معرفی کتاب: جمال آفتاب-مرحوم استاد سعادت‌پرور

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

بخش‌هایی از این کتاب صوتی خواهند شد.

… و با ياد استاد علّامه طباطبائى (ره) كه حقائق قرآن و سنّت را آشكار و مشكلات آن را حلّ نمود و به كالبد علم و معارف و حوزه‏هاى علميّه جانى تازه بخشيد. اين كتاب كه شرحى بر ديوان خواجه حافظ است نيز قطره اى از درياى موّاج و پر تلاطم معارف او مى باشد و در روش نيز اقتباس از آن بزرگ راهنما دارد.

– جايگاهش بلند و روحش شاد باد!

متن زیبای کتاب را در ادامه بخوانید…

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۷

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

– الْحَمْدُ للَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا، وَما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا أنْ هَدانا اللَّهُ وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلى خَيْرِ خَلْقِهِ، وَخاتَمِ رُسُلِهِ، مُحَمَّدٍ، وَعَلى آلِهِ وَعِتْرَتِهِ الطّاهِرينَ، ألَّذينَ أذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ، وَطَهَّرَهُمْ تَطْهيراً.

پانزده قرن از هجرت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مى گذرد و تاكنون جوامع بشرى (اسلامى و غير اسلامى) اسلام را كاملًا نشناخته، و پى نبرده اند كه اسلام واقعى چيست؟ و دعوت انبياء و اوصياء عليهم السلام به چه بوده است؟.

لذا عدّه اى گمان كرده اند كه دعوت آن بزرگواران تنها به عمل به احكام و اخلاقيّات ظاهرى است، و بشر جز عمل به اين احكام ظاهرى تكليف ديگرى ندارد؛ بعضى ديگر قدمى بالاتر نهاده و مى گويند: علاوه بر اين، تشكيل حكومت نيز از وظايف آنها است؛ و افرادى بر اين عقيده اند كه: ماوراى اين دستورات و فرامين نيز حقايق ديگرى وجود دارد كه مربوط به انبياء و اولياء عليهم السلام مى باشد، و غير از آنان را قدرتى بر عمل و پيروى از آنها نيست؛ و اشخاصى هم پذيرفته اند كه آنان عليهم السلام مأمور به دعوت هر دو امر هستند و مردم نيز قدرت و توان عمل بر آن را دارند.

امّا هوشياران و زيركان امّت كه در هر زمان تعداد ايشان اندك بوده و هست، بر اين عقيده اند كه انبياء عليهم السلام براى راهنمايى بشر به كمالات انسانى و دعوت به فطرت و بر طبق آن عمل كردن و بازگشتن به آن و رسيدن به عبوديّت واقعى (كه در معرفت پروردگار حاصل مى شود) آمده‏اند، و تمامى دستورات ظاهرى اسلام، بيان آداب‏

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۸

عبوديّت و براى رسيدن به اين مقصد اعلى‏ است، و هدف از تشكيل حكومت نيز در همين راستا مى باشد، تا جامعه آماده و پذيراى آن شده و مردم بتوانند به سهولت و سرعت به آن دست يابند.

كتاب و سنّت بخصوص مضامين دعاها (كه جزيى از سنّت است) رأى و نظر گروه اخير را به ما مى فهماند.

براستى آيه شريفه‏ «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»[۱] به ضميمه حديثى‏[۲] كه «عبوديّت» را به «شناسايى پروردگار» تفسير مى فرمايد، به ما چه مى گويد؟.

و معناى كلام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه به ابى ذر فرمودند: «إنَّ أوَّلَ عِبادَةِ اللَّهِ ألْمَعْرِفَةُ بِهِ، فَهُوَ الأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَىْ ءٍ فَلاشَىْ ءَ قَبْلَهُ؛ وَالفَرْدُ فَلا ثانِىَ لَهُ، وَالباقى لا إلى غايَةٍ.»[۳] چيست؟.

و همچنين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام به نوف در دعايى كه به وى تعليم فرموده اند كه در قسمتى از آن آمده است: «إلهى! إنَّهُ مَنْ لَمْ يَشْغَلْهُ الوَلُوعُ بِذِكْرِكَ، وَلَمْ يَزوِهِ السَّفَرُ بِقُرْبِكَ، كانَتْ حَياتُهُ عَلَيْهِ مَيْتَةً وَمَيْتَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً.»[۴] به ما چه مى گويد؟.

______________________________
(۱)- ذاريات: ۵۶- وجنّ و انسانها را نيافريدم، مگر براى آنكه مرا عبادت كنند.

(۲)- عَنِ الصّادِقِ ۷ قالَ: خَرَجَ الحُسَيْنُ بْنُ عَلِىٍّ ۸ عَلى أصْحابِهِ، فَقالَ: أيُّهَا النّاسُ! إنَّ اللَّهَ- جَلَّ ذِكْرُهُ- ماخَلَقَ العِبادَ إلّالِيَعْرِفُوهُ، فَإذا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ، وإذا عَبَدُوهُ إسْتَغْنَوْا بِعِبادَتِهِ عَنْ عِبادَةِ مَنْ سِواهُ …: (از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: روزى حضرت امام حسين بن علىّ عليهم السلام [از خانه‏] بيرون آمده و بر اصحاب خود وارد شدند و آنگاه فرمودند: اى مردم! خداوند- كه ذكر و يادش بزرگ و گرامى باد- بندگان را نيافريد مگر براى اينكه او را بشناسند، پس هرگاه كه او را شناختند عبادتش مى كنند، و هنگامى كه عبادت كردند، به عبادت او از عبادت غير او بى‏نياز خواهند شد …) تفسير صافى، ج ۲، ص ۶۱۰، به نقل از علل الشّرايع.

(۳)- بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۷۴- براستى كه آغاز عبادت و پرستش خداوند، شناخت اوست؛ بنابراين او اوّل پيش از هر چيز مى باشد و قبل از او هيچ چيز نبوده، و تنها و يگانه اى است كه دوّمين ندارد. و باقى و پايدارى است كه نهايت ندارد.

(۴)- بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۹۵- معبودا! براستى هركس كه علاقه و آز شديد به ياد تو او را سرگرم نساخته، و سفر به قرب و نزديكى‏ات او را [از غير تو] به كنار نكشد، زندگانى‏اش مرگ، و مردنش حسرت و افسوس براى او خواهد بود.

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۹

خلاصه، از مجموع آيات و احاديث و دعاها استفاده مى شود كه غرض اصلى از خلقت، و بعثت انبياء عليهم السلام غير از آن چيزى است كه عموم مردم تصوّر كرده و مى‏كنند، و اعتقاد خود را بر آن استوار نموده اند و هر يك ديگرى را آماج تهمت‏هاى خود قرار داده و مى گويد: وى خلاف حق را فهميده؛ لذا بزرگان اهل كمال و كسانى كه اين گونه مطالب را دريافته اند از بيم تازيانه تكفير و يا عدم پذيرش كوته فكران، جرأت اظهار نداشته و بعضاً آن را در لفّافه شعر و يا كلام پيچيده اى بيان كرده‏اند.

به هر حال از طايفه جليله علماء در عصر حاضر دو شخصيّت بزرگوار توانسته‏اند اين مقصد را (با حفظ و اجراى ديگر مراتب احكام اسلامى) با جرأت اظهار كنند و در گفتار و نوشتار خود به شرح آن پرداخته و زمينه را براى ديگران در بازگو كردن حقايق فراهم نمايند:

يكى استاد بزرگ و مرجع عظيم الشأن شيعه و رهبر مسلمانان جهان، آية اللَّه العظمى، جامع معقول و منقول، صاحب كمالات نفسانى، عارف باللَّه، روح اللَّه الموسوى الخمينى (أدامَ اللَّهُ شَوْكَتَهُ) مى‏باشد (كه اخيراً هم در پيام روح بخش خود، اسلام را اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله ناميدند) زبان نويسنده از بيان عظمت نفس و جامعيّت ايشان قاصر مى باشد و چنانكه شخصيت اين عزيز عالم اسلام تاكنون در بين شخصيّت‏هاى اسلامى و علما بى‏نظير بوده است، بعيد به نظر مى رسد كه جامعه اسلامى در آينده نيز همانند ايشان را به خود ببيند، ادامَ اللَّهُ ظِلَّهُ الشَّريفَ عَلى‏ رُؤُوسِ المُسْلِمينَ. آمينَ، رَبَّ العالَمينَ!.

و ديگرى استاد بزرگ علمى و عملى در معارف اسلامى، و مفسّر و فيلسوف عظيم الشأن، حضرت علّامه سيّد محمّد حسين طباطبائى مى باشد، كه الحق حقّ بزرگى به گردن فرزندان حوزه‏هاى علميّه، بالأخصّ حوزه علميه قم، بلكه شيعه، بلكه عالَم اسلام دارد؛ زيرا معارف اسلامى را از طريق كتاب و سنّت و علم و عمل در گفتار و رفتار و تأليفاتش آموخت، به گونه اى كه مى توان گفت بعد از وى علمايى كه‏

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۰

مى‏خواهند اسلام را بشناسند از وى مستغنى نيستند. رَحْمَةُ اللَّهِ وَرِضْوانُ اللَّهِ تَعالى‏ عَلَيْهِ ..

اگر دنياى امروز به وحشت افتاده و نمى تواند چنين شخصيّت هايى را در جهان اسلام ببيند، از بركت وجود چنين اسلامى است كه ايشان بيان نموده‏اند، و به فرموده قائد بزرگ، امام خمينى، اسلام خشك و بى‏محتوى‏ براى آنان ضررى ندارد، بلكه اثرات اين معارف حقّه و معانى بلند توحيدى در تمام امور است كه منافع آنان را به خطر انداخته است، و لذا در كشورهاى عربى اين گونه كتابها برچيده مى شود، و در كشور اسلامى ما نيز حسّ بدبينى به اين امور را توسّط خود ما دامن مى زنند.

ان شاء اللَّه در مقدّمه رساله‏[۵] كلمات اين برجستگان، كلماتى را از اين دو شخصيّت بزرگ اسلامى نقل خواهيم كرد، تا اشخاصى به واسطه جهل خود به حقايق، سخنان ناروايى را به بزرگان دين نسبت ندهند؛ كه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از كلمات خود مى‏فرمايند: «ألنّاسُ أعْدآءُ ماجَهِلُوا.»[۶] و در جاى ديگر فرمودند: «ألجاهِلُ يَسْتَوْحِشُ مِمّا يَأْنَسُ بِهِ الحَكيم.»[۷] و يا فرمودند: «لاتُعادُوا ماتَجْهَلُونَ؛ فَإنَّ أكْثَرَ العِلْمِ فيما لاتَعْرِفُونَ.»[۸].

