(12/100209313)- 

پرسش:آياكشتارعده زيادي از بني قريظه بدون محاكمه تك تك واثبات جرم هر نفر خلاف عدالت نبوده است ؟ايا يك حكم كلي براي يك گروه ميتوان داد ؟يقينا جرم همه انها يكسان نبوده جرا پيامبر دستور محاكمه تك تك انها راندادند؟؟؟؟

پاسخ:

1ـ حكم بني قريظه را سعد بن معاذ داد نه پيامبر(ص). سعد نيز طبق قانون مورد قبول بين عرب و يهود حكم كرد. لذا حكم بني قريظه، حكم رسول خدا(ص) نبود. ولي فرض كنيم كه حكم را خود آن حضرت داده اند. در اين حالت، از دو حال خارج نيست. يا رسول الله(ص) پيغمبر هست يا نيست. اگر پيغمبر هست، محال است كسي را بدون جرم اعدام كند، و اگر پيغمبر نيست كه هيچ. در عمل نيز آن حضرت، چند نفر را از اعدام معاف نمودند. چه بسا آن افراد، حقيقتاً در جرم بني قريظه شريك نبوده اند كه رسول خدا(ص) آنها را به بهانه هايي عفوّ كرده اند.

حال اگر كسي با دلائل نبوّت آن حضرت، نبوّتش را اثبات كرده، او حكم خواهد كرد كه كار آن حضرت با بني قريظه، حقّ بوده است. امّا اگر كسي آن حضرت را پيغمبر نمي داند، مي خواهد او را عادل بداند يا ظالم بداند.

 

2ـ  با بني قريظه يكسان برخورد نشد؛ بلكه فقط مردان بالغ اعدام شدند.

چرا اعدام شدند؟ چون همگي جرم واحد داشتند. اوّل خيانت در پيمان نظامي كه با مسلمين داشتند. دوم كمك به دشمنان مسلمين و همدستي با آنها. سوم عدم تسليم بعد از خيانت.

اينكه آنها با كفّار بر ضدّ خدا پرستان همدست شده بودند، هم طبق احكام اسلام حكمش اعدام است هم طبق احكام دين يهود. درست است كه مسلمين با يهود، همدين نبودند ولي در هر حال، خدا پرست بودند و موسي و توراتش را قبول داشتند. و حتّي طبق احكام دين يهود هم بر آنها جايز نبود كه بر ضدّ خداپرستان، با كفّار همدست شوند. امّا آنها افزون بر گناه شرعي، جرم هم داشتند. جرمشان آن بودند كه با مسلمين پيمان داشتند كه در جنگها با دشمنان مسلمين همكاري نكنند كه اين پيمان را نقض نمودند. يهود، جزئي از جامعه ي مدينه بودند كه به آن خيانت نمودند، آن هم در حال جنگ. و حكم خيانت در حال جنگ، در تمام ملل دنيا، اعدام است. همگي آنها نيز در اين گناه و جرم، يكسان بودند و شاهدش آن است كه حاضر به تسليم نشدند. اگر بين آنها كساني بودند كه واقعاً راضي به پيمان شكني و كمك به كفّار نبودند بايد وقتي از آنها دعوت به تسليم شد، دعوت را مي پذيرفتند، و ادّعا مي كردند كه با پيمان شكنان موافق نبودند تا در دادگاه به ادّعاي آنها رسيدگي شود. پس وقتي تسليم را نپذيرفتند يعني همگي قبول كردند كه بر پيمان شكني و اقدامات خصمانه ي سران خود راضي اند. ضمناً مجازات بني قريظه را خود بني قريظه تعيين نمودند كه در ادامه توضيح خواهيم داد.

البته باز تكذكّر مي دهم كه حكم را سعد بن معاذ داد، و اجراي آن حكم هم با قبيله ي سعد بن معاذ بود. امّا چرا سعد آن حكم را داد؟ پاسخش در ادامه خواهد آمد. خلاصه آنكه: يهود با قبيله ي اوس پيمان داشتند، لذا به آنها خيانت نموده بودند؛ و طبق قوانين آن عصر، مجازات پيمان شكن بر عهده ي صاحب پيمان بود. طبق قوانين، نوع مجازات را هم صاحب پيمان تعيين مي كرد.

