مقاله: جهانشناسی-تسبیح موجودات

مقاله: جهانشناسی-تسبیح موجودات و تفقه آن و درسها

پرسش:

با سلام
با توجه به ۴۱ سوره نور ،نماز اشاره به عبادت انسان و تسبيح اشاره به عبادت ساير موجدات هست ؟يا هر موجودي نماز و تسبيح خودشون رو دارند منتها با شكل و كيفيت مخصوص خودشون؟
با توجه به اينكه تسبيح از ريشه سبح به معناي حركت سريع در آب و هواو در اصطلاح به معناي پاك و منزه داشتن خدا از هر نقصي هست اين تسبيح موجودات چه درسي مي تواند در عبوديت انسان داشته باشد ؟لطفا اين سوال رو كه چه درسي براي عبوديت انسان دارد رو حتما پاسخ دهيد
در اين آيه كه اشاره به علم موجودات شده يعني موجودات با آگاهي مشغول تسبيح هستند اين همون تسبيح حقيق و تكويني هست ؟و اين آگاهي و علمشان ناشي از شعورشان يعني عقل غريزي هست ؟يا شعور با عقل غريزي فرق دارد ؟ و عقل فطري فقط مختص انسان هست؟
اگه ممكنه يه كپي از جواب ها رو برام بفرستين
با تشكر

پاسخ این پرش در ادامه مطلب :

پاسخ:

سلام عليكم.
◄۱ـ طبق آيه ي ياد شده، تك تك موجودات، هم تسبيح دارند هم نماز خودشان را دارند.
◄۲ـ درسها
ـ تك تك موجودات، دائماً در حال تسبيح هستند، من انسان چطور؟ اگر من تسبيح نكنم، آيا پست تر از ديگر موجودات نمي شوم؟!
ـ اينها طبق آيات قرآن، به خاطر ما مسخّرند؛ يعني تسبيح آنها در راستاي به كمال رساندن انسان است. آيا من قدردان اينها هستم؟ به قول جناب سعدي: « ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند ــ تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري ـــ همه از بحر تو سرگشته و فرمانبردار ــ شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري.»
جناب سعدي در گلستانش اين درس را زيباتر گفته، آنجا كه حقّ تعالي بر زبانش جاري ساخته كه: « ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم، و سحر در كنار بيشه اي خفته. شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت؛ و يك نفس، آرام نيافت. چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت بلبلان را ديدم كه بنالِش در آمده بودند از درخت؛ و كبكان از كوه؛ و غوكان در آب؛ و بهايم از بيشه. انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته. « دوش مرغي به صبح مي‌ناليد ــ عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش ــ يكي از دوستان مخلص را ــ مگر آواز من رسيد به گوش ــ گفت باور نداشتم كه تو را ــ بانگ مرغي چنين كند مدهوش ــ گفتم اين شرط آدميّت نيست ــ مرغ، تسبيح گوي و ما خاموش.» »
ـ اگر آنها تسبيح مي كنند (به سوي الله شنا مي كنند) و من هم تسبيح مي كنم، تسبيح كداميك برتر است؟ آنها شناگرترند يا من؟ آيا من به پاي سگ اصحاب كهف يا هدهد سليمان(ع) يا اولاغ بلعم باعورا رسيده ام، يا آنها در مسير الي الله، بهتر از من، تسبيح (شنا) كرده و از من جلو زده اند؟ سگ اصحاب كهف، اوليايي را ديد، و شناخت كه اينها اولياي الهي اند، و دانست كه اگر در پي آنها برود به كمال مي رسد. پس تصميم جدّي گرفت و از پي آنها روان شد، و همراه آنها به خواب سيصد ساله رفت و همراه آنها بيدار شد و همراه آنها از دنيا رفت. و شايد روزي كه آنها در آخر الزمان رجعت مي كنند با آنها رجعت كند. من چطور؟ چرا من دنبال يافتن اولياي الهي نيستم؟ من چرا دنبال اولياي الهي راه نمي افتم تا دستم را بگيرند و با خود ببرند؟
هدهد به جايي رسيده بود كه سليمان(ع) نبودش را احساس مي كرد؛ « وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبين»‏. من چطور؟ آيا آنقدر براي امام زمانم و براي اولياي الهي مهمّ شده ام كه هنگام نبودم، بپرسند كه فلاني كجاست؟
مورچه ي سليمان(ع)، با احساس مسئوليّت در مقابل ساير مورچه ها، به جايي رسيد كه افتخار همصحبتي با سليمان(ع) را پيدا كرد. من چطور؟ آيا آن اندازه به فكر امّت اسلامي هستم كه لايق ديدار مولايم شوم؟
ـ موجودات همه تسبيح مي گويند؛ آيا من تسبيح آنها را مي شنوم؟ اگر نمي شنوم، پس معلوم مي شود كه گوش باطنم كر است. اگر گوش ظاهرم كر باشد دنبال معالجه مي روم، پس چرا براي درمان گوش باطنم كاري نمي كنم؟ چرا به طبيبان معنوي مراجعه نمي كنم؟
چرا از اينكه مصداق آيات زير هستم، لرزه بر تن و جانم نمي افتد و در محضر خالق و مخلوق، خجالت نمي كشم.
«صُمٌ‏ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ.»
« خَتَمَ‏ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ.»
« أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ‏ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ.»
اگر گوش باطنم كر است و چشم باطنم كور، يعني درجاتي از كفر، در من هم هست. اگر كفر خفي نداشتم كه محرم ملكوت مي شدم. فرمود: « إِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ‏ في‏ سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمينَ ـــــ كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و در برابر آن تكبّر ورزيدند، درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى‏شود؛ و داخل بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اين گونه، گنهكاران را جزا مى‏دهيم.»
آيا درهاي آسمان به روي من گشوده شده؟ آيا وارد بهشت شده ام؟
اگر نه، پس قطعاً تكذيب برخي آيات مي كنم و در برابر آيات الهي، تكبّر دارم و شتر نفسم بزرگتر از آن است كه از روزنه هاي ملكوت، عبور كند.
انكار آيات فقط به اين نيست كه بگويم اينها از جانب خدا نيست. بلكه همين كه بگويم فلان آيات براي كفّار و منافقان است نه براي من، خودش انكار آيات است. كافر خود منم، منافق خود منم، ابو لهب خودم منم. كافر و منافق و ابولهب درون را بايد جست. به قلب بايد خطاب كرد كه به كفّار درون (نفس و جنودش) بگويد: « قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ (۱) لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ … .»
بايد دو دست (ترس و طمع) ابولهب درون را بريد. بايد زن ابولهب درون(قوّه ي خيال) را كنترل كرد كه هيزم به آتش نفس نريزد.
◄۳ـ بگذار برخي علماي عوام، با خيالات خود، جهان را تفسير كنند. ما گوش هوش به پيغام محمّد و آل محمّد مي دهيم و باور مي كنيم كه تمام موجودات، فهم و درك و تكليف و ثواب و عقاب دارند. عقل غريزي و عقل فطري و امثال اين اصطلاحات را بنده نمي فهم. در تعاليم اهل بيت(ع) خبري از اين گونه اصطلاحات نيست.
در شگفتم كه چرا برخي ها به جاي آنكه چشم و گوش باطن خود را علاج كنند، سعي مي كنند جهان را چنان تفسير كنند كه مناسب حال خودشان باشد؟!!
خداوند متعال مي فرمايد:« تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً. ـــ آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى‏گويند؛ و هيچ چيزي نيست مگر اينكه تسبيح و حمد او مى‏گويد؛ ولى شما تسبيح آنها را تفقّه نمي كنيد؛ او بردبار و آمرزنده است.» (اسراء: ۴۴)
نفرمود، شما تسبيح آنها را با ذهنتان نمي فهميد بلكه فرمود: « لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ».
تفقّه، كار ذهن نيست، بلكه كار قلب است. لذا فرمود: « وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ‏ وَ في‏ آذانِهِمْ وَقْراً … .» و باز فرمود: « وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ‏ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ.» و باز فرمود: « رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ‏.» و باز فرمود: « ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ‏.»
پس براي درك تسبيح موجودات، ذهن قوي كافي نيست، بلكه بايد چشم و گوش قلب باز شود تا ببيند و بشنود كه موجودات، حقيقتاً ـ نه به زبان حال ـ ذكر خدا مي گويند. اهل معرفتي نقل كرد كه شنيدم بالشم ذكر «لا اله الّا الله» مي گفت؛ چنان باشكوه كه از ذكر او، رعشه بر تنم افتاد و از هوش رفتم. همان شخص نقل مي كرد كه داشتم ذكر «يا حيّ و يا قيّوم» را مي گفتم و آن را تعليم قلب مي دادم، ناگهان شنيدم كه قلب داخل سينه ام مي گويد: « يا احد و يا صمد». مخلوقات با اختيار و درك، ذكر خدا مي كنند نه از سر اجبار و به صورت مكانيكي. اگر ما تسبيح اينها را درك نمي كنيم، چرا تأويلات جاهلانه بكنيم؟ انصاف آن است كه بگوييم: چشم و گوش قلب من، كور و كر هستند.
خداوند متعال مي فرمايد:« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُون‏. ــــــــ آيا نديدى تمام آنان كه در آسمانها و زمينند براى خدا تسبيح مى‏كنند، و همچنين پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گسترده‏اند؟! هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مى‏داند؛ و خداوند به آنچه انجام مي دهند داناست»( النور:۴۱)
از اين آيه شريفه استفاده مي شود كه موجودات تسبيح آگاهانه دارند. چون خداوند متعال از علم آنها به تسبيح و نمازشان خبر داد و فرمود « كُلٌّ قَدْ عَلِمَ … ». در روايات اهل بيت (ع) نيز فراوان وارد شده كه هر موجودي ذكر خاصّ خود را دارد.
باز خداوند متعال فرمود:« وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلينَ . ــــ و كوه‏ها و پرندگان را با داوود مسخّر ساختيم، كه(همراه او) تسبيح(خدا) مى‏گفتند؛ و ما انجام دهنده اين كار بوديم .»( الأنبياء : ۷۹ )
و فرمود:« وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبي‏ مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَديد. ــــــ و ما به داوود از سوى خود فضيلتى بزرگ بخشيديم؛ (ما به كوه‏ها و پرندگان گفتيم:) اى كوه‏ها و اى پرندگان! با او هم‏آواز شويد و همراه او تسبيح خدا گوييد! و آهن را براى او نرم كرديم‏.»( سبأ : ۱۰)
از اين دو آيه شريفه نيز معلوم مي شود كه عبادت كوهها و پرندگان همراه با علم و اختيار بوده است چون خداوند متعال عبادت آنها را در كنار عبادت حضرت داوود قرار داده است كه عبادت آگاهانه و اختياري بود.
و فرمود:« وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ . ــــ و سليمان وارث داوود شد، و گفت: اى مردم! زبان پرندگان به ما تعليم داده شده ، و از هر چيز به ما عطا گرديده؛ اين فضيلت آشكارى است.» (النمل : ۱۶)
و مي فرمايد: « وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ . ـــــ هيچ جنبنده‏اى در زمين، و هيچ پرنده‏اى كه با دو بال خود پرواز مى‏كند، نيست مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند. ما هيچ چيز را در اين كتاب، فرو گذار نكرديم؛ سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى‏گردند»( الأنعام : ۳۸)
از اين دو آيه شريفه استفاده مي شود كه حيوانات نيز مثل انسانها زبان و جامعه ي مخصوص خود را دارند.در آيات ديگري از سخن گفتن حضرت سليمان (ع) با مورچه و پرندگان نيز بيان شده است. از محتواي سخنان مورچه و هدد با حضرت سليمان (ع) چنين بر مي آيد كه اين دو موجود از فهم بسيار بالايي نيز برخوردارند. لذا علامه طباطبايي در الميزان ذيل آيه ۳۸ انعام فرموده اند : اين مورچه سخناني گفته است كه در حدّ متوسّطين از مردم است. ايشان از آيات قرآن كريم استفاده نموده اند كه حيوانات نيز مثل انسانها داراي آراء و عقائد شخصي و اجتماعي بوده خوب و بد را در حدّ خود مي فهمند و بر اساس آن در روز قيامت جوابگوي اعمال خود خواهند بود.
از آيات قرآن كريم ، افزون باشعور بودن همه موجودات عالم ، مختار بودن آنها نيز قابل استفاده است. خداوند متعال مي فرمايد:« وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ . ــــــ و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، از روى رغبت يا از روى كراهت ، در برابرِ(فرمان) او تسليمند، و همه به سوى او بازگردانده مى‏شوند»( آل‏عمران :۸۳)
« وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ. ـــــ تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى رغبت يا اكراه و همچنين سايه‏هايشان، هر صبح و عصر براى خدا سجده مى‏كنند.»(الرعد: ۱۵)
« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ. ــــــــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين گفت : بياييد خواه از روى اطاعت و رغبت و خواه از روي اكراه و بي رغبتي ! آنها گفتند: ما از روى طاعت و رغبت مى‏آييم.» (فصلت :۱۱)
در هيچكدام از اين آيات شريفه سخن از تسبيح و سجده جبري نيست ؛ چون طوع و اكراه از اقسام فعل اختياري هستند. فعل اختياري گاه از روي رغبت است و گاه همراه با بي رغبتي و از سر اضطرار ، مثل كسي كه از ترس مجازات عملي را انجام مي دهد ، كه اگر بخواهد انجام ندهد انجام نمي دهد و مجازات را تحمّل مي كند. لذا خداوند متعال سخني از جبر نفرمود.
اگر خودمان كور و كر هستيم، راه درست اين نيست كه وجود رنگ و صدا را انكار كنيم يا رنگ و صدا را تأويل نماييم، بلكه راه درست آن است كه به فكر علاج كوري و كري خود باشيم تا رنگ و صدا را ببينيم و بشنويم. بينايان و شنوايان گزارش مي دهند كه موجودات، حقيقتاً ذكر خدا مي كنند. پس تأويلات و خيال بافي چرا؟ چرا با تعابيري مثل تسبيح تكويني و امثال اين مزخرفات ـ كه در كلام اهل بيت(ع) هيچ اثري از آن نيست ـ خودمان را گول بزنيم؟!
جناب مولوي در مثنوي معنوي از زبان موجودات به ظاهر غير زنده فرموده است:
«عالم افسرده ست و نام او جماد ……… جامد افسرده بود اى اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان …………. تا ببينى جنبش جسم جهان‏
چون عصاى موسى اينجا مار شد ……… عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره‏ى خاك تو را چون مرد ساخت ……….. خاكها را جملگى شايد شناخت‏
مرده زين سويند و زآن سو زنده‏اند ……. خامش اينجا وآن طرف گوينده‏اند
چون از آن سوشان فرستد سوى ما …. آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى كند ……………… جوهر آهن به كف مومى بود
باد حمّال سليمانى شود ……………….. بحر با موسى سخن دانى شود
ماه با احمد اشارت بين شود …………… نار ابراهيم را نسرين شود
خاك قارون را چو مارى در كشد ……….. اُستن حنانه آيد در رَشَد
سنگ بر احمد سلامى مى‏كند …………. كوه يحيى را پيامى مى‏كند
ما سميعيم و بصيريم و هُشيم …………. با شما نامحرمان ما خامُشيم‏
چون شما سوى جمادى مى‏رويد ……… محرم جان جمادان چون شويد
از جمادى عالم جانها رويد ……………….. غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدَت ………………. وسوسه‏ى تأويلها نربايدت‏
چون ندارد جان تو قنديلها ………………… بهر بينش كرده اى تأويلها.»
(مثنوى‏معنوى، دفتر سوم، صفحه‏ى ۳۸۷)

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۵۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.