(1/100148907)

پرسش: ببخشيد فرق ما مسلمونا با كافرا و بت پرستا تو پرستش چيه ... ؟ ما حج كه ميريم دور يه سنگ مي چرخيم بت پرستا هم همين طور ... ميشه توضيح بدين ... ؟

 

پاسخ: پاسخ اجمالي:

بت پرستان، بتها را شريك خدا مي دانستند و خود بتها را عبادت مي نمودند؛ امّا هيچ مسلماني كعبه را خدا يا شريك خدا نمي داند؛ بلكه چون خدا امر نموده كه كعبه را طواف كنيد، آن را طواف مي كنند. دقّت فرماييد! به امر خدا طواف مي كنند نه پرستش. لذا طواف كعبه، فرمانبرداري از خداست نه از كعبه. همان گونه كه سجده نمودن، پرستش خداست نه زمين؛ و ركوع كردن، پرستش خداست نه پرستش خميدگي كمر؛ و خواندن قرآن، شنيدن كلام خداست نه قرآن پرستي.

آيا وقتي شما تلوزيون نگاه مي كنيد، تلوزيون پرستي مي كنيد؟! وقتي به كسي سلام مي دهيد، او را پرستش كرده ايد؟! مگر صِرف توجّه نمودن به چيزي يا احترام گذاشتن به چيزي، پرستش نمودن اوست؟! پرستش يك موجود آن است كه براي آن موجود، نقش خالقيّت يا ربوبيّت يا الوهيّت قائل شده به اين دلائل او را احترام كنيم. لذا احترام يا تبرّك نمودن بدون چنين اعتقاداتي ابداً به معني پرستش نيست. بت پرستي هم صِرفاً به خاطر احترام گذاشتن به بتها شرك تلقّي نمي شود؛ بلكه به خاطر قائل شدن نقش ربوبيّت يا الوهيّت براي آن بتها شرك محسوب مي شود. لذا اگر كسي براي بتها چنين نقشي قائل باشد ولي در عمرش حتّي يك بار هم در برابر بتي به علامت احترام كاري نكند، باز مشرك است. در مقابل، اگر كسي بتي را از باب اينكه يك اثر تاريخي و باستاني است در موزه بگذارد و از آن نگهداري كند و برايش ارزش قائل شود، مشرك خوانده نمي شود. چون اعتقادي به الوهيّت و ربوبيّت آن ندارد.

 

پاسخ تفصيلي:

بايد دانست كه در هر كدام از عبادات اسراري نهفته است كه همگي در حقيقت به توحيد ختم مي شوند. حجّ و اعمال آن نيز به همين گونه اند. پس بد نيست كه هر چند گذرا نگاهي به برخي اسرار حجّ داشته باشيم.

براي اينكه بتوانيم حقيقت كعبه را ـ در حدّ پايين اش ـ بيان كنيم، چاره اي جز بيان برخي مطالب فلسفي نيست. البته خود اين مباحث نيز در حدّي پايين ارائه مي شوند؛ چرا كه رسيدن به كنه اين مطالب، حدّ اقلّ ده سال تلمّذ در وادي حكمت را طلب مي كند. پس با ذكر مقدّماتي وارد بحث اصلي خواهيم شد.

 

ـ عوالم طولي

در حكمت اسلامي طبق براهين عقلي عالم خلقت را به سه مرتبه ي كلّي تقسيم كرده اند كه عبارتند از : عالم طبيعت و دو مرتبه از عالم غيب كه همان ملكوت و جبروت باشند.

1ـ عالم عقل يا عالم عقول يا عالم مفارقات تامّ يا عالم ارواح يا عالم جبروت يا ملكوت اعلي و ... :اين عالم از مادّه و آثار مادّه مثل حركت، زمان، مكان، كيفيت، كمّيت و... منزه است؛ و از حيث وجودي قويترين مرتبه ي عالم است؛ و تقدّم وجودي بر تمام عوالم خلقت دارد. البته بايد توجّه داشت كه مراد از اين تقدّم وجودي، تقدّم زماني و مكاني نيست، چون در عالم عقل، زمان و مكان معني ندارد؛ لذا پرسش از« كي و كجا بودن » در مورد اين عالم نيز بي معني است. اين عالم بر تمام عوالم خلقت احاطه ي وجودي داشته و علّت آنهاست. امّا اين احاطه مثل احاطه ي يك شيء مادّي بر شيء مادّي ديگر نيست؛ بلكه مثل احاطه ي عقل است بر ذهن. اين عالم را از اين جهت كه شباهتي با عقل انسان دارد و موجودات آن ( ملائك عظام ) همگي از سنخ عقلند، عالم عقل يا عقول مي نامند.

2ـ عالم مثال يا عالم برزخ يا عالم مفارقات غير تامّ يا عالم ملكوت سفلي يا عالم خيال منفصل يا... :اين عالم نيز از مادّه و برخي آثار مادّه مثل حركت و زمان و مكان و انفعال منزّه است؛ ولي برخي از آثار مادّه مثل كيفيّت و كميّت در آن وجود دارد؛ لذا برخلاف عالم عقل، موجودات آن داراي شكل و رنگ واندازه و امثال اين مقولاتند. اين عالم از حيث وجودي ضعيفتر از عالم عقل (جبروت) و معلول آن است ولي از عالم مادّه قويتر بوده بر آن احاطه ي وجودي داشته و علّت آن است. موجودات اين عالم از نظر غير مادّي و لا مكان و لازمان بودن شبيه موجوداتي هستند كه انسان در خواب مي بيند يا در ذهن و خيال خود تصوّر مي كند. لذا اين عالم را از آن جهت كه شباهتي با قوّه ي خيال و ذهن انسان دارد، عالم خيال منفصل نيز مي نامند؛ و از آن جهت كه از نظر شدّت و رتبه ي وجودي بين عالم عقل و عالم مادّه واقع شده است عالم برزخ مي گويند. در مورد اين عالم نيز پرسش از« كي و كجا بودن » بي معني است؛ چون منزّه از زمان و مكان مي باشد. اين عالم به اعتبار سير نزولي موجودات مادّي، در روند پيدايش و سيرصعودي آنها در بازگشت به مبداء خويش، به دو قسم برزخ نزولي و برزخ صعودي يا مثال نزولي و مثال صعودي تقسيم مي شود. لذا مراد از عالم برزخ در زبان دين و متشرّعه همان برزخ صعودي است كه آدمي و ديگر موجودات بعد از مرگ وارد آن شده و با بدن مثالي و غير مادّي در آن به سر مي برند. لازم به ذكر است كه در اين عالم، بر خلاف دنيا، همه چيز داراي حياتي آشكار است. احاطه ي اين عالم بر عالم مادّه نظير احاطه ي ذهن است بر موجودات ذهني؛ كه از سنخ احاطه ي مادّي نيست. چون ذهن مانند ظرفي خالي نمي باشد؛ بلكه حقيقتي است مجرّد.

3ـ عالم مادّه يا عالم ناسوت يا عالم طبيعت يا عالم مركّبات و ... : اين عالم همان عالمي است كه ما هم اكنون در آن زيست مي كنيم. بارزترين مشخّصه ي اين عالم، زمان و حركت است؛ و حركت يعني خروج تدريجي جسم از حالت بالقوّه براي رسيدن به حالت بالفعل؛ و زمان عبارت است از مقدار حركت. اين عالم از حيث وجودي داراي ضعفترين مرتبه است؛ و زمان و مكان از خصوصيّات ذاتي(جوهري) آن است؛ لذا فرض موجود مادّي بدون زمان بي معني است. موجودات اين عالم برخلاف موجودات دو عالم قبلي دائماً درحال تغيير و به فعليّت رسيدن و استكمالند و مقصد نهايي موجودات اين عالم، عالم مثال(ملكوت سفلي) و عالم عقل(جبروت و ملكوت اعلي) است؛ يعني موجودات اين عالم در اثر حركت جوهري به سوي مجرّد شدن مي روند و در واقع مرگ موجودات مادّي همان لحظه رسيدن آنها به تجرّد برزخي است.

