(5/100172125)

پرسش: سلام مرسي از پاسخ هاي خوبتون ميخاستم بپرسم ولايت تكويني وولايت تشريعي چه فرقي باهم دارند؟

سوال ديگرپدر من از شوهر خالم خوشش نمياد به همين دليل دوس نداره ما به خونه خالم بريم حتي عيدچون موافق نبود من نرفتم داداشم اعتراض كرد دعواشداما انقدر بابام حساسه كه ميگه چرا بابچش بازي ميكني من بهش گفتم من براساس وظيفم وچون خالمه دوسش دارم خواسته بابام غير منطقي حالامن چكار كنم بابام رو ناراحت نكنم اون وقت حق خودم چي ميشه من دوس ندارم كسي بهم زور بگه همه چي بايد بر اساس عقل ومنطق باشه خالم خيلي مهربونه .

 

پاسخ:

1ـ ولايت تشريعي يعني اينكه صاحب اين ولايت، از طرف خدا، حقّ دارد كه به بندگان خدا، امر و نهي كند؛ حالا يا به همه ي بندگان يا به برخي از آنها. رسول خدا(ص) و ائمه ي معصوم، حقّ امر و نهي به همگان را داشتند. وليّ فقيه، نيز به اذن عامّ، چنين حقّي را دارد؛ لكن فرقي هست بين امر و نهي نبي و امام با وليّ فقيه. از امر و نهي معصوم، احكام شريعت استنباط مي شود، امّا از امر و نهي وليّ فقيه، احكام شريعت استنباط نمي شود، بلكه او از امر و نهي خدا و معصوم، احكام شريعت را استنباط نموده آنها را بر مصاديق بيروني تطبيق مي دهد. لذا امر و نهي او، در واقع امر و نهي خدا و معصوم است، كه بر موارد بيروني تطبيق يافته است. ديگر افراد نيز در محدوده هاي كوچكتري اين حقّ را دارند، مثلاً پدر بر فرزندش ولايت تشريعي دارد؛ البته در برخي امورش، مثلاً دختر براي ازدواج بايد اذن پدر را داشته باشد، يا اگر والدين، به فرزندشان امر و نهي كردند، بايد آن امر و نهي را اطاعت كند، مگر آنكه خلاف حكم خدا يا رسول يا امام يا وليّ فقيه باشد.

اصل ولايت تشريعي، براي خداست، آنگاه خدا، به معصوم و وليّ فقيه و والدين و ... نيز اين حقّ را به درجات و كيفيّتهاي مختلف، داده است.

 

2ـ ولايت تكويني يعني آنكه شخص داراي اين ولايت، به اذن خدا، قدرت تصرّف در امور تكويني را دارد، يعني مي تواند در مخلوقات خدا دخل و تصرّف بكند؛ مثلاً مي تواند معجزه بكند يا كرامت نشان دهد. مثلاً عصا را اژدها مي كند، يا به فرمان او، دريا شكافته مي شود، يا به فرمان او، مرده زنده مي شود، يا ... . اين ولايت، اصلش براي خداست كه به برخي بندگانش هم اعطاء كرده است؛ البته در مراتب مختلف. عالي ترين مرتبه اش براي چهارده معصوم است؛ درجه ي بعدي براي معصومين ديگر است. درجه ي بعدي براي اوليايي است كه به عصمت اكتسابي رسيده اند؛ و ... . لذا اين ولايت، اختصاص به معصوم ندارد، مثلاً آية الله نخودكي ـ رحمة الله عليه ـ بيماران را بدون دارو شفا مي دادند، يا طيّ الارض داشتند. آية الله سيّد علي قاضي، اگر به حيواني امر مي كردند كه بمير! در جا مي مرد. ايشان از قلبها نيز خبر مي دادند. همچنين فردي لا ابالي به نام قاسم را با نظر ولايي خودشان يك شبه به درجات بالاي عرفاني رساندند. آية الله بهاء الديني فرموده اند: امام خميني(ره) نيز ولايت تكويني داشتند، لذا وقتي امر مي نمودند كه جوانها به جبهه بروند، صرفاً امر ظاهري نبود، بلكه در قلبها تصرّف مي نمودند و جوانها را عاشق جهاد و شهادت مي كردند. البته توجّه شود كه صاحبان ولايت تكويني، بي اذن خدا، از ولايت خود استفاده نمي كنند.

 

3ـ كسي جز خدا هيچ حقّي ندارد. حقّ مطلق اوست، و او تعيين مي كند كه افراد چه حقّي دارند و چه حقّي ندارند. لذا كسي كه بي اذن خدا براي خودش براي كسي ديگر، حقّي قائل است، مشرك مي باشد. چنين كسي در واقع ادّعاي خدايي دارد. فرمود: « أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ ــــــ آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى(بر اينكه شايسته ي هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مى‏تواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمى‏شويد؟» (الجاثية:23)

آري كسي كه بدون توجّه به اعطاء كننده ي حقوق يعني خدا، براي خودش يا ديگري، حقّ و حقوقي تعريف مي كند، در واقع از نفس خودش فرمان مي برد، و چنان كور است كه اسم نفس را هم مي گذارد عقل؛ حال آنكه عقل مي گويد: « جز خدا كسي حقّ ندارد حقّ و حقوق تعيين كند.» اگر چنين كسي مي داند كه اعطاء حقّ فقط در دست خداست، و در عين حال براي خودش يا ديگري، حقّي قائل است، مشرك است به شرك جلي، امّا اگر نمي داند، مشرك است به شرك خفي.

تعبير «دوست دارم» نيز علامت خود پرستي است كه اوّلين بار شيطان آن را ابراز نمود؛ و دومين كس، قابيل بود و ... . به حكم عقل، بنده ي خدا، حقّ ندارد خارج از رضايت خدا، چيزي را دوست بدارد. لذا اگر خدا فرماني داد و فهماند كه از چه چيزي خوشش مي آيد و از چه چيزي بدش مي آيد، و آنگاه انسان، به نفس خود مراجعه نمود و ديد كه دلش خلاف خواست خدا را دوست دارد، و آنگاه بر خلاف فرمان خدا رفتار نمود، يعني در اصل، خدايي خدا را قبول ندارد و نفس و دل خودش را به خدايي پذيرفته است.

حال، خطّ خودتان را مشخّص كنيد! بنده هستيد يا ادّعاي خدايي داريد؟ اگر بنده هستيد، خدايي را كنار بگذاريد و بندگي كنيد! اگر نفس و دلتان را معبود خود قرار داده ايد و ادّعاي خدايي داريد و مستقلّ از خدا براي خودتان حقّ و حقوق تعريف مي كنيد، در حالات امثال ابليس و فرعون و نمرود و ... ديگر مدّعايان خدايي انديشه كنيد ببينيد كارشان به كجا كشيد؟!

خدا، غيور است؛ لذا شرك به خودش را تاب نمي آورد. از اينرو فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظيما ـــــ خداوند(هرگز) شرك را نمى‏بخشد! و پايين‏تر از آن را براى هر كس(بخواهد و شايسته بداند) مى‏بخشد. و آن كسى كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است.» (النساء:48)

تا اينجا مبناي عقلي و قرآني بحث بود؛ حالا برويم سراغ مورد شما.

خداوند متعال ـ كه اعطاء حقّ مي كند ـ به شما فرمان داده كه از پدرتان اطاعت كنيد، تا آنجا كه خلاف فرمان خدا فرمان نداده است. لذا تمام فقها، فتوا داده اند كه اطاعت از والدين، واجب شرعي است، تا زماني كه بر خلاف يك واجب شرعي يا حرام شرعي حكم نكرده است. امّا اگر والدين، به ترك مستحبّي فرمان دهند، بر فرزند واجب مي شود كه آن مستحبّ را ترك كند. چون اطاعت از والدين، واجب است؛ و واجب، مقدّم بر مستحبّ مي باشد.

تبصره: البته اگر امر و نهي والدين، موجب عسر و حرج فرزند شود، فقط در حدّ متعارفش اطاعت مي كند نه بيشتر.

رفت و آمد به خانه ي شوهر خاله، يقيناً واجب نيست.

لذا اگر والدين، فرزندان را از رفت و آمد به خانه ي شوهر خاله، نهي كنند، بر فرزند، واجب شرعي است كه اطاعت كنند. بايد قربة الي الله هم اطاعت كنند نه صرفاً براي جلوگيري از نزاع و امثال آن؛ يعني حتّي دور از چشم والدين هم خواستشان را اطاعت كنند.

امّا در مورد خاله.

صله ي رحم، واجب شرعي است؛ و منظور از صله ي رحم اين است كه شخص، با ارحام خودش قطع رابطه نكند؛ يعني به قدري با آنها ارتباط داشته باشد كه عرفاً بگويند با هم قطع رابطه نكرده اند.

لذا اگر والدين به فرزندشان امر كنند كه با خاله قطع ارتباط بكند، امر والدين، خلاف شرع است و قابل عمل نيست.

امّا چند نكته.

ـ ارتباط با خاله، لازمه اش رفتن به خانه ي شوهر خاله يا بازي كردن با فرزند خاله نيست.

ـ ارتباط با خاله در بيرون خانه ي شوهرش هم ميسّر است. لذا شما مي توانيد خاله ي خودتان را در خانه ي ديگر اقوام يا در بيرون خانه، ديدار كنيد، لكن بايد اين كار به نحوي باشد كه موجب آزار پدر نشود؛ لذا اگر اقتضاء كرد، بايد مخفيانه باشد. ثانياً بايد به قصد صله ي رحم باشد نه براي دور زدن پدر. البته خداي متعال از خيانت قلبها خبر دارد و مي داند كه ما اعمال را به چه نيّتي انجام مي دهيم. براي خدا، براي دل خودمان؟!

ـ «خالم خيلي مهربونه» و اين گونه مطالب احساسي، در وادي عقلانيّت و عبوديّت، دامهاي شيطان هستند؛ وظيفه ي ما بندگي خداست نه دنبال چشم چراني و دل چراني و شكم چراني و مغز چراني و ... . چريدن، كار حيوانات است؛ فرقي هم نمي كند كه چه نوع چريدني باشد. دل چراني هم چريدن است. همان گونه كه خودن بر خلاف دستور شرع، شكم چراني است، نگاه كردن بر خلاف دستور خدا، چشم چراني است، دوست داشتن بر خلاف دستور خدا هم دل چراني است. مراقب باشيم كه خاله ي ما خداي ما نشود. دوست داشتن خاله براي خدا، آري، امّا دوست داشتن خاله براي دل خودمان، همان دل چراني است. بنده ي خدا، تمام كارهايش بايد نشان استاندارد خدايي داشته باشد. ما را به دنيا نفرستاده اند كه دنبال دوست داشتنها و دوست نداشتهاي دل خودمان باشيم، بلكه در اين مدّت كوتاه عمر، آمده ايم خودمان را براي ابديّت، بسازيم. وقتي قيامت بر پا شد، نه خاله اي خواهد بود نه پدري و نه مادري. « فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُون‏ ــــــ هنگامى كه در صور دميده شود، هيچ يك از پيوندهاى خويشاوندى ميان آنها در آن روز نخواهد بود؛ و از يكديگر تقاضاى كمك نمى‏كنند.» (المؤمنون:101) اين گونه روابط فاميلي، مال دنياست و همگي سوالات امتحاني اند. اساساً در دنيا چيزي جز سوال امتحاني وجود ندارد. وقتي كسي بر اساس دوست دارم و دوست ندارم زندگي مي كند، مثل كسي است كه در امتحان كنكور، اصلاً سوال را نمي خواند بلكه شانسي گزينه ها را مي زند. ما به حكم عقل ـ كه حجّت خداست ـ در دنيا حقّ نداريم طبق خواست دلمان رفتار كنيم؛ بلكه فقط و فقط بايد طبق شريعت خدا ـ كه بيانگر خواست خداست ـ رفتار نماييم. اگر كسي سعادت ابدي را مي خواهد، راه اين است؛ امّا اگر كسي مي خواهد تابع نفس و دل خود باشد و اسم نفس و دل را هم عقل مي گذارد، از هر راهي مي خواهد برود.

بلي همه چيز بايد بر اساس عقل و منطق باشد؛ و عقل و منطق حكم مي كند كه كسي جز خدا حقّ ندارد حقّ و حقوق تعيين كند. عقل حكم مي كند كه در دنيا، جزاي براي خدا كار كردن، اتلاف عمر است. چون غير خدا، كاره اي نيستند كه ما بخواهيم براي آنها كار كنيم. لذا عاقل حقيقي، جز براي خدا كار نمي كند؛ حتّي غذا هم كه مي خورد براي خدا مي خورد. حتّي اگر فاميل خود را هم دوست مي دارد براي آن است كه خداوند به اين كار امر كرده است. سيّد احمد خميني ـ فرزند امام راحل ـ گفته اند: « پدرم حتّي آب هم كه دست فرزندشان مي داند، براي خدا بود.» بنده ي خدا، نمي گويد: « دوست دارم يا دوست نمي دارم» بلكه مي گويد: « دوست دارم، چون خدا دوست دارد. و دوست ندارم، چون خدا دوست ندارد.»