(32/100139388)

پرسش:

1.چگونه وجود ارزشهاي اخلاقي ثابت را اثبات مي کنيد.

2.اگر بگوييد عقل حسن و قبح را ميشناسد يه فرد ليبرال مي گويد حسن و قبحي که عقل شما مي شناسد را عقل من تشخيص نمي دهد وحسن و قبح را در چيز ديگري تشخيص مي دهد.

پاسخ:

الف. اثبات حقیقت یا اقناع افراد؟!

اینكه یك فرد لیبرال چه می گوید، ربطی به فیلسوف اخلاق ندارد. مگر در مباحث علمی ما مؤظفیم افراد و گروهها را قانع كنیم؟ وظیفه ی علم و فلسفه، اثبات حقیقت است؛ حال می خواهد كسی آن را بپذیرد یا نپذیرد. حقیقت، حقیقت است حتّی اگر كسی آن را نپذیرد. البته برخی ساده اندیشان خیال كرده اند كه اگر چیزی حقیقت باشد لزوماً همه آن را می پذیرند. زهی خیال باطل. انكار ارزشهای اخلاقی ثابت كه چیزی نیست؛ در همین قرن بیستم، ماركسیستها نه تنها « اجتماع نقیضین» را جایز می دانستند بلكه آن را ضروری می شمردند. یا همواره بوده و هستند كسانی كه منكر واقعیّت بوده می گویند: هیچ چیزی وجود ندارد؛ تنها من هستم و آنچه من تخیّل می كنم. برخی حتّی فراتر از این رفته و گفته اند: من حتّی در اینكه خودم هم باشم، شكّ دارم. آیا می دانید كه در همین غرب و در دل شهرهای بزرگ اروپایی هنوز كسانی هستند كه كروی بودن زمین را انكار می كنند؟ كسانی كه بی سواد هم نیستند. وقتی یك عدّه مثلاً فیلسوف، بدیهی ترین اصول بشریّت را انكار می كنند، آیا انتظار دارید كه بتوانیم با یك نظریّه همه را قانع كنیم؟ آن هم لیبرالها را كه اساس فكرشان بر نسبیّت حقیقت استوار است كه در حقیقت سر از انكار واقعیّت در می آورد؟ دقّت فرمایید كه لیبرالیسم، یك مكتب چند لایه است. لایه ی ظاهری آن با مشتی شعارهای مردم فریب زینت داده شده. لایه ی میانی آن دم از نسبیّت می زند. امّا لایه ی زیرین آن منكر وجود واقعیّت می باشد. یعنی این مكتب در حقیقت همان مكتب سوفیستهای یونان قدیم است كه در تمام زمانها وجود داشته و در هر زمان نیز به شكلی ظهور كرده است. لذا دقّت شود كه نسبیّت گرایی در حقیقت چیزی نیست جز انكار واقعیّت. لبّ ادّعای اینها آن است كه: واقعیّتی وجود ندارد كه ثابت باشد. واقعیّت آن چیزی است كه مردم آن را واقعیّت بدانند. البته این سخن را به وضوح نمی گویند تا رسوا شوند؛ بلكه آن را زیر خروارها مطلب فریبنده پنهان می سازند تا كسی متوجّهش نشود.

ب. ملاك خوبی و بدی

بحث از خوب و بد ، و ملاك خوبی و بدی امور ، دامنه ی بسیار دراز در فلسفه ی مطلق و فلسفه ی اخلاق دارد و نظرات بسیار متنوّعی درباره ی آن داده شده كه در چنین نامه ای نمی توان وارد تفصیل آن مطالب شد. چرا كه این بحث خود رشته ای مستقلّ و دامنه دار می باشد كه باید از راه تحصیل یا مطالعه ی گسترده با آن آشنا گردید. لذا در اینجا تنها به بیان اجمالی نظرات بسنده می شود. و در آخر نظر مقبول خود را با اندكی شرح خدمت با سعادت حضرت عالی عرضه می داریم.

1ـ برخی گفته اند: ملاك خوبی محبّت است. یعنی محبّت و عشق ذاتاً خوب است و هر چه در این راستا باشد خوب تلقّی می شود و خلاف آن بدی است. لذا كار خوب نیز آن است كه از عشق و محبّت به دیگری سرچشمه بگیرد.

2ـ برخی دیگر گفته اند: آنچه ذاتاً خوب است لذّت می باشد. لذا هر چه لذّتبخش است و در مسیر لذّت قرار دارد خوب و خلاف آن بد است. خود اینها نیز دو گروهند؛ برخی منظورشان لذّت مادّی است ولی برخی دیگر لذّت معنوی را ملاك دانسته اند.

3ـ عدّه ای نیز گفته اند: نفع جامعه ملاك خوبی است. یعنی هر چیزی و هر كاری كه به نفع جامعه یا اكثریّت باشد خوب ، و خلاف آن بد می باشد.

4ـ گروه دیگری گفته اند ملاك خوبی امر و نهی خداست. یعنی هیچ چیزی ذاتاً خوب یا بد نیست بلكه هر چه خدا امر به آن كند خوب و هر چه او از آن نهی نماید بد است.

5 ـ گروهی نیز تقرّب به خدا را ملاك خوبی و بدی دانسته و گفته اند: خدا ذاتاً خوب است و هر چه انسان را به خدا نزدیكتر نماید خوب می باشد و هر چه انسان را از خدا دور كند بد می باشد.

6ـ افرادی نیز گفته اند: ملاك خوبی و بدی امر و نهی وجدان و سرشت درونی آدمی است. یعنی هر آنچه را سرشت انسانی به آن امر نماید خوب و هر چه را نهی نماید بد می باشد.

7ـ بعضی نیز ملاك خوبی و بدی را امر و نهی عقل دانسته و گفته اند: هر آنچه را عقل بپسندد خوب است و هر آنچه را نپسندد بد می باشد. به عبارتی عقل ذاتاً خوب است و آنچه موافق با آن باشد نیز خوب خواهد بود. این همان نظریّه حسن و قبح ذاتی یا حسن و قبح عقلی است.

8 ـ عدّه ای نیز پسند شخصی را ملاك خوبی و بدی دانسته و گفته اند: آنچه درباره ی خود دوست داری خوب است ، و آنچه درباره ی خود دوست نداری بد است. مثلاً عدل خوب است چون دوست داری در مورد تو با عدالت رفتار شود ولی ظلم بد است چون آن را در مورد خود نمی پسندی.

9ـ همچنین گفته شده خوبی آن چیزی است كه با روح آدمی هماهنگ بوده موجب زیبایی روحی شود و بدی آن است كه هماهنگی و زیبایی و اعتدال روحی انسان را مختلّ نماید.

10 ـ برخی اندیشمندان نیز گفته اند ، خوب و مقدّس بالذّات خداست و فطرت توحیدی و حسّ تقدیسی كه در انسان وجود دارد او را به سمت آن منشاء خوبی می كشاند. لذا هر چه موافق با این گرایش درونی و فطری باشد خوب و مقدّس است و خلاف آن بد و نامقدّس.

11ـ برخی حكما نیز فرموده اند: وجود، عین خیر و خوبی، و عدم ، عین شرّ و بدی است. لذا هر چه از سنخ وجود باشد یا موجب اشتداد وجودی گردد خوب و آنچه از سنخ عدم باشد یا موجب ضعف وجودی گردد بد می باشد.

بر اساس این نظریّه بسیاری از نظرات پیش گفته در حقیقت ملاك خوبی نیستند بلكه از زیرمجموعه ها و مصادیق همین مورد می باشند. لذا اگر در آیات و روایات ، برای اكثر موارد فوق شواهدی وجود دارد ، عجیب نیست. چون همه ی آن شواهد ، در حقیقت حالتهای خاصّ و موردی همین نظریّه ی اخیر را معرّفی می نمایند. البته خیلی از اخلاقیّون قدیم اسلام، نظریّه حسن و قبح عقلی را نظریّه اسلام دانسته اند؛ لكن بزرگانی چون شهید مطهری، در عین اهمّیّت دادن به این نظریّه، آن را نظریّه اسلام ندانسته اند. لذا اگر شواهدی در آیات و روایات بر این نظریّه وجود دارد، در تأیید آن نیست؛ بلكه از آن جهت است كه این نظریّه زیر مجموعه ی نظریّه دهم و یازدهم می باشد.

پس طبق نظریّه یازدهم، خدا خوب است چون وجود محض و نامحدود می باشد و آنچه انسان را به او نزدیك می كند خوب است، چون نزدیك شدن به خدا یعنی شدّت وجودی یافتن. و چون زیبایی و هماهنگی و اعتدال روحی ناشی از وحدت است و وجود هر چه شدّت یابد جنبه وحدت او افزونتر می شود، لذا زیبایی روحی و هر آنچه موجب زیبایی روح است نیز خوب می شود. پسند شخص نیز اگر حقیقتاً در مسیر استكمال وجودی انسان باشد خوب است و الّا خوب نیست. عقل و پسند و كار عقلانی نیز خوب است چون عقل همواره امر به كسب كمالات وجودی می كند. وجدان نیز چیزی جز ظهور فطرت توحیدی انسان نیست. لذا انسان را به سوی منشاء وجود هدایت می كند. متعلّق امر خدا نیز از آن جهت خوب است كه انسان را به سمت كمالات وجودی سوق می دهد و متعلّق نهی او بد است چون موجب تنزّل وجودی انسان می شود. نفع جامعه نیز اگر نفع حقیقی و به معنی كمال وجودی برای اكثریّت باشد خوب است چون از یك طرف كمال جمعی برتر از كمال فرد واحد است و از طرف دیگر كمال جمع ، زمینه را برای كمال فرد نیز مهیّا می كند. لذا از آن جهت خوب است كه وجود برتر و گسترده تری است. لذّت نیز اگرچه همواره ظهور كمال یكی از قوای انسان است ولی ممكن است در مواردی موجب ضعف وجودی انسان در ابعاد اساسی وجود او باشد ؛ لذا در این صورت بد خواهد بود. عشق و محبّت و دیگر دوستی نیز به شرطی خوب است كه در مسیر كمال وجودی باشد یا از كمال وجودی ناشی شود و الّا خوب نخواهد بود.

ملاحظه می فرمایید كه اكثر نظریّات پیش گفته در حقیقت در ضمن نظریّه ی اخیر یا هضم می شوند یا تعدیل می گردند.

پس آنچه ذاتاً خوب و خیر می باشد وجود است و آنچه ذاتاً بد می باشد عدم است. پس خیر و خوبی مطلق خداست كه وجود محض است ؛ امّا شرّ و بدی محض در عالم خلقت تحقّق ندارد ؛ چون عدم محض حتّی به معنی حقیقی كلمه قابل فرض هم نیست؛ چون آنچه فرض شود وجود ذهنی دارد و عدم نیست. پس شرّ و بدی همواره امری قیاسی است؛ یعنی هر وجودی از آن حیث كه وجود می باشد خیر و خوبی است ، حتّی اگر وجود ابلیس باشد ولی از آن جهت كه دارای نقص وجودی است شرّ و بدی محسوب می شود و هر وجودی كه ناقصتر باشد بدتر است. از اینرو خداوند متعال همه ی جنبندگان را نسبت به انسان شرّ دانست و همه ی چهارپایان را نسبت به انسان گمراه تلقّی نمود ؛ آنجا كه فرمود: « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ » (الأنفال:22) و « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ »(الأنفال:55) و « أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون‏.» ( الأعراف:179)

بر این اساس شیطان بد است نه به خاطر وجودش بلكه به خاطر نقص وجودش ، یعنی باید كمالی را می داشت ولی ندارد. همینطور كینه و دروغ و غیبت و ... بد می باشند چون از یك طرف مانع از رشد وجودی خود انسان می شوند و از طرف دیگر روابط وجودی بین انسانها را پاره كرده ، تفرقه ی وجودی ایجاد می نمایند. و نماز و روزه و صداقت و ... خوبند چون موجب رشد وجودی شخص و موجب اتّصالات بین انسانها می شوند و روابط وجودی را مستحكم می كنند. همینطور علم خوب است چون از سنخ وجود می باشد و جهل بد است چون از خاندان عدم است. پس خوب آن است كه وجود آدمی را شدّت بخشیده آن را گسترش دهد و بد آن است كه موجب ضیق و تنگی وجود گردد.

ج. آیا ارزشهای اخلاقی ثابتند؟

با توجّه به آنچه گفته شد، بدیهی است كه خوبی و بدی همواره ثابتند. چون هیچگاه وجود، عدم نمی شود؛ و عدم نیز وجود نمی شود. البته دقّت شود كه خوبی و بدی مراتب دارند. چرا كه وجود دارای مراتب است. لذا چه بسا یك خوبی در قیاس با خوبی دیگر، بدی تلقّی شود؛ یا یك بدی نسبت به بدی دیگر، خوبی تلقّی شود؛ مثلاً شرابخواری بد است؛ قتل نفس هم بد است؛ امّا قتل از شرب خمر بدتر است؛ لذا اگر كسی در شرائطی قرار گرفت كه یا باید كسی را بكشد یا باید شرب خمر كند، برای پرهیز از قتل، تن به شرب خمر می دهد؛ در اینجاست كه شراب خوردن او عمل خوب تلقّی می شود؛ امّا توجّه شود كه شرابخواری در قیاس با قتل خوب است؛ نه اینكه به تنهایی هم خوب باشد. پس دقّت شود كه این گونه نسبیّت ـ كه نسبیّت قیاسی است ـ غیر از آن نسبیّت اخلاق است كه نسبی گرایان قائل به آن می باشند. چون نسبیّت مورد نظر آنها، نسبیّت فی نفسه یك عمل یا صفت است نه نسبیّت یك عمل یا صفت در مقام مقایسه ی با عمل و صفتی دیگر.

منكران ثبات ارزشها برای اثبات ادّعای خود و مبارزه با ثبات اخلاق متوسّل می شوند به ذكر مصادیقی؛ مثلاً می گویند: زمانی پوشیدن لباس كوتاه مثل لباسهای امروزی برای مردان ضدّ ارزش تلقّی می شد امّا اكنون چنین نیست.

در پاسخ عرض می شود:

اوّلاً ما نیز مثالهایی می آوریم كه نشان می دهد برخی امور مثل امانتداری و صداقت و محروم نوازی همواره ارزش بوده اند و دروغ و خیانت همواره ضدّ ارزش بوده اند. پس نهایت امر آن است كه بگوییم برخی ارزشها تابع زمان و نظر مردم هستند نه تمام ارزشها ؛ حال آنكه اینها به نحو مطلق ارزشها را تابع زمان و نظر مردم معرّفی می كنند.

ثانیاً آنچه در طول زمان تغییر می كند ، خود ارزشها و ضدّ ارزشها نیستند بلكه موضوعات آنهاست. عفّت یك ارزش است و همواره نیز ارزش بوده و خواهد بود. حال ممكن است مردم در زمانی لباس كوتاه را خلاف عفّت بدانند و در زمان دیگر آن را خلاف عفّت ندانند. پس تغییر لباس مردان به معنی تغییر عفّت از ارزش به ضدّارزش نیست. پس اینها خلط نموده اند بین تغییر ارزشها و تغییر نمادها. عفّت یك صفت روحی است؛ كه لباس پوشیده پوشیدن می تواند نماد آن باشد؛ امّا چنین نیست كه هر كس لباس پوشیده تری پوشید، لزوماً عفیف هم باشد؛ یا هر كسی لباس كوتاه پوشید، لزوماً بی عفّت باشد. شكل لباس ربطی به اخلاق و ارزش اخلاقی ندارد؛ بلكه یك عادت اجتماعی است كه با برخی ارزشهای اخلاقی ارتباط دارد. لذا طرفداران نسبیّت اخلاق از این ارتباط سوء استفاده می كنند برای فریب افراد غیر دقیق در مباحق علمی و فلسفی.

ثالثاً ارزشهای اخلاقی را نباید با ارزشهای قومی ، كه همان آداب و رسوم می باشد ، خلط نمود. برخی امور برای برخی از مردم ارزش تلقّی می شوند امّا نه ارزش اخلاقی بلكه ارزش قومی یا ملّی و امثال آن. بنا بر این ، از متغیّر بودن ارزشهای قومی و آداب و رسوم نمی تواند بر متغیر بودن ارزشهای اخلاقی استدلال نمود ؛ همان مغالطه ای كه این قبیل افراد ، به كرّات مرتكب می شوند.

رابعاً رفتار اخلاقی غیر از ارزش اخلاقی است. ارزش اخلاقی همواره ثابت است ؛ امّا رفتار اخلاقی تابع شرائط می باشد. برای مثال ، دروغ گفتن همواره بد است و راست گفتن همواره خوب. امّا در مقام عمل اگر راست گویی آثاری مخرّب داشت یا در دروغگویی مصلحتی عقلانی بود ، راست را نباید گفت و دروغ را باید گفت. امّا این بدان معنا نیست كه دروغ گاهی خوب است و گاهی بد ؛ بلكه به این معناست كه گاه انسان بین دو متعارض گرفتار می شود و چاره ای جز این ندارد كه یك طرف را برگزیند. پس به حكم عقل طرفی را برمی گزیند كه ارزش بیشتری دارد یا ضدّ ارزش كوچكتری است. مثلاً می بیند كه اگر دروغ نگوید انسانی كشته می شود ؛ پس می ماند بین این اینكه آیا دروغ بگوید یا انسانی را به كشتن دهد ؛ پس اوّلی را برمی گزیند. در اینجاست كه می گویند وی دروغ مصلحت آمیز گفت و چنین دروغی را مدح می كنند. امّا حقیقت آن است كه در چنین موردی دروغ نیست كه مدح می شود بلكه حفظ جان یك انسان است كه مورد مدح قرار می گیرد ؛ و مدح دروغ در این گونه موارد بالمجاز و بالعرض می باشد.