از آنچه پيشتر گفته شد معلوم مي شود كه رابطه اين عوالم سه گانه با همديگر رابطه ي طولي است؛ يعني عالم مثال باطن و حقيقت عالم مادّه و عالم عقل باطن و حقيقت عالم مثال است؛ و نسبت باطن به ظاهر مثل نسبت معني به كلمه است. معني نه در داخل كلمه است و نه در خارج آن؛ چون خارج و داخل از مشخّصات امور مادّي است و معني، امر مادّي نيست . عالم مثال و عقل نيز نه داخل در عالم مادّه اند و نه خارج از آن، بلكه باطن و باطن باطن آن هستند. منظور از رابطه ي طولي بين عوالم نيز همين است ؛ لذا نبايد رابطه ي طولي را مانند پله هاي يك نردبان يا كراتي تو در تو در نظر گرفت. براي فهم درست اين رابطه، بهتر است انسان عوالم وجودي خويش را درست بشناسد. قوّه خيال و عقل انسان، نه داخل بدن مادّي هستند نه خارج از آن، بلكه باطن آنند. لذا خيال آدمي از سنخ مثال و ملكوت سفلي و عقل انسان از سنخ عالم عقول و جبروت و ملكوت اعلي است. و اين دو ، يعني خيال و عقل از شئون روح انسان هستند؛ لذا روح نيز نه داخل بدن است نه خارج از آن؛ بلكه در طول و باطن آن است. از اين رو امير المومنين (ع) فرمودند : «الروح في الجسد كالمعني في اللفظ . ـــ روح در جسد مانند معناست در لفظ. » (مستدرك سفينة البحار، شيخ علي النمازي ، ج4 ، ص 217 )

حكما با اقتباس از آيات قرآن كريم ــ كه به برخي از آنها در سطور زير اشاره مي شود ــ عالم عقول و عالم مثال را عالم امر و عالم مادّه را عالم خلق نيز مي گويند :« أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ» (الأعراف : 54)

« يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ في‏ يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ » (السجدة : 5)

« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً. » (الإسراء : 85)

« وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.» (القمر : 50)

« إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ » (القمر: 49 و 50)

در عرفان نظري افزون بر سه عالم كلّي پيش گفته، مرتبه ي بالاتري از وجود نيز مطرح است كه عرفا از آن تعبير به عالم لاهوت، عالم اسماء و صفات الهي، عالم ربوبي، نظام ربوبي ، و ... مي كنند. لكن تعبير عالم در مورد اين مرتبه از وجود، به تصريح خود اهل عرفان، با نوعي تسامح است. به نظر اهل عرفان، مراد از عالم امر در آيات الهي اين عالم است نه عالم عقول و عالم مثال. لذا از ديد عرفا همه ي عوالم سه گانه عالم خلقند. همچنين در منظر متوسّط نسبت، عالم لاهوت به سه عالم ديگر نيز طولي است؛ يعني عالم لاهوت حقيقت و باطن سه عالم ديگر است؛ امّا در نگاه عميق و ژرف، عالم لاهوت نه در طول سه عالم ديگر است نه در عرض آنها؛ بلكه نسبت او به تك تك موجودات يكسان است. در تمثيلي نسبت لاهوت به موجودات عقلي و مثالي و مادّي را تشبيه نموده اند به نسبت آب به موج و قطره و دريا و حباب و آبشار و برف و يخ و باران و... ؛ يعني همانگونه كه هركدام اين امور غير از همديگر و غير از آب هستند ولي چيزي جز آب هم نيستند؛ و به تعبير درست اين امور گوناگون آب نيستند بلكه ظهورات آب هستند كه نسبت آب به همه‌ي آنها يكسان است. حقيقت لاهوتي نيز در همه چيز و همه كس حاضر و نسبتش به همه چيز يكسان و از داشتن رتبه منزّه است. لذا گفته مي شود اسماء الله اركان هستي را پر كرده اند و همه چيز ظهور اسماء الهي است. در مثال ديگري رابطه ي لاهوت و اسماء الهي را نسبت به عالم هستي تشبيه نموده اند به اراده‌ي انسان نسبت به صورت خيالي او. انسان به محض اينكه اراده نمايد مي تواند دهها موجود خيالي را در ذهن خود به يك اراده پديدار نمايد. وقتي انسان چنين آفرينشي مي كند در حقيقت اين خود اراده ي واحد است كه به صورت دهها موجود نمودار مي شود؛ لذا به محض اينكه شخص اراده ي خود را از آن موجودات خيالي منصرف نمايد همگي فاني مي شوند. اين صور خيالي با اينكه ظهور اراده ي آدمي هستند ولي اراده نيستند براي مثال اگر انسان سيب و پرتقالي را در ذهن خود ظاهر نمود، آنها سيب و پرتقال خواهند بود نه اراده؛ ولي در عين حال چيزي جز ظهور اراده هم نيستند. همچنين اين امور ذهني اگرچه زيادند ولي كثرت آنها باعث كثرت اراده نمي شود. همچنين اين صور داخل در اراده يا جزئي از اراده نيستند كما اينكه اراده هم نه داخل در آنهاست نه جزء آنها. نسبت اسماء خدا به موجودات نيز چنين است. لذا اميرمومنان (ع) فرمودند: « ٍ هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ فَوْقَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ شَيْ‏ءٌ فَوْقَهُ وَ أَمَامَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ خَارِجٌ عَنِ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ خَارِج‏. ــــــــ او در اشياء است بدون ممزوج و مخلوط شدن با آنها ، از اشياء بيرون است نه به صورت جدا بودن از آنها، بر فراز تمام موجودات است و گفته نمي شود چيزى بر فراز او است. پيش همه‏ى موجودات است ولى به او پيش گفته نمي شود. داخل در همه‏ى موجودات است ولى نه مانند چيزى كه در چيز ديگر داخل شود، از همه چيز بيرون است ولى نه مانند خارج بودن چيزى از چيزي.» ( إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏2، ص 375 )

در ساحت لاهوت و بين خود اسماء و صفات خدا نيز نوعي رابطه ي ظهور و بطون و نوعي ترتيب برقرار است، لكن نه از آن سنخ كه بين عوالم سه گانه است و باطن همه ي اسماء الهي ، اسم الواحد ، و باطن الواحد ، الاحد است ، كه اوّلين تجلّي اسمي كنه ذات باري تعالي بوده و سقف معرفت انساني است ؛ لذا معرفت انسان كامل فراتر از آن راه ندارد.

خلاصه بحث:

پس عوالم خلقت در طول يكديگرند امّا به آن معنا كه گفته شد. لذا اين رابطه ي طولي را نبايد به شكل مادّي و مكاني و زماني در نظر گرفت؛ بلكه ارتباط آنها همچون رابطه ي روح ، عقل ، ذهن و موجودات ذهني است.

 

2ـ با توجّه به مقدّمه ي فوق الذكر عرض مي شود:

كعبه ي زمينى و جسمانى، در حقيقت ظهور كعبه ي ملائك و آن نيز ظهور عرش و عرش نيز ظهور حقيقت توحيد مي باشد. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ إِنْ مِنْ شَي‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــــ و هيچ چيزي نيست مگر اينكه خزائن (حقايق) آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ي معلوم و معيّن.» (الحجر:21) همچنين فرمود: « وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ ــــــ و اين چنين ، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم ؛تا از اهل يقين گردد.» (الأنعام:75) و فرمود: « أَ وَ لَمْ ينْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض ... ــــ آيا به ملكوت آسمانها و زمين نظر نمي كنيد؟ ... » ‏(الأعراف:185) و باز فرمود: « قُلْ مَنْ بِيدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَي‏ءٍ ــــ بگو كيست كه ملكوت هر چيزي به دست اوست؟» (المؤمنون:88)

از اين آيات بر مي آيد كه دنيا و آسمان و زمين آن ، باطن و حقيقتي ملكوتي نيز دارند؛ و اين زمين و آسمان، تنزّل يافته ي همان حقايق ملكوتي مي باشند. همينطور موجودات روي زمين نيز باطن و ملكوتي دارند؛ لذا فرمود: « وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس ــــ و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است‏ » (الحديد:25) همچنين فرمود: « يا بَني‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيكُمْ لِباساً يواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَير ــــ اى فرزندان آدم! لباسى براى شما نازل نموديم كه اندام شما را مى‏پوشاند و مايه ي زينت شماست؛ امّا لباس پرهيزگارى بهتر است. » (الأعراف:26). همچنين در آيات و روايات تصريح شده كه در روز قيامت، مكانها به اعمالي كه در آنها انجام شده شهادت خواهند داد و در آن روز زنده و عالمند.

امكنه و ازمنه ي مقدّسه نيز طبق همين قاعده، حقيقتي ملكوتي دارند. براي مثال كعبه حقيقتي مجرّد و غير مادّي به نام ضرّاح يا بيت المعمور دارد كه كعبه ي ملائك مي باشد و در هر آسماني از آسمانهاي ملكوت نمودي دارد. خود آن بيت المعمور نيز تنزّل يافته ي عرش خداست؛ و عرش خدا ـ كه از سنخ علم بوده و منزّه از شكل و رنگ و اندازه است ـ ظهور چهار وصف اتمّ خداوندي است كه عبارتند از: « سبحان الله و الحمد لله و لا اله الّا الله و الله اكبر»؛ و عرش خدا را ظهوري است كه آن را وجه الله گويند كه كلّ هستي را پر نموده است؛ لذا خداوند متعال فرمود: « وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَينَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ ــــ مشرق و مغرب، از آنِ خداست؛ و به هر سو رو كنيد، وجه الله آنجاست. همانا خدا گستراننده‌ي عليم است.» (البقرة:115)

« عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ سُئِلَ لِمَ سُمِّي الْكَعْبَةُ كَعْبَةً قَالَ لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ بَيتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْبَيتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِي بُنِي عَلَيهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ ـــــ از امام صادق عليه السّلام پرسيدند : چرا كعبه ، كعبه ناميده شد ؟ فرمودند: چون چهار گوش يا چهارضلعي است. گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمودند: چون بر راستاي بيت المعمور است كه چهار گوش است. گفته شد: چرا بيت المعمور چهار گوش است؟ فرمودند: چون بر راستاي عرش است كه چهار گوش مي باشد. گفته شد : چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمودند: چون اساس اسلام بر چهار كلمه است ، سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر. » (بحار الأنوار؛ ج‏55 ؛ص5 )

« وَ رُوِي عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ لَوْ أُلْقِي حَجَرٌ مِنَ الْعَرْشِ لَوَقَعَ عَلَى ظَهْرِ بَيتِ الْمَعْمُورِ وَ لَوْ أُلْقِي مِنَ الْبَيتِ الْمَعْمُورِ لَسَقَطَ عَلَى ظَهْرِ الْبَيتِ الْحَرَام ... ــــــ امام صادق (ع) فرمودند: اگر سنگي از عرش فرو افتد در پشت بام بيت المعمور قرار مي گيرد؛ و اگر از بيت المعمور فرو افتد در پشت بام كعبه قرار مي گيرد . ...»؛ يعني اگر چيزي بر پشت بام كعبه باشد، ملكوت آن شيء نيز بر پشت بام بيت المعمور خواهد بود؛ و جبروت آن شيء بر فراز عرش ملائك خواهد بود. بر همين اساس بايد دانست كه حجر الاسود از ركن يمين عرش فرود آمده و بر ركن يمين كعبه قرار گرفته است.

از اين روايات شريفه و ديگر روايات به ضميمه برخي آموزه هاي برهاني فلسفه ي اسلامي مي توان استنباط نمود كه بيت المعمور، حقيقت، باطن و صورت ملكوتي كعبه است؛ و عرش، حقيقت و باطن بيت المعمور مي باشد؛ و حقيقت اذكار اربعه (سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر )، باطن عرش الهي است؛ و اسلام و توحيد ناب، ظهور تفصيلي اين چهار ذكر مي باشد. پس حقيقت توحيد است كه در مرتبه ي پايين تري به صورت عرش تجلّي نموده؛ و عرش نيز در آسمان چهارم به صورت بيت المعمور ظهور كرده؛ و بيت المعمور كعبه ي ملائك مي باشد. كعبه ي زميني نيز ظهور مادّي بيت المعمور است. پس رو كردن به كعبه در هنگام نماز و در ساير امور، در حقيقت رو نمودن به توحيد مي باشد. ما روي ظاهر خويش را به سمت كعبه مي كنيم تا صورت مثالي ما با بيت المعور همسو گردد؛ و قلب ما با عرش پيوند بخورد و روح ما با اسماء الهي ملاقات نمايد. هنگام استلام حجرالاسود نيز دست ظاهر ما با صورت مادّي حجرالاسود تماسّ مي يابد؛ دست ملكوتي ما با حقيقت حجرالاسود در بيت المعمور تماسّ مي گيرد؛ و دست جبروتي ما به عرش مي رسد؛ و دست روح ما در عالم لاهوت با اسماء الله بيعت مي كند.

بر اين مبنا، هر مكاني و هر لحظه از زمان و هر روز و هر ماهي حقيقتي در ملكوت دارد كه قوام صورت مادّي اين امور به آن حقيقت ملكوتي است. حقيقت اين امور در هر مرتبه از وجود يكي است؛ امّا ظهور دنيايي آنها داراي كثرت مي باشد. براي مثال، شب قدر در دنيا به تعداد سالهايي است كه بر جهان گذشته است؛ بلكه در هر سال به تعداد افقها شب قدر اعتبار مي شود. ولي صورت ملكوتي شب قدر يك حقيقت مجرّده بيش نيست و در روايتي از امام صادق (ع) آمده است كه ليلة القدر حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ مي باشد كه يازده قرآن ناطق از وجود نوري او صادر گشته است. يعني وجود نوري آن حضرت ، حقيقت ملكوتي و جبروتي ليلة القدر مي باشد. همچنين هر مكان و روزي و بلكه هر لحظه اي فرشته اي دارد كه حكم آن مكان و روز و ساعت را ندا مي كند. و آن فرشته در حقيقت، صورت ملكوتي اين امور مي باشد و آن احكام كه آن ملك ندا مي زند، ويژگي ذاتي خود است.

خلاصه ي سخن اينكه:

مكانها و زمانها حقايقي مجرّد دارند كه هر كدام خواصّ تكويني و حكم خاصّ خود را دارند. و اين امكنه و ازمنه ي فراوان دنيوي، ظهورات و تنزّلات گوناگون آن حقيقت مي باشند. احكام شرعي اين امور دنيوي نيز در حقيقت تنزّل يافته ي همان خواصّ تكويني حقايق ملكوتي آنها مي باشند. اين احكام تشريعي همگي اعتباري و قراردادهاي الهي هستند، امّا اعتبارهايي كه پشتوانه ي تكويني دارند؛ لذا از طريق همين اعتبارات مي توان به اصل آنها رجوع كرد. همانگونه كه قرآن كريم، در حقيقت علم خداست كه ابتدا به عالم جبروت و از آنجا به عالم ملكوت تنزّل مي يابد و از عالم ملكوت بر قلب رسول خدا و به ذهن شريف آن جناب نازل گشته به زبان مباركش جاري مي شود و در قالب كلمات اعتباري ظهور مي يابد. لذا مي توان از طريق همين كلمات به حقيقت ملكوتي و جبروتي و الهي قرآن كريم راه يافت. همچنين حقيقت قرآن وقتي در قالب كلمات اعتباري تنزّل مي يابد، قداست آن حقيقت نيز به صورت حكم اعتباري قداست كلمات قرآن تنزّل مي يابد. لذا نمي توان بدون طهارت شرعي ـ كه اعتباري است ـ به كلمات قرآن دست زد؛ كما اينكه بدون طهارت فكري نمي توان به معارف قرآن نائل شد؛ و بدون طهارت قبلي نمي توان از هدايت آن برخوردار گشت « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقين » ؛ و بدون طهارت ملكوتي نمي توان ملكوت قرآن را لمس نمود و ... . لذا اين طهارات نيز مراتب طولي طهارت شرعي مي باشند؛ كه مرتبه ي پايين آن اعتباري و باقي مراتب همگي تكويني هستند.

كعبه ي مادّي نيز بر همين مبنا، ظهور جسماني كعبه ي ملائك است كه بيت المعمور نام دارد؛ و آن نيز ظهور عرش است؛ و عرش نيز ظهور توحيد اسماء مي باشد و توحيد اسماء نيز ظهور توحيد ذات است. لذا توجّه بدن انسان به كعبه، اگر با شرائطش باشد، مستلزم آن است كه ملكوت انسان نيز توجّه كند به ملكوت كعبه كه بيت المعمور باشد؛ و قلب انسان نيز بايد توجّه نمايد به عرش؛ لذا فرمودند: « أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن‏ ــ همانا قلب مومن عرش خداي رحمان است » (بحار الأنوار ، ج‏55 ،ص39 )؛ يعني قلب مومنِ حقيقي، بايد با عرش خدا متّحد گردد؛ و تا كسي چنين نشده، حقيقتاً مومن نيست. امام صادق (ع) فرمودند: « الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيرَ اللَّه‏ ـــ قلب، حرم خداست؛ پس در حرم خدا غير خدا را ساكن نكن! » (بحار الأنوار ، ج‏67 ،ص25 ). بالاتر از قلب، سرّ آدمي است كه بايد توجّه به عالم اسماء الله نمايد و اسماء خدا را قبله ي خويش قرار دهد؛ و فراتر از آن، مقام وحدت ذات آدمي است كه در فارسي از آن تعبير مي شود به « من »؛ و قبله ي اين مرتبه از وجود انسان، نيست مگر مقام احديّت ذات خداوندي.

3ـ امّا گردش و چرخش زمين اثري در ملكوت آن و ملكوت موجودات آن ندارد؛ همانگونه كه اگر كلمه ي روي كاغذ را بچرخاني معني آن در ذهن نخواهد چرخيد و در عين حال ارتباطش را با كلمه از دست نخواهد داد. نيز اگر موجودات ذهني را به گردش درآوريم، قوّه ي خيال ما يا اراده ي ما كه حقيقت آن صور مي باشند نخواهند گرديد. ما اراده مي كنيم و سيبي در ذهنمان ظاهر مي گردد. اين سيب اراده نيست بلكه سيب است؛ امّا جز اراده هم نيست؛ لذا به محض اينكه اراده ي خود را از آن منصرف نماييم، آن سيب، ظهور خود را از دست خواهد داد. لذا سيب ذهني اراده نيست بلكه ظهور اراده است در مرتبه ي پايين تر كه همان ذهن باشد. حال اگر ما سيب ذهني خود را بچرخانيم اراده ي ما نخواهد چرخيد؛ بلكه اراده ي ماست كه اراده ي چرخش سيب مي كند و در نتيجه سيب ذهني مي چرخد. لذا با چرخش زمين، ملكوت زمين نخواهد چرخيد بلكه ملكوت زمين است كه اراده مي كند تا زمين مادّي بچرخد. لذا زمين به واسطه ي ملكوت خويش موجودي است زنده و مختار. بر همين اساس است كه خداوند متعال فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين‏ ــــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن (آسمان) و به زمين فرمود: « بياييد خواه از روى ميل و رغبت و خواه از روي اكراه و بي ميلي!» آنها گفتند:« ما از روى طاعت و رغبت مى‏آييم»»(فصلت:11)؛ فعل اختياري بر دو گونه است: يا از روي ميل و رغبت است يا با بي ميلي و از روي اكراه است. لذا خداوند متعال فرمود: با اختيار خود بياييد، حال يا با ميل يا بي ميل! و آنها گفتند: با ميل و رغبت مي آييم.

جناب مولوي نيز فرمود:

«گر تو را از غيب چشمي باز شد ـ با تو ذرّات جهان همراز شد ـ نطق آب و نطق خاك و نطق گِل ـ هست محسوس حواسّ اهل دل ـ جمله ذرّات عالم در نهان ـ با تو مي گويند روزان و شبان ــ ما سميعيم و بصيريم و خوشيم ــ با شما نامحرمان ما خامُشيم ـ چون شما سوي جمادي مي رويد ـ محرم جان جمادان كي شويد؟ ـ فاش تسبيح جمادات آيدت ـ وسوسه تـأويلها بزْدايدت ـ چون ندارد جان تو قنديلها ـ بهر بينش كرده اي تأويلها » (مثنوي معنوي)

آخر سخن همين است كه جناب مولوي فرموده اند. چون عدّه اي آگاهي به حقيقت كعبه و حجرالاسود ندارند، خيال مي كنند كه آنها نمادهايي صرف هستند. امّا در منظر چشم اولياي خدا، حضرت كعبه، قلب عالم مادّه، و حجرالاسود، سواد آن قلب است.

حرمت كعبه چنان است كه امام حسين(ع) وقتي از آنجا به سوي كربلا رهسپار شدند، عبدالله بن زبير گفت: در همين حرم امن بمانيد تا از گزند دشمنان در امان باشيد. حضرتش فرمودند:« از جدّم شنيدم كه كبشي (رئيس قبيله اي) در كنار كعبه كشته خواهد شد؛ و با خون او حريم حرم شكسته خواهد شد؛ و من نمي خواهم آن خون، خون من باشد. »