شب هور قليایی – نوشته‌ی سید احمد رحیمی (فایل‌های ارسال شده)

منجمين آفاقي مي‏گويند كه هرگاه يك سيارۀ گرم و خشك در برجي گرم و خشك واقع شود،كما اينكه اين قران اكنون به وقوع پيوسته بود، از اجتماع آن دو آثاری ناشي مي‏شود مانند افروخته شدن آتشها، غليان صفرا در ابدان، وزش بادهاي زرد و سرخ و پيدايش سنگهاي گرانبها مانند گوگرد و ياقوت؛ همچنين زمين شناسان عالمهاي نفس گزارش داده‏اند كه در زمان انفُسي، هر نفس و هر صورت، زمان خود است نه در زمان خود و اصرار مي‏ورزند كه زمان از جمله مخلوقات است و زماني عمرش به پايان خواهد رسيد…

ما هم اين موقعيتها كه واقعيت داشته يا مي‏توانست داشته باشد را از روي خوش بيني در ستون شرايطي ثبت كرده بوديم كه بهر حال از قابليت تعميم و استنساخ فوق‏العاده برخوردار بودند و چنين پنداشتيم كه عالم آنقدر بيكرانه است كه علاوه بر فردوسها و دوزخها تعداد بيشماري چيزهاي ديگر هم در خود دارد، چيزهايي كه عدم امكان وجود يا وقوع آنها در زمين عالم يا عالم زمين مستدل و معقول شمرده شده است.

آنچه روي مي‏داد نيز حاكی از همين بود و يا لااقل در آن شب آنرا تاييد مي‏كرد و ما خود را در جهاني تصور مي‏كرديم كه عناصر آن همان وقايع آن بودند به همان نازكي و به همان اندازه بسيط . اما اين را بعداً فهميديم كه شرايط به هر صورتي كه جلوه كنند يا حتي به تصور درآيند جهانها و جهانياني خاص همان وضع آفريده مي‏شوند و افسوس كه براي استفاده از اين كشف قدري دير شده و مثل هر تجربه ديگر اسلحه زماني به دستمان رسيد كه ديگر صيدي در برابر خود نداشتيم. اين بود كه تحت عواملي ناشناس و بهرحال غير قابل شمارش به خود جرأت داديم تا از اين ظلمت خاكستري ـ و نه ظلمت سپيد يا سياه يا حتي صورتي (چون همه مي‏دانند كه ظلمت يكي دو تا نيست)، فرشته‏اي بسازيم كه اثرات غليان صفرا در وزش بادهاي رنگارنگ نفس را خنثي نمايد. يعني چيزي را به چيزي تبديل كنيم كه عقل هم نتواند آن را باور كند. زيرا عقل هم اكنون با ورود به اين بيكرانگي براي اثبات حدود شناسايي و هويت خود دچار اشكال شده بود و به زمان بيشتري نياز داشت تا در دامن آن ببالد. پس تصميم گرفتيم در زير افسون بدر به جستجوي اثري از وجود محض برآئيم. تو گويي دنيا به اندازه كافي انتزاعي نبود يا نيست. ما بوديم و كوله پشتي و چند پتو و خوراكي صوفيانه و شبي كه از روزهاي شخصي ما نه تنها تاريكتر نبود بلكه در اين جهان فوق حسي، ظلمت شب حجابي براي رويت اشياء نبود و به نوعي فواصل را از ميان برمي‏داشت و خود جانشين هر نوع خلأيي مي‏شد.

ماه يكدست و صيقلي مثل سيني نقره‏اي كه تازه از آب بيرون كشيده باشند همه جا همراه ما در جاده‏هاي شني و خاكي پيش مي‏آمد تا همگي رسيديم به دره‏اي بسيار كم عمق كه از دو طرف با تپه‏هاي كم ارتفاع به دور دارايي خود حصار كوتاهي داشت. از بستر خشك آبراه ميان كشتزار كه بوته‏ هاي گز آنرا در سايه خود داشت گذشتيم و زير درخت بيد كنار استخر پياده شديم. گندم زار دو سوي بستر رود باغي از باغهاي معلق بهشت بود با جنسيتي به ضخامت يك تصور يا يك سايه،به راستي سرزميني بود كه روح در آن تجسد مي‏يافت و اجساد همان ارواح بودند. همچنانكه فرضيه‏اي مي‏گويد كه ارواح نورند ولي به حالت مايع و اجساد نيز نورند ولي به حالت جامد و ما به يمن بصيرتي كه به ما رسيده بود يا ما به آن رسيده بوديم يا اينكه اصولاً ما فقط قادر به درك واقعيت به يكي از دو صورت بوديم، توانستيم به وضوح اين ذات مشترك را بفهميم. اينجا همان سرزمين غير ممكنها بود، همچنانكه هميشه نيز بود و ما نمي‏دانستيم؛ چون قبلاً نمي‏توانستيم بفهميم كه نمي‏توانيم بفهميم، روشني آن كورمان كرده بود و روزهاي آفتابي آن گولمان زده بود. لكن اكنون كه فكر مي‏كرديم توانايي منفي فهميدن نفهمي خود را به دست آورده‏ايم در پرتو معصوميتي كهن، مستحيل شده و در ماوراء قاف به سرزمين عجايب ،كه البته به جاي آنكه عجيب باشد طبيعي بود رسيده بوديم. به سرزميني به سپيدي نقره ،به اقليم هشتم، حالا عقل از استدلال عاجز شده و مثل برگسون به تمثيل روآورده بود و سعي داشت بدين وسيله ما را بفريبد.

بر سبزه‏ ها پا گذاشتيم تا خود را به تنها شيئ برجسته مصنوع انسان، مقبره‏اي برفراز تپه، برسانيم، فكرهايي قوز كرده در مهتاب، چپ و راست، گورها بسان تصوراتي باطل شده پراكنده بودند. جلوي دهليز مزار به پشت سر و به گندم‏زار و به ماه كه بر سبزه‏ها نقره مي‏پاشيد و به آواهاي شب و به نزديكي خود به شكل اوليه جهان نگريستيم. زنگوله‏اي در دور دست و آواز زنجره‏اي در همان نزديكي موجودات شب بودند. آتش افروختيم و گرد آن به نجوا نشستيم. شب و شرايط شب قالبهاي خود را بر ما تحميل كرده بود. گفتارمان ،شبانه بود و بهمين شيوه جامع اضداد مثل شب، گويي رشد معنوي شب در امر مانعة الجمع نفوذ كرده بود.هر چه مي‏گفتيم بهره‏اي از اخلاق شب در خود داشت: شبي برزخي و هور قليايي كه بر جنسيت چيزها لباس تجريد مي پوشاند. به مدد همين هورقليا بود كه قادر شديم مطابق با مراتب آن حدود شناخت را هم در جهت عرض و هم در جهت طول توسعه دهيم و صور گريز پاي فوق حسي را به دام اندازيم. صوري فوق‏العاده بسيط كه بدون تزاحم مكاني و به تعداد زیاد وجود داشتند. معجزه هم در اين فضا بيش از آواز پرنده يا وزش يك نسيم اسباب تعجب نبود.

بدينسان شب از نيمه گذشت و ما آتش را واگذاشتيم تا در اختلاط جنسيت چيزها قدم گذاريم. مثل اين بود كه عايق‏هاي جسماني و آنچه حدود چيزها مي‏شمرديم اينك به نوعي رابطه بدل شده بود. حكيمي كه بدون شك تجربه‏ هاي مشابهي داشته و حركت جوهري از اختراعات اوست در امر نسخه برداري از برداشتهاي منجمين تا بدانجا پيش رفته و به خود جرات داده كه گفته است ابدان در جهان ديگري گر چه لايتناهي اند لكن نه در درون همند و نه در برون هم. اما در اين برزخ وضع تا اين حد متراكم و در عين حال بسيط نبود بلكه اشياء از درون يكديگر عبور مي‏كردند. نسيم كه مي‏وزيد همه چيز موج برمي‏داشت و در يكديگر ادغام مي‏شد. نسيم كه فرو مي‏نشست اشياء تا مدتي از درون يكديگر خارج مي‏شدند. مثل حباب از آب يا سراب از بيابان. بار ديگر گورهاي برجسته درون مقبره را در نور شمع حيرت زده نگريستيم و بيرون آمديم تا از تپه كم ارتفاع فرود آييم. هنوز صد قدم از مزار دور نشديم كه يكي از ما سه نفر ديگران را متوقف كرد و دستش را به اشارۀ سكوت بالا آورد. همگي شنيديم كه از سمت مقبره سخناني رسا خطاب به ما ايراد مي‏شد. با دقت در حد فاصل خود با صدا مهتاب را كاويديم. حتي يكبار به نظرمان آمد كه كسي در درگاه مقبره ايستاده است. خواستيم به سويش خيز برداريم كه باز همان كه اول بار ما را متوجه صدا كرده بود مانع شد و به همه مقدسات و رابطه‏ها سوگندمان داد كه پا از گليم خويش درازتر نكنيم. مانده بوديم چه كنيم. صدا مي‏گفت: چرا در اين دل شب مزاحم كساني مي‏شويد كه اينجا آرامش يافته‏اند.چرا از آينده تاريك خود نمي‏ترسيد؛ و همين عبارت را همچنان بي‏كم و كاست تا سه نوبت تكرار نمود. به چشم بر هم زدني از يك عالم به عالمي متفاوت صعود يا نزول كرديم ـ و بر ارباب بصيرت پوشيده نيست كه در جهان هورقليا جهت‏ها معني خود را از دست مي‏دهند ـ از همان چند لحظه كه گذشت و تمام شجاعت ما طي آن به مصرف رسيد فضا هر دم از ترس انباشته‏تر مي‏شد و پيرامون ما را ذرات ارغواني و گاه سرخ رنگي فرا گرفت كه مثل ستاره مي‏درخشيدند و مي‏پريدند. سبك شده بوديم، آنقدر سبك كه چنانكه به هر يك از ما يا در آن واحد به هر سه نفرمان تلنگري مي‏خورد به جاي دوري پرتاب مي‏شديم. حداقل يك وجب از زمين فاصله گرفته بوديم و به محض اينكه قدري به خود آمديم پرسشها و ترديدها به ميان آمد و پذيرفتني‏ترين آنها همان ترك آن محل جن زده بود.

فرديت ها و دعوي ها و دريافتهاي ما همه پوشالي و بيش از حد تخيلي از كار درآمده بود و هر چند به پهنه جديدي از خيال تغيير مقطع داده بوديم اما اين ارض جديد با روزمرگيها توام بود. چون بيش از آنكه سرگرم كننده باشد شاهد عجز ما از دريافت حقايق بود.

بقيه ماجرا ارزش گفتن ندارد. يكسال گذشت و كنكاشها و جستجوهاي ما براي پرده برداشتن از ابهام و راز آن شب بيهوده و بي‏نتيجه ماند و با وجوديكه نفر سوم همان وقت هشدار داده بود كه اين صدا احتمالاً از حلقومي آشنا برآمده است اما انسجام، استحكام و حقايق مطرح شده در آن پيام فاصله بين ترديد و يقين را هر چند از بين نبرده ولي به مويي رسانده بود.همه كسانيكه شرح آنرا شنيدند بيش از خود ما به آن ايمان آوردند و اين تنها موردي بود كه ما با شجاعت به ترسمان اقرار كرديم. تا اينكه تابستان بعد فرارسيد و جذبه آن واقعه و راز سر به مهر بار ديگر ما را مثل جنايتكاران به آن محل كشاند. ساعت ده صبح بود كه به كشتزار مزار قدم گذاشتيم. مردي گله‏اش را در حاشيه آن مي‏چراند. همينكه چشمش به ما افتاد به اشاره از ما خواست به نزدش رويم و هنوز به هم نرسيده بوديم كه با يكي از ما ـ همان كه صدايش را در آن شب تشخيص داده بود ـ شروع به صحبت كرد و بي مقدمه خواست بداند آيا رويايي كه درست يكسال پيش در مورد ما ديده نتيجه‏اي داشته است و روياي ساختگي خود را با همان صداي آشنا برايمان تعريف كرد و ما بالاخره فهميديم كه بي‏خود و بي‏جهت يكسال تمام را در هور قليايي خيالي سپري كرده‏ايم.كاش او را هرگز نمي‏ديديم.

اما اينكه او در‌آن وقت شب در آن محل دور افتاده چه مي‏كرده، معلوم است كه روستاييان در تابستان گوسفندان خود را شب هنگام در كوه و صحرا نگه مي‏دارند، و اينكه چرا ما زبان بسته‏ها را آنقدر ترسانده بود باز هم معلوم است كه حوصله‏اش از تنهايي سرآمده بود و به خيال خود مي‏خواسته قدري تفريح كرده باشد. مردك چطور چطوري! خدا مي‏داند او و بزهايش چقدر به ماخنديده‏اند .

نویسنده: سید احمد رحیمی

Rahimy1441@gmail.com

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۵۷

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>