(36/100128232)-   

پرسش:اگر ممکن است خوبي و بدي و حق و باطل را تعريف کنيد و با زباني ساده توضيح دهيد که چرا مي گويند باطل فاني و ناپايدار است؟

پاسخ:

در باب حقّ و باطل و خوب و بد سخن بسیار در کتب فلسفه ی اخلاق گفته شده ؛ لکن طرح نظرات گوناگون در این باب فایده ی چندانی افراد غیر متخصّص در این گونه علوم ندارد. لذا ما با حذر از آن گونه مباحث خسته کننده ، مطالبی تقدیم حضور می کنیم که می تواند خط کشی در ترسیم مسیر اعتقادات و اخلاقیّات و اعمال باشد.

ـ حقّ و باطل

حقّ یعنی ثابت و غیر قابل زوال ؛ و باطل یعنی زوال پذیر و غیر ثابت. حقّ از اسماء وجود می باشد ، کما اینکه باطل اسم دیگری است برای عدم.  لذا هر امر حقّی یا عین وجود است یا حظّی از وجود داشته تکیه بر وجود کرده است. در مقابل ، هر امر باطلی یا عین عدم است یا تکیه بر امری عدمی کرده است.

خدا حقّ محض می باشد ؛ چون وجود محض است. کلّ عالم خلقت ، بر اساس حقّ آفریده شده ؛ چون همگی تکیه بر اراده ی خدا دارند. راستی حقّ است ؛ چون راستی یعنی منطبق بودن بر حقّ. امّا دروغ باطل است ؛ چون دروغ یعنی عدم مطابقت سخن با واقع. غیبت باطل است ؛ چون غیبت کننده اوّلاً عیب شخص را می گوید در عدم حضور او . ثانیاً آبروی او را نابود و معدوم می سازد. ثالثاً غیبت کننده نقص و عدمی در روح خود دارد که به صورت صفت غیبت کنندگی بروز می نماید ؛ همان گونه که فلج بودن ـ که عدم پا است ـ در قالب ویلچر سوار شدن ظهور می یابد. رباخواری باطل است ؛ چون شخص نفعی را می گیرد بی آنکه کاری کرده باشد. یعنی نفعی که بر هیچ استوار می باشد. لذا فرمود: « يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقات‏ ــــ خداوند، ربا را نابود مى‏كند؛ و صدقات را افزايش مى‏دهد» (البقرة:276)

از همین مقدار معلوم می شود که چرا باطل محکوم به فناست. چون باطل خودش یا عین عدم و فناست یا بر امر معدوم و فانی استوار گشته است. خداوند متعال می فرماید: « أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثال‏ ـــــ  [همو كه‏] از آسمان، آبى فرو فرستاد. پس رودخانه‏هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند، و سيل، كفى بلند روى خود برداشت، و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى، در آتش مى‏گدازند هم نظير آن كفى برمى‏آيد. خداوند، حق و باطل را چنين مَثَل مى‏زند. اما كف، بيرون افتاده از ميان مى‏رود، ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند در زمين [باقى‏] مى‏ماند. خداوند مَثَلها را چنين مى‏زند»(الرعد:17)

وقتی سیل روان می شود روی آن کفی پدید می آید. همچنین وقتی فلزّات را ذوب می کنند ، کفی روی آن تشکیل می شود.

خداوند متعال حقّ را تشبیه نموده به اصل آب و فلزّ و باطل را تشبیه نمود به کف روی آنها. چون اصل آب و فلز حقیقت دارند. امّا کف روی آب در حقیقت حبابهایی است ؛ و حباب لایه ی نازکی از آب است که هوا در داخل آن محبوس گشته است. لذا وقتی که حباب می ترکد ، آب که حقیقت دارد باقی می ماند ولی حالت حبابی آن نابود می شود. حباب روی فلزّات مذاب نیز این گونه است.

سخن دروغ از آن جهت که صوت می باشد امر وجودی است ، لکن این صوت همانند آن لایه ی نازک آب است که حباب را می سازد. لذا درون این سخن دروغ واقعیّتی نیست. از اینرو در عالم تکوین، که عالم وجود می باشد ، بقاء نخواهد داشت. عالم برزخ و آخرت جای ظواهر نیست بلکه حقیقت امور است که آنجا آشکار می شود. آن جا حبابها را می ترکانند ؛ لذا وقتی چهره ی ظاهر اعمال باطل را کنار زدند ، محتوایی وجودی نخواهد داشت. اینجاست که عذاب ، شخص را فرا می گیرد. چون عذاب نیز از سنخ عدم است. وجود و دارایی عین لذّت است و عدم و ناداری عین رنج. وقتی نظم بدن به هم خورد درد ظهور می کند. وقتی چشم هست لذّت دارد امّا کوری که نبود چشم است آزار دهنده است. شخص در دنیا باید کمالات انسانی را اکتساب می نمود ولی اکتساب نکرده ؛ لذا آنجا وقتی این قیافه انسانی را که چون حباب است از او گرفتند ، حقیقت او ظهور می یابد و خود را پر از نقصها و عدمها می یابد. می بیند که شجاعت ندارد ، صبر ندارد ، مروّت ندارد ، علم ندارد ، عزّت ندارد ، عبودیّت ندارد ، عطوفت ندارد ، و ... . اینهاست که زنج آور می باشد. چنین کسی مانند آن کس است که بی هوشش کرده اند و دست و پای او را بریده اند ؛ و بعد از چندین ماه که جای زخمها خوب شده او را به هوش می آورند. جای زخمهای او ظاهراً درد ندارند ولی او از دورن آتش گرفته و می سوزد. چون ادراک نداشته هایی که انسان می توانست داشته باشد رنج آور است.

اهل جهنّم (اهل باطل) در حقیقت ناقصند ؛ ولی حباب توهّمات نمی گذارد که نقص خودشان را ادراک کنند. باطل در حقیقت فانی است ولی اهل ظاهر فنای آن را نمی بینند. حباب حقیقتی جز آب ندارد ؛ امّا مردم به آب بودن آن توجّهی ندارند و خیال می کنند حباب برای خود چیزی است.حال آنکه حباب رفتنی است ولی آب از بین نمی رود.

« وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَريعُ الْحِسابِ  ــــ كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب مى‏پندارد؛ امّا هنگامى كه به سراغ آن مى‏آيد چيزى نمى‏يابد، و خدا را نزد آن مى‏يابد كه حساب او را بطور كامل مى‏دهد؛ و خداوند سريع الحساب است‏» (النور:39)

ـ خوبی و بدی

حقّ و باطل گستره ی عامّ دارند و تمام امور را شامل می شوند ؛ امّا خوب و بد دو گونه استعمال می شوند. گاه خوب با حقّ و بد با باطل در یک معنی به کار می روند. امّا در علم اخلاق ، خوب به عمل و صفت روحی حقّ و مطابق با فرمان خدا گفته می شود ؛ و بد به عمل و صفت روحی باطل و مخالف با فرمان خدا می گویند. به تعبیر دیگر عمل و صفت خوب آن است که از کمالی روحی سرچشمه می گیرد و عمل و صفت بد آن است که از نقصی روحی سرچشمه می گیرد. خداوند متعال فرمود: « قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ ـــ بگو همه بر اساس ساختار خود عمل می کنند» (الإسراء:84)