3ـ آيا رسول خدا(ص) با يهود مشكل داشت؟

اگر رسول خدا(ص) با يهود مشكل داشت، هر يهودي را مي كشت؛ امّا صدها يهودي در مدينه سكونت داشتند كه حضرتش كاري با آنها نداشت. چون آنها جرمي مرتكب نشده بودند. امّا گروهي از يهود، كه با اهل مدينه پيمان نظامي داشتند، بر خلاف پيمان رفتار نموده و با مشركان قريش همدست شدند براي نابودي نظام حاكم بر مدينه؛ و البته گمان نمي كردند كه مشركان مكّه شكست خواهند خورد. امّا محاسباتشان درست از آب در نيامد. لذا در قلعه هاي خود رفته و دروازه ها را بستند و به جاي تسليم شدن و مجازات شدن، مقاومت نمودند؛ و ثابت نمودند كه از خيانت خود پشيمان نيستند؛ و ثابت نمودند كه اگر پايش بيفتد باز هم خيانت مي كنند. پس سعد بن معاذ با آنها همان كاري را كرد كه در تمام كشورها با خائنين داخلي مي كنند. رسول خدا(ص) نيز حكم سعد را تأييد نمودند.

 

4ـ آيا اعدام دسته جمعي مجرمان، قبيح است؟

اگر سه چهار نفر يهودي خيانت نموده بودند و به جرم خيانت اعدام مي شدند، كسي اعتراضي نداشت؛ امّا وقتي يك جمعيّت خيانت مي كنند، عواطف مردم بر عقلشان چيره مي شود و كشتن آنها را بزرگ مي پندارند. حال آنكه نزد عقل، كشتن هزار خائن با كشتن يك خائن فرقي نمي كند.

در يك كشور، هر سال شايد صد نفر به جرم قتل عمد اعدام شوند، امّا كسي متعرض به اين قضيّه نيست؛ چون اين تعداد در طول روزهاي سال پراكنده اند. حال فرض كنيد يكي از كشورها تمام اعدامي هاي ده سال خودش را جمع كند و همه را در يك روز و يكجا اعدام كند؛ يعني مثلاً هزار نفر را يكجا اعدام كند. در اين صورت چه مي شود؟ روشن است كه تمام سازمانهاي حقوق بشر صدايشان در مي آيد و دشمنان اين كشور از اين حربه استفاده كرده آن كشور را يك كشور وحشي و ضدّ حقوق بشر جلوه مي دهند. امّا چرا اينگونه مي شود؟ چون اكثر مردم، در چنين حالتي با عواطف كور خودشان قضاوت مي كنند نه با عقلشان. به حكم عقل، اگر يك قاتل را بايد اعدام نمود، اگر هزار نفر نيز قتل كردند، هر هزار نفرشان را بايد اعدام كرد. همينطور اگر يك نفر خائن داخلي را بايد اعدام نمود، هزار نفر هم باشند باز بايد اعدامشان كرد.

در جريان بني قريظه نيز حدود 600 تا 700 نفر اعدام شدند. اين تعداد نيز با اختيار خود به قلعه پناه برده بودند. آن عدّه از يهوديان كه با پيمان شكنان موافق نبودند، نه در قلعه پناه گرفتند و نه اعدام شدند.

 

5ـ اگر توطئه ي يهود كارگر مي شد چه مي شد؟

قطعاً تمام مسلمين كشته مي شدند. لذا جرم يهوديان، كم جرمي نبود. آنان در واقع قصد نابود نمودن تمام مسلمين را داشتند كه موفّق نشدند.

 

6ـ حكم اعدام بني قريظه، را سعد بن معاذ داد و بني قريظه آن را پذيرفتند.

البته سعد هم طبق قانوني كه مورد قبول اعراب و يهود بود آن حكم را داد. چون طبق قوانين آن زمان، اگر يكي از طرفين پيمان نظامي، به ديگري خيانت مي كرد و مغلوب مي شد، طرف مقابل حقّ داشت كه هر مجازاتي را براي طرف پيمان شكن تعيين كند؛ و طرف پيمان شكن هم بايد حكم طرف مقابل را مي پذيرفت.

لذا در جنگ بني قريظه رسول خدا(ص) نبودند كه حكم اعدام دادند، بلكه سعد بن معاذ ـ رئيس قبيله ي اوس ـ بود كه آن حكم را داد. چون يهود با قبيله ي اوس پيمان نظامي داشتند و آن پيمان را شكسته بودند. پس طبق قانون، بايد تن به حكم سعد بن معاذ مي دادند. لذا خود بني قريظه قبول نمودند كه هر چه سعد بن معاذ حكم كند همان رفتار با آنها بشود. سعد بن معاذ نيز حكم كرد كه مردانشان را اعدام و كودكان و زنانشان را هم به بردگي بگيرند. اجراي حكم نيز بر عهده ي خود قبيله ي اوس بود. 

و البته حكم سعد بن معاذ نيز عين حقّ بود؛ چرا كه بني قريظه در جنگ خندق به مسلمين خيانت نموده و با دشمن مسلمين متّحد گشته بودند. پس طبق تمام قوانين دنيا محكوم به اعدام بودند. چون در تمام دنيا خائن به نظام را اعدام مي كنند. امّا افراد مغرض بدون اينكه بگويند جرم بني قريظه چه بود ، فقط مسأله اعدام جمعي آنها را بزرگ مي كنند و با فضا سازي عاطفي اجازه نمي دهند افراد با عقلشان قضاوت كنند. اگر گروهي جرمي كرده اند كه حكمش اعدام است، پس بايد اعدام شوند؛ حال مي خواهد يك يا دو نفر باشند يا هزار نفر. امروز نيز اگر امكان اجراي عدالت وجود داشته باشد، تمام يهوديان مهاجر اسرائيل بايد اعدام شوند؛ يعني يهودياني كه بومي خود فلسطين نيستند. چرا كه به يك كشور تجاوز نموده و همگي در قتل عام فلسطين دخالت دارند. چون يك حكومت ، به پشتوانه ي مردمش ظلم مي كند يا عدالت مي ورزد. اگر اين يهوديان مهاجر، كه از اروپا و آمريكا و روسيه و ... به فلسطين سرازير شده اند، نبودند، تعداد يهوديان بومي فلسطين در آن حدّ نبود كه بتوانند دست به قتل عام فلسطينيان و لبناني ها بزنند. پس همين يهوديان مهاجرند كه با حضور خودشان يك سيستم جنايتكار را توليد نموده اند. لذا همگي قاتل مردم فلسطين محسوب مي شوند؛ اگر چه شخصاً گلوله اي شليك نكرده باشند.

براي اينكه حقيقت حال بني قريضه آشكار شود ، لازم است ماجراي غزوه خندق و غزوه بني قريظه روشن گردد ؛ تا معلوم شود كه اينان به جرم يهودي بودن يا مخالفت با اسلام كشته نشده اند؛ بلكه جرم آنها شكستن پيمان نظامي و همكاري با دشمنان اهل مدينه و خيانت به مسلمين و اقدام بر ضدّ موجوديّت مسلمين بوده است؛ و مجازات چنين جرمي نيز در هر نظامي اعدام مي باشد. براي اين منظور ترجمه ي كلام ابن خلدون را از كتاب تاريخش عيناً تقديم حضور مي كنيم.

ــ غزوه خندق‏

در شوال سال پنجم ـ صحيح در سال چهارم ـ غزوه خندق واقع شد. ابن عمر گويد: كه رسول خدا (ص)، مرا در روز احد از جنگ منع كرد ولى در جنگ خندق كه پانزده ساله شده بودم، به من اجازه داد كه در نبرد شركت كنم. بنابر اين بايد فاصله ميان دو جنگ يك سال بوده باشد و اين درست است. غزوه خندق بدون ترديد پيش از غزوه دومة الجندل بوده است. سبب آن بود كه گروهى از يهود چون سلام بن ابى الحقيق و كنانة بن ابى الحقيق و سلام بن مشكم و حيى بن اخطب از بنى النضير و هوذة بن قيس و ابو عمار الوائلى، كه پس از رانده شدن از مدينه به خيبر رفته بودند روانه مكه شدند، و احزاب و دسته‏هايى را عليه حزب رسول خدا برانگيختند و نيز مردم را ترغيب كردند تا به مال، ياريشان دهند. اهل مكه اجابت كردند سپس نزد قبايل غطفان رفتند و آنان به سردارى عيينة بن حصن، عازم نبرد شدند و قريش نيز به سردارى ابو سفيان با ده هزار سپاهى از احابيش و پيروان خود از كنانه و جز آنان بيرون آمدند. چون رسول خدا شنيد، فرمان داد تا بر گرد مدينه خندق كندند.

پيامبر خود نيز مسلمانان را در كندن خندق يارى مى‏كرد. گويند سلمان فارسى بدان اشارت كرده بود. پس احزاب در بيرون مدينه در كنار احد فرود آمدند. پيامبر با سه‏هزار تن از مسلمانان و به قولى تنها با نهصد تن بيرون شد و خود- بدون شك- در اين غزوه پياده بود. ابن ام مكتوم را به جاى خود بر مدينه گماشت. سپاه اسلام در سلع مكان گرفت و خندق ميان آنان‏ و دشمن فاصله بود پيامبر فرمود تا زنان و كودكان در دژها جاى گيرند. بنى قريظه با رسول خدا (ص)، پيمان داشتند. ولى حيى نزد آنان آمد و به نقض پيمان ترغيبشان كرد. آنان نيز پيمان خود شكستند و با احزاب همداستان شدند و اين خبر به پيامبر رسيد. او سعد بن معاذ و سعد بن عباده و خوان بن جبير و عبد الله بن رواحه را فرستاد تا خبرى گيرند، ديدند كه خيانت آشكار كرده‏اند. سعد بن معاذ آنان را دشنام داد ـ زيرا بنى قريظه حليفان (هم سوگندهاي) او بودند ـ و همه بازگشتند.

پيامبر (ص) به ايشان گفته بود كه اگر به راستى پيمان شكسته بودند، خبر آن را به كنايه به او گويند، تا در ميان مردم فاش نشود. چون باز آمدند، گفتند: اى رسول خدا (ص)، عضل و قاره. و اين اشاره به غدر و خيانت اين دو قبيله بود با اصحاب رجيع. پيامبر دانست كه پيمان شكسته‏اند.

كار نبرد بالا گرفت و دشمن از هر سو مسلمانان را در ميان گرفت. بنى حارثه و بنى سلمه سستى نشان دادند و عذر آوردند كه خانه‏هايشان در بيرون مدينه بى‏هيچ حفاظى است، ولى خداوند آنان را ثبات بخشيد. محاصره ي مسلمانان قريب به يك ماه به درازا كشيد و هيچ جنگى در نگرفت. رسول خدا (ص) به عيينة بن حصن و حارث بن عوف پيشنهاد كرد كه باز گردند و ثلث محصول مدينه از آنان باشد. و در اين باب با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت كرد. آنان ابا كردند و گفتند: اى رسول خدا (ص) اگر اين چيزى است كه خدا تو را بدان فرمان داده است، از قبول آن چاره نيست؛ يا چيزى است كه خود مى‏پسندى كه باز مى‏پذيريم. امّا آيا مى‏خواهى به ما خدمتى كنى؟ پيامبر گفت: مى‏خواهم به شما خدمتى كنم زيرا مى‏بينم همه ي عرب عليه شما متّحد و همدست شده‏اند. سعد بن معاذ گفت: آن روز كه ما مشرك و بت‏پرست بوديم آنان در مال ما طمعى نداشتند جز به خريد و فروش، اكنون كه مسلمان شده‏ايم و به وجود تو عزّت يافته‏ايم، چگونه اموال خود به ايشان دهيم؟ به خدا سوگند جز شمشير از ما ثمره‏اى نخواهند ديد. رسول خدا خشنود شد و نبرد آغاز شد. سوارانى از قريش بر لب خندق آمدند. عكرمة بن ابى جهل و عمرو بن عبد ودّ از بنى عمرو بن لؤى و ضرار بن الخطاب از بنى محارب در آن ميان بودند. چون خندق را ديدند، گفتند: اين كيدى است كه عرب از آن آگاه نبوده است. سپس تاخت آوردند و از جايى كه خندق تنگتر بود ميان خندق و سلع اين سو پريدند و مبارز طلبيدند. چون على بن ابى طالب عمرو بن عبد ودّ را كشت باقى از همان راه كه آمده بودند، باز گشتند. در يكى از اين روزها، سعد بن معاذ تيرى خورد و رگ اكحل او قطع شد. گويند حبان قيس بن العرقه و به قولى ابو اسامة الجشمى، حليف بنى مخزوم آن تير بينداخته بود. و گويند كه چون معاذ تير خورد، مى‏گفت: بار خدايا اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذارى مرا براى آن باقى گذار زيرا دوست دارم با قومى كه پيامبر تو را آزرده‏اند، و از ديار خود بيرون رانده‏اند، جهاد كنم. و اگر ميان ما و آنان جنگى نهاده‏اى مرا مهلت ده تا آن را ببينم و مرا نميران تا داد دل خود، از بنى قريظه بستانم. چون حال سخت شد نعيم بن مسعود بن عامر بن انيف بن ثعلبة بن قنفذ بن هلال بن خلاوة بن اشجع بن ريث بن غطفان بيامد و گفت: اى رسول خدا! من مسلمان شده‏ام و قوم من نمى‏دانند. به هر چه خواهى مرا فرمان ده. گفت: تو در ميان ما يك تن هستى اگر مى‏توانى خود را از ما به كنارى بكش كه جنگ نيرنگ است. نعيم نزد بنى قريظه آمد، در ميانشان در جاهليت دوستى بود و گفت قريش و غطفان اگر پيروز نشوند خود خواهند رفت و شما را ترك خواهند نمود و شما را ياراى آن نيست كه از ديار خود به جاى ديگر رويد، و در برابر محمّد و ياران او هم پايدارى نتوانيد. پس از قريش و غطفان بخواهيد تا چند تن از فرزندان خود را نزد شما به گروگان نهند تا شما را فرونگذارند.

پس نزد ابو سفيان و قريش آمد و ايشان را گفت: يهود از كرده ي خود پشيمان شده‏اند و نزد محمّد كس فرستاده‏اند تا پيمان تازه كنند، بدين شرط كه فرزندان شما را به گروگان خواهند و به آنان دهند. و نزد غطفان آمد و همان سخنان كه با قريش گفته بود با آنان در ميان نهاد. ابو سفيان و غطفان در شب شنبه نزد بنى قريظه كس فرستادند كه درنگ در خانه نشايد، آماده ي نبرد باشيد. يهود عذر آوردند كه شنبه است، افزون بر اين ما نمى‏جنگيم تا ما را گروگانى دهيد. قريش و غطفان به سخن نعيم يقين كردند و پيام دادند كه هيچ كس را به گروگان نفرستيم و باز مى‏گرديم. بنى قريظه هم بر سخن نعيم يقين آوردند و از جنگ سرباز زدند. پس خداوند بر قريش و غطفان بادى سخت فرستاد، چنانكه ديگ‏ها و ظرف‏هايشان را سرنگون ساخت و بناها و خيمه‏هايشان را از جاى بركند. پيامبر حذيفة بن اليمان را به جاسوسى فرستاد، او خبر آورد كه قريش و غطفان كوچ كرده‏اند و احزاب به مدينه بازگشته‏اند.

ــ غزوه بنى قريظه‏

چون رسول خدا به مدينه بازگشت، پس از نماز ظهر، جبرئيل نازل شد و او را گفت كه به جنگ بنى قريظه برود. پيامبر مسلمانان را فرمان داد كه نماز عصر را بايد در ديار بنى قريظه به جاى آورند و به آهنگ آن قوم بيرون شد. رايت را به دست على بن ابى طالب داد ؛ و ابن ام مكتوم را به جاى خود در مدينه نهاد. بيست و پنج شب بنى قريظه را در محاصره افكند. رئيس بنى قريظه كعب بن اسد، به قوم خود پيشنهاد كرد كه يكى از اين سه كار را انجام دهند: يا اسلام بياورند و يا در شب شنبه كه مسلمانان را گمان حمله از جانب يهود نيست، بر آنان شبيخون زنند يا آنكه همه زن و فرزند خود را بكشند و خود را به ورطه ي مهلكه اندازند. يهود هيچ يك از اين سه را نپذيرفتند؛ و نزد پيامبر كس فرستادند كه ابو لبابة بن عبد المنذر بن عمرو بن عوف را نزد آنان بفرستد. زيرا بنى قريظه، حليفان ( هم سوگندهاي) قبيله اوس بودند. پيامبر ابو لبابه را بفرستاد، همه از زن و مرد و كودك نزد او گرد آمدند و گفتند: آيا تو صلاح مى‏دانى كه ما به فرمان محمّد از دژهاى خود فرود آييم. گفت: بلى. ولى دستش را به گلويش ماليد ؛ يعنى همه را سر مى‏برد. پس بازگشت و از كارى كه كرده بود، پشيمان شد و دانست كه مرتكب گناهى شده، اين بود كه نزد پيامبر نيامد از راه به مسجد رفت و خود را ـ براي توبه ـ به ستون مسجد بست؛ منتظر آنكه خداوند توبه‏اش را بپذيرد. و با خدا عهد كرد كه هرگز به سرزمين بنى قريظه ـ جايى كه در آن به پروردگار و پيامبرش خيانت كرده ـ قدم نگذارد. اين خبر به پيامبر (ص) رسيد، گفت: اگر خود نزد من آمده بود برايش آمرزش مى‏خواستم، اما اكنون كه چنين كرده است، من او را آزاد نمى‏كنم تا خداوند توبه ي او را بپذيرد. در باب پذيرفته شدن توبه‏اش آيه‏اى نازل شد و پس از آنكه شش شب به ستونى بسته شده بود و جز براى نماز گشوده نمى‏شد پيامبر (ص) با دست خود آزادش كرد.

بنى قريظه به حكم پيامبر فرود آمدند و در همان شب چهار تن كه نه از بنى قريظه و نه از بنى النضير بودند، گريختند همچنين عمرو بن سعد القرظى، همان شب از ميان بنى قريظه بيرون آمد و در نقض عهد شركت نجست و كس ندانست به كجا رفت. چون بنى قريظه به حكم رسول خدا فرود آمدند، از اوس (هم پيمانهاي خودشان) خواستند كه با آنان همان معامله‏اى شود كه خزرج با بنى النضير كرده است. پيامبر (ص) اوس را گفت: آيا مى‏خواهيد يكى از مردان شما در باب آنان حكم كند؟ گفتند: بلى. گفت: اين سعد بن معاذ است ؛ و سعد در روز جنگ خندق، زخم برداشته بود. پيامبر براى او در مسجد خيمه‏اى زده بود و او را بدانجا برده بود تا از نزديك عيادتش كند. پس سعد بن معاذ بر خرى سوار شد و نزد پيامبر آمد. رسول خدا (ص)، آنان را گفت: جلو پاى سيدتان برخيزيد. سپس گفتند: اى سعد ! رسول خدا تو را در باب موالى‏ات (هم پيمانهايت) حَكم قرار داده. سعد گفت آيا شما با خدا پيمان بسته‏ايد كه هر چه حُكم كردم به جاى آريد؟ گفتند: آرى. گفت: من حكم مى‏كنم كه مردانشان كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند و اموالشان تقسيم شود. رسول خدا (ص) گفت: تو چنان حكم كردى كه خداوند بر فراز هفت آسمان حكم كرده بود. پس فرمان داد تا همه ي يهود بنى قريظه را به جانب بازار مدينه بردند و براى آنان گودالهايى كندند و در آن گودالها گردنشان را بزدند. شمارشان ميان ششصد و هفتصد مرد بود. و در آن ميان تنها يك زن را به قتل آوردند و او بنانه زن حكم القرظى بود كه از سر ديوار سنگ آسيابى بر سر خلال بن سويد بن الصامت افكنده و او را كشته بود. و پيامبر (ص) فرمود تا همه پسرانى را كه به آستانه مردى رسيده بودند، كشتند. و به ثابت بن قيس بن الشماس، فرزندان زبير بن ياطا القرظى را بخشيد. عبد الرحمان بن زبير را با ثابت بن قيس در جاهليت دوستى بود. چون ثابت بن قيس از پيامبر (ص) خواست كه زبير و خاندان و مالش را به او ببخشد و پيامبر بخشيد ؛ امّا زبير جز قتل خود و قومش هيچ نپذيرفت و به قتل آمد. قبحه الله.

پيامبر (ص)، رفاعة بن سموال القرضى را به ام المنذر دختر قيس از بنى النجار بخشيد و او اسلام آورد و در شمار صحابه درآمد. آنگاه اموال بنى قريظه را تقسيم كرد و به هر سوار سه سهم و به هر پياده يك سهم داد.

سپاه مسلمانان در آن روز سى و شش سوار داشت. از اسيران بنى قريظه، ريحانه دختر عمرو بن خنافه- از بنى عمرو بن قريظه- سهم پيامبر (ص) شد و تا پايان حيات پيامبر در ملك او بود. فتح بنى قريظه در آخر ذى القعده سال چهارم هجرى بود. چون كار بنى قريظه پايان يافت، سعد بن معاذ نيز دعوت حق را لبيك گفت. رگش سر باز كرد و خون جارى شد تا بمرد. او نيز از آن هشت تن از انصار بود كه در غزوه خندق به شهادت رسيدند و از مشركان در اين روز شمارى به هلاكت رسيدند: از قريش، چهار تن چون عمرو بن عبد ود و پسرش حسل و نوفل بن عبد الله بن مريره. كفار قريش از روز خندق ديگر با مسلمانان جنگ نكردند.» ( تاريخ‏ابن‏خلدون ، ترجمه‏متن،ج‏1،ص:424 ـ 428)

توضيح:

همانطور كه ملاحظه مي فرماييد ، بني قريظه با قبيله ي اوس پيمان نظامي داشتند كه با دشمن آنها همدستي نكنند و در جنگها ياور هم باشند. لكن پيمان خود را شكسته و با كفّار مكّه همراه شدند بر ضدّ مسلمين و از جمله قبيله ي اوس؛ در حالي كه در حيطه ي حكومت پيامبر (ص) و تحت حمايت او بودند. پس جرم آنها اوّلاً شكستن پيمان نظامي با اوس بود. ثانياً تحريك دشمن بر ضدّ مسلمين بود؛ كه خيانت آشكار است. مجازات خيانت كه اعدام است. و قاعده ي شكستن پيمان نزد عرب آن بود كه طرف غالب، در باره ي طرف پيمان شكن، هر حكمي كرد مي پذيرفتند. لذا آنها طبق اين قاعده به حكم سعد بن معاذ، رئيس قبيله ي اوس گردن نهادند. چون آنها در اصل به قبيله اوس خيانت كرده بودند ؛ چرا كه پيمان آنها در اصل با قبيله اوس و با سعد بن معاذ بود. و البته خودشان نيز قبول داشتند كه خيانت نموده اند و بايد مجازات گردند ؛ و پذيرفتند كه هر چه سعد بن معاذ حكم نمود قبول خواهند نمود.

حال انصاف دهيد و بفرماييد در كجاي اين جريان، رسول خدا(ص) كاري خلاف كرده اند؟! كجاي اين جريان مي بينيد كه حضرتش كسي را به جرم يهودي بودن كشته باشد؟! جنگ، جنگ است و منطق خودش را دارد. در هيچ جاي دنيا، خائن و پيمان شكن را رها نمي كنند كه دوباره توطئه اي ديگر كند و يك نظام را از ريشه بركند. جنگ و كشور را با عواطف زنانه و تيتش ماماني اداره نمي كنند؛ با عقل و منطق و قانون اداره مي كنند. آن طرف قضيّه را هم در نظر بگيريد. قريش با ده هزار نفر آمده اند. چند قبيله ي ديگر نيز آماده ي همكاري با آنها هستند كه از جمله ي آنهاست بني قريظه. امّا مسلمين چند نفرند؟ نهايتش سه هزار نفر. بني قريظه چنين لشكري را برانگيخته بودند بر ضدّ سه هزار نفر، و ابداً گمان نداشتند كه مسلمين پيروز شوند. آنها ريشه كني تمام مسلمين را قصد كرده بودند.

اگر سعد بن معاذ حكم ديگري مي داد كه با حكم خدا يكي نبود آيا پيامبر حكم سعد را اجرا مي كرد و حكم خدا را كنار مي گذاشت؟

سعد هر حكمي مي داد، يا عين حكم خدا مي شد يا آسانتر از حكم خدا. لذا اگر او حكمي آسانتر مي داد، بلي رسول خدا(ص) همان را اجرا مي نمود. چون احكام جنگ جزء احكام حكومتي اند؛ و حاكم اسلامي طبق احكام الهي مجاز است كه هر جا صلاح دانست، تخفيف در مجازات بدهد. لذا در آنچه از تاريخ نقل نموديم ديديد كه آن حضرت چند نفر از بني قريظه را مجازات نكردند.

همچنين بني قريظه حليف قبيله ي اوس بودند؛ و حقّ آنها را پايمال كرده بودند. لذا اگر آنها از حقّ خود مي گذشتند، پيامبر(ص) قبول مي كرد. چون هر كسي مجاز است كه از حقّ خودش بگذرد.