(76/100145348)

پرسش:سلام عليکم

در حديثي از يکي از ائمه معصوم (ع) خواندم که بندگان و عبادت کنندگان 3 دسته اند، عبادت بردگان، تاجران و کساني که از روي عشق به معبود عبادت مي کنند. چگونه مي توانيم عبادتي که انجام مي دهيم نه براي ترس از جهنم و نه براي به دست آوردن بهشت، بلکه براي عشق به خداوند سبحان باشد و از آن لذت ببريم؟

 

پاسخ:

خدای تعالی می فرماید: « وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ ــ و ایمان نمی آورند اکثرشان به خدا، مگر آنکه همچنان مشرکند» (یوسف(106) ؛ یعنی حتّی بسیاری از مسلمانها نیز درجاتی از شرک را دارند. و فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي أَنْزَلَ مِنْ قَبْل‏ ــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! ایمان بیاورید به خدا و پيامبرش، و كتابى كه بر او نازل كرده، و كتابهایی كه پيش از اين فرستاده است!» (النساء:136). یعنی چه که خدا به مومنان می فرماید: « ای مومنان، ایمان بیاورید!» ابتدا ایمان آنها را تصدیق می کند و بلافاصله می گوید که مومن نیستید، پس ایمان بیاورید. این امر شدنی نیست مگر آنکه ایمان و شرک، مراتب داشته باشند. لذا در یک فرد، در آن واحد، هم می تواند مشرک باشد هم موحّد و مؤمن؛ یعنی در عین اینکه درجاتی از شرک را دارد، درجاتی از توحید را هم دارد.

بر این اساس، سه گونه خداشناسي وجود دارد؛ لذا انسانها نسبت به خدا، سه گونه می شوند. آن سه گونه خداشناسی عبارتند از:

1ـ جهل مطلق به خدا 2ـ علم ناقص به خدا،  3ـ علم کامل به خدا

 

گروه نخست؛ آنهايي هستند كه هيچ تصوّر و دریافت درستي از خدا ندارند. لذا وجود خدا را تصديق نمي كنند. اينان همان كفّار ملحدند. اینها می گویند:« خدایی وجود ندارد»؛ امّا منظورشان از خدا، موجودی توهّمی است که هیچ ربطی به خدای حقیقی ندارد. این گونه افراد، حتّی از اصل علّیّت نیز دریافت صحیحی ندارند؛ و حتّی از فهم برخی بدیهیّات عقلی نیز عاجزند؛ اگر چه در برخی علوم ظنّی مثل شاخه های گوناگون علوم تجربی، تبحّر داشته باشند. تعداد این گونه افراد، چندان زیاد نیست. چون حتّی کشورهایی مثل چین و شوروی سابق هم که جهان بینی ماتریالیستی(مادّی گرایانه) را مکتب رسمی خود می دانستند، مردمشان ماتریالیست نبودند و اعتقادی به خدا داشتند؛ اگر چه اعتقادی مشرکانه.

گروه دوم، آنهايي هستند كه تصوّري ناقص از خدا دارند. اين تصوّر اگر چه با خداي حقيقي در برخي صفات مثل خالقيّت و امثال آن اشتراك دارد، امّا باز منطبق بر خداي حقيقي نيست. اين گروه را مشرك گويند. لكن توجّه شود كه اين تصوّر از خدا، خودش نیز مراتب دارد؛ یعنی تصوّر برخی، بسیار ناقص است؛ امّا تصوّر برخی دیگر، به خدای حقیقی نزدیکتر است. مثلاً برخی از اینها تصوّرشان چنان ضعیف است، که اجازه می دهد دو یا چند تا از آن خدای مورد نظر او نیز وجود داشته باشند؛ در حالی که تصوّر برخی افراد دیگر ـ در عین ناقص بودن ـ در حدّی به خدای حقیقی نزدیک شده، که از فرض دو گانه بودنش، تناقض لازم می آید. لذا اینها مشرکانی هستند که درجاتی از توحید را هم دارند. لذا توجّه شود که بین توحید و شرک، مرز مشخّصی وجود ندارند؛ بلکه هر چه شخص در مراتب توحید بالا رود، به همان اندازه از شرک پاک می شود. لذا مردم اگر چه با فطرت توحیدی زاده می شوند، امّا در واقع، بیشتر مشرکند و از شرک آغاز به حرکت به سمت توحید می کنند. کار انبیاء نیز همین است که آن فطرت توحیدی را فعّال نمایند و شرکها را بزدایند؛ و مردم را در مراتب توحید بالا ببرند.

مرز بین شرک و الحاد؛ این است که کسی به وجودی ازلی و واجب الوجود، قائل باشد یا نباشد. اگر قائل نبود، ملحد است؛ و اگر قائل بود، باید دید آیا اعتقادش به واجب الوجود، مشرکانه است یا موحّدانه؛ و درجه ی شرک و توحیدش در چه حدّی است. بدترین شرک آن است که کسی به وجود چندین ذات واجب الوجود معتقد باشد. بالاتر از آن، کسی است که ذات واجب را یکی می داند ولی برای او صفاتی زائد بر ذات قائل است، و هر کدام از آن صفات را هم واجب الوجود می داند. چنین کسی حتّی اگر ظاهراً مسلمان هم باشد، بدتر از مسیحی است. برخی از بزرگان کلامی اهل سنّت، چنین اعتقادی دارند، لکن قاطبه ی مردم سنّی چنین اعتقادی ندارند. گروههایی چون مجسمه و مشبّهه نیز ملحق به این گروهند. در سخنان سران وهّابی نیز اعتقاد به چنین قولی دیده می شود. اینها بی آنکه بدانند، همان سخن گروه قبلی را گفته اند. بالاتر از این اعتقاد، مسیحیان هستند که معتقدند خدا در عین سه تا بودن یکی، و در عین یکی بودن، سه تاست. البته در بین مسیحیان، گروه بسیار اندکی هم وجود دارند که یگانه پرست می باشند. بالاتر از آن، کسانی هستند که ذات واجب را یکی می دانند ولی معتقدند که هر انسانی خالق افعال خودش می باشد؛ لذا اینها اگر چه موحّد به توحید ذاتی اند، امّا در مقام فعل، به وجود میلیاردها خالق معتقدند. معتزله ـ که اکنون منقرض شده اند ـ چنین اعتقادی داشته اند. البته هنوز در ادیان و مذاهب گوناگون، و حتّی بین خود شیعه نیز کسانی هستند که چنین اعتقادی را دارند. اینها را می توان معتزلی های خاموش نام گذاشت. بالاتر از اینها، زرتشتیان هستند که می گویند: ذات واجب یکی است؛ ولی مادون او دو تا خدای خالق و مدبّر نیز وجود دارند که یکی خیرات را آفریده و دیگری شرور را.

تا اینجا را مذهب شیعه، باطل اندر باطل می داند؛ و نصاب توحید اینها را نجات بخش نمی داند؛ مگر آنکه فضل خدا شامل حال برخی از اینها شود.

بالاتر از اینها کسانی هستند که ذات واجب را یکی می دانند، صفات خدا را هم عین هم و عین ذات می دانند، و جز خدا، به خالقی هم اعتقاد ندارند، امّا در مقام واقع، چنان رفتار می کنند که گویی غیر از خدا، بندگان نیز مدبّر عالم هستند. لذا به درجاتی، غیر خدا را هم پرستش می کنند.

اکثر عوام اهل سنّت ـ نه متکلّمین آنها که از گروههای سابقند ـ و اکثر شیعیان، در این گروه واقع هستیم؛ البته با تفاوت رتبه ای که به سبب تفاوت در دیگر اعتقاداتشان دارند. مثلاً بسیاری از ماها، با اینکه اعتقاد داریم، رزق دست خداست، امّا اگر کارمندیم، در مقابل رییس چنان کرنش می کنیم که گویی روزی دهنده ی ما اوست. این گونه تواضع برای غیر خدا، اگر چه در اصطلاح علم کلام یا علم فقه، پرستش و شرک محسوب نمی شود، امّا در نظر علم اخلاق، شرک خفی است؛ و از نظر عرفا، برای عوام، شرک خفی و برای اهل معرفت، شرک جلی محسوب می شود. لذا اگر عارفی چنین تواضعی برای کسی بکند، از مقام معنوی خویش ساقط می شود. امّا اگر کسی فقط به خاطر علم کسی یا بنده ی خوب بودن کسی، برای او تواضع نماید، نه تنها از نظر علم کلام و فقه، شرک نیست، از نظر اخلاق هم شرک نیست؛ بلکه از منظر هر سه علم، چنین تواضعی، کار خوبی است. امّا از نظر عارف، و از آن جهت که « حسنات الابرار سیئات المقرّبین»، چنین کاری، شرک خفی محسوب می شود. البته توجّه شود که منظور ما از عارف، اولیای واصل نیستند. چرا که آنان، گروه سوم می باشند.

عارف، اگر چه از حیث اعتقادی، از شرک ذاتی و صفاتی و فعلی رهیده است؛ امّا همچنان در توحید عملی در حال سیر نمودن است.

عارفی که به توحید عملی راه یافته، به خاطر علم یا عبادت کسی، او را احترام نمی کند؛ بلکه فقط به این دلیل کسی را احترام می کند که خداوند امر نموده است به احترام او. لذا اگر خدا امر نکرده بود که عالِم را احترام نمایید، عارف حقیقی، عالم را احترام نمی کرد. چون این کار را هم علم پرستی و عالم پرستی می دانست. اگر خدای متعال به عارفی امر کند که در مقابل بت هم سجده کن! سجده می کند و نمی پرسد که چرا؟ این یعنی بندگی؛ عاشقانه و بدون شرک در نظر و عمل. خدا به فرشتگان و ابلیس امر نمود که به آدم(ع) سجده کنید. همه اعتراض نمودند. خدا سرّ این امر را آشکار نمود، فرشتگان قبول نمودند، امّا ابلیس باز هم از سجده نمودن سر باز زد. چون ابلیس، بنده ی نفس خود بود، اگر چه شش هزار سال خدا را عبادت نموده بود. او در واقع، شش هزار سال خود را می پرستید نه خدا را. او آنگونه عبادت می کرد که خودش دوست داشت؛ نه آن گونه که خدا می خواست. لذا خداوند متعال فرمود: « ... أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ ــــ سر باز زد، و تكبر ورزيد، در حالی که از كافران بود» (البقرة:34). امّا فرشتگان، بنده ی دلیل بودند. لذا از خدا دلیل خواستند. لذا عبادت آنها نیز عبادت خالص نبود. ابلیس، هم توحید ذاتی داشت، هم توحید صفاتی، هم توحید افعالی، امّا توحید عملی یا توحید عبادی نداشت.

البته دقّت شود که توحید افعالی با توحید عملی خلط نشود. مشرک در توحید عملی، در حدّ اعتقاد، تنها خدا را همه کاره ی عالم می داند، امّا در مقام عمل، طبق اعتقادش عمل نمی کند. اگر می خواهید مصداقی عینی از توحید عملی را در ذهن داشته باشید، امام راحل(ره) یکی از نمونه های عینی است. آن بزرگوار چنان در اعتقاد خود راسخ است، که با یقین می گوید: « آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند»؛ این سخن را زمانی می گوید که حتّی فکر مخالفت با آمریکا هم هراسناک است. یا خرمشهر آزاد می شود، و ایشان به عنوان تشکر از رزمندگان، می فرمایند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد». زمانی طرفداران بنی صدر، علیه شهید بهشتی شعارهایی می دانند. ایشان خدمت امام می رسد و شکایت می کند؛ در زمانی که امام راحل(ره) تازه سخنرانی اش تمام شده بود؛ و به پشت حسینیّه رفته بود. ایشان گفته اند: وقتی خدمت امام(ره) شکایت کردم، ایشان فرمودند: گوش کنید ببینید از حسینیّه چه صدایی می شنوید؟ شهید بهشتی می گویند: شنیدم که مردم همچنان شعار می دهند: روح منی خمینی، بت شکنی خمینی و ... . امام(ره) فرمودند: اگر تمام مردم دنیا، پشت این دیوار جمع شوند و بگویند: زنده باد خیمنی، خمینی یک ذرّه خوشحال نمی شود، و اگر تمام مردم دنیا، پشت این دیوار جمع شوند و بگویند: مرده باد خیمنی، خمینی یک ذرّه ناراحت نمی شود.

این است آن مرتبه از خداشناسی که باعث می شود شخص، به جهنّم و بهشت اهمیّت ندهد. و به قول حافظ، بگوید: « پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ــ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم» و باز فرموده است: « از در خویش خدایا به بهشتم مفرست ــ که سرکوی تو از کون و مکان ما را بس» و باز فرمایش کرده: « باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور ــ با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم» و شیخ اجلّ ساقی سروده است: « گر بیارند کلید همه درهای بهشت ــ جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود ـــ گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی ــ اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود ـــ به قلم راست نیاید صفتِ مشتاقی ــ سادتی احترق القلب من الاشواقی ــ به دو چشم تو که گر بی‌تو برندم به بهشت ــ نکنم میل به حوران و نظر با ساقی».

البته دقّت فرمایید! نه اینکه عارف از جهنّم ترس ندارد؛ ابداً چنین نیست. ترس او از جهنّم، به مراتب بیش از دیگران است؛ لکن او از سوختن نمی ترسد بلکه از آن جهت از جهنّم هراسان است که جهنّم را مظهر غضب خدا می داند. جهنّم را به معنی دوری از خدا می داند. لذا اگر خدا به او بگوید، من دوست دارم که تو در جهنّم باشی، با دل و جان در جهنّم داخل می شود. عارف، بهشت را هم دوست می دارد؛ و به مراتب، بیش از دیگران دوست می دارد؛ امّا نه به خاطر خود بهشت؛ بلکه از آن جهت که بهشت را جلوه ی رحمت خدا می بیند.

البته برای این گروه سوم، مقاماتی فوق این نیز وجود دارد که جای گفتش نیست.

نتیجه آنکه:

کافر اساساً نه برای خدا کار می کند، نه از ترس جهنّم و نه به طمع بهشت؛ بلکه او فقط برای دنیای خود کار می کند.

امّا آنکه آمیزه ای از شرک و توحید است، بسته به درجه توحیدش، عبادت می کند. اگر او خدا را بیشتر با صفات جلالش مثل سریع العقاب و شدید العذاب و منتقم و عادل و ذو انتقام و امثال آن می شناسد، از جهنّم ترسان است که مظهر این گونه اسماء الله می باشد. امّا اگر خدا را بیشتر با صفات جمالش همچون الغفور و العفوّ و الرئوف و امثال اینها می شناسد، طالب بهشت می شود؛ که مظهر این گونه اسماء می باشد. البته هر چه درجه ی توحید شخص، بالاتر باشد، این ترس و طلب، و به تبع آن، کمّیّت و کیفیّت عبادت نیز بالاتر می رود؛ و هر چه درجه ی شرک در کسی بیشتر باشد، عکس این امر رخ می دهد تا آنجا که در شرک جلی، مثل شرک بت پرستان حجازی، بهشت و جهنّمی در کار نبوده و آنها از بلایا می ترسیده اند و طالب نعمات دنیایی بوده اند. لذا به بتها متوسّل می شدند که پیش خدا شفاعت نمایند تا آنها را گرفتار بلایا نکند و نعمت خود را بر آنها افزون سازد. خدای تعالی فرمود: « وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ ــــ آنها غير از خدا، چيزهايى را مى‏پرستند كه نه به آنان زيان مى‏رساند، و نه سودى مى‏بخشد؛ و مى‏گويند: «اينها شفيعان ما نزد خدا هستند»؛ بگو: «آيا خدا را به چيزى خبر مى‏دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟!» منزّه است او، و برتر است از آن همتايانى كه قرار مى‏دهند» (يونس:18).

امّا آنکه هم از شرک نظری رهیده، هم از شرک عملی، و مزیّن گشته است به توحید نظری و عملی، او خدا را هم با جلالش می شناسد هم با جمالش؛ و هر دو را عین هم می داند؛ بلکه او هم اسماء جمال را به چشم قلب نظاره می کند، هم اسماء جلال را؛ و هر دو را عین هم و عین ذات خدا می بیند. لذا ترسش از جهنّم، عین طمع اوست به بهشت؛ و هر دو، عین خوف از خدا و طلب خداست. چنین کسی در همان حال که نظر بر جمال جمیل محض دارد و با تمام وجود او را می خواهد، در همان حال، نظر بر جلال حضرت جلیل دارد و خوفی از سر تعظیم در وجودش ظاهر می شود؛ خوفی که عین طلب است؛ و طلبی که عین خوف می باشد. جناب مولوی چه خوش سروده است حال این مستان را که:

«  ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ ــ با طربتر از سماع و بانگ چنگ

ای جفای تو ز دولت خوبتر ــ  و انتقام تو ز جان محبوب‌تر

نار تو این است، نورت چون بُوَد ـــ ماتمْ این، تا خود که سورت چون بود؟

از حلاوتها که دارد جور تو ــ وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند ــ وز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِد ــ  ای عجب من عاشق این هر دو ضد»  

 

حال سوال این است که چگونه باید به این مرتبه از توحید رسید، تا عبادت ما، عبادت عارفانه و عاشقانه باشد؟

پاسخ این است: ره چنان رو که رهروان رفتند.

ابتدا باید علم آموز شد. باید اهل برهان شد، و توحید ذاتی و صفاتی و افعالی را با برهان آموخت تا توحید نظری و عقلی درست شود. و البته این کار سالها طول خواهد کشید. چون آموختن، صرف حفظ نمودن نیست؛ بلکه باید عقل در سیر عمودی خویش، این حقایق را دارا شود. صرف اینکه کسی یک برهان عقلی را بیاموزد، اهل برهان نمی شود؛ بلکه باید عقل خود او به چنان قوّتی دست یابد که بتواند اقامه ی برهان کند. این نیز در رهن سواد و خواندن نیست؛ بلکه سواد و مطالعه، زمینه سازند. لذا چه بسیار اساتید فلسفه که اهل برهان نیستند و چه بسا فردی بی سواد یا کم سواد که قادر به اقامه ی برهان اعتقادات درست خویش است. کسانی چون شیخ رجبعلی خیّاط یا مرحوم دولابی یا کربلایی کاظم ساروقی، سواد آنچنانی نداشتند؛ امّا قوّت برهان داشتند.

بعد از این مرحله، باید در توحید عملی کوشید؛ که توحید عملی هم درست نمی شود مگر به ترک حرام و عمل به واجب. باید احکام دین و فضائل و رذائل اخلاقی را فراگرفت، و مو به مو عمل کرد. این تکیه کلام حضرت آیة الله بهجت (ره) بود؛ که ذکر عملی بهتر از ترک حرام و عمل به واجب نیست. نتیجه ی چنین رفتاری می شود توحید عملی، که موجب می شود، نور عرفان در دل شخص روشن گردد، و او را طالب توحید خالص کند. از اینجا به بعد شخص آماده ی سیر و سلوک معنوی خواهد بود؛ که وسیله اش، مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه است. و نماز شب، نماز اوّل وقت، صمت (زبان بستن از سخن غیر لازم)، احتراز از پر خوری و احتراز از مجالست با اهل ظلمت و پرهیز از لهویّات و ... موجب سرعت گرفتن این وسیله می شوند.

خلاصه آنکه:

کسی یک شبه عابد عاشق نمی شود؛ بلکه سیر و سفری طولانی لازم دارد. مثلاً آقاسیّد علی قاضی، چهل ساله این راه را طیّ نمودند. ملاحسین قلی همدانی، بیست و هفت ساله طیّ نمود. حتّی آنهایی هم که ظاهراً یک شبه به جایی رسیده اند، و اصطلاحاً مجذوبین گفته می شوند، در حقیقت، عمری سفر داشته اند؛ لکن سفری از نوعی دیگر. مثلاً حرّ بن یزید ریاحی، اگر چه عمری در راه نبود، ولی عمری طلب راه داشته است. زهیر بن قین نیز همین گونه بود. لذا اینها نتیجه ی عمری طلب صادقانه ی خود را در یک مدّت کوتاه دریافت نمودند.

در خاتمه چند دستور العمل نیز از حضرت آیة الله بهجت (ره) تقدیم حضور می کنیم؛ که خود آن بزرگوار، با همین دستورالعملهای به ظاهر ساده به آن مقامات عالیه دست یافته بودند.

دستور العمل اوّل:

کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیّات و عملیّات.

آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقّف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.

دستور العمل دوم:

گفتم الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم: کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد. می‌داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می‌داند که آنچه را که می‌داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی‌داند، باید احتیاط کند. 

دستور العمل سوم:

کسی که به خالق و مخلوق، متیقن و معتقد باشد، و با انبیاء و اوصیاء ـ صلوات الله علیهم ـ جمیعاً مرتبط و معتقد باشد، و توسل اعتقادی و عملی به آنها داشته باشد، و مطابق دستور آنها حرکت و سکون نماید، و در عبادات، «قلب» را از غیرخدا خالی نماید، و فارغ القلب، نماز را که همه چیز تابع آن است انجام دهد، و با مشکوکها، تابع امام عصر ـ عجل‌الله‌ له ‌الفرج ـ باشد، و هر که را امام، مخالف خود می‌داند با او مخالف باشد، و هر که را موافق می‌داند با او موافق، [و] لعن نماید ملعون او را، و ترحّم نماید بر مرحوم او و لو علی سبیل الاجمالی؛ هیچ کمالی را فاقد نخواهد بود و هیچ وِزر وبالی را واجد نخواهد بود.

دستور العمل چهارم:

هیچ ذکری، بالاتر از «ذکر عملی» نیست؛ هیچ ذکر عملی، بالاتر از « ترک معصیت در اعتقادیّات و عملیّات» نیست.  و ظاهر این است که ترک معصیت به قول مطلق، بدون « مراقبه ی دائمیّه»، صورت نمی‌گیرد.

دستور العمل پنجم:

مِن کلام علیّ علیه السلام:

«إعلم أن کل شیء من عملک تبع لصلاتک: بدان که هر چیزی از عمل تو تابع نماز توست»؛

بر شما باد به محافظت بر نمازهای پنج گانه در اولین وقتهای آنها؛ و بر شما باد به روی نمودن و توجّه با تمام وجود بسوی خدای تعالی؛ ]در این صورت[ سعادت را از دست نخواهید داد إن شاء الله تعالی.

دستور العمل ششم:

همه می‌دانیم که رضای خداوند اجّل، با آنکه غنیّ بالذات [است] و احتیاج به ایمان بندگان و لوازم ایمان آنها ندارد، در این است [ که]: بندگان، همیشه در مقام تقرب به او باشند، پس می‌دانیم که برای حاجت بندگان به تقرب به مبدأ الطاف و به ادامه تقرب [ خداوند] محبت به یاد او و ادامه یاد او دارد. پس می‌دانیم به درجه اشتغال به یاد او انتفاع ما از تقرب به او خواهد بود و در طاعت و خدمت او، هر قدر کوشا باشیم به همان درجه، متقرب و منتفع به قرب خواهیم بود؛ و فرق بین ما و سلمان سلام الله علیه، در درجه ی طاعت و یاد او که مؤثر در درجه قرب ما است خواهد بود. و آنچه می‌دانیم که اعمالی در دنیا محل ابتلاء ما خواهد شد، باید بدانیم؛ که آنها هر کدام مورد رضای خداست، ایضاً خدمت و عبادت و طاعت او محسوب است. پس باید بدانیم که هدف باید این باشد که تمام عمر صرف در یاد خدا و طاعت او و عبادت باید باشد تا به آخرین درجه قرب مستعد خودمان برسیم و گرنه بعد از آنکه دیدیم بعضی به مقامات عالیه رسیدند و ما بی جهت عقب ماندیم پشیمان خواهیم شد.

 

اگر توجّه فرمایید، ملاحظه می کنید که تمام این دستور العملها، برای درست نمودن توحید عملی می باشند. چرا که عمده مشکل یک مؤمن شیعه در همین قسم از توحید می باشد؛ و سکوی پرواز نیز همین قسم از توحید است. اگر توحید عملی درست شد، باقی مقامات آسان به چنگ می آیند. گردنه ی سخت و سنگلاخ همینجاست. این که درست شد، آتش عشق خود به خود شعله ور می شود. این آتش هم که شعله کشید، جز یار، همه اغیار را می سوزاند؛ حتّی خود عاشق را.  از آن پس، خدا می شود دست و زبان بنده اش. لذا بنده سخن می گوید با زبان خدا؛ و کار می کند با دست خدا. نماز هم که به جا می آورد، با زبان خدا قرائت و ذکر می گوید، و با دست و پای خدا به رکوع و سجود می رود. البته فراتر از این نیز مقامی است؛ که در آن مقام، بنده می شود دست و زبان خدا.

برای مطالعه بیشتر مراجعه فرمایید به کتاب صراط سلوک، تألیف علی محیطی.