اكنون براى پند و نصيحت به اين گونه افراد قسمتى از كلام استاد بزرگوار، امام خمينى (أدامَ اللَّهُ ظِلَّهُ) را ذكر مى كنيم. مى‏فرمايند: «از امور مهمّه اى كه تنبّه به آن لازم است، و اخوان مؤمنين و خصوصاً اهل علم (كَثَّرَ اللَّهُ أمْثالَهُمْ) بايد درنظر داشته باشند، آن است كه اگر كلامى از بعضى علماء نفس و اهل معرفت ديدند يا شنيدند، به مجرّد آنكه به گوش آنها آشنا نيست، يا مبنى بر اصطلاحى است كه آنها را از آن حظّى نيست، بدون جهت شرعيّه، رمى به فساد و بطلان نكنند، و از اهل آن توهين و تحقير.

______________________________
(۱)- مقصود كتاب «پاسداران حريم عشق» مى‏باشد.

(۲)- فهرست موضوعى غرر و درر، باب الجهل، ص ۵۲- مردم، دشمن چيزهايى هستند كه بدان آگاه نيستند.

(۳)- فهرست موضوعى غرر و درر، باب الجهل، ص ۵۳- جاهل و نادان، از آنچه شخص حكيم و فرزانه به آن انس دارد، وحشت و هراس دارد.

(۴)- فهرست موضوعى، غرر و درر، باب الجهل، ص ۵۵- هرگز با چيزهايى كه بدان آگاهى نداريد، دشمنى نورزيد؛ زيرا بيشتر علم و آگاهى، در امورى است كه شما نمى شناسيد.

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۱

ننمايند، و گمان نكنند هركس اسم از مراتب نفس و مقامات اولياء و عرفاء و تجلّيات حق و عشق و محبّت و امثال اينها كه در اصطلاحات اهل معرفت رايج است بَرَد، صوفى است يا مروّج دعاوى صوفيّه است، يا بافنده از پيش خود است و بر طبق آن برهانى عقلى و يا حجّتى شرعى ندارد. به جان دوست قسم، كلمات نوع آنها، شرح بيانات ق غزليات و مقام و منزلت معنوى او غزلياتى سروده‏اند، از جمله عارف و محدّث و متتبّع با عظمت، مرحوم ملّامحسن فيض كاشانى كه مى فرمايد:

اى يار! مخوان ز اشعار، الّا غزل حافظ اشعار بود بيكار، الّا غزل حافظ
در شعر بزرگان جمع، كم يابى تو اين هر دو لطف سخن و اسرار، الّا غزل حافظ
استاد غزل سعدى است نزد همه كس، ليكن‏ دل را نكند بيدار، الّا غزل حافظ
صوفيّه‏[۳۲] بس گفتند، دُرهاى نكوسُفتند شيرين نبوداى يار! الّا غزل حافظ
آنها كه تهيدستند، از گفته خود مستند كس را نكند هشيار، الّا غزل حافظ
غوّاصِ بحار شعر، نادر به كَفش افتد نظمى كه بُوَد دُربار، الّا غزل حافظ
شعرى كه پسنديده است، آن است كه آن دارد آن نيست به هرگفتار، الّاغزل حافظ
اى فيض تتبّع كن طرز غزلش، چون نيست‏ شعرى كه بود مختار، الّا غزل حافظ[۳۳]

و همچنين مرحوم حكيم متألّه حاج ملّا هادى سبزوارى مى گويد:

هزاران آفرين بر جان حافظ همه غرقيم در احسان حافظ

______________________________
(۱)- الجواهر السنية، ص ۱۲۱- و گوش او مى شوم كه با آن مى شنود، و چشم او كه با آن مى بيند ….

(۲)- براى آشنايى با معناى مقام نورانيّت، به رساله «جلوه نور»، و رساله «فروغ شهادت» از نويسنده رجوع شود.

(۳)- قصيده اوّل ديوان حافظ، چاپ قدسى، و غزل ۳۱، ص ۵۹، و غزل ۳۶، ص ۶۲ و غزل ۲۱۱، ص ۱۷۶، و غزل ۳۰۵، ص ۲۳۸٫

(۴)- برگزيدگان.

(۵)- ديوان مرحوم فيض كاشانى، ص ۲۱۹ و ۲۲۰٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۴

زهفتمْ آسمانِ غيب آمد لسان الغيب، اندر شأن حافظ
پيمبر نيست، ليكن نسخ كرده‏ اساطير همه، ديوان حافظ
چه ديوان؟ كز سپهرش جم ديوان‏ نمودِ كوكبِ رخشان حافظ
هر آن دعوى كند، سحرِحلال است‏ دليل ساطع البرهان حافظ
ايا غوّاص درياى حقيقت! چه گوهرهاست در عمّان حافظ
نه تنها آن و حسنش در نظر هست‏ طريقت با حقيقت‏[۳۴] آنِ حافظ
بيا «اسرار»! تا ما برفشانيم‏ دل و جان، در رَهِ دربان حافظ
ببند «اسرار»! لب را، چون ندارد سخن پايانى اندر شأن حافظ[۳۵]

خواجه، مردى است كه ابعاد وجودى‏اش در علوم و فنون مختلفه جامع و وسيع بوده ولى ابياتى كه سروده است تجسّم ارزشهاى درونى‏اش مى باشد اگرچه هر فرقه اى معانى آن را در آئينه فهم و درك خود مى نگرد و از وى بهره‏مند مى گردد.

خواجه، محقّقى است كه تحقيقات او در حقائق كتاب و سنّت و مواعظ جذّابش در قالب شعر و بيان شيرين تجسّم يافته، به گونه اى كه نمى توان معجزه‏اش گفت، ولى كرامت گفتن آن نيز سخنى بيهوده نيست.

خواجه، شخصيتى است معنوى كه آنچه را با ظرافت و شيوايى بيان در ابيات خود سروده، شرح حالات و مشاهدات ايّام و ليالى عمر خود بوده نه صرف غزل سرايى. شاهد بر اين سخن آن است كه اكثر ابيات يك غزل از جهت لفظ ربطى با يكديگر ندارند، ولى از جهت معنى و حالات پيوسته‏اند. بيانات آينده ما در ذيل هر بيت، شاهد بر آن است كه در اين مقدّمه از هر گونه مبالغه و اغراقى در معرّفى.

______________________________
(۱)- «طريقت» عمل به شريعت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله است، و «حقيقت» نتيجه عمل به دستورات شريعت است.

(۲)- ديوان مرحوم سبزوارى، ص ۷۵ و ۷۶٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۵

شخصيت خواجه دورى شده است.

من هم چون شما وى را نمى شناختم، هنوز بالغ نشده بودم كه در خانه عمو و پدرم با ديوان خواجه آشنا شدم. آنها گاه گاهى بعضى از غزليّات خواجه را مى‏خواندند (بخصوص پدرم كه صداى خوشى داشت- من گوش مى كردم. اين دو بزرگوار اهل علم نبودند، و تحصيلات زيادى هم نداشتند، ولى از گفتار شيرين و غزليّات خواجه لذّت مى بردند.

ياد دارم در آن ايّام كه در سنّ ۸ الى ۱۰ سالگى بودم، خواننده اى با صدايى و نَفَسى خوش غزلى از خواجه را مى خواند، من آن را گوش مى دادم و لذّت مى بردم ولى جز لفظ و شيرينى بيان، چيزى احساس نمى كردم. غزل اين بود:

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن‏ منم كه ديده نيالوده‏ام به بد ديدن‏
وفا كنيم و ملامت كشيم وخوش باشيم‏ كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن‏
به مى پرستى از آن نقشِ خود بر آب زدم‏ كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن‏
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات؟ بخواست جام مى و گفت: راز پوشيدن‏
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس‏ كه وعظِبى عملان واجب است نشنيدن‏
مراد ما زتماشاى باغ عالم چيست؟ به دست مردمِ چشم از رُخ تو گُل چيدن‏
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه‏ كشش چو نَبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن‏
زخطّ يار بياموز مِهر با رُخ خوب‏ كه گِرد عارض خوبان خوش است گرديدن‏
مبوس جزلب معشوق وجامِ مى حافظ! كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن‏[۳۶]

در همان ايّام به مكتب مى رفتم، كلاسم در كنار مسجدى قرار داشت كه اهل آن مسجد و حتّى استادم با مطالب عرفانى و ديوان خواجه سر و كار داشتند، من هم.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۸۳، ص ۳۵۰٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۶

بى بهره از شنيدن ابيات خواجه نبودم. پس از شروع تحصيلات حوزوى با بعضى از اهل كمال آشنا شدم و از مواعظ آنان كه از بيانات عرفانى و گفتار چون خواجه بى بهره نبودند، استفاده مى نمودم.

سال ۱۳۶۴ قمرى مشرّف به قم شدم و با بعضى اساتيد حوزه آشنايى پيدا نمودم، اوائلى بود كه حضرت استاد علامه طباطبائى- رضوان اللَّه تعالى عليه- مشرّف به آن شهر مقدّس شده بودند. ولى بنده هنوز لياقت تشرّف به حضورشان را حاصل ننموده بودم؛ امّا به دروس اخلاقى بعضى از شاگردان مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى و ديگران كه آشنايى با معارف اسلامى داشتند، كم و بيش رفت و آمد داشتم و چيزهايى به گوشم مى خورد. در اين زمان تماس با بعضى از دوستان تهرانى (كه پيش از من از اساتيد عرفانى و مرحوم استاد استفاده نموده بودند.) مرا به معارف الهى بخصوص ديوان حافظ علاقمند نمود و در جلساتى كه غزلى از خواجه در آن خوانده مى شد، آشنايى بيشترى با خواجه و بياناتش پيدا نمودم. كم كم توفيق آشنايى با مرحوم علامه طباطبايى (رضوان اللَّه تعالى عليه) در درس فلسفه و تفسيرشان برايم حاصل شد.

در سال ۱۳۷۲ قمرى آشنايى‏ام با معظّم له بيشتر شد، و از ايشان تقاضاى راهنمايى عملى نمودم، عنايت فرمودند و پذيرفتند و به برنامه‏هاى سلوكى آشنايم نمودند. در ضمن در جلسه اى كه عدّه اى از دوستان اهل عمل خدمت ايشان حاضر مى‏شدند، به اجازه آن بزرگوار حاضر شده و بهره ها مى گرفتم پس از تعطيل شدن جلسات با دوستان گاه گاهى جلسات انسى و حالى داشتيم، در عين حال پس از درس و اوقاتى كه استاد به زيارت اهل قبور و يا حرم مشرّف مى شدند، تنها خدمتشان مى رسيدم و بهره مى بردم.

پس از چند سال كه جلسه عمومى با استاد نداشتيم، از ايشان تقاضا شد، هفته اى يك جلسه به اتّفاق بعضى از دوستان خدمتشان برسيم، قبول فرمودند.

نويسنده‏

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۷

سؤالاتى از آيات و احاديث و ادعيه و كلمات عرفا و غزليّات خواجه مى‏نمودم، جواب مى فرمودند. در اين جلسه قريب ۲۰۰ غزل از ديوان حافظ، خدمتشان خوانده شد كه به طور مختصر و سربسته و در بعضى ابيات به‏طور تفصيلى بياناتى داشتند.

نويسنده در سالهاى آخر عمر استاد در فكر آن شدم شرحى مختصر بر غزليات خواجه بر سبكى كه از استاد ياد گرفته بودم، بنويسم. امّا از آنجا كه كسالت مزاج و ناراحتى اعصاب، اجازه انجام آن را نمى داد، در روز پنجشنبه بيست و هشتم جمادى الثّانى يك هزار و سيصد و نود و هفت، با تفأّل به قرآن كريم و الهام از آيه شريفه‏ «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ، تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً؛ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»[۳۷] كار خود را آغاز نمودم، تا اهل دل را حالى، و سالكين را توجّهى حاصل شود.

پس از رحلت استاد (رضوان اللَّه تعالى عليه) به تقاضاى بعضى از اساتيد حوزه و دوستان، تصميم به چاپ آن گرفتم، با افزودن آيات و روايات و دعاها و بيانات ديگر غزليّات خواجه آن را تجديدنظر نمودم تا استفاده از اين شرح بيشتر گردد.

هر چند تاكنون شرح هايى بر ديوان خواجه يا بعضى غزليّات او نوشته‏اند، ولى بيشتر آنان به اصطلاحات و ظرافت‏هاى ادبى آن توجه داشته‏اند. بعضى از فلاسفه و عرفا هم بر بعضى از غزليّاتش شرحى نگاشته‏اند، ولى نه به طريقى كه ما پيموده‏ايم كه مطابق با حالات و گفتار خواجه و بهره گرفته از آيات و احاديث و دعاها است، و خواجه را از نسبتهاى ناروائى كه به او زده اند و كج فهمى هائى كه از اشعارش داشته اند مبرّا مى سازد. و در مقدّمه هر جلد از مجلّدات اين شرح نيز بيانات مستقلّى براى دفع آن شبهات آورده‏ايم.

______________________________
(۱)- نحل: ۶۷- و از ميوه‏هاى خرما و انگور، موادّ مست كننده و روزى نيكويى مى گيريد؛ همانا در اين [مطلب‏] براى گروهى كه عقل خويش را بكار زده و مى انديشند، نشانه روشن و آشكارى است.

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۸

هنگامى كه از استاد بزرگوار[۳۸] رضوان اللَّه تعالى عليه سؤال مى شد كه غير از خواجه چه كسى از شعراى فارسى زبان اهل كمال، بهتر و زيباتر شعر و غزل سروده است؟ جواب مى شنيديم: «خواجه.» هرگز نديديم حضرت استاد كسى را در رديف خواجه نام ببرند، بلكه مى فرمودند: «گفتار خواجه بر طبق حال است، اى كاش! كسى مى توانست غزليّات او را بر طبق حالات سلوكى تنظيم كند.» و همواره مى‏فرمودند: «چه كسى مى تواند غزليّات حافظ را شرح كند؟!» كه علّت آن نيز، همان بر طبق حال بودن ابيات اوست.

ممكن است مقصود استاد از بيان اين جمله كه: «چه كسى مى تواند غزليّات حافظ را شرح كند» اين باشد كه تا فردى خود به اين كمالات نرسيده باشد نمى تواند به عمق سخن خواجه پى ببرد.

با اين وجود، همان طور كه پيش از اين گفتيم در ايّامى كه شرفيابِ محضر استاد بوديم و غزلى را عنوان مى كرديم، با بيانات شيوايى به شرح آن مى پرداختند، كه اين شرح نيز الهام گرفته و اقتباس از روش ايشان است.

ما در شرح غزليّات حداكثر تلاشمان بر آن بوده كه از توضيح اصطلاحات پرهيز نماييم، و به مقصود مناسب از هر بيت اشاره كنيم، و از بين ديوانهاى منسوب به خواجه، ديوان قدسى را كه از نظر صحّت متن، واقع بينى و بيان حالات وى موافقت داشت انتخاب نموده، و تمام ۶۰۰ غزل و يك مثنوى نامه آخر آن را در ۱۰ مجلّد شرح نموده و در ابتداى هر جلد مقدّمه اى نگاشته‏ايم.

اميد است اين مختصر، موردتوجّه سالكين و اهل عمل قرار گيرد، و براى حلّ مشكلات در سير خود از بيانات و راهنماييهاى خواجه استمداد نموده و دستورات او را.

______________________________
(۱)- در اين مقدمه و در تمامى موارد، مقصود از استاد، «حضرت آية اللَّه سيّد محمّدحسين طباطبائى قدّس سره» مى‏باشد.

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۱۹

بكار گيرند، و فقط به خواندن و لذّت بردن از بيانات وى بسنده نكنند، و اگر با ديده بصيرت به اين مجموعه نظر كنند، آن را كتابى اخلاقى، توحيدى، مذكّر و دعوت كننده به عمل خواهند يافت؛ لذا شايسته نيست كه از آن بهره اى نبرده و عمر گرانمايه را تنها صرف خواندن آن نمايند.

با خود در اين فكر بودم كه چه نامى را براى اين كتاب انتخاب نمايم، با تفألى به ديوان او، از خود خواجه تقاضاى اين خواسته را نمودم. اين بيت آمد:

جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبى روى خوبت خوبتر باد

لذا با الهام ازاين بيت، نام «جمالِ آفتاب و آفتابِ هر نظر» را اختيار نمودم، وَالحَمْدُ للَّهِ.

قم.

على سعادت پرور

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۱

غزل ۱ [: ألا يا أيُّهَا السّاقى! أدِرْ كَأْساً وَناوِلْها …]

ألا يا أيُّهَا السّاقى! أدِرْ كَأْساً وَناوِلْها كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتادمشكلها
به بوى نافه اى كآخر، صبازآن طرّه بگشايد زتاب جعد مشكينش، چه خون افتاد در دلها
به مى سجّاه رنگين كن، گرت پيرمغان گويد كه سالك، بى خبر نبود، ز راه و رسم منزلها
شبِ تاريك و بيمِ موج و گردابىِ چنين هايل‏ كجا دانند حالِ ما، سبكبارانِ ساحلها؟!
مرا در منزل جانان چه امن و عيش؟ چون هر دم‏ جرس فرياد مى دارد: كه بر بنديد محملها
همه كارم ز خود كامى، به بدنامى كشيد آخر نهان كى ماندآن رازى، كزو سازند محفلها؟!
حضورى گرهمى خواهى، از او غايب مشوحافظ! مَتى‏ ما تَلْقَ مَنْ تَهْوى‏، دَعِ الدُّنْيا وأمْهِلْها

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۲

خواجه در اين غزل خبر از مشكلات راه عشق جانان داده، و چاره خلاصى از آنها را، دوام ذكر دوست و عنايات پى در پى او دانسته مى گويد:

الا! يا أيُّهَا السّاقى! أدِرْ كَأسْاً وناوِلْها[۳۹] كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها

اى محبوبى كه نه تنها عشّاقت، بلكه تمامى عالم را- دانسته و ندانسته- مست جمال خود نموده‏اى! به عاشقانت عنايت ديگرى داشته باش و پى در پى از ديدارت بهره مندشان ساز و از طريق مظاهرت- كه ظرف تجلّيات تواند- به خود آگاهشان فرما؛ كه: «إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، حَتّى‏ لا أجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»[۴۰]: (بار الها! از پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصود تو از [خلقت‏] من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- به گفته خواجه در جايى:

اى بُرده نَردِ حُسن ز خوبان روزگار قدّت به راستى چو سهى سروِ جويبار
داديم دل به دست خط و خال و زلف تو از دست هر سه تا چه كشد اين دل فكار[۴۱]

تا سختيهاى راه آنان را از پا در نياورد؛ چرا كه عشق تو را در آغاز آسان و سهل مى‏پنداشتند و از مشكلات راه بى‏خبر بودند، ناچار محتاج به نفحات و تجلّيات پى در.

______________________________
(۱)- هان! اى ساقى! پيمانه اى بگردان و به من ده.

(۲)- اقبال الاعمال، ص ۳۴۸٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۹۰، ص ۲۲۷٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۳

پى‏ات مى باشند، تا بتوانند سختيهاى منازل را تحمّل نمايند؛ كه: «وَها! أنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ … إلهى! ما بَدَأْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِكَ، فَتَمِّمْهُ؛ وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كَرَمِكَ، فَلا تَسْلُبْهُ.»[۴۲]: (و هان! اينك من متعرّض و خواهانِ نسيمهاى رحمت و مهر توام، و باران بخشش و لُطفت را خواستارم … معبودا! آنچه از فضلت [براى من‏] آغاز كردى، به اتمام رسان؛ و آنچه از كَرَمت عنايت فرمودى، از من مگير.).

خلاصه آنكه: خواجه در اين بيت در مقام تقاضا و تمنّاى ديدار و مشاهده پى در پى دوست براى خود و سالكين مى باشد. در جايى مى گويد:

خيز تا از درِ ميخانه گشادى طلبيم‏ بر دَرِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم‏
زادِ راهِ حرم دوست نداريم، مگر به گدايى، ز دَرِ ميكده، زادى طلبيم‏[۴۳]
به بوى نافه اى كآخر صبازآن طرّه بگشايد ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها

ما، در انتظار نفحات قدسى و تجلّيات جمالى محبوب و گشوده شدن پرده از جمال كثرات و مظاهر بوديم؛ امّا پيچيدگى آن و جهت جلالى‏اش چه خونها كه به دل فريفتگان و دلباختگانش ننموده، و آنان را اجازه ندادند تا همواره به مشاهده جمال او نايل شوند. بخواهد بگويد: «إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلَى‏ جَميلِ رُؤْيَتِكَ، إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»[۴۴]: (بارالها! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان. معبودا! چگونه كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟!- به گفته خواجه در جايى:

اى شه خوبان! به عاشقان نظرى كن‏ هيچ شهى، چون تو اين سپاه ندارد

______________________________
(۱)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۵٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۰۵، ص ۳۰۰٫

(۳)- بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۴٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۴

نِىْ مِن تنها كِشم تطاولِ زلفت‏ كيست به دل، داغِ اين سياه ندارد؟![۴۵]
به مى سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد كه سالك بى‏خبر نَبْوَد ز راه و رسم منزلها

اى سالكِ راه خدا! اگر استاد تو را به مزّين ساختن اعمال عبادى و تمامى كارهايت به اخلاص و توجّه كامل و مراقبه محبوب امر مى نمايد، گفتارش را بكار آر؛ زيرا او خود، اين راه را به سلوك پيموده و از پستى و بلندى و رسوم منازلش آگاه بوده، و به تمامى امورى كه سالك را سريعتر به منزلگاه قرب مى رساند آشنا مى‏باشد؛ كه: «طُوبى‏ لِمَنْ سَلَكَ طَريقَ السَّلامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَطاعَةِ هادٍ أمْرَهُ.»[۴۶]: (خوشا به حال آن كه راه سلامت و رستگارى را با ديد و نظر كسى كه آگاهش نموده، و به پيروى از كسى كه وى را در كارهايش راهنمايى كند، بپيمايد.- نيز: «لا ضَلالَ مَعَ هُدىً.»[۴۷]: (هيچ گمراهى و ضلالتى با هدايت همراه نيست.- به گفته خواجه در جايى:

چو پيرسالك عشقت؛ به مِىْ حواله كند بنوش و منتظرِ رحمت خدا مى باش‏
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ! ولى، معاشرِ رندان آشنا مى باش‏[۴۸]
شبِ تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل‏ كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها؟!

آنان كه از خطرات مهلك عالم طبيعت و گرداب درياى عميق و به فزع آورنده آن؛ كه: «إنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ، وَقَدْ غَرِقَ فيها جَيْلٌ كَثيرٌ.»[۴۹]: (همانا دنيا دريايى است و مردمان بسيارى در آن غرقه گشته‏اند.) جسته، و به منزلگاه امْن و قرب جانان راه يافته‏اند، كجا از حال ما گرفتاران عالم فراق مى توانند با خبر باشند؟ زيرا ايشان همواره با جانان در عيش و.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۰۰، ص ۱۶۸٫

(۲، ۳) غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ۴۲۱٫

(۴)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۳۳، ص ۲۵۵٫

(۵)- مستدرك الوسائل، ج ۲، ص ۴۲۴، باب ۲۴، روايت ۱٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۵

انس بسر مى برند. به گفته خواجه در جايى:

ياران، به ناز و نعمت و ما غرقِ محنتيم‏ يارب! بساز كار من اى كار ساز من!
حافظ ز غصّه سوخت، بگو حالش اى صبا! با شاه دوست پرورِ دشمنْ گدازِ من‏[۵۰]

و در جاى ديگر مى گويد:

فراز و شيب بيابان عشق، دام بلاست‏ كجاست شير دلى؟ كز بلا نپرهيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ! كه گر ستيزه كنى، روزگار بستيزد[۵۱]
مرا در منزل جانان چه امن و عيش، چون هردم‏ جرس فرياد مى دارد: كه بر بنديد محملها

خواسته من آن است كه اگر جمال دوست دلربايى كند و عنايات او شامل حالم گردد، هميشه در امن و آسايش با او بسر برم؛ ولى افسوس! كه دلبستگى‏هاى عالم بشرى و عنصرى نمى گذارند همواره از مشاهده محبوب بهره‏مند باشم و ساعتى چند به تماشاى او بنشينم، در جايى مى گويد:

آه از اين‏جور و تظلّم كه دراين دامگه است! واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود!
در دلم بود، كه بى‏دوست نباشم هرگز چه توان كرد؟ كه سعى من ودل باطل بود[۵۲]

و ممكن است بخواهد بگويد: اراده من بر آن است كه همواره از مشاهده دوست برخوردار باشم، ولى چه مى توان كرد اگر او نخواسته باشد؛ كه: «إلهى! إنَّ اخْتِلافَ تَدْبيرِكَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقاديرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العارِفينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إلى‏ عَطآءٍ وَاليأْسِ مِنْكَ فى بَلآءٍ.[۵۳]: (معبودا! بدرستى كه پى در پى آمدن تدبيرت و سرعت گذشت تقديراتت، بندگان عارفِ تو را از اين كه به عطايت آرام گيرند و هنگام بلا و گرفتارى از تو نوميد شوند، باز مى دارد.).

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۶۶، ص ۳۴۱٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۲۷، ص ۱۲۰٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۷۱، ص ۲۱۵٫

(۴)- اقبال الاعمال، ص ۳۴۸٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۶

همه كارم ز خود كامى، به بد نامى كشيد آخر نهان كى ماند آن رازى، كزو سازند محفلها؟!

چون مقصود من در امور ظاهرى به كام دل رسيدن بود، دچار بدنامى گشتم.

اكنون چگونه بدنامى در امر باطنى و عشق ورزى‏ام به محبوب، كه براى نيل به همين منظور است، نصيبم نگردد، و نگويندم: كه معشوق را براى خود مى خواهد، و دوستانم محفلها بر اين امر بر پا كرده‏اند: كه فلانى در راه عاشقى، به كام خويش رسيدن را مى پيمايد.

در واقع مى خواهد بگويد: من وقتى مى توانم كام از او گيرم، كه خود را نبينم. به گفته خواجه در جايى:

هر كه در پيش بُتان، بر سر جان مى لرزد بى تكلّف، تنِ او لايق قربان نشود
ذرّه را تا نبود همّتِ عالى حافظ! طالبِ چشمه خورشيدِ درخشان نشود[۵۴]

و در جاى ديگر مى گويد:

اهل كام آرزو را، سوى رندان راه نيست‏ رهروى بايد جهان سوزى، نه خامى بى‏غمى‏
آدمى، در عالم خاكى نمى آيد به دست‏ عالَمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى‏[۵۵]
حضورى گر همى خواهى، از او غايب مشو حافظ! مَتى‏ ما تَلْقَ مَنْ تَهْوى‏، دَعِ الدّنيا وأَمْهِلْها[۵۶]

اى خواجه! اگر طالب حضور دوست و مشاهده او مى باشى، بايد مراقب او بوده و لحظه اى از يادش غافل نباشى؛ كه: «يا أباذَرّ! … إحْفَظِ اللَّهَ، يَحْفَظْكَ؛ إحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»[۵۷]: (اى ابوذر! … [حرمت‏] خدا را نگاه‏دار، تا تو را نگاه دارد؛ خدا را [در نظر.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۴۰، ص ۱۹۶٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۵۷۷، ص ۴۱۴٫

(۳)- هر گاه با آن كه به او علاقمندى برخورد نمودى، دنيا را واگذار.

(۴)- بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۸۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۷

خود] حفظ كن، تا او را در پيشاپيش خود بيابى.- به گفته خواجه در جايى:

دل بدان رودِ گرامى چه كنم گر ندهم‏ مادرِ دهر ندارد پسرى بهتر از اين‏
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنرداردعشق؟ گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر ازاين‏
گر بگويم: كه قدح گير و لب ساغر بوس‏ بشنواى جان! كه نگويد دگرى بهتر از اين‏[۵۸]

و چنانچه- اى خواجه! و يااى سالك!- عاشق ديدار اويى، بايد دنيا و محبّتش را از دل خود بيرون كنى؛ كه: «إذا تَخَلَّى المُوْمِنُ مِنَ الدُّنْيا، سَما وَوَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللَّهِ …»[۵۹]: (هنگامى كه [قلب‏] مؤمن از دنيا خالى گشت، رفعت پيدا كرده و شيرينى محبّت خداوند را مى يابد …- به گفته خواجه در جايى:

چو باد از خرمنِ دُونان ربودن خوشه اى تاچند؟ ز همّت توشه اى برادر و خود تخمى بكار آخر
مراد دنيى و عقبى، به من بخشيد روزى بخش‏ به گوشم بانگ چنگ اوّل، به دستم زلف يارآخر[۶۰]

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۸۵، ص ۳۵۱٫

(۲)- اصول كافى، ج ۲، ص ۱۳۰، روايت ۱۰٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۹۴، ص ۲۲۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۸

غزل ۲ [: اى فروغِ حُسن ماه از روى رخشان شما! …]

اى فروغِ حُسن ماه از روى رخشان شما! آبروىِ خوبى از چاهِ زنخدان شما!
عزم ديدار تو دارد، جانِ بر لب آمده‏ باز گردد، يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟
كى دهد دست اين غرض يارب! كه همدستان شوند خاطر مجموع ما، زلفِ پريشان شما
كس به دور نرگست، طَرْفى نبست از عافيت‏ بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما
دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد زينهاراى دوستان! جانِ من و جان شما
بختْ خوابِ آلود ما، بيدار خواهد شدمگر زآنكه زد بر ديده، آب از روى رخشان شما
با صبا همراه بفرست، از رُخَت گلدسته‏اى‏ بو كه بويى بشنويم، از خاك بُستان شما
دوردار از خاك وخون، دامن چو برمابگذرى‏ كاندرين ره، كُشته بسيارند قربانِ شما
اى صبا! با ساكنان شهر يزد از ما بگوى‏ كاى سَرِ حقِ ناشناسان گوى ميدان شما!
گرچه دوريم از بساطقرب، همّت دور نيست‏ بنده شاهِ شماييم و ثناخوانِ شما
عمرتان بادا مدام، اى ساقيان بزم جم! گرچه جام ما نشد پُر مِىْ به دوران شما
اى شهنشاه بلند اختر! خدا را همّتى‏ تا ببوسم همچو گردون، خاكِ ايوان شما
مى‏كند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى: روزى ما باد، لعلِ شكّر افشان شما!

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۲۹

تمام اين غزل حكايت مى كند، كه خواجه آن را در ايّامى سروده كه هنوز درى از مشاهدات حضرت دوست به رويش گشوده نگشته و به انتظار آن ديدار عمر بسر مى‏برده، و منظورش از لفظ «شما» (به صيغه جمع) محبوب مى باشد. اينگونه استعمال در عرب و عجم مشهور مى باشد. مى‏گويد:

اى فروغِ حُسنِ ماه از روىِ رخشان شما! آبروىِ خوبى از چاهِ زنخدان شما!

محبوبا! نور و حسن ماه كه يكى از مظاهر و نمونه و پرتوى از تجلّيات جمالى توست و همچنين خوبيهايى كه در همه مظاهرت آشكارند، حكايت از حسن و زيبايى تو مى كنند و عاشقانت را از عالم مُلكشان به ملكوتشان دعوت مى نمايند؛ كه‏ «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ، إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»[۶۱]: (و هيچ چيز نيست جز آنكه گنجينه‏هاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن و مشخّص آنرا فرو نمى فرستيم.) و نيز: «قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ»[۶۲]: (بگو: كيست كه ملكوت و باطن هر چيزى به دست اوست و پناه مى دهد و بر او پناه داده نمى شود؟- همچنين:

«فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!»[۶۳]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت و باطن هر چيزى تنها به دست اوست، و تنها به سوى او بازگشت مى كنيد!).

______________________________
(۱)- حجر: ۲۱٫

(۲)- مؤمنون: ۸۸٫

(۳)- يس: ۸۳٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۰

لذا مى گويد: «آبروى خوبى از چاه ز نخدان شما». در جايى مى گويد:

اى بُردهْ نَرْدِ حُسن، ز خوبان روزگار! قدّت به راستى، چو سَهى سَرْوِ جويبار
الحق، وجودِ نقش و نشانِ دهان تو موهومْ نقطه اى است، نه پنهان نه آشكار[۶۴]

و در جايى مى گويد:

به حُسن خُلق و وفا، كس به يار مانرسد تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمده‏اند كسى به حسن و ملاحت، به يار مانرسد[۶۵]
عزمِ ديدار تو دارد جانِ بر لب آمده‏ باز گردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟

معشوقا! عمرى به عزم ديدارت قدم در طريق آشنايى با تو نهادم، از فرط شوق آن جانم به لب رسيد و ثمره اى جز محروميّت بر نگرفتم. با اين همه، اختيار با شماست، خواهى جان مرا به قرب خود بپذير، يا باز گردان. «بازگردد يا برآيد؟

چيست فرمان شما؟» بخواهد بگويد: «إلهى! كَيْفَ أخيبُ وَأنْتَ أمَلى؟! أمْ كَيْفَ اهانُ وَعَلَيْكَ [أنْتَ‏] مُتَّكَلى؟! إلهى! كَيْفَ أسْتَعِزُّ وَفِى الذّلَّةِ أرْكَزْتَنى؟! أمْ كَيْفَ لا أسْتَعِزُّ وَإلَيْكَ نَسَبْتَنى؟!»[۶۶]: (معبودا! چگونه محروم و نوميد شوم و حال آنكه تنها آرزويم تويى؛ يا چگونه خوار شوم در صورتى كه تنها تكيه گاهم تويى؟! بارالها! چگونه خود را عزيز و گرامى بشمارم در حالى كه تو خود مرا در ميان ذلّت و خوارى نشانده‏اى؟! يا چگونه خود را عزيز ندانم در صورتى كه مرا به خود نسبت داده‏اى؟!- در جايى در تمناى آن ديدار مى گويد:

دلِ من در هواىِ روى فَرُّخ‏ بُوَد آشفته همچون موىِ فرّخ‏

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۹۰، ص ۲۲۷٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۳۹، ص ۱۲۷٫

(۳)- اقبال الاعمال، ص ۳۵۰٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۱

اگر ميل دل هركس به جايى است‏ بُوَد ميل دل من، سوىِ فرّخ‏[۶۷]

و در جاى ديگر مى گويد:

هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك‏ گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك‏
رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات! بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك![۶۸]
كى دهد دست اين غرض يا رب! كه همدستان شوند خاطرِ مجموع ما، زُلفِ پريشان شما؟

اى دوست! نمى‏دانم چه زمان به آرزوى خود نايل خواهم شد كه تو را با ديده وحدت در كثرت مشاهده نمايم و ديده دل بگشايم و به ملكوت مظاهرت آشنا گردم؟ كه: «إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى‏ عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»[۶۹]: (بار الها! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس با نورت مرا به خويش رهنمون شو، و با بندگى راستين در پيشگاهت بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:

ز دستِ كوته خود زيرِ بارم‏ كه از بالا بلندانْ شرمسارم‏
مگر زنجيرْ مويى گيردم دست‏ وگرنه، سر به شيدايى برآرم‏
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون‏ كه شب تاروز اخترمى شمارم‏[۷۰]
كس به دور نرگست طَرْفى نبست از عافيت‏ بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما

دلبرا! چشمان مست و جمال دل آرايت- دانسته و ندانسته- روزگار عافيت و.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۱۹، ص ۱۱۵٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۷۰، ص ۲۷۷٫

(۳)- اقبال الاعمال، ص ۳۴۹٫

(۴)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۱۹، ص ۳۰۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۲

خوشى را نه تنها از من، كه از همگان ربوده و آنان را دلباخته خود ساخته. با اين حال، كجا مى توان در برابر جمال دل آرايت هشيارى را اختيار نمود و آرام نشست.

در واقع مى خواهد بگويد:

ز چشمت جان نشايد بُرد، كز هر سو همى بينم‏ كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد
چه عُذر از بخت خود گويم، كه آن عيّارِشهرْآشوب‏ به تلخى كُشت حافظرا و شكّر در دهان دارد[۷۱]

و مى خواهد با اين بيان تقاضاى ديدار محبوب را بنمايد و بگويد: «إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»[۷۲]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.)

دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد زينهاراى دوستان! جان من و جان شما

در واقع مى خواهد بگويد: دوست، نه تنها آنچه داشتم و گمان مى كردم از من است را گرفت و وصالم حاصل نگشت، بلكه بيم آن دارم كه دل و عالم خيالى و خاكى‏ام را هم بستاند و باز ديدارم حاصل نگردد. بياييداى دوستان! قسم به جان شما! تا رمقى در من باقى است دلدار را آگاه سازيد كه بر سر كشته خويش آيد و از خاكش بردارد، تا شايد لحظه اى به ديدارش ديده گشايم. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:

روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير پيشِ شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۳۸، ص ۱۲۷٫

(۲)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۴٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۳

در لبِ تشنه من بين و مدار آب دريغ‏ بر سَرِ كُشته خويش آى و ز خاكش برگير
دوست گو يار شو و جمله جهان دشمن باش‏ بخت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير[۷۳]
بختِ خواب آلود ما، بيدار خواهد شدمگر زآنكه زد بر ديده آب از روىِ رَخشانِ شما

معشوقا! از اين جهت كه مى نگرم به عنايتهاى خود مرا مى نوازى و با نفحاتت از خمارى هجران بيدار مى نمايى، آن را به فال نيك گرفتم كه شايد زمان هجران و دوريم پايان يافته و لطيفه ربّانيّه و فطرت مستور به حجابهاى عالم طبيعتم، بيدار خواهد شد. به گفته خواجه در جايى:

چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش‏ به هر شكسته كه پيوست، تازه شدجانش‏
كجاست همنفسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم‏ كه دل، چه مى كشد از روزگارِ هجرانش‏
جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد كه جان زنده دلان، سوخت دربيابانش‏[۷۴]
با صبا همراه بفرست از رُخَت گلدسته‏اى‏ بو كه بويى بشنويم از خاكِ بُستان شما

محبوبا! همان گونه كه همراه با نفحات قدسى‏ات هر لحظه هديه ها براى عاشقانت مى فرستى، براى ما محرومان از ديدارت نيز دسته گلهايى از جمال و تجلّيات اسماء و صفاتى‏ات بفرست تا مشام جانمان از خاك كويت استشمام عطرى بنمايد. در جايى مى گويد:

در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست‏ ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع‏

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۹۶، ص ۲۳۰٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۳۵، ص ۲۵۶٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۴

سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رُو! تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع‏
همچو صبحم يك نفس باقى است بى‏ديدار تو چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چوشمع‏[۷۵]

و ممكن است منظورش از صبا، ولى عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه- و يا استاد كاملش- كه در اثر ظرافت روحى همواره در محضر حضرت محبوب‏اند- باشد و بخواهد بگويد: محبوبا از اين طريق، ما را به جمال و كمال خود راهنما باش. در جايى مى گويد:

اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نكته روحْ فزا از دهنِ يار بگوى‏ نافه خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام‏ شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار[۷۶]
دوردار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى‏ كاندرين رَهْ، كشته بسيارند قربانِ شما

اين بيت هم سخنى است عاشقانه به روش گفتار عشّاق مجازى، خواجه با اين بيان تقاضاى كشته شدن و فناى خود را نموده و مى گويد: خون ما بريز، امّا هنگام عبور از كنار كشتگان و قربانيان جمالت، دامن برچين تا آلوده به خونمان نگردد، و نگويند تو ما را كشته و به خاك افكنده‏اى، چون عاشقانت مشتاق قربانى شدن در راه تو هستند. در جايى مى گويد:

اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت‏ جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت‏
تا دامنِ كَفَن نكشم زيرِ پاى خاك‏ باور مكن كه دست ز دامن بدارمت‏

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۶۱، ص ۲۷۲٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۹۲، ص ۲۲۸٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۵

خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن‏ منّتْ پذيرِ غمزه خنجرْ گذارمت‏[۷۷]

چهار بيت ديگر از جهت معنى چون ارتباطى به بيانات ديگر غزل نداشت از شرح آن خود دارى شد.

مى‏كند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى‏ روزىِ ما باد لعلِ شكّر افشان شما!

الهى كه لعل شكّر افشان و حياتبخش محبوب همان گونه كه خواجه را به حياتِ ابدىِ‏ «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[۷۸]: (پس حتماً او را به زندگانى پاكيزه اى زنده مى كنيم.) زنده نموده، همه عاشقان و طالبان او را روزى گردد؛ كه‏ «الهى! … وَألْحِقْنا بِالْعِبادِ [بِعبادِكَ‏] … الَّذينَ صَفَّيْتَ لَهُمُ المَشارِبَ، وَبَلَّغْتَهُمُ الرَّغآئِبَ، وَأنْجَحْتَ لَهُمُ المَطالِبَ، وَقَضَيْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِكَ المَآرِبَ، وَمَلأْتَ ضَمآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، وَرَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافى شِرْبِكَ؛ فَبِكَ إلى لَذيذِ مُناجاتِكَ وَصَلُوا، وَمِنْكَ أقْصى‏ مَقاصِدِهِمْ حَصَّلُوا.»[۷۹]: (معبودا! … و ما را به آن گروه از بندگانت ملحق نما، كه آبشخورها را براى آنان پاكيزه نموده، و به خواسته هايشان نايل گردانده، و درخواستهايشان را برآورده، و حاجتهايشان را روا ساخته، و دلهايشان را از عشق و محبّتت پُر نموده، و از شراب ناب و بى‏آلايش خود به ايشان نوشانيدى، تا اينكه به مناجات لذيذ و دلپسندت واصل گشته، و بالاترين خواسته هايشان را از تو حاصل نمودند.).

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۹، ص ۷۰٫

(۲)- نحل: ۹۷٫

(۳)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۷٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۶

غزل ۳ [: دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را …]

دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را دردا كه راز پنهان، خواهد شد آشكارا
دَهْ روزه مِهْر گردون، افسانه است و افسون‏ نيكى به جاى ياران، فرصت شمار يارا!
كِشتى نشستگانيم، اى باد شرطه! برخيز باشد كه باز بينيم، ديدارِ آشنا را
در حلقه گل ومُل، خوش خواند دوش بلبل: هاتِ الصَّبُوحَ، هُبُّوا يا أيُّهَا السُّكارى‏!
اى صاحب كرامت! شكرانه سلامت‏ روزى تفقّدى كن، درويشِ بينوا را
آسايش دوگيتى، تفسيراين دوحرف است: با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا
در كوى نيكنامى، ما را گذر ندادند گر تو نمى پسندى، تغيير ده قضا را
آئينه سكندر، جامِ جم است، بنگر تا بر تو عرضه دارد، احوالِ ملك دارا
سركش مشو كه چون شمع، از غيرتت بسوزد دلبر كه در كف او، موم است سنگ خارا
گر مطرب حريفان، اين پارسى بخواند در رقص و حالت آرد، رندان با صفا را
تُركانِ پارسى‏گو، بخشندگانِ عمرند ساقى! بشارتى ده، پيرانِ پارسا را
آن تلخْ وَشْ كه صوفى، امُّ الخبائثش خواند أشْهى لَنا وَأحْلى‏، مِنْ قُبْلَةِ العُذارى‏
هنگام تنگدستى، در عيش كوش و مستى‏ كاين كيمياىِ هستى، قارون كند گدا را
حافظ! به خود نپوشيد، اين خرقه مى آلود اى شيخ پاك دامن! معذوردار ما را

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۷

گويا خواجه را هجران به طول انجاميده، در مقام گله گذارى از محبوب و تقاضاى وصال وى بر آمده، مى‏گويد:

دل مى رود ز دستم، صاحبدان! خدا را دردا كه رازِ پنهان خواهد شد آشكارا

جلوه يار، دل و عالم خيالى‏ام را از من گرفت و راز درونى و پنهانم را كه عشق به او بود آشكار ساخت، و سپس محروميّت نصيبم گشت، اى صاحبدلان (خطاب به محبوب) براى رضاى خدا، به من دلباخته ترحّمى بنماييد كه دلِ از دست رفته‏ام بازگردد (در واقع، با اين بيان نه تنها مقام شدنِ فنا را كه حالًا بدست آورده، خواستار است، بلكه بقاء بعد از فناء را هم كه با مقام شدن فنا بدست مى آيد تقاضا مى كند) به گفته خواجه در جايى:

مرغِ دلم طايرى است، قدسىِ عرش آشيان‏ از قفسِ تن ملول، سير شده از جهان‏
از درِ اين خاكدان، چون بپرد مرغِ ما باز نشيمن كند، بر سر آن آشيان‏[۸۰]

و در جايى ديگر:

بفِكن بر صف رندان، نظرى بهتر ازاين‏ بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين‏
در حق من لبت آن لطف كه مى فرمايد گرچه خوب است، وليكن قدرى بهتر ازاين‏[۸۱]

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۸۲، ص ۳۵۰٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۸۵، ص ۳۵۱٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۸

دَهْ روزه مهر گردون، افسانه است و افسون‏ نيكى به جاى ياران، فرصت شمار يارا!

اى دوست! ايّام گردون گذرا و چند روزى بيش نيست، تنها نيكى نيكوكاران بر جاى مى ماند؛ پس تو نيز دست از نيكى به عاشقانت بر مدار و آنان را با الطافت به مشاهده خود نايل گردان؛ كه: «إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى‏ مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى‏ جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»[۸۲]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.- به گفته خواجه در جايى:

سرّ سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد
دلِ حافظ، چو صبا، بر سر كوى تو مقيم‏ دردمندى است، به امّيددوامى گردد[۸۳]
كِشتى نِشستگانيم، اى بادِ شُرطه! برخيز باشد كه باز بينيم، ديدارِ آشنا را

اى باد شرطه و نفحات جان بخش جانان! ما كشتى نشستگان عشق و محبّت و مراقبه جمال دلدار را، تا رسيدن به ساحل درياى ديدارش يارى كنيد، كه سخت محتاج وزشهاى شما مى باشيم.

و ممكن است بخواهد بگويد: پس از آنكه در ازل در خلقت تمثّلى نورى به‏ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[۸۴]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت: كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) «بَلى‏ شَهِدْنا»[۸۵]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم، دوست ما را بر كشتى مظهريّت و بدن خاكى خلق نمود و محجوب از او گشتيم؛ لذا به نسيمهاى موافق و نفحات قدسى حضرتش محتاجيم، تا باز گفتار «أَ لَسْتُ» را با گوش دل.

______________________________
(۱)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۴٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۸۱، ص ۲۲۱٫

(۳، ۴) اعراف: ۱۷۲٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۳۹

بشنويم و «بَلى‏، شَهِدْنا» گوييم؛ كه: «إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثار، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأنْوارِ وَهِدايَةِ الْإسْتِبْصارِ، حَتّى‏ أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها.»[۸۶]: (معبودا! خود امر نمودى كه به آثار و مظاهرت بازگشت نمايم، پس مرا با پوشش انوار و هدايتى كه تو را با ديده دل مشاهد كنم، به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به پيشگاهت باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر [استقلالى‏] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه و بستگى بر آنها برتر باشد.)

در حلقه گل و مُل، خوش خواند دوش بلبل‏ هاتِ الصَّبُوحَ هُبُّوا يا أيُّهَا السُّكارى![۸۷]

بلبل، در زمان رسيدن به گل و نوشيدن شراب ديدار آن (با زبان بى‏زبانى)، با مستان آشامنده شرابِ شبانه و ديدار محبوب كه در صبحگاهان به خمارى مبتلا شده بودند، سخنى داشت كه شراب صبح هنگام را به پيش كشيد، و از آن براى رفع خمارى خود استفاده نماييد.

خواجه با بيان فوق مى خواهد بگويد: محبوبا! شبانگاه، به تجلّيات خود مستمان نمودى، و سحرگاهان به خمارى مبتلا گشتيم. پيمانه اى ديگر از آن به ما عنايت فرما تا از خمارى و ملالت آن محروميّت رهايى يابيم. به گفته خواجه در جايى:

صبح است ساقيا! قدحى پرشراب كن‏ دَوْرِ فَلَك درنگ ندارد، شتاب كن‏
زآن پيشتر كه عالمِ فانى شود خراب‏ ما را ز جامِ باده گلگون خراب كن‏
ايّام گل، چو عمر، به رفتن شتاب كرد ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن‏[۸۸]

______________________________
(۱)- اقبال الاعمال، ص ۳۴۹٫

(۲)- [اى ساقى!] شراب بامدادى را بياور، واى مستان! بيدار شويد.

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۷۷، ص ۳۴۷٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۰

اى صاحب كرامت! شكرانه سلامت‏ روزى تفقّدى كن درويشِ بينوا را

اى محبوبى كه صاحب كرامت و بخشش مى باشى و عوارض بشرى از مرض و فقر و ناملايمات و غيره در تو راه ندارد! به شكرانه اين منزلت، روزى باز پرسشى از فقيران درگاهت بنما و دستگيريشان بفرما و از رنج فراق آزادشان كن تا با مشاهده جمالت تمام ناهمواريهاى عالم طبيعت به كامشان شيرين آيد و با ديدنت آرامش در آنها حكم فرما گردد؛ كه: « [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَاالَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟!»[۸۹]: ( [بارالها!] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟!- به گفته خواجه در جايى:

به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را نرود بى‏مَدَدِ لطف تو، كارى از پيش‏
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن، بَهْرِ خدا نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش‏[۹۰]
آسايش دو گيتى، تفسيراين دو حرف است: با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا

آنچنان كه آسايش دو سرا براى بندگان در مروّت داشتن با دوستان و مدارا نمودن با دشمنان است، مولاى ما! تو نيز با بندگان عاشقت اين چنين باش و آنان را اگرچه خطا كارند از نظر خاصّت دور مدار، كنايه از اينكه: از هجرشان خلاصى بخش و به ديدارشان مفتخر ساز، در جايى مى گويد:

شكسته وار، به درگاهت آمدم، كه طبيب‏ به موميايىِ لطفِ توام نشانى داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطرخوش‏ كه دست دادش يارىّ ناتوانى داد
خزينه دلِ حافظ ز گوهر اسرار به يُمن عشقِ تو سرمايه جهانى داد[۹۱]

______________________________
(۱)- اقبال الاعمال، ص ۳۴۹٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۳۴، ص ۲۵۵٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۴۱، ص ۱۲۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۱

در كوىِ نيكنامى، ما را گذر ندادند گر تو نمى پسندى، تغيير دِه قضا را

اى زاهدى كه به زهد خود مى بالى و هوس آن دارى كه ستايشت كنند و به نيكنامى‏ات خوانند! ما را در آن كوى راه نداده اند و هوشيارى را نمى پسنديم، سرنوشت ما را به كوى مستانِ جمال دوست قرعه زده‏اند، مست آمده و مست خواهيم رفت، «گر تو نمى پسندى تغيير ده قضا را». در جايى مى گويد:

دلم كه مخزن اسرار بود، دستِ قضا درش ببست و كليدش به دلستانى داد
برو معالجه خود كن اى نصيحت گوى! شراب و شاهد و ساقى كه را زيانى داد؟![۹۲]
آيينه سكندر، جامِ جَمْ است، بنگر تا بر تو عرضه دارد، احوالِ مُلك دارا

اى خواجه! و يااى سالك! سزاوار است به آئينه و زندگى اسكندر ذوالقرنين نظر نمايى و چگونگى زيست و سرگذشت آن را براى خود عبرت قرار دهى و دل به اين جهان مبندى؛ كه: «ألْمَغْبُونُ مَنْ شَغَلَ بِالدُّنيا، وَفاتَهُ حَظُّهُ مِنَ الآخِرَةِ.»[۹۳]: (زيانكار كسى است كه به دنيا مشغول شده و بهره آخرتى‏اش را از دست داده باشد.- نيز: «كَمْ مِنْ واثِقٍ بِالدُّنيا قَدْ فَجَعَتْهُ.»[۹۴]: (چه بسيار كسى كه به دنيا اطمينان كرد و دنيا او را به مصيبت جانگداز و دردناك گرفتار نمود.).

و يا بخواهد با اين بيان بگويد: اى خواجه! هنگامى مى توانى به ملكوت عالم راه يابى، كه مظاهر را به ديده اعتبار و فنا بنگرى؛ كه: «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»[۹۵]: (و اين چنين ملكوت و باطن آسمانها و زمين را به.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۴۱، ص ۱۲۹٫

(۲)- غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ۱۰۷٫

(۳)- غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ۱۱۳٫

(۴)- انعام: ۷۵٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۲

ابراهيم نشان مى دهيم، تا [به مقاماتى نايل آمده،] و به مقام اهل يقين برسد.)؛ زيرا زمانى حضرت ابراهيم عليه السلام را ارائه ملكوت دادند كه: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»[۹۶]: (غروب كنندگان و نابود شوندگان را دوست ندارم.) و «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[۹۷]: (همانا من استوار و مستقيم، روى و حقيقتم را به سوى [اسماء و صفات‏] كسى نمودم كه آسمانها و زمين را آفريد، و هرگز از مشركان نيستم.) فرمود.

و ممكن است با اين بيان بخواهد اشاره به معرفت نفس نموده و بگويد: به ملكوت خود توجّه نما، تا حضرت دوست را از طريق معرفت نفس، با خويش و همه جهان مشاهده نمايى؛ كه: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»[۹۸]: (هركس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است.- نيز «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَهُوَ لِغَيْرِهِ أعْرَفُ.»[۹۹]: (هركس خود را شناخت، به غير خود آشناتر خواهد بود.)

سر كش مشو، كه چون شمع، از غيرتت بسوزد دلبر كه در كفِ او، موم است سنگِ خارا

اى خواجه! چون شمع كه با سركشىِ (شعله‏اش) مى‏سوزد و نابود مى شود، خودبين و خود ستا و سركش مباش؛ زيرا دوست غيور است و خود ستايان را دوست نمى دارد، و آنان را به خاك هلاكت مى افكند. [همان گونه كه شيطان را به سبب سركشى و امتناعش از سجده بر آدم ابوالبشر عليه السلام مطرود درگاه خويش قرار داد؛ كه: «قالَ: يا إِبْلِيسُ! ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ؟ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ؟.

______________________________
(۱)- انعام: ۷۶٫

(۲)- انعام: ۷۹٫

(۳)- غرر و درر موضوعى، معرفة النّفس، ص ۳۸۷٫

(۴)- غرر و درر موضوعى، باب معرفة النفس، ص ۳۸۷٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۳

قالَ: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ، وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ، قالَ: فَاخْرُجْ مِنْها، فَإِنَّكَ رَجِيمٌ»[۱۰۰]: (فرمود: اى ابليس! چه چيزى از سجده نمودنت براى آنچه خود با دو دست [جلال و جمال‏] خويش آفريدم، مانع شد؟ آيا گردنكشى نمودى يا از عالين و برتران [فرشتگان خاصّ‏] بودى؟ عرض كرد: من بهتر از اويم، مرا از آتش آفريدى و او را از خاك پديد آوردى.

فرمود: پس از بهشت [برزخى‏] بيرون شو، بدرستى كه تو مطرود و رانده شده هستى.)] و از غيرت اوست كه مى خواهد همه در مقابلش خاضع باشند؛ كه: «يا مَنْ عَنَتِ الوُجُوهُ لِهَيْبَتِهِ، وَخَضَعَتِ الرِّقابُ لعَظَمَتِهِ، وَوَجِلَتِ القُلُوبُ مِنْ خيفَتِهِ!.»[۱۰۱]: (اى كسى كه رُويها [موجودات‏] در برابر هيبت و شكوهت خاضع و ذليل، و گردنها [ى آنها] در برابر عظمت و بزرگى‏ات افتاده و فروتن، و دلها [ى آنها] از بيم و هراست، ترسان و لرزان است!)

گر مطربِ حريفان، اين پارسى بخواند در رقص و حالت آرَد رندانِ با صفا را

اگر اين غزل پارسى مرا، مطرب و به وجود آورنده پيمانه نوشانِ شراب محبّت دوست، در مجلس انس اهل صفا بخواند، آنان را به وجد و سرور باطنى در خواهد آورد. درجايى مى گويد:

مطرب كجاست؟ تا همه محصولِ زُهد وعلم‏ در كار بانگِ بَرْبَط و آوازِ نِىْ كنم‏
از قال و قيل مدرسه، حالى دلم گرفت‏ يك چند نيز، خدمتِ معشوق و مِىْ كنم‏[۱۰۲]
تركانِ پارسى‏گو، بخشندگانِ عمرند ساقى! بشارتى دِهْ پيرانِ پارسا را

ممكن است مراد خواجه از «تركان پارسى‏گو» استادش باشد و بخواهد علاوه بر.

______________________________
(۱)- ص: ۷۵ تا ۷۷٫

(۲)- اقبال الاعمال، ص ۶۴۵٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۰۰، ص ۲۹۶٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۴

اظهار محبّت به وى، از خداوند براى او عنايتهاى خاصّش را طلب نموده و بگويد:

استادِ تُرك ما، چون سخن مى گويد، جانى تازه به سالكين مى بخشد. بار الها! همان گونه كه وى ما را با سخنان خود زنده مى كند، تو نيز با بشارتهاى معنوىِ تازه به تازه خود، او را بهره‏مند نما.

و ممكن است منظور خواجه از «تركان پارسى‏گو» همان استادى باشد كه در بيتى مى‏گويد:

اگر آن تُرك شيرازى بدست آرد دلِ ما را به خالِ هندويش بخشم، سمرقند و بخارا را[۱۰۳]
آن تَلْخ وَشْ كه صوفى، امُّ الخَبائثش خواند أشْهى‏ لَنا وأحْلى‏ مِنْ قُبْلَةِ الْعُذارى‏[۱۰۴]

شراب تجلّيات و مشاهدات پر شور و مست كننده حضرت محبوب، كه عاشقِ دلباخته‏اش را به فناء و مستى كامل مى رساند، و پشمينه پوش زاهد از آن پرهيز دارد و امّ الخبائثش مى خواند، بر ما گواراتر است از بوسيدن جمال حوريان سيمين منظر.

در جايى مى گويد:

خدا رااى نصيحت‏گو! حديث از مطرب و مى‏گو كه نقشى در خيالِ ما، از اين خوشتر نمى گيرد
صراحى مى كشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب كز آتش اين زرق، در دفتر نمى گيرد[۱۰۵]
هنگام تنگدستى، در عيش كوش و مستى‏ كاين كيمياى هستى، قارون كند گدا را

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۶، ص ۴۲٫

(۲)- براى ما از بوسه دوشيزگان [و حوريان بهشتى‏]، دل انگيزتر و شيرين تر است.

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۸۴، ص ۱۵۷٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۵

اى خواجه! مبادا فقر و بى‏چيزى و تنگدستى‏ات سبب باز ماندن از عيش و عشرت با دوست گردد؛ زيرا اگر توجّه نمايى خواهى دانست كه فقر ظاهرى تو را به نادارى و فقر واقعى‏ات توجّه مى دهد؛ كه: «ألْفَقْرُ زينَةُ الإيمانِ.»[۱۰۶]: (فقر، زينت و آراستگى ايمان مى باشد.)، و به شهود گفتارِ الهى كه: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[۱۰۷]: (اى مردم! همه شما نيازمندان به خداييد، و تنها خداست كه بى‏نياز ستوده مى باشد.) نايل خواهى شد.

اينجاست كه سلطنت و غناى حقيقى از آن تو خواهد بود و فرموده رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه وآله) كه: «ألْفَقْرُ فَخْرى، وَبِهِ أفْتَخِرُ عَلى‏ سآئِرِ الأنْبِيآءِ وَالمُرْسَلينَ.»[۱۰۸]: (فقر، [مايه‏] فخر و بالندگى من است و به آن بر تمام پيامبران و رسولان افتخار مى كنم.- كلام علىّ عليه السلام را كه: «كَمْ مِنْ فَقيرٍ غَنِىّ، وَغَنِىّ مُفْتَقِرٍ.»[۱۰۹]: (چه بسيار نادارى كه توانگر، و توانگرى كه نيازمند است.) را لمس خواهى نمود. درجايى مى گويد:

با گدايان دَرِ ميكده اى سالكِ راه! به ادب باش، گر از سرّ خدا آگاهى‏
بر دَرِ ميكده، رندانِ قلندر باشند كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى‏
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى‏ دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهى‏
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! كمترين مُلك تو از ماه بود تا ماهى‏[۱۱۰]
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مِى آلود اى شيخ پاكدامن! معذوردار ما را

اى شيخ پاكدامن! كه به قدس و تقواى ظاهرى اكتفاء نموده‏اى، حافظ خرقه.

______________________________
(۱)- غرر و درر موضوعى، باب الفقر، ص ۳۱۱٫

(۲)- فاطر: ۱۵٫

(۳)- مستدرك الوسائل، ج ۲، ص ۲۷۹، روايت ۸٫

(۴)- غرر و درر موضوعى، باب الفقر، ص ۳۱۲٫

(۵)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۵۷۲، ص ۴۱۰٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۶

مى‏آلوده و كمالات معنوى و توجّهات حقيقى به دوست را خود به خود اختيار ننموده، عنايات محبوب و سرنوشت ازلىِ‏ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[۱۱۱]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!- فطرىِ: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[۱۱۲]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن خلق فرمود.) است كه او را عاشق و فريفته حضرت حق گردانيده؛ لذا معذورش دار كه به سخن تو گوش فرا نخواهد داد و از مِىْ پرستى دست نمى كشد. به گفته خواجه در جايى:

من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم‏ صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم‏
شيخم به طنز گفت: حرام است مِىْ، مخور گفتم: كه چشم و، گوش به هر خر نمى كنم‏
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن‏ محتاج جنگ نيست برادر! نمى‏كنم‏[۱۱۳]

______________________________
(۱)- اعراف: ۱۷۲٫

(۲)- روم: ۳۰٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۴۹، ص ۳۲۸٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۷

غزل ۴ [: ساقى! به نور باده، برافروز جامِ ما …]

ساقى! به نور باده، برافروز جامِ ما مطرب! بگو، كه كارِ جهان شد به كام ما
ما در پياله، عكسِ رُخ يار ديده‏ايم‏ اى بى‏خبر ز لذّتِ شُربِ مُدام ما
چندان بُوَد كرشمه و نازِ سَهى قدان‏ كايد به جلوه، سَرْوِ صنوبرْ خرام ما
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق‏ ثبت است بر جريده عالم، دوامِ ما
مستى به چشم شاهدِ دلبندِ ما خوش است‏ زآن رو سپرده اند به مستى، زمامِ ما
ترسم كه صرفه اى نبَرَد روزِ بازخواست‏ نانِ حلالِ شيخ، ز آب حرام ما
اى باد! اگر به گلشنِ احباب بگذرى‏ زنهار! عرضه ده بَرِ جانان، پيامِ ما
گو: نامِ ما ز ياد بعمداً چه مى برى‏ خود آيد آنكه ياد نيارى ز نام ما
بگرفت همچو لاله، دلم در هواى سرو اى مرغ بخت! كى شوى آخر تو رام ما
درياى اخضر فلك و كشتى هلال‏ هستند غرق نعمتِ حاجى قوام ما
حافظ! ز ديده، دانه اشكى همى فشان‏ باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۸

از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را پس از وصال فراق حاصل شده، تمنّاى ديدارى ديگر نموده، و در ضمن، خبر از مشاهدات گذشته‏اش داده و مى گويد:

ساقى! به نور باده، بر افروز جامِ ما مطرب بگو، كه كارِ جهان شد به كام ما

محبوبا! جام و عالم خاكى ما را از طريق ملكوتمان به تجلّيات خويش روشن نما تا تو را بشناسيم؛ كه: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»[۱۱۴]: (هركس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است.) واى نفحات به وجد آورنده محبوب! پس از آنكه خود را شناختيم، به عاشقان يار پيام بر «كه كار جهان شد به كام ما».

و ممكن است منظور از «كار جهان شد به كام ما»، مضمون حديث قدسى باشد كه: «يَابْنَ آدَمَ! أنَا حَىٌّ لا أمُوتُ، أطِعْنى فيما أَمَرْتُكَ، أجْعَلْكَ حَيّاً لاتَمُوتُ؛ أنَا أقُولُ لِلشَّىْ ءِ: كُنْ، فَيَكُونُ، أطِعْنى فيما أمَرْتُكَ، أجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّىْ ءِ: كُنْ فَيَكُونُ.»[۱۱۵]: (اى فرزند آدم! من زنده اى هستم كه مرگ را بر من راه نيست، در آنچه دستور داده‏ام اطاعتم نما، تا تو را نيز زنده‏اى گردانم كه هرگز نميرى؛ من به هر چيز بگويم: موجود شو، موجود مى شود؛ در آنچه امر نموده‏ام اطاعتم كن، تا تو را نيز آنچنان كنم كه به هر چيز بگويى: موجود شو، موجود شود.).

______________________________
(۱)- غرر و درر موضوعى، باب معرفة النفس، ص ۳۸۷٫

(۲)- الجواهر السّنيّة، ص ۳۶۳٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۴۹

و ممكن است منظور خواجه از «ساقى» استادش باشد و بخواهد تقاضاى باده را از وى نموده باشد.

مادر پياله، عكس رُخ يار ديده‏ايم‏ اى بى‏خبر ز لذّتِ شُربِ مُدامِ ما!

اى آنان كه بى‏خبر از لذّت نوشيدن شراب مشاهدات اسماء وصفات دوست از طريق ملكوت خويش مى باشيد! ما جمال او را در ظرف مظهريّت خود و موجودات مشاهده نموده‏ايم؛ كه‏ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَقَدِ انْتهى إلى‏ غايَةِ كُلّ مَعْرِفَةٍ وَعِلْمٍ.»[۱۱۶]: (هركس نَفْس خود را شناخت، به نهايت هر شناخت و دانشى نايل گشته است.) و همچنين: «لا تَجْهَلْ نَفْسَكَ، فَإنَّ الجاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ، جاهِلٌ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ.»[۱۱۷]: (به نَفْس خود جاهل مباش، كه هركس به شناخت نَفْس خويش جاهل باشد، به هرچيزنا آشنا و جاهل است.) در جايى مى گويد:

شاهدان، گر دلبرى زينسان كنند زاهدان را، رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد گُلرخانش، ديده نرگس دان كنند
يار ما چون سازد آهنگِ سماع‏ قدسيان در عرش، دستْ افشان كنند[۱۱۸]
چندان بود كرشمه و نازِ سهى قدان‏ كآيد به جلوه، سَرْوِ صَنُوبَرْ خرامِ ما

ناز و كرشمه سرو قامتان عالم به چشم ما تا وقتى زيبا بود، كه محبوب حقيقى‏مان جلوه نكرده بود و چون او جلوه نمود، زيبايى آنان از نظرمان افتاد و بازارشان شكسته شد. به گفته خواجه در جايى:

______________________________
(۱)- غرر و درر موضوعى، باب معرفة النفس، ص ۳۸۷٫

(۲)- غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ۳۹۲٫

(۳)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۱۵، ص ۱۷۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۵۰

نكته دلكش بگويم، خالِ آن مَهْ رُوببين‏ عقل و جان را بسته زنجيرِ آن گيسو ببين‏
عيبِ دل كردم كه وحشى طبع و هر جايى مباش‏ گفت: چشمِ نيمْ مَسْتْ و غَنْجِ آن آهو ببين‏
لرزه بر اعضاى مهر از رشك آن مَهْ رُو نگر نافه را خون در جگر، زآن زلف عنبر بو ببين‏[۱۱۹]

و يا بخواهد بگويد: تجلّيات اسماء و صفاتى و منزلت واحديّت دوست تا هنگامى در نظر ما جلوه داشت، كه به مقام لا اسمى و رسمى و احديّت راه پيدا نكرده بوديم و چون به آن دست يافتيم، ديگر به مقام واحديّتمان توجّه نخواهيم نمود. به گفته خواجه در جايى:

يارم چو قدح به دست گيرد بازارِ بُتان شكست گيرد
در بحر فتاده‏ام چو ماهى‏ تا يار مرا به شست گيرد[۱۲۰]
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق‏ ثبت است بر جريده عالم، دوامِ ما

زندگى ابدى و حيات سرمدى را كسى مى تواند از آنِ خود سازد كه دلش به عشق و محبّت دوست زنده گردد؛ كه: «إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ … فَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ.»[۱۲۱]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه … دلشان را براى محبّتت [از هر چيز غير خود] فارغ ساختى.- نيز: «ألّلهُمَّ! اجْعَلْنا مِمَّنْ … قُلُوبُهمْ مُتَعَلِّقَةٌ [مُعَلَّقَةٌ] بِمَحَبَّتِكَ … يا مُنى‏ قُلُوبِ المُشْتاقينَ! ويا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ!»[۱۲۲]: (خدايا! ما را از آنانى قرار ده كه … دلهايشان به.

______________________________
(۱)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۴۸۹، ص ۳۵۳٫

(۲)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۷۴، ص ۲۱۷٫

(۳)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۸٫

(۴)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۸ و ۱۴۹٫

جمال آفتاب، ج‏۱، ص: ۵۱

محبّتت علاقمند گشته … اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت اميد دوستداران!) اين ماييم كه عاشقان اوييم و به زندگى ابدى راه يافته‏ايم «ثبت است بر جريده عالم، دوامِ ما».

چرا ثبت نباشد دوام آنكه خطابِ‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»[۱۲۳]: (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!) را شنيده و استجابت الهى و رسولش را كه: «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ»[۱۲۴]:

( [دعوت‏] خدا و رسول را پذيرا باشيد.) نموده و به حيات ابدىِ‏ «لِما يُحْيِيكُمْ»[۱۲۵]:

(براى آنچه زندگانى شما در آن است.) راه يافته است. به گفته خواجه در جايى:

مرا مِىْ دگر باره از دست بُرد به من باز آورد مى، دستبُرد
چنان زندگانى كن اندر جهان‏ كه چون مُرده باشى، نگويند مرد
شود مستِ وحدت ز جام الَست‏ هرآن كو چو حافظ، مِى صاف خورد[۱۲۶]
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است‏ ز آن رو سپرده اند به مستى، زمامِ ما

محبوب و معشوق حقيقى، عشق ما را به خود، دوست مى داشته كه در ازل زمام ما را به مستى در محبتش سپرده كه: «ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»[۱۲۷]: (سپس آنها را در طريق اراده خويش روان گردانيده، و در راه محبت و دوستى به خود برانگيخت.) در جايى مى گويد:

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۲۲۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *