(1/100173522)

پرسش:سلام عليكم!

با تشكر از پاسخ شما به سوال بنده در نامه به شماره 323457 در مورد زنان مصري و بريدن دست خويش هنگام ديدن يوسف ع چند نكته و سوال:

1- اين عبارت از پاسختان را نفهميدم منظورتان چيست. اگر مي توانيد بيشتر پاسخ دهيد:«4ـ چنين نبود كه يوسف(ع) همواره با آن جمال، براي مردم ظاهر شود، بلكه در آن مجلس، اين گونه ظاهر شد تا زليخا را از مذّمت زنان مصر رها سازد. امّا صد حيف كه زليخا كور بود و اين كرم و بزرگواري يوسف(ع) را ـ كه ظهور اسم ستّار بود ـ نديد. اگر اين جمال را مي ديد، ترّقي مي كرد.»

 

2- اين زنان مصري از كجا فهميدند در حال تماشاي چهره ملكوتي يوسف ع هستند نه چهره ناسوتي و دنيائي او!؟

3- آيا در اين واقعه ذليخاه نيز چهره ملكوتي يوسف ع را ديد يا خير!؟اگر نديد چرا!؟

4- اگر زنان چهره ملكوتي يوسف ع را ديدند؛ باز اشكال به ذليخاه وارد است. چون ذليخاه اين واقعه را ترتيب داد تا به زنان مصري بفهماند اين جواني كه من طالب كام گيري از بودم؛ و بهمين خاطر شما مرا شماتت و ملامت مي كرديد يك جوان عادي نبوده و زيبائي فوق العاده اي داشته. پس در اين واقعه بايد يوسف ع با چهره دنيائي اش مي آمد تا اشكال از ذليخاه برداشته مي شد نه چهره ملكوتي. چون ذليخاه با ديدن اين چهره دنيائي شيفته شده بود و طالب چهره دنيائي يوسف ع بوده نه ملكوتي. پس بايد اينجا زنان نيز چهره دنيائي را مي ديدند تا شرايطشان با ذليخاه يكي و مساوي باشد.

5- اما اينكه فرموده بوديد:«مطلب ديگر آنكه شهوت سوال كردن و يادگرفتن و بحث علمي كردن را كنترل كنيد و مثل يك بچّه دبستاني، فارغ از فكر باسواد شدن و علم آموزي و فقط به عشق معلّم و كلاس، پاي درس خدا و اهل بيت(ع) و علماي ربّاني بنشينيد. كسي با زياد سوال كردن و زياد آموختن و زياد خواندن، اهل فكر نمي شود؛ وقتي اهل فكر مي شود كه ادب شاگردي را ياد بگيرد و حرمت معلّم (خدا و معصوم و علماي ربّاني) را نگه دارد.»

خوب پس چه كنيم!؟ چرا زياد سوال پرسيدن عيب است!؟ خوب وقتي انسان مطلبي را مي خواند(خواه آن مطلب آيه اي از قرآن باشد خواه حديثي باشد خواه يك مطلب ديگر در هر زمينه اي) و يك جايش را نفهميد يا يك جايش برايش سوال شد بايد بپرسيم كه بفهميم. چرا شما مي فرمائيد سوال پرسيدن عيب است!؟

تازه در هيمن زمينه سوال پرسيدن روايت نيز داريم:«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ: إِنَّ هَذَا الْعِلْمَ عَلَيْهِ قُفْلٌ وَ مِفْتَاحُهُ الْمَسْأَلَةُ.»(الكافي ج1 ص40) يا اين روايت:«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يَسَعُ النَّاسَ حَتَّى يَسْأَلُوا وَ يَتَفَقَّهُوا وَ يَعْرِفُوا إِمَامَهُمْ وَ يَسَعُهُمْ أَنْ يَأْخُذُوا بِمَا يَقُولُ وَ إِنْ كَانَ تَقِيَّةً.»(همان) يا اين:«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أُفٍّ لِرَجُلٍ لَا يُفَرِّغُ نَفْسَهُ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ لِأَمْرِ دِينِهِ فَيَتَعَاهَدُهُ وَ يَسْأَلُ عَنْ دِينِهِ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى لِكُلِّ مُسْلِمٍ.»(همان)

البته يك روايت ديگري نيز چند جا ديده ام كه هر چه گشتم منبعي براي آن پيدا نكردم. روايت اين است:«العلم لا يحصل إلا بخمسة أشياء: كثرة السوال ....» خوب پس طبق اين روايت يكي از شرايط تحصيل علم نه تنها سوال كردن بلكه كثرت سوال است.

اما اينكه گفته ايد فارع از فكر باسواد شدن و علم آموزي؛ مگر فكر باسواد شدن و علم آموزي بد است؟؟؟!!!

 

پاسخ:

1ـ اگر متوجّه منظور نشديد،مشكلي نيست؛ هزاران مطلب را متوجّه نشده ايد اين هم رويش. ظاهراً يوسف(ع) را فقط زلخيا نبوده كه درك نكرده.

 

2ـ آنها نفهميدند، بلكه فطرتشان گويا به آن جملات شد. خيلي وقتها، افراد جملاتي بسيار سطح بالا بر زبان مي آورند كه ناشي از فطرتشان است، در حالي كه در خودآگاهشان متوجّه عظمت آن جملات نمي شوند. مثلاً برادران يوسف(ع) گفتند: « يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ.» (يوسف:88) اين جملات دو سطح دارد؛ سطح عاميانه اش را آن برادران ناباب، خودآگاه اراده نمودند ولي اصل جملات از فطرت برآمده بود؛ و كشش يوسفي بود كه آن جمله را از نهاد برادران بيرون مي كشيد. اهلش مي دانند كه اين جملات چه عظمتي دارند، و آثار شگفتي بر آنها بار است. اگر كسي اهلش باشد، با اين جملات، كرامات صادر مي كند. فطرت در موارد خاصّي مثل اضطرار و شگفتي و بهت و وحشت و اندوه و خوشي شديد، حقايقي را نمودار مي سازد، كه صاحب آن فطرت، در خودآگاهش آن حقايق را ندارد. از همين روست كه افراد كافر در مواجهه با مرگ، سخناني موحّدانه مي زنند و افعال موحّدان را از خود صادر مي كنند. « فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون‏ ـــــ هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى‏خوانند؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى‏شوند.» (العنكبوت:65)

 

3ـ او از قبل هم آن چهره را مي ديد؛ براي همين هم آن مجلس را آراست. چون يقين داشت زنان مصري، با ديدن آن صحنه از خود بي خود خواهند شد. او با اين كار خواست بفهماند كه در اين مدّت، خيلي خوددار بوده است؛ چون زنان مصري با يكبار ديدن آن چهره، از خود بي خود شدند، در حالي كه او سالها آن چهره را مي ديد و خوددار بود. خداي تعالي هم نام او را ذكر نكرد و آن گونه كه حقّ زنان زشتكار است، او را ملامت نكرد.

 

4ـ از چه كسي مي پرسي؟ مثلاً از بنده ي حقير مي پرسي. خدا شاهد است كه من در تمام عمرم به اندازه اي كه شما در يك ماه سوال مي كني، سوال نكرده ام. تعداد سوالاتي كه بنده در تمام عمرم، از اساتيدم كرده ام، امثال شما، در يك روز از من مي پرسيد. زياد پرسيدن، اغلب، علامت كم فكر كردن است؛ و كم پرسيدن، يا از بي فكري است يا از خوب فكر كردن است. افرادي كه زياد سوال مي كنند، افراد فكوري نمي شوند، افرادي كه زياد فكر مي كنند و پاسخ سوالات را خودشان كشف مي كنند، افراد فكوري مي شوند.

نمي گويم سوال برايتان ايجاد نشود، بلكه مي گويم هر سوالي ايجاد شد، فوراً دنبال كسي براي پرسيدن نرويد بلكه خودتان از خدا و اهل بيت(ع) امداد طلب كنيد و خودتان تلاش كنيد جوابش را بيابيد. خلاصه آنكه: « ره چنان رو كه رهروان رفتند.» علّامه طباطبايي به اين مضمون فرموده اند: « در هجده سالي كه مشغول تحصيل بودم، اشكال پيش استاد نبردم.»

اگر راه عالم شدن و بلكه آدم شدن را طالب هستي، حديث عنوان بصري را بخوان و مشعل زندگي خود قرار بده، و اگر در موردش توضيح خواستي، استاد تحريري ـ حفظه الله ـ آن را شرح نموده اند. در بخشي از اين حديث چنين آمده است: « ُ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْك ـــ امام صادق(ع) فرمودند: اي ابو عبدالله (كنيه ي عنوان بصري)! علم با تعليم نيست؛ جز اين نيست كه علم، نوري است كه واقع مي شود در قلب هر كس كه خداي تبارك و تعالي اراده كند هدايت او را. پس اگر علم خواستي، در درجه ي نخست، در نفس خودت، حقيقت عبوديّت را طلب كن! و علم را با عمل نمودن به آن طلب كن! و از خدا طلب فهم كن تا به تو بفهماند.»

بلي سوال خوب است؛ امّا هر چيزي آدابي دارد. سوال از ديگري يا سوال از خدا و رسول و امام؟ سوال، يعني طلب نه يعني پرسيدن. « آب كم جو، تشنگي آور به دست ــ تا بجوشد آبت از بالا و پست.»

البته نگوييد كه رسول و امام در دسترس نيستند. اگر در دسترس نيستند پس اين همه اكابر علما از كجا تغذيه مي شوند؟ خدا را گواه مي گيرم كه شخصاً در اكثر اوقات كه از اهل بيت(ع) طلب نموده ام، به مطلوب رسيده ام و در اكثر اوقات كه از غير ايشان طلب نموده ام، محروم مانده ام.

بلي فكر باسواد شدن و علم آموزي، شهوت است. علم را براي خدا طلب كنيد، براي انجام وظيفه، براي آنكه چراغ راه باشد. نكته هاي باريكتر از مو اينجاست. چه بسا علم توحيد هم حجاب باشد.