مقاله: جهان شناسی-تز ، سنتز ، مرگ و زندگی در برزخ و معاد ، فلسفه هگل

مقاله: جهان شناسی-تز ، سنتز ، مرگ و زندگی در برزخ و معاد ، فلسفه هگل

پرسش:

بسم الله الرّحمن الرّحيم.
سلامٌ عليكم.
يك چند تا سوال دارم:
۱- حديثي در تفسير شريف تسنيم (صفحه ۳۷۱) وجود دارد كه ميگويد لكنّكم تنتقلون من دارٍ الي دار (منبعي كه آورده اين هست: بحار، ج۳۷، ص ۱۴۶). اگر با منطق باطل هگلي بخوايم پيش بريم، پاسخ سوال راجع به حقيقت مرگ اين ميشه: زندگي دنيا (تِز)، مرگ (آنتي تِز)، زندگي برزخ در كالبد رقيق و لطيف برزخي (سنتز) كه خب معاد و زندگي دوباره ي در جسم دنيوي براش متصور نيست. اما درك نميكنم با چه منطق توحيدي و قرآني اي (صرف نظر از منطق ارسطو كه ميشه زندگي، زندگي برزخ (حد وسط) و زندگي آخرت، كه اين هم دوره ي انتقال مرگ رو ناديده ميگيره) بايد پيش برم كه متوجه بشم. سوالي كه از پس همين سوال مياد اينه كه آيا بازگشت روح به كالبد جسماني (روز قيامت) هم دوره ي انتقالي خواهد داشت؟ اگر داره ديگه چطور كل اين روند رو بايد با منطق هاي قرآن در نظر گرفت، اگر نداره چطور؟
ادامه پرسش و پاسخ کامل آن در ادامه مطلب :


سوال بعدي اي كه دارم اينه كه آيا انسان در عالم برزخ، با توجه به اينكه اگر شيعه يا محب اهل بيت (ع) باشه (مومن باشه) بهش قرآن تعليم داده ميشه، ميتونه فكر كنه؟ و حالا، اگر مومن باشه با اين تفكر به غايتش مي افزاد؟ يعني مثلا محسن ميشه؟ و اينكه آيا با توجه به اون تعليمي كه از قرآن ميبينه، نور قرآن باعث ميشه فوءادش به كار بيوفته و متذكر بشه يا تَلَبُّب كنه؟ و اين ها (تفكر و…) آيا باعث ميشه بيشتر رشد كنه (كه نميدونم آيا اين رشد به درجات بهشتي ربط داره يا نه؟) يا اينكه فقط درجاتش در بهشت ميره بالا ولي خودش در همون سطح باقي ميمونه و چيزي به غايتش افزوده نميشه؟
همچنين اگر يك كافر (يا منافق) بميره، آيا تفكر كردنش در برزخ (اگر امكانش هست براش) باعث ميشه بيشتر رجس بهش افزوده شه؟ لذا تزكيه اصل اوله و بعد تفكر، يا اينكه اون كافر و منافق هم اگر تفكر كنه (حالا كه حقيقت رو ديده) براش راه نجات به وجود مياد؟ با توجه به اينكه تفكر رو خدا بهش داده، و حالا آيا اين تفكري كه داره فرضا ميكنه به فطرت الهي اش هست يا با فطرت طبيعيش؟
خيلي ممنونم.

پاسخ:

◄ ۱- فرموده ايد: « اگر با منطق باطل هگلي بخوايم پيش بريم، پاسخ سوال راجع به حقيقت مرگ اين ميشه: زندگي دنيا (تِز)، مرگ (آنتي تِز)، زندگي برزخ در كالبد رقيق و لطيف برزخي (سنتز) كه خب معاد و زندگي دوباره ي در جسم دنيوي براش متصور نيست.»
اين گونه برداشت از فلسفه هگل، واقعاً سطحي است. تز و آنتي تز و سنتز، قاعده و قانون دارد؛ و اين گونه نيست كه هر چيزي را دلمان خواست، آنتي تز در نظر گرفته و نتيجه بگيريم.
اينكه فلسفه ي هگل چقدر با واقعيّت مطابق است و چقدر نيست، فعلاً مورد بحث بنده نيست؛ امّا قبول بفرماييد كه بدون اطلاعات كافي از يك مكتب فلسفي بسيار پيچيده، آن را باطل اعلام كرده ايد؛ آن هم به صورت كلّي؛ در حالي كه ممكن است بخشهايي از فلسفه ي او، درست باشد. همچنين با اطلاعاتي بسيار ابتدايي از يك فلسفه بسيار پيچيده، وارد حلّ يك مسأله ي مهم از ديدگاه آن فلسفه شده ايد كه لايق فرهيخته اي چون شما بزرگوار نيست.
مكتب اسلام يادمان نداده كه با مكاتب فكري، اين گونه رفتار كنيم.
مكتب اسلام مي گويد: « … فَبَشِّرْ عِبادِ (۱۷) الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه … .»‏
سالها طول مي كشد تا يك نفر بتواند فلسفه ي هگل را آن گونه كه خودش فهميده، بفهمد. آنگاه نوبت به نقد آن مي رسد.

▼سوال: آيا ممكن است تز و آنتي تز و سنتز را با قوّه و فعل ـ كه در فلسفه ي صدرايي مطرح استـ يكي دانست؟
پاسخ: شايد بشود.
نطفه را در نظر بگيريد. نطفه تز است. در اين نطفه، قوّه ي تبديل شدن به علقه وجود دارد؛ اين قوّه(استعداد)، آنتي تز است. از كشمكش اين دو، سنتز پديد مي آيد كه همان علقه است. آنگاه خود علقه، تز مي شود، كه قوّه ي مضغه شدن را در نهاد خود دارد؛ و حاصل كمكش اين دو، مضغه شدن است.
توجّه شود كه در نگرش هگلي، آنتي تز، در ذات خود تز است.
لذا مرگ را نمي توان آنتي تز زندگي در نظر گرفت؛ چون مرگ، در ذات زندگي دنيايي نهفته نيست كه مرگ را آنتي تز حيات دنيايي بگيريم. اصلاً مرگ چي هست كه آنتي تز هم باشد؟ خود مرگ، نياز به تعريف دارد.
◄ ۲ـ فرموده ايد: « اما درك نميكنم با چه منطق توحيدي و قرآني اي (صرف نظر از منطق ارسطو كه ميشه زندگي، زندگي برزخ (حد وسط) و زندگي آخرت، كه اين هم دوره ي انتقال مرگ رو ناديده ميگيره) بايد پيش برم كه متوجه بشم.»
با نگاه فلسفه ي صدرايي شيء دائماً از قوّه به سمت فعليّت مي رود تا ديگر قوّه اي در آن موجود نماند، كه در اين حالت، آن شيء، فعليّت بدون قوّه خواهد شد؛ يعني موجود مجرّد از مادّه خواهد شد.
البته اگر در ضمن همين حركت جوهري، عاملي بيروني، قوّه هاي شيء را نابود سازد، آنگاه آن شيء، با مرگ غير طبيعي، به تجرّد خواهد رسيد.
◄ ۳ـ برزخ چيست؟
اين باور كه عالم برزخ، عالم سومي است در كنار دنيا و آخرت، پنداري عوامانه است كه نه تنها تأييد قرآني ندارد بلكه برخلاف آيات فراوان قرآني است. در قرآن كريم، همواره صحبت از دنيا و آخرت است نه دنيا و برزخ و آخرت. حتّي يك مورد هم نمي بينيم كه خداي متعال، از عوالم سه گانه ياد كرده باشد؛ بلكه همواره صحبت دنيا و آخرت است. آنجايي هم كه صحبت از برزخ مي كند، آن را به عنوان يك عالم در كنار دو عالم ديگر ياد نمي كند.
پس برزخ كجاست؟
وقتي يك موجود مادّي مثل انسان، با حركت جوهري در حال مجرّد شدن است، هيچگاه نمي تواند كاملاً مجرّد شود مگر زماني كه كلّ دنيا، به تجرّد برسد. چرا كه افعال انسان هم جزئي از گستره ي وجودي او هستند و با مرگ، افعال انسان، از دنيا خارج نمي شوند؛ بلكه اثراتي كه يك فرد در دنيا گذاشته، تا قيامت كبري، همچنان در دنيا در حال تأثيرگذاري است؛ كه در اصطلاح دين، آن را باقيات الصالحات يا باقيات الطلاحات مي گويند. مثلاً اگر ما به كسي بدي كرديم، اثر اين بدي در آن شخص، در خود آن شخص باقي نمي ماند، بلكه از او منتقل مي شود به ديگر افراد و اشياء، و تا قيامت، اين اثر، مي چرخد.
لذا تا قيامت نشده، يك فرد به طور كامل نمي ميرد، بلكه فقط ذاتش مي ميرد ولي فعلش كه از شئونات وجودي اوست، تا قيامت در دنيا مي ماند. لذا افرادي كه مي ميرند، ذاتاً مرده اند امّا از نظر فعل، هنوز زنده اند. يعني ذاتش در آخرت است ولي فعلش هنوز در دنياست؛ كه اين حالت را برزخيّت گويند. پس برزخ، عالمي جداگانه در كنار دنيا و آخرت نيست. وقتي قيامت شد، دنيا خودش هم مي ميرد؛ يعني دنيا خودش هم به تجرّد مي رسد؛ كه افعال بشر هم جزئي از همين دنيا هستند. در آن هنگام است كه انسان از حيث فعل هم مي ميرد؛ و به تجرّد تامّ مي رسد و از حالت برزخيّت خارج مي شود.
علّت اينكه در برزخ، حسابرسي كامل نمي شود و بعد از قيامت، حسابرسي كامل از افراد مي شود نيز همين است كه تا قيامت نشده، هنوز افراد، از حيث افعال، كاملاً نمرده اند.
◄ ۴ـ فرموده ايد: « سوالي كه از پس همين سوال مياد اينه كه آيا بازگشت روح به كالبد جسماني (روز قيامت) هم دوره ي انتقالي خواهد داشت؟ اگر داره ديگه چطور كل اين روند رو بايد با منطق هاي قرآن در نظر گرفت، اگر نداره چطور؟»
ظاهراً شما بزرگوار اين گونه پنداشته ايد كه معاد جسماني به معني بازگشت روح به بدن مادّي است. اگر پندارتان اين است، چنين پنداري را از كجاي قرآن برداشت كرده ايد؟ آنهايي كه چنين پندار باطلي دارند، در حقيقت باورهاي خودشان را بر قرآن تحميل مي كنند نه اينكه در قرآن كريم چنين نظري ارائه شده باشد.
قرآن كريم، صحبت از معاد جسماني كرده نه صحبت از معاد مادّي. صحبت كرده از محشور شدن اموات از زمين، نه محشور شدن اموات از زمين مادّي. بعد از قيامت، زمين مادّي كجاست كه چيزي هم از آن محشور شود؟
پس لازم است مقداري باورهاي رايج را نقد كنيم.
ـ قبر، غير از مدفن است.
اين گفته كه مردگان از گور برمي خيزند، سخن عوام است؛ چنين چيزي در آيات و روايات نيست. آنچه در روايات آمده اين است كه انسانها از قبر برانگيخته مي شوند. منظور از قبر نيز مدفن خاكي كه بدن مادّي مرده را در آن دفن مي كنند نيست. در فرهنگ اهل بيت(ع)، قبر همان جايگاهي است كه مردگان بعد از مرگ ـ با روح و بدن جسماني ـ وارد آن مي شوند و تا روز قيامت در آن خواهند بود تا قيامت برپا شود. وقتي قيامت بر پا شد، تمام افعال انسان هم به ذاتش ملحق مي شوند و مرگ كامل، تحقّق پيدا مي كند. به عبارت ديگر ، مقصود از قبر همان برزخ است؛ كه مردگان در آن حضور جسماني دارد؛ لكن با جسم غير مادّي. پس توجّه شود كه در قبر (برزخ)، انسان هم داراي روح است هم داراي بدن ؛ لكن بدني غير مادّي دارد كه از جهاتي شبيه آن بدنهايي هستند كه در خواب مي بينيم. توجّه شود كه مادّه، هيچگاه جزئي از انسان نبوده و نيست و نخواهد بود؛ بلكه مادّه در دنيا، حامل بدن انسان است. لذا مرگ به معني جدا شدن انسان از مادّه است، نه به معني جدا شدن روح از بدن؛ كه توهّم عوام است.
شب اوّل قبر يا سوال قبر يا فشار قبر و امثال اين امور نيز همگي مربوط به وجود برزخي شخص مي شوند و ربطي به مادّه ي بدن او ندارند. بلكه اساساً شخص بعد از مردن بدني از خود باقي نمي گذارد تا ما دفنش كنيم؛ آنچه ما دفن مي كنيم، مادّه ي بدن اوست نه بدن او. نسبت بدن به مادّه ي بدن، مثل نسبت مجسمه ي خميري انسان است به خمير مجسمه سازي. وقتي آن مجسمه ي خميري را مچاله مي كنيم، صورت انساني آن مي ميرد و تنها مادّه ي آن باقي مي ماند.
« عَنْ عَمْرِو بْنِ يَزِيدَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي سَمِعْتُكَ وَ أَنْتَ تَقُولُ كُلُّ شِيعَتِنَا فِي الْجَنَّةِ عَلَى مَا كَانَ فِيهِمْ قَالَ صَدَقْتُكَ كُلُّهُمْ وَ اللَّهِ فِي الْجَنَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ الذُّنُوبَ كَثِيرَةٌ كِبَارٌ فَقَالَ أَمَّا فِي الْقِيَامَةِ فَكُلُّكُمْ فِي الْجَنَّةِ بِشَفَاعَةِ النَّبِيِّ الْمُطَاعِ أَوْ وَصِيِّ النَّبِيِّ وَ لَكِنِّي وَ اللَّهِ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِي الْبَرْزَخِ قُلْتُ وَ مَا الْبَرْزَخُ قَالَ الْقَبْرُ مُنْذُ حِينِ مَوْتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ـــــــ عمرو بن يزيد گويد: به امام صادق (ع) گفتم: من از شما شنيدم كه مي فرموديد: همه ي شيعيان ما به خاطر آنچه دارند ( عقيده به ولايت) در بهشت هستند. امام فرمودند: راست گفتي ؛ به خدا سوگند همگي در بهشت مي باشند. عمرو گويد: گفتم: فدايت شوم ! گناهان زيادند و بزرگ. امام فرمودند: امّا در قيامت، همه ي آنها در بهشت مي باشند؛ به سبب شفاعت پيامبر مطاع يا وصّي پيامبر؛ ولي به خدا سوگند من بر شما درباره ي برزخ مي ترسم. گفتم: برزخ چيست؟ فرمود: برزخ همان قبر است از زمان مرگ شخص تا روز قيامت » (الكافي ، ج۳ ، ص۲۴۲)
همچنين فرموده اند: « الْبَرْزَخُ الْقَبْرُ وَ هُوَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة ـــــــ برزخ همان قبر است؛ و آن ثواب و عقاب بين دنيا و آخرت مي باشد.» (بحارالأنوار ،ج۶ ،ص۲۱۸)
پس نپنداريم كه در آخرت، مردم را از اين مدفنهاي مادّي بيرون مي كشند. چگونه اين كار ممكن است؛ حال آنكه آيات قرآن تصريح دارند كه هنگام قيامت، بساط كلّ عالم مادّه برچيده مي شود؟ وقتي جهان مادّي نيست، استخوانهاي پوسيده كجايند كه زنده شوند؟! بلكه مردم را از زمين برزخي ـ كه زميني است با جسم غير مادّي ـ برمي انگيزند و به سوي صحنه ي محشر سوق مي دهند. بلي استخوان و گوشت و پوست و خون بدن اخروي ما همين گوشت و پوست و خون دنيايي ما خواهد بود، امّا بدون مادّه اش؛ و به نحو مجرّد. بلي ما از زمين بر انگيخته خواهيم شد، امّا نه از اين زمين مادّي؛ بلكه از زميني جسماني كه غير مادّي است؛ يعني از زمين برزخي، كه دقيقاً همين زمين دنيوي است، امّا بدون مادّه اش. يعني همان گونه كه ما هنگام مرگ با بدنمان ـ نه با مادّه ي بدنمان ـ وارد برزخ مي شويم، هنگام قيامت نيز، زمين ما وارد عالم تجرّد مي شود؛ امّا بدون مادّه اش. به عبارت ديگر، قيامت نيز مرگ زمين و آسمان است. مؤيّد قرآني اين مطلب اين آيه است كه مي فرمايد: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها(به آسمانهاى ديگرى) مبدّل مى‏شوند، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند. » (إبراهيم:۴۸) در حالي كه از آيات ديگر بر مي آيد كه در روز قيامت تمام عالم مادّه در هم فرو مي ريزد. پس آن روز، اثري از زمين مادّي نيست بلكه زمين نيز با مرگي مناسب خود به ملكوت خود مي پيوندد و ابدان مردمان از همان زمين مجرّد بر مي آيند همانگونه كه امروز از همين زمين مادّي برآمده اند؛ لكن برآمدن در هر نشئه اي مناسب با خود آن نشئه است.
ـ معاد جسماني يا معاد مادّي؟
الف ـ اين كه معاد ، جسماني است از نظر اكثريّت قاطع مسلمين شكّي در آن نيست. و همين مقدار اعتقاد براي مسلمان بودن كافي است ؛ يعني مقدار ضروري اعتقاد براي مسلمان بودن در باب معاد ، باور داشتن اصل اين مطلب است كه انسان در روز قيامت با بدن محشور خواهد شد. امّا جزئيّات اين مطلب و اعتقاد به سنخ وجودي بدن اخروي ، كه بين علما به شدّت اختلافي است ، از اصول نيست ؛ بلكه از فروع اصول مي باشد كه رسيدن به نتيجه ي قطعي در اين باره براي اهل علم مشكل است كجا رسد براي توده ي مردم.
ب ـ بين معتقدين به معاد ، در مورد كيفيّت عالم آخرت سه نظر عمده وجود دارد. عدّه اي بر آنند كه عالم آخرت فقط عالم روحاني است و بدنها محشور نمي شوند. اين نظر در بين مسلمين به افراد نادري از حكماي مشاء و عدّه اي از اشراقيّون نسبت داده شده امّا غالب آنها مقرّ به معاد جسماني اند.
عدّه اي ديگر معتقدند كه حشر انسانها با روح و بدن است و بدن اخروي از هر جهت شبيه همين بدن مادّي است ؛ لذا آخرت نيز عالمي مادّي و عنصري است. اكثر متكلمين مسلمان ، بخصوص متكلمين اعصار گذشته طرفدار اين نظريّه اند. اكثر مردم مسلمان نيز چنين ديدي نسبت به آخرت دارند.
خود اين گروه نيز دو دسته اند. برخي بر آنند كه بدن محشور در آخرت ، عيناً از همين موادّ بدن دنيايي تشكيل خواهد شد. يعني خداوند متعال دوباره ذرّات پخش شده ي بدن دنيوي را گرد آورده و به صورت اوّلش بازسازي خواهد نمود. بارزترين شبهه اي كه بر اين نگره وارد شده شبهه ي آكل و مأكول است. امّا عدّه اي ديگر معتقدند كه بدن اخروي بدن مادّي است ولي لزومي ندارد كه موادّ تشكيل دهنده ي آن ، عين ذرّات پخش شده ي بدن دنيوي باشند ؛ بلكه بدن اخروي از هر موادّي درست شود بدن خود شخص خواهد بود. چون تشخّص و حقيقت وجودي فرد به روح اوست نه به موادّ بدن او . لذا با اينكه در طول يك عمر ، بارها تمام موادّ بدن انسان در اثر مرگ سلولها عوض مي شوند ولي باز انسان همان انسان است. لذا طبق اين بيان ، كه مقبولترين نگرش كلامي در ميان متكلّمين عقل گراست ، شبهاتي چون شبهه ي آكل و مأكول منتفي خواهند بود. البته اين راه حلّ نيز مشكل ديگري دارد كه عبارت است از مشكل تناسخ؛ يعني اين قول همان مشكلي را دارد كه تناسخ دارد. لذا همچنان قائلين به معاد جسماني به معني معاد مادّي ، همچنان در اثبات ادّعاي خود عاجز مي باشند.
نظريّه ي سوّم ، نظريّه ي فيلسوفان مكتب حكمت متعاليه (مكتب فلسفي ملاصدرا) است. طبق اين نظر ، حشر انسانها ، هم با روح است هم با جسم ؛ ولي جسم اخروي مثل جسم دنيايي ، جسم مادّي نيست. اكثر مردم جسم را با مادّه يكي مي انگارند ولي از نظر اين مكتب فلسفي ، جسم و مادّه با هم يكي نيستند. ـــ بيان تفاوت مادّه و جسم نيازمند بحث مجزايي است لذا در اين نامه از بيان آن پرهيز مي شود. ـــ به عقيده ي ملاصدرا و پيروان مكتب فلسفي او ، عالم خلقت داراي سه مرتبه ي كلّي است كه هر مرتبه ، علّت ، حقيقت و باطن مرتبه ي پايين تر از خود مي باشد. لذا اين سه عالم در عرض هم نيستند بلكه همواره عالم بالاتر بر عالم پايين تر احاطه ي وجودي دارد ؛ امّا نه مثل كرات تو در تو ؛ بلكه مثل احاطه ي روح بر ذهن و ذهن بر صور ذهني.
پايين ترين مرتبه ي عالم خلقت ، عالم مادّه است كه بارزترين مشخّصه ي آن حركت مي باشد. زمان نيز از مختصّات اين عالم است؛ چون زمان چيزي نيست جز مقدار حركت. امّا بالاترين مرتبه ي عالم خلقت ، عالمي است منزّه و مبرّا از مادّه و آثار و محدوديّتهاي مادّه نظير شكل و رنگ و اندازه و امثال آنها. فلاسفه ي اسلامي اين عالم را عالم عقوق مجرّده يا عالم جبروت مي نامند. ملائك عظامي همچون جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل از ساكنان اين عالمند. عالم ديگري نيز وجود دارد كه واسطه ي بين اين دو عالم بوده عالم مثال ناميده مي شود. بنا به باور اين حكما ، عالم برزخي كه در متون ديني مطرح شده نيز جزئي از عالم مثال مي باشد. اين عالم از جهاتي شبيه عالم عقول بوده فاقد مادّه و حركت و زمان است و از جهاتي نيز شبيه عالم مادّه بوده داراي شكل و رنگ و اندازه و امثال آنهاست. از نظر فيلسوفان صدرايي در اين عالم ، جسم وجود دارد ولي اجسام آن غير مادّي اند. اجسام اين عالم شبيه موجوداتي هستند كه انسان در خواب مي بيند يا در قوّه ي خيالش تخيّل مي كند. چرا كه موجودات ذهني انسان نيز فاقد مادّه و حركتند. ــ توجّه: حركت معناي ويژه اي در فلسفه دارد كه طبق آن معنا ، حركت موجودات ذهني و خيالي حركت محسوب نمي شوند. تصوّر حركت با خود حركت يكي نيست. همانطور كه هنرپيشه هاي داخل فيلم يا انيميشن به ظاهر حركت مي كنند ولي در حقيقت حركت ندارند. ـــ
بر اين اساس ، ملاصدرا و پيروان مكتب فلسفي او ، بر اين باورند كه انسان بعد از مرگ و در عالم برزخ نيز همچنان داراي بدن خواهد بود ولي بدني از سنخ اجسام مثالي نه بدن مادّي . همچنين بعد از وقوع قيامت باز انسان داراي بدن خواهد بود كه آن هم بدني است غير مادّي. البته بايد توجّه داشت كه منظور اينان از جسم غير مادّي اخروي ــ آنگونه كه به غلط مشهور شده ــ جسم مثالي برزخي نيست. در حكمت متعاليه برتر از جسم مثالي جسم ديگري نيز اثبات شده كه آن را جسم عقلي گفته اند. اين جسم به اعتباري عين جسم مثالي و به لحاظي ديگر غير آن است ؛ همان گونه كه جسم مثالي نيز به يك نگرش عين جسم طبيعي و به نگاه ديگري غير آن است. لذا برخي از منتقدينِ نگره ي صدرايي كه متوجّه سخن وي بوده اند بر او اشكال نموده اند كه جسم اخروي مورد نظر شما در حقيقت همان روح است ؛ لذا شما نيز در حقيقت قائل به معاد روحاني صرف هستيد. امّا حكماي صدرايي بر اين اعتقادند كه اين منتقدين از درك جسم اخروي مورد نظر آنها عاجزند. لذا گاه آن را با جسم مثالي و گاه ديگر با روح اشتباه مي كنند. حكماي صدرايي براهيني نيز براي معاد مورد نظر خود اقامه نموده اند. لكن ايشان معمولاً از علني نمودن معاد مورد نظرشان اِبا داشته آن را در كلاسهاي عمومي فلسفه نيز مطرح نمي كنند كجا رسد در محيطهاي غير فلسفي. حكماي طراز اوّل صدرايي همواره بخش معاد كتاب اسفار ملاصدرا را براي خواصّ تدريس مي كنند ؛ و تنها سيماي رقيق شده اي از آن را در مجامع علمي مطرح مي سازند.
ــ توضيح و تنوير
ـ طبق مبناي حكمت متعاليه انسان يك حقيقت بيش نيست و مركّب بودن انسان از روح و جسم توهّم است. انسان يك حقيقت داراي مراتب است كه مرتبه ي شديد آن را روح و مرتبه ي ضعيف آن را بدن مي نامند ؛ و منظور از بدن ، گوشت و پوست و استخوان و … نيست ؛ بلكه منظور همين شكل و قالبي است كه بر پيكر گوشت و پوست و استخوان و … پوشانده شده است. پس مراد از بدن انسان همين قالب است نه موادّ تشكيل دهنده ي آن. لذا اگر پيامبري به وسيله ي معجزه تمام موادّ بدن يك شخص را به يكباره با موادّ مشابه ديگري عوض نمايد ، باز اين شخص همان شخص اوّلي خواهد بود. كما اينكه در طول زمان سلولها مي ميرند و با موادّ غذايي جايگزين مي گردند ولي شخص همچنان همان شخص است. پس در نگاه حكمت متعاليه به هنگام مردن نه چيزي از انسان جدا مي شود و نه چيزي به او افزوده مي شود. تنها اتّفاقي كه هنگام مرگ رخ مي دهد اين است كه انسان ، مادّه را رها كرده و با تمام وجودش وارد عالم برزخ مي شود ؛ چون مادّه داخل در حقيقت انسان نيست. لذا موقع مردن ، نه بدن انسان در دنيا مي ماند نه روح او. آنچه در عرف به آن بدن ميّت مي گويند حقيقتاً بدن شخص نيست بلكه مادّه ي بدن اوست. وقتي شخص مادّه ي بدن خود را رها نمود خود را در عالم برزخ مي يابد كه عالمي است جسماني ولي غير مادّي ؛ لذا حركتي هم در آن نيست و چون حركت نيست زمان هم در آن وجود ندارد. از اينرو سوال از سنّ و سال نيز در اين عالم بي معني است. طبق قواعد فلسفي شكل و اندازه و ديگر خصوصيّات بدن برزخي تماماً در اختيار روح است و روح شخص هر گونه بخواهد آن را تغيير مي دهد. از نظر فلسفي هر انساني بي نهايت صورت گوناگون مثالي دارد كه در عين كثرت ، همگي يك صورت واحده بوده و همگي صورت او هستند ؛ و روح به تنهايي جامع كمالات همه آن صور است. لذا روح مي تواند با هر كدام از اين صور كه خواست خود را در عالم برزخ ظاهر سازد ؛ كه معمولاً ارواح با قويترين و بهترين صورت خود ، خود را ظاهر مي سازند ؛ از اينرو در روايات آمده است كه اهل بهشت همگي قيافه هاي جوان دارند ؛ چون صورت جواني قوي ترين صورت انسان است.
طبق نظر اين طيف از حكما ، در آخرت نيز انسان با همين بدن جسماني ولي غير مادّي محشور مي شود كه دقيقاً جسم خود اوست ولي مادّي نيست ؛ بلكه نه تنها مادّي نيست بلكه از بدن برزخي نيز بالاتر مي باشد. به عبارت ديگر شخص در عالم برزخ با باطن و حقيقت بدن دنيايي خود محشور مي شود نه با مادّه ي آن ؛ و در عالم آخرت نيز با باطن بدن برزخي اش حضور خواهد يافت. بنا بر اين ، بدن كودك و غير كودك در عالم برزخ و آخرت فرقي باهم ندارند. سنّ و سال مربوط به عالم زمانيّات است. ضعف كودكي و پيري نيز ناشي از مادّه ي بدن است نه صورت بدن ؛ يعني ضعفِ قابل است كه اجازه ي دريافت فيض را نمي دهد. بنا بر اين ، بعد از جدا شدن انسان از مادّه ــ نه روح از بدن ــ ، اين ضعفها نيز منتفي مي شوند.
در قرآن كريم نيز همواره معاد جسماني مطرح شده نه معاد مادّي ؛ و هيچ جا نفرموده است هنگام مرگ ، روح از بدن جدا مي شود ؛ بلكه بر عكس طبق بيان قرآن كريم آنچه ملك الموت قبض مي كند نفس انسان مي باشد. و نفس در فرهنگ قرآن كريم به معناي تمام حقيقت شيء بوده با اصطلاح فلسفي نفس كه به معني روح مي باشد متفاوت است.
ـ اشكال و جواب
برخي افراد نا آشنا با مكتب حكمت متعاليه بر ملاصدرا اشكال كرده اند كه طبق نظر قرآن كريم ، حتّي استخوانها و پوست انسان نيز محشور مي شود ، پس معاد ، مادّي است.
پاسخ حكمت متعاليه اين است كه پوست و گوشت و استخوان هم بر سه گونه اند: پوست و گوشت و استخوان مادّي ، پوست و گوشت و استخوان برزخي و پوست و گوشت و استخوان اخروي. وقتي ما شخصي را در خواب مي بينيم آيا آن شخص پوست و گوشت و استخوان دارد يا نه؟ شكّي نيست كه دارد ؛ حتّي گاه مي بينيم كه آن شخص در خواب ما زخمي مي شود و خون نيز از بدن او جاري مي شود. امّا با براهين قاطع عقلي اثبات شده كه صور مشاهده شده در هنگام خواب و همچنين صور خيالي انسان همگي غير مادّي بوده اموري مجرّد از مادّه اند. پس پوست و گوشت و استخوان غير مادّي هم داريم. آن موقعي كه ما دوستمان را در خواب مي بينيم آيا تنها روح اوست كه ديده مي شود يا ما بدن او را مي بينيم؟ وقتي ما كسي را در ذهن خود تصوّر مي كنيم ، آيا بدن او در ذهن ماست يا روحش؟ شكّي نيست كه بدن اوست ؛ آنهم عين بدن او نه مشابه آن. چون اگر گفته شود آنچه به ذهن ما مي آيد خود شيء نيست بلكه چيز ديگري است سفسطه لازم مي آيد و راه هر گونه علمي به عالم خارج بسته مي شود.
حاصل سخن اينكه بدن اخروي شخص ، حقيقتاً بدن اوست امّا صورت مجرّد بدنش نه مادّه ي بدنش ؛ و آنچه در چرخه ي طبيعت قرار دارد مادّه بدن است نه صورت آن.
البته دقّت شود كه گوشت و پوست و استخوان ، مادّه ي ثانيه ي بدن مي باشند و خود آنها نيز مادّه دارند و مادّه ي آنها نيز مادّه دارد تا برسد به مادّه ي اولي. و طبق نظر ملاصدرا و اتباع او ، آنچه در برزخ يا آخرت نيست همين مادّه اولي است.
نيز توجّه شود كه مادّه ي اولي حقيقتي عقلي است نه امري حسّي. لذا بين مادّه در اصطلاح علوم تجربي و مادّه در اصطلاح فلاسفه فرق بارزي است. آنچه در علوم تجربي و عرف آن را مادّه مي گويند ، در اصطلاح حكما صورت نوعيّه خوانده مي شود.
اشكالي ديگر:
در قرآن كريم تصريح شده كه حضرت ابراهيم پرندگاني را كشت و سپس آنها را خواند و به اذن خدا زنده شدند. نيز حضرت عزير (ع) پس صد سال زنده شد. روشن است كه اينها با بدن مادّي زنده شدند نه با بدن مجرّد و غير مادّي.
جواب:
در اينكه خداوند متعال مي تواند استخوانها و گوشتهاي پوسيده را در همين دنيا دوباره گرد آورده و دوباره همان شخص را زنده نمايد و صورت بدن برزخي را بر قامت آن موادّ بپوشاند شكّي نيست ؛ لكن اين مي شود رجعت مادّي نه معاد جسماني. طرفداران حكمت متعاليه نيز نه تنها منكر رجعت مادّي نيستند بلكه آن را تأييد مي كنند ؛ بلكه فراتر از تأييد ، برخي از اينها از آن جهت كه خودشان به مقام مظهريّت اسماء الهي رسيده اند ، موت اختياري دارند و مي توانند بع از خلع بدن دوباره زنده شوند يا مي توانند موجودات مرده را به اذن خدا زنده سازند. براي مثال ، آقا سيد علي قاضي كه طرفدار حكمت متعاليه بود ، منقول است كه به اذن الهي قدرت احياء حيوانات مرده را داشت.
در هيچ آيه و روايتي نيست كه عالم آخرت همان دنياست ؛ بلكه در روايات اهل بيت (ع) تصريح شده كه عالم آخرت هم اكنون موجود مي باشد و رسول خدا (ص) در سفر معراجي خويش از آن بازديد فرمودند. از طرف ديگر ، روايات تصريح دارند كه محلّ بهشت و جهنّم آخرت زمين است. و از سوي سوم قرآن كريم تصريح دارد كه در قيامت ، زمين به غير اين زمين كنوني تبديل مي شود. و باز بيان داشت كه حضرت ابراهيم (ع) ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده نمود. از كنار هم گذاشتن اين اطّلاعات مي توان گفت كه آخرت هم اكنون موجود است و محلّ آن هم زمين مي باشد ؛ امّا نه زمين دنيايي بلكه زمين مجرّد كه باطن همين زمين مادّي مي باشد.
نيز روايات فراواني موجود است كه مرتبه ي وجودي بهشت فراتر از برخي ملائك مجرّد است ؛ پس بهشتِ برتر از ملائك مجرّد چگونه مي تواند مادّي باشد. « سفيان ثورى گويد: از جعفر بن محمّد عليه السّلام پرسيدم درباره ي نون. پاسخ داد: نون نهري است در بهشت، خداي عز و جل فرمود: بسته شو، بسته شد و مداد(مركّب) شد، سپس خداي عز و جل به مداد فرمود: بنويس، و قلم در لوح محفوظ نگاشت آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قيامت، مداد از نور بود، و قلم از نور، و لوح لوح نور. سفيان گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه برايم امر لوح و قلم و مداد را بهتر بيان كن و به من بياموز از آنچه خدا به تو آموخته. فرمود: يا ابن سعيد اگر تو اهل براي پاسخ نبودى پاسخت نمي دادم. نون فرشته اي است كه به قلم مي رساند و او هم فرشته‏اي است كه به لوح مي رساند و او هم باز فرشته‏اي است كه به اسرافيل مي رساند، و اسرافيل به ميكائيل مي رساند، و ميكائيل به جبرئيل مي رساند، و جبرئيل به انبياء و رسل مي رساند. گويد سپس به من فرمود: اى سفيان برخيز كه بر تو ايمن نيستم.»( بحار الأنوار ،ج‏۵۴، ص۳۶۸)
حضرت ابراهيم (ع) و عزير نبي (ع) از خداوند متعال نخواستند كه معاد را نشانشان دهد بلكه خواستند زنده شدن مردگان را ببينند ؛ لذا خداوند متعال نيز همين را نشانشان داد. حضرت عزير در اصل زنده شدن مردگان دچار بهت و حيرت شد و خواست تا قدرت خدا را مشاهده نمايد ؛ لذا آنگاه كه آن حقيقت را مشاهده نمود فرمود: « … أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ ــــ مى‏دانم كه همانا خدا بر هر چيزي قادر است»(البقرة:۲۵۹)
اگر عزير (ع) نه به نحو رجعت و بلكه به نحو معادي زنده شد ، پس بايد تمام مواقف آخرت را هم پشت سر مي گذاشت. در حالي كه آن حضرت در مدّت مرگش ـ كه صد سال طول كشيد ـ حتّي از عالم برزخ نيز خبردار نشد و مراحل برزخ را هم طي نكرد كجا رسد مواقف آخرت را. حضرت ابراهيم (ع) نيز كيفيّت احياء را پرسيد نه كيفيّت جسم اخروي يا كيفيّت آخرت را. به تعبير ديگر ، هر دو بزرگوار در حقيقت از رجعت سوال نمودند نه از آخرت ؛ و البته حضرت عزير از اصل زنده شدن پرسيد امّا حضرت ابراهيم (ع) از كيفيّت آن.
در موردي هم كه خداوند متعال با كفّار منكر معاد محاجّه نمود ، باز خواست قدرت خود را بر احياء اموات اثبات كند نه اينكه خواست حقيقت معاد را روشن سازد. منكر معاد در امكان آن به نحو رجعت شكّ دارد كجا رسد كه بتوان براي او پرده از حقيقت معاد برداشت. اينان در قدرت خدا دچار ترديد بودند لذا خداوند با ذكر خلقت اوّليّه خواست بفهماند كه خدا بر احياء اموات نيز تواناست ؛ و اگر آنها معاد را در همين سطح ابتدايي نيز قبول مي كردند باز غنيمت بود.
امّا برخلاف حضرت ابراهيم و حضرت عزير كه معاد را نه با حقيقتش بلكه در قالب دنيايي آن مشاهده نمودند ، رسول خدا (ص) خودِ عالم آخرت و اهل آن را در سفر معراجي خويش مشاهده نمود و عجيبتر آنكه حتّي وضع آيندگان از امّت خود را نيز در آنجا مشاهده فرمودند ؛ كه اين خود نشان از فرازماني بودن عالم آخرت دارد.
در خاتمه عرض مي شود: برخي از حكماي الهي حتّي تصريح نموده اند كه بدن اخروي انسانها از همين ذرّات بدن دنيايي آنهاست ؛ لكن نه از ذرّات مادّي آنها ؛ بلكه به حكم آيه « بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ـــــ ملكوت همه چيز به دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى‏گردانند »(يس:۸۳) ، همين ذرّات دنيايي بدن نيز صورتي مجرّد دارند و بدن برزخي شخص به نحو بساطت داراي آن ذرّات ملكوتي نيز مي باشد ؛ كما اينكه ملكوت اعضاي بدن را نيز دارد. در آخرت نيز صورت اخروي همين ذرّات و همين اعضاء در بدن مجرّد اخروي حضور خواهند داشت ؛ لكن نه به نحو تركيب دنيايي بلكه به همان صورت كه صور خيالي ما اعضا و ذرّات مجرّد دارند. مؤيّد قرآني اين مطلب اين آيه است كه مي فرمايد: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها(به آسمانهاى ديگرى) مبدل مى‏شوند، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند »(إبراهيم:۴۸) در حالي كه از آيات ديگر بر مي آيد كه در روز قيامت تمام عالم مادّه در هم فرو مي ريزد. پس آن روز اثري از زمين مادّي نيست بلكه زمين نيز با مرگي مناسب خود به ملكوت و جبروت خود مي پيوندد و ابدان مردمان از همان زمين مجرّد بر مي آيند همانگونه كه امروز از همين زمين مادّي برآمده اند ؛ لكن برآمدن در هر نشئه اي مناسب با خود آن نشئه است.
ـ رواياتي چند در باب كيفيّت زمين آخرتي
رسول خدا (ص) فرمودند: « يُحْشَرُ النَّاسُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى أَرْضٍ بَيْضَاءَ عَفْرَاءَ كَقُرْصَةِ النَّقِيِّ لَيْسَ فِيهَا مَعْلَمٌ لِأَحَدٍ وَ السَّمَاءُ تَذْهَبُ شَمْسُهَا وَ قَمَرُهَا وَ نُجُومُهَا ـــــ مردم در روز قيامت روى زمينى سفيد رنگ و گندمگون چون قرص نان سفيد ، محشور شوند، كه براى كسى نشانه‏اى روى آن صفحه زمين وجود ندارد و خورشيد، ماه و ستارگان آسمان مى‏روند » (مجموعة ورام ، ج‏۱ ،ص۲۹۳)
« عَنْ عَجْلَانَ أَبِي صَالِحٍ قَالَ دَخَلَ رَجُلٌ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذِهِ قُبَّةُ آدَمَ ع قَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ كَثِيرَةٌ أَلَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ هَذَا تِسْعَةٌ وَ ثَلَاثُونَ مَغْرِباً أَرْضاً بَيْضَاءَ مَمْلُوَّةً خَلْقاً يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ طَرْفَةَ عَيْنٍ مَا يَدْرُونَ خُلِقَ آدَمُ أَمْ لَمْ يُخْلَقْ يَبْرَءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــ عجلان ابى صالح مى‏گويد: مردى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و به حضرت عرض كرد: قربانت گردم، اين گنبد آدم عليه السّلام است؟ حضرت فرمودند:آرى و خدا را گنبدهاى بسيار است بدان كه پشت اين مغرب شما ۳۹ مغرب است ، زمينى است سفيد (درخشان) پر از خلقى كه به نور او نور مي گيرند و خداى عزّ و جلّ را يك چشم به هم زدن نافرمانى نكرده‏اند ؛ ندانند خدا آدم را آفريده يا نه بيزارند از فلان و فلان. » (الكافي ،ج‏۸ ،ص۲۳۱)
اين زمين يقيناً در عوالم مجرّد است چون خلق آن همگي معصومند ؛ و چون از خلق زمين خبر ندارند معلوم مي شود از كرّوبيان مي باشند كه توجّه به عالم مادون ندارند. و آن زمين سفيد است و با نور خدا روشن مي شود. تعبير « أَرْضاً بَيْضَاءَ » در روايت قبل نيز آمد كه راجع به زمين محشر بود. همچنين درباره ي زمين اخروي در آيه۶۹ زمر آمده كه: « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ـــ و زمين(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود » ، كه اين تعبير درباره ي اين زمين مجرّد نيز آمده است. مراد از « خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ ــ پشت مغرب شما » نيز به احتمال زياد ، باطن افق ماست كه افقهاي ملكوت و جبروت باشند. خداوند متعال در حقّ جبرئيل امين فرمود: « وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ ــــ در حالى كه در اُفق اعلى قرار داشت »‏(النجم:۷) ؛ « وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبينِ ــــ او(جبرئيل) را در اُفق روشن ديده است » ‏(التكوير:۲۳). در اصطلاح عرفا از قوس نزول تعبير به مشرق و از قوس صعود تعبير به مغرب مي شود ؛ كتاب « سياحت غرب » آية الله قوچاني نيز از همينجا بدين نام مزيّن گشته است.
امام صادق عليه السّلام فرمودند « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِكُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَيْضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنْهَا فِيهَا خَلْقٌ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً يَتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــــ براستى خدا را در وراي اين زمين شما زمين سفيد (درخشان ) است كه روشنايي اين زمين از آن است. در آن زمين خلقى است كه خدا را مي پرستند و چيزى را با او شريك نسازند و همه از فلان و فلان بيزارى جويند.» ( بحار الأنوار ، ج‏۵۴ ،ص۳۲۹)
نافع با امام باقر (ع) گفت: «… قَالَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ أَيَّ أَرْضٍ تُبَدَّلُ؟ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع خُبْزَةً بَيْضَاءَ يَأْكُلُونَهَا حَتَّى يَفْرُغَ اللَّهُ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ ـــــ مرا خبر ده از اين آيه « روزى كه زمين به غير اين زمين تبديل گردد و آسمانها نيز » زمين به چه چيزي دگرگون مى‏شود؟ امام فرمودند: به نان سفيدى كه آن را مى‏خورند تا خداوند از حساب خلايق فارغ شود. » (الإحتجاج على أهل اللجاج ، ج‏۲ ،ص۳۲۵)
ـ رواياتي چند در باب سبقت خلقت بهشت و جهنّم بر دنيا
روايات فراواني است كه خلقت بهشت و جهنّم را مقدّم بر خلقت عالم مادّه مي دانند ؛ پس چگونه ممكن است اين دو موجودات مادّي باشند حال آنكه آفرينش يافتند آن هنگام كه عالم مادّه اي آفريده نشده بود؟
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع): « إِنَّ لِلَّهِ نَهَراً دُونَ عَرْشِهِ وَ دُونَ النَّهَرِ الَّذِي دُونَ عَرْشِهِ نُورٌ نَوَّرَهُ وَ إِنَّ فِي حَافَتَيِ النَّهَرِ رُوحَيْنِ مَخْلُوقَيْنِ- رُوحُ الْقُدُسِ وَ رُوحٌ مِنْ أَمْرِهِ وَ إِنَّ لِلَّهِ عَشْرَ طِينَاتٍ خَمْسَةً مِنَ الْجَنَّةِ وَ خَمْسَةً مِنَ الْأَرْضِ فَفَسَّرَ الْجِنَانَ وَ فَسَّرَ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ نَبِيٍّ وَ لَا مَلَكٍ مِنْ بَعْدِهِ جَبَلَهُ إِلَّا نَفَخَ فِيهِ مِنْ إِحْدَى الرُّوحَيْنِ وَ جَعَلَ النَّبِيَّ ص مِنْ إِحْدَى الطِّينَتَيْنِ ـــــــ براى خدا نهرى است پايينتر از عرش خودش و پايينتر از آن نهري كه پايينتر از عرش است نورى است كه خدا فروزانش نموده ؛ و در دو كناره ي آن نهر دو روح آفريده يكى روحُ القُدُس و ديگرى روحٌ مِن امره ؛ و همانا براى خدا ده طينت باشد كه پنج تاي آنها از بهشتند و پنج ديگر از زمين، و دو بخش بهشتى و زمينى را شرح داد و سپس فرمود: هيچ پيمغبر و فرشته‏اى ـ و در برخي منابع امامى ـ پس از او را خدا نسرشته جز آنكه در او يكى از اين دو روح را دميد، و پيغمبر را از يكى از اين دو طينت ساخته. » (الكافي، ج‏۱ ،ص۳۸۹ )
اين روايت حاكي است كه جايگاه بهشت زمين مادّي نيست يقيناً ؛ بلكه براي اهل دقّت روشن است كه بهشت اخروي فراتر از زمين پنجم است كه بطن پنجم زمين مادّي است.
« عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ … قَالَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ أَ هُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ رَأَى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ إِنَّهُمَا الْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ فَقَالَ ع مَا أُولَئِكَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ مَنْ أَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبِيَّ ص وَ كَذَّبَنَا وَ لَيْسَ مِنْ وَلَايَتِنَا عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ خُلِّدَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ. يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ وَ قَالَ النَّبِيُّ ص لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى السَّمَاءِ أَخَذَ بِيَدِي جَبْرَئِيلُ فَأَدْخَلَنِي الْجَنَّةَ فَنَاوَلَنِي مِنْ رُطَبِهَا فَأَكَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِكَ نُطْفَةً فِي صُلْبِي فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الْأَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَةَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ فَفَاطِمَةُ حَوْرَاءُ إِنْسِيَّةٌ فَكُلَّمَا اشْتَقْتُ إِلَى رَائِحَةِ الْجَنَّةِ شَمِمْتُ رَائِحَةَ ابْنَتِي فَاطِمَة ــــــــ عبد السلام بن صالح هروي گويد: به امام رضا (ع) عرض كردم يا ابن رسول اللَّه به من خبر ده از بهشت و دوزخ كه آيا امروزه خلق شده‏اند؟ فرمودند: آرى رسول خدا (ص) هنگام معراجش در بهشت وارد شد و دوزخ را هم ديد. به او عرض كردم: جمعى معتقدند كه آن دو امروز مقدّرند و مخلوق نيستند. فرمودند:آنها از ما نيستند و ما هم از آنها نيستيم ؛ هر كه منكر وجود فعلى بهشت و دوزخ است پيغمبر و ما را تكذيب كرده و از اهل ولايت ما نيست و در آتش دوزخ مخلّد است. خدا فرموده:« اينست دوزخى كه مجرمان آن را دروغ مي شمردند ميان آن و حميم داغ مي گردند.» (الرحمن:۴۳- ۴۴) پيغمبر فرمود: چون مرا به آسمان بردند جبرئيل دست مرا گرفت و به بهشت برد و از خرمايش به من داد و خوردم و در صلب من نطفه شد و چون به زمين آمدم با خديجه مواقعه كردم و به فاطمه آبستن شد و فاطمه حوراء انسيه است ؛ و هر گاه مشتاق بوى بهشت شوم فاطمه دخترم را مي بويم‏.» ( أمالي الصدوق، ص۴۶۱)
اين روايت حاكي است كه بهشت بر زمين مادّي واقع نيست بلكه هم اكنون در جايگاه خود وجود دارد ؛ و جايگاه او همانجاست كه رسول خدا در معراج وارد آن شد و آنجا موطن ملائك است.
امام باقر (ع) فرمودند: « يَا جَابِرُ كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ لَا مَجْهُولَ فَأَوَّلُ مَا ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقٍ خَلَقَهُ أَنْ خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّةً خَضْرَاءَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَيْثُ لَا سَمَاءَ وَ لَا أَرْضَ وَ لَا مَكَانَ وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَى وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَخْلُقَ الْمَكَانَ فَخَلَقَهُ وَ كَتَبَ عَلَى الْمَكَانِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ- عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَصِيُّهُ بِهِ أَيَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْعَرْشَ فَكَتَبَ عَلَى سُرَادِقَاتِ الْعَرْشِ مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ فَكَتَبَ عَلَى أَطْرَافِهَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ فَكَتَبَ عَلَيْهَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ‏ الْمَلَائِكَةَ وَ أَسْكَنَهُمُ السَّمَاءَ ـــــــ اي جابر! خدا بود در حالى كه هيچ چيز با او نبود نه معلوم و نه مجهول ، اوّلين موجودى كه آفريد محمّد مصطفى عليه السّلام بود ؛ ما اهل بيت را نيز با او آفريد از نورش و عظمتش ؛ پس ما را به صورت سايه‏اى سبز در مقابل خود نگه داشت آن موقع كه وجود نداشت آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه. نور ما از نور خدا جدا گشت مانند پرتو خورشيد از خورشيد. ما او را تسبيح و تقديس و ستايش مي كرديم و عبادتى واقعى مي نموديم. بعد خدا اراده نمود كه مكان را بيافريند آن را آفريد و بر مكان نوشت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ، علي امير المؤمنين و وصى او است بهوسيله علي او را تأييد و نصرت دادم.سپس عرش را آفريد و بر سرادق عرش همان جملات را نوشت ؛ آنگاه آسمانها را آفريد و بر اطراف آن همين كلمات را نوشت ؛ بعد بهشت و جهنّم را آفريد و بر آنها نيز همين جملات را نوشت ؛ سپس ملائكه را آفريد و آنها را ساكن آسمان گردانيد » (بحار الأنوار ، ج‏۲۵ ،ص۱۸ )
اين روايت نيز به وضوح نشان مي دهد كه مرتبه ي بهشت و جهنّم فراتر از مرتبه ملائك مي باشد و آنگاه كه آن دو خلق گشته اند ، بسياري از مجرّدات نبوده اند كجا رسد كه عالم مادّه بوده باشد. پس چگونه ممكن است اين دو مخلوق خدا مادّي باشند.
ـ رواياتي چند در باب بدن مجرّد آدمي
أبى ولّاد حنّاط گويد: به امام صادق (ع) گفتم: « جُعِلْتُ فِدَاكَ يَرْوُونَ أَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِينَ فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ حَوْلَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا الْمُؤْمِنُ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ يُجْعَلَ رُوحُهُ فِي حَوْصَلَةِ طَيْرٍ لَكِنْ فِي أَبْدَانٍ كَأَبْدَانِهِم‏ ـــــــ قربانت گردم ، روايت كنند كه ارواح مؤمنان در چينه‏دان پرندگانى سبزند گرد عرش. فرمودند: نه، مؤمن گرامي تر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينه‏دان پرنده نهد، بلكه در بدني باشند همچون بدنهاي خودشان.» (بحار الأنوار ، ج‏۵۸،ص۵۰ )
امام صادق (ع) فرمودند:« فَإِذَا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَيَّرَ تِلْكَ الرُّوحَ فِي قَالَبٍ كَقَالَبِهِ فِي الدُّنْيَا فَيَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَيْهِمُ الْقَادِمُ عَرَفُوهُ بِتِلْكَ الصُّورَةِ الَّتِي كَانَتْ فِي الدُّنْيَا ــــــ چون خداي عزّ و جلّ جانش (جان مومن) را بگيرد در كالبدى نهد چون كالبد دنيايي اش ؛ پس مي خورند و مي نوشند، و چون تازه ‏واردى بدانها رسد او را به همان صورتى كه در دنيا بوده مي شناسند.» ( بحار الأنوار ، ج‏۵۸ ،ص۵۰ )
« بِسَنَدٍ مُوَثَّقٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا نَتَحَدَّثُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّهَا فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ تَرْعَى فِي الْجَنَّةِ وَ تَأْوِي إِلَى قَنَادِيلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا إِذاً مَا هِيَ فِي حَوَاصِلِ طَيْرٍ قُلْتُ فَأَيْنَ هِيَ قَالَ فِي رَوْضَةٍ كَهَيْئَةِ الْأَجْسَادِ فِي الْجَنَّة ـــــــ به سند موثق از أبى بصير روايت شده كه گفت: به امام صادق (عليه السّلام) گفتم: به ما گويند از ارواح مؤمنان كه در چينه‏دان پرندگان سبزى باشند كه در بهشت بچرند و در قنديلهاى زير عرش آشيانه دارند. امام فرمودند: چنين نيست، در چينه پرنده نباشند. گفتم: كجا باشند؟ فرمودند: در باغي در بهشت باشند همانند اجساد. » (بحار الأنوار ،ج‏۵۸ ،ص۵۰)
« عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ فِي الْجَنَّةِ عَلَى صُوَرِ أَبْدَانِهِمْ لَوْ رَأَيْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ ــــ ابو بصير گويد: از امام صادق (ع) درباره ي ارواح مومنان پرسيدم. فرمودند: آنها در بهشت به صورت بدنهايشان هستند ؛ به نحوي كه اگر ايشان را ببيني مي گويي: اين فلاني است » (تهذيب‏الأحكام،ج۱ ،ص۴۶۶)
همه اين روايات وجود بدن مجرّد را تصديق مي كنند كه دقيقاً شبيه بدنهاي دنيايي هستند امّا در دنيا نيستند بلكه در بهشت مي باشند.
واقعاً عجب است از كساني كه اين همه روايات را مي بينند و در مضامين آنها دقّت نمي كنند. و عجيبتر گفتار كساني است كه باور دارند زندگي مجرّد انسان را در عالم برزخ و آنگاه ادّعا مي كنند كه زندگي اخروي او با بدن مادّي خواهد بود. يعني بعد از رها گشتن از بند مادّه ي مزاحم و به دور از مقام قرب الهي ، دوباره در بند مادّه در مي آيد. عجبا كه اينها خدا را چون كودكان اهل بازي پنداشته اند كه مي سازد و خراب مي كند و دوباره مي سازد.
◄ ۵ـ فرموده ايد: « سوال بعدي اي كه دارم اينه كه آيا انسان در عالم برزخ، با توجه به اينكه اگر شيعه يا محب اهل بيت (ع) باشه (مومن باشه) بهش قرآن تعليم داده ميشه، ميتونه فكر كنه؟ و حالا، اگر مومن باشه با اين تفكر به غايتش مي افزاد؟ يعني مثلا محسن ميشه؟ و اينكه آيا با توجه به اون تعليمي كه از قرآن ميبينه، نور قرآن باعث ميشه فوءادش به كار بيوفته و متذكر بشه يا تَلَبُّب كنه؟ و اين ها (تفكر و…) آيا باعث ميشه بيشتر رشد كنه (كه نميدونم آيا اين رشد به درجات بهشتي ربط داره يا نه؟) يا اينكه فقط درجاتش در بهشت ميره بالا ولي خودش در همون سطح باقي ميمونه و چيزي به غايتش افزوده نميشه؟
همچنين اگر يك كافر (يا منافق) بميره، آيا تفكر كردنش در برزخ (اگر امكانش هست براش) باعث ميشه بيشتر رجس بهش افزوده شه؟ لذا تزكيه اصل اوله و بعد تفكر، يا اينكه اون كافر و منافق هم اگر تفكر كنه (حالا كه حقيقت رو ديده) براش راه نجات به وجود مياد؟ با توجه به اينكه تفكر رو خدا بهش داده، و حالا آيا اين تفكري كه داره فرضا ميكنه به فطرت الهي اش هست يا با فطرت طبيعيش؟»
پاسخ:
بعد از مرگ، فقط عملكرد دنيايي شخص است كه ظهور خواهد نمود. لذا اگر در دنيا اهل فكر بوده، بعد از مرگ هم اهل فكر خواهد بود. اگر در دنيا دنبال كشف حقيقت بوده، بعد از مرگ هم دائماً در حال كشف حقيقت خواهد بود. و حقيقت، پايان ندارد. اگر در دنيا، اهل طلب كمالات خاصّ بوده، بعد از مرگ هم چنين خواهد بود. اگر در دنيا، خو كرده بوده به جهل و نقص، بعد از مرگ هم چنين خواهد بود. اگر در دنيا طالب فهم قرآن بوده و كم و بيش تلاش مي كرده براي فهم قرآن، بعد از مرگ نيز دائماً در حال فهم قرآن خواهد بود. و اگر طالب فهم قرآن نبوده و قدمي براي اين كار برنمي داشته، بعد از مرگ هم در پي اين كار نخواهد بود؛ « وَ مَنْ كانَ في‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبيلاً ــــ و كسى كه در اين جهان نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است.» (الاسراء:۷۲) آنكه اينجا اهل آتش افروزي و دل سوزاندن و تخريب زندگي مردم است، آنجا هم هيزم جهنّم و جزء عذابهاي جهنّم خواهد بود. يعني همان گونه كه اينجا خيلي ها به آتش او سوختند، آنجا هم به آتش همين شخص مي سوزند. همان گونه كه بهشتيان شفاعت مي كنند، جهنّميان هم شفاعت منفي دارند. به قول جناب مولوي: « خوب، خوبي را كند جذب اين بدان ـ طيّبات و طيّبين بر وي بخوان ـ در جهان هر چيز چيزي جذب كرد ـ گرم گرمي را كشيد و سرد سرد ـ قِسم باطل، باطلان را مي‌كشند ـ باقيان از باقيان هم سرخوشند ـ ناريان مر ناريان را جاذبندنوريان مر نوريان را طالبند.»
امام نيز دو گونه است؛ امام حقّ و امام كفر و ضلال. لذا فرمود: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ» و فرمود: « وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ.» كما اينكه انبياء هم دو گونه اند؛ انبياي الهي و انبياي شيطاني. كما اينكه در قبال شياطين، ملائك هستند. و در مقابل دانشمندان كفر، علماي ربّاني اند. حتّي وحي نيز دو گونه است؛ لذا فرمود: «إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ‏ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ.» حتي فناء هم دو گونه است؛ فناء في الله و فناء في الشيطان؛ كما اينكه لقاء الشيطان هم داريم در قبال لقاء الله. كما اينكه در قبال عرفاي حقّ، عرفاي شيطاني هستند كه همان مرتاضان و كاهنان و ساحران و امثال اينها هستند كه خارق عادات شيطاني هم دارند.

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۹۹

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.