مقاله: اسلام شناسی-عشق در نگاه اهل بیت-(ع)

مقاله: اسلام شناسی-عشق در نگاه اهل بیت-(ع) / فرق عشق و حُب :

پرسش:

به نام خدا
سلام
نظر شما در رابطه با تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر شريعتي چيست؟
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جور جوشش كور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .
عشق در قالب دلها در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشكار ، رابطه دارد . چنانكه شوپنهاور ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد ))!


اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح كه زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست . عشق جوششي يكجانبه است ، به معشوق نمي انديشد كه كيست ، يك خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميكند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يكجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن چهره يكديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مينگرند ، احساس ميكنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميكند و از اين روست كه همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است كه ((خودماني)) ميشوند – دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد – و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و كلام يكديگر احساس ميشود و از اين منزل است كه ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند كه به پهندشت بيكرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف – همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .
عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد . عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با اشك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر ميپايد كهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .
عشق نيروئيست در عاشق ، كه او را به معشوق ميكشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست ميبرد . عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري كه ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و كينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد كه همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري كه ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه (( هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند )) . كه حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .
عشق ريسمان طبيعي است و سركشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميكند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – كه طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است .
نظر شما در رابطه با اين مطلب از نگاه دكتر شريعتي چيست؟
با تشكر

 

پاسخ:

سلام عليكم.
اينها مشتي چرنديات است كه از ذهني غير منطقي ناشي شده است. اين ادّعاها نه مبتني بر برهان است؛ نه مبتني بر شهود است؛ نه مبتني بر وحي است؛ نه مبتني بر آموزه اي تجربي. صرفاً توهّمات گوينده است.
شهيد مطهري در مورد يكي از كتابهاي شريعتي، نظري دارند كه خواندني است. شهيد مطهري فرموده اند: « اين جزوه مانند غالب نوشته هاي نويسنده از نظر ادبي و هنري اعلي است و از نظر علمي متوسّط است و از نظر فلسفي كمتر از متوسّط و از نظر ديني و اسلامي صفر است.» (استاد مطهري و روشنفكران ، انتشارات صدرا ، ص۳۴)
امّا متني كه ارسال فرموده ايد، هم از نظر علمي، صفر است هم از نظر فلسفي هم از نظر اسلامي. فقط از نظر ادبي، تا حدودي قابل توجّه است.
بحث حبّ و عشق، بايد محقّقانه مورد بررسي ديني و فلسفي و عرفاني و علمي قرار گيرد نه اينكه آقاي شريعتي، بر اساس تراوشات معده ي شريفشان با مسأله اي به اين عظمت برخورد كنند.
ـ نقد برخي از جملات اين نوشته
گفته است: « هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است.»
چرا بي ارزش است؟
آيا غريزه ي همنوع دوستي، بي ارزش است؟
آيا غريزه ي دفاع از قلمرو ـ كه مشترك بين انسان و حيوان مي باشد ـ بي ارزش است؟ پس لابد آقاي شريعتي انسانها را توصيه مي كنند كه در برابر متجاوزان به كشورشان مقاومت نكنند چون عملي غريزي است.
آيا غريزه ي جنسي كه موجب تشكيل خانواده و جامعه است، بي ارزش است؟
آيا غريزه ي كنجكاوي كه موجب اين همه كشف و اختراع شده، بي ارزش است؟
آيا غريزه ي تعقّل، بي ارزش است؟ ما عقل و تعقّل را كسب نمي كنيم بلكه در غريزه ي بشر، تعقّل موجود است. قواعد منطقي، در غرايز بشرند.
آيا غريزه ي نطق، بي ارزش است. انسانها، به صورت غريزي، صورت بنيادي زبان را دارند. لذا تمام زبانها، در اين بنيادها، مشتركند.
و … .
آقاي شريعتي! اين گونه فتواهاي معدوي صادر كردن، كار جهّال است. با حقيقت شگفتي مثل غريزه، شوخي نكنيد. اساساً خود فطرت و فطريّات هم نوعي غريزه هستند لكن غرايزي متعالي اند.
ـ آقاي شريعتي، هوس را با عشق خلط نموده است.
عشق در ادبيّات اهل بيت(ع) همان حبّ شديد (دوست داشتن شديد) است؛ كه اگر متعلّق آن، ارزشمند باشد، آن عشق يا حبّ هم ارزشمند مي شود؛ و اگر متعلّق آن عشق يا حبّ، بي ارزش يا ضدّ ارزش باشد، آن عشق يا حبّ هم بي ارزش يا ضدّ ارزش مي شود.
از نظر اهل بيت(ع) عشق و حبّ، يكي معني دارند.
« عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ‏ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ ع عَنِ الْعِشْقِ فَقَالَ قُلُوبٌ خَلَتْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ حُبَّ غَيْرِه‏ ـــــ مفضّل گويد: از امام صادق(ع) سوال كردم از عشق. امام(ع) فرمودند: قلبهايي از ياد خدا خالي شدند، در نتيجه خداوند حبّ (دوستي) غير خودش را به آنها چشاند.» (علل الشرائع، ج‏۱، ص۱۴۰)
در اين حديث ملاحظه مي فرماييد كه امام صادق(ع)، عشق را با حبّ (دوستي) يكي دانسته اند. پس آقاي شريعتي دقيقاً مخالف امام صادق(ع) سخن گفته است.
از نظر اهل بيت(ع) عشق و حب، هم نوع مثبت دارند هم نوع منفي؛ شاهد براي عشق منفي، حديث سابق است؛ و شاهد براي عشق مثبت، حديث زير:
رسول الله(ص) فرمودند: « أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ‏ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لَا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْر ـــــ افضل مردم كسى است كه عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود و آن را از دل دوست دارد و با تن خود انجامش دهد و براى آن فارغ شود (به كار ديگر دل مشغول ندارد) چنين شخصى باك ندارد كه زندگى دنيايش به سختى بگذرد يا به آسانى.» (الكافي، ج‏۲، ص: ۸۳)
در اين حديث اوّلاً عشق به عبادت را ستود و عاشقان عبادت را افضل مردم خواند. ثانياً در ادامه ي حديث «عشق» را تفسير نمود به «حبّ» و فرمود: « أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ».
ملاحظه مي فرماييد كه شريعتي بر خلاف اسمش، نه تنها شريعتي نيست بلكه ضدّ شريعتي است.

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۴۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *