مقاله: اسلام شناسی-حکومت در منظر اسلام و سکولاریسم

مقاله: اسلام شناسی-حکومت در منظر اسلام و سکولاریسم

پرسش:

سلام بنده درطي مناظره اي با يك دانشجو با يك سري شبهات برخورد كردم كه ازشما كمك ميخوام ودر چند مورد بيان كردم لطفا به هرمورد پاسخ علمي واقناعي بديد
۱/وقتي دين با سياست يكي ميشه و دينداراني كه به حكومت مي رسند براي ادامه حكومت خود مجبور مي شوند به همان آرمانهايي كه ابتدا براي ما وعده اش را مي دادند ديگر وفا نكنند (چون بعد در عمل متوجه مي شوند كه همان آرمانها به مانعي براي ادامه حكومتشان تبديل شده) نتيجه اش اين مي شود كه درون ما انباشته از تناقض ميشه. حرف با عمل را دو تا مي بينيم و دست آخر چون نه تنها پاسخي به سوالاتمان نمي يابيم بلكه از همان خدايي كه ابتدا مي پرستيديم و نيز از چهره هاي مقدس دور مي شويم.
۲/اكثريت مطلق انديشمندان، حكومت سكولار يعني حكومتي كه دين از سياست در آن جداست را بهترين گزينه مي دانند.
۳/ وقتي دولت ايدئولژيك شد و وقتي دين و مذهب حاكم بر روابط شد، چون هر حاكمي در اين حكومت تفسير خاصي از آيات و روايات دارد نتيجه اش از يكطرف هرج و مرج در اركان حكومتي و از طرف ديگر سردرگمي در اعتقادات ماست.
۴/ پاكي و درستكاري و پرهيز از دروغ و بخصوص نيكوكاري از بهترين خصوصيات يك انسان است كه اگر دين هم نداشته باشد ولي با داشتن اين خصوصيات مي تواند سرآمد همه باشد و انسان سعادتمندي باشد
۵/بايد خدا را بجوييم و ببينين چيست و كجاست اما اگر نيافتيم بايد برويم دنبال آدم ها بگرديم. اگر آدمي پيدا كرديم كه آن خصوصياتي را در او ديديم همان جانشين خداست. يعني خود خدا به تنهايي و بصورت مجرد ديده نميشه بلكه در قالب ما آدمها و حتي اشيا ظاهر ميشه.
۶/هدف آفرينش انسان فقط بخاطر اين است كه رفاه و آسايش و دنياي بهتري را براي ديگران بوجود بياره و وظيفه ديگري ندارد. هدف اش فقط كسب سعادت براي ديگران نيست يعني كه مثلاً آنان را به بهشت رهنمون كند و يا از جهنم پرهيز بلكه فقط فراهم نمودن يك دنياي بهتر براي زيستِ بهتر براي آدميان هدف نهايي اوست.
۷/رسيدن به سعادت يعني داشتن احساسِ انسان بودن كه از راه فداكاري و گذشت و از خود گذشتن براي ديگران بدست مياد وظيفه جداگانه اي است كه هر كدام از ما بايد به تنهايي آنرا بدست بياوريم اما خوشبختي يعني رسيدن به مال و رفاه و ازدواج و فرزند و كار و … كه بطور كلي مادياتِ زندگي در اين دنياست است وظيفه هر آدمي است كه بايد براي ديگران تلاش كند كه آنرا بدست بياورند. لذا اين است هدف نهايي آفرينش كه مي تواند با اعتقاد به خدا و يا بدون اعتقاد به وي، هر كسي به آن برسد.
۸/براي همين است كه مي گويند انسان جانشين خدا بر روي زمين است يعني انسان در قالب خدا ظاهر مي شود و به همان كاري مبادرت مي ورزد كه از خدا انتظار ميرود.
مثلا آن كسي كه در مدرسه به تو با دادن يك انگشتر عقيق و يا با خواندن چند تا دعاي صبحگاهي و شبانگاهي مي خواست از تو يك عبد بسازد آيا همه ماهيت وجودي تو با اينها خلاصه ميشد درحالي كه اينها اشيايي بيش نيستند كه با وزش بادي و يا حتي نسيمي مي توانند از تو دور شوند و اينها چگونه انسانيت را تعريف مي كند وقتي هزار تناقض در اطراف تو با اين آموزش ها بعداً ملاحظه خواهي كرد.

پاسخ:

با عرض سلام.
۱ـ فرموده ايد: « وقتي دين با سياست يكي ميشه و دينداراني كه به حكومت مي رسند براي ادامه حكومت خود مجبور مي شوند به همان آرمانهايي كه ابتدا براي ما وعده اش را مي دادند ديگر وفا نكنند (چون بعد در عمل متوجه مي شوند كه همان آرمانها به مانعي براي ادامه حكومتشان تبديل شده) نتيجه اش اين مي شود كه درون ما انباشته از تناقض ميشه. حرف با عمل را دو تا مي بينيم و دست آخر چون نه تنها پاسخي به سوالاتمان نمي يابيم بلكه از همان خدايي كه ابتدا مي پرستيديم و نيز از چهره هاي مقدس دور مي شويم.»
الف: حالا كي گفته كه دين با سياست يكي مي شود؟
اين جمله نشانگر آن است كه گوينده اش از اساس با اين بحث بيگانه بوده و دقّت نظر كافي در اين گونه مباحث مربوط به فلسفه ي سياست ندارد.
آموزه ي صحيح اين است: «سياست ما عين ديانت ماست.» صحبت از يكي شدن دين و سياست نيست؛ بلكه صحبت از يكي بودن دين و سياست است. شما ابتدا چيزي به نام سياست و چيز ديگري به نام ديانت را تصوّر مي كنيد و آنگاه حكم به يكي شدن اين دو مي كنيد؛ در حالي كه افرادي مثل امام خميني(ره) اساساً به دوگانگي اين دو قائل نيستند؛ بلكه مي گويند: ما دينداري مي كنيم؛ همين و بس. و همين دينداري، خودش سياست ماست. كما اينكه افرادي بي ديني مي كنند و همين بي ديني، سياست آنهاست. بي ديني خودش هم نوعي دين است. لذا در سوره الكافرون، از كفر و شرك با عنوان دين ياد شده آنجا كه فرمود: «لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دينِ.» به همين ترتيب، سكولاريسم هم نوعي دين است. نظريّه «دين از سياست جداست»؛ خودش هم نوعي دين است؛ كما اينكه خود همين نظريّه، يك نوع سياست است؛ لذا اين دين هم عين همين سياست است. اساساً سياست و دين، دو چيز نيستند؛ هر دين و هر سياستي مي خواهد باشد. هر سياستي خودش نوعي دين است و هر ديني هم خودش نوعي سياست است.
ب: بلي ممكن است افرادي دم از اسلام بزنند ولي در مقام عمل، خلاف اسلام عمل كنند. امّا برخلاف توهّم شما، مجبور نيستند خلاف اسلام عمل كنند، بلكه چون عمل به اسلام را خلاف اميال نفساني خود مي يابند، اسلام را فداي اميال نفساني خود مي كنند. وقتي كسي حكومتش اسلامي باشد محال است اسلام، مانعي براي حكومت اسلامي اش شود. اگر كسي اسلام را مانع حكومتش مي يابد، در حقيقت حكومتش اسلامي نيست. حكومت اسلامي يعني پياده نمودن اسلام در صحنه ي اجتماع. حال چطور ممكن است خود اسلام مانع از پياده شدن خودش در جامعه شود؟!
بلي وقتي كسي اسلام شناس نبود، طبيعي است كه درونش پر از تناقضات مي شود. چنين كسي از ابتدا درونش پر از تناقضات است؛ لكن چون در معرض امتحان قرار نگرفته، تناقضات دروني اش آشكار نشده اند. امّا اسلام شناسي مثل امام خميني (ره) هيچگاه در مسير حكومت اسلامي اش دچار چنين تناقضاتي نشد. هيچگاه حرف و عملش دو تا نشد؛ چون تابع هواي نفس نبود. بلي كسي كه مي خواهد طبق اميال خود عمل كند، و دم از مسلماني هم مي زند، طبيعي است كه حرف و عملش دو تا مي شوند.
آيا امام خميني(ره) از آن چهره ي الهي اش دور شد؟ آيا حكومت باعث شد كه عرفانش كمرنگ شود؟ آيا مقام معظّم رهبري در طول اين همه سالها، از معنويّتش كم شده است؟ اغلب عرفاي شاخص زمان، به سر ايشان قسم مي خورند و ايشان را از كمّل عرفاي زمان مي شناسند.

۲ـ فرموده ايد: « اكثريت مطلق انديشمندان، حكومت سكولار يعني حكومتي كه دين از سياست در آن جداست را بهترين گزينه مي دانند.»
الف: سكولاريسم به معني جدايي دين از سياست نيست، بلكه به معني جدايي دين الهي از سياست است. چرا كه خود سكولاريسم هم نوعي دين است. مگر دين چيزي غير از سبك تفكّر و سبك حكومت و سبك زندگي است؟ قران كريم، حتّي كفر را هم نوعي دين تلقّي كرده است. پس سكولاريسم در واقع نوعي دين است در مقابل دين خدا. مي گويد: سياست از دين جداست؛ ولي خود همين نظريّه، هم دين است هم سياست؛ لذا خود سكولاريسم، ديني است عين سياست و سياستي است عين دين.
ب: انبياء براي چه مبعوث شده اند؟ براي مبارزه با همين اكثريّت انديشمندان كه دينهاي ابداعي خودشان را به خورد مردم مي دهند. در طول تاريخ، همواره اكثريّت در گمراهي بوده اند؛ كما اينكه اكنون هم چنين است.
بگذاريد نگاهي به آمار پيروان اديان بيندازيم.
حدود ۲ ميليارد و ۲۰۰ ميليون نفر در سراسر عالم، پيرو آيين سه گانه پرستي مسيحيت هستند.
حدود يك ميليارد و ۶۰۰ ميليون نفر مسلمان هستند، كه اكثرشان سنّي اند.
حدود يك ميليارد نفر نيز هندو هستند.
حدود ۵۰۰ ميليون نفر، بودائي اند.
حدود يك ميليارد و ۱۰۰ ميليون نفر هم ملحدند.
حدود ۱۴ ميليون نفر يهودي اند.
حدود ۴۰۰ ميليون نفر هم به اديان بومي اعتقاد دارند.
ـ ارزيابي
هندوئيسم و بوديسم، جزء اديان بت پرستي اند.
ملحدين هم كه كافر محض هستند.
اديان بومي هم اغلبشان اشكال گوناگون بت پرستي اند.
نتيجه آنكه:
حدود سه ميليارد نفر از مردم جهان، مشرك و كافرند؛ كه هم مسيحيان بيشترند هم از يهوديان هم از مسلمين.
حال بماند كه خود مسيحيّت هم در حقيقت جزء آيينهاي شرك و بت پرستي است. مسيحيان به سه گانگي خدا اعتقاد دارند و عيسي را خدا مي دانند.
پس اكنون هم اكثريّت مردم جهان، يا ملحدند يا بت پرست.
اگر اكثريّت، ملاك حقّانيّت باشد، بايد شرك و كفر حقّ باشند.
در رأس اين اديان شرك و الحاد نيز انديشمندان قرار دارند.
انبياء هم براي مبارزه با همين اكثريّت مبعوث شده اند. لذا خداي متعال فرمود: « وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُون‏ ـــــ اگر از اكثر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند؛ آنها تبعيّت نمي كنند مگر از ظنّ و گمان و نيستند مگر كساني كه حدس و تخمين مى‏زنند.» (الأنعام:۱۱۶)
ج: اومانيسم، شرك مدرن
اسلام صد در صد با اومانيسم مخالف است. اومانيسم در واقع همان مكتب «انسان خدايي» يا «انسان پرستي» است. بنيانگذار اين مكتب، نمرود و فرعون هستند. در باب نمرود فرمود: « أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في‏ رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‏ وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي‏ وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمين‏ ـــــــ آيا نديدى كسي كه با ابراهيم در باره ي پروردگارش محاجّه و گفتگو كرد؟ همان كه خداوند به او حكومت داده بود. هنگامى كه ابراهيم گفت: «پروردگار من آن كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند.» او گفت: «من نيز زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم» ابراهيم گفت: «خداوند، خورشيد را از افق مشرق مى‏آورد؛ (اگر راست مى‏گويى كه حاكم بر جهان هستى تويى،) خورشيد را از مغرب بياور!» (در اينجا) آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد. و خداوند، قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند.» (البقرة:۲۵۸)
اين همان ادّعاي اومانيستهاست كه خودشان را همه كاره ي جهان و طبيعت مي دانند و خيال مي كنند كه انسان با علم فيزيك و زيست شناسي و شيمي و … خداي جهان شده است.
و فرعون گفت: « … أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏ ـــ منم پروردگار بلند مرتبه ي شما. » (النازعات:۲۴)
و باز در مورد او فرمود: « وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْري فَأَوْقِدْ لي‏ يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لي‏ صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبين‏ ـــــــ فرعون گفت: «اى جمعيت اشراف! من معبودي جز خودم براى شما سراغ ندارم. (امّا براى تحقيق بيشتر،) اى هامان، برايم آتشى بر گل بيفروز، و براى من برج بلندى ترتيب بده تا از خداى موسى خبر گيرم؛ هر چند من گمان مى‏كنم او از دروغگويان است!» ( القصص:۳۸)
ملاحظه مي كنيد! دقيقاً همان سخنان اومانيسها را مي زند. مي خواهد از راه تجربه، وجود خدا را ردّ كند. مي رود بالاي برجي بلند تا ادّعا كند كه ما در آسمان خدايي نيافتيم؛ پس خدايي نيست.
مشابه هاي امروزي فرعون هم مي گويند:
ما زير تيغ جرّاحي روح را نيافتيم، پس نيست.
ما با علوم تجربي، خدا را نيافتيم، پس نيست.
ما در آسمانها، بهشت و جهنّمي نديديم، پس نيستند.
ما با كاوشهاي تجربي، فرشته اي نيافتيم، پس نيستند.
پس نتيجه مي گيريم كه خود بشر بايد براي خودش قانون بگذارد و خودش بايد در همين دنيا براي خودش بهشت را تأسيس كند، و مرز خوب و بدها را خودش بايد مشخّص كند. لذا مي بينيد كه حكومت ديني (حكومت احكام خدا بر مردم) را نمي پذيرند. همجنسبازي را كاري خوب و اخلاقي دانسته و قانوني مي كنند و حتّي آن را رسماً به عنوان ازدواج قانوني ثبت محضري مي كنند. و … .
ـ دموكراسي، محصول اومانيسم
اومانيسم شرك نظري مدرن و دموكراسي شرك عملي مدرن است.
دموكراسي در حقيقت حكومت بشر بر بشر است كه در مقابل حكومت خدا بر بشر مي باشد. دموكراسي را با انتخابات خلط نكنيم. حقيقت دموكراسي، حكومت بشر بر بشر است؛ آن هم حكومت اقلّيّت بر اكثريّت، كه به دروغ، اسمش را گذاشته اند حكومت اكثريّت. چون از يك كشور مثلاً صد ميليون نفري، حدود سي درصدشان واجد شرائط رأي دادن نيستند. از هفتاد درصد بقيّه هم مثلاً چهل ميليون نفرشان در انتخابات شركت مي كنند و از اين تعداد، مثلاً بيست و پنج ميليون نفرشان به رئيس جمهور منتخب رأي مي دهند. پس حاصل رأي بيست و پنج ميليون نفر، دارد بر صد ميليون نفر حكومت مي كند؛ و اين يعني حكومت اقلّيّت بر اكثريّت. البته در عالم واقع، حتّي همين اتّفاق هم نمي افتد بلكه در اصل، كمپاني هاي اقتصادي هستند كه بر مردم حكومت مي كنند و انتخابات، ظاهر قضيّه است؛ انبوهي از انديشمندان هم مزد بگير همين كمپاني ها هستند تا اين مدل از حكومت را تئوريزه كنند. لذا در عالم واقع، دموكراسي همان حكومت بشر سرمايه دار و ثروتمند است بر كلّ جامعه؛ يعني استبداد پنهان كمپاني هاي اقتصادي.
انسان مطرح در اومانيسم هم انسان دارويني است نه انسان ديني. انسان در تعريف دين يعني موجودي كه مي تواند خليفة الله شود؛ موجودي كه روح خدايي در او دميده شده است؛ و او بالقوّه حامل روح القدس است؛ و وظيفه ي حكومت، زمينه سازي براي بالفعل شدن اين انسان است. امّا در تعريف اومانيستي، انسان يعني حيوان تكامل يافته. لذا هيچ قداست خاصّي ندارد؛ و هدفي فراتر از دنيا هم برايش در نظر گرفته نمي شود.
بر همين اساس، زندگي انسانها نيز مثل زندگي حيوانات بر مدار تنازع براي بقاء مي چرخد. در اين تفكّر، انسان، گرگ انسان تلقّي مي شود. گرگها در شرائط عادي، با هم همكاري مي كنند براي دريدن ديگران؛ امّا وقتي غذا كم شد و گرسنه شدند، فقط كافي است يكي از آنها ضعف نشان دهد يا به بقيّه پشت كند، در اين صورت، خود او را گرفته و مي خورند. لذا مي بينيد كه اروپائيان تا همين اواخر، دست به دست هم داده بودند تا خاورميانه و … را بخورند. امّا اكنون كه توانش را ندارند و در درون خودشان دچار بحران اقتصادي شده اند، كم كم دارند به همنوع خواري روي مي آورند. خواهيد ديد كه چگونه يونان را قرباني خود خواهند كرد. خواهيد ديد كه چگونه ايتاليا و اسپانيا و … را قرباني خود خواهند كرد. اين لازمه ي اومانيسم و لازمه ي ليبراليسم و لازمه ي اصل تنازع براي بقاست. در حالي كه در اسلام، نه تنها تنازع براي بقاء مردود است، بلكه حتّي تعاون براي بقاء هم پذيرفته شده نيست. اسلام اصل «تعاون براي تعالي جمعي» يا «تعاون براي ارتقاء» را پيشنهاد مي كند.
۳ـ فرموده ايد: « وقتي دولت ايدئولژيك شد و وقتي دين و مذهب حاكم بر روابط شد، چون هر حاكمي در اين حكومت تفسير خاصي از آيات و روايات دارد نتيجه اش از يكطرف هرج و مرج در اركان حكومتي و از طرف ديگر سردرگمي در اعتقادات ماست.»
الف: مگر دولت غير ايدئولوژيك هم در جهان وجود دارد؟ اصلاً مگر مي شود كه بدون ايدئولوژي دولت تشكيل داد؟ كفر هم ايدئولوژي است. سكولاريسم هم ايدئولوژي است. اساساً انسان بدون ايدئولوژي، غير قابل فرض است. انسان فاقد ايدئولوژي، مساوي است با ميّت.
ب: دين مذهب، حاكم بر روابط نمي شوند؛ بلكه روابط چيزي جز دين و مذهب نيستند. هر رابطه اي نوعي رابطه ي ديني است؛ اگر رابطه اي الهي باشد، دين الهي است و اگر رابطه اي غير الهي باشد، دين غير الهي است.
ج: اوّلاً مگر حكومت اسلامي چند حاكم دارد كه تعارض تفاسير از آيات و روايات پديد آيد؟ در رأس حكومت اسلامي، همواره يك حاكم است. ثانياً حاكم اسلامي، مجتهد است؛ و برداشتش از اسلام، خودسرانه نيست بلكه بر اساس علم فقه است. حاكم بعدي هم كه به حكومت مي رسد، باز بر اساس همان علم فقه، حكومت مي كند. لذا در حكومت اسلامي، فقه حكومت مي كند؛ و اختلاف فهم در فقه، ضابطه مند است و موج هرج و مرج نمي شود. ثالثاً اختلاف نظر در بين افراد سكولار، صدها برابر بيش از اختلاف نظر دو فقيه است. چون در سكولاريسم، نه متن مشتركي وجود دارد نه علم مشتركي، بلكه هر كسي طبق تشخيص خود عمل مي كند؛ در حالي كه دو فقيه، از يك متن مشترك، با يك علم مشترك، برداشتهاي اجتهادي مي كنند؛ لذا اختلافشان به حدّ اقلّ ممكن مي رسد.
۴ـ فرموده ايد: « پاكي و درستكاري و پرهيز از دروغ و بخصوص نيكوكاري از بهترين خصوصيات يك انسان است كه اگر دين هم نداشته باشد ولي با داشتن اين خصوصيات مي تواند سرآمد همه باشد و انسان سعادتمندي باشد.»
الف: بدون دين حقّ، پاكي و درستكاري و نيكولاري، بي معني اند. پاك يعني ديندار؛ لذا كافر و مشرك نجس است.
ب: اينهايي كه شمرديد صفات خوب حيوانات است نه صفات انسان. سگ اصحاب كهف، صدها برابر اينها فضيلت داشته است. هدهد سليمان(ع) بسي برتر از اينها بوده است. خر بلعم باعورا خيلي بالاتر از اين صفات را داشته است. مشكل همينجاست كه افراد سكولار، انسان را حيوان باهوش تعريف مي كنند؛ يعني انسان مورد قبول يك سكولار، همان انسان دارويني است نه انسان قرآني. قرآن كريم با نقل جريان سگ اصحاب كهف و مورچه سليمان و هدهد سليمان و خر بلعم و امثال اينها، مي خواهد به ما بفهماند كه خوب بودن به معني متعارف آن، يعني معادل اين گونه حيوانات بودن. لذا دارنده ي اين گونه صفات، همچنان «كَالْأَنْعام» است؛ بلكه اگر صفاتي برتر از اين داشته باشند و مثلاً دانشمند بي دين باشند، تازه مي شوند خري كه بارش كتاب است؛ لذا فرمود: « مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً … .»
خلاصه آنكه تفاوت يك سكولار با يك ديندار حقيقي، در تعريف انسان و جهان و خداست.
در نگرش سكولاريستي، بين انسانها، قانون تنازع براي بقاء حاكم است؛ لذا اگر انسانها كنترل نشوند، همديگر را لت و پار مي كنند. لذا در نگرش سكولار، حكومت تشكيل مي شود تا نگذارد انسانها همديگر را بخورند. البته به صورت محترمانه اسمش را مي گذارند جلوگيري از هرج و مرج. حكومت سكولار سعي دارد به جاي تنازع براي بقاء، تعاون براي بقاء را حاكم كند؛ البته در داخل يك كشور؛ و الّا در خارج از كشور، همچنان تنازع براي بقاء را ترويج مي كنند؛ و اسمش را مي گذارند رقابت دموكراتيك. آري حكومت سكولار تلاشش اين است كه نگذارد انسانها همديگر را بخورند؛ بلكه دست به دست هم دهند تا خوب بخورند، خوب آميزش كنند، خوب بخوابند و … ؛ و در كلّ حيوانيّت خوبي داشته باشند. امّا حكومت اسلامي مي خواهد تا حدّ ممكن، افراد بيشتري به مقام خليفة اللّهي برسند. مي خواهد زمينه هاي اجتماعي را براي رشد وجودي افراد فراهم كند. كسي كه دين ندارد، اگر تمام اين صفات و هزاران صفت ديگر را هم داشته باشد، باز حيوان خوبي است. براي انسان شدن، دين لازم است. براي خليفة الله شدن، بايد خود الله، برنامه بفرستد. اگر با عقل بشري مي شد انسان شد، كه ديگر نيازي به بعثت انبياء نبود. كار حكومت اسلامي اين است كه با فرهنگ تنازع براي بقاء مبارزه كند و در درجه ي دوم به مردم بفهماند كه تعاون براي بقاء، كار برخي حيوانات است؛ و آنگاه فرهنگ تعاون براي ارتقاء را جا بيندازد. ما در هشت سال جنگ تحميلي، تعاون داشتيم، امّا نه صرفاً براي بقاء، بلكه براي ارتقاء؛ لذا در جنگ تحميلي، حكومت اسلامي جنگجوي قوي و فداكار تربيت نكرد بلكه عارفاني مشتاق لقاء الله تربيت كرد. يك خلبان كاميكازه ژاپني وقتي هواپيماي خود را به كشتي دشمن مي زد، قصدش ارتقاء معنوي نبود بلكه مثل حيواناتي كه از قلمرو خود دفاع مي كنند داشت از كشورش دفاع مي كرد؛ امّا يك بسيجي، صرفاً از كشور دفاع نمي كرد بلكه قصدش رسيدن به مقام لقاء الله بود.
ج: سكولاريسم خودش در ذات خودش دروغ است. دموكراسي خودش يك دروغ بزرگ است. اومانيسم خودش يك نجاست عظيم اعتقادي است. چگونه ممكن است از دل اين ناپاكي ها، پاكي پديد آيد؟
خودتان تاريخ جهان را بررسي كنيد ببينيد از وقتي كه سكولاريسم مطرح شده و دموكراسي در جهان راه افتاده، آيا جنگ و خونريزي و چپاول و وحشي گري كمتر شده يا بيشتر؟
بزرگترين جنايات تاريخ بشريّت را همين سكولاريستها و دموكراتها كرده اند و مي كنند.
بمب اتم را چه كسي استفاده كرده است؟
بزرگترين صادر كنندگان سلاح در جهان، كدام كشورها هستند؟ و آيا سلاح جز براي كشتار است؟
حساب كنيد ببينيد آمريكا و انگليس، از جنگ جهاني اوّل تا كنون، در چند جنگ شركت داشته اند؟
اسرائيل به عنوان يك حكومت غاصب و جاني و ترويست، تحت حمايت كدام كشورهاست؟
كشورهاي مستبدّ جهان مثل عربستان و بحرين و … تحت حمايت كدام كشورها بوده و هستند؟
گروههاي تروريست را چه كشورهايي ساخته و حمايت مالي و تسليحاتي كرده اند و مي كنند؟
و … ؟
اگر منصفانه نظر فرماييد، مي بينيد كه سكولاريسم و دموكراسي بزرگترين بلاي قرون اخير بوده اند.

۵ـ فرموده ايد: « بايد خدا را بجوييم و ببينين چيست و كجاست اما اگر نيافتيم بايد برويم دنبال آدم ها بگرديم. اگر آدمي پيدا كرديم كه آن خصوصياتي را در او ديديم همان جانشين خداست. يعني خود خدا به تنهايي و بصورت مجرد ديده نميشه بلكه در قالب ما آدمها و حتي اشيا ظاهر ميشه.»
يعني چه؟ چه ربطي به موضوع دارد؟

۶ـ فرموده ايد: « هدف آفرينش انسان فقط بخاطر اين است كه رفاه و آسايش و دنياي بهتري را براي ديگران بوجود بياره و وظيفه ديگري ندارد. هدف اش فقط كسب سعادت براي ديگران نيست يعني كه مثلاً آنان را به بهشت رهنمون كند و يا از جهنم پرهيز بلكه فقط فراهم نمودن يك دنياي بهتر براي زيستِ بهتر براي آدميان هدف نهايي اوست.»
اين هدف سگ و گوسفند و گاو و خر است نه هدف انسان حقيقي. اگر سكولارها خودشان را در اين حدّ مي دانند، حرفي نيست؛ امّا ما تن به چنين ذلّتي نمي دهيم. آدم بميرد بهتر از اين است كه تن به اين پستي بدهد.
سگ اموال ما را محافظت مي كند و امنيّت ما را تأمين مي كند. گوسفند به ما شير و گوشت مي دهد. خر بار ما را بر مي دارد؛ و … . آيا هنر است كه كسي در حدّ سگ و گوسفند و گاو و خر زندگي كند و خودش را وقف آسايش ديگران كند؟! خدمت به خلق، خريّت است نه انسانيّت. خدمت به خلق به امر خدا و براي رضاي خدا، كار انسان است. آدم بي دين، مثل خر خدمت مي كند و قربة الي الله در كارش معني ندارد؛ امّا آدم ديندار، هدفش خدمت به خلق نيست، بلكه خدمت به خلق، برايش وسيله است و هدفش قرب الي الله است. كسي كه براي رسيدن به قرب الهي، از خود گذشتگي مي كند، كاري منطقي مي كند؛ يعني چيزي اندك مي دهد و چيزي بزرگتر به چنگ مي آورد؛ امّا فرد بي ديني كه براي ديگران از خود گذشتگي مي كند، كاري غير منطقي و احمقانه انجام مي دهد؛ چون چيزي مي دهد در برابر هيچ. روشن است كه چنين معامله اي احمقانه است.
۷ـ فرموده ايد: « رسيدن به سعادت يعني داشتن احساسِ انسان بودن كه از راه فداكاري و گذشت و از خود گذشتن براي ديگران بدست مياد وظيفه جداگانه اي است كه هر كدام از ما بايد به تنهايي آنرا بدست بياوريم اما خوشبختي يعني رسيدن به مال و رفاه و ازدواج و فرزند و كار و … كه بطور كلي مادياتِ زندگي در اين دنياست است وظيفه هر آدمي است كه بايد براي ديگران تلاش كند كه آنرا بدست بياورند. لذا اين است هدف نهايي آفرينش كه مي تواند با اعتقاد به خدا و يا بدون اعتقاد به وي، هر كسي به آن برسد.»
اينها هدف سكولاريستهاست؛ ما زير بار چنين خريّتي نمي رويم.
حيوانات هم دنبال رفاه و ازدواج و فرزند و غذا و … هستند.
بلي براي انسان دارويني بودند(حيوان هوشمند بودن)، نيازي به دين نيست. لذا آنهايي كه به اين حيوان ماندن راضي نيستند و مي خواهند فرشته و فوق فرشته شوند، دنبال دين حقّ مي گردند. دعواي دينداران حقيقي با سكولارها هم سر همين است. سكولارها مي گويند حكومت بايد در دست حيوانات هوشمند دو پا باشد تا زمينه را براي آسايش حيواني بيشتر فراهم كنند. امّا دينداران مي گويند حكومت بايد در دست انسانها باشد تا زمينه را براي انسانتر شدن افراد جامعه فراهم كنند.
دعواي سكولاريستها با دينداران، دعواي دو دين است؛ دين دنياگرايي و حيوانيّت و دين آخرت گرايي و انسانيّت.
البته سكولارها هم اسم همين حيوانيّت مدّ نظر خودشان را مي گذارند انسانيّت. دعوا سر اسم نيست بلكه دعوا سر تعريف انسان است.
۸ـ فرموده ايد: « براي همين است كه مي گويند انسان جانشين خدا بر روي زمين است يعني انسان در قالب خدا ظاهر مي شود و به همان كاري مبادرت مي ورزد كه از خدا انتظار ميرود.
مثلا آن كسي كه در مدرسه به تو با دادن يك انگشتر عقيق و يا با خواندن چند تا دعاي صبحگاهي و شبانگاهي مي خواست از تو يك عبد بسازد آيا همه ماهيت وجودي تو با اينها خلاصه ميشد درحالي كه اينها اشيايي بيش نيستند كه با وزش بادي و يا حتي نسيمي مي توانند از تو دور شوند و اينها چگونه انسانيت را تعريف مي كند وقتي هزار تناقض در اطراف تو با اين آموزش ها بعداً ملاحظه خواهي كرد.»
آن به ظاهر دينداري كه با انگشتر و امثال آن دين و دينداري را تعريف مي كند با آن سكولاري كه انسان را تا حدّ يك حيوان تنزّل مي دهد، هر دو به يك اندازه احمق هستند.
ببينيد آن كسي كه حكومت ديني را در ايران بنيان گذاشت، دين را چگونه تعريف كرده است؟ كتابهايش را بخوانيد ببينيد دينداري او چيست؟ كتابهايي مثل: شرح چهل حديث، شرح حديث جنود عقل و جهل، آداب الصلاة، سرّ الصلاة، مصباح الهداية الي الخلافة و الولاية و … .
كتب شهيد مطهري را مطالعه بفرماييد ببينيد او چه تصويري از دين ارائه مي دهد.
نهج البلاغه را مطالعه بفرماييد ببينيد علي(ع) چه تصويري از دين ارائه مي كند.
ــ نظريّه ي حكومت اسلامي
۱ـ در منطق عقل ، فقط كسي حقّ دستور دادن به بشر را دارد كه صاحب و مالك تمام وجود انسان باشد؛ و جز خدا ، هيچ موجود ديگري صاحب و مالك وجود انسان نيست. لذا هيچكس جز خدا حقّ حكم و فرمان به انسان را ندارد؛ حتّي خود شخص نيز حقّ ندارد درباره ي خودش حكمي كرده، سر خود براي خود تكليفي اختراع نمايد. چرا كه خود انسان نيز مالك وجود خويش نيست؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيهِ راجِعُونَ ــــ ما از آنِ خداييم؛ و به سوى او باز‏گردنده هستيم» (البقرة:۱۵۶)
منطق قرآن كريم نيز دقيقاً همين يافته ي عقلي را مورد تأييد قرار داده و تصريح مي كند كه جز خدا كسي حقّ حكم و فرمان ندارد ؛ چه انبياء و ائمّه (ع) و چه غير ايشان. نگاهي گذرا به چند آيه ي شريفه اين حقيقت را به روشني اثبات مي كند.
الف ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ـــ حكم و فرمان نيست مگر براي خدا» (الأنعام:۵۷)
ب ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِياهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُونَ ـــ حكم و فرمان نيست مگر براي خدا ؛ فرمان داده كه غير از او را نپرستيد! اين است آيين پا برجا ؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند» (يوسف:۴۰)
قسمت دوم اين آيه در حقيقت تفسير قسمت اوّل آن است. خداوند متعال ، نخست بيان داشت كه « حكم و فرمان فقط براي اوست » ؛ آنگاه فرمود: « او فرمان داده كه غير از او را نپرستيد! » ؛ يعني هر كسي كه فرمان مي دهد ، يا خداست يا ادّعاي خدايي دارد و آن كسي كه از ديگري اطاعت مي كند ، در حقيقت خود را بنده ي او دانسته و او را عبادت مي كند. بر همين اساس بود كه خداوند متعال فرمود: « أَ رَأَيتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه‏ ــــ آيا ديدى آن كسى را كه هواى نفسش را معبود خود برگزيده است؟!» (الفرقان:۴۳) ؛ يعني اگر كسي از دستور هواي نفس خود اطاعت كند ، نفس خود را معبود خود قرار داده است. لذا كسي حتّي حقّ ندارد خودش براي خودش تكليف تعيين كند و الّا مشرك و هوا پرست خواهد بود ؛ و به نحو اولي اطاعت از ديگري نيز شرك مي باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ـــــ (آنها) دانشمندان و راهبان خويش را ربّ و معبودهايي در برابر خدا قرار دادند » (التوبة:۳۱) ؛ « عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيثُ لَا يشْعُرُون ــــــ ابو بصير گويد از امام صادق (ع) تفسير آيه ي « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ » را پرسيدم ؛ امام فرمودند: به خدا سوگند يهود و نصارى براى علماء و دانشمندانشان نماز نخوانده و روزه نگرفتند (آنان را عبادت و بندگى رسمي نكردند) و ليكن علمايشان براى ايشان حرام را حلال و حلال را حرام گردانيدند و آنان هم از اين راه بندگي علمايشان را كردند بدون اينكه بفهمند.» (بحار الأنوار ، ج‏۲، ص۹۸)
در اين آيات و روايات به وضوح ديده مي شود كه اسلام، اومانيسم را نوعي شرك جلي تلقّي نموده است؛ و در آيه ي « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِياهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُونَ » به وضوح بيان داشت كه اكثريّت ملاك حقّ نيستند ؛ چون چنين نيست كه اكثريّت، عالم به حقيقت باشند.
پ ـ « ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يؤْتِيهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لي‏ مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــ براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند ، كتاب آسمانى و حكم و نبوّت به او دهد ؛ سپس او به مردم بگويد:« غير از خدا ، مرا پرستش كنيد! » (آل‏عمران:۷۹)
همانطور كه پيشتر گفته شد ، هر اطاعتي به معني عبادت است ؛ لذا هيچ پيامبر يا امامي حقّ ندارد مردم را به اطاعت از خويش فرا خواند. عملاً نيز هيچگاه انبياء و ائمه (ع) كسي را به اطاعت استقلالي از خويش فرا نخوانده اند ؛ بلكه همواره خود را رساننده و بيان كننده ي حكم خدا معرّفي نموده اند. « قالُوا رَبُّنا يعْلَمُ إِنَّا إِلَيكُمْ لَمُرْسَلُونَ ـ وَ ما عَلَينا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ ـــــ (رسولان ما) گفتند: « پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان(او) به سوى شما هستيم ؛ و بر عهده ي ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست.» (يس:۱۶ ،۱۷)
آري در اسلام، نه استبداد اكثريّت (حاكميّت اكثريّت بر جامعه) تجويز مي شود، نه استبداد اقلّيّت ثروتمندان يا قدرتمندان و نه استبداد عالمان و متخصّصان و فرهيختگان؛ تا آنجا كه حتّي انبياء و ائمه(ع) نيز مستقلّاً حقّ حاكميّت ندارند. حقّ قانون گذاري و حاكميّت، فقط و فقط براي خداست؛ و غير خدا حقّ حاكميّت استقلالي ندارند.
۲ـ در مطلب پيشين منطق قرآن را ـ كه عين منطق عقل است ـ ملاحظه فرموديد كه حكم را تنها از آنِ خدا دانست و انبياء (ع) را تنها ابلاغ كننده ي حكم خدا معرّفي نمود. امّا اين تنها شأن انبياء نيست. چون صرف ابلاغ حكم خدا براي جامعه كافي نيست ، بلكه اين احكام و قوانين ، اجرا كننده نيز مي خواهند. لذا اميرمومنان (ع) وقتي شنيد كه خوارج نهروان عليه حكومت ايشان شعار مي دهند كه « لاحكم الّا لله ــ حكم نيست مگر براي خدا » فرمودند: « كَلِمَةُ حَقٍّ يرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِر ــــــ سخن حقّي است كه اينها باطلى را با آن مي خواهند. آرى حكم ، جز از آنِ خدا نيست ، امّا اينان مي گويند: فرمان گزاري (اجرا كننده ي حكمي ) جز خدا نيست. در حالى كه چاره اي جز اين نيست كه مردم را اميري باشد چه آن امير نيكو كردار يا تبه‏كار باشد ، تا در فرمان گزاري او مرد مؤمن كار خويش كند، و كافر بهره ي خود برد. » (نهج البلاغة ، خطبه ۴۰)
حضرت اميرالمومنين(ع)، در اين كلام گهربار مي فرمايند: درست است كه حكم فقط از آنِ خداست و كسي جز او حقّ ارائه ي قانون و تكليف ندارد ؛ لكن به حكم عقل ، جامعه نيز اميري مي خواهد تا جلوي هرج و مرج را بگيرد و امنيّت جامعه را حفظ نمايد تا همگان ـ چه مومن و چه غير مومن ـ فرصت زندگي داشته باشند. امّا خوارج مي گفتند : جامعه امير نمي خواهد ؛ بلكه بايد مردم را به حال خودشان واگذاشت تا خودشان به دستورات الهي عمل نمايند.
امّا اينان در حقيقت قرآن كريم را نصفه فهميده بودند. درست است كه خداوند به كسي حقّ نداده كه از پيش خود دستورالعملي ارائه دهد ؛ امّا به انبياء و ائمه (ع) اين حقّ را داده كه اوّلاً دستور خدا را به مردم برسانند ؛ و ثانياً آن دستورات را تفسير و تبيين نمايند ؛ و ثالثاً با تشكيل حكومت كه لازمه ي زندگي اجتماعي است ، احكام خدا را در جامعه اجرا نمايند. دقّت شود! احكام خدا را اجرا كنند نه احكام خودشان را. امّا خوارج خلط نموده بودند بين حكم دادن و اجراي حكم خدا. اينان خيال مي كردند كه علي (ع) خودش حكمراني مي كنند ؛ در حالي كه او تنها مجري احكام خدا بود ؛ همين و بس. لذا آنگاه كه در شوراي عمر، به حضرتش گفتند:« اگر قبول كني كه طبق قرآن و سنّت پيامبر و طريقه ي شيخين(ابوبكر و عمر) رفتار كني، با تو بيعت مي كنيم» حضرتش فرمودند: من طبق قرآن و سنّت رفتار مي كنيم و بيش از اين نياز نيست. البته باز متذكّر مي شويم كه مبارزه ي انبياء و ائمه (ع) با حكومتهاي طاغوتي ، به معني مبارزه با اصل حكومت نبود ؛ بلكه آنان با محتواي غير الهي حكومتها و شيوه ي آنها مبارزه داشتند. چرا كه اصل امارت لازمه ي زندگي اجتماعي است. لذا حكومت ، حتّي اگر غير الهي و طاغوتي باشد ، باز بهتر از بي حكومتي و هرج و مرج مي باشد.
آيات قرآن كريم نيز مؤيّد همان مطلبي هستند كه امير مومنان (ع) به عنوان تز حكومت اسلامي بيان داشتند ؛كه عبارت بود از اينكه: حكم از آنِ خدا و نبي يا امام فقط مجري حكم خداست.
الف ـ « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ ــــ اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول او را! و (از مخالفت فرمان او) بر حذر باشيد! پس اگر روى برگردانيد ، بدانيد بر فرستاده ي ما جز ابلاغ آشكار ، چيز ديگرى نيست‏.» (المائدة:۹۲)
در اين آيه ي شريفه ، خداوند متعال حكم مي كند كه از رسول او اطاعت كنيم ، لذا ما از رسول به عنوان اينكه يك بشر است ، اطاعت نمي كنيم ، بلكه از آن جهت اطاعتش مي كنيم كه حكم خدا را بيان مي كند. خداوند متعال نيز در خاتمه ي آيه متذكّر شد كه رسول خدا تنها ابلاغ كننده ي حكم حداست و چيزي از خود نمي گويد.
ب ـ « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبين‏ ــــــ بگو: « خدا را اطاعت كنيد، و از پيامبرش فرمان بريد! و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر مسئول اعمال خويش است و شما مسئول اعمال خود ؛ امّا اگر از او اطاعت كنيد، هدايت خواهيد شد؛ و بر فرستاده ي او چيزى جز رساندن آشكار نيست.» (النور:۵۴)
پ ـ « يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَي‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً ــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد(و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است. » (النساء:۵۹)
در اين آيه ي شريفه ، افزون بر اطاعت از خدا و رسول ، بر اطاعت اولوالامر نيز فرمان داده شده است. لذا اطاعت او نيز چيزي جز اطاعت خدا و رسول نيست. آنگاه خداوند متعال امر مي كند كه اگر در زندگي اجتماعي دچار مشكلي شديد ، حقّ نداريد از پيش خودتان داوري كنيد يا از ديگران داوري بخواهيد ؛ بلكه بايد آن را به حكم خدا ، يعني قرآن كريم و تبيين كننده ي حكم خدا ، يعني رسول خدا ارجاع داده ، اختلاف را بر اساس حكم خدا حلّ و فصل نماييد. امّا اينكه خداوند متعال در اين بخش متذكّر اولوالامر نشد ، براي اين بود كه او نيز در اين امر ، عين رسول خدا مي باشد ؛ لذا در صدر آيه نيز براي رسول و اولوالامر يك فعل « اطيعوا » به كار برد. چرا كه اطاعت از خدا بالذّات و اطاعت از رسول و اولوالامر ، بالعرض مي باشد.
ت ـ « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين‏ ــــــــ و از خدا و رسولش اطاعت نماييد! و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد ، و قدرت(و شوكت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است! » (الأنفال:۴۶)
در اين شريفه نيز افزون بر مطالب پيش گفته ، افزوده شد كه وجود حاكم و مجري احكام خدا در جامعه الزامي است. چرا كه در غياب حاكم ، جامعه به تنازع و كشمكش سوق پيدا كرده و اساس زندگي اجتماعي سست مي شود و عزّت و امنيّت جامعه رنگ مي بازد و بوي خوش الفت و وحدت اجتماعي از ميان مي رود ؛ و طبيعي است كه درندگان قدرت و سلطه جويان جهان ، بر چنين جامعه ي مرده اي طمع مي كنند.
ث ـ « إِنَّما وَلِيكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ـــــ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.» (المائدة:۵۵)
در اين آيه نيز خداوند متعال ، ولايت رسول خدا و ائمه (ع) را همرديف ولايت خود قرار مي دهد ؛ چرا كه آن بزرگواران نيز صرفاً جاري كننده ي ولايت خدا در ميان امّت مي باشند.
۳ـ تا اينجا معلوم شد كه حكم فقط و فقط از آنِ خداست و غير او حقّ حكم و فرمان ندارند ؛ و حكم او همان قرآن كريم است. همچنين روشن شد كه رسول خدا و ائمه (ع) صرفاً ابلاغ كننده ي حكم خدا ، مفسّر و تبيين كننده ي قرآن كريم و مجريان احكام خدا هستند. لذا سنّت پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) چيزي جز بسط و تفصيل احكام خدا نيست و پيامبر و امام ، حكمي از پيش خود نداشته اند.
پيامبر خدا (ص) و ائمه ي اطهار (ع) هر كدام در عصر خود ، آنچه از حكم خدا براي مردم نياز بود ، از قرآن كريم استخراج نموده و در اختيار بشر قرار مي دادند و اين كار تا زمان امام دوازدهم ادامه داشت ؛ و تا آن زمان هر آنچه تا زمان ظهور حضرت مهدي (عج) لازم بود بيان گشت. البته همه ي اين احكام به صورت جزئي نبودند ؛ بلكه برخي از آنها احكامي كلّي بودند كه با متدهاي خاصّي مي توان احكام جزئي را از آنها استنباط نمود. لذا اهل بيت (ع) در زمان خود ، اين متدها را هم بيان داشته و به شاگردان خويش آموختند و به اين وسيله فنّ اجتهاد را پديد آوردند. براي مثال ، امام صادق (ع) بسياري اوقات خودشان كناري مي نشستند و به شاگرداني چون زراره مي فرمودند: شما پاسخ سوال كنندگان را بدهيد ؛ و آنان نيز طبق آيات و احاديثي كه از امام (ع) گرفته بودند و متدهايي كه آموخته بودند ، دست به اجتهاد مي زدند. به اين صورت اجتهاد در ميان شاگردان ائمه (ع) پا گرفت و آن زمان كه امام زمان (ع) ، به مصلحتي كه خدا عالم است ، در پرده ي غيبت قرار گرفت ، استنباط و ابلاغ و اجراي احكام الهي را از طريق نامه اي كه به نائب خاصّ خويش نوشتند به مجتهدين جامع شرائط سپرده و فرمودند: « وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ… ــــ و امّا در حوادثي كه واقع مي شود ، مراجعه كنيد به راويان احاديث ما كه همانا آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدايم » (وسائل‏الشيعة ،ج ۲۷ ،ص۱۴۰ ). لذا طبق اين بيان حضرت حجّت سلام الله عليه و علي آبائه ، حكم فقهاي حديث شناس كه حديث صحيح را از سقيم تشخيص مي دهند بر ما حجّت است ؛ چرا كه آنان نيز تنها حكم خدا و نبيّ خدا و امام معصوم را بيان مي كنند كه همگي حكم خداست. البته روشن است كه چنين كسي افزون بر آشنايي با قرآن و سنّت بايد ويژگيهاي ديگري نيز داشته باشد تا مورد اطمينان مردم قرار گيرد و آن ويژگيها را هم خود اهل بيت (ع) مشخّص نموده اند.
« عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِي ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى فَوَيلٌ لِلَّذِينَ يكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيدِيهِمْ ثُمَّ يقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ هَذِهِ لِقَوْمٍ مِنَ الْيهُودِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع إِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْعَوَامُّ مِنَ الْيهُودِ لَا يعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَكَيفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَ ع بَينَ عَوَامِّنَا وَ عَوَامِّ الْيهُودِ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِيةٌ مِنْ جِهَةٍ أَمَّا مِنْ حَيثُ الِاسْتِوَاءِ فَإِنَّ اللَّهَ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِيدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَيثُ افْتَرَقُوا فَإِنَّ عَوَامَّ الْيهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصُّرَاحِ وَ أَكْلِ الْحَرَامِ وَ الرِّشَا وَ تَغْييرِ الْأَحْكَامِ وَ اضْطُرُّوا بِقُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يجُوزُ أَنْ يصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَينَ الْخَلْقِ وَ بَينَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ وَ كَذَلِكَ عَوَامُّنَا إِذَا عَرَفُوا مِنْ عُلَمَائِهِمُ الْفِسْقَ الظَّاهِرَ وَ الْعَصَبِيةَ الشَّدِيدَةَ وَ التَّكَالُبَ عَلَى الدُّنْيا وَ حَرَامِهَا فَمَنْ قَلَّدَ مِثْلَ هَؤُلَاءِ فَهُوَ مِثْلُ الْيهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ بِالتَّقْلِيدِ لِفَسَقَةِ عُلَمَائِهِمْ فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا كُلَّهُمْ فَإِنَّ مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ عُلَمَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ فِيمَا يتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ يضَعُونَ الْأَشْياءَ عَلَى غَيرِ وَجْهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرُونَ يتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ عَلَينَا الْحَدِيثَ … ــــــــــ امام حسن عسكري در تفسير آيه «پس واى بر آنان كه كتاب را به دست خود مى‏نويسند، آنگاه مى‏گويند اين از جانب خداست تا با آن بهايى اندك بستانند، پس واى بر آنان از آنچه با دست خويش نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست مى‏آورند » (بقره: ۷۹) فرمودند: اينان قوم يهود بودند، تا آنجا كه فرمودند: مردى به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: اگر اين مردم يهودى از تورات فقط همان كه از علماى خود مى‏شنوند نمى‏دانند بنا بر اين راهى جز همان برايشان باقى نمى‏ماند، پس چطور خداوند ايشان را به تقليد كردن و قبول از علماى خود سرزنش نموده ، و مگر نه اين است كه عوام يهود همچون عوام ما تقليد علماى خود مى‏كنند؟
حضرت صادق (ع) فرمودند: ميان عوام و علماى ما و عوام و علماى يهود از يك جهت فرق و تفاوت است و از جهتى برابرى.امّا از جهتى كه آن دو با هم برابرند اين است كه خداوند؛ عوام ما را به تقليد از علماى خود همان طور مذمّت كرده كه عوام و علماى يهود را سرزنش نمود ، و امّا از جهت افتراق ، به تحقيق عوام يهود صريحاً از كذب علماى خود و خوردن حرام و رشوه و تغيير احكام از واجبات آن با شفاعت و عنايت و تملّق و چاپلوسى با خبر بودند و با تعصّب شديدى كه آنان را از دينشان جدا كرده بود ايشان را شناخته بودند و اينكه‏آنان هر گاه تعصّب به خرج دهند حقوق همانها كه بر ايشان متعصّب مى‏شوند زايل مى‏سازند، و اموال را به ناروا دهند، و به خاطر همانها بديشان ظلم كردند، و نيك دانسته بودند كه علماى ايشان دست به حرام مى‏برند، و به ناچار با معارفِ قلوبِ خود به اين نكته پى برده بودند كسى كه رفتارش مانند علماى ايشان باشد فاسق است و جايز نيست به خاطر خدا تصديق شود و نه به عنوان واسطه ميان خلق و خدا. پس به خاطر اينكه تقليد كسانى را نمودند كه آنان را شناخته بودند و افرادى كه دانسته بودند؛ قبول خبرشان، و تصديق حكايتشان، و عمل به مطالبى كه به ايشان مى‏رسد از افرادى كه نديده‏اند جايز و روا نيست، و واجب است كه به خودشان فرو رفته و در باره ي امر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيك بينديشند، چرا كه دلائل آن حضرت آشكارتر از آن است كه مخفى بماند، و مشهورتر از آن است كه برايشان آشكار نگردد. و اين چنين است عوام امّت ما؛ هر گاه از علماى خود فسق ظاهر، و تعصّب شديد و هجوم بر حطام دنيا و حرام آن را دريافتند، و نيز ديدند آنان به جاى اصلاح طرفداران خود؛ كمر به نابودى ايشان بسته‏اند، و با اينكه به خوارى و اهانت شايسته‏ترند مورد احسان و نيكوكارى طرفداران خود واقع مى‏شوند، در يك چنين اوضاعى هر كدام از عوام ما از چنان فقهايى تقليد كند درست همانند يهودى خواهند بود كه مشمول ذمّ خداوند به واسطه ي تقليد از فقيهان فاسق خود شدند. پس هر فقيهى كه مراقب نفسش بوده و حافظ دين خود است و با نفس خود مخالف است و مطيع امر مولاي خود مى‏باشد، بر عوام واجب است كه از چنين فقيهى تقليد كنند، و اين شرائط تنها مشمول برخى از فقهاى شيعى مى‏گردد نه تمامشان ؛ زيرا از هر كه مرتكب عملى قبيح و فاحش همچون فقهاى فاسق عامّه گردد؛ مطلبى كه از ما مى‏گويند را قبول نكنيد، و حرمتشان را نگه نداريد، و هر آينه بسيارى از مطالب منقول از ما دستخوش تخليط شده ، زيرا فاسقان گوش به كلام ما مى‏دهند و از سر جهل تمام آن را تحريف مى‏كنند، و از كمي معرفتي كه دارند مطالب را بر غير آن مى‏نهند، و جماعت ديگرى نيز از سر عمد بر ما دروغ بندند … » (وسائل‏الشيعة،ج۲۷ ،ص۱۳۱)
در اين حديث به روشني بيان شده كه در غياب امام معصوم ، ابلاغ و تبيين و اجراي حكم خدا با فقيهي است كه مراقب نفسش بوده و حافظ دين خود است و با نفس خود مخالفت نموده و مطيع امر مولاي خود مى‏باشد. به تعبير ديگر ، در زمان غيبت مجري معصوم حكم خدا، حكم خدا را بايد از كسي گرفت كه فقيه (ژرف انديش در دين ) ، عادل ، دينمدار ، زاهد و دنياگريز و مطيع خدا و رسول و امام معصوم باشد. چنين كسي است كه مي تواند حكم خدا را بدون اختلاط با حكم نفسش استنباط نموده به مردم برساند و خود نيز اجرا نمايد. و حاكم جامعه نيز بايد از بين چنين كساني انتخاب شود ؛ و البته انتخاب كننده ي او نيز بايد فقهايي با همين شرائط باشند تا عادلانه و فقيهانه انتخاب نمايند و نفسانيّات خود را در انتخابشان دخالت ندهند. و البته دقّت شود كه اين انتخاب ربطي به نظر اكثريّت ندارد؛ بلكه چنين فقيهي در متن واقع، از طرف خدا نصب گشته است؛ و فقهاي خبره، با همفكري و مشاوره، تنها اين مصداق منصوب از طرف خدا را كشف و معرّفي مي كنند. كما اينكه مردم نيز از بين فقها و خبرگان موجود در جامعه، مناسبترينها را براي اين امر برمي گزنند؛ و چنين نيست كه با رأي مردم، كسي فقيه و خبره شود. لذا نه انتخاب وليّ فقيه از سوي خبرگان، دموكراسي اصطلاحي است، نه انتخاب شدن خبرگان از سوي مردم. چون اساساً اين كار، انتخاب نيست بلكه كشف مصداق است.
بنا بر آنچه گفته شد ، معلوم مي شود كه حتّي وليّ فقيه نيز هيچ حكمي از جانب خود ندارد ؛ بلكه اين احكام فقه الهي است كه حكومت مي كند و احكام فقه همان حكم خدا و رسول و امام معصوم مي باشد كه همگي حكم خداست ؛ و شخص فقيه ، صرفاً استنباط كننده ي حكم و بيان كننده و مجري حكم مي باشد. و اجراي حكم يعني تطبيق دادن احكام كلّي بر امور جزئي. حتّي مصوّبات مجلس شوراي اسلامي نيز بايد توسّط شش نفر فقيه عادل كه در شوراي نگهبان حضور دارند و از سوي وليّ فقيه نصب مي شوند ، مورد بررسي قرار گيرند تا مخالف حكم خدا نباشند. حتّي قانون اساسي كشور جمهوري اسلامي ايران نيز توسّط فقها و با همفكري آنان نوشته شده تا مخالفتي با احكام الهي نداشته باشد.
بنا بر اين ، اطاعت از وليّ فقيه ، اطاعت از يك شخص نيست بلكه اطاعت از حكم فقه اهل البيت (ع) است كه آن نيز مبيّن حكم خداست. البته شكّي نيست كه در مورد فقيه ، احتمال خطا در استنباط يا تطبيق نيز وجود دارد ؛ لكن چنين احتمالي اوّلاً بسيار اندك مي باشد ؛ و ثانياً در غيبت معصوم راهي بهتر از تقليد از فقيه وجود ندارد. ثالثاً آنچه مهمّ است اين است كه ما نزد خدا عذر موجّه داشته باشيم و با تقليد و اطاعت از فقيه جامع الشّرائط چنين عذري حاصل مي شود.
۴ـ آنچه تا كنون گفته شد ، بيشتر حالت روشنگري نسبت به اصل حكومت در اسلام داشت ، اگر چه لبّ لباب آن استدلال عقلي بر اثبات ولايت فقيه نيز مي باشد. لكن مناسب است كه استدلال عقلي بر اثبات ولايت فقيه را به نحو خلاصه نيز تقديم حضور كنيم تا ان شاء الله، بهره، كامل گردد.
دليل نخست:
اصل تنزّل تدريجى
اين دليل از مقدمات ذيل تشكيل شده است:
۱ـ براى تأمين نيازمندى‏هاى اجتماعى و جلوگيرى از هرج و مرج، فساد و اختلال نظام، وجود حكومت در جامعه، عقلاً امرى ضرورى است.
۲ـ به حكم عقل، كسي جز خدا حقّ حكم نمودن ندارد؛ لذا اجراى احكام اجتماعى اسلام ضرورى است و اين امر به زمان حضور پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) اختصاص ندارد؛ يعنى احكام اسلام جاودان است و بايد در همه ي زمان‏ها و مكان‏ها اجرا گردد.
۳ـ مجري مطلوب در اسلام، كسي است كه معصوم باشد.
۴ـ به حكم عقل، هنگامى كه فراهم آوردن مصلحت لازم در حدّ مطلوب ميسر نشد، بايد نزديك‏ترين مرتبه به حدّ مطلوب را تأمين كرد.پس هنگامى كه مردم از مصالح حكومت معصوم(ع)، محروم باشند، بايد به دنبال نزديك‏ترين و شبيه‏ترين حكومت به حكومت امام معصوم(ع) باشيم. نزديكى يك حكومت به امام معصوم(ع) در سه امر متبلور مى‏شود: نخست، علم به احكام كلى اسلام (فقاهت)؛ دوم، شايستگى روحى و اخلاقى، به گونه‏اى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميع‏ها قرار نگيرد (تقوا) ؛ سوم، كارايى در مقام مديريت جامعه كه به خصلت‏هاى فرعى از قبيل درك سياسى، اجتماعى، آگاهى از مسائل بين المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران ، تشخيص اولويت‏ها و اهميت‏ها.
با توجه به اين مقدّمات نتيجه مى‏گيريم كسى كه بيش از ساير مردم، واجد اين شرايط باشد ؛ يعني فقيه ، عادل، زمان‏شناس و قادر به مديريت كلان اجتماعى باشد، بايد رهبرى جامعه را عهده‏دار شود و اركان حكومت را به سوى كمال مطلوب سوق دهد؛ و به تعبير بهتر، مجري احكام خدا گردد.
تشخيص چنين كسى طبعاً بر عهده ي خبرگان (اهل تخصّص) خواهد بود چنان كه در ساير شئون زندگى اجتماعى نيز چنين است؛ مثلاً براي تشخيص بهترين جرّاح قلب، روشن است كه بايد از جرّحان قلب كمك گرفت. ولي دقّت شود كه چنين كاري، انتخاب ماهرترين جرّاح قلب نيست، بلكه در حقيقت كشف اوست؛ اگر چه عرفاً اين كشف را انتخاب گويند. لكن اهل دقّت مي فهمند كه زمين تا آسمان فرق است بين اين نوع انتخاب و مثلاً انتخاب رييس جمهور در سيستم دموكراتيك.
دليل دوم: ولايت‏فقيه يا حاكميت اصلح در عصر غيبت
۱ـ ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شؤون ربوبيت الهى است و فقط با نصب و اذن خداى متعال، مشروعيت مى‏يابد.
۲ـ خداوند اين حق قانونى را به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) داده است.
۳ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محرومند، يا بايد خداى متعال از اجراى احكام اجتماعى صرفنظر كرده باشد، يا اجازه ي اجراى آن را به كسى كه اصلح از ديگران است، داده باشد تا ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت لازم نيايد ؛ و با توجه به باطل بودن فرض اوّل (تعطيلي احكام) ، فرض دوم ثابت مى‏شود؛ يعنى ما از راه عقل كشف مى‏كنيم كه چنين اذن و اجازه‏اى از طرف خداى متعال و اولياى معصوم(ع) صادر شده است؛ حتى اگر بيان نقلى روشنى در اين خصوص به ما نرسيده باشد.
۴ـ فقيه جامع‏الشرايط، همان فرد اصلحى است كه هم احكام اسلام را بهتر از ديگران مى‏شناسد، هم ضمانت بيشترى براى اجراى آن دارد و هم در مقام تأمين مصالح جامعه و تدبير امور مردم كارآمدتر است.
۵ ـ دلائل نقلي اثبات ولايت فقيه
تا اينجا آنچه مطرح شد ، بيشتر از بُعد عقلي بود. لكن روايات اهل بيت (ع) نيز همين حكم عقلي را تأييد مي نمايند. ذيلاً به بعضي مستندات نظريّه ولايت فقيه نيز اشاره مي شود.
الف ـ مرحوم كلينى به سند از عمر بن حنظله روايت مى‏كند كه: « از امام صادق(ع) پرسيدم: درباره دو نفر از ما (شيعيان) كه در باب «دين» و «ميراث» نزاعى دارند، آن گاه به نزد سلطان يا قاضيان (قضات حكومت‏هاى جور)جهت حل آن مى‏روند. آيا اين عمل جايز است؟ حضرت فرمودند: هر كس در موارد حق يا باطل به آنها مراجعه كند، در واقع به سوى طاغوت رفته و از طاغوت مطالبه ي قضاوت كرده است؛ از اين رو آنچه بر اساس حكم او (كه خودش فاقد مشروعيت است) دريافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد. زيرا آن را بر اساس حكم طاغوت گرفته است، در حالى كه خداوند امر فرموده است: كه بايد به طاغوت كافر باشند (و آن را به رسميت نشناسند). خداوند متعال مى‏فرمايد: يريدون ان يتحاكموا الى الطّاغوت و قد امروا ان يكفروا به . آنگاه عمر بن حنظله مى‏پرسد: پس در اين صورت بايد چه بكنند؟ امام(ع) فرمودند: بايد به كسانى از شما (شيعيان) كه حديث و سخنان ما را روايت مى‏كنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند و احكام ما را به خوبى باز مى‏شناسند (عالم عادل) مراجعه كنند و او را به عنوان حاكم بپذيرند. من چنين كسى را بر شما حاكم قرار دادم. پس هرگاه به حكم ما حكم كند و از او پذيرفته نشود، حكم خدا كوچك شمرده شده و ما را رد كرده؛ و آن كه ما را رد كند، خدا را رد كرده است و چنين چيزى در حد شرك به خداوند است.» (اصول كافى، ج ۱، ص ۶۷؛ وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۹۸)
ب ـ روايات ديگري نيز وجود دارند كه با وضوح كمتري ولايت فقيه را اثبات مي كنند. لكن اين گونه روايات ، عمليّات اجتهادي بيشتري را مي طلبند.
امام موسى بن جعفر(ع) فرمودند: .. لأنّ المؤمنين الفقهاء حصون الاسلام كحِصنِ سورِ المدينة لها ــــ … چرا كه فقهاي مومن ، ديوارهاي اسلام مي باشند ، مانند ديوار محيط شهر نسبت به آن »(اصول كافى، ج ۱، ص ۳۸، بابفقدد العلماء)
پيامبر اكرم(ص) فرمودند: « الفقهاء اُمناء الرُسُل… ــ فقها امينان رسولان هستند. » (اصول كافى، ج ۱، ص ۴۶)
توقيع مبارك حضرت ولى عصر(عج( : « و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانّهم حجتى عليكم و انا حجة اللّه‏» (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۰۱، ح ۸).
فرمايش اميرالمؤمنين (ع) به شريح قاضي: « قد جلستَ مجلساً لايجلسه الاّ نبىّ او وصىّ نبىّ او شقىّ»(وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۶، ح ۲)
امام صادق(ع) فرمودند : « اتقوا الحكومة فانّ الحكومة انّما هى للامام… ــ از حكومت بپرهيزيد كه حكومت براي امام است» (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۷، ح ۳)
يعني حكومت ديگري نيز بايد به امضاي امام باشد. چون شكّي نيست كه جامعه بايد حكومت داشته باشد ؛ و الّا هرج و مرج مي شود. جريان حضرت طالوت نيز گواه است كه مردم حقّ تعيين حاكم را ندارند ؛ و حاكم به صورت عامّ يا خاصّ بايد از سوي خدا يا رسول خدا يا امام معصوم معيّن شود ؛ كه البته تعيين رسول و امام نيز به اذن خداست. خداوند متعال جريان طالوت را چنين نقل فرمود: « آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: «زمامداري براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم. پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد». گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ايم، ؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه ي كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـــ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته‏تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و عليم است» (بقره: ۲۴۶ و ۲۴۷)
روايت ابى خديجه از امام صادق(ع): «… واياكم ان يخاصم بعضكم بعضا الى السلطان الجائر»، (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۰۰، ح ۶)
رسول اللّه‏(ص) فرمودند : «انّ العلماء ورثة الأنبياء»، (اصول كافى، ج ۱، ص ۳۴)
امام رضا (ع) فرمودند: « مَنْزِلَةُ الْفَقِيهِ فِي هَذَا الْوَقْتِ كَمَنْزِلَةِ الْأَنْبِياءِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ ــــ منزلت فقيه در اين زمان ، همچون منزلت انبياي بني اسرائيل مي باشد.» (بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۴۶)
امير مومنان فرمودند: « الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ عَلَى النَّاسِ » (مستدرك‏الوسائل،ج ۱۷ ،ص۳۲۱)
و فرمودند: «مَجارى الامور و الاحكام على اَيدى العلماء باللّه‏ الأُمناء على حلاله و حرامه» (مستدرك وسائل الشيعه، باب ۱۱ از ابواب صفات قاضى، ح ۱۶)
غير از اين موارد ياد شده ، روايات فراوان ديگري نيز وجود دارند كه فقها از طريق آنها بر نظريّه ي ولايت فقيه استدلال نموده اند. البته روشن است كه هر يك از اين روايات توضيحات اجتهادي فراوانى را مي طلبند كه آن را مى‏توانيد در كتاب‏هاى مفصل ، از جمله كتاب «شؤون و اختيارات ولى فقيه» ترجمه مبحث ولايت فقيه از كتاب البيع امام خمينى(ره) و كتاب « ولايت فقيه » تاليف آية الله جوادي آملي ، ملاحظه فرماييد.
۶ـ مطلب آخر در اين باب اينكه يقيناً وليّ فقيه در استنباط احكام و قوانين الهي و تطبيق آنها بر مصاديق خارجي ، معصوم نيست. لكن شكّي نيست كه احتمال خطاي او در اين موارد بسيار كمتر از افراد غير فقيه مي باشد. لذا در غياب معصوم ـ كه گزينه ي برتر است ـ نوبت به يك مرتبه پايينتر از او مي رسد كه فقيه عادل و مدبّر باشد.
وقتي راه براي حكومت معصوم مسدود مي باشد ، ما بين گزينه هاي زير قرار داريم ؛ لذا از بين آنها بايد يكي را برگزينيم.
۱ـ حكومت فقيه عادل و مدبّر
۲ـ حكومت فقيه غير عادل و مدبّر
۳ـ حكومت فقيه عادل و غير مدبّر
۴ـ حكومت فقيه غير عادل و غير مدبّر
۵ـ حكومت غير فقيه عادل و مدبّر
۶ـ حكومت غير فقيهِ غير عادل و مدبّر
۷ـ حكومت غير فقيهِ عادل و غير مدبّر
۸ـ حكومت غير فقيهِ غير عادل و غير مدبّر
اگر در اين گزينه ها دقّت كنيم ، مي بينيم كه عقل سليم گزينه ي نخست را بر تمام گزينه ها ترجيح مي دهد. چرا كه گزينه ي اوّل (حكومت فقيه عادل و مدبّر ) ، بعد از حكومت معصوم ، از بالاترين استاندارد حكومتي برخوردار مي باشد. پس ما در زمان غيبت ، عقلاً چاره اي جز پذيرش حكومت وليّ فقيه نداريم ؛ چون كمترين احتمال خطا و انحراف از مسير الهي و حكم خدا، تنها در همين گزينه مي باشد.
البته بايد توجّه داشت كه وليّ فقيه تا زماني ولايت دارد كه شرائط آن را داشته باشد ، لذا اگر دچار اختلال حافظه شده فقه خود را از دست بدهد يا حتّي صدور يك گناه كبيره از او ثابت شود يا قدرت تدبيرش را از دست بدهد ، خود به خود از ولايت عزل مي شود. امّا تشخيص وجود يا عدم اين شرائط در شخص وليّ فقيه ، با خبرگان و اهل تخصّص مي باشد كه در نظام جمهوري اسلامي ، در مجلس خبرگان جمع شده اند.
همچنين بايد توجّه داشت كه وليّ فقيه كارها را صرفاً بر اساس توان شخصي خود انجام نمي دهد ؛ بلكه او به حكم آيه ي « وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه‏ ــــــ و در كارها ، با آنان مشورت كن! امّا هنگامى كه تصميم گرفتي بر خدا توكل كن » (آل‏عمران:۱۵۹) ، وظيفه دارد كه از اهل تخصّصهاي گوناگون به عنوان مشاور استفاده نموده و بعد از بررسي نظرات اهل نظر ، در سايه ي فقاهت ، عدالت و تدبير خود ، تصميم نهايي را اتّخاذ نمايد.
۷ـ مقبوليّت و مشروعيّت
از مباحث گذشته روشن شد كه حاكم بر مردم در هر زماني ــ چه زمان غيبت و چه غير آن ــ فقط و فقط خداست. لذا ولايت فقيه در حقيقت ولايت فقه و عدالت است نه ولايت شخص ؛ و شخص فقيه صرفاً مجري احكام خداست ؛ به تعبير ديگر ، امام معصوم و وليّ فقيه فرمانگزارند نه فرمان فرما. صفات ديگري هم كه براي وليّ فقيه شمرده شده اند ، در مفهوم عامّ عدالت گنجانده مي شوند. چون هر صفت نيكويي از شعب عدالت محسوب مي شود.
با اين بيان شكّي نمي ماند كه در زمان غيبت معصوم ، تنها كسي كه حكومتش مشروعيّت دارد ، وليّ فقيه است ؛ چرا كه در زمان غيبت ، تنها با حكومت اوست كه حكومت خدا و احكام الهي بر مردم عينيّت خارجي پيدا مي كند.
امّا اگر مردم نخواهند زير بار حكومت وليّ فقيه بروند و به عبارت ديگر اگر مردم نخواهند ولايت خدا و احكام دين را بپذيرند ، اساساً امكان تشكيل حكومت اسلامي وجود ندارد ؛ نه اينكه امكان وجود دارد ولي مُجاز نيست. در حكومت اسلامي همواره دو ركن وجود دارد ؛ يك ركن حاكم است و ركن ديگر مردم . وظيفه ي حاكم اين است كه با اجراي احكام خدا ، جامعه اي الهي پديد آورده و مردم را رشد دهد ؛ و وظيفه ي مردم اين است كه در راستاي فرامين حاكم اسلامي قرار گيرند تا جامعه ي الهي تحقّق يابد. حال اگر مردم نخواهند با حاكم اسلامي همكاري كنند ، روشن است كه تشكيل چنين حكومتي ممكن نخواهد بود. البته در اينجا منظور ما از نبود مقبوليّت عامّ ، خروج اكثريّت قابل توجّه مردم بر ضدّ حاكم منصوب از طرف خداست ، نه عدم حمايت علني. اين ادّعايي است كه ان شاء الله مدارك نقلي و عقلي آن را هم ارائه خواهيم داد.
حاصل سخن اينكه مقبوليّت به معني عدم مخالفت علني اكثريّت قاطع مردم ، شرط ثبوتي تشكيل حكومت اسلامي است ؛ و بدون آن اساساً امكان تشكيل حكومت اسلامي وجود ندارد. چون حكومت اساساً براي اصلاح جامعه و جلوگيري از هرج و مرج مي باشد ؛ پس جايي كه تشكيل يك حكومت موجب هرج و مرج جامعه مي شود ، روشن است كه از تشكيل آن بايد اجتناب نمود.
اخيراً برخي به قسمتي از يك حديث براي اثبات اينكه حكومت اسلامي بايد با رأي اكثريّت به كار خود ادامه دهد ، استدلال كرده اند كه استدلالي است مخدوش. ذيلاً تمام حديث را با متن عربي آن ذكر و به بحث حول آن مي پردازيم.
امير مومنان فرمودند: « أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيكَ غَيبَةَ [فَقَدْ «خ ل»] نَبِينَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِكَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِيصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَيهِ حَرِيصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِيرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِي مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَيهِ مِنِّي إِذْ تَحُولُونَ بَينِي وَ بَينَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِي دُونَهُ بِالسَّيفِ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَضَاعُوا أَيامِي وَ دَفَعُوا حَقِّي وَ صَغَّرُوا قَدْرِي وَ عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَاسْتَلَبُونِيهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ايمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ يدْفَعُوا قَرَابَتِي كَمَا قَطَعُوا سَبَبِي فَعَلُوا وَ لَكِنَّهُمْ لَنْ يجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلًا. [وَ] إِنَّمَا حَقِّي عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ كَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَيرَ حَامِدٍ، وَ لَيسَ يعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا يعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيسَ لَهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَي عَهْداً فَقَالَ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وَلَاءُ أُمَّتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً».فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَ لَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايعْ كَرْهاً [مُكْرَهاً «خ»] وَ لَكِنِّي بُلِيتُ بِرَجُلَينِ- حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيتُ عَينِي عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ. » (كشف المحجة لثمرة المهجة ، ص ۲۴۷ )
ترجمه حديث:
« بار خدايا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاكمه اعمال بسوى تو است، پس ميان ما و قوم ما راه حق را باز كن (ميان ما و ايشان بحق حكم كن). بار خدايا همانا ما به تو شكايت نماييم غائب شدن نبى خود را ، و كثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسيدن فتنه‏ها را به ما ، بار خدايا اين بلاها را به عدل خود كه ظاهر نمايى و سلطان حقّى كه تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر اين امر (خلافت) بسيار حرص دارى، به او گفتم: من بر اين امر حريص نيستم ، و جز اين نيست كه من ميراث رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه مي نمايم ؛ و همانا ولايت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حريص‏تريد ؛ زيرا كه با زور و شمشير ميان من و حقّ من حائل و مانع مي شويد، و مرا از حقّ خود باز مي داريد. بار خدايا من شكايت قريش را به تو مي نمايم كه رَحِم (خويشاوندي) مرا قطع كردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع كردند، و قدر مرا حقير شمردند، و منزلت عظيم مرا خوار كردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى كه من از ايشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: يا با همّ و غم صبر كن يا با تأسف و حسرت بمير! و به خدا قسم كه اگر مي توانستند قرابت و خويشى مرا هم دفع نمايند چنان كه سبب مرا قطع كردند البته قطع كرده بودند ؛ و لكن به آن راه نيافتند. همانا حق من بر اين امّت مثل حق مردي است بر قومى تا اجل معينى. پس اگر احسان كنند و در اداء حق او تعجيل نمايند آن را با سپاس‏گزارى قبول نمايد، و اگر در اداء حق او تأخير نمايند آن را بدون سپاس‏گزارى بگيرد، و مرد در به تأخير انداختن حق خود سرزنش نشود، بلكه كسى كه آنچه براى او نيست بگيرد سرزنش و ملامت شود. و بتحقيق كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم با من عهد كرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولايت امر من ، پس اگر با عافيت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضايت بر تو اتفاق كردند به امر آنان قيام كن، و اگر اختلاف كردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ كه همانا به زودى خداوند براى تو مخرج قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر كردم، و مددكار و مساعدى غير از اهل بيت خود نيافتم ؛ ناچار ايشان را از هلاكت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم، عمويم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (خليفه اوّل ) از روى اكراه و اجبار بيعت نمي كردم، و لكن من به دو مرد جديد العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، يعني عباس و عقيل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بيت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاكى كه در چشمم ريخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غيظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر كردم صبرى كه تلخ‏تر از حنظل و دردناكتر از كارد برنده بود. »
در اين حديث به وضوح ملاحظه مي فرماييد كه پيامبر اسلام (ص) امير مومنان را در چه موقعيّتي از اقدام به تصاحب خلافت منع نموده است. از اين كلام علي (ع) به وضوح روشن است كه مقصود پيامبر (ص) اين بوده كه اگر ديدي مردم شروع به هرج و مرج كردند و مشاهده نمودي كه در آن شرائط نمي تواني اسلام را حفظ كني آنان را به حال خودشان واگذار تا شرّشان پاي اسلام را نگيرد يا ضررشان به اسلام كمتر شود.
خود امير مومنان نيز به صراحت فرمود كه اگر دو كس چون عمويم حضرت حمزه و برادرم جعفر طيّار داشتم ، به هيچ وجه خلافت ديگران را تاب نمي آوردم و به تصاحب حقّ مشروعم اقدام مي نمودم. امّا در آن شرائط چاره اي جز تسليم نداشتم ؛ چون اگر اقدام مي كردم اهل بيت پيامبر ، كه اركان دين مي باشند ، نابود مي شدند.
پس توجّه داشته باشيم كه مراد از مقبوليّت عمومي به عنوان شرط حكومت اسلامي آن است كه تشكيل حكومت اسلامي منجر به نزاع و هرج و مرج عمومي و غير قابل كنترل نشود. پس در حالتي هم كه تعداد قابل توجّهي از مردم حالت بي طرف دارند و اگر چه ميل به حكومت اسلامي ندارند ولي در برابر آن نيز خروج نكرده اند ؛ باز فقيه جامع شرائط نمي تواند خود را كنار كشيده و حكومت را به طاغوتيان بسپارد. درست است كه در چنين حالتي امكان تشكيل حكومت اسلامي به شكل ايده آل آن وجود ندارد ، ولي باز عقلاً حكومت فقيه عادل بر حكومت ديگران رجحان دارد. و به قول علي (ع)« ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه ـــــــ آنچه كلّ آن به دست آورده نمي شود ، كلّ آن ترك نمي گردد.» (عوالي‏اللآلي ،ج۴ ،ص۵۸ ) ؛ يعني اگر هم تمام خير امكان حصول ندارد ، آن مقدار را كه ممكن است بايد حاصل نمود. لذا در شرائطي كه حكومت فقيه خلاف مصلحت اسلام نباشد باز بر او لازم است كه حكومت را به دست گيرد تا از انحراف بيشتر امّت جلوگيري نمايد و اسلام را هر مقدار كه شرائط اجازه مي دهد اجرا كند. بر همين اساس ، وقتي امير المومنين (ع) به حكومت رسيد و با مخالفت وسيع مردم ، كه در قالب جنگ صفّين و جمل و نهروان ظاهر گشت ، رو به رو شد ، حكومت را رها نساخت ؛ بلكه در عين اينكه مردم كوفه با او همكاري نمي كردند ، باز تمام تلاش خود را مي كرد تا حكومت خود را حفظ نمايد. لذا در زمان خليفه ي اوّل نيز اگر آن حضرت يار و ياور قابل توجّهي داشت ، باز قيام مي نمود و حكومت را در دست مي گرفت. قيام امام حسين (ع) نيز اساساً براي آن بود كه حكومت يزيد را ساقط كند و اگر او را ساقط مي نمود آيا از عدالت بود كه با وجود خودش كه معصوم بود غير معصوم را بر آنان حاكم سازد؟!!
امّا شاهد روشن ديگر كه نشان مي دهد اهل بيت (ع) قيام براي به دست گرفتن حكومت را جايز مي دانستند و مقبوليّت به معناي پذيرش رسمي عمومي را قائل نبودند ، و تنها مقبوليّت به معني عدم مخالفت جدّي را شرط تشكيل حكومت اسلامي مي دانستند ، حديثي است كه سدير صيرفي نقل نموده است.
« عَنْ سَدِيرٍ الصَّيرَفِي قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا يسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَ لِمَ يا سَدِيرُ قُلْتُ لِكَثْرَةِ مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا لَكَ مِنَ الشِّيعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِي مَا طَمِعَ فِيهِ تَيمٌ وَ لَا عَدِي فَقَالَ يا سَدِيرُ وَ كَمْ عَسَى أَنْ يكُونُوا قُلْتُ مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ مِائَةَ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَي أَلْفٍ قَالَ مِائَتَي أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْيا قَالَ فَسَكَتَ عَنِّي ثُمَّ قَالَ يخِفُّ عَلَيكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى ينْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ يسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ يا سَدِيرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِي بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْينُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِي فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَينَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ يا سَدِيرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِيهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ يرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَ اللَّهِ يا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّينَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِي سَبْعَةَ عَشَر ــــــــ سدير صيرفى گويد: نزد امام صادق (ع) رفتم، و به آن حضرت گفتم: به خدا، براى شما روا نيست كه خانه‏نشين باشيد. در پاسخ فرمود: اى سدير، چرا؟ گفتم: براى بسيارى دوستان و شيعيانِ شما و ياوران شما ، به خدا اگر امير المؤمنين (ع) به اندازه ي شما شيعه و يار و دوستدار داشت ، تَيم و عَدِىّ (اشاره است به خلفيه اوّل و دوم ) در بردن حقِ او طمع نمى‏كردند. فرمود: اى سدير، اميد است كه چه اندازه باشند؟ گفتم: صد هزار. فرمود: صد هزار؟ گفتم: آرى، و دويست هزار. فرمود: دويست هزار؟ گفتم: آرى ؛ و نيمى از دنيا. سدير گويد: امام سكوتي كرد و سپس فرمود: بر تو آسان است كه با ما خود را تا (ينبُع) برسانى؟ گفتم: آرى. فرمود: يك رأس الاغ سوارى و يك استر زين كردند، من پيشى گرفتم و سوار الاغ شدم، فرمود: اى سدير، ميل دارى كه الاغ را به من واگذارى؟ گفتم: استر زيباتر و آبرومندتر است. فرمود: الاغ براى من هموارتر و آسان‏تر است. آن حضرت سوار الاغ شد و من سوار بر استر و به راه افتاديم و رفتيم تا وقت نماز رسيد و فرمود: اى سدير، پياده شويم تا نماز بخوانيم، باز فرمود: اين جا زمين شوره‏زار و نمكى است و نماز در آن روا نيست و رفتيم تا رسيديم به يك زمين سرخه و آن حضرت به غلامى نگاه كرد كه چند بزغاله را مى‏چرانيد ؛ به من فرمود: اى سدير، اگر من به شماره اين بزغاله‏ها شيعه داشتم، براى من گوشه‏نشينى روا نبود ؛ و پياده شديم و نماز خوانديم و چون از نماز فارغ شديم، من رو به سوى آن بزغاله‏ها كردم و آنها را شمردم، هفده رأس بزغاله بود. » (الكافي، ج‏۲، ص۲۴۳)
اين حديث صريح در اين است كه مقبوليّت عمومي به معناي موافقت قلبي عمومي شرط تشكيل حكومت اسلامي نيست ؛ بلكه همين اندازه كه تعداد قابل توجّهي از مردم با حكومت اسلامي دشمني آشكار نداشته باشند و تشكيل حكومت اسلامي موجب آسيب به انسجام ملّي نشود ، و از طرف ديگر يار و ياور به اندازه ي كافي نيز فراهم باشد ، بر امام معصوم يا فقيه لازم است كه براي به دست گرفتن مهار حكومت اقدام نمايد. به عبارت ديگر ، اگر امام معصوم يا فقيه جامع شرائط بتواند براي به دست آوردن حكومت انقلاب كند و يار و ياور كافي نيز داشته باشد كه مخالفين حكومت خدا را سر جايشان بنشاند ، بر او واجب است كه حكم خدا را اجراء نمايد. و طبيعي است كه اگر اكثر مردم با حكومت اسلامي مخالفت جدّي داشته باشند ، ديگر نمي توان با آنها درگير شد ؛ چرا در اين صورت جامعه به هرج و مرج كشيده مي شود و نتيجه نيز به ضرر اسلام خواهد بود. پس در اكثر دورانها آنچه مانع از تشكيل حكومت اسلامي توسّط ائمه (ع) يا فقها بوده ، عدم اقبال قاطبه ي مردم نبوده ، بلكه عدم وجود ياران صادق و مبارز و كاردان بوده ؛ كساني كه بايد در مسير انقلاب و بعد از آن يار و ياور حاكم عادل باشند. امير مومنان نيز در خطبه ي سوم نهج البلاغه به همين نكته اشاره نموده و فرموده اند: « أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيتُمْ دُنْياكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْز ـــــــــ سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور حاضران نبود، و با وجود ياران حجّت بر من تمام نمى‏ شد ، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه ي اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.»
در اين كلام گهربار ، امير مومنان متذكّر مي شوند كه اوّلاً غرض حكومت اسلامي اجراي عدالت است و الّا حكومت براي حاكم الهي ارزشي ندارد. ثانياً اگر ناصر و يار و ياور به اندازه ي كافي وجود داشته باشد ، اقدام براي تصاحب حكومت بر وليّ منصوب از طرف خدا لازم است و حجّت بر او تمام مي باشد. ثالثاً البته اقبال عمومي نيز بر اين وجوب تأكيد مي كند ، اگر چه اقبال عامّ شرط نيست ؛ بلكه مخالفت عامّ مانع است.

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۳۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *