مقاله: راهنماشناسی-علی (ع) در نهج البلاغه

مقاله: راهنماشناسی-علی (ع) در نهج البلاغه

پرسش:

با عرض سلام
آيا روايتي از اميرالمومنين عليه السلام در نهج البلاغه آمده است كه در آن فرموده باشند كه ايشان امام و معصوم هستند؟ اگر نه چرا؟

پاسخ:

سلام عليكم.
نهج البلاغه، تنها گزيده اي از سخنان علي(ع) است نه تمام سخنان آن حضرت.
توجّه شود كه نهج البلاغه را خود علي(ع) ننوشته اند، بلكه جناب سيّد رضي، از علماي قرن چهارم، از بين سخنان آن حضرت ـ كه در كتب حديثي شيعه و سنّي هستند ـ آنهايي را كه از فصاحت و بلاغت بالاتري برخوردار بودند را در يك مجموعه گرد آورده و اسمش را گذاشته است، نهج البلاغه (روش بلاغت).

◄ ۱ـ در خطبه ۱۶ نهج البلاغه، فرمودند: «وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً وَ لَا كَذَبْتُ كِذْبَةً وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْيَوْمِ ــــ به خدا سوگند! كلمه اي از حق را نپوشاندم؛ هيچ گاه دروغي نگفته ام؛ از روز نخست، به اين مقام خلافت و چنين روزي خبر داده شدم، … .»
توضيح:
كسي كه حتّي يك كلمه از حقّ را نپوشانده، يعني سراسر هر چه مي گويد حقّ است. و اين يعني عصمت در گفتار.
همچنين كسي كه هيچگاه دروغ نگفته، يعني عصمت در گفتار دارد.
حضرت در اين جملات، از علم غيب خودشان در مورد آينده ي خلافت هم خبر داده اند.

◄ ۲ـ در خطبه ۳۳ نهج البلاغه، فرمودند: «به خدا سوگند! من از پيشتازان لشكر اسلام بودم تا آنجا كه صفوف كفر و شرك تار و مار شد. هرگز ناتوان نشدم و نترسيدم، هم اكنون نيز همان راه را مي روم، پرده باطل را مي شكافم تا حق را از پهلوي آن بيرون آورم.»
▼ توضيح:
آن حضرت در اين گفتار، به عصمتشان از ترس، اشاره نموده اند. چون كسي كه هرگز نترسيده، معصوم از ترس است. و البته كه كسي كه معصوم از ترس باشد، به نحو اولي معصوم از گناه هم هست. چون رتبه ي عصمت از ترس، بالاتر از رتبه ي عصمت از گناه مي باشد.
◄ ۳ـ حضرت در خطبه ۳۷، فرمودند: «آنگاه كه همه از ترس سست شده، كنار كشيدند، من قيام كردم، و آن هنگام كه همه خود را پنهان كردند من آشكارا به ميدان آمدم، و آن زمان كه همه لب فرو بستند، من سخن گفتم، و آن وقت كه همه باز ايستادند من با راهنمايي نور خدا به راه افتادم، در مقام حرف و شعار صدايم از همه آهسته تر بود اما در عمل برتر و پيشتاز بودم. زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز كردم، پاداش سبقت در فضيلت ها را بردم، همانند كوهي كه تندبادها آن را به حركت در نمي آورد و طوفان ها آن را از جاي بر نمي كند، كسي نمي توانست عيبي در من بيابد و سخن چيني، جاي عيب جويي در من نمي يافت. ذليل ترين افراد نزد من عزيز است تا حق او را باز گردانم و نيرومند در نظر من پست و ناتوان است تا حق را از او باز ستانم.»
▼ توضيح:
در اين خطبه هم اشاره اي به عصمت از ترس خود دارند.
همچنين به عصمتشان از هر عيبي اشاره نموده اند.

◄ ۴ـ در خطبه ۷۸ نهج البلاغه، فرمودند: «مردم! عذرخواهي كنيد از كسي كه دليلي بر عليه او نداريد، و آن كس من مي باشم. مگر من در ميان شما بر اساس ثقل اكبر «كه قرآن است» عمل نكردم؟ و ثقل اصغر «عترت پيامبر (ص)» را در ميان شما باقي نگذاردم؟ مگر من پرچم ايمان را در بين شما استوار نساختم؟ و از حدود و مرز حلال و حرام آگاهيتان ندادم؟ مگر پيراهن عافيت را با عدل خود به اندام شما نپوشاندم؟ و نيكي ها را با اعمال و گفتار خود در ميان شما رواج ندادم؟ و ملكات اخلاق انساني را به شما نشان ندادم؟ پس وهم و گمان خود را در آنجا كه چشم دل، ژرفاي آن را مشاهده نمي كند و فكرتان توانايي تاختن در آن راه را ندارد، به كار نگيريد.»
▼ توضيح:
تنها فرد معصوم است كه هيچ كسي حجّتي عليه او ندارد.
آن حضرت در اين گفتار، اموري را به خود نسبت دادند كه كار امام است.

◄ ۵ـ در خطبه ۹۳ نهج البلاغه فرمودند: «پس از حمد و ستايش پروردگار: اي مردم! من بودم كه چشم فتنه را كندم و جز من هيچ كس جرات چنين كاري را نداشت، آنگاه كه امواج سياهي ها بالا گرفت و به آخرين درجه شدت خود رسيد. پس از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد. سوگند به خدايي كه جانم در دست اوست، نمي پرسيد از چيزي كه ميان شما تا روز قيامت مي گذرد و نه از گروهي كه صد نفر را هدايت يا گمراه مي سازد، جز آن كه شما را آگاه مي سازم و پاسخ مي دهم و از آن كه مردم را بدان مي خواند و آن كه رهبريشان مي كند و آن كه آنان را مي راند و آنجا كه فرود مي آيند و آنجا كه بار گشايند و آن كه از آنها كشته شود و آن كه بميرد، خبر مي دهم. آن روز كه مرا از دست داديد و نگراني ها و مشكلات بر شما باريدن گرفت بسياري از پرسش كنندگان به حيرت فرو رفته مي گويند، سرانجام چه خواهد شد؟ كه گروه بسياري از پرسش شوندگان از پاسخ دادن فرو مانند.»
▼ توضيح:
در اين گفتار، آن حضرت، از علم غيبشان خبر داده اند؛ آن هم علم غيب تامّ و كامل. و علم غيب، منشاء عصمت است.

◄ ۶ـ در خطبه ۱۹۲ فرمودند: «و همانا من از كسانى هستم كه در راه خدا از هيچ سرزنشى نمى‏ترسند، كسانى كه سيماى آنها سيماى صدّيقان، و سخنانشان، سخنان نيكان است، شب زنده داران و روشنى‏ بخشان‏ روزند، به دامن قرآن پناه برده سنّت‏هاى خدا و رسولش را زنده مى‏كنند، نه تكبّر و خود پسندى دارند، و نه بر كسى برترى مى‏جويند، نه خيانتكارند و نه در زمين فساد مى‏كنند، قلب‏هايشان در بهشت، و پيكرهايشان سرگرم اعمال پسنديده است.»
▼ توضيح:
باز به عصمتشان از ترس، اشاره نموده اند. همچنين بر صدّيق بودن خودشان اشاره نموده اند. و صدّيقان، همان معصومانند. چون صدّيق يعني كسي كه عقيده و گفتار و رفتار او، صد در صد مطابق حقّ است.

◄ ۷ـ در خطبه سوم نهج البلاغه، كه معروف است به خطبه ي شقشيّه فرمودند: « أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ‏ فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ (ابْنِ الْخَطَّابِ) بَعْدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى‏
شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ‏ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي [سِتَّةٍ جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ- [خَضْمَ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُه‏» (نهج البلاغه، خطبه سوم)
ترجمه:
« آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابا بكر، جامه ي خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى‏دانست جايگاه من نسبت به خلافت، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مى‏كند. او مى‏دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشه‏ها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت را رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقان‏زا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ وضعي كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار، اندوهگين نگه مى‏دارد. پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه‏تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. و با ديدگان خود مى‏نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند.
تا اينكه اوّلي(ابوبكر)، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. سپس امام مثلى را با شعرى از أعشى عنوان كرد: «مرا با برادر جابر، «حيّان» چه شباهتى است؟ من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود!» شگفتا! ابا بكر كه در زمان زندگي خود از مردم مى‏خواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد؟!
هر دو از شتر خلافت سخت‏ دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند گرديدند. سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود. صاحب اين مسند(عمر) مانند كسى بود كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بينى حيوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند. سوگند به خدا! مردم در حكومت دومى (عمر بن خطّاب)، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند، و من در اين مدت طولانى محنت‏زا، و عذاب آور، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم، تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد.
سپس عمر خلافت را در گروهى قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مى‏باشم!! پناه بر خدا از اين شورا! در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ كه هم اكنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. يكى از آنها با كينه‏اى كه از من داشت روى بر تافت، و ديگرى دامادش را بر حقيقت برترى داد و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان. تا آن كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرد. همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود؛ و خويشاوندان پدرى او از بنى اميّه به پا خاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه‏اى كه به جان گياه بهارى بيفتد. عثمان آنقدر اسراف كرد كه ريسمان بافته ي او باز شد و أعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.»
▼ توضيح:
آيا واضحتر از اين مي توان ادّعاي امامت كرد؟ علي(ع) در اين سخنان،
اوّلاً از ابوبكر شكايت مي كند كه خلافت را غصب نموده است؛ در حالي كه مي دانسته كه خلافت، حقّ علي(ع) است.
ثانياً وضع خود را بيان داشت؛ و فرمود: در اين جريان، براي مصالح اسلام و مسلمين، صبر نمودم، صبري كه گويا خار در چشمم بود و استخوان در گلويم.
ثالثاً انتقاد مي كند از عمر، و شوراي خلافت و انتقاد مي كند از عثمان؛ و در ضمن انتقاد از شوري، باز تصريح مي كند كه خلافت حقّ او بوده ولي ديگران آن را غصب نموده اند.

◄ ۸ـ باز در نهج البلاغه، خطبه ۱۴۳ فرمودند:
« أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغْياً عَلَيْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِم‏ ــــــــــــ كجا هستند كسانى كه پنداشتند راسخان در علم (معصومان از خطا) آنان مى‏باشند نه ما؟ آنها كه چنين ادّعايي دارند، دروغ مي گويند و بر ما سركشي مي كنند. خدا ما اهل بيت را بالا آورد و آنان را پست و خوار كرد؛ و به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت؛ و ما را در حريم خويش داخل و آنان را خارج كرد. اعطاي هدايت از ما طلب مي شود، و روشنى دلهاى كور از ما خواسته مي شود. همانا امامان، همه از قريش باشند؛ كه درخت آن را در خاندان بنى هاشم كاشته‏اند. مقام ولايت و امامت در خور ديگران نيست، و ديگر مدعيّان ولايت، شايستگى آن را ندارند.»
▼ توضيح:
در اين گفتار، آن حضرت، خودشان را از مصاديق « راسخان در علم» دانسته اند كه در آيه ي هفتم آل عمران، از آنها ياد شده است.
همچنين در اين گفتار، امامت را خاصّ خودشان دانسته و آن سه تن را تخطئه نموده اند.

◄ ۹ـ حضرتش در نهج البلاغه، خطبه ۵ فرمودند:
« فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَ إِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَة ــــــــــ در شرايطى قرار دارم كه اگر سخن بگويم، مى‏گويند بر حكومت حريص است، و اگر خاموش باشم، مى‏گويند: از مرگ مى‏ترسيد!! هرگز! من و ترس از مرگ؟! پس از آن همه جنگ‏ها و حوادث ناگوار؟! سوگند به خدا، علاقه ي فرزند ابى طالب به مرگ در راه خدا، از علاقه ي طفل به پستان مادر، بيشتر است. اين كه سكوت را برگزيدم، براي آن است كه از علوم و حوادث پنهانى آگاهى دارم كه اگر آنها را باز گويم، مضطرب مى‏گرديد، چون لرزيدن ريسمان در چاه‏هاى عميق. »
▼ توضيح:
در اين كلام، حضرت علي(ع) مي فرمايند: من اگر مدّتي سكوت نمودم و حقّ خود را مطالبه نكردم، نه از اين جهت بود كه خلافت را حقّ خود نمي دانستم؛ و نه از روي ترس بود؛ بلكه به خاطر آن بود كه اگر اقدام به گرفتن حقّ خود مي كردم، مردم مي گفتند: علي بن ابي طالب، دنبال دنياست، آنگاه مسائلي پيش مي آمد كه فقط من مي دانم؛ و شما از آن خبر نداريد؛ بلكه حتّي نمي توانم شما را از آن مسائل باخبر سازم؛ چون توان تحمّل آن را نداريد.
در اين گفتار، آن حضرت، هم از امامتشان دفاع نموده اند؛ هم از علم غيبشان خبر داده اند؛ هم به عصمتشان از ترس، اشاره نموده اند.

◄ ۱۰ـ فرمودند: « أَنَا يَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَالُ يَعْسُوبُ الْفُجَّار ـــــ من پيشواى مؤمنانم؛ و مال، پيشواى تبهكاران مي باشد.» (نهج البلاغه، حكمت۳۲۲)

◄ ۱۱ـ در خطبه ۲۲۴ فرمودند: « به خدا سوگند، اگر هفت‏ اقليم‏ را با آنچه در زير آسمان‏هاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جويي را از مورچه‏اى به ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد! و همانا اين دنياى آلوده شما، نزد من، از برگ جويده شده ي ملخ، پست‏تر است! على را با نعمت‏هاى فنا پذير، و لذّتهاى ناپايدار چه كار؟! به خدا پناه مى‏بريم از خفتن عقل، و زشتى لغزش‏ها، و از او يارى مى‏جوييم.»
توضيح:
كسي كه حاضر نيست به اين قيمت گران، حتّي پوست جويي را از دهان مورچه اي بگيرد، قطعاً معصوم است.

◄ ۱۲ـ حضرت در خطبه ۱۷۵ نهج البلاغه مي فرمايند: «سوگند به خدا! اگر بخواهم مي توانم هر كدام از شما را از آغاز و پايان كارش و از تمام شئون زندگي اش، آگاه سازم، اما از آن مي ترسم كه با اين گونه خبرها نسبت به رسول خدا (ص) كافر شويد، آگاه باشيد! كه من اين اسرار گرانبها را به ياران رازدار و مورد اطمينان خود مي سپارم. سوگند به خدايي كه محمد (ص) را به حق برانگيخت، و او را برگزيد، جز به راستي سخن نگويم. پيامبر اسلام (ص) همه اطلاعات را به من سپرده است و از محل هلاكت آن كس كه هلاك مي شود و جاي نجات كسي كه نجات مي يابد و پايان اين حكومت، همه را به من خبر داده و مرا آگاهانده است. هيچ حادثه اي بر من نگذشت، جز آن كه در گوشم نجوا كرد و مرا مطلع ساخت. اي مردم! سوگند به خدا، من شما را به هيچ طاعتي وادار نمي كنم مگر آن كه پيش از آن، خود عمل كرده ام و از معصيتي شما را باز نمي دارم، جز آن كه پيش از آن، ترك گفته ام.»
▼ توضيح:
در اين گفتار، آن حضرت، از علم غيب خود خبر داده اند؛ كه علم غيب، منشاء عصمت است. همچنين به عصمتشان در گفتار اشاره نمودند.

◄ ۱۳ـ آن حضرت همچنين در خطبه ۱۸۹ نهج البلاغه مي فرمايند: «اي مردم! بيش از آن كه مرا نيابيد، آنچه مي خواهيد از من بپرسيد، كه من راههاي آسمان را بهتر از راه هاي زمين مي شناسم. بپرسيد قبل از آن كه فتنه ها چونان شتري بي صاحب حركت كند و مهار خود را پايمال نمايد و مردم را بكوبد و بيازارد و عقل ها را سرگردان كند.»

◄ ۱۴ـ حضرت در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه فرمودند: «آگاه باشيد! خداوند مرا به جنگ با سركشان تجاوز كار، پيمان شكنان و فسادكنندگان در زمين فرمان داد. با ناكثان پيمان شكن جنگيدم و با قاسطين تجاوز كار جهاد كردم و مارقين خارج شده از دين را خوار و زبون ساختم و رهبر خوارج (شيطان ردهه) بانگ صاعقه اي قلبش را به تپش آورد و سينه اش را لرزاند و كارش را ساخت. حال تنها اندكي از سركشان و ستمگران باقي ماندند كه اگر خداوند مرا باقي گذارد با حمله ديگري نابودشان خواهم كرد و حكومت حق را در سراسر كشور اسلامي پايدار خواهم كرد، جز مناطق پراكنده و دور دست.»
▼ توضيح:
در اين گفتار، آن حضرت خبر مي دهند از اينكه متّصل به وحي هستند و به امر خدا، مي جنگند.
ــ احاديثي از علي(ع) از كتب ديگر شيعه.
« عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع ذَاتَ يَوْمٍ عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ أَنَا سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَ وَصِيُّ سَيِّدِ النَّبِيِّينَ أَنَا إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ وَ قَائِدُ الْمُتَّقِينَ وَ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ وَ زَوْجُ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ أَنَا الْمُتَخَتِّمُ بِالْيَمِينِ وَ الْمُعَفِّرُ لِلْجَبِينِ أَنَا الَّذِي هَاجَرْتُ الْهِجْرَتَيْنِ وَ بَايَعْتُ الْبَيْعَتَيْنِ أَنَا صَاحِبُ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ أَنَا الضَّارِبُ بِالسَّيْفَيْنِ وَ الْحَامِلُ عَلَى فَرَسَيْنِ أَنَا وَارِثُ عِلْمِ الْأَوَّلِينَ وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْعَالَمِينَ بَعْدَ الْأَنْبِيَاءِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ أَهْلُ مُوَالاتِي مَرْحُومُونَ وَ أَهْلُ عَدَاوَتِي مَلْعُونُونَ وَ لَقَدْ كَانَ حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ ص كَثِيراً مَا يَقُولُ يَا عَلِيُّ حُبُّكَ تَقْوَى وَ إِيمَانٌ وَ بُغْضُكَ كُفْرٌ وَ نِفَاقٌ وَ أَنَا بَيْتُ الْحِكْمَةِ وَ أَنْتَ مِفْتَاحُهُ وَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي وَ يُبْغِضُك‏ ـــــــــــ اصبغ بن نباته گويد: امير المؤمنين(ع) روزي در بالاى منبر كوفه فرمودند: منم سيد اوصياء و وصىّ سيد انبياء. منم امام مسلمانان و پيشواى متقيان و ولىّ مؤمنان و شوهر سيده ي زنان عالميان. منم كه انگشتر به دست راست كنم و پيشانى به خاك نهم. منم كه دو هجرت كردم و دو بيعت نمودم. منم صاحب بدر و حنين. منم زننده با دو تيغ و جنگنده بر دو اسب. منم وارث علم اوّلين و حجّت خدا بر جهانيان پس از پيغمبران و محمد بن عبداللَّه خاتم انبياء. دوستدارانم مورد رحمت هستند و دشمنانم ملعون. و بسيار بود كه محبوبم رسول خدا(ص) مي فرمود: اى على! دوستى با تو تقوا و ايمان است و دشمنى با تو كفر و نفاق مي باشد؛ منم خانه ي حكمت و تويى كليدش. دروغگوست آنكه گمان برد مرا دوست دارد و دشمن تو است.» (أمالي الصدوق،ص۲۵، المجلس السابع‏)
ـ « عَنِ النُّعْمَانِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ وَ أَنَا خَلِيفَةُ اللَّهِ وَ أَنَا صِرَاطُ اللَّهِ وَ أَنَا بَابُ اللَّهِ وَ أَنَا خَازِنُ عِلْمِ اللَّهِ وَ أَنَا الْمُؤْتَمَنُ عَلَى سِرِّ اللَّهِ وَ أَنَا إِمَامُ الْبَرِّيَّةِ بَعْدَ خَيْرِ الْخَلِيقَةِ مُحَمَّدٍ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ ص‏ ـــــــــــ نعمان بن سعد گويد: امير المؤمنين(ع) فرمودند: منم حجت اللَّه و منم خليفة اللَّه و منم باب اللَّه و منم خزانه دار علم خدا و منم امين سرّ خدا و منم امام خلق پس از بهترين مردم محمد(ص)، نبىّ رحمت.» (أمالي الصدوق، ص۳۵، المجلس التاسع)
در اين دو كلام، حضرت، خودشان را امام بعد از رسول خدا(ص) مي خوانند نه بعد از عثمان. آيا ادّعا روشنتر از اين؟!
ـ ‏عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ فِي قُبَا وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَلَمَّا بَصُرَ بِي تَهَلَّلَ وَجْهُهُ وَ تَبَسَّمَ حَتَّى نَظَرْتُ إِلَى بَيَاضِ أَسْنَانِهِ تَبْرُقُ ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ يَا عَلِيُّ إِلَيَّ يَا عَلِيُّ فَمَا زَالَ يُدْنِينِي حَتَّى أَلْصَقَ فَخِذِي بِفَخِذِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ مَعَاشِرَ أَصْحَابِي أَقْبَلَتْ إِلَيْكُمُ الرَّحْمَةُ بِإِقْبَالِ عَلِيٍّ أَخِي إِلَيْكُمْ مَعَاشِرَ أَصْحَابِي إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ رُوحُهُ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُهُ مِنْ طِينَتِي وَ هُوَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَوْتِي مَنْ أَطَاعَهُ أَطَاعَنِي وَ مَنْ وَافَقَهُ وَافَقَنِي وَ مَنْ خَالَفَهُ خَالَفَنِي‏ ـــــــــــ امير المؤمنين فرمودند: در قُبا حضور پيغمبر رسيدم و چند تن از اصحابش شرف حضور داشتند؛ چون مرا ديد چهره‏اش شاد شد و لبخند زد، به حدّي كه سفيدى دندانهايش را ديدم كه برق مي زد. سپس فرمودند: نزد من بيا اى على! نزد من بيا اي علي! و مرا به خود نزديك كرد تا ران پايم به ران پايش چسبيد. سپس رو به اصحابش فرمود: اى گروه اصحاب من! با آمدن برادرم على بسوى اصحاب من، رحمت به شما رو آورد؛ و به راستى على از من است و من از على. جانش از جان من است و گِلش از گِل من. او برادر من و وصىّ و خليفه ي من بر امّت من است. در زمان زندگى من و پس از مرگم هر كه فرمانش را ببرد، فرمان مرا برده و هر كه موافقت او كند موافق من است؛ و مخالفش مخالف من مي باشد.» (أمالي الصدوق، ص۳۶، المجلس التاسع‏)
علي(ع) با نقل اين حديث، چه مي خواهد بگويد؟ آيا جز اين است كه با اين حديث نبوي، دارد از حقّانيّت خود دفاع مي كند؟
ـ « عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي بَعْضِ خُطَبِهِ أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِي وَ اعْقِلُوهُ عَنِّي فَإِنَّ الْفِرَاقَ قَرِيبٌ أَنَا إِمَامُ الْبَرِيَّةِ وَ وَصِيُّ خَيْرِ الْخَلِيقَةِ وَ زَوْجُ سَيِّدَةِ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَبُو الْعِتْرَةِ الطَّاهِرَةِ وَ الْأَئِمَّةِ الْهَادِيَةِ أَنَا أَخُو رَسُولِ اللَّهِ وَ وَصِيُّهُ وَ وَلِيُّهُ وَ وَزِيرُهُ وَ صَاحِبُهُ وَ صَفِيُّهُ وَ حَبِيبُهُ وَ خَلِيلُهُ أَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ حَرْبِي حَرْبُ اللَّهِ وَ سِلْمِي سِلْمُ اللَّهِ وَ طَاعَتِي طَاعَةُ اللَّهِ وَ وَلَايَتِي وَلَايَةُ اللَّهِ وَ شِيعَتِي أَوْلِيَاءُ اللَّهِ وَ أَنْصَارِي أَنْصَارُ اللَّهِ وَ الَّذِي خَلَقَنِي وَ لَمْ أَكُ شَيْئاً لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدٍ أَنَّ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ مَلْعُونُونَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ ص الْأُمِّيِّ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى‏ ـــــــــ اصبغ بن نباته گويد: امير المؤمنين(ع) در ضمن نطقى فرمودند: اي مردم! گفتار مرا بشنويد و آن را بفهميد كه جدايى نزديك است(زمان مرگ من نزديك است). منم امام خلق؛ و وصىّ بهترين مردم؛ و شوهر سيدّه ي زنان اين امّت؛ و پدر عترت طاهره و امامان هئايت كننده. منم برادر رسول خدا (ص) و وصىّ و ولىّ و وزير و همراه و برگزيده و حبيب و خليل او. منم امير مؤمنان و پيشواى رو سفيدان؛ و سيد اوصياء. جنگ با من، جنگ با خداست و سازش با من سازش با خداست؛ و طاعت از من، طاعت از خداست؛ و ولايتم ولايت خداست؛ و شيعه‏ام اولياء خدا و انصارم انصار خدا هستند. سوگند به آن كه مرا آفريد در حالي كه چيزى نبودم، حافظان اصحاب رسول خدا (ص) مي دانند كه ناكثان(اصحاب جمل) و قاسطان(ياران معاويه) و مارقان(خوارج) ملعونند در زبان پيغمبر امّى و نوميد است هر كه افترا ببندد.» (أمالي الصدوق، ص۶۰۶، المجلس الثامن و الثمانون)
امير مومنان فرمودند: « أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيكَ غَيبَةَ [فَقَدْ «خ ل»] نَبِينَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِكَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِيصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَيهِ حَرِيصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِيرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِي مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَيهِ مِنِّي إِذْ تَحُولُونَ بَينِي وَ بَينَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِي دُونَهُ بِالسَّيفِ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَضَاعُوا أَيامِي وَ دَفَعُوا حَقِّي وَ صَغَّرُوا قَدْرِي وَ عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَاسْتَلَبُونِيهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ايمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ يدْفَعُوا قَرَابَتِي كَمَا قَطَعُوا سَبَبِي فَعَلُوا وَ لَكِنَّهُمْ لَنْ يجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلًا. [وَ] إِنَّمَا حَقِّي عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ كَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَيرَ حَامِدٍ، وَ لَيسَ يعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا يعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيسَ لَهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَي عَهْداً فَقَالَ: «يا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وَلَاءُ أُمَّتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً».فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَ لَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايعْ كَرْهاً [مُكْرَهاً «خ»] وَ لَكِنِّي بُلِيتُ بِرَجُلَينِ- حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيتُ عَينِي عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ. » (كشف المحجة لثمرة المهجة ، ص ۲۴۷ )
ترجمه حديث:
« بار خدايا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاكمه اعمال بسوى تو است، پس ميان ما و قوم ما راه حق را باز كن (ميان ما و ايشان بحق حكم كن). بار خدايا همانا ما به تو شكايت نماييم غائب شدن نبى خود را ، و كثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسيدن فتنه‏ها را به ما. بار خدايا اين بلاها را به عدل خود كه ظاهر نمايى و سلطان حقّى كه تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر اين امر (خلافت) بسيار حرص دارى، به او گفتم: من بر اين امر حريص نيستم ، و جز اين نيست كه من ميراث رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه مي نمايم ؛ و همانا ولايت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حريص‏تريد ؛ زيرا كه با زور و شمشير ميان من و حقّ من حائل و مانع مي شويد، و مرا از حقّ خود باز مي داريد. بار خدايا من شكايت قريش را به تو مي نمايم كه رَحِم (خويشاوندي) مرا قطع كردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع كردند، و قدر مرا حقير شمردند، و منزلت عظيم مرا خوار كردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى كه من از ايشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: يا با همّ و غم صبر كن يا با تأسف و حسرت بمير! و به خدا قسم كه اگر مي توانستند قرابت و خويشى مرا هم دفع نمايند چنان كه سبب مرا قطع كردند البته قطع كرده بودند ؛ و لكن به آن راه نيافتند. همانا حق من بر اين امّت مثل حق مردي است بر قومى تا اجل معينى. پس اگر احسان كنند و در اداء حق او تعجيل نمايند آن را با سپاس‏گزارى قبول نمايد، و اگر در اداء حق او تأخير نمايند آن را بدون سپاس‏گزارى بگيرد، و مرد در به تأخير انداختن حق خود سرزنش نشود، بلكه كسى كه آنچه براى او نيست بگيرد سرزنش و ملامت شود. و به تحقيق كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم با من عهد كرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولايت امر من ، پس اگر با عافيت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضايت بر تو اتفاق كردند به امور آنان قيام كن، و اگر اختلاف كردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ كه همانا به زودى خداوند براى تو مخرج قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر كردم، و مددكار و مساعدى غير از اهل بيت خود نيافتم ؛ ناچار ايشان را از هلاكت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم، عمويم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (ابوبكر) از روى اكراه و اجبار بيعت نمي كردم، و لكن من به دو مرد جديد العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، يعني عباس و عقيل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بيت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاكى كه در چشمم ريخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غيظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر كردم صبرى كه تلخ‏تر از حنظل و دردناكتر از كارد برنده بود.»
در اين حديث به وضوح ملاحظه مي فرماييد كه امير مومنان نه به ميل خود، بلكه به دستور پيامبر(ص) از اقدام مسلّحانه براي تصاحب خلافت، اجتناب مي كنند؛ يعني دستور خدا بوده كه چنين كنند.
همچنين از اين كلام علي (ع) به وضوح روشن است كه مقصود پيامبر (ص) اين بوده كه اگر ديدي مردم شروع به هرج و مرج كردند و مشاهده نمودي كه در آن شرائط نمي تواني اسلام را حفظ كني آنان را به حال خودشان واگذار تا شرّشان پاي اسلام را نگيرد يا ضررشان به اسلام كمتر شود.
خود امير مومنان نيز به صراحت فرمود كه اگر دو كس چون عمويم حضرت حمزه و برادرم جعفر طيّار داشتم ، به هيچ وجه خلافت ديگران را تاب نمي آوردم و به تصاحب حقّ مشروعم اقدام مي نمودم. امّا در آن شرائط، چاره اي جز صبر نداشتم ؛ چون اگر اقدام مي كردم، اهل بيت پيامبر(ص) ، كه اركان دين مي باشند ، نابود مي شدند؛ و نابودي اهل بيت، مساوي با نابودي اسلام بود.
امير مؤمنان علي(ع) از اين گونه دفاعيّات، فروان دارند؛ كه اگر بخواهيم همه را نقل كنيم، خود كتابي مفصّل مي شود. لذا به همين چند مورد بسنده مي كنيم.

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۴۹

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>