Message body

حضرت نوح علیه السّلام در مورد دعوت امت خود مُنَزِّه محض بود و حق تعالی را مُنزََّه ازهر گونه شَوائِب جسمانی معرّفی می نمود و به هیچ وجهی از وجوه، مشابهت و مناسبتی میان خداوند و خلق قائل نبود.

 

از سوی دیگر، قوم او مُشَبِّه محض بودند زیرا بُت می پرستیدند و بُتهای خود را مُتَّصف به صفات کمال می دانستند به همین جهت قوم نوح علیه السّلام میان دعوت آن حضرت که تنزیه محض بود و عقیده خویش که تشبیه محض بود مناسبت و وجه مشترکی نیافتند و لذا دعوت آن حضرت را نپذیرفتند.

 

اما اگر نوح علیه السّلام همان گونه که قوم خود را به تنزیه دعوت می کرد به تشبیه نیز مبادرت می نمود، قوم هم دعوت او را می پذیرفتند.

 

 

 

ابن عربی معتقد بود، حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دعوت خود، تشبیه و تنزیه را جمع نمود و به همین جهت دعوت او پذیرفته شد.

 

ابن عربی برای اثبات این ادّعای خود به آیه « لَیسَ کَمِثلِه شَیءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ البَصیرُ» [۲]استدلال می کند و می گوید بخش اول آیه شریفه « لَیسَ کَمِثلِه شَیءٌ » تنزیه حق تعالی و بخش دوم « وَ هُوَ السَّمیعُ البَصیر » تشبیه می باشد ابن عربی در فصوص، فصّ اسماعیلیّه نیز گوید:

 

وَ لا تَنظُر اِلَی الحَقّ وَ تَعریهِ عَنِ الخَلقِ          وَلا­تَنظُر­اِلَی الخَلقِ وَ تَکسُوهُ سِوَی الحَقِّ [۳] 

 

ندان حق را برهنه از خلق و خلق را بدون کسوت حق ، حق را در کسوت خلق و خلق را در کسوت حق بدان.

 

 

 

و سپس گوید : وَ نَزِّههُ وَشَبِّههُ و قُم فی مَقعَدِ الصِّدقِ :

 

یعنی حق را تنزیه و تشبیه کن تا در مقعد صدق استقرار یابی [۴]

 

 

 

بدین صورت ابن­عربی در مورد عدم جواز ترک بتها از جانب قوم نوح علیه السلام می گوید :

 

فَاِنَّهُم لَو تَرَکُوهُم جَهَلوا مِنَ الحَقّ عَلی قَدرِ ما تَرَکُوا مِن هؤُلاءِ فَاِنَّ لِلحَقِّ فی کُلِّ مَعبُودٍ وجهاً خاصّاً یَعرِفُهُ وَ یَجهَلُهُ مَن یَجهَلُهُ [۵] . یعنی اگر قوم نوح علیه السلام آن بتها را ترک می نمودند جاهل می گردیدند از حق به اندازه آنچه از بتها ترک نمودند . همانا برای حق در تمامی معبودها ( حتّی بُتها و … ) وجه خاصّی است می شناسد آن وجه خاص را هر که حقّ را می شناسد و نمی شناسد آن وجه خاص را هر که حق را نمی شناسد.

 

 

 

و خلاصه در مورد هلاکت فوم نوح گوید :

 

فَغَرَقُوا فی بِحارِ العلم بالله فلم یَجِدوا لَهُم مِن دُونِ اللهِ اَنصاراً فَکانَ اللهُ عَین انصارِهم فَهَلَکُوا فیه الیَ الاَبَدِ فَلَو اَخرَجَهُم اِلیَ السَّیفِ سَیفِ الطَّبیعةَ لَنَزَلَ بهم عَن هذِهِ الدَّرَجَةِ الرَّفیعة [۶].

 

قوم نوح علیه السّلام در دریاهای علم بالله تعالی غرق گردیدند . پس جز الله یاری دهنده نیافتند . پس الله یاری دهنده آنها شد آنگاه قوم نوح علیه السلام تا ابد هلاک و فانی در حقّ گردیدند . چنانچه حضرت نوح علیه السلام امّت خود را از آن دریاهای علم به ساحل طبیعت بیرون می آورد آنها را از آن درجه والا و رفیع به درجه پایین تری تنزّل می داد !!

 

توضیح :

 

اینکه ابن عربی ، حضرت نوح علیه السّلام را در دعوت قوم خود ،آنهم درباره مسأله اساسی و بنیادی توحید، خطاکار دانسته و گستاخی را تا آنجا رسانده که می گوید : فَالمُنَزِّه ﺇمّا جاهل و ﺇما صاحب سُوء أَدَب [۷]   باعث تأسّف است و این جملات نه تنها اهانت به تمامی انبیاء و اوصیاء علیهما السّلام و موحّدین عالم بوده بلکه اسائه ادب به مقام کبریائی حق و مخدوش جلوه دادن علم و حکمت بالغه­ی الهی که نوح علیه السلام را در جهت هدایت خلق مبعوث نموده و به مقام اولوا العزمی مفتخر فرموده است، می باشد.

 

پاسخ:

امان از جهل! امان از شهوت نقّادی که بدتر از شهوت شکم و زیر شکم و شهوت مقام است. آن شهوات، آبرو می برند و شهوت نقّادی آب تو می برد؛ و چشم عقل را کور و گوش قلب را کر می کند.

در این نقد در واقع ناقد جاهل، برداشت شخص خودش را نقد نموده نه کلام ابن عربی را؛ چه جناب ابن عربی منزّه از آن است که چنین اراجیفی را به هم ببافد. این ناقد جاهل و خدای ناکرده مغرض، جملاتی را از یک متن طولانی برداشته و پس و پیش نموده به نحوی که اگر خواننده به متن اصلی مراجعه نکند، و ظرایف کلام ابن عربی را متوجّه نشود، واقعاً باور می کند که این اراجیف از طرف ابن عربی است.

این ناقد جاهل ادّعا نموده است: « ابن عربی ، حضرت نوح علیه السّلام را در دعوت قوم خود ،آنهم درباره مسأله اساسی و بنیادی توحید، خطاکار دانسته»

حاشا که ابن عربی چنین کرده باشد. بلکه ناقد جاهل چنان کینه ی ابن عربی را در دل دارد که حتّی حاضر است برای کوبیدنش، از زبان او به انبیاء هم توهین کند. ابن عربی نگفته که نوح(ع) خطا کرده، بلکه این ناقد است که چنین برداشتی از کلام ابن عربی دارد؛ چرا که از یک سو زبان و ادبیّات عرفان را نمی شناسد؛ و از سوی دیگر، شهوت نقّادی و فریب شیطان بر او غالب شده است؛ همان گونه که کفّار به قرآن اشکال می گیرند و اکثر اشکالاتشان ناشی از این است که اوّلاً زبان قرآن را خوب نمی دانند و با ترجمه های تحت اللفظی اقدام به نقد قرآن می کنند؛ و ثانیاً شهوات و وسواس امانشان نمی دهد تا برای فهم معنا دقّت کنند. این ناقد نیز از کلام ابن عربی فقط الفاظی را می بیند و بی توجّه به زبان عرفان نظری، معانی متبادر در ذهن خودش را بر آن الفاظ تحمیل می کند.

باز گفته است: « و گستاخی را تا آنجا رسانده که می گوید : فَالمُنَزِّه ﺇمّا جاهل و ﺇما صاحب سُوء أَدَب »

این ناقد بی شرم، گستاخی را به آنجا رسانده که کلام ابن عربی را که اصلاً خطاب به حضرت نوح(ع) نیست، از زبان ابن عربی به نوح(ع) نسبت می دهد. اف بر تو و بر راهی که می روی. اف بر تو بر سبک نقّادی تو، که حتّی حاضری برای کوبیدن طرف مقابلت از زبان او ناسزا نثار انبیاء کنی.

واقعاً باعث تأسف است که شهوت نقّادی، شخص را به جایی رسانده که کلام ابن عربی را تحریف نموده و از اینجا و آنجای کلام او مطالبی را چنان آورده که خواننده خیال کند این مطالب در پی هم آمده اند و در مورد نوح(ع) هستند.

ابن عربی این جمله را در ابتدای فصّ نوحیّه آورده و اصلاً هم مقصودش نوح(ع) نیست؛ بلکه ابتدا یک اصل کلّی را بیان می کند که « هر کسی فقط اهل تشبیه باشد، خدا را نشناخته؛ کما اینکه اگر فقط اهل تنزیه باشد، باز هم خدا را نشناخته است.» آنگاه انبیاء را به دو دسته تقسیم نموده است. دسته ی نخست انبیایی که جمع کرده اند در دعوت واحد، بین تنزیه و تشبیه.این گونه انبیاء، صاحب قرآنند؛ که در بین انبیاء، یک مصداق بیش برای این دسته نیست؛ و او رسول الله(ص) می باشند. امّا گروه دوم از انبیاء، در عین اینکه هم تنزیه داشته اند هم تشبیه، امّا این دو را در یک دعوت جمع نمی کردند؛ بلکه به هنگام تنزیه، تشبیه نداشتند و به هنگام تشبیه، تنزیه نداشتند. یعنی گاه تنزیه می کردند و گاه تشبیه؛ اینها نیز صاحب فرقانند نه صاحب قرآن؛ و نوح(ع) از این دسته است؛ بلکه جز رسول خدا(ص) همه ی انبیاء چنین بوده اند. و البته اهل حقّ دانند که صاحب قرآن، فرقان را هم دارد؛ ولی صاحب فرقان، قرآن را واجد نیست. آنگاه که ابن عربی این قاعده را هم بیان می کند، می پردازد به نوح(ع) و بیان می کند که او گاه تنزیه می کرد و گاه تشبیه می نمود و جمع بین آن دو در یک دعوت نمی کرد؛ که اگر چنین می کرد، قومش سرکشی از دعوتش نمی کردند. لذا ابن عربی در مورد نوح(ع) ابداً نگفته که آن حضرت فقط اهل تنزیه بوده و تشبیه نداشته است. پس جا دارد که عین کلامش را بیاوریم تا رسوا شود هر که در او غِش باشد.

فرمود: « لو أن نوحاً عليه السلام جمع لقومه بين الدعوتين لأجابوه: فدعاهم جهاراً ثم دعاهم إسراراً، ثم قال لهم: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً». و قال: «دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً». و ذكر عن قومه أنهم تصامموا عن دعوته لعلمهم بما يجب عليهم من إجابة دعوته. فعلم العلماء باللَّه ما أشار إليه نوح عليه السلام في حق قومه من إجابة دعوته. فعلم العلماء باللَّه ما أشار إليه نوح عليه السلام في حق قومه من الثناء عليهم بلسان الذم، و علم أنهم إنما لم يجيبوا دعوته لما فيها من الفرقان، و الأمر قرآن لا فرقان، و من أقيم في القرآن لا يصغي إلى الفرقان و إن كان فيه. فإن القرآن يتضمن الفرقان‏ و الفرقان لا يتضمن القرآن. و لهذا ما اختص بالقرآن إلا محمد صلى الله عليه و سلم و هذه الأمة التي هي خير أمة أخرجت للناس. «ف لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» يجمع الأمرين في أمر واحد. فلو أن نوحاً يأتي بمثل هذه الآية لفظاً أجابوه، فإنه شبَّهَ و نزَّهَ في آية واحدة، بل في نصف آية. و نوح دعا قومه «لَيْلًا» من حيث‏ عقولهم و روحانيتهم فإنها غيب. «وَ نَهاراً» دعاهم أيضاً من حيث ظاهر صورهم و حِسِّهم، و ما جمع في الدعوة مثل «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» فنفرت بواطنهم لهذا الفرقان فزادهم فراراً.»

ملاحظه می کنید که ابن عربی، نوح(ع) را هم صاحب تنزیه دانسته هم صاحب تشبیه، لکن او تنزیه می نموده شبها و تشبیه می نموده روزها؛ و آن دو را در یک کلام جامع مثل« لیس کمثلهه شیء» ـ که تنزیه است در عین تشبیه و تشبیه است در عین تنزیه ـ جمع نمی کرد. لذا آن کلام او که « فَالمُنَزِّه ﺇمّا جاهل و ﺇما صاحب سُوء أَدَب » شامل حال نوح(ع) نمی شود؛ امّا جهل ناقد به زبان عرفا از یک سو، و غلیان شهوت نقّادی از سوی دیگر و  غلبه ی شیطان از سوی سوم باعث شده که او بی شرمانه سخنی را که متوجّه نوح(ع) نیست، از زبان ابن عربی متوجّه آن حضرت کند؛ تا در این میان از آب گِل آلود ماهی بگیرد و دیگران را بر ضدّ عرفان بشوراند؛ البته عجیب آنکه چه بسا خوش نیّت هم هستند؛ همان گونه که اهل کوفه برای کشتن امام حسین(ع) غسل می کردند؛ و به تعبیر امام سجّاد(ع) « یتقرّبون بدمه الی الله». این است محصول دینداری جاهلانه؛ « قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً (103) الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» (الکهف) پس ای ناقد جاهل! به معارف عرفانی! « إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلين.»