت متعارض ،رخ داده و با توجه به آن می توانیم به معنای کلمۀ تأویل نزدیک شویم.

رویا عیناً به همین نحو یعنی مثل یک عادت ،از زمانی که دیده شد هر روز در زندگی ما روی میدهد یا به عبارت دیگر تعبیر می شود یعنی ما آن را با تکرار اعمالی که به تعبیر و مصداق آن مربوط است مکرراً معنا میکنیم و موجبات نزول پیاپی آنها را فراهم میکنیم تا وقتی که به تمامی بر زندگیی ما بار شود ،تأویل شود و آرام یابد .

و از آن پس هم حکومت از آن آثار اوست ،از آن زاد و ولد اوست که خلیفه های او هستند، اینک موجبات تباهی در درون ، پایگاهی راسخ و در بیرون، امدادگرانی همه جایی و نیرومند یافته است و جهنم محیط شده است.

پس این است توصیف خلاصۀ حدیث نفس:

نیروی که جهان در آن متراکم و متمرکز شده است

با اشتیاقی خلل ناپذیر و بیخواب و خور در کار بالیدن و فراگیر شدن صورتیست که ما در تاریکا با شتاب و بی اعتنا رسم می کنیم ؛

نمایی از سادگی هولناک .! تأویلی از سادگی رخشان سهمناک یک رفتار ساده

همان که منظور ادباست :سادگیی رخشان سهمناک.

در هر دو مورد یعنی عادات ، و خوابها ، از نمای نفوذ ناپذیرشان ، به یاد این آیه در سورۀ الرّحمان می افتیم که فرمود: شمارا قدرتی نیست که در اقطار آسمان نفوذ کنید . فرمود آسمان ، یعنی آنچه ما را در همۀ جهات احاطه کرده است . و چه بسا منظور نفسمان باشد که ما را قدرتی برای نفوذ در دیوار صورتها و صفات آن نیست ،قدرتی برای نفوذ و عبور از مرزی که برای خود ساخته ایم، نداریم.

در خوابها و در موارد بسیار وسیعی در بیداری ،مثل ناودانی هستیم که فقط مجرای چیزیست که در آن جاریست و البته مجرایی دارای ذائقه و چشندۀ تلخ و شیرین و یا ، مجرایی که عین جریان خود است . در خواب ها هم، فقط ناظر حوادثیم و اختیاری در تعیین آنچه دیده می شود نداریم.

در خواب اشیاء و صور موجود می شوند یعنی زنده به حیات نفس و واقعی ،از نوع واقعیت نفس ؛ نه اینکه فقط صورتی باشند فاقد اثر و زندگی .

تصورات ما در بیداری هم نحوۀ وجودشان همین است گرچه به علت اینکه آثار و اثر موجودات خارجی را در تصورات خود نمی یابیم آنها را فاقد آثار و اثر و اصلاً فاقد وجود، میدانیم ؛

در حالی که آنها بقدر یک شیئ خارجی که در محیط خود آثار و اثر عینی دارد در نفس آثار و اثر نفسی و روانی دارند .

چنانکه گفته شده :

گر بود اندیشه ات گل گلشنی   ور بود خاری تو هیمۀ گلخنی

هرکس که آثار و حرکات این موجود بدیهی یعنی نفس خود را، مورد دقت قرار دهد ،تصدیق خواهد کرد که او وجودیست که علم و خوداگاهی در همۀ آثارش حضور دارد و اصلاً کوچکترین حرکتی نیست که از ابتدا تا انتها، ایجاد کننده و قوامبخشش ، خودآگاهی و علم نباشد و چون این صفت در تمام احوالش بی انقطاع ،در تمام لحظات حضور دارد، ذاتی نفس است؛ ذاتی بودن یک صفت برای یک شیئ به معنای دائمی بودن آن است و پس علم صفت ذاتی نفس است و عین ذات و همساق حیات آن است و ” آنچه در روشنی وجود دارد در تاریکا ادامه دارد “.   لذا خوداگاهی نفس در خواب هم از او منقطع نگشته و نتیجه میشود که رویا ها بیان دانشی باشند که نفس به خود دارد .

گرچه برای اثبات این امر که رویا ها بیان دانش نفس نسبت به خودند، همین کافیست اما از طرف دیگر یعنی از جانب تحلیل و تعبیر رویا ها نیز به این نتیجه می رسیم که رویا همان علم نفس به خود ، است و وضع نفس را در موردی خاص نمایش میدهد .

بعلاوه رویا ها صفاتی دارند مانند ماندگاری ،تکرار و غلبه و تسلط و حظور مکرر در زندگی رویابین که این صفات را در عادات فرد هم می بینیم و لذا معلوم میشود که رویاها مثل عادات ، ولی عادات ناشناختۀ ما هستند هرچند یک خواب می تواند برایند چندین عادت باشد.

اینکه خوابها مثل خود نفس ذاتاً علم و معنا هستند از لطایف مخفی قران است

وقتی قران خواب را حدیث به معنای حادثۀ بیان شده ،نامیده به جنس رویاها اشاره کرده است زیرا آنچه بیان می شود معانیست اولاً،

و دوماً بیان شده به بیان کننده ای اشاره دارد زیرا گفته حادثۀ بیان شده،

این یعنی اینکه خوابها در روند تعلیم صورت می گیرند زیرا با هر خواب نفس در حقیقت ،به علم آن رویا نایل می گردد و این ربطی ندارد به اینکه تعبیر آن را بفهمد یا نه.

رویاهای ما صور علمیی ما در خواب هستند و این از جهت ماست اما از جهت آفرینش آنها تعلیم می گردند .

آیۀ تعلیم اسماء یعنی علَّم آدمَ الاَسماؤ کُلَها و آیۀ تعلیم بیان یعنی علمهُ البیان هم این معنا را تصدیق میکنند.

به این نحو حیات نفسانی ما مستمرا توسط خود ، درک و در قالب نمادها و صور رویایی در خواب و یا بصورت حدیث نفس در بیداری ، بیان (خلق) میشود .

و بیان به این نحو در امتداد علم ،مثل ریشه و ساقه در امتداد بذر ظاهر می شود.

خَلَقَ الاِنسان * عَلَّمَهُ البَیان ؛ خلق کرد انسان را * آموخت به او بیان را.

آیات در سیاقی بیان شده که انگار با تعلیم بیان ، انسان را خلق کرده است

بیان معجزه آسایی از آمیخته شدن تدریجی خلقت انسان با علم و ریشه داشتن بیان در علم.

به ترکیب عَلَّمَهُ البَیان که تفسیر خلقت انسان است توجه شود که چگونه امتداد خلقت نفس به علم و بیان منتهی شده و چگونه جنس بودن علم برای بیان ، در همان ظاهر جمله هم نمودار است به نحوی که بیسوادی از قبیل ما هم میبیند

و از این لحاظ شباهت عجیبی به اشیائ مادی دارد ، زیرا که آنجا هم معلول پس از علت و از دل آن نمودار می شود و اشیاء هم معنا و جوهرشان در صورت و ظهورشان هویداست.

بیایید بنشینیم به تماشای رویای یوسف چنانکه در منشور بلورین یعقوب بازتابیده است:

آیه رویا این است :

 

و إذ قالَ یوسفُ لأبیِهِ یأبتِ إنّی رأیتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوکَبَاً وَالَشّمسَ والقَمَرَ رَأیتُهُم لِی ساجدین *… * وَ کَذَلِکَ یجتَبیک رَبُکَ مِن تَأوِیلِ الأحادیث و یُتِمُّ نِعمَتَهُ عَلَیکَ …….إنََّ رَبَکَ علیمًٌ حکیم *

و هنگامی که یوسف به پدرش گفت : پدرم میبینم یازده ستاره و خورشید و ماه را، میبینم که مرا سجده میکنند*…*و به این نحو برمی گزیند پروردگارت ترا از تأویل احادیث و تمام میکند نعمتش را بر تو* …..*همانا پروردگارت علیم و حکیم است*

 

چرا رویا حدیث نامیده شده است .

میتوان گفت حدیث یعنی خواب و سراغ کار خود رفت اما گویندۀ آن خداوندی است که کارش همیشه بزرگ بوده است.

پس ببینیم چه مقدار معنا در آن نهفته است و آیا ما را در شناخت رویا کمک می کند پس بار دیگر این کلمه را فرا می خوانیم و تمام معانیی که در این فراخوان بپا می خیزند را به صف می کنیم:

–   شاید به این دلیل رویا حدیث نامیده شده که حدیث بیان و روایتی است که از پیامبر و امامان به ما میرسد و خواسته است بگوید رویای شما هم مثل گفتار امام یا پیامبر درون خودتان است .

امام یا پیامبر هم گاهی از حوادث آینده خبر می داده و بخصوص که همیشه به رابطۀ نفس و اعمال و تأثیر و تأثر نفس و عمل ،توجه داشته اند و رویا هم غالبا در همین زمینه است ؛

وقتی به تعبیر یک رویا دست یافتیم می بینیم که ترکیب نمادها و صحنه ها حقیقتاً مانند ترکیب بلیغ و دقیق کلمات در آیات و یا احادیث امامان است و دارای همان قصار و فاقد اضافات می باشد.

–   یا شاید از ین بابت که حدیث بیان حادثه ایست آگاهی و خبر از واقعه ایست ؛بخصوص برای آن حادثه نامی مناسب است که همۀ اقسام رویا از وجهی یک حادثه اند :

مفهوم حادثه به حرکت مجموعه ای از عوامل ، و برخورد ناگهانیی آنها به نحوی که آثاری چند وجهی و دوامدار داشته باشد ،اشاره دارد. با کلمۀ حادثه ، رویدادی به نظر می آید که غیر ارادی و توئم با بی خبری و اجبار ، باشد ، روندی که ناگهان از تاریکا خارج و روشن(بیان)شود ؛آری خواسته است به غفلت ما اشاره کند زیرا حادثه همیشه رویدادی ناگهانی است ، از وقوع آن غافلیم؛

رویاها رویدادهایی نفسانیی هستند که از آنها خبری نداریم. این بیخبری وجه اشتراک هر چهار رویای سورۀ یوسف و همۀ خواب ها است .

– همچنین در کلمۀ حدیث اشاره ای به دوام و ماندگاری حس میشود و آن ازین بابت است که :

اولاً اثر هرحادثه ،ماندگار است و اصلاً اهمیت حادثه نسبت به جریان معمولی مربوط به نتایج ماندگار آن حادثه است ،

دوماً جهت نفسانیی حدیث یعنی عوامل و اوصاف نفسانی دارای دوام میباشند،همۀ رویاهای که تا بحال شناخته شده اند ، احوال ماندگار نفس بوده اند. میبینیم که رویاهای سورۀ یوسف هم، حکایت از وضعی ماندگار در زندگی آنهاست. پس این خصلت را از اینجا برداشت و برای همۀ رویاها تثبیت می کنیم:

چنین است و ادامه خواهد داشت، برچسپ تمام رویاهاست .

فقط با چنین نامیست که میتوان به مابه ازاء داشتن رویا در بیداری اشاره کرد ،زیرا که آشکار یا ناپیدا ،تمام رویاها حادثه هستند .

حتی رویا هایی که رویداد خارجی آنها نه به شکل حادثه بلکه به شکل رفتار و احوال نفسانیست هم کاملاً به نحو یک حادثه روی میدهند ؛

یعنی آن وضع نفسانی حکایت شده ، همراه با بی خبری و اجبار بروز می کند و خارج از اختیار سر میزند عیناً گویی ما فقط ناظر این وضع یا رفتاریم ،و این عمل انگار حادثه ایست ناگهانی و بی خبر ،که ما را بر سر خود انداخته و میبرد .

پس احادیث یعنی اوضاع و عوالم ماندگار ما ، عوالم و مواقعی مقدر و معین که سیر ما در این عوالم و یا گردش این عوالم بر گرد ما ادامه دارد و تکرار میشود همچون گردش سیاره ها و قمرها بر گرد ستاره ای،و به این نحو هر یک جهان خود را مرور میکنیم،یا در جهان خود مرور میشویم.

شاید علت ذکر این کلمه در شکل جمع یعنی احادیث و نه حدیث، همین باشد که عوالم ما تودرتو و کثیر است.

– یا شاید هم خواسته اشاره ای به حدیث نفس در بیداری باشد تا تعلیم دهد که :

رویا در خواب ،و گفتگو و حدیث نفس دربیداری،هر دو یک چیزند،زیرا هر دو متضمن مفهوم بیان هستند.

خصوصاً که رویا امتداد همان حدیث و گفتگوی درونی ما ،در بیداریست همان حدیث نفس است که با شروع خواب ،

هنگامیکه آرام آرام در دالان مه آلود تعلقات و تصورات خود فرو می رویم

با اهتزاز خفیف تارهای صوتی و ترنم ضعیف نامها و کلمات ، آفرینش احوال نفس مصور میگردد.

تا به این نحو نمونه ای از امر کُن فَیَکون (باش پس می باشد) را گواهی کند،

چرا به جای تأویل احادیث نگوید بیان حوادث. یعنی بجای بیان حوادث که هر انسانی قادر است فرموده برگرداندن حوادث بیان شده.

با شرح کلمۀ ماقبل یعنی کلمۀ تأویل شاید مطلب روشنتر شود :

تأویل چنانکه علمای لغت گفته اند از مادۀ اول به معنای رجوع است که وقتی به باب تفعیل میرود معنای برگرداندن را می دهد ؛ و منظور برگرداندن شئ و یا معلول به علت غایی آن است که یکی از ارکان علت پیدایش آن است ،

بنا بر این اگر من خارج از خانه باشم بازگرداندن من به خانه مصداق تأویل نیست

،خانه علت بازگشت من نیست بلکه محل بازگشت من است .

برگرداندن در اینجا ، به معنای اول فکر آخر آمد در عمل ؛ می باشد:

طرح یک میز، اول در فکر مهندس است و بعد از عملیات ساخت در آخر عمل ، میز واقعی حاصل می شود پس میز موجود در خارج تأویل صورت ذهنی آن است یا برعکس یعنی تأویل میز عینی ، صورت ذهنی آن میز است.

بازگشت دو سویۀ شئ به منشاء و یا از منشاء به علت غایی وجودش، تأویل آن شئ است و لذا تأویل بذر ،مراجعۀ بذر به میوه است و یا تأویل میوه ،بذر آن است .

پس طی اعمال و حرکاتی که جاری شده

موضوع واحدی تحولات و تبدیلاتی را پشت سر گذاشته

و صورتی مقدر، تدریجاً به شکلی عینی محقق میگردد.

پس قدر و انداره و شدن از لوازم آن چیزی است که صاحب تأویل است.با چنین دیدی مخلوقات هم آیاتی داری تأویل هستند

موجودی که خلق میشود مشمول گسترۀ معنای تأویل است یا شیئی که ساخته می شود یا رویدادی که حکمتی ،علتش بوده است .

گاه رویدادی خارجی را تأویل یک معنا می خوانیم چنانکه یوسف به پدرش گفت این سجدۀ برادران تأویل آن خواب من است و گاهی معنایی را تأویل یک رویداد می دانیم چنانکه موسی به خضر گفت چرا این جوان را کشتی مرا از تأویل آن خبر کن.

همچنین معنای گرفتن خون در حجامت یعنی سلامتی ، تأویل آن است نه خون ریزی اینجا در ظاهر این کارها نمی توان علامتی از تأویلشان پیدا کرد برای همین هم

موسی کشتن آن جوان توسط خضر را تحمل نکرد و پرسید چرا خون جوانی را ریختی مرا از تأویل آن خبر کن ؛ موسی در ظاهر واقعه علامتی که بتواند مقصود از انجام آن کار را بفهمد ندیده بود : خضر به موسی می گوید :

سأنبئک بتأویل ما لم تستطع علیه صبراً.

بزودی تأویل آنچه نتوانستی برایش صبر کنی را میگوییم .

و پاسخش رهای والدین پرهیزکار از مصیبت فرزند نابکار و اعطای فرزندی بهتر بود.

آنچه اینجا تاویل نامیده شده است و در پاسخ چرایی می آید فراتر از ظاهر و چیزیست که در نظر اول دیده می شود ، و معنایی نزدیک به علت غایی دارد.

گرچه علت غایی نشانه هایی در ظاهر معلول دارد که می توان از روی آن علائم، منظور از وجود آن معلول را فهمید چنانکه شکل صندلی و مناسب بودنش برای نشستن گویای معنای صورت صندلی است اما همیشه چنین روشن نیست .

در سورۀ یوسف آیه ایست که به مصداق کلمۀ تأویل اشاره می کند:

و رَفَعَ اَبویه علی عُروشها و خروا له سجدو و قال یا ابت هذا تأویل رویای قد جعل ربی حقاً

والدین را بر تخت نشاند و چون خانواده سجده کردند گفت ای پدر این تأویل رویای من است پروردگارم آنرا متحقق کرد.

بعضی گفته اند که چون یوسف با اشاره به واقعۀ سجدۀ خانواده اش به پدرش گفت این تأویل خواب من است پس تأویل در حوادثی استعمال شده که سر انجام رویا به آن حوادث منجر میشود پس رویا صورت و مثالی از آن حوادث است و نسبتی که میان آن دو است مثل نسبت صورت و معناست و یا مثل حقیقت مجسم شده و مثال آن است .

درست اما باید در نظر داشت که حقیقت مجسم شده غالباً حاوی یا گویای تمام معنای موجود در رویا نمی باشد چنانکه رویای یوسف هم از آنچه در سجدۀ خانوادۀ او مجسم شد معنا و حقیقت بسیار بزرگتری داشت و آن معنا،اتمام نعمت پروردگار یعنی حکومت بر خود و بر مردم و حکمت و علم تأویلی بود که جزء اصلی رویایش بود ولی در سجدۀ خانواده اش نمودی نداشت پس می بینیم که مطلب به این سادگی نیست و این تعریف گرچه صحیح اما بسیار ساده است.

از معانی ضمنی عبارت تأویل حدیث برگرداندن جمعی نمادهای حدیث به آبشخور آن است میخواهد با این عبارت راه تعبیر را بفهماند تا در مقابل روش تفسیر نمادین یا سمبولیکی خوابها باشد چنانکه ما و غربیان تعبیر می کنیم ،رویه ای که در آن خواب از طریق تجزیۀ آن به نمادها و سمبولها شناسایی می شود.

آنقدر که سیاق خواب یعنی هیئت جمعی و کلیت رویا ما را به تإویل خواب میرساند نمادها نمی رسانند.

هرچند سیاق بدون لحاظ نمادها نیست اما فرق می کند که بالاخره خواب بنا به استنباطی از جمع نمادها تعبیر شود یا با ساختن ترکیبی از نمادها آنرا تعبیر کنیم که در این رویه آنقدر می لغزیم و بیراهه میرویم که بازمیمانیم.

علتش آن است که خواب یک امر واحد و در آن واحد و یا حال و عالم واحدیست که متجلی میشود و لذا معنای نمادها را باید در سایۀ سیاق رویا جستجو کرد .

بعد از بررسی دو کلمۀ تأویل و احادیث ،ببینیم ادامۀ تعبیر یعقوب چگونه بوده است:

در قران تأویل این رویا با دو مصداق بیان شده ، یکی وضع نفسانی یوسف و یکی هم رویداد سجدۀ برادران :

یکبار پدرش برای جهت نفسانیی رویا، میگوید : و به این نحو برمی گزیند پروردگارت ترا با تأویل احادیث و تمام میکند نعمتش را بر تو …..همانا پروردگارت دانا و حکیم است.که گویای مقام برتر جهات نفسانی یوسف است

و بار دیگر وقتی برادران او را سجده میکنند ،یوسف این واقعه را مورد اشاره قرار داده به پدر میگوید : این است تأویل خوابم.

اینجا چند نکته است: اول این که هم یک وضع نفسانی می تواند مصداق معنای تأویل باشد و هم یک رویداد خارجی.

دوماً این که اوضاع حکایت شده در رویا حتی سی چهل سال بعد ممکن است نمود خارجی پیدا کنند .

البته این به معنای آن نیست که رویا واقعه ای است که ممکن است تا زمان حدوث در خارج به صورت غیر فعال ،در انتظار بماند بلکه به معنای آن است که تعبیر بعد از دیدن شروع شده و نمود خارجی بعضی از نشانه های آن ، و نه وجود نفسانیی آن نشانه ، ممکن است تا پایان عمر جلوۀ خارجی پیدا نکند .

دلیلش آن است که اگر رویداد سجدۀ خانوادۀ او به وقوع نمی پیوست باز یوسف بواسطۀ برگزیدگی و علم و حکمت خود در مقامی بود که شایستۀ سجده است،گو اینکه سجده کننده ای نباشد و سجده نشود.

پس نکته ای که در آن نهفته است را برای فهم خوابها برمی داریم و آن تداوم حضور یک خواب در زندگیی واقعی صاحب خواب است و این نکتۀ فوق العاده ایست که در آینده تفصیلش بیان خواهد شد.

و اما اینکه یعقوب به چه دلیل و بنا به چه علامتی در رویای یوسف به این تعبیر نایل شد که تأویل رویا به یوسف اعطا میشود ؟!.

از کجای این خواب : پدرم میبینم یازده ستاره و خورشید و ماه را، میبینم که مرا سجده میکنند ، توانست چنین تعبیری برداشت کند ،ظاهراً در رویا هیچ نشانه ای برای این معنا موجود نیست .ببینیم تعبیر یعقوب را ،

تعبیر یعقوب دو قسمت دارد قسمت اول:

 

قالَ یا بُنَیّ لا نقَقُصّ رؤیاکَ علی إخوَتِکَ و یَکیدُ لَکَ کَیدً إنَّ الشیطانَ للإنسانِ عدوٌ مبین

 

گفت ای فرزندم نگو رویایت را به برادرانت که مکری برای تو می اندیشند و شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.

در این قسمت از تعبیر یعقوب برای پرهیز از خطر برانگیخته شدن حسادت برادران ، یوسف را از گفتن رویا به آنها منع میکند و این نتیجه ای بوده است که یعقوب از اشارۀ سجدۀ یازده ستاره ، به کوچک شدن یازده برادرش در مقابل او ،گرفته است ؛ و این در واقع نتیجۀ تعبیر است و نه خود تعبیر.

و قسمت دوم تعبیر چنانکه ذکر شد این است :

وَ کَذَلِکَ یجتَبیک رَبُکَ مِن تَأوِیلِ الأحادیث و یُتِمُّ نِعمَتَهُ عَلَیکَ …….إنََّ رَبَکَ علیمًٌ حکیم *

و به این نحو برمی گزیند پروردگارت ترا با تأویل احادیث و تمام میکند نعمتش را بر تو …..همانا پروردگارت علیم و حکیم است.

این قسمت از تعبیر حاکی از برگزیده شدن و اعطاء علم تأویل و اتمام نعمت است ؛

یعنی در قسمت دوم رویا که میگوید :می بینم مرا سجده میکنند ؛ سه معنا برداشت شده : برگزیدگی ، اعطاء علم تأویل و اتمام نعمت .

و اما برگزیدگی را ناشی از تأویل دانسته است زیرا گفته: از تأویل احادیث برمی گزیند ترا یعنی برگزیده شدنش را پیامد علم تأویل او و اتمام نعمت را پیامد آن دو دانسته است .

اتمام نعمت که به معنای حاکمیت نفس بر خودش و بر امور مردم ، توئمان ،است،تفسیر تأویل و برگزیدگی است.

پس یعقوب تعبیر رویای یوسف را فقط برگزیدگی بواسطۀ علم تأویل دانسته است هرچند اتمام نعمت هم که پیامد است مشمول تعبیر و تأویل قرار می گیرد.

این تعبیر که مثلث کمال را در خود جای داده است شاهکاری شگفت آور از نمایش نحوۀ نگاه یعقوب پادشاه است زیرا ابتدا جانب پروردگار را لحاظ کرده و گفته است ترا برمیگزیند و سپس جانب نفسانی خود یوسف را بیان کرده و گفته است تأویل را به تو اعطا می کند و در آخر هم نما و نمود اجتماعی آنرا با اتمام نعمت که رفتارهای حکیمانه و حکومت است را آورده است؛ و نگاه یک انسان ازین پهناورتر نمی شود.

اما بنا به چه نشانه ای گفت علم تاویل به تو اعطاء می شود و به چه دلیلی برگزیده شدن را از آن استنباط کرده است:

یکبار دیگر خواب را مرور می کنیم:

پدرم میبینم یازده ستاره و خورشید و ماه را میبینم که مرا سجده میکنند .

اگر به بیان رویا توجه شود معلوم میشود که کلمۀ میبینم دوبار گفته شده است:

بکار بردن دوبارۀ کلمۀ میبینم به معنای تکرار دیدن نیست بلکه دیدن برای دو مورد بکار برده شده، و در هر مورد هم به لحاظ مصداق و مورد دیدنی ، باید معنایی ، مطابق و مناسب خودش برداشت کرد: دیدن اولی برای یازده ستاره و خورشید و ماه که اجسام دیدنی هستند و یک دیدن ظاهریست بکار رفته و دیدن دومی برای سجدۀ آنان است که یک دریافت و رویت معنویست و به معنای دریافتن معنا و مقصود ستارها است؛ زیرا دیدن سجده از اجسام در حقیقت فهم سجدۀ آنان یعنی فهم حالت و مقصودشان است ؛ ممکن نیست که جسمی سجدۀ ظاهری و جسمانی داشته باشد ،تصور کنید که ستاره ای بخواهد به سجده برود ! ؟.پس در دیدن اول رویدادی را میبیند و در دیدن دوم، معنای آن را می فهمد یا به عبارت دیگر معنای آنچه دیده است یعنی معنای خواب خود را می فهمد ، در مرحلۀ اول ستاره ها را می بیند و در مرحلۀ دوم ،حالت آنان را تعبیر میکند پس خودش در خواب خود ، تعبیر کردن را اظهار کرده و یعقوب هم آنرا گرفته و بیان کرده است .

و اما برگزیده شدن را چگونه نتیجه گرفته است :در آیه های بسیاری آمده است که خورشید و ماه و گیاه و تمام موجودات مدام پروردگار جهان را سجده و تسبیح می کنند و لذا وقوع سجدۀ ستاره ها که خاص خداوند است برای یوسف نشانۀ برگزیده شدن او به عنوان نماینده و خلیفۀ خداوند تعبیر شده است.

اما سجدۀ ستارها نشانۀ برگزیدگیی یوسف است نه علت برگزیدگیی او ،

علت ،همان فهمی است که در مرتبۀ اعلای کمال و اخلاص دارا می شود یعنی سجدۀ ستاره ها وقتی روی می دهد که یوسف به فهمی می رسد که نشانۀ کمال اوست پس برگزیدگی ناشی از علم تأویل است نه از سجدۀ ستارها.

فهم سجده را معادل فهم رویا یا علم تأویل ،گرفته

و سپس همین فهم را نشانۀ علو مرتبتی، در خور سجده و برگزیده شدن دانسته است ؛

ستاره ها می توانستند معنای دیگری را به او القا کنند اما با سجدۀ خود برگزیده شدن او را فهمانده اند.

اینکه در قسمت اول رویا می گوید می بینم یازده ستاره و خورشید و ماه را ،از یک لحاظ اشاره ای به دید وسیع و آسمانی او می تواند داشته باشد و اینکه در این خواب دید و فهم یوسف مورد تأکید و تکیه بوده است

اینجاست که عمق بیشتری از معنای تأویل آشکار میشود:

زیرا یوسف با دیدن ستاره ها، معنا و مقصود را استنباط کرد، یعنی تأویل، بیشتر ،استنباط معنای نمادهاست و چنین نیست که فهمشان مبنی بر دلایل و علائم تجربی و حسی باشد. زیرا در رویداد یازده ستاره و خورشید و ماه آنچه مربوط به سجده است نه علامت و نشان بلکه فهم و استنباط یوسف است .همچنان که در رویدادهایی که موسی در رفتار خضر می دید هم نشانه ای از معنای آن حوادث وجود نداشت.

هر چند در دیدن ستاره ها علامتی از سجده نبود و فقط فهم و استنباط برتر یوسف قادر به کشف آن بود اما در تعبیر یعقوب آنچه کلید او بوده است چنانکه دیدیم دقت او در اجزاء و استفاده از علائم و نمادهای رویا بوده است که نشانۀ سطح پایینتری از علم تأویل است؛

اما بهرۀ ما از تحلیل این خواب علاوه بر آنکه گفته شد که تأویل نیازمند استنباط است چند برداشت دیگر هم هست:

–   توجه به تمام جزئیات یک خواب.

همچون حادثه که به عاملیت تمام اجزاء خود مشروط است و ندیدن یا جا انداختن هر یک به معنای ناقص شدن علل تامۀ آن رویداد است،به عبارت دیگر ذکر تمام جزئیات رویا برای تعبیر آن ضروری است و حتی آنچه دیده نمی شود و در حال دیدن صحنه ای فقط حس می شود هم باید گفته شود و توسط معبر مورد ملاحظه قرار گیرد.

– نکتۀ دیگری که در تعبیر بسیار کارامد است این است که این واقعۀ دو مرحله ای که در رویای یوسف بیان شد این نتیجه را میدهد که مرحلۀ دوم امتداد مرحلۀ اول است.و این قاعده ای مهم در تأویل رویاهاست؛ که بواسطۀ غرابت و دور از فهم بودن صحنه های رویا ،قادر به درک رابطۀ صحنه های رویا باهم نمی شویم ،ولی بنا بر این قاعده میدانیم که هر صحنه مولود و معلول صحنۀ قبل خود است صحنۀ بعدی ، تفصیل همان صحنۀ قبلی است،وجود معنایی مخفی در دل صحنۀ قبلی بوده است که صحنۀ جدید را،و صحنۀ جدید صحنۀ بعدی را نمایان میکند ،امتداد رویا، بیشتر شیبه رویش گیاه است ،ساقه از بذر و شاخه از ساقه و برگ از شاخه و…. ؛ .پس چنانکه هر زبانی برای خود قاعده ای در بکار گیریی اسم وفاعل و فعل دارد رویا هم دارای این روند طبیعی است و میبینیم که رویا توسط جریانی از اشیاء و اعمال ،حقیقت خود را در می نوردد.و دارای ابتدا ، میانه و انتهایی با پیوستگیی منطقی و ضروری میباشد.

–   موضوع مهمی که به عنوان قاعدۀ در تعبیر رویا باید در نظر داشت این است که باید قطعاً و ضرورتاً منتظر پیامد و اثر ،در زندگیی رویابین بود.زیرا در آیه گفته شده است : و کَذالکَ یعنی به این نحو یا بنا بر این رویا ،چنین و چنان میشود و معلوم نکردن زمانی برای وقوع ،دلیل بر نداشتن موعدی زمانی است و به معنای چنین بودن است و نه چنین شدن در موعدی زمانی .یعنی الآن چنین است و چنین خواهد بود.و لذا رویا از زمانی که دیده شد چنان است و چنان خواهد بود تا رویایی دیگر ،تبدیل آنرا اعلام نماید.

–   نکتۀ بسیار مهمی که درتحلیل رویای یوسف بود آن است که گفتیم رویا نتیجۀ علم نفس به وضع خودش می باشد اما طبق آنچه این رویا دلالت می کند معلوم میشود که این علمی معمولی نیست :کدام انسان هفت یا نه ساله ای است که دارای چنین قدرت علمی باشد که بتواند پی به معانیی ذکر شدۀ فوق ببرد ؛نمی توانیم بگوییم که چنین علمی منحصر به پیغمبران است زیرا هر کودکی در این سن و تا اواخر عمر رویاهایی می بیند که عین علم است به آنچه سالها بعد روی خواهد نمود و تمام زندگی را تحت الشعاع قرار خواهد داد. رویاهای روایت شده از بزرگسالان در این سوره و تمام رویاهایی که تا بحال برای من تعریف شده، مربوط به احوال و اوضاعی هست که علمی نسبت به آن نداشته اند و با تفکر هم نمی توانسته اند به آن نایل شوند،بخصوص که نشانه و سائقه ای برای یافتن موضوع آن رویا نداشته تا با فرض پیدا کردن موضوع بتوانند در باره اش به تفکر و نتیجه گیری به پردازند.

از وجود این خصایص در رویا نتیجه گرفته میشود که رویا الهام از تبارک و تعالی است، این خصایص عبارتند از :

دوام و ماندگاری

حتمی الوقوع بودن

و بی خبری از وقایع و معلوماتی که در رویا ارائه میشود ،

مطابقت با نیازی که نفس آنرا با رفتار خود از پروردگارش مسئلت کرده ،

همه علائم منشاء الهی آن هستند و در باب الهام شدنشان ،فرموده است فجور و تقوا را به انسان الهام میکینم؛ و بنظر می رسد که رویا یکی از بابهای این الهام است.

از وفور معنایی که در کلمۀ احادیث و کلمۀ تأویل و همچنین عمقی که در معنای خواب یوسف وجود داشت و بیسوادی از قبیل بنده برداشت کرد نکته ای برداشت میشود که آیات و رویاها شباهتهایی دارند یعنی یکی از این شباهتها ،وسعت تفسیر آیات و گسترۀ وسیع تأویل رویا است :

دیدیم که رویای یوسف چه دامنۀ وسیعی از علم و حکمت و حکومت را در خود داشت ،همانطور که تفسیر کلمۀ حدیث چه معانیی گسترده ای در باب رویا شناسی داشت

و این دلیل بر نزدیکی این دو به هم است.

شباهت دیگر آن است که برای فهم هر دو نیازمند تأویل هستیم و شباهتهای مهمتر که بزودی ذکر خواهد شد.

ممکن است گفته شود که چرا در رویای یوسف اشاره ای به مصائب زندگی او نشده ؟

اولاً باید گفت که رویاها نمایندۀ امور ماندگار هستند ،و دیده نشده که رویدادی گذرا ،در خواب نموده شود ؛نمایان شدن احوال پایدار نفس از خصایص عمومی رویاهاست مثل قدرت بر تأویل رویا و پیش آمدهای ماندگار زندگی مثل مرگ یا برگشت به کار یک معزول از کار ، و در تأویل هم می توان این خصیصه را مورد استفاده قرار داد :

یعنی در هنگام تأویل باید فکر کرد که معنا هر چه هست، حکایت از وضعی ماندگار است.

دوماً صرف وجود برادران شریر در رویا و نه سجدۀ آنان ،اشاره به مصیبتی می کند که لازمۀ وجود آنان است زیرا ممکن نیست که چیزی وجود داشته باشد و آثار و لوازم وجودی آن نباشند. به بلا ومصیبت است ،

وجود یک عده شیطان صفت و شروع رویا با دیدن آنان،چنانکه گفت دیدم یازده ستاره ….همان اشارۀ رویا به شروع مصائب است که امری گذراست اما نتیجه و آنچه می ماند ،مهم است.

البته نمادها همیشه دارای چند وجه از معنا می باشند همین سجدۀ یازده برادرش علاوه بر نمایش حکمت و حکومت یوسف، علتی می شوند برای امنیت خاطر او در بن چاه ،تا وقتی در آن قرار گرفت آرامش یافته بداند که اینجا ، پایان کار نیست ، و دیداری دوباره روی خواهد.

غیر از رویا سایر حوادث زندگی یوسف هم مانند رویاها دارای معنا و تأویلی هستند و توالی این حوادث هم به مراحلی شبیه است که در مسیر عارفان دیده می شود :

از همان ابتدا که در ظلمت چاه نادانی و تنگ نظری قرار گرفت تا آنکه در بردگی نفس با نماد کاروانیانی که او را بردۀ خود نمودند، به بندگیی شهوت با نماد زن عزیز مصر،دچار شد، وبالاخره با ترک دنیا ،و اختیار نمودن زندان زهد ،که به آزادی و حکومت او منتهی گشت،و آشکار است که او خود نه بدنبال آزادی و نه حکومت بود بلکه در تمام بلایا و آزمونها فقط به فکر حفظ عهدها و امانات الهی بود و آن عهدها در حقیقت همان حدود و حصارهای ایمنی و سلامت او بودند.

حال که در مقام سورۀ یوسفیم بهتر است به چند مورد دیگر که در رویا شناسی مهم است و میتوان از آن برداشت کرد بپردازیم:

–   اولاً که بعضی از رویاهای دوران کودکی نتایجی هستند که در بزرگسالی به آن نایل میشویم و به این نحو هرکس سرنوشت خود را در کودکیی خود به خواب میبیند.

به عبارت دیگر حوادثی که اثری ماندگار دارند را به خواب می بیند و این به آن معناست که چنانچه از فکر مواجهه با واقعه ای نگران بودیم ،می توانیم برای اطمینان از وقوع یا عدم وقوع آن به رویاهای اخیر خود توجه کنیم و اگر رویایی در آن خصوص ندیده باشیم می توانیم مطمئن شویم که آنچه انتظارش را می کشیم ،واقع نخواهدشد،یا اگر واقع شود رویدادی با نتایج دوامدار و با اهمیت نخواهدبود .

–   همچنین دیدن حوادث آینده در رویا، مغایرتی با اختیار ندارد زیرا این خود اوست که راهی را اختیار میکند که به آن نتایج منتهی شوند، وانگهی رحمت خداوند تبارک وتعالی در مواردی که خارج از اختیار ماست حکیمانه تر از انتخابهای خود ماست.

–   رویای کودکان نسبت به رویای بزرگسالان قابل فهمتر و از پیچیدگیی کمتری برخودارند؛چنانکه بزرگی و شوکت و نوری که در رویای یوسف خردسال است را به تقریب هرکسی فهم میکند که این خواب از جلال و شکوه حکایت میکند. اما رویای بزرگسالان به تدریج پیچیده تر میشود همچنانکه در رویای هم زندانیهای یوسف و پادشاه مصر مشهود است و اما ممکن است پوچ و مزخرف شود اگر رویابین پیری خرفت شده باشد و نه پیری فرزانه .

آیه خوابهای هم زندانیهای یوسف این است :

 

ودَخَلَ مَعَهُ السِّجن فَتَیَانِ قالَ أحدُ هُما إنّی أرانیِ أعصِرُ خَمراً وقالَ الأخَرُ إنّی أَرانی أحمِلُ فوقَ رَأسی خُبزً تأکُلُ الطیرُ مِنهُ……*

 

همزمان با او دو جوان وارد زندان شدند،یکی گفت میبینم عصارۀ شراب میگیرم و دیگری گفت میبینم حمل میکنم بالای سرم نانی میخورند پرندگان از آن ….

 

یصاجِیَ السِّجنِ أمّا أَحدُکُما فیَسقِی رَبََّهُ خَمرً وَ أَمّا الآخَرُ فَیُصلَبُ فَتَأکُلُ الطَّیرُ مِن رَّأسِهِ قُضیَ الأمرُ   الّذِی فِیهِ تَستَفتِیَان

ای دو رفیق زندانیم ،یکی از شما مینوشاند به اربابش باده و دیگری به دار آویخته پس پرندگان از سرش میخورند ، حتماً محقق شود امری که از من فتوا خواستید.

 

گرچه میتوان از عصاره گیری شراب بازگشت به کار سابقش را برای همزندانیی یوسف تعبیر کرد اما اگر ندانیم که او قبلاً ساقی شاه بوده است چه آنکه یوسف هم ظاهراً نمی دانسته زیرا آیه در ابتدا می گوید دو جوان با او داخل زندان شدند پس یوسف فقط از هیئت و شمایل خود رویا برداشت کرده است اگر به رویا نگاه کنیم می بینیم که او خود را در حال عصاره گیری دیده است و تعبیر به نوشاندن شراب به ارباب اشاره کرده است که هدف و نتیجۀ شراب گیری است ؛

می توان گفت که چرا از شرابگیری ، نوشاندن آن به ارباب نتیجه گیری شده مگر نمی تواند عصارۀ شراب بگیرد تا خودش آنرا بنوشد.

علتش آن است که عمل عصاره گیری یا می بینم عصارۀ شراب می گیرم بیشتر از میل به نوشیدن به خدمت عصاره گیری اشاره دارد و اگر قرار باشد هدف و نتیجه آن را تعبیر آن بدانیم ادامۀ خدمت ساختن شراب، نوشاندن آن به صاحب خدمت است که ارباب است و یوسف هم با ذکر کلمه ارباب معلوم می شود به جنبۀ خدماتی بودن عصاره گیری توجه داشته است.

پس اگر بخواهیم نتیجه بگیریم که معنای یک نماد می تواند نتیجۀ آن نماد در زندگی واقعی باشد آن نتیجه باید در امتداد خود نماد و با حظور و عاملیت خود آن نماد باشد همچنانکه اتمام نعمت به عنوان نتیجۀ تعبیر در تأویل یعقوب هم امتداد نمادهای خواب یوسف که علم تأویل بود آمده است پس نتایج ممکن و امکانی یک نماد در زندگی واقعی ،یعنی آن نتایجی که از عامل خود جدا شده باشند،نمی توانند مشمول تأویل قرار گیرند.

و اما آن خواب دیگر، تقریباً هیچ علامتی از به دارآویخته شدن آن دیگری،در خوابش دیده نمیشود،

اما ببینیم واقعاً همینطور است:

نان یعنی مایۀ حیات و بقایش را ، بالای سر ،حمل می کند،

حمل کردن به انتقال از جایی به جایی اشاره دارد از طرف دیگر آنچه حمل میشود حیات و بقای اوست و برای حیات هم ،یک محل انتقال بیشتر تصور ندارد که آنهم از جهان حاضر به جهان آخرت است .

و اما انتقال هم به شکلی است که خوراک پرندگان میشود ،

حمل نان بر سر به معنای انتقال جان ،اشاره به ماندن در حالتی ایستاده دارد ، و صلیب معنایی است که از این حالت برداشت شده است و آنقدر بر صلیب مانده که توسط صدمات لاشخورها جان داده است.یا بعد از فوت و لاشه شدن،توسط آنها از سر او خورده میشود.

چند روز بر دار ماندن، از پیدا شدن پرندگان، برداشت میشود، که البته در تعبیر یوسف اشاره ای به آن نشده است. اما رویا اشاره ای دارد به این که انتقال جان علتی برای خوردن پرندگان بوده است.

نانی که در حال انتقال بوده به معنای بقا و حیات گرفته شده و نانی که پرندگان از آن می خورند به معنای کاسۀ حیات انسان که سر اوست گرفته شده که همان باقیماندۀ انتقال است

نان یا آنچه مایۀ بقای او بوده خوراک پرندگان شده است؛ یعنی مرگ.

انتقال نان که نماد بقای اوست یعنی انتقال جان ؛یعنی مرگ.

خوردن پرندگان از نان یعنی حیاتی که انتقال یافته است یعنی خوردن سر.

انتقال نان یعنی ارتحال به شکل گرفتن نان بالای سر و خوردن پرندگان یعنی صلیب

همچنین گرفتن نان بالای سر ،اشاره ای ضمنی به آن است که جان دادنش برای ارتقاء روزی بوده است زیرا نان بر سر گذاشتن اشاره به نان را خدای خود دانستن ،یا ترجیح دادن نان به سر ،و برای لقمه ای ،جان دادن است شاید یوسف هم به همین نکته اشاره کرده آنجا که قبل از تعبیر این دو رویا می فرماید خدایان متفرقه را بجای خدای واحد می پرستید؛

شاید دزدی بوده بهر حال نانش را بر بقایش ترجیح داده است .

اما بعضی مفسرین فرموده اند: نیکوکاری بوده که به انسان وحیوان روزی میرسانده و همچون یوسف بیگناهی در زندان بوده است.

توزیع رزق و روزی برداشتی است که سیاق رویا آنرا تایید نمی کند زیرا حمل نان و خوردن پرنده ها توئمان است.نه اینکه حمل شود برای اینکه پرنده ها بخورند،و اگر چنین بود چرا روی زمین نگذاشت تا بخورند.

اگر به آیه دقت شود رویا بدون واو ربط که برای ربط دادن دو چیز جدا از هم می آید بیان شده،بنا بر این دو مرحله ندارد که بگوییم دوم نتیجۀ اول است،لذا آیه هم گویای چنین حرفی که آقایان گفته اند نیست .

در تاویل خواب ،آنچه در خواب دیده شده ،واقع می شود ،و سپس آثار و پیامدهای آن امتداد می یابد ،به عبارت دیگر آنچه واقع می شود انتقال نان و خوردن پرنده ها است و نه چنانکه انگار مقصود از حمل نان خوردن پرنده ها بوده ، بلکه مقصود ، امتداد همانی است که دیده شده یعنی حمل نان یا انتقال حیات که نتیجه و امتداد آن لاشه شدن است و خوردن پرنده ها از مرکز حیات که سر است ،نه حمل نان برای خوردن پرنده ها. رویاها نمایندۀ صور ثابت و ماندگار یا نهائی موجود در حوادث می باشند.

رویا ها غالباً به این نحو غیر زمانی بودن یک رویداد را نشان میدهند که نشانۀ ماندگاریی احوال و اوصاف نفسانی است، مثلاً خوردن ، با خورده شدن تفاوتی دارد که گویای تفاوتی در حالت و مدت زمان آنهاست ، خورده شدن به تمام شدن و زمان بعد از خوردن متصل است

و اما خوردن معنایی از ماندگاری و دوام عمل خوردن را القاء میکند.

همچنین نماد دارای وسعتی در مصداق، است دیدیم که نان سمبل حیات و زندگی و همچنین سمبل سر آن زندانی میشود ،

و مثلاً خورشید در رویای یوسف هم به معنای پدر او و هم فعلیت خرد و حکمت است و هم دارای اشاره ای به قدرت و سلطنت خارجی برای اوست ؛

خورشید و ماه و ستاره هایی که او را سجده میکنند حاکی از تسلط او بر قوای درونی و در عین حال نشانه ای برای عظمت و سلطنت اوست .

سوماً رویدادی که در رویا دیده میشود حتمی الوقوع است.

یصاجِیَ السِّجنِ أمّا أَحدُکُما فیَسقِی رَبََّهُ خَمرً وَ أَمّا الآخَرُ فَیُصلَبُ فَتَأکُلُ الطَّیرُ مِن رَّأسِهِ قُضیَ الأمرُ   الّذِی فِیهِ تَستَفتِیَان

ای دو رفیق زندانیم ،یکی از شما مینوشاند به اربابش باده و دیگری به دار آویخته پس پرندگان از سرش میخورند ، حتماً محقق شود آنچه در آن از من فتوا خواستید.

جالب این است که مفسران در بیان یوسف که میگوید : محقق شود آنچه در آن از من فتوا خواستید ،میگویند در رویا نشانه ای که از وقوع حتمی آن نیست پس چرا یوسف میگوید محقق شود آنچه در آن از من فتوا خواستید یعنی رویا قطعاً،واقع خواهد شد ؛

غافل که یوسف این معنی را از نفس وجود رویا برداشت کرده زیرا رویایی نیست که به نحوی از انحاء به واقعیت منتهی نشود؛ و این منحصر به یک رویا و یا به محتوای رویاها نیست.

پس حتمی الوقوع بودن را برای خوابها برداشت می کنیم.

وقتی از چهرۀ کسی ، شخصیت و حال روحی او را برداشت میکنیم ، معنایی برداشت میکنیم که هیئت جمعیی خطوط چهرۀ او به ما القاء کرده نه معنای لب و ابروی و… ، ؛و اگر حال آن فرد تغییر کرد همین خطوط روحیۀ دیگری به ما القاء می نمایند در حالیکه معنای لب و ابرو فرقی نکرده هرچند حال اخیر نسبت به حال قبلی، خبر از تغییر معنا یا تغییر حال او میدهد ؛ لذا معبّر هم از شرح نمادها و چرایی آنها ،عبور کرده به نتیجه و چارۀ آن نظر دارد .

بنا بر این اگر به تعابیری که آن حضرت درین سوره ارائه فرموده اند توجه شود میبینیم که تعبیر یک استنباط است که از اجماع نمادها حاصل میشود ، به علاوۀ افزایشی از جانب معبّر ،یعنی قوام و پختگیی که در روح و خرد معبّر ،بر آن استنباط اضافه می شود ؛

آنچه در رویا دیده میشود واقعه و حادثه است و آنچه معبّر میگوید معنای آن است همراه با راه و کار آن .

ممکن است سؤالی پیش آید که چرا در خواب صلیب واقعی نمایش نیافته است،

باید گفت که حکمت خداوند تبارک و تعالی چند وجهی و مانند گلی چند برگ است مثل همۀ آثارش :

گلی را نگاه کنید هم زیباست ،هم بوی خوش دارد خواص تزئینی ، درمانی و صنعتی دارد غذای پروانه و زنبور را در طبقی عطر آمیز بر گرفته و آنچنان عشقی به جلوه مینهد که آه از نهاد بلبل بلند میشود گرچه فقط گیاهیست اما درمان دل افسرده و شعله انداز عاشقیست ؛

رویا هم،همینگونه در پرده سخن گفتنش چند وجه دارد :

آرامش خواب را نمی آشوبد تا قوا تمدید و صدمات التیام یابند ،

ابهام آن برای دانستن معنا تشنگی می آورد و باعث بکار انداختن فکر میشود؛

رویا ،پارۀ جگر و قطعه ای از باطن و سِرّ آدم است و خداوند ستار آنرا در این پوشش الهام میفرماید تا هرکس که شنید اگر نااهل باشد بر باطن و راز او دست نیندازد چه بسا که آنرا دستاویز شیطنت خود قرار دهد همچنانکه پدر یوسف او را منع کرد از اینکه رویایش را به برادران بگوید.

رویا، زبانی جهانیست و مرور ایام و کودکی و کهن سالی ،ملیت و جنسیت در رویۀ آن تغییری نمی دهد و در همۀ این موارد به نحو واحدی عمل می کند و موضوعات مشابهی که همان درگیریهای خارجی و یا دغده های نفس در مسیر سقوط وکمال اوست را ابراز میکند.

گویی یکی از مصادیق این آیه است که خلق همۀ شما مثل نفس واحدی است.حقیقتاً رویا در همۀ انسانها به نحو واحدی عمل میکند.

همچنانکه آسمان و خورشید و ماه ،کوه و گیاه ،سگ و گربه و بخیل و شجاع،نزد همۀ افراد بشر مفهومی مشابه دارد و ذهنیت ها و سلیقه ها در هویت واقعی و تعاریف حقیقی آنها تأثیری ندارد؛

ممکن است ذهنیت من از سگ وفاداری و تصور دیگری ،حرص جنسی باشد،

اما خود سگ دارای ماهیت حیوانیت است و لذا باید سمبل غلبۀ نیازهای حیوانیی باشد، و نه سمبل عاطفۀ وفا که در انسان هم نشانۀ مرتبه ای اعلاست .ممکن است نیازی که حد متعادلش یک نیاز انسانی و مقبول است خروج از اعتدال آنرا شکلی حیوانی بدهدیا تلاشی برای اعتدالش آنرا حیوانی مفید و دوست داشتنی کند

انسان روی خطکش عالمگیر حیوان ،انسان و فرشته و خدا حرکت می کند وقتی به مرتبۀ حیوان میرسد که از عقل که جداکنندۀ او ،از حیوان است دور شود.

وقتی که به سمت عقب یا چپ رو کند که سمت حیوان است یا به سمت راست و یا جلو که سمت اشکال متعالی اوست مراتب و اشکال بیشماری پیش رو خواهد داشت اما این به آن معنا نیست که همۀ حیوانات در همۀ خوابها نشانۀ نوعی پستی و تنزل هستند

اسبی راهوار و طلایی ، بدون زین و یراق که با اشاره ای از سوارش هدایت می شود و حتی از روی دیوارها هم رد می شود و امنیت سوارش آسیب نمی بیند مثال از نفسی مطیع و مفید و حالی قرین رضایت و خوشنودی است .

اسبی که ممکن است روزی غفلتی کنیم و کولیها ، او را همراه خود ببرند .

حیوانات خوب هم مثل انسانهای خوب کم هستند و لذا اکثراً نماد درجه ای از پستی هستند و اینکه به چه نوع پستیی اشاره شده با نوع حیوان و ذهنیت رویابین از آن نوع، قابل وصول است،البته نه هر ذهنیتی ،همچون وفا برای سگ.

ممکن است کسی تصور خود از سگ را با درنده گی و دیگری با درندگی و شهوت او همراه ببیند.و به همین گونه معنای هر نماد مرکب از هویت طبیعی آن و ذهنیت موجه رویابین است؛

نفس ممکن است با آسمان نموده شود یا با حیوانی مثل اسب یا سگ و مار یا ممکن است به شکل دالانی دیده شود و یا زنی بهر حال یک چیز است و گویای معنایی خاص است که در زندگی مورد عمل بوده است بنا براین شاید هرگز صحیح نباشد که در بارۀ نمادها و لیستی از اشیاء نمادین صحبت شود زیرا دیدیم که نفس ممکن است با دهها نماد ظاهر گردد.اما در عین حال ما که هیچوقت خود را در راه راست ندیده و همیشه حق را در بیراهه ها می بیینم دراین بیراهه هم سخن می گوییم.:

اشیائی هستند که معنایی جهانی دارند.

اشیاء هرچه بیشتر عمومی و در عین حال منحصر به فرد باشند مثل خورشید ،ماه و آسمان … معنایشان هم بهرۀ بیشتری از هویت طبیعی آنها خواهد داشت و ذهنیتهای فردی از آنان هم کمتر متفاوت خواهد بود یعنی افراد برداشت مشترکی نسبت به آنها خواهند داشت و این برداشت هم به حقیقت این اشیاء نزدیکتر خواهد بود :

خورشید مثل عقل سرچشمۀ علم و حیات و کمال است و آسمان ،مثل نفس ما،چیزیست فراگیر که تمام هستی ما را دربر گرفته است ؛ وهمچنین ماه هم مثل نفس است که با طواف گرد خورشید عقل کمال خود از هلال تا بدر ،را سیر میکند .

اگر انسانی از جهت غلبۀ عقل به فعلیتی رسید که جانش از انوار علم و حکمت تابناک گردید شباهت به خورشید یافته ممکن است خورشید نماد او قرار گیرد چنانکه در رویای یوسف خورسید به یعقوب پیغمبر تعبیر شد .

حال که در مقام آیاتیم بهتر است اضافه شود که رویاها مربوط به زمینه ای هستند که شباهتهای بسیار به قرآن دارد:

–     رویاها و آیات هر دو نورند :

همچنانکه آیات همدیگر را تفسیر و تصریح می کنند خواب ها هم در تبیین همدیگر روشنی بخش هستند .

همچنانکه که در آیات هر کلمه مبین و مفسر ماقبل خود است ،در رویا هم هر صحنه و نماد که در حکم یک کلمه است معلول و مبین ماقبل خود است ؛

همچنانکه معنای هر کلمه در یک آیه به سایر کلمات آن وابسته است و این وابستگی اجزاء رویهم هیئت کلی و سیاق آیه را می سازند نمادهای رویا هم توسط همدیگر تحدید و تصریح می گردند و معنای خود را از سیاق دریافت می کنند.

–   مانند آنچه از پیغمبر و امام بجا مانده گاهی رویدادهای غیبی را خبر می داده اند و اکثر اوقات هم از اوضاع جامعه به اجماع و استنباطی می رسیدند که عموم مردم نمی دیدند و آنها با بیان آن راه و چاه را برای هدایت مردم نشان میداده اند .

رویاها هم یا مربوط به اخبار از رویدادهای هستند که هیچ اثری برای استنباط آن وجود ندارد و تنها راه آن است که آنها را الهاماتی غیبی بدانیم و یا استنباط از نشانه ها و قراین موجود هستند و بیانگر احوال روحی می باشند.و اگر نخواهیم فوراً یک حکم کلی صادر کنیم باید بگوییم که عیناً مانند ،گفتار امامان گاه الهام غیبی و گاه استنباط و اجماع می باشند

–   تفسیر در روند تعبیر است و برای هردو، کلمۀ تأویل مناسبتر از هر کلمۀ دیگریست .

–     من جمله خواب همچون قرآن ظاهری و باطنی دارد و همانطور که آیات از کلمات آشنا ترکیب یافته اند ،اما فهم آنها طهارتی می خواهد که پروردگار عطاء کرده باشد

رویا هم گرچه نمادها و رویدادها آشنا هستند و گرچه از باطن و خود آدمی تصویر و پرده برمی دارد پی بردن به معنای آن نیازمندعلمی است که در اثر تقوا حاصل می شود.

همچنانکه برای فهم آیات فرموده است :لایمسسه الا مطهرون یعنی آنرا جز پاکان در نمی یابند . هر چند درجات پایین این دو علم به تقوا محدود نیست و هر که رنج کسب علم را بکشد آنرا می یابد اولاً به دلیل آنکه کسب علم خود نوعی کسب طهارت است دوماً به کمی از حقیقت بیشتر نمی رسیم و فقط ممکن است افرادی که همانقدر علم را هم ندارند اسمش را علم گذارند.

–   رویا مثل قرآن مهجور است و مردم کنارش گذاشته اند و به آن توجه نمی کنند.

–     مانند قرآن که آیاتش نامربوط و گسیخته مینماید در حالیکه محکمتر از هر محکمی بهم متصل است ؛

مانند کوه و دره و دشت و آسمان و زمین که در کنار همند، و بیگانه مینمایند،ولی در نظامی محکم ، عالمی یگانه و واحد عظیم جهان را می سازند،

صحنه های گسیخته و بی ربط نمای رویاها هم در زنجیر محکم پیوندی معنایی، مسلسل شده اند.

–     مانند قرآن که نزولی یکباره در شب قدر وجود حضرت ختمی مرتبت داشت و نزولی تدریجی در مناسبتهای زندگیی آن حضرت،

همینگونه زمانی که رویایی دیده شد نزول دفعی و کلی آن روی میدهد ، و پس از آن مثل عادتی در طول روزها و ایام ما ،مورد مراجعۀ پیاپی قرار می گیرد :با هر بار عمل به معنا و هشداری که رویا اعلام کرده، آثارش در زندگی رویابین بار میشود ، فرود می آید و می نشیند و این روند غیر اختیاری آنقدر تکرار میشود تا کل آثار دیده شده در رویا، در زندگی او متعیّن و محقق گردد.

آن دسته از رویاها که به اوصاف نفسانی اشاره دارند بواسطۀ کلی و فراگیر بودن صفات اخلاقی ،تعبیرشان هرگز به معنای یکبار انجام شدن یک عمل نیست ،و نمی توان گفت که خواب با انجام این عمل تعبیر شد و تمام شد ،زیرا معنای یک صورت اخلاقی یا یک نماد در اشکال بسیار متنوعی از رفتار و پندار و احوال حضور می یابد .

مثلاً دامنۀ حکم نظافت را تا جاییکه به تقوا میرسد در نظر آورید آیا میتوان گفت مصداقش فقط کفش و دندان و یا لباس نظیف است آیا میتوان برشمرد؟!

صحت این نظر گذشته از آنکه عملاً بارها اثبات شده است فرمودۀ یوسف است:

…..یا ابت هذا تأویل رویای قد جعلها ربی حقا

پدرم این تأویل رویایم است پروردگارم آنرا متحقق گرداند.

پروردگارم آنرا محقق گرداند تفسیر کلمۀ تأویل است .

کلمۀ رب نشان می دهد که عمل جعل حق یا محقق شدن تدریجاً بوده است زیرا رب به پرورده شدن و شدت گرفتن آثار و خواص اشاره دارد

مثلاً صورت ذهنی یک صندلی تدریجاً طی عملیات ساخت در خارج محقق می شود تدریجی شامل ساخت دسته پایه کف ….ـ اما در مورد رویا و اوصاف نفسانی ،تدریجی بودن به این شکل تکه تکه نیست بلکه تدریجی است مثل نور ضعیفی که کم کم شدید و قوی میشود اول هم نور است آخر هم همان نور است.بعد از دیده شدن یک خواب ،نزول تدریجی آن رویا مثل ظهور و غلبۀ تدریجی پاییز است که انگار تمام جهان در هوای آن میگردد و تغییر می کند آنهم چنان آرام که متوجه نمی شویم .

پس برگرداندن یا تأویل امری تدریجی است انگار هنگامی که رویا دیده می شود به صاحب خواب معدنی عطا می شود و این معدن شروع به نزول می کند و هر بار به قدر معلومی نازل می گردد تا تماماً محقق گردد و تمام معانیی آن عیان و مجسم گردد .

و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم

شی نیست مگر آنرا نزد ما معادنیست و نازل نمی گردانیم آنرا مگر به قدری معلوم.

دلیلی نیست که رویا را از شمول این فرمودۀ پروردگار خارج بدانیم مشکلش تطبیق بود که به یاری خداوند تبارک و تعالی مصداقش پیدا شد. یکی از مشکلات در یافتن مصداق آن است که گمان می کنیم چون فرموده است معادن آن نزد ماست دیگر احتمال نمی دهیم که معادن ممکن است در نزدیکیهای خودمان باشد و بواسطۀ احترامی که برای خدا قائلیم نزد او را از آسمان پایینتر نمی دانیم خصوصاً که کلمۀ نزول هم این گمان را تقویت می کند زیرا نزول هم از بالا به پایین است و حتم می کنیم که معادن در جایی از آسمانها گسترده شده اند.

در حالی که نزول تنها از ارتفاع نیست بلکه جریان معنا از عقل به خیال و حس و جسم هم نزول به پایین است و حتی می توان گفت اصل معنای ارتفاع هم است همچنین چرا عقده های نفس نتوانند معادنی باشند که هر چه از آن بر داریم نه تنها کم نمی شوند که عمل برداشتن آنها را می افزاید .

–   همچنانکه نمی توان مصداق آیات قران را امری تمام شدنی دانست و همیشه محدودۀ صدق آیات بسیار وسیعتر از آنچه تصور میشود هست؛ و همیشه در آینده در مصادیقی امتداد خواهد داشت و زنده خواهد بود خواب ها را هم خداوند به عنوان نمونه ای از آیات خود در نفسمان قرار داده تا بتوانیم صحت آیات را در خودمان تصدیق کنیم زیرا خوابها هم در دامنه ای وسیع از زندگی ما و در امتدادی کشیده شده به روزهای آینده حضور دارند .

–     همچون قران که از زبان پیغمبر راستگو جاری شده و تحقق آن در وقایع خارجی قطعی و ضروری میباشد ،آنچه رویا هم میگوید راست است، وضع و حال نفس ،مصداق عینی حکایتیست که رویا بیان میکند و ذهنیت رویابین قادر به ایجاد کجی و اعوجاج در وقوع رویا نبوده و آنچه دیده شده قطعی و حتمی الوقوع میباشد.

–   همچون قران که نمونه ای بی مانند است و انسان قادر نیست تا مانندش را بیاورد

رویا هم نمونه ای از آیات خداوند است و احدی را نرسد که بنشیند و بگوید می خواهم رویایی بسازم .

انگار هنگام خواب پروردگار عزوجل نفس را برمیگیرد و حال او را به وی القاء میکند چه آنکه رویاهایی دیده میشود که هیچ توجیهی برای آنکه بتوان آنرا به قدرت نفس به تنهایی، نسبت داد،به تصور نمیرسد.

از جمله نکات مهم در مورد خوابها این نکتۀ باور نکردنیست که :

خوابها تعیین کنندۀ رفتارمان باشند ، و ما اسیر خوابها و محصور در اقطار شان باشیم ؛ و غلبه و نفوذی برایمان نباشد برای همین هم گفته می شود که دانستن تعبیر خوابها فایده ای ندارد،زیرا به هر حال حادث میشوند .

گرچه این درست است اما مگر دانستن و ندانستن یکسانند:

میگویند خواجه نصیر برای اثبات این امر طشت بزرگی از بالای برج قصر هلاکوخان رها کردتا به وی ثابت کند که دانستن و ندانستن یکسان نیستند، و نتیجۀ آن سقط جنین مادرانی بود که از صدای مهیب افتادن طشت ، عمداً بی خبر گذاشته شده بودند؛

و ثابت شدکه آگاهی از پیش آمد، سنجیدگی و آمادگیی را افزایش و تلفات را کاهش می دهد.

در باب اینکه قادر نیستیم خود را از اسارت خوابها خلاص کنیم و از رویدادی که در خواب دیده شده جلو گیری کنیم نکته ای وجود دارد: و آن اینکه اگر رویابین دارای آن مقدار رشد هست که از هشدار رویا به پرهیزد و برای پرهیز از خطر اعلام شده، تغییر رفتار دهد ، چه بسا به وضع روحی نمایش یافته در خواب دچار نمی شد زیرا رویاها مربوط به موضوعات و اوضاعی هستند که نفس در اثر بی توجهی به هشدارهای باطنی ، مبتلا می شود و آنقدر در بی اعتنایی اصرار می ورزد و آن رفتار را تکرار می کند که آن وضع، صورت او می شود ، آنها صورتی از رویه های تثبیت شده هستند و حادثه ای نیستند که بشود جلوی آن را گرفت.

خواب نمایندۀ وضعی است که در اثر تکرار در نفس رسوخ یافته لذا تا زمانی که وضع و رفتار مخالفی آن را تغییر نداده ،یا تحول جدیدی در روند رفتار پیش نیامده ،عمر خواهد کرد ،

پس ممکن است یک رویا ادامۀ رویایی دیگر و نمایندۀ تحولی باشد که در وضع سابق پیش آمده است.برای همین در تعبیر یک رویا باید از دیگر خوابهایی که دارای صحنه یا عنصر مشابهی هستند پرسیده شود.

و اما فهم خواب در بهبود ابتلاء به وضع اعلام شده در خواب ،نظیر ندارد.

علتش هم آن است که رویا با ابهام خود در دل رویابین، برای فهم تعبیر تشنگی ایجاد میکند و تعبیر کننده برای قبولاندن تعبیر،همکاری در درون رویابین دارد ، تعبیر هنگامی که صحیح باشد رویابین خود بخود آنرا در دلش تصدیق میکند ؛هر چند رویا وضعی اجتناب ناپذیر است اما اگر نجاتی برای آن قابل تصور باشد بجز آگاهی نخواهد بود

بعلاوه اگر شما با چند دلیل کسی را متوجه کنید که مثلاً مبتلا به تضاد و تعارض میباشد هرگز تأثیرش به اندازۀ نشان دادن آن در رویای او نخواهد بود زیرا رویا را خودش دیده و به نحوی انکار ناپذیر حقیقت را دریافت می کند .

لذا با تحلیل خواب و استخراج رفتارهایی که خواب حاکی از آنهاست، نحوۀ زندگیی و وضعیت روحی را می توان پیشبینی نمود.

و سپس بنا بر تحلیل چند خواب وسعت دید یافته و ، محدودۀ وسیعتری از وضعیت روحی را آگاه شویم؛

وقتی با ده نمونه از خوابها، وضع نفسانی را بررسی میکنیم مثل آن است که از ده پنجره و از ده زاویه به منظره ای که زاوایایش بسیار است نگاه میکنیم.

اینک به بررسی رویایی دیگر می پردازیم:

این خواب مربوط به کودکی هفت ساله است . جنسیت در رویا و تعبیر آن نقشی ندارد. با انتخاب رویایی از این سن خواسته ام نشان دهم که روند بیان و روایت یک حادثه در خواب ، در تمام سنین یکسان است و نشانۀ این است که بیان حوادث در خواب ، چنانکه ذکر شد نوع اولیه و فطری بیان است :

*۱ : با خواهرم به دریایی میرسیم

*۲: عکس مار بزرگی روی پرچم یک کشتی است

*۳: از کشتی پیاده شدیم

*۴: مار زیر شنها حرکت میکرد

*۵: اما من روی شنها دراز کشیدم و خوابیده بودم

*۶: که مار چشم راستم را نیش زد و بیدار شدم .

تعبیر : *مرحلۀ اول :خواهر بزرگتر نماد بزرگی خود اوست . زمانهایی که کنار خواهر بزرگترش است ، بکن و نکن هایی که در هم صحبتی و بازی با او پیش می آید، باعث می شود خود را در منطقۀ مقررات و ممنوعات رفتار حس کند و مسئلۀ رشد و بزرگ شدنش مهم و بارز می شود .

پس همراهی با خواهر بزرگتر یعنی شرایطی که انجام دادن و ندادن بعضی رفتار برای رشد و بزرگتر شدنش برای او مطرح میشود .

*مرحلۀ دوم و سوّم :

خروج از کشتی، تلویحاً به اینکه ورودی در کار بوده است اشاره دارد.او میداند کشتی محل خطرناکی است زیرا پرچم را با عکس مار دیده است و میداند که این به معنای این است که مار صاحب کشتی است یعنی شاخصهای منطقۀ ممنوع که همان رفتار و گفتار و حرکات ممنوع وخطرناک است را میشناسد. با این وجود به منطقۀ ممنوع یعنی کشتی که صاحبش ماریست وارد و خارج میشود ،یعنی بازی و به بازی گرفتن همه چیز ،بر جدیتهای اخلاق غالب میشود.

. .*مرحلۀ چهارم : حرکت مار در زیر شنهای ساحل است که به معنای حضور خطر در نزدیکی و به شکل نا مرئی است و به تعبیری انجام عمل با علم به حظورخطر است:

گرچه میداند که ماندن در کنار خطر ، کاریست که نباید انجام شود اما اعتنا نکرده و مثل کسیکه نمی داند و از خطر بی خبر است رفتار میکند و آنجا دراز میکشد و سپس در

*مرحلۀ پنجم: بی توجه بودن او به خطر با دراز کشیدنش نشان داده شده است،

سپس این روند یعنی راحتی خیال از بابت خطر، در او پیشرفت کرده به خواب که نشانۀ کامل شدن بی اعتنایی و بی خبری است دچار میشود .

و در *مرحلۀ ششم:

عواقب و مجازات بی اعتنای به دانسته ها و ممنوعات و رفتارهای نهی شده، برایش پیش می آید و آن گزیده شدن چشم راست است. سمت راست به علم و دانش و رفتار ارادی، اشاره دارد.

این تعارض نبایدها و بایدها که زمینۀ رشد و همراه دائمیی مسیر رشد و بزرگ شدن است با نماد خواهرش بیان میشود .

دغدغۀ رشد یعنی درگیری او با بایدها و نبایدها همراهی او با خواهرش است ، ،

و بی اعتنائی به باید و نبایدها، و ورود به مناطق نهی شده برای این دختر یک خصیصۀ ماندگار میشود و ازین پس در رفتارش با خانواده با سایرین، در تنهایی ، در امور مدرسه و کلاس درس در همۀ موارد به آنچه می داند بی اعتنای کرده و دچار عواقبش خواهد شد ” ( همانطور که گفته شد چنین است وضع اخلاق کسب شده و همین وضع ادامه خواهد یافت )”؛

گرچه حالا دیگر طی بازیها و روابط مکرر ،این خصیصه ایجاد شده و ادامه خواهد داشت ، اما اگر کمتر زیر ذره بین گذاشته شده و تذکر باید و نباید ها به نحوی باشد که تأثیری منفی نداشته و او را در اقدام به نبایدها جری نکند ،ممکن است تضعیف کنندۀ این خصیصه باشد.

اما تا زمانی که این رویه یعنی بی اعتنایی به آنچه می داند وجود داشته باشد، تنبیه خواهد شد بجای آنکه از تنبیه شدن پرهیز کند.

در این صورت ، در یک مورد مثل درس نه فقط نمرۀ کم را به عنوان گزش مار در پی خواهد داشت بلکه عادتهای دیگری مثل قبول اینکه سطح نمرات من کم است و خطرات دیگری که بر اثر برخورد معلم و یا والدین با مشکل درسی او پیش خواهد آمد مثل تنفر از درس،و گرایش او بعد ازین نفرت، به عنوان امتداد آثار این چنین رویه ای حتمی است .

در همۀ رفتارها پی آمد بی اعتنائی به آنچه می داند، اتفاق خواهد افتاد و مثل گزیده شدن چشم که اگر در بیداری اتفاق بیافتد حتماً ضایعاتی خواهد داشت ، ممکن است مصادیق این گزیده شدن در بیداری مثل شکستن یک عضو باشد و یا عوارضی نه مرگ آور ،اما دارای آثار جسمی وخیمی باشد.

ازین تحلیل نتیجه می شود که عناصر خواب بر خلاف کلمات دارای یک معنای واحد و مشخص و محدود نبوده بلکه مانند آیات قرآنی ،به محدودۀ بسیار وسیعی از زندگی رویابین اشاره میکنند.

یعنی بی اعتنائی به پرچمی با عکس مار به معنای بی اعتنایی به هشدار در مورد یک رفتار خاص نیست بلکه مطلق بی اعتنائی به هشدارها و دانش عملی است و لذا مصداقش هم محدوده ای به همان وسعت خواهد بود.

این کلیت به علت آن است که یک مفهوم ذهنی دارای مصداقی کلی است مثل صندلی که برهمۀ صندلی ها و مطلق صندلی اشاره میکند، یعنی در اخلاق امر جزئی وجود ندارد.

مثلا کسی که به تمیزی کفشش بی اعتناست ، چه بسا آنرا جزئی و بی اهمیت و فقط برای یک بار و آنهم همین بار بداند و گرچه مصداقش که کفش میباشد یک مورد و لذا یک جزء است اما صورت نفسانی این عمل ، در نفس دارای حضور دائمی است و هر جا عمل نظافت پیش آید همین خواهد شد .

این صورت نفسانی در همۀ موارد حظور دارد و لذا مورد کفش فقط اشاره است به وجود و حظور یک صفت کلی .

گرچه ممکن است گاهی به نظافتی به پردازد اما هرگز استمرار و عمومیت نخواهد داشت و به طور کامل همۀ موارد مشمول حکم را در بر نخواهد گرفت.

و تدریجا تمام مواردی که این حکم رعایت نشده مثل اعداد ریاضی باهم جمع می خورد و روزی سیاهی یک پوسیدگی را در دندانمان می بینیم .

سه مورد تکرار ، تسلط و عمر یک رویا درین خواب روشن است و مراحلی که هر یک علت بعدی میباشند مشخص.عناصری که عمدا به آنها اشاره ای نشد معنای ساحل و کشتی و دریا میباشد .

از ساحل میتوان یک انتها و یک مرز که در یک سمت محدوده ای عادی و شناخته شده و در جانب دیگر محیطی ناشناخته و دارای خطر است را برداشت کرد.

یک وضعیت روحی که کودکان در شرایط بازی و هیجان به آن وارد میشوند و بعلت وفور بازی در زندگی کودکان و نو بودن زندگی که به معنای وفور ناشناخته هاست ، میشود گفت که این برایشان یک حال عمومی است:

چه بسا که کودکان را اکثرا دارای هیجان مییابیم ؛

و کشتی وسیله ای برای کشف این ناشناخته هاست و اما در این وسایل هم ممکن است خطری نهفته باشد و خطر نه فقط در دریا بلکه در کشتی و چه بسا اگر دقت کنیم در ساحل و در همین نزدیکی ما هم ممکن است حضور داشته باشد .

جریان شناخت خطر تا اینجا روندی طبیعی طی میکند و این بی اعتنای است که او را دچار حادثه میکند .

اگر به رویا دقت کنیم خواهیم دید که بی اعتنائی و دراز کشیدن برای خوابیدن در جائیکه وجود مار در زیر شنها دیده شده است از کجا پیش آمده است :

در مرحلۀ دوم بعد از اینکه کشتی با پرچمی که عکس ما دارد دیده شد ، گفت که از کشتی پیاده شدم و در ساحل مار را دیدم که زیر شنها حرکت میکند .

معلوم میشود که یکبار با وجود علم به خطر وارد کشتی که صاحبش مار است و منطقۀ خطر ناکیست ، شده و بدون حادثه و به سلامت خارج میشود و این تجربه باعث بی اعتنائی بیشتر و تکرار عمل خطیر میشود :

یعنی خوابیدن در کنار خطر که به معنای بی اعتنائی کامل است.

چیز دیگری در مورد این خواب نمی توان گفت جز اینکه این رویا منتهی به روویاهای دیگری میشود که نتیجۀ تغییریست که چنین اعمالی در نفس ایجاد میکنند .

کاش مدارس ما کودکان را تکلیف میکردند که خوابهای خود را در دفتری بنویسند و آنرا نگهداری کنند

اولا وجود یک مجموعه خواب در آینده برای شناخت فرد از خود فوق العاده ارزشمند است دوما در ساعتی از هفته میتوانند به خواندن خواب یک دانش آموز و اظهار نظر همشاگردیها و معلم در بارۀ آن به پردازند.

سوما توجه به رویا یعنی به خود، برای کودکانمان یک عادت میشود عادت توجه به هشدارهای پیغمبر درون.

رویای دیگری که گفته شد به عنوان نتیجۀ رویای قبلی، دیده خواهد شد این رویاست که قریب ده ماه بعد دیده شد :

*۱: درس معلم را نتوانستم جواب دهم *۲ : دختری را دیدم که تعقیبم میکند *۳: فرار کردم*۴: به بن بستی رسیدم *۵: آن دختر به معاونش گفت چاقو را به من بده*گفتم چرا میخواهی مغز مرا بخوری و بیدار شدم.

*بی اعتنائی به انجام برنامۀ درسی او را فاقد توان پاسخگویی به پرسشهای معلم ،میکند. * باز هم از قبول مسئولیت فرار میکند و در عین حال از خطر عواقب آن که همان دختران بد تعقیب کننده اند یعنی از اینکه دختر بدی شود، فرار میکند.

*و لذا این تعارض او را به بن بست میرساند تا بن بست ،یعنی تا جائیکه دیگر قادر نیست ادامه دهد، بن بست نماد تعارض میان فرار از مسئولیت از یک سو و ترس از تبدیل شدن به دختران بد تعقیب کننده از سوی دیگر است و این تعارض و تردید امکان حرکت را از او سلب میکند .

*میداند که با این رویه دارد بدل به دختری میشود که فاقد مغز و دانش است،دختری بد با کارهای خطرناک از قبیل تعقیب کنندگان خود که مغز او را میخورند یعنی احساس او این است که با این رفتار در جریانی واقع شده که مغزش زایل خواهد شد.

حال به نمادهایی نگاه کنیم که در این خواب ها از درستی تعبیرشان اطمینان داریم ببینیم می توانیم بفهمیم که معنای یک نماد چه مقدار به معنای لغوی خود وابسته است و چه تفاوتهایی در آن راه پیدا میکند که به یک نماد و سمبل تبدیل می شود تا ببینیم می توانیم بفهمیم که چگونه دیدگاهی در نگاه به نماد اختیار کنیم که ما را به معنای نماد راهبر شود:

یازده ستاره به چه معناست اولاً در لغت و ثانیاً در معنای مثالی ؟ و امادر لغت به معنایی است که ظاهر است و اما در رویا به ۱۱ برادر یوسف تعبیر شده است !پس یازده ستاره چه ربطی به یازده برادر یوسف دارد؟!

ظاهراً فقط وجود عدد یازده در یازده ستاره به برادران مربوط است آنچه از نگاه کردن به رویا به نظر می رسد جهان کوچکیست متشکل از یازده ستاره و خورشید و ماه ،که اشاره ای دارد به کوچکی عالم یوسف خردسال، که ستارها در این جهان همان خانوادۀ او هستند .تطبیق خورشید و ماه بر یعقوب و همسرش هم، مؤید این معنا است.

لذا با توجه به کلیت رویا و سایر نمادهای رویا ،یعقوب عدد یازده در یازده ستاره را به یازده پسرش غیر از یوسف ،تعبیر کرد.

میبینیم که معنای یک نماد وابسته به سایر نمادهای موجود در رویاست،معنای ستاره ها با اشاره ای که در عدد یازده نهفته است پیوند دارد، همچنین ممکن است معنای نماد وابسته باشد به محیط خاص زندگی یعنی وجود یازده برادر در زندگی او، یعنی برای یافتن تعبیر یک نماد باید به سایر نماد ها و محیط زندگی توجه کرد.آنچه از این رویا بدست می اید این است که مصداق نمادها در محدودۀ نزدیکترین اشیاء و افراد است .

و اما سؤال همچنان باقیست: یک شیئ چگونه نماد می شود یا نماد چه رابطه ای با معنا و تعبیر خود دارد. !

ببینیم بعد از بررسی شماری از نمادها به چه نتیجه ای می رسیم

چرا ستاره ها و خورشید و ماه به معنای خانوادۀ یوسف تعبیر میشود.

به عبارت دیگر:

خورشید و ماه در لغت که معلوم و ظاهر است و اما در رویا چه ارتباطی با یعقوب و همسرش دارد تا بتوان از مجموع این دو، و یازده ستاره،آنها را به خانوادۀ یعقوب تعبیر کرد؟

عیناً مانند مورد قبل با توجه به کلیت رویا ، یازده ستاره به یازده پسر و خورشید و ماه به یعقوب و همسرش یا مادر یوسف تعبیر شده است.

البته معنای دیگری هم برای این مجموعه ستاره و خوشید و ماه قابل برداشت است که میتوان آنرا به عنوان نمودی از وضعیت نفسانی یوسف در نظر گرفت و آن این است :قوایی که در سرشت نفس آمیخته اند عبارتند از : قوای ادراکی ظاهری و قوای باطنی نفس در مقابل یازده ستاره ، و همچنین عقل و قلب که به ترتیب با نماد خورشید و ماه نشان داده شده ، و سجدۀ آنان اشاره ای به تسلیم شدن قوای نفس و حاکمیت یوسف بر قوای نفسانی خود میباشد و همین حاکمیت بر نفس است که می توان آنرا منشاء سلطنت بر امور مردم و دلیلی برای علم وحکمت او،دانست.به هر حال این برداشت بخشی از تعبیر و در ضمن آن است زیرا کمال نفسانیی یوسف بخشی از تمام تعبیر است .

اما وابستگی یک نماد به سایر نمادها و عناصر خاص موجود در محیط زندگی رویابین به چه معناست.

باید گفت که اثر این وابستگی معنای یک نماد به سایر نمادها ،این است که معنای یک نماد توسط سایر نمادها تصریح و تحدید می شود و این یعنی معنای هر نماد وابستۀ معنای کلیۀ اجراء رویا است و کلیۀ اجزاء یعنی سیاق رویا .پس معنای یک نماد عبارت می شود از معنای مثالی به علاوۀ تشخصی که از جانب وابستگان خود یعنی سایر نمادهای موجود در یک رویا پیدا میکند .

دوباره برگردیم ؛که قبول که عدد یازده، در ستارها و یازده برادر مشابه است اما برادران چه نسبتی با ستاره دارند هرچند یعقوب پیغمبر با خورشید مناسبت دارد زیرا هر دو در نورانیت مشابه هستند و هر دو منحصر به فردند اما سایرین چه توجیهی دارند:

باید گفت که خانوادۀ یعقوب بواسطۀ وجود یعقوب و پدرانی که آنها نیز در سطح و ردیف خود او و یوسف بوده اند به واسطۀ عنایت خداوند تبارک وتعالی و عمل صالحشان دارای درجۀ ممتاز و برتری نسبت به سایرین بوده اند و خصوصاً یعقوب خود عالم به تعبیر رویا و از برگزیدگان بوده است ، نسبت یعقوب به سایر مردم مثل خورشید به سایر ستاره ها بوده و اما فرزندانش از قبیل سایر مردم معمولی بوده اند، و این است که با نماد ستاره در کنار خورشید نمودار شده اند.پس اینکه کلاً ستاره ها برای بیان رویا انتخاب شده اولاً چنانکه گفته شد به جهت رفعت خاندان یعقوب بوده که آنها را با نماد ستاره ها بیان کرده و دوماً به آن جهت بوده است که جهان یوسف خرد سال و هر خرد سالی همان خانوادۀ اوست، که در آن پدر خورشید و مادر ماه و سایراعضاء، ستاره هستند.

فرض کنید که اگر بجای ستاره ها ،خواب می دید که خانواده اش در مقابل او سجده می کنند ،در این صورت معنایی جز برتری و عظمت او آنهم فقط در محدودۀ خانواده اش افاده نمی گشت و چند معنا از رویای یوسف حذف می شد: اولاً حکمت که نتیجۀ تسلیم شدن قوای نفس است از معنای رویا حذف می شد، زیرا قوای نفسانی معناییست که از خورشید و ماه و ستاره ها برداشت می شود و سجدۀ آنان که از بابت فهم یوسف است به معنای قوای نفسانیی هماهنگ و مطیع است،هرچند اگر خانوادۀ او در شکل افراد انسانی نموده می شدند باز هم می توانستند نمادی از جنبه های نفسانی او تعبیر شوند اما فقط نمادی از جنبه های انسانی نفس او بشمار می آمدند و نه از انسانیت متعالی و آسمانیی او دوماً نمودار شدن خانواده در مجموعه ای ستاره با آن وصف، رفعت خاندان یعقوب را می نماید که حقیقت ذاتی آنهاست و نه یک وصف اعتباری مانند مثلاً ریاست قبیله که فقط در ظرف اجتماع وجود دارد و حکایت از ذات شخص چنانکه هست ،نمیکند ، پس اگر خودشان در رویا دیده می شدند علامتی از قصور نگاه یوسف بود که قادر به دیدن تمام حقیقتشان نبوده است.و اینکه در این نماد دیده شده اند نشانۀ آن است که حقیقت دیدنی ها در نگاه یوسف نمودار می شده است. سوماً اگر بجای ستاره ها ،خواب می دید که خانواده اش در مقابل او سجده می کنند رسیدن به مقامی برتر از یک رئیس، قابل برداشت نبود،یعنی چیزی که مصداق اتمام نعمت خداوند برای یک انسان باشد و حالتی که حاکی از حاکمیت بر قوای طبیعی نفس باشد، از حکایت حذف می شد. چهارماً گذشته از اینکه تخصیص علم تأویل به یوسف هم، از میان رخت می بست زیرا دیدن سجدۀ چند نفر ،نشان از فهم سطحی وقایع است و نه استنباط و درکی در سطح تأویل.

پنجم: معلوم میشود نمادی که برای بیان معلومات نفس بکار گرفته می شود حاوی معانیی کثیره ای است و بیشی و کمی و یا مقدار این معانی بنا به آن حقیقتی تعیین می گردد که قرار است توسط رویا حکایت شود و لذا نمی توان گفت این نماد برای همیشه و در همه جا دارای این معناست زیرا معنا یا معانی آن از جانب رویدادی که در رویا حکایت شده تعیین میشود و لذا گاو در رویای پادشاه مصر نماد سال و در خواب من نماد نفس حیوانیست و اما خورشید در خواب من به معنای صورت اعلای نفس من است و در رویای یوسف هم بواسطۀ نورانیت و تعالی نفس یعقوب نماد او شده است .

اینجاست که به رابطۀ نماد و معنا نزدیکتر میشویم و آن این است که:

نماد و سمبل مشتمل بر معنایی بیش از معنای واحد که در خور کلمات است میباشد و اگر قرار بود هر نماد معنای واحدی برساند، رویاها با کلمات بیان می شدند و اما با نماد بیان می شوند که دارای معانی و جهات عدیده ، است ،یا به عبارت دیگر نماد، نتیجۀ معانیی متعددیست که در حقیقتی که قرار است حکایت شود ،نهفته است .و حضور این جهات عدیده به ضروره منتهی به نماد می شود، به عبارت دیگر،شکل نمادین و سمبلیک داشتن ،برای تعریف رویا ضروریست و این ضرورت از جانب حضور معانیی متعدد در حقیقتی است که قرار است رویا، حکایت کند .

این جهات عدیده یا معانی متعدد موجود در یک نماد،در رابطه با سایر نمادهای رویا و محیط زندگی رویابین مشخص می شود.

نباید فراموش کنیم که رویاها در خواب با نمادها بیان نمی شوند بلکه آنچه بیان می شود زندگیی واقعیی و حقیقیی خود نفس ماست حالی از احوال ماست و ما برای فهمیدنشان در بیداری آنها را به اجزائشان تحلیل می کنیم و اجزاء یا نمادها را در محدودۀ کلمات و مفاهیم می نشانیم،آنرا به اجزائ تقسیم می کنیم و هر جز را نماد می نامیم و سپس در تعریف نماد درمی مانیم .پس حضور معانی کثیره در نماد به علت آن است که خوابها زندگیی معنوی یا حقیقی نفس هستند یعنی مربوط به سطحی از وجود خود می باشند که منشاء و معدن معانی و مفاهیم است.

نان در لغت به معنای مادۀ خوراکی عمل آمده از گندم است و اما در تعبیر رویا، به معنای حیات و جان و سر یا کلّۀ انسان آمده است.

نمی توان منکر تأثیر نان در بقای انسان شد خصوصاً که نسبت به همۀ خوراکیهای دیگر از اصالت بیشتری برخوردار است. پس وقتی نان را به معنای حیات و بقا لحاظ کنیم ، مقصود از نان را، جانشین معنای نان، کرده ایم، زیرا مقصود از نان ، حفظ حیات و بقاست.

اما از طرف دیگر ،نان ،معنای سر را به خود میگیرد : رویا حاکی بود از اینکه حمل میکنم فوق سرم نان ، پرندگان میخورند از آن و تعبیر این بود که مصلوب میشوی پرندگان میخورند از سرت . پس نان در رویا به معنای سر تعبیر شده است.تغییری که در معنای نان پیش آمده نتیجۀ انتقال نان یعنی ارتحال است و معلوم است که بعد از انتقال جان ،آنچه می ماند سر است که مرکز جان و حیات می باشد

اگر رویا چنین می بود که :میبینم حمل می کنم بالای سر انگور و پرندگان میخورند از آن؛ میبینیم که ، ناگهان یک تغییر مهم و حیاتی اتفاق می افتد زیرا در انگور اشاره ای حیاتی بچشم نمی خورد زیرا انگور خوراکی عمومی و حیاتی برای انسان نیست.

حمل که به انتقال چیزی ،تعبیر شد به آن جهت بود که انتقال ،نتیجۀ حمل و منظور از آن است.و معنایی از نگهداری و ماندن در وضعی ثابت دارد که مربوط به ماندن در وضعی مناسب برای نگهداشتن شیئ منتقل شونده ، تا پایان انتقال است.پس دو معنا از آن برداشت شد: نگهداری و انتقال.

و از این نتیجه میشود که باید تمام معنای لغوی نماد را ،تحلیل و استخراج کرده خود را به وجوه عقلی آن رساند ، و از معانیی استخراج شده ، با توجه به سایر نماد ها مناسبترین وجه را انتخاب نمود.

و از این نتیجه می شود که ممکن است نماد به معنایی اشاره داشته باشد ،که در نتیجه و قصد از شیئ نمادین ،نهفته است یعنی به قول فلسفیها در علت غائی آن،یعنی علتی که شیئ برای آن موجود شده است و این فقط مفهوم عقلی است که در مقایسه با مفهوم لغوی ، به همۀ جهات وجودی شیئ نمادین دامن می گسترد: شامل علل غائی و علل استعدادی و سایر وجوه متمرکز در وجود .

چنین معنایی فقط برای صاحبان عقل قابل در یافت است یعنی آنانکه اهل ذکر هستند و با دیدن جلوه های آفرینش به یاد آفریدگار می افتند یعنی از روی اثر به مؤثر یا از دلیل و نشانه به مدلول راه می برند و نه آنان که از دیدن آثار می رسند به آنچه خیال انگیز و دلپسند باشد

فوق سر، و نه ،روی سر،اشاره به بالا و آسمان است، که اشارۀ مستقیم نماد است و لذا فوق سر یعنی بالای سر و فرقش با روی سر این این است که آنچه روی سر است با سر تماس دارد و تماس ندارد اگر فوق سر ،باشد .

نان فوق سر : نماد قطع تماس نفس از بدن یا خروج جان ، و صعود به آسمان است.

حمل نان فوق سر: نماد ماندن در حالتی ایستاده را می دهد که تا پایان انتقال جان ادامه دارد و اشاره به ماندن بر صلیب و جان دادن، می کند .

خوردن پرندگان ،نتیجۀ لاشه شدن اوست .

و بیان مطابق با رویا این است :صعود جان به آسمان، بر صلیب، وخوردن پردنده ها لاشه را .

فرق این تعبیر با تعبیر قران این است که بنا بر این تعبیر که نماد به نماد است زندانی ابتدا بر صلیب جان میدهد و سپس پرنده ها از سرش می خورند و تعبیر الهامیی یوسف آن است که بر صلیب ،پرنده ها از سرش می خورند.

پس اینجا هم معنای نماد اولاً وابستۀ سایر نمادهای موجود در رویا است دوماً آشکارا ، وابستۀ کلیت معنا یعنی سیاق و تصوری است که رویا ارائه می کند.سوماً ممکن است معنای نماد ،نتیجه و مقصود از نماد باشد.چهارماً ممکن است نماد اشاره ای مستقیم باشد یعنی اولین و نزدیکترین معنا را اشاره کند.پنجماً باید تمام معانی و مفاهیم ممکن و نهفته را کاوید و به معنای عقلی رسیده و با توجه به سایر نمادها مناسبترین وجه از وجوه مندرج در مفهوم عقلی را انتخاب کرد.

اما این وابستگیها در جایی به معنا کمک میکند که معنای وابستگان را بدانیم در حالیکه وابستگان هم معنا نشده و از تصور و گمانی که کلیت رویا آنرا تلقین می کند ،نتیجه ای گرفته نشد باید به رویاهایی که قبلاً دیده شده رجوع کرد چه آنهایی که توسط این خواب یادآوری می شوند و چه غیر آن ،تا از حال و هوا و زمینه و جهت حرکت نفس مطلع و برای تعبیر این رویا ، در فضای نفسانیی رویابین قرار گرفت . این مورد یعنی توجه به جمعی از رویاها در هرحال تعبیر رویا را آسانتر و دقیقتر میکند و اما اگر این شیوه هاهم مؤثر نیفتاد باید صبر کرد و این صبر از مدتی که طول می کشد تا جیرۀ غذای هم زندانیان یوسف را بیاورند تا چندین روز انتظار و تفکر طول میکشد و همین جاست که می بینیم حقیقتاً تعبیر از افاضات و الطاف اوست زیرا در غیر این صورت باید از وابستگان مبهمی که خود در تاریکا واقعند ،انتظار تابش معنای نمادها را طلب کنیم ؛

اگر جویای این دانشیم ،چاره ای نیست جز انکه برای رهایی از این نادانی ،تقوا پیشه کنیم، زیرا نفس در اثر پاکیزگی به نوعی از دریافتهای شهودی می رسد که با دریافتهای ذهنی در اثر تجمع اطلاعات فرق دارد.

البته تقوا تنها چیزیست که زحمت زنده ماندن را ارزشمند میکند و باید مایۀ خوشوقتی باشد که تحصیل این دانش ،کاری علاحده بر زندگی پاک و پاکیزه نیست.پس این علمیست که از همۀ علوم دیگر بواسطۀ تأثیر رشد و کمال نفس در تحصیل آن،ممتاز است ،آنقدر ارزشمند است که نشانۀ برگزیدگی یک پیغمبر قرار گیرد و از علم و حکمت خداوندی حکایت کند که آنرا هدیه میفرماید.

هر چند همۀ آنچه با تلاش حاصل می کنیم را خداوند میدهد اما لابد اگر تلاش مقدمه اش بود پیغمبری مثل یوسف آنرا در دعایش از خداوند درخواست نمی کرد،آنجا که فرموده است : علمتنی من تأویل الاحادیث : مرا از علم تأویل بیاموز.او درجه ای از علم را خواسته بود که بتواند گذشته و آینده را در تأویل یک حدیث بازیابد.

پس فوقاً رویهم پنج مورد برای در یافت تعبیر نمادها مشخص گردید و این نشان میدهد که نمادها از بابت وابستگی معنای هر نماد به سایر نمادها شبیه کلمات یک جمله اند .و یا شبیه قطعات پازل ، که باید معنای هر یک از جانب همخوانی با سایر قطعات تأیید شود و همین یعنی سیاق و حالت کلی رویا ؛ در تفسیر آیات هم سیاق آیه مهمترین یا یکی از مهمترین عوامل در مشخص کردن معنای کلمات آیه است واین تنها نتیجه ای است که از تحقیق در نماد و معنا گرفتیم و لذا از این جهت نمی توان معنای یک سمبل را از لیستهای آماده اخراج کرد .

پس ما از یک جهت لیستهای آماده را بستیم و از جهت دیگر دریافت معنای هر نماد را به سایر نمادهایی که خود هم در تاریکی هستند موکول کرده و کلید را در سیاق رویا و تزکیۀ نفس قرار دادیم.اما به هر حال چنین نتیجه ای نشان از درستی روش و صحت بینش ما دارد زیرا که خداوند ابلاغ این علم را به فیض خود موکول نموده و دیدیم که راهی به گشودن معنای آن وجود ندارد و آچه خداوند گفته است راست است.

در آخر این نکته ذکر شود که نماد در مجازهای ادبی با نمادها و سمبلهای رویا تفاوتی دارد و آن هم در دامنۀ شمول و مقدار معنای هر یک است ،شیر میدان نبرد و یا ماه بودن دلبر من هر یک به یک مفهوم و یا صفت برای سرباز و یا دلبر اشاره دارد مانند شجاعت برای سرباز و زیبایی برای دلبر؛ و همچنین دارای یک مصداق در زندگیی واقعی است اما ماه و شیری که در رویا دیده می شود دایرۀ وسیعی از مفاهیم روانشناختی و صفات روحی و همچنین مصادیق کثیر در رفتار رویابین را در بر می گیرد ،پس نمی توان بواسطۀ شباهت نمادهای ادبی به نمادهای رویایی حکم کرد که زبان رویا زبان مجاز است.

بیش از همۀ این ها آنچه نه تنها شبیه نمادهای رویاست بلکه اساساً دارای سنخیتی با آن میباشد متشابهات قران است و رسیدن به سطح عقلیی معنا هم برای آیه و هم برای نماد های رویا رویۀ یافتن معنا می باشد .

پس باز هم برای این معنا دستان خود را می شوییم برای برداشتن و نگریستن در کلمه ای از قرآن . و این بار از میان متشابهات آن ،دو کلمه را بر می داریم: کلمۀ میزان یعنی ترازو ،و کلمۀ یَد به معنای دست؛تا ببینیم که از نگریستن در آنها آیا می توانیم نوری اقتباس کنیم و راه خود را روشن نماییم .

در قران مواردی هست که متشابهات نامیده شده:

یَد ، در آیۀ یدالله فوق ایدیهم دست خدا فوق دستهای ایشان است .

یا میزان در آیۀ : وَ سَماءَ رفَعَها وَ وَضَعَ المیزان :رفیع گرداند آسمان را و وضع کرد ترازو را .

اگر مصادیقی از متشابهات را در جهان خود از نظر بگذرانیم میبینیم که مثلاً :

فرد انسانی در سطح و لایه ای از وجود، مشابهت و سنخیتی با تمام بشر دارد و آنهم فطرت اوست .

و همین سان هر طایفه ای از موجودات که گونگونیی بیشمار آنان تصور را به تحلیل می برد بر یگانگی و مشابهتی استوارند که انکار ناپذیر است.

در همۀ این موارد می بینیم که به این سطح از وجود وقتی نائل می شویم که اضافات را زدوده و از ظواهر متغیر و لایه های خارجی عبور کرده باشیم آنگاه است که به باطن و روح معنا می رسیم به حقیقتی که قلب صحت آنرا به محض وصول، تصدیق می کند و آرام می شویم نیل به این لایه از وجود مثل جریان خواب است که با گذشتن از ظواهر دیدنی و هر آنچه غیر از خودماست به واقعیت عالم خود نایل می شویم.

در این لایه از وجود شی به نظر می رسد که انتهای دایرۀ وجود آن به ابتدا و به مأوا و معدنی می رسد که از آن سرچشمه گرفته است ؛

عالم عقلی هر چیز که روح معنا و حقیقت باطن آن است در مقصود آن و آنچه برای آن آفریده شده نهفته می باشد.

چنانکه انگار شیئ خارجی تأویلی از مرتبۀ عقلی آن می باشد

مرتبه ای که برای خروج و بازگشت به آن ،سر را پای خود میسازد و بار دیگر حدیثی از عشق را روایت می کند:

معنای دست در یدالله فوق ایدیهم :

همچنان که دستان ما علم و قدرت ما را برای انجام تک تک اجزاء یک کار، نشان می دهند و دست عامل قدرت و تسلط ما بر اجزاء تشکیل دهندۀ امور و اشیاء است

همینگونه اجزاء تشکیل دهندۀ امور و اشیاء به علم و قدرت اوست که در جای خود قرار می گیرند پس علم و قدرت اوست که درون و فراز موجودات را تسخیر کرده است.پس دست او که نماد علم و قدرت است فوق همه است.فرموده است دست ، تا علاوه بر علم و قدرت تسلط و نفوذ قدرت خود در جزئیات را بیان فرماید.

برای تحلیل معنای نماد باید خود را به ملکوت وجود و یا لایۀ عقلی و هور قلیای وجود آن نماد یا آیه رساند.

ترازو:

برای رسیدن به عالم عقلی وجود ترازو باید ظواهر متغیر و اضافی آن را زدود تا به روح و باطن معنای آن که سنجیدن و وزن کردن است نایل شد و این آن معنای فراگیر و روح معنا و اصل و مایۀ آن است:

بهره می بریم حسن ختام را از ملاصدرا ،

بنده از ایشان مطلبی در بارۀ نماد و معنا ندیده ام اما بهتر از ایشان هم در اندر رسیدن به عالم معنا ندیده ام:

پس هرچه که اشیاء با آن سنجیده شوند با هر شکل و خصوصیتی که باشد ،حسی و یا عقلی ،حقیقت میزان در آن وجود داشته و مصداق ترازو است :

پس متر و خطکش و شاقول و گونیا و علم نحو و عروض و منطق و عقل هر یک میزان و ابزار سنجشی هستند که اشیاء را با آن کشیده و می سنجند :

خطکش برای خطهای راست

و شاقول برای سنجش دیوارهای راست

گونیا برای سطوح افقی و موازی

نحو برای سنجش ساختمان الفاظ

عروض برای سنجش وزن شعر

منطق برای توزین فکر،

و عقل برای سنجش همۀ اینها ؛

تمام این ها ترازوهایست که از معدن وجود عقلی و یا حقیقت وجود میزان نازل می گردد و در هرجا با نمادی مناسب مقصود، همان حقیقت واحد را متجلی میکند.

گرچه بهتر بود نتیجه گیری را برای خواننده میگذاشتیم تا تحریکی برای تفکر باشد و به این نحو وجیزۀ ناچیزمان را به سرانجامی مبارک می رساندیم اما دامنۀ مصادیق بحث یعنی رویاهایی که می بینیم وسیع و همچنان در ابهام مقدر خود پوشیده است.

زیبا روی باحیایی که هر چه گفتیم و برشمردیم چنان نبود و نشد که از پرده برون آید.

پس مجال تفکر هنوز باز است و آن نتیجه این است که نمادهای رویا از منبعی عقلی بلکه عقلی طبیعی و وحشی سرچشمه می گیرد و کلمه ای که ما برای نامیدن نمادها وضع کرده ایم ، یادآوری دستکاری شده ای از حقیقت نماد است و اشاره ای بسیار گنگ و مبهم به معنای حقیقی نماد دارد و برای دسترسی به معنای حقیقی آن باید توسط چاقوی جراحی همۀ اضافات را جدا کرد و خود را به روح معنا و هور قلیای آن رساند ، معنایی که در بلندای آسمان معرفت جای دارد و ما که شرافت آمد و شد در این محلها را نداریم حاصلی نداریم جز آنکه دزدیده گاهی سرقتی کنیم و معنای له شده ای به کف آریم.

وحشی را برای قاعده ناپذیر بودن رویاها بکار بردم به معنای اینکه هرچه در بارۀ تعبیر نمادها گفتیم و شنیدید را کنار گذارید

و به این اسب وحشی به گونه ای دیگر نزدیک شوید

با احتیاط و صبر و عشق ،بنشینید و آرام آرام ، نزدیک شوید.

سلام بر شما و رحمت خداوند و برکاتش.

 

در آخر مطلبی را می آورم که نتوانستم به صورت وصله ای مناسب به متن اضافه کنم حیفم آمد که حذفش کنم هرچند حرف تازه ای نیست خالی از لطف هم نیست:

خوابها چه وقت به واقعیت خارجی و چه اندازه به احوال خود نفس و وقایع درونیی ما اشاره دارند، هرچند این سؤال اگر هنوز باقیست نشان از خامی و قصور زحمت کشیدمان از اول مطلب بوده است بهر حال جز استنباطی از آنچه گذشت و با عبارتی دیگر در انبان کوچک علم من موجود نیست !؟

قبل از هر شرحی بهتر است بدانیم که در بیداری چقدر به به دیگران و غیر ازخود می پردازیم و اگر هم بنا به سوءتفاهمی، به دیگران پرداخته ایم نه برای منفعت خود مان بوده است؟ ، فراموش نکنیم که تقریباً نتوانسته ایم حتی یک بار هم کاری را برای خدا و یا برای غیر خود ،انجام دهیم ،و این البته امریست که عرفا هم در مساعی خود تمرین میکنند.

ما آنقدر میان خود و غیر خود، مرزهای ذهنی ساخته و پرداخته ایم و خود را بریده و مجرا کرده ایم که نمی توانیم یگانگی و امتداد وجود خود در بیرون و درون را بازیابیم.

این در حالیست که نصیب حقیقی و ماندگار ما از کاری که برای دیگران یا خود می کنیم

یعنی از رفتارمان بجز شاکله و نحوۀ عملمان نیست

نه چنانکه گمان کرده ایم، نتیجۀ عملمان .بلکه نتیجۀ اولی عملمان همان شکل عمل ماست و رویا هم همین را بیان می کند.

با کردارمان راه خود را رسم می کنیم ،

نفس خود را به عنوان راه خود پدید می آوریم

و رهسپار ابدیت خود می شویم ،

و اگر نزدیکتر شویم کردارمان قیامت ماست که بر پا شده است

میدانی که در آن ابدیتمان حشر میگردد ،

در حالی که به چیز دیگری نگاه می کنیم .

نمادهایی که درخواب می بینیم هم ، نه صرفاً درونی و نه تماماً برونی می باشند

و بلکه باید گفت بیشتر حالتی توئم از درون و بیرونند ؛

بیرونی و در عین حال نمایده خصائص درونند ، یعنی صفات نفسانی ماست که در لباس اشخاص و افراد دیگر متجلی و بیان یا روایت می شود.

در بیداری هم ، همین است ، دیگران امتداد و گسترۀ وجود خودمان می باشند و هنگامی که آنان را بیگانه می شماریم خود را تکه تکه کرده ایم .

فقط آن صفاتی که در خود با آن آشنا شده ایم را در دیگری قادر به شناسایی هستیم و در مواجهه با او حس میکنیم که دارای فلان صفت است و سپس بنا به آنکه آن صفت محبوب یا مبغوض ماست ،با او رفتار میکنیم،

شاید او دارای صفاتی متضاد باشد مثلا دانشمندی حیوان صفت باشد بهر حال اگر او در رویای ما ظاهر شود سمبل آن صفتی از ما خواهد شد که از نظر ما قویترین جاذبۀ اوست

و ما او را ، آن می دانیم .مگر در رشد رتبه ای گرفته باشیم .و گرنه هر شیئ که با او مواجه میشویم را ابتدا با ذهنیات خود میسازیم و سپس بافتۀ خود را بجای او درک میکنیم ،

به چنین روندی عادت داریم زیرا با خود چه بسیار چنین کرده ایم.

از جنبۀ دیگر هم آنچه با آن مواجه میشویم خود ماست یعنی آنچه در خارج از خود می بینیم جدای از واقعیتی که دارد در حقیقت چیزی جز معلومات ما نیست ،چیزیست که موضوع علم ما قرار گرفته یعنی وجودش وجودی علمی است که در درون خود درک می کنیم ، در این روند آنچه در بیرون از ما قرار دارد به وجودی علمی تحول یافته و همجنس با نفس عالم ما می شود و لذا باز هم خود را درک می کنیم زیرا حقیقت علم به خارج، این است که هر شیئ خارجی که ادراکش میکنیم ِ،بی آنکه خود را از دست دهد ما می شود و ما هم بی آنکه خودرا فاقد شویم او می شویم و هردو در وجودی علمی،که ذاتش مائیم و صورتش اوست جمع می شویم و علم یا اتحاد عالم و معلوم محقق می شود.

منتهی این از مباحثی است که سختر و باریکتر و لغزنده تر از تعبیر خوابهاست و بهتر است از اینجا هرچه زودتر خارج شویم، و فقط این اندک روشنی را با خود به بریم که ببینیم معلوماتمان چقدر و چه نحو از بیرون و درون حکایت میکنند .

در چهار رویایی که در سورۀ یوسف بود هر چهار رویا بر خلاف آنچه ما گفتیم منجر به حوادث خارجی شد به جز خواب یوسف که هم وضعیت نفسانیی او را از باب اعتلا و دارا شدن علم و حکمت حکایت کرد و هم وضعیت زندگی او را .

وگرچه سه نفر دیگر افرادی معمولی بودند یعنی به نفس و رشد آن توجهی نداشته و تمام زندگی آنان همان وقایع خارجی بود اما چنین نیست که هر کس به رشد نفس اعتنایی نداشته باشد رویداد نفسانی و رویای آنرا نداشته باشد.و چنین نیست که آن سه نفر فقط خوابهایی ببینند که مربوط به وقایع خارجی باشد بی شک هر سه هزاران خواب دیده اند که شامل درون و بیرون بوده است.

این به طبایع افراد و همۀ عناصری که در خواب دیده می شوند موکول است تا تعیین شود که پیام خواب به واقعه ای بیرونی و یا درونی اشاره دارد؛ و چه بسا توئمان ، وقایع بیرونی و تأثرات درونی را خبر میدهند کما اینکه تقریباً این دو جهت درونی و بیرونی ، همان دوقلوهای افسانه ای هستند که به نام برادران توئمان مشهور و همیشه با همند و در رویاهای ما هم گاهی به شکل دو نفری که با همند،ظاهر می شوند زیرا واقعه ای برای انسان پیش نمی آید که تماماً درونی و یا صرفاً خارجی باشد.

به امید آنکه ابهام بیان من از ابهام خوابهای شما بیشتر نبوده است .

شما را به خدا می سپارم.

 

آخرین بازنگری : کرج ۲۵/ ۹/۸۸

 

– مؤخرۀ تأویل احادیث

می توانید نخوانید این اسامی چندین جا بکار رفته گفتم شاید بخواهید با معنای آنها بیشتر آشنا باشید.

بسیط به معنای تقسیم ناپذیر، مرکب نبودن و فاقد اجزاء بودن است .شیئ بسیط چون فاقد اجزاء است پس فاقد بُعد است ،چون فاقد بُعد و امتداد است لذا منزه از مکان خواهد بود .آنچه از یک امر بسیط با این وصف به ذهن می آید واحد بودن یا وحدت و یگانگی است؛

ادراک حضوری ، ادراکی است که با حضور وجود شیئ نزد نفس حاصل میشود و نفس بواسطۀ وجود آن شیئ با آن ارتباط و اتحاد یافته و در نتیجۀ اتحاد درک کننده با درک شونده ، به درک شونده علم پیدا می کند مثل علمی که نسبت به وجودخود داریم یا علم به وجود هر شیئ که در مقابل ما حضور دارد و با وساطت یک یا چند حس با آن مرتبط میشویم

علم حصولی یا تصور و یا قوۀ خیال :که همان دستگاه مُدرکه می باشد و کارش مفهوم سازی و صورت برداری برای ایجاد ادراکات حضوری است ؛ وقتی شیئ نزد ما حاضر باشد و نفس توسط حواس خود با آثار وجودی آن شیئ مرتبط شد، قوۀ خیال از آن شیئ صورتی تهیه کرده و نفس با آن صورت اتحاد یافته و توسط این صورت که نزدش حضور یافته به واقعیت خارجی آن شیئ ،علم حاصل میکند و همچنین آنرا به حافظه می سپارد . لذا آن صورت ، جز اینکه صورت شیئی دیگر باشد چیزی نیست و حقیقتی ندارد. چون همیشه این صورت به شیئی غیر از خودش اشاره میکند و باعث حصول واقعیتی غیر از واقعیت خودش میشود از جهت وساطتش برای حصول آن واقعیت آنرا علم حصولی گویند یعنی باعث حصول علم به واقعیتی غیر از خودش میباشد .اشیاء خارجی هر یک در مکانی قرار دارند و هر شیئ نسبت به اشیاء جانبی خود دارای جهتی میباشد ؛در حالیکه صورت ذهنی فاقد مکان و جهت است شیئ آتش دارای اثر سوزندگی است ولی صورت علمی آن فاقد اثر سوزندگی آتش است پس صورت علمی شیئ خارجی تماماً همان شیئ خارجی ،ولی فاقد آثار خارجی آن است ؛ چنانکه آتش خارجی میسوزاند اما تصور آن نمی سوزاند . در علم حضوری با وجود معلوم سروکار داریم و در علم حصولی با صورت خیالی از وجود آن شیئ.مثل همۀ معلوماتی که نفس، زمانی بواسطۀ حضورشان، به آنها عالم شده است و اینک خودشان حاضر نیستند و تصورشان را نزد خود احضار کرده به آنها علم می یابد ،یا مثل علم به وجود درختی که الآن حضوردارد ، پس همۀ یاداوریها و علوم از آن قبیل است.صورت خیالی بواسطۀ انطباق با اشیاء خاص و مشخص خارجی ، فاقد کلیت و جزئی و مشخص میباشد.

مفهوم : عبارت است از: اسامی کلی و بسیط ذهنی: اسم هستند یعنی به مسمّی و چیزی غیر از خود اسم اشاره میکنند . کلی هستند زیرا شامل مصداقهای کثره میباشند مثل صندلی که اسمی کلی است و به هرنوع سطح قابل نشستنی یکپایه، دوپایه و چند پایه قابل صدق است. مفاهیم بواسطۀ کلیت خود ،عقلی هستند زیرا که نفس در جستجوهای علمی خود با تحلیل و ترکیبهایی که روی همین مفاهیم کلی صورت میدهد به تعریف حقایق اشیاء میرسد؛پس همین مفاهیم کلی هستند که انسان را از حیوان متمایز میسازند. بسیط هستند زیرا واحدهای معنایی غیر قابل تقسیم و نامرکب میباشند .یعنی وقتی نحوۀ وجودش را صرف نظر از مصداق در نظر گیریم وجودی بسیط و علمی از نوع وجود نفس دارد و ذهنی هستند یعنی نوع وجود ذهنی و علمی دارند ؛ گفته شد که وجود ذهنی همان وجود عینی منهای آثار و اثر آن است و دارای همان نوع وجود علم و نفس است.

 

سییدان : روستای نزدیک بیرجند است. اهالی آن طایفه ای از سادات هستند که آن زمانها همراه امام رضا از مکه مهاجرت کردند و در ایران به دستور امام پراکنده شدند تا ایرانیان را به راه و روش ایشان ،آشنا سازند.آسد مرتضی که رهبر آن قبیله بود عمداً قوم خود را در چنان دره ای فرود آورد و منزل ساخت که انزوای آنان در حصار کوها از گزند رفت و آمد و ترکیب با سایر مردم منطقه محفوظ مانده است.

 

آمار این صفحه: بازدید امروز:۳ بازدید کل: ۱۸۶

یک فکر در “تَأوِیلُ الأحادیث (بهترین فایل‌های ارسال شده) – نویسنده: سید احمد رحیمی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>