(2/100117435)-   

پرسش:چرا خوب، خوب و بد، بد است؟ چون از اول به ما گفته اند؟ پس مي توان گفت ذات خدا نه خوب است و نه بد، صرفا بنا به تعاريف ما خوب است؟

پاسخ:

بحث از خوب و بد ، و ملاک خوبی و بدی امور ، دامنه ی بسیار دراز در فلسفه ی مطلق و فلسفه ی اخلاق دارد و نظرات بسیار متنوّعی درباره آن داده شده که در چنین نامه ای نمی توان وارد تفصیل آن مطالب شد. چرا که این بحث خود رشته ای مستقلّ و دامنه دار می باشد که باید از راه تحصیل یا مطالعه ی گسترده با آن آشنا گردید. لذا در اینجا تنها به بیان اجمالی نظرات بسنده می شود. و در آخر نظر مقبول خود را با اندکی شرح خدمت با سعادت حضرت عالی عرضه می داریم.

1ـ برخی گفته اند: ملاک خوبی محبّت است. یعنی محبّت و عشق ذاتاً خوب است و هر چه در این راستا باشد خوب تلقّی می شود و خلاف آن بدی است. لذا کار خوب نیز آن است که از عشق و محبّت به دیگری سرچشمه بگیرد.

2ـ برخی دیگر گفته اند: آنچه ذاتاً خوب است لذّت می باشد. لذا هر چه لذّتبخش است و در مسیر لذّت قرار دارد خوب و خلاف آن بد است. خود اینها نیز دو گروهند؛ برخی منظورشان لذّت مادّی است ولی برخی دیگر لذّت معنوی را ملاک دانسته اند.

3ـ عدّه ای نیز گفته اند: نفع جامعه ملاک خوبی است. یعنی چیزی و هر کاری که به نفع جامعه یا اکثریّت باشد خوب ، و خلاف آن بد می باشد.

4ـ گروه دیگری گفته اند ملاک خوبی امر و نهی خداست. یعنی هیچ چیزی ذاتاً خوب یا بد نیست بلکه هر چه خدا امر به آن کند خوب و هر چه او از آن نهی نماید بد است.

5 ـ گروهی نیز تقرّب به خدا را ملاک خوبی و بدی دانسته و گفته اند: خدا ذاتاً خوب است و هر چه انسان را به خدا نزدیکتر نماید خوب می باشد و هر چه انسان را از خدا دور کند بد می باشد.

6ـ افرادی نیز گفته اند: ملاک خوبی و بدی  امر و نهی وجدان و سرشت درونی آدمی است. یعنی هر آنچه را سرشت انسانی به آن امر نماید خوب و هر چه را نهی نماید بد می باشد.

7ـ بعضی نیز ملاک خوبی و بدی را امر و نهی عقل دانسته و گفته اند: هر آنچه را عقل بپسندد خوب است و هر آنچه را نپسندد بد می باشد. به عبارتی عقل ذاتاً خوب است و آنچه موافق با آن باشد نیز خوب خواهد بود.

8 ـ عدّه ای نیز پسند شخصی را ملاک خوبی و بدی دانسته و گفته اند: آنچه درباره ی خود دوست داری خوب است ، و آنچه درباره ی خود دوست نداری بد است. مثلاً عدل خوب است چون دوست داری در مورد تو با عدالت رفتار شود ولی ظلم بد است چون آن را در مورد خود نمی پسندی.

9ـ همچنین گفته شده خوبی آن چیزی است که با روح آدمی هماهنگ بوده موجب زیبایی روحی شود و بدی آن است که هماهنگی و زیبایی و اعتدال روحی انسان را مختلّ نماید.

10 ـ برخی اندیشمندان نیز گفته اند ، خوب و مقدّس بالذّات خداست و فطرت توحیدی و حسّ تقدیسی که در انسان وجود دارد او را به سمت آن منشاء خوبی می کشاند. لذا هر چه موافق با این گرایش درونی و فطری باشد خوب و مقدّس است و خلاف آن بد و نامقدّس.

11ـ برخی حکما نیز فرموده اند: وجود عین خیر و خوبی و عدم ، عین شرّ و بدی است. لذا هر چه از سنخ وجود باشد یا موجب اشتداد وجودی گردد خوب و آنچه از سنخ عدم باشد یا موجب ضعف وجودی گردد بد می باشد.

بر اساس این نظریّه بسیاری از نظرات پیش گفته در حقیقت ملاک خوبی نیستند بلکه از زیرمجموعه ها و مصادیق همین مورد می باشند. لذا اگر در آیات و روایات ، برای اکثر موارد فوق شواهدی وجود دارد ، عجیب نیست. چون همه ی آن شواهد ، در حقیقت حالتهای خاصّ و موردی همین نظریّه ی اخیر را معرّفی می نمایند.

لذا خدا خوب است چون وجود محض و نامحدود می باشد و آنچه انسان را به او نزدیک می کند خوب است ، چون نزدیک شدن به خدا یعنی شدّت وجودی یافتن. و چون زیبایی و هماهنگی و اعتدال روحی ناشی از وحدت است و وجود هر چه شدّت یابد جنبه وحدت او افزونتر می شود لذا زیبایی روحی و هر آنچه موجب زیبایی روح است نیز خوب می شود. پسند شخص نیز اگر حقیقتاً در مسیر استکمال وجودی انسان باشد خوب است و الّا خوب نیست. عقل و پسند و کار عقلانی نیز خوب است چون عقل همواره امر به کسب کمالات وجودی می کند. وجدان نیز چیزی جز ظهور فطرت توحیدی انسان نیست. لذا انسان را به سوی منشاء وجود هدایت می کند. متعلّق امر خدا نیز از آن جهت خوب است که انسان را به سمت کمالات وجودی سوق می دهد و متعلّق نهی او بد است چون موجب تنزّل وجودی انسان می شود. نفع جامعه نیز اگر نفع حقیقی و به معنی کمال وجودی برای اکثریّت باشد خوب است چون از یک طرف کمال جمعی برتر از کمال فرد واحد است و از طرف دیگر کمال جمع ، زمینه را برای کمال فرد نیز مهیّا می کند. لذا از آن جهت خوب است که وجود برتر و گسترده تری است. لذّت نیز اگرچه همواره ظهور کمال یکی از قوای انسان است ولی ممکن است در مواردی موجب ضعف وجودی انسان در ابعاد اساسی وجود او باشد ؛ لذا در این صورت بد خواهد بود. عشق و محبّت و دیگر دوستی نیز به شرطی خوب است که در مسیر کمال وجودی باشد یا از کمال وجودی ناشی شود و الّا خوب نخواهد بود.  

پس آنچه ذاتاً خوب و خیر می باشد وجود است  و آنچه ذاتاً بد است عدم است. پس خیر و خوبی مطلق خداست که وجود محض است ؛ امّا شرّ و بدی محض در عالم خلقت تحقّق ندارد ؛ چون عدم محض حتّی به معنی حقیقی کلمه قابل فرض هم نیست ؛ چون آنچه فرض شود وجود ذهنی دارد و عدم نیست. پس شرّ و بدی همواره امری قیاسی است ؛ یعنی هر وجودی از آن حیث که وجود می باشد خیر و خوبی است ، حتّی اگر وجود ابلیس باشد ولی از آن جهت که دارای نقص وجودی است شرّ و بدی محسوب می شود و هر وجودی که ناقصتر باشد بدتر است. از اینرو خداوند متعال همه ی جنبندگان و را نسبت به انسان شرّ دانست و همه ی چهارپایان را نسبت به انسان گمراه تلقّی نمود ؛ آنجا که فرمود: « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ » (الأنفال:22) و «  إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ »(الأنفال:55) و  « أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون‏.» ( الأعراف:179)

بر این اساس شیطان بد است نه به خاطر وجودش بلکه به خاطر نقص وجودش ، یعنی باید کمالی را می داشت ولی ندارد. همینطور کینه و دروغ و غیبت و ... بد می باشند چون از یک طرف مانع از رشد وجودی خود انسان می شوند و از طرف دیگر روابط وجودی بین انسانها را پاره کرده ، تفرقه ی وجودی ایجاد می نمایند. و نماز و روزه و صداقت و ... خوبند چون موجب رشد وجودی شخص و موجب اتّصالات بین انسانها می شوند و روابط وجودی را مستحکم می کنند. همینطور علم خوب است چون از سنخ وجود می باشد و جهل بد است چون از خاندان عدم است. پس خوب آن است که وجود آدمی را شدّت بخشیده آن را گسترش دهد و بد آن است که موجب ضیق و تنگی وجود گردد.