(23/100100366)

پرسش:چرا با اينكه مي دانيم نياز به عبادت خدا داريم اين كار را نمي كنيم؟

 

پاسخ:

دانستن كي بود مانند ايمان داشتن. همه ي ما به حكم عقل مي دانيم كه مرده هيچ كاري از دستش بر نمي آيد؛ امّا چند درصد از مردم هستند كه بتوانند يك شب در اتاقي به همراه جسد يك مرده بخوانند. حتّي بسياري از مردم، جرأت ندارند يك شب پيش جسد پدر يا مادر خود بمانند. امّا چرا؟

همه ي ما هنگام راه رفتن روي زمين، در سطحي به عرض حدوداً سي سانتي متر راه مي رويم؛ و مشكلي هم نداريم. حالا فرض كنيد ديواري هست بسيار بلند؛ مثلاً به ارتفاع صد متر؛ و به عرض سي سانتي متر. شما اگر بخواهيد روي اين ديوار راه برويد چه جوري راه مي رويد، با آسودگي يا در حالي كه دستانتان را باز نموده اند و تلو تلو خوران و يواش يواش قدم بر مي داريد؟ اكثر مردم، حالت دوم را دارند؛ و روي ديوار سي سانتي متري جوري راه مي روند كه گويي يك بند باز، روي طناب راه مي رود. امّا يك بند باز، روي چنين ديواري، راه رفتن كه سهل است، مي تواند بدود و پشتك بزند و ... . امّا چرا اين گونه مي شود؟

جواب اين است كه دانستن غير از ايمان داشتن است. ما مي دانيم كه عبادت خدا، غذاي روح ماست؛ امّا ايمان نداريم كه چنين است. ما مي دانيم كه در كلّ عالم خلقت، فاعل مطلق خداست؛ و جز او كسي كاره اي نيست؛ امّا در مقام عمل، توحيد افعالي را مراعات نمي كنيم؛ يعني توحيد افعالي نظري داريم، امّا توحيد افعالي عملي نداريم. چون اوّلي با عقل درست مي شود؛ امّا دومي كار قلب است. عقل با دليل و برهان قانع مي شود، امّا قلب با دليل و برهان قانع نمي شود؛ بلكه با تلقين قولي و عملي سير مي شود. تلقين نيز وقتي خوب عمل مي كند كه مداوم باشد. لذا عرفاي بزرگوار، بعد از آن درستي يك اعتقاد را با برهان عقلي اثبات نمودند، آن را با روش مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه، به قلب خودشان نفوذ مي دهند تا قلب نيز آن را باور كند. اينها همان كاري را در مورد خودشان انجام مي دهند كه مرده شور يا بند باز انجام مي دهد. مرده شور هم اوّلش از مرده مي ترسيده، امّا در اثر ممارست و تلقين به خود، به جايي رسيده كه اگر صدها مرده ها اطرافش باشد، آسوده سرش را مي گذارد بر زمين مي خوابد؛ بي آنكه وحشتي بكند. يا يك بند باز، روي ديوار سي سانتي متري كه سهل است، روي طناب دو سانتي متري هم را راه مي رود. چون ابتدا از نظر علمي برايش ثابت شده كه انسان مي تواند روي طناب راه برود، بعد، همين باور را با تمرينات مداوم، به قلب خودش باورانده است. لذا به هنگام عمليّات آكروباتيك، قلبش دچار اضطراب نمي شود؛ يعني ايمان دارد كه اين كار را مي تواند انجام دهد.

اكثر مردم از مرگ مي ترسند؛ امّا ديديم كه تعدادي از همين مردم، در جبهه هاي نبرد عليه صدّام و حاميانش، به جايي رسيدند كه ديگر ترسي از مرگ نداشتند. اينها ابتدا دانستند كه مرگ در راه خدا، شهادت است؛ و شهيد مقام بلندي در عالم برزخ دارد. آنگاه اين علم خودشان را در صحنه هاي جهاد، به قلب خودشان نفوذ دادند؛ و آن را از مرتبه ي دانستن به مرتبه ي ايمان داشتن رساندند. اين بود كه حاضر بودند در هنگام نياز، با پاي خود به سوي شهادت بشتابند.

خلاصه آنكه:

با صِرف دانستن، كاري از پيش نمي رود؛ بلكه ايمان بايد داشت؛ و ايمان درست نمي شود مگر با تمرين. چرا بايد هر روز نماز به جا آورد؟ براي اينكه مفادّ نماز، در قلب نفوذ نمايد. اگر كسي معني نماز و تفسير نماز را بداند، و هر بار كه نماز به جا مي آورد، به مفادّ نماز توجّه كند، به مرور زمان، قلب او هم نمازگزار مي شود. امّا ما فقط الفاظ نماز را عادتاً تكرار مي كنيم؛ و آن را به قلب خودمان تلقين نمي كنيم. امّا يك عارف، نماز نمي خواند، بلكه با نماز و ياد خدا زندگي مي كند. او اگر خواست كاري بكند، با اوقات نماز و ياد خدا براي خودش برنامه ريزي مي كند؛ مثلاً مي گويد: يك ساعت بعد از نماز صبح فلان كار را قربة الي الله انجام خواهم داد. دو ساعت بعد از نماز صبح نيز قربة الي الله اخبار گوش خواهد كرد. و ... . معني حقيقي ذكر در نزد عرفا همين است؛ نه اينكه فقط ذكري را در زبانشان مدام تكرار كنند. اگر عارف در زبانشان مي گويد« يا رزّاق»، در زندگي نيز مدام سعي دارد، جز خدا كسي را رزّاق نشمارد. اگر اين گونه نكند، با صِرف يا رزّاق گفتن كسي به جايي نمي رسد. اينكه سالها در نماز بگوييم « ايّاك نعبد و ايّاك نستعين» ولي در مقام عمل، از اين بترسيم كه اگر فلاني نظرش از من برگردد بي چاره مي شود، نشان از آن دارد كه ما، مؤمن به اين دو جمله نيستيم. بلي اگر كسي اين جملات را در زندگي خود هم پياده نمود، و به قلب خود باورند كه جز خدا معبودي نيست و جز او در برابر هيچ كس نبايد سر فرود آورد؛ و همه ي عالم، وسائل و اسباب او هستند؛ و بي اذن او از كسي كاري ساخته نيست، آنگاه از گفتن اين جملات لذّت مي برد؛ آنگاه لحظه شماري مي كند كه وقت نماز سر برسد تا اين جملات را خطاب به خدا بگويد. آنگاه عاشق نمازهاي مستحبّي مي شود تا اين جملات را هر چه بيشتر با به خدا بگويد. مجنون از بردن نام ليلي لذّت مي برد، و دنبال بهانه مي گردد تا نام او را تكرار كند. چرا؟ آيا فقط براي اينكه ليلي را مي شناسد؟ يقيناً نه؟ چون ليلي را صدها نفر ديگر هم مي شناختند، امّا حال مجنون را نداشتند. مجنون، به خوبي و جمال ليلي ايمان نداشت نه فقط علم. علّامه جعفري(ره) فقط از طبيعت حرف مي زدند، درست حال مجنون را داشتند آنگاه كه از ليلي حرف مي زد. چون فقط بيننده ي جمال طبيعت نبود، بلكه اين جمال در قلب او رخنه كرده بود. فرق عارف و عالم در همينجاست؛ عالم، مي داند، امّا عارف، ايمان دارد به آنچه كه مي داند.

در باب شيوه ي عرفا در باب باوراندن اعتقادات حقّه به قلب، كتابهاي متعدّدي نگاشته شده است، كه ما نمونه اي ساده و قابل استفاده براي همگان را خدمت شما بزرگوار معرّفي مي كنيم. اين كتاب عبارت است از « صراط سلوك» تأليف علي محيطي. اين كتاب بر اساس رهنمودهاي علّامه حسن زاده آملي ـ حفظه الله ـ تنظيم شده و تأييد آن جناب را در ابتداي كتاب دارد. كتابي است آسان فهم و كاربردي براي آنها كه زبان حالشان اين مصرح جناب مولوي است كه: « از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست».