(1/100149572)

پرسش:من مردي 40 ساله با تحصيلات کارشناسي برق و ساکن ايران هستم . در زمينه اسلام و اصول اعتقادي آن تحقيق ميکنم . خواهشمندم به زباني ساده و برمبناي عقل و منطق پاسخ سئوالاتم را داده و منابعي نيزاگر وجود دارد معرفي کنيد . 1 - شيعه اعتقاد دارد امامان علم الهي داشته و تمامي علوم نزد ايشان است . چگونه است که با وجود 12 امام هيچيک از ايشان در هيچ شاخه اي از علوم حرفي براي گفتن نداشته اند ؟ اگرچه تعدادي از ايشان بعنوان استاد دانشمندان اسلامي بوده اند اما چرا از خود آنها چيزي که نشان از علم لايتناهي باشد نديده ايم ؟ ( کتاب علمي – سخنراني علمي- حديث و روايات علمي و ...) 2 – مسلمانان قرآن را معجزه بزرگ پيامبر دانسته و آنرا حاوي علوم و اسرار بي انتهايي ميدانند . امامان نيز قرآنهاي ناطق اند پس چرا توسط هيچيک از ايشان ذره اي از اين اسرار مکاشفه و بيان نشده است ؟ چرا بايستي هنوز اسرار قرآن مخفي بوده و نيازمند تفسير و تاويل باشيم ؟ 3 – شيعه امامان را در جايگاه بسيار رفيعي قرار ميدهد به گونه اي که آنها را از پيامبران بالاتر دانسته و به ولايت تکويني ايشان معتقد است . علم الهي و علم غيب و خزانه علوم بودن را نيز براي ايشان قائل است . اگر عقل را گواه بگيريم و احساسي برخورد نکنيم چرا از هيچيک از ايشان چيزي ديده نشده است ؟ بسياري از آنها اينقدر کم نقشند که جز چند حديث و چند روايت از ايشان چيز ديگري نيست ؟ تاريخ را بنگريد چه رهبراني که يک ميليونيوم قدرت و امکانات امامان شيعه را نداشته اند اما آنچنان در رهبريشان و جامعه شان نقش هاي بزرگي بازي کردند ؟ چه دانشمندان و محققان و صاحبان علمي بوده اند که نه علم الهي داشته اند و نه علم غيب ولي چه مباحث علمي بزرگي کرده اند و چه تاليفات و اثراتي از خود بجا گذارده اند ؟ 4 – خداوند در قرآني که مسلمانان معتقدند تمام اسرار الهي و علوم در آن است راجع به مسائل اعتقادي ساده و حتمي و مسلم صحبت کرده و اگرچه جزئيات را نگفته ( مثل رکعات نماز يا مبطلايات روزه و ....) ولي کليات را اشاره کرده است . چگونه ميشود هيچ کلام صريح و آشکاري راجع به يکي از اصول دين و يکي از مهمترين مسائل ديني يعني امامت نياورده باشد؟ چرا بايد راجع به اين مهم با تفسير و تاويل و توجيه از قرآن مطلب درآورد ؟ چرا وقتي که فقط و فقط يک آيه کوچک ميتوانست ام الفساد اختلاف مسلمانان را حل کند چنين نکرده است ؟

پاسخ:

1ـ فرموده ايد: « شيعه اعتقاد دارد امامان علم الهي داشته و تمامي علوم نزد ايشان است . چگونه است كه با وجود 12 امام هيچيك از ايشان در هيچ شاخه اي از علوم حرفي براي گفتن نداشته اند ؟ اگرچه تعدادي از ايشان بعنوان استاد دانشمندان اسلامي بوده اند اما چرا از خود آنها چيزي كه نشان از علم لايتناهي باشد نديده ايم ؟ ( كتاب علمي – سخنراني علمي- حديث و روايات علمي و ...) »

الف. جهل بر چيزي به معني عدم آن چيز نيست
آيا نديدن، آن هم نديدن شخص شما، دليل بر نبودن است؟ آيا شما صد و ده جلد بحارالانوار را صفحه به صفحه خوانده ايد؟ اگر نخوانده ايد پس چگونه قضاوت مي كنيد؟! احاديث اهل بيت(ع) در شاخه هاي مختلف علوم، مثل عرفان، فلسفه، جامعه شناسي، روانشناسي، كيهان شناسي، زيست شناسي، پزشكي و ... پر از سخناني ناب هستند؛ كه تك تك آنها قابليّت آن را دارند كه موضوع يك تحقيق علمي قرار گيرند. امّا گرايشات افراطي دانشگاهيان ما به علم سكولار از يك سو و عدم اعتناي حوزه هاي علميّه به علوم طبيعي باعث شده كه حجم عظيمي از تعاليم آن بزرگواران در لاي كتابها خاك بخورند. برخي ها نيز وقتي با برخي عجايب اين گونه احاديث مواجه مي شوند، به خاطر نداشتن فهم عميق، فوراً اين احاديث را جعلي و افسانه و امثال آن مي خوانند. كما اينكه همين كار را با نظريّات علمي حكما و دانشمندان دورانهاي قديم انجام مي دهند؛ و با كج فهمي خود، بزرگاني چون ارسطو و افلاطون و تالس و فيثاغورس و بطلميوس را محكوم مي كنند به دادن نظريّات سطحي. در حالي كه آگاهان مي دانند كه آنان سطحي نبوده اند بلكه اينان سطحي اند كه حتّي اوّليّات قضاوت منطقي را هم بلد نيستند. براي مثال، مي گويند: قدما عناصر را چهار تا مي دانستند، خاك، آب، هوا، آتش؛ بعد شروع مي كنند به نقد قدما؛ و اصلاً متوجّه نيستند كه منظور آن حكما از عنصر، غير از مفهوم كنوني آن است. منظور آنها از عناصر، اجناس عالي اجسام بوده نه آنچه ما امروز عنصر مي ناميم. كما اينكه منظور آن از مركّبات، موجودات مركّب از اين چهار عنصر بودند نه مركّب به معني مولكول. چهار جنس عالي عبارتند از: جامد، مايع، گاز و پلاسما. بارزترين شكل جامد، خاك است؛ بارزترين شكل مايع، آب است؛ بارزترين شكل گاز، هواست؛ و بارزترين شكل پلاسما، آتش است. البته بهترين مصداق پلاسما، موادّ ستاره اي است؛ و شبيه ترين امر زميني به آن، آتش مي باشد. ملاحظه مي كنيد كه سخن آن قدما چقدر دقيق و علمي بوده است؛ امّا چون فرهنگ علمي جديد، بنا دارد هر چه مربوط به خدا و خداباوران است را نابود سازد، اين سخن علمي حكماي الهي جهان قديم را چنان بچّه گانه تفسير مي كند كه هر بچّه دبستاني به آن بخندد. دقيقاً همين كار را با احاديث اهل بيت(ع) نيز انجام داده اند و انجام مي دهند.

ب. خدا هم علم به كشفيّات نيوتن و اینشتین ندارد كجا رسد امام معصوم.
خدا مي دانست كه نيوتن چه ادّعاهايي خواهد نمود؛ يا اينشتين چه نظريّه اي خواهد داد؛ امّا در علم خدا نه نظريّه ي جاذبه ي عمومي نيوتن وجود دارد، نه نظريّه نسبيّت عامّ و خاصّ اينشتين. چون اينها علم نيستند بلكه مدلهايي ذهني اند كه بشر مي سازد براي توجيه مشاهدات خودش. اينها علم (يقين) نيستند؛ بلكه نظريّه اند.
امام معصوم عالم به جميع حقايق عالم امكان است و هيچ حقيقتي از او پوشيده نيست. بنا بر اين ، هر حقيقتي كه بشر در طول تاريخ به آن دست يابد از پيش براي امام معصوم معلوم است ؛ لكن عالِم كلّ بودن امام (ع) مستلزم علم به فيزيك نيوتني و يا فيزيك نسبيتي و مكانيك كوانتوم نيست ؛ چون معلوم نيست كه اينها حقيقتاً علم باشند. وقتي گفته مي شود خدا يا انسان كامل عالم به تمام حقايق است منظور علم حقيقي و يقيني و صد در صد مطابق با واقع است نه علم ظنّي و نظريّه ها و فرضيّه هاي علمي كه ممكن است جهالاتي در قالب علم باشند. علومي مثل فيزيك و شيمي و امثال آن اگرچه داراي فوائد عملي فراواني براي بشر هستند ولي فايده داشتن آنها دليل بر درستي آنها نيست. چون استدلال از طريق كاركرد بر حقّانيّت، منطقاً نادرست مي باشد. لذا بسياري از نظريّات علمي را مي بينيم كه در زمان خود، كارآمد بوده اند ولي اكنون ابطال شده و جاي خود را به نظريّات جديدي داده اند ؛ و نظريّات جديد نيز هر لحظه در معرض ابطال مي باشند. توجّه داشته باشيم كه راه تجربه و استدلال تجربي ، از نظر منطق عقلي و فلسفه ي علم ، به هيچ وجه يقين آور نبوده تنها ايجاد يقين روانشناختي مي كند كه در حقيقت ظنّ متراكم است. در مغرب زمين، كه عقل برهاني را بي ارزش مي دانند و بر حسّ گرايي و تجرابه گرايي تكيه دارند، علوم تجربي از بالاترين اعتبار برخوردار است. چون از نظر فلاسفه غربي، اساساً يقين صد در صدي بي معني است؛ و هر معرفتي نسبي مي باشد. لذا آنها علوم تجربي را يقيني نمي دانند بلكه آن را قابل اعتمادترين راه كسب معرفت مي دانند. امّا دانشگاهيان ما كه خبر از اساس فلسفي علوم تجربي ندارند، توهّم كرده اند كه اين علوم، يقيني اند.
از نگاه فلسفه ي علم يافته هاي علوم تجربي به دو قسم تقسيم مي شوند.
الف) يافته هاي حسّي كه از راه آزمايش و مشاهده به دست مي آيند. مثل اينكه از راه رصد مي فهميم كه فلان جرم آسماني يك كهكشان مارپيچي است ؛ يا آب خالص در شرايط استاندارد ، در صد درجه ي سانتي گراد به جوش مي آيد و ... .
ب) يافته هاي استنتاجي كه با توجّه به يافته هاي حسّي و براي قانونمند نمودن آنها توسّط دانشمندان ساخته مي شوند.
در قسم اوّل وجود دانشمند و ذهنيّات او چندان نقشي در حاصل كار ندارد ؛ اگر چه كاملاً هم بي تأثير نيست. لذا از نظر فلسفه ي علم اين قبيل يافته ها تا حدود قابل قبولي يقيني محسوب مي شوند ؛ البته هيچگاه در حدّ يقينهاي مطرح در براهين رياضي و فلسفي نخواهند بود. امّا در قسم دوم از يافته هاي علوم تجربي چيزي به نام قانون قطعي و يقيني وجود ندارد. قوانين علوم تجربي نظري مثل قوانين فيزيك نظري صرفاً نظريّه ها و مدلهايي فرضي اند براي توجيه و تفسير مشاهدات ما از عالم واقع. اين نظريّات تا آنجا كه مشاهدات ما را توجيه و تفسير مي كنند و به ما كمك مي كنند تا به نتايج عملي جديدتري برسيم درست تلقّي مي شوند ؛ ولي آنگاه كه از توجيه مشاهدات ما ناتوان شدند ، دانشمندان در صدد بر مي آيند تا بر اساس مشاهدات جديدتر ، نظريّه بهتري ارائه دهند ؛ تا مشاهدات بيشتري را توجيه و تفسير نمايد؛ كه آن نظريّه ي جديد ممكن است صورت كاملتر همان نظريّه سابق باشد يا نظريّه اي كاملاً متفاوت باشد. پس اساساً كار علوم تجربي كشف واقع نيست بلكه كارش همين است كه دنبال مدلهايي با كاركردهاي هر چه بيشتر باشد ؛ و هر گاه مدلي قويتر ارائه شد مدل قبلي بازنشسته مي شود.
خود دانشمندان بزرگ نيز اعتراف نموده اند كه علوم تجربي صرفاً مدلهايي هستند براي توجيه مشاهدات ما نه براي بيان حقيقي عالم واقع.
هايزنبرگ گفته: « فرمولهاي رياضي جديد ديگر خود طبيعت را توصيف نمي كنند ، بلكه بيانگر دانش ما از طبيعت هستند. ما مجبور شده ايم كه توصيف طبيعت را كه قرنها هدف واضح علوم دقيقه به حساب مي آمد كنار بگذاريم. تنها چيزي كه فعلاً مي توانيم بگوييم اين است كه در حوزه ي فيزيك اتمي جديد ، اين وضعيّت را قبول كرده ايم ؛ زيرا آن به حدّ كافي تجارب ما را توضيح مي دهد. » (ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، دكتر مهدي گلشني، ص34)
منظور وي از « فرمولهاي رياضي جديد » فرمولهاي فيزيكي هستند كه در قالبهاي رياضي ارائه مي شوند.
كمبل: « حوزه ي كار فيزيك مطالعه ي يك جهان خارجي نيست ؛ بلكه مطالعه ي بخشي از جهان داخلي تجارب است. و دليلي وجود ندارد كه ساختارهايي نظير ... كه ما وارد مي كنيم تناظري با واقعيّت خارجي داشته باشند.» (همان)
هايزنبرگ: « هستي شناسي ماترياليسم مبني بر اين توهّم است كه ... واقعيّت مستقيم دنياي اطراف ما را مي توان به حوزه ي اتمي تعميم داد. امّا اين تعميم غير ممكن است. اتمها شيء نيستند. » (همان ، ص 42)
آلبرت اينشتين گفته است: « اين فرض كه موج و ذرّه ، تنها اشكال ممكن مادّه هستند اختياري است و چيزي تضمين نمي كند كه در آينده صورتهاي ديگر مادّه كشف نشوند. حدّ اكثر مي توان گفت كه تا اين زمان نتوانسته ايم به بيش از اين دست يابيم.» (تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص73)
آلبرت اينشتين در مقايسه ي رياضيّات و علوم تجربي نيز گفته است: « جهان علم براي رياضيّات ارزشي خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از ساير رشته هاي دانش تلقّي كرده است. يكي از علل و موجبات اين امر آن است كه در رياضيّات صحبت از احكامي است مسلّم و قطعي و محقّق ، حال آنكه در مورد رشته هاي ديگر علوم ، اينطور نبوده و احكام آنها كما بيش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأييد و توجّه است فردا با كشف واقعيّتهايي تازه بي اعتبار مي گردد و جاي خود را به نظريّه هايي نوين مي سپارد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)
آلبرت اينشتين حتّي در مواردي به زبان علوم تجربي نيز انتقاد نموده ، و زبان رياضي را براي بيان علوم طبيعي ، زباني نا كارآمد دانسته و گفته است: « احكام رياضي تا حدي كه مربوط به حقيقت است ، محقّق نيستند ؛ و تا حدّي كه محقّق اند ، با حقيقت سر و كار ندارند. به نظر من وضوح كامل تنها در آن قسمت از رياضيّات است كه مبتني بر روش اصل موضوعي مي باشد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)
دليل آنكه آلبرت آينشتين چنين سخني مي گويد آن است كه وي وقتي فرضيّه نسبيّت عامّ را مطرح ساخت، متوجّه شد كه با هندسه ي اقليدسي سازگار نيست؛ لذا به هندسه هاي نااقليدسي پناه برد. در حالي كه هندسه هاي نااقليدسي نيز در مواردي ديگر نارسا هستند. جالب است كه طيّ چند هزار سال، هنسه ي اقليدسي جزء قطعيّات علوم بشري قلمداد مي شد، امّا ناگهان با چندين مدل هندسي جديد مورد هجوم قرار گرفت و حتميّت آن زير سوال رفت. وقتي هندسه چنين سرنوشتي دارد، وضع فيزيك و شيمي و امثال آن معلوم مي باشد.
نيلس بور ، نظريّه پرداز يكي از مدلهاي اتم ، گفته: « اين اشتباه است كه فكر كنيم وظيفه ي فيزيك كشف ماهيّت طبيعت است. فيزيك مربوط است به آنچه كه ما مي توانيم درباره ي طبيعت بگوييم. »(تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص81)
آلبرت اينشتين: « بطوريكه مي دانيد ما هنوز قادر به توجيه بسياري از واقعيّتها ، بر مبناي فيزيك نظري نيستيم ، و اصولي كه بتواند علّت و معلول آنها را به طور روشن و قطعي بيان كند در دست نداريم ؛ بالعكس چه بسا ممكن است اصولي كه دقيقاً و به وضوح تنظيم و صورت بندي شده منجر به نتايجي شود كه كلّاً يا جزءً برون از قلمرو حقايق و واقعيّتهايي باشد كه در وضع حاضر از راه تجربه در دسترس ما قرار دارند.» (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص 14)
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبيعي ، تاريخ علوم تجربي نيز گواه صادقي است كه نشان مي دهد نظريّات علوم تجربي دائماً در حال تحوّل و ابطال مي باشند. مثلاً روزگاري قانون جاذبه ي نيوتن جزء يقينيّات فيزيك شمرده مي شود و حتّي كسي گمان نمي كرد كه روزي ابطال گردد ولي ملاحظه فرموديد كه نظريّه ي نسبيّت عامّ اينشتين ، نظريّه ي نيوتن را از اساس باطل و طرحي ديگر در انداخت. باز قانون تركيب سرعتها در فيزيك نيوتني از قطعيّات فيزيك شمرده مي شد و تمام شواهد تجربي نيز آن را تأييد مي كردند ، ولي نسبيّت خاصّ اينشتين ، نشان داد كه اين قانون نادرست بوده ولي نادرستي آن در سرعتهاي معمولي روشن نمي شود. خود نسبيّت عامّ و خاصّ نيز هم اكنون در معرض نقد جدّي دانشمندان قرار دارند و ايرادات فراواني بر آنها وارد نموده اند ؛ ولي هنوز نظريّه اي جاي آن را نگرفته است. فيزيكدانها حتّي نام نظريّه جايگزين را هم تعيين نموده ، نظريّه وحدت ناميده اند ؛ چرا كه قرار است آن نظريّه فرضي نسبيّت و مكانيك كوانتوم را با هم متّحد نمايد و نارسايي هر دو را برطرف سازد.
همچنين وضع موجود برخي علوم تجربي مثل روانشناسي و جامعه شناسي ، خود گواه است كه اين روش ، يقين آور نيست. در عصر كنوني دهها مكتب روانشناسي و جامعه شناسي وجود دارند كه برخي از آنها در تضادّ كامل با يكديگر قرار دارند. همه ي اين مكاتب ، از روش علوم تجربي استفاده مي كنند ؛ حال اگر اين روش يقين آور است ، پس همه ي اين مكاتب بايد درست باشند. امّا چگونه ممكن است اين مكاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
پس نظريّه ي نسبيّت عامّ يا مكانيك كوانتوم يا مدل انفجار بزرگ و امثال اينها ، صرفاً مدلهايي فرضي و ذهني اند براي توجيه مشاهدات ما از عالم واقع كه متأسفانه غير از دانشمندان تراز اوّل ، ديگر دانش طلبان به اين نكته توجّه نداشته آنها را جزء يقينيات قلمداد نموده و گاه انتظار دارند كه آنها را در كلمات معصوم (ع) نيز مشاهده نمايند ؛ در حالي كه معصوم نظريه پرداز و مدل ساز نيست ؛ بلكه از حاقّ واقع خبر مي دهد ؛ لكن حاقّ حقيقت را چنان نمي گويند كه هر كسي دريابد ؛ بلكه چنان بيان مي كنند كه اهلش آن را دريافته و غير اهلش نيز نصيب خود را از آن ببرند. لذا رسول خدا (ص) فرمودند: « إِنَّا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم ـــ ما گروه انبياء امر شده ايم كه با مردم سخن بگوييم به اندازه ي عقولشان.» (بحار الأنوار، ج‏2 ،ص69)
ج. آيا معصوم سخن علمي ندارد يا ما جاهليم به سخن او؟
برخي چنين پنداشته اند كه اهل بيت (ع) هيچ سخني درباره ي عالم خلقت و اسرار آن نگفته اند. لكن بايد گفت كه اينها از جهل خودشان خبر داده اند. اگر كسي به روايات اهل بيت (ع) رجوع داشته باشد ، ملاحظه مي كند كه سخنان آن بزرگواران در باره ي عالم خلقت بسيار فراوان مي باشد. لكن آن بزرگواران به گونه اي سخن گفته اند كه بايد در آنها اجتهاد و تحقيق نمود تا به نظريّات علمي دست يافت. البته بايد دانست كه شأن امام ، شأن هدايتگري است نه شأن درمانگري و مهندسي و صنعتگري و ... .اگر امام براي اين است كه به امور صرفاً دنيايي بپردازد در آن صورت بايد تمام عمرش را صرف همين علوم دنيوي كند ؛ در حالي كه او براي امر ديگري آمده است. علوم دنيوي را خود بشر به مرور زمان و متناسب با نياز خود به دست مي آورد ؛ امّا علوم خاصّ الهي كه انبياء و اهل بيت(ع) براي بشر به ارمغان آورده اند جز از راه معصوم قابل دست يابي نيستند. از سوي ديگر ، بود و نبود اين علوم دنيوي هيچ ربطي به انسانيّت انسان ندارد ؛ نه كسي با دانستن علم فيزيك انسانتر مي شود نه با نداشتن آن از انسانيّت مي افتد. تاريخ مصرف اين علوم تا پاي قبر است ؛ و از آن به بعد ارزشي ندارند. در حالي كه انبياء و ائمه (ع) آمده اند تا انسان را براي ابديّتش بسازند. آنها نيامده اند هواپيما و كشتي و سفينه ي فضايي بسازند ، آمده اند تا انسان بسازند.
البته اگرچه شأن ويژه ي امام معصوم ، شأن هدايتگري به سوي سعادت حقيقي است ، امّا چنين هم نيست كه ائمه(ع) از علوم دنيوي هيچ چيزي براي بشر نگفته باشند.
ـ علم شيمي
بنيانگذار علم شيمي نوين ، يعني جابر بن حيّان ، كه امروزه به نام پدر علم شيمي شناخته مي شود ، شاگرد امام صادق(ع) است كه در كتب خود به كرّات از امام صادق (ع) ياد نموده و راهنمايي هاي آن حضرت در رابطه با علم شيمي را متذكّر مي شود. و علم شيمي بزرگترين نقش را در رشد علم زيست شناسي و علم پزشكي داشته است ؛ كه اهل بيت (ع) عنايت ويژه به آن داشته اند و مسلمين قرنها در آن سر آمد بوده اند.
جابربن حيان صوفي ، عارف ، فيلسوف و طبيعي داني تربيت شده در مكتب امام صادق و كاظم (ع) بود كه عمده شهرتش به خاطر كشفيّات او در علم شيمي است. وي كتابي مشتمل بر هزار برگ و متضمن 500 رساله ، تاليف كرده است. برخي از كتابهايي كه جابر در زمينه ي شيمي نگاشته عبارتند از : الزيبق (جيوه) ، كتاب نار الحجر ، خواص اكسير الذهب ، الخواص ، الرياض و ... .
« برتلو » شيميدان فرانسوي كه به « پدر شيمي سنتز » مشهور است ، سخت تحت تاثير جابر واقع شده و مي گويد : « جابر در علم شيمي همان مقام و پايه را داشت كه ارسطو در منطق . » جورج سارتون مي گويد : « جابر را بايد بزرگترين دانشمند در صحنه علوم در قرون وسطي دانست . » اريك جان هوليمارد ، خاورشناس انگليسي كه تخصص وافري در پژوهشهاي تاريخي درباره ي جابر دارد، چنين مي نويسد : جابر شاگرد و دوست امام صادق (ع) بود و امام را شخصي والا و مهربان يافت ؛ بطوري كه نمي توانست از او جدا شود و بي نياز بماند . جابر مي كوشيد تا با راهنمايي استادش ، علم شيمي را از بند افسانه‌هاي كهن مكاتب اسكندريه برهاند و در اين كار تا اندازه‌ اي به هدف خود دست يافت. وي به آزمايش بسيار علاقمند بود ؛ از اين رو ، مي توان گفت نخستين دانشمند اسلامي است كه علم شيمي را بر پايه ي آزمايش بنا نهاد . جابر نخستين كسي است كه اسيد سولفوريك را از تكليس زاج سبز و حل گازهاي حاصله در آب ، به دست آورد و آن را زينت الزاح ناميد . جابر اسيد نيتريك يا جوهر شوره را نيز نخستين بار از تقطير آميزه‌ اي از زاج سبز ، نيترات پتاسيم و زاج سفيد به دست آورد .
همچنين گفته شده كه از امام صادق (ع) ، رساله‌اي در علم شيمي تحت عنوان «رسالة في علم الصناعة و الحجر المكرم» باقيمانده كه دكتر «روسكا» آن را به زبان آلماني ترجمه و در سال 1924 تحت عنوان «جعفر صادق امام شيعيان ، كيمياگر عربي» در «هايدبرگ» به چاپ رسانده است.
ـ علم طبّ
هزاران صفحه مطالب طبّي از ائمه(ع) به يادگار مانده كه هر جمله از آنها قابليّت اين را دارند كه موضوع يك تحقيق علمي شوند. جناب حجّة الاسلام ري شهري اين احاديث گهربار را در دو جلد قطور به نام «دانش نامه احاديث پزشكي» گرد آورده و به طبع رسانده اند. برخي از اين مطالب، اكنون از طريق علم پزشكي تأييد شده اند. برخي ديگر با فنّ آوري امروزي قابل تحقيق مي باشند؛ امّا كسي در اين مورد تحقيقي نمي كند؛ چون دانشجوي ما به صورت ناخودآگاه به سمت علم سكولار سوق داده مي شود؛ لذا در آنهايي كه استعداد نظريّه پردازي دارند، شوقي نيست تا احاديث را موضوع تحقيق خود قرار دهند؛ و البته اغلب خبر هم ندارند كه چنين احاديثي وجود دارند. واقعاً جاي عجب است كه يك دانشجوي پزشكي در تمام مدّت تحصيلش حتّي يكبار هم كتاب «دانش نامه احاديث پزشكي» را نمي بيند؛ و اصلاً از وجود چنين كتابي خبر ندارد. گروه سوم، احاديثي هستند كه بعيد است بتوان با اطّلاعات امروزي بشر از آنها رازگشايي نمود. گفتني است كه بسياري از اين مطالب پزشكي اگر رازگشايي شوند، تنها يك كشف علمي ساده نخواهند بود؛ بلكه هر كدام فصلي جديد در پزشكي خواهند گشود. يعني بسياري از اين احاديث، قابليّت آن را دارند كه بعد از روند تحقيق، در هزاران صفحه بسط يابند.
به چند مورد احاديث پزشكي اهل بيت(ع) توجّه فرماييد!
ـ رسول الله(ص) فرمودند: هر كس سلامت تنش بر بيماري اش چيرگي دارد ، مداوا نكند.
ـ علي(ع) فرمودند: دارو براي بدن، مانند صابون است براي لباس؛ كه آن را تميز مي كند، امّا كهنه اش هم مي كند.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: سه چيز است كه تن به واسطه ي آنها شاداب مي شود و رشد مي كند: بوي خوش، جامه ي نرم، نوشيدن عسل. ــ در روايت ديگري، نگاه به سبزه و سواري هم اضافه شده است.
ـ امام باقر(ع) فرمودند: هر كس كفش زرد بپوشد، تا زماني كه آن را كهنه كند، در شادماني است.
ـ امام صادق(ع) فرمودند: چهار چيز انسان را پيش از فرا رسيدن زمان پيري، پير مي كند: خوردن گوشت خشك شده، نشستن بر جاي مرطوب، بالا رفتن از پلكان و آميزش با پيرزنان.
ـ امام صادق(ع) فرمودند: سه چيز بدن را فرسوده مي كند و شايد هم فرد را بكشد: خوردن گوشت خشكيده ي فاسد، حمّام رفتن با شكم پر و همبستري با پيرزنان.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: بوي خوش، قلب را محكم و بر توان آميزش مي افزايد.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: بوي خوش، قلب را تقويت مي كند.
ـ امام رضا(ع) فرمودند: گل نرگس ببوييد؛ زيرا از زكام، ايمني مي بخشد. همچنين است سياه دانه.
ـ علي(ع) فرمودند: عدس، دل را نازك مي كند و اشك را مي افزايد.
ـ امام صادق(ع) فرموند: خوردن باقلا، استخوانهاي ساق را تراكم دروني مي دهد، توان مغز را افزون مي سازد و خون تازه توليد مي كند.
ـ امام باقر(ع): مسواك زدن، بلغم را مي برد و عقل را افزون مي كند.
امام صادق(ع) فرمودند: هر عطسه اي براي بدن، سودمند است تا زماني كه شمار آنها از سه افزون نشده است. امّا چون از سه افزون شود، درد و بيماري است.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: هر كس با زنش در حال كه وي حائض است، نزديكي كند و برايشان فرزندي تقدير شود و اين فرزند به جذام مبتلا گردد، كسي جز خويش را ملامت نكند.
ـ امام صادق(ع) فرمودند: هيچ كس نيست كه در او ريشه اي از جذام نباشد، اين ريشه را با خوردن شلغم بسوزانيد.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: پنج چيز است كه پيسي مي آورد: نوره كشيدن در روز جمعه و چهارشنبه؛ وضو گرفتن و غسل نمودن با آبي كه به آفتاب گرم شده است؛ خوردن در حال جنابت؛ آميزش با زن در هنگام حائض بودنش؛ و خوردن در حال سيري.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: با آبي كه به آفتاب گرم شده است، نه وضو سازيد و نه غسل كنيد و نه خمير بسازيد؛ چرا كه پيسي مي آورد.
ـ رسول الله(ص) فرمودند: بر شما باد كدو؛ چرا كه عقل را افزون سازد و مغز را بزرگ مي كند.
اينها تنها پاره اي از احاديث گهربار اهل بيت(ع) مي باشند، كه برخي از آنها در علم جديد قطعي شده امّا برخي ديگر اصلاً مورد تحقيق علمي قرار نگرفته اند. در حالي كه با تحقيق در اين احاديث چه بسا مي توان براي برخي بيماري هاي لاعلاج درمان يافت. مثلاً طبق همين حديث اخير چه بسا بتوان در كدو براي آلزايمر درماني يافت. چون در آلزايمر، بخشهايي از مغز دچار زوال مي شوند؛ و طبق اين حديث، كدو موجب افزايش سلولهاي مغزي مي شود. يا طبق حديث قبل از آن، مي توان ادّعا نمود كه آبگرمكنهاي خورشيدي خطرناك مي باشند؛ و احتمال ابتلا به مرض پيسي را افزايش مي دهند. در روايتي هست كه عايشه قمقمه اي آب را جلوي آفتاب گذاشته بود تا گرم شود و با آن شست و شو كند. رسول خدا(ص) فرمودند: ديگر اين كار را نكن! چرا كه پيسي مي آورد.
ـ رياضيّات
مطالب رياضي متعدّدي از معصومين(ع) باقي مانده از جمله اينكه پيامبر(ص) هنگام ساخت مسجد النبي در مدينه دستوري محاسباتي به سازندگان داد كه در قرن چهارم هجري ، رياضيدان بزرگ اسلامي ، ابوالوفاي بوزجاني با استفاده از آن دستور العمل نبوي ، قانون تانژانت را در علم مثلثات كشف نمود.
ـ دستور زبان
ابوالاسود دوئلي شاگرد امام علي (ع) اوّلين كسي است كه به تعليم امير المومنين(ع) علم دستور زبان (صرف و نحو) را در زبان عربي ابداع نمود. آنگاه غير عربها نيز اين شيوه را در زبان خود به كار بستند.
ـ جهان شناسي
آيات و روايات پر هستند از حقايقي در باب آسمانها و زمين و طبيعت كه ده جلد از كتاب بحارالانوار را به خود اختصاص داده اند.براي نمونه به چند روايت اشاره مي شود.
« عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ‏ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ أَسْكَنَ أَهْلَ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلَ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ خلق [عَالَماً] مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ خَلَقَ لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ وَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّينَ . ـــــــــ جابربن عبدالله انصاري گويد از امام باقر(ع) سوال كردم در مورد قول خداوند متعال كه مي فرمايد:« أَ فَعَيينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ في‏ لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ. ــــ آيا ما در آفرينش نخستين عاجز مانديم ؟! ولي آنها باز در آفرينش جديد ترديد دارند.»(ق:15) پس فرمودند: اي جابر تأويل آيه اين است كه چون خدا اين خلق و اين عالم را فاني ساخت و اهل بهشت را در بهشت و اهل جهنّم را در جهنّم ساكن كرد ، دوباره عالم و مخلوقات ديگري خلق خواهد نمود بدون هيچ نر و ماده اي ؛ كه او را عبادت كنند و يگانه اش شمرند. و براي آنها زميني خلق مي كند غير از اين زمين ، تا آنها را حمل نمايد و آسماني خلق مي كند غير از اين آسمان تا بر آنها سايه افكند. گويي تو خيال نموده اي كه خدا تنها همين عالم را آفريده است ! و گويي چنين پنداري كه خدا بشري غير از شما خلق نكرده است! آري به خدا سوگند كه خداوند تبارك و تعالي هزار هزار عالم و هزار هزار گونه آدم آفريده است كه تو در آخر اين عالمها و آدمها قرار داري.»(بحارالأنوار ،ج8 ،ص374)
اين روايت شگفت بيانگر آن است كه اوّلاً عالم فعلي ما آغاز و انجامي دارد و ثانياً قبل از اين عالم مادّي نيز عالم مادّي ديگري بوده است و بعد از اين عالم نيز عالم مادّي ديگري خواهد بود. ثالثاً در همه ي اين عوالم نيز موجودات عاقل و مكلّفي مانند انسان وجود داشته اند. و اين حقيقي است كه تنها معصوم (ع) با قطعيّت از آن خبر داده است و علم امروز هنوز از اظهار نظر درباره ي آن عاجز است.


« عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ شَمْسِكُمْ هَذِهِ أَرْبَعِينَ عَيْنَ شَمْسٍ مَا بَيْنَ شَمْسٍ إِلَى شَمْسٍ أَرْبَعُونَ عَاماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ وَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَمَرِكُمْ هَذَا أَرْبَعِينَ قَمَراً مَا بَيْنَ قَمَرٍ إِلَى قَمَرٍ مَسِيرَةُ أَرْبَعِينَ يَوْماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ ... ــــــــ جابر گويد شنيدم از امام باقر(ع) كه مي فرمود: همانا در پس خورشيد شما چهل چشمه ي خورشيد است كه بين خورشيدي تا خورشيد ديگر چهل سال فاصله است. در آن مخلوقات زيادي هستند كه خبر ندارند كه آيا خدا آدمي خلق كرده يا نه. و همانا در پس ماه شما چهل ماه است كه از قمري تا قمر ديگر به اندازه چهل سال فاصله است. در آن مخلوقات زيادي هستند كه خبر ندارند كه آيا خدا آدمي خلق كرده است يا نه.»(بحارالأنوار ج : 27 ص : 45)
به نظر مي رسد در اين روايت از وجود تعدادي منظومه ي مسكوني خبر داده شده است كه ممكن است در كهكشان راه شيري باشند يا در كهكشانهاي ديگر. بشر امروز اگرچه موفق به كشف منظومه هايي در كهكشان راه شيري شده ولي هنوز منظومه اي مسكوني را نيافته است.

امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ البته كه خداي عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالميان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خداي عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان كه آفريده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالي نبوده است . شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا كه البته خلقى آفريند بى ‏نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برايشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل مي فرمايد: «روزى كه به جاى زمين ، زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آيه 48 ابراهيم) و خداي عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‏اند»( آيه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320 )
در اين روايت افزون بر حقايق بيان شده در روايت پيشين ، از وجود هفت نسل شبه انساني بر روي كره زمين ، قبل از خلقت آدم (ع) نيز گزارش داده شده است ؛ و اين در حالي است كه آن زمان هنوز فسيل انسانهاي قبل از آدم (ع) كشف نشده بودند. همچنين در اين روايت افزون بر گزارش از وجود انسانهاي قبل از آدم (ع) ، تصريح شده كه هيچكدام از اين موجودات انسان نما ، تكامل يافته از يكديگر نيستند بلكه هر كدام مستقلّ آفريده شده اند. گويي امام (ع) مي دانسته كه كسي مثل داروين، بحث تكامل انواع را پيش خواهد كشيد. لذا به صراحت، بيان مي كند كه اين هفت نسل، هيچ ارتباط نوعي با همديگر نداشته اند.
امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ مَا يَرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَهُمْ وَ إِنِّي الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ . ــــ براي خداي عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است كه هر كدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمين مي باشد. هيچكدام از (اهل) اين عوالم براي خدا عالمي غير از عالم خودشان نمي بينند و من حجّت هستم براي همه ي اين عالمها.» (بحارالأنوار ، ج27 ، ص41 )
از ظاهر روايت چنين بر مي آيد كه اوّلاً اين دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانياً در آنها اهل بينشي زندگي مي كنند ، لكن نسبت به عوالم ديگر بينشي ندارند. امّا چندان معلوم نيست كه مراد از اين عوالم آيا عوالم مادّي هستند يا عوالم مجرّد و غير مادّي ؛ ولي بيشتر به نظر مي رسد كه منظور عوالم مادّي باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از يكديگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانياً نيازمندي اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مكلّف بودن آنها دارد و مادّيّت از شروط فلسفي تكليف است.
امّا با فرض مادّي بودن اين دوازده هزار عالم باز به وضوح معلوم نيست كه آيا منظور از اين عوالم ، سيّارات مسكون و داراي حيات در كهكشان راه شيري هستند يا دوازده هزار كهكشان مسكون وجود دارند كه كهكشان راه شيري يكي از آنهاست يا منظور از عالم ، مجموعه اي از ميلياردها كهكشان است و دوازده هزار عالم در عرض هم وجود دارند كه همگي داراي موجودات زنده اند. حتّي محتمل است كه منظور حضرت ، عوالم موازي باشند كه نسبت به همديگر تباين بُعدي دارند ؛ البته اين احتمال تا حدودي ضعيف است ، چون موجودات ابعاد بالاتر توان مشاهده ي موجودات ابعاد پايين تر را دارا هستند مگر اينكه مانعي در كار باشد. همچنين محتمل است كه نسبت اين عوالم مثل نسبت عالم جنّها به عالم انسانها باشد ؛ والله و حججه اعلم.
ابوحمزه گويد امام باقر(ع) نگاهي به آسمان كرده فرمودند: « يَا أَبَا حَمْزَةَ هَذِهِ قُبَّةُ أَبِينَا آدَمَ ع وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِوَاهَا تِسْعاً وَ ثَلَاثِينَ قُبَّةً فِيهَا خَلْقٌ مَا عَصَوُا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ ـــ اي ابو حمزه اين گنبد پدر ما آدم است و همانا براي خدا غير از اين گنبد ، سي و نه گنبد ديگر است كه در آنها مخلوقاتي هستند كه چشم بر هم زدني خدا را عصيان نكرده اند.» (بحارالأنوار ، ج54 ،ص335)
« عَنْ عَجْلَانَ أَبِي صَالِحٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قُبَّةِ آدَمَ فَقُلْتُ لَهُ هَذِهِ قُبَّةُ آدَمَ فَقَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ كَثِيرَةٌ أَمَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ هَذَا تِسْعَةً وَ ثَلَاثِينَ مَغْرِباً أَرْضاً بَيْضَاءَ مَمْلُوَّةً خَلْقاً يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِنَا لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَا يَدْرُونَ أَ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ أَمْ لَمْ يَخْلُقْهُ. ــــ عجلان گويد از امام صادق (ع) درباره ي قبّه و گنبد حضرت آدم (ع) سوال كرده و گفتم: آيا گنبد حضرت آدم (ع) همين است (همين آسمان بالاي سر ماست؟) فرمودند: بلي و براي خدا گنبدهاي فراوان ديگري است. همانا پشت اين مغرب شما سي و نه مغرب است. زميني است سفيد و انباشته از خلق كه از ما نور مي گيرند و چشم بر هم زدني خدا را عصيان نمي كنند و نمي دانند كه آيا خدا آدمي خلق نموده يا نه.» (بحارالأنوار ، ج 27 ، ص45)
توضيح
برخي از علماي فيلسوف مشرب در تفسير اين روايت فرموده اند مراد از اين مغارب ، مغربهاي عالم ملكوت و منظور از زمين سفيد نيز زمين عالم ملكوت است.
اين احتمال اگرچه احتمال قابل اعتنايي است ولي اثبات آن دليل كافي مي طلبد ؛ بخصوص كه موجودات ملكوتي طبق قواعد فلسفي بايد به زمين و اهل زمين علم داشته باشند. اگر مراد از اهل اين زمين ، ملائك جبروتي بودند مي شد چنين توجيه نمود كه آنان به خاطر توجّه تامّ به خداوند متعال از توجّه به مراتب پايين وجود غفلت دارند ، ولي درباره ي موجودات عالم ملكوت كه پايين تر از جبروتيان بوده مدبّر امور عالم مادّه مي باشند چنين توجيهي روا به نظر نمي رسد. لذا احتمال اينكه اين زمين و اهل آن در عالم مادّه باشند همچنان وجود دارد ؛ والله و حججه اعلم.
« عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ شَمْسِكُمْ هَذِهِ أَرْبَعِينَ عَيْنَ شَمْسٍ مَا بَيْنَ شَمْسٍ إِلَى شَمْسٍ أَرْبَعُونَ عَاماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ وَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَمَرِكُمْ هَذَا أَرْبَعِينَ قَمَراً مَا بَيْنَ قَمَرٍ إِلَى قَمَرٍ مَسِيرَةُ أَرْبَعِينَ يَوْماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ قَدْ أُلْهِمُوا كَمَا أُلْهِمَتِ النَّحْلُ لَعْنةَ الْأَوَّلِ و الثَّانِي فِي كُلِّ وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ وَ قَدْ وُكِّلَ بِهِمْ مَلَائِكَةٌ مَتَى لَمْ يَلْعَنُوهُمَا عُذِّبُوا جابر گويد از امام باقر (ع) شنيدم كه مي فرمودند:همانا بيرون از اين خورشيد شما چهل چشمه ي خوشيد است كه از هر خورشيدي تا خورشيد ديگر چهل روز فاصله است. در آن مخلوقات فراواني هستند كه نمي دانند آيا خدا آدمي خلق كرده يا نه. و بيرون اين ماه شما چهل ماه است كه بين ماهي تا ماه ديگر مسير چهل روز است. در آن مخلوقات فراواني هستند كه نمي دانند آيا خدا آدمي خلق كرده يا نه. به آنها الهام شده همانگونه كه به زنبور عسل الهام شده كه لعنت كنند اوّلي و دومي را در هر زماني از زمانها ؛ و بر آنها فرشتگاني گماشته شده اند تا هر گاه لعنت نكردند آنها را عذاب كرده شوند.» (بحارالأنوار ، ج 27 ، ص46)
توضيح:
اين روايت نيز از جهاتي مثل روايت سابق است ؛ لكن شواهد روشن تري در اين روايت وجود دارد كه نشان مي دهد اين مخلوقات از موجودات عالم ملكوت نيستند ؛ چون ملكوتيان مكلّف نيستند و نافرماني براي آنها ذاتاً محال است. همچنين در روايت تصريح شده كه فرشتگاني بر اينان گماشته شده ؛ لذا بعيد است كه اينها از سنخ ملائك باشند.
« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ دَخَلَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ نَحْنُ فِي الْمَسْجِدِ حَلَقٌ حَلَقٌ فَقَالَ لَنَا فِيمَ أَنْتُمْ قُلْنَا نَتَفَكَّرُ فِي الشَّمْسِ كَيْفَ طَلَعَتْ وَ كَيْفَ غَرَبَتْ قَالَ أَحْسَنْتُمْ كُونُوا هَكَذَا تَفَكَّرُوا فِي الْمَخْلُوقِ وَ لَا تَفَكَّرُوا فِي الْخَالِقِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مَا شَاءَ لِمَا شَاءَ وَ تَعَجَّبُونَ مِنْ ذَلِكَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ سَبْعَ بِحَارٍ كُلُّ بِحَارٍ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعُ أَرَضِينَ يُضِي‏ءُ نُورُهَا لِأَهْلِهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا عَلَى أَمْثَالِ الطَّيْرِ هُوَ وَ فَرْخُهُ فِي الْهَوَاءِ لَا يَفْتُرُونَ عَنْ تَسْبِيحَةٍ وَاحِدَةٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا مِنْ رِيحٍ فَطَعَامُهُمْ رِيحٌ وَ شَرَابُهُمْ رِيحٌ وَ ثِيَابُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ آنِيَتُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ دَوَابُّهُمْ مِنْ رِيحٍ لَا تَسْتَقِرُّ حَوَافِرُ دَوَابِّهِمْ إِلَى الْأَرْضِ إِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ أَعْيُنُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ يَنَامُ أَحَدُهُمْ نَوْمَةً وَاحِدَةً يَنْتَبِهُ وَ رِزْقُهُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ ظِلُّ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ سَبْعُونَ أَلْفَ أُمَّةٍ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا وُلْدَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِيسَ وَ لَا وُلْدَ إِبْلِيسَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‏ . ــــــ ابن عبّاس گويد رسول خدا بر ما وارد شد در حالي كه حلقه حلقه نشسته بوديم ؛ پس به ما فرمود: در چه كاريد؟ گفتيم: درباره ي خورشيد فكر مي كنيم كه چگونه طلوع مي كند و چگونه غروب مي نمايد. فرمودند: احسنت بر شما چنين كنيد و تفكّر نماييد در مخلوق و تفكّر نكنيد در خالق. پس همانا خدا خلق نمود هر چه را كه خواست براي هر چه كه خواست كه شما تعجّب مي كنيد از آن. همانا از پشت قاف هفت درياست كه هر دريايي پانصد سال است و از پشت آن هفت زمين است كه نور آن اهلش را روشن مي كند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است كه خلق شده اند به مانند پرندگان. او و جوجه اش همواره در هوا هستند و از تسبيح واحد خسته نمي شوند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است كه از باد خلق شده اند و غذا ، نوشيدني ، لباس ، ظروف و حيوانات آنها از باد است. لانه هاي حيوانات آنها در زمين مستقرّ نمي شود تا بر پايي قيامت ؛ چشمان آنها در سينه ي آنهاست. هر كدام آنها يك بار مي خوابد و بيدار مي شود در حالي كه روزي اش بالاي سر اوست. و از پشت آن سايه ي عرش است و در سايه عرش هفتاد هزار امّت است كه نمي دانند خدا آدم و بني آدمي آفريده است و نمي دانند كه ابليس و بني ابليسي خلق نموده است و اين است قول خدا كه فرمود:« وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ ـ و خلق مي كند آنچه را كه نمي دانيد. » » (بحارالأنوار ،ج54 ،ص348)
توضيح:
اين روايت حقيقتاً از مشكل ترين روايات است كه فهم آن حقيقتاً دشوار است. ممكن است به قرينه ي لفظ عرش كه در روايت آمده ادّعا شود كه اين خلائق همگي موجوداتي مجرّد هستند ؛ امّا اين قرينه كافي براي چنين ادعايي نيست ؛ چون براي عرش اقسام پنجگانه اي شمرده شده كه پايين ترين آنها عرش جسماني است و سايه ي آن طبق قواعد فلسفي و عرفاني يقيناً عالم مادّه است. لذا نمي توان گفت مخلوقات نام برده شده در اين روايت مجرّدند.
اميرالمومنين (ع) فرمودند: « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ عَالَماً لَا يَصِلُ إِلَيْهِ أَحَدٌ غَيْرِي وَ أَنَا الْمُحِيطُ بِمَا وَرَاءَهُ وَ عِلْمِي بِهِ كَعِلْمِي بِدُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ أَنَا الْحَفِيظُ الشَّهِيدُ عَلَيْهَا وَ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أَجُوبُ الدُّنْيَا بِأَسْرِهَا وَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ فِي أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ لَفَعَلْتُ لِمَا عِنْدِي مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ وَ أَنَا الْآيَةُ الْعُظْمَى وَ الْمُعْجِزُ الْبَاهِرُ . ـــــ پشت قاف عالمي است كه جز من به آن نمي رسد و من محيط هستم به فراتر از آن و علم من به آن مانند علم من است به اين دنياي شما و منم نگهبان و شاهد بر آن عالم و اگر بخواهم به سرعت جواب دهم دنيا را تماماً و آسمانها و زمينهاي هفتگانه را ، در كمتر از چشم بر هم زدني مي توانم ؛ به خاطر اسم عظمي كه نزد من است و منم آيه عظماي خدا و معجزه ي باهر.» (بحارالأنوار، ج54 ، ص336)
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع):« هَذِهِ النُّجُومُ الَّتِي فِي السَّمَاءِ مَدَائِنُ مِثْلُ الْمَدَائِنِ الَّتِي فِي الْأَرْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدِينَةٍ إِلَى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ طُولُ ذَلِكَ الْعَمُودِ فِي السَّمَاءِ مَسِيرَةُ مِائَتَيْنِ وَ خَمْسِينَ سَنَةً ــــ اين ستارگاني كه در آسمان مي باشند شهرهايي هستند مانند شهرهاي موجود در زمين كه هر شهري به ستوني از نور مربوط و متّصل است كه طول آن ستون در آسمان به اندازه ي مسير دويست و پنجاه سال است.» (بحارالأنوار ، ج55 ،ص91)
اين روايت به صراحت تمام از وجود شهرهايي در خارج از منظومه شمسي خير مي دهد كه مانند شهرهاي زمين هستند. البته اين احتمال وجود دارد كه راوي در نقل حديث كلمه «في» را از اوّل حديث انداخته باشد يا هنگام استنساخ چنين امري رخ داده باشد. اگر اين احتمال درست باشد آنگاه معني حديث چنين خواهد بود « در اين ستارگاني كه در آسمان مي باشند شهرهايي هستند ... » در اين صورت مي توان گفت مراد از ستاره ، خود آن همراه با منظومه ي سيّاره اي آن است. همچنين در اين صورت ادامه حديث نيز معني معقول خود را مي يابد ؛ چون هر سيّاره اي با ستوني از نور به ستاره ي خود متّصل است.
« سَأَلَ ابْنُ الْكَوَّاءِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ قَالَ ذَاتِ الْخَلْقِ الْحَسَنِ ــــ ابن الكوّا ء از اميرالمومنين (ع) درباره ي اين قول خداي تعالي پرسيد كه « وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ ــ و سوگند به آسمان كه داراي حبك است» ؛ امام فرمودند: يعني داراي مخلوقات نيكوست.» (بحارالأنوار ، ج 55 ، ص92)
احاديثي از اين دست ، كه اسراري علمي و فلسفي را در بر دارند در منابع روائي شيعه به فراواني يافت مي شوند كه مي توان از متن آنها فرضيّه ها و نظريّه هاي علمي را بيرون كشيد ؛ همانگونه كه ابوالوفاي بوزجاني از حديث پيامبر(ص) تانژانت را كشف نمود.
تتميم اين بحث
همانگونه كه در نمونه روايات ذكر شده ملاحظه مي شود اهل بيت (ع) از اسرار دنياي مادّي نيز پرده برداشته حقايقي را بيان داشته اند كه بشر عادي تا به امروز نيز از فهم آنها قاصر است. همچنين ملاحظه مي شود كه بيان اهل بيت (ع) در اينگونه موارد با تعابيري رازآلود و محتاج به تحقيق و تفسير است كه شايد عمده باعث آن دو چيز باشد ؛ يكي كمبود اطّلاعات و كشش فكري مردم آن عصر و ديگري طريقه ي خود معصومين (ع) در بيان حقايق كه در موارد زيادي سعي مي نمودند وارد جزئيّات نشوند و راه اجتهاد و كوشش علمي را بر روي پيروانشان نبندند ؛ چرا كه خود همين اجتهاد و استنباط و استخراج جزئيّات و تفصيلات از اصول و كلّيّات ، در هر عصري هم موجب رشد روحي اشخاص محقق است هم مانع از ركود فكري جامعه مي شود. خود اهل بيت (ع) نيز در روايات متعدّدي به اين سيره ي عملي خود تصريح نموده فرموده اند:« علينا الاصول و عليكم التفريع ــ بر ماست بيان اصول و بر شماست استخراج فروعات » و امام صادق (ع) فرمودند: « انّما علينا ان نلقي اليكم الاصول و عليكم ان تفرعوا ـــ آنچه بر عهده ي ماست فقط همين است كه اصول را به شما القاء نماييم و بر عهده ي شماست استخراج فروعات» و امام رضا (ع) فرمودند: « علينا القاء الاصول اليكم و عليكم التفريع ــــ بر عهده ي ماست القاء اصول به شما و بر عهده ي شماست استخراج فروعات » (ميزان الحكمه ، ج1 ، ص549)
فقهاي بزرگوار شيعه در طول تاريخ بر اساس همين سيره ي عملي اهل بيت (ع) باب اجتهاد را در علم فقه الاحكام همواره باز نگه داشته و دائماً آن را ترقّي داده اند و از فقه بسيط اوّليّه ، كه فتاوا را به صورت ذكر متن حديث بيان مي كرد ، تا فقه پيشرفته ي امروزي ، با پشتوانه عظيمي به نام علم اصول فقه ، آن را پيش برده اند ؛ ولي در زمينه ي علوم طبيعي و فقه الطبيعه عنايت چنداني به روايات اهل بيت (ع) نشده و فقه الطبيعه ي اسلامي هنوز در حدّ ذكر روايات است و تحقيق قابل اعتنايي روي آنها صورت نگرفته است. البته در دهه هاي اخير ، فكر نوظهوري با عنوان علم ديني در ميان انديشمندان حوزه و دانشگاه مطرح گرديده كه اميد است با به بار نشستن اين بحث ، راههاي استفاده از روايات علمي نيز گشوده شود و به مرور زمان اصول فقه علوم طبيعي اسلامي نيز تدوين و تنظيم گردد.

د. سخن، حامل مي خواهد.
مطلب ديگر در مورد جنبه ي علمي اهل بيت(ع) اين است كه آن بزرگواران افراد قابلي براي اين گونه علوم نداشتند تا آن را برايشان بيان كنند. شاهد اين مطلب آن است كه امير المومنين )ع) در جمع عمومي فرمودند:« أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْض . ـــــــــ اي مردم قبل از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد چرا كه من راههاي آسمان را بهتر از راههاي زمين مي شناسم.»( نهج‏البلاغة: خطبه ي 189) گفته اند يكي از حاضران پرسيد يا علي! تعداد موهاي سر من چند است؟ آري اهل بيت(ع) مبتلا به چنين افرادي بودند كه به جاي پرسيدن از اسرار طبيعت و كنه حقيقت از تعداد موي سر خود مي پرسيدند.
امام باقر(ع) فرمودند:«... وَ لَمْ يَجِدْ جَدِّي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع حَمَلَةً لِعِلْمِهِ حَتَّى كَانَ يَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ وَ يَقُولُ عَلَى الْمِنْبَرِ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَإِنَّ بَيْنَ الْجَوَانِحِ مِنِّي عِلْماً جَمّاً هَاهْ هَاهْ أَلَا لَا أَجِدُ مَنْ يَحْمِلُهُ أَلَا وَ إِنِّي عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَة ... . ــــــــــــ جدّم اميرالمومنين(ع) حاملي براي علم خود نمي يافت ؛ لذا مثل كساني كه نفس تنگي دارند نفس مي كشيد ، و بر بالاي منبر مي گفت از من بپرسيد قبل از آنكه مرا از دست بدهيد ؛ همانا درون سينه ي من علم فراواني انباشته است. آه آه ، آگاه باشيد كه حمل كننده اي براي آن نمي يابم ؛ آگاه باشيد كه من حجّت بالغه ي خدا بر شما هستم. ( يعني با وجود من حجّت بر شما تمام است) »(بحارالأنوار ،ج3 ،ص224)
همچنين حضرتش به كميل ابن زياد نخعي فرمود:« هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً ــ‌ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ ــ‌ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ . ـــــــــ بدان كه در اينجا علم فراواني است ــ و اشاره فرمودند به سينه ي خود ــ كاش حاملي براي آن مي يافتم . آري افراد باهوشي را مي يابم كه بر علم امين نيستند و دين را وسيله ي دنيا خواهي قرار مي دهند و با نعمتهاي الهي براي بندگانش اظهار فضل مي كنند و با حجّتهاي خدا بر اوليايش فخر مي فروشند. برخي نيز افراد فرمانبردار و اميني براي حاملان حقيقت هستند ولي بينايي و ژرف انديشي لازم را در شناخت حقيقت ندارند ، كه با اوّلين شبهه اي شك و ترديد در دلشان ريشه مي زند ؛ پس نه آنها و نه اينها ، سزاوار آموختن دانش هاي فراوان من نمي باشند. يا فرد ديگري كه سخت در پي لذّت بوده و اختيار خود را به دست شهوت داده است ؛ يا آن كه در ثروت اندوزي حرص مي ورزد ؛ هيچ كدام از آنان نمي توانند از دين پاسداري كنند ، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند ؛ و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مي ميرد.»(خطبه 147 نهج البلاغه)
علوم تجربي همواره در بسترهاي خاصّي رشد مي كنند و همواره رو به كمال مي روند ؛ گويي « به تدريج كشف شدن » در بطن آنها نهفه است.اگر امام(ع) مي خواست نظريّه ي درست در مورد فيزيك را بدهد يقيناً هيچكدام از نظرات كشف شده ي امروزي را نمي دادند. چون همه ي اين نظرات ناقص بوده در حال تكاملند. زماني فيزيك نيوتني بر جهان علم حاكم بود و الآن نسبيّت عامّ و خاصّ اينشتين و مكانيك كوانتوم. فردا نيز يقيناً نظريّه اي كاملتر از اينها جاي اينها را خواهد گرفت. كما اينكه هم اكنون نيز فيزيكدانها در پي نظريّه ي جايگزين مي گردند ؛ و از هم اكنون نام آن نظريّه ي احتمالي را نظريّه ي وحدت گذاشته اند. حال اگر امام(ع) مي خواست به فرض ، همين نظرات فيزيكي فعلي را به كسي بياموزد آيا كسي وجود داشت كه بتواند آنها را بياموزد ؟؟!! باهوشترين انسانهاي امروزي با اينهمه سابقه ي تاريخ علم ، براي درك اين علوم ، حدود بيست سال زمان صرف مي كنند ، حال امام (ع) چگونه بايد اينگونه مطالب را به افرادي مي گفتند كه اجدادشان تازه دست از دختر كشي برداشته بودند. جابر بن حيّان كه باهوشترين شاگرد امام در امور علمي بود يك هزارم علوم جديد را هم نمي توانست بفهمد كجا رسد كلّ آن را و بلكه بالاتر از آن را. لذا امام (ع) اين علوم را هم تا آنجا كه مردم ظرفيّت داشتند بيان نموده اند ؛ بلكه آنچه بيان نموده اند بيش از فهم آنها و بيش از فهم ماهاست. آيا ما انسانهاي امروزي توانسته ايم پرده از اسراري كه در روايات پيش گفته آمده است برداريم. بلي مقداري از اسرار علمي و فلسفي اين روايات ، در حكمت متعاليه ي ملاصدرا و علوم تجربي فعلي راز گشايي شده ولي بسياري از جنبه هاي علمي آنها هنوز نامكشوف مانده است. پس مشكل در علم امام نيست بلكه مشكل از اطرافيان بود كه قابليّت لازم براي دريافت فيض را نداشتند. و مشكل از ماست كه فرمايشات گوهربار آن بزرگان را موضوع تحقيقات خود قرار نمي دهيم تا پرده ها از اسرار عالم براي ما آشكار شود. مشكل اساسي ازخودباختگي انديشمندان علوم تجربي ما در مقابل غرب بوده و هست كه مانع از پرداختن به منابع خودي شده است.

2ـ فرموده ايد: « مسلمانان قرآن را معجزه بزرگ پيامبر دانسته و آنرا حاوي علوم و اسرار بي انتهايي ميدانند . امامان نيز قرآنهاي ناطق اند پس چرا توسط هيچيك از ايشان ذره اي از اين اسرار مكاشفه و بيان نشده است ؟ چرا بايستي هنوز اسرار قرآن مخفي بوده و نيازمند تفسير و تاويل باشيم ؟ »
به خاطر اينكه اكثر مردم مثل شما هستند كه ندانسته هاي خود را علم مي پندارند. وقتي شما اين گونه حرف مي زنيد دل حقير آتش مي گيرد. آيا شما اسفار اربعه ي ملاصدرا را خوانده ايد؟ مصباح الانس ابن حمزه ي فنّاري را ديده ايد؟ فصوص الحكم ابن عربي را مطالعه نموده ايد؟ اسم فتوحات مكّيّه ي ابن عربي را شنيده ايد؟ اصلاً چرا از اينها مثال مي آورم؟! كتاب سرّ الصلاة امام خميني(ره) را ورق زده ايد؟ كتاب مصباح الهداية الي الخلافة و الولاية را چطور؟
اسرار اسلام گوجه و خيار و سبزي خوردن نيست كه با بلندگو در كوچه و خيابان فرياد كنند. اسرار، اسرار است. خداي نكرده قصد توهين ندارم، شما كه حتّي صفحه از فتوحات مكّيّه را هم نمي توانيد فهم كنيد، چگونه ادّعا داريد كه اسرار قرآن بيان نشده است؟! اسرار بيان شده اند؛ امّا براي آنها كه اهل سرّند.
امام حسين(ع) فرمودند: « كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ- عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ- وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاءِ ع‏ ــــ كتاب خداى عزّ و جلّ داراى چهار چيز است: عبارت (الفاظ)، اشارت ، لطائف، و حقايق. عبارت ظاهر براى عوام است و اشارت براى خواصّ و لطايف براى اولياء و حقايق براى انبياء» (جامع الأخبار، ص41)
اگر شما غير از عبارات ظاهري چيزي گيرتان نمي آيد، نه مشكل از قرآن است نه از اهل بيت(ع)؛ بلكه مشكل از خودتان است كه از حدّ عوام بالاتر نيامده ايد. اگر دنبال اشارات هستيد، حكيم شويد! و اگر دنبال لطائف هستيد، عارف گرديد! و اگر حقايق را مي خواهيد، به مقام نبوّت انبايي قدم گذاشته معصوم به عصمت اكتسابي شويد! هر سه راه باز است؛ امّا كو راهرو؟! اين درد همه ي ماست بنده هم مثل شما، البته شايد كمي وضعم بهتر از شما باشد؛ البته اگر دچار توهّم دانايي نشده باشم.
سخن آخر اينكه:
نپنداريم اسلام فقط همان است كه ما خبر داريم. ديگران هم متاعي دارند كه ما را از آن خبر نيست. حكمت صدرايي دريايي است از معارف بي كران اسلام؛ و عرفان درست ـ نه درويش بازي ـ اقيانوسي است عظيم. امّا توقّع نداشته باشيد كه اينها را دست عوام ببينيد. آنكه طاوس مي خواهد، بايد جور هندوستان كشد. با واژه هاي «تفسير و تأويل» نيز مثل عوام الناس بازي نكنيد! تفسير يعني آشكار نمودن معني نهان؛ و تأويل يعني بازگرداندن ظاهر به باطن؛ يعني از ظاهر، باطن را يافتن. وقتي كسي مي خواهد سخن سرّي بگويد، با زبان ايماء و اشاره و با الفاظ كنايه سخن مي گويد.

3ـ فرموده ايد: « شيعه امامان را در جايگاه بسيار رفيعي قرار ميدهد به گونه اي كه آنها را از پيامبران بالاتر دانسته و به ولايت تكويني ايشان معتقد است . علم الهي و علم غيب و خزانه علوم بودن را نيز براي ايشان قائل است . اگر عقل را گواه بگيريم و احساسي برخورد نكنيم چرا از هيچيك از ايشان چيزي ديده نشده است ؟ بسياري از آنها اينقدر كم نقشند كه جز چند حديث و چند روايت از ايشان چيز ديگري نيست ؟ تاريخ را بنگريد چه رهبراني كه يك ميليونيوم قدرت و امكانات امامان شيعه را نداشته اند اما آنچنان در رهبريشان و جامعه شان نقش هاي بزرگي بازي كردند ؟ چه دانشمندان و محققان و صاحبان علمي بوده اند كه نه علم الهي داشته اند و نه علم غيب ولي چه مباحث علمي بزرگي كرده اند و چه تاليفات و اثراتي از خود بجا گذارده اند ؟ »

الف. علم کنونی جهان مدیون اسلام و رهبران آن است. عرب قبل از اسلام، وضعش معلوم است. وضع علمی سایر ممالک نیز قبل از اسلام روشن است. متمدّن ترین کشورهای آن زمان، ایران، مصر و روم بوده اند؛ که وضع علمی آنها معلوم است. امّا آنگاه که اسلام در این کشورها گسترش یافت، یک پدیده ی عجیب رخ داد، یک انقلاب علمی به وقوع پیوست. دانشمندانی بزرگ از بین مسلمین برآوردند و در رشته های مختلف شروع کردند به تحقیق و تفحّص. امّا عجیب تر آن بود که اکثر قریب به اتّفاق این دانشمندان، علمای اسلامی بودند؛ یعنی روحانی بودند. و شگفت تر آنکه سلسله ی این استاد و شاگردان در نهایت به اهل بیت(ع) می رسید. این در تمام شاخه های علمی صدق می کند، از عرفان بگیرید تا علم طبّ. اوّلین کتابی که در علم نجوم یونانی ایجاد شکّ نمود قرآن کریم بود. آیات متعدّدی هستند که با هیأت یونانی سازگاری ندارند. لذا دانشمندان اسلامی که هم عالم به قرآن بودند و هم نظرات یونانیان را گرفته بودند، متوجّه این اختلاف شدند؛ و چون به حقّانیّت قرآن یقین داشتند، لذا شروع کردند به بررسی اشکالات علم نجوم یونانی. و بیش از پانصد سال قبل از کپرنیک لهستانی، دانشمندان مسلمان با الهام از قرآن و کلمات اهل بیت(ع) و نقد هیأت یونانی دریافتند که زمین در حال حرکت است و ثابت نیست. بارزترین شخصیّتی که این نظر را اعلام نمود، ابوسعید احمد بن عبدالجلیل سجزی، (وفات:۴۱۴ ه.ق.) ستاره‌شناس و ریاضی‌دان بزرگ و مشهور ایرانی قرن چهارم هجری است که از اهالی سیستان بوده و در خراسان و شیراز زیسته است. ابوریحان بیرونی درباره ی وی در کتاب ِ «استیعاب الوجوه الممکنة فی صنعة الاسطرلاب» می گوید :« از ابو سعید سجزی، اُسطرلابی از نوع واحد و بسیط دیدم که از شمالی و جنوبی مرکّب نبود و آن را اسطرلاب زورقی می نامید و او را به جهت اختراع آن اسطرلاب تحسین کردم؛ چه اختراع آن متکی بر اصلی است قائم به ذات خود و مبنی بر عقیده ی مردمی است که زمین را متحرّک دانسته و حرکت یومی را به زمین نسبت می دهند و نه به کره ی سماوی. بدون شک این شبهه ای است که تحلیلش در نهایت ِ دشواری، و قولی است که رقع و ابطالش در کمال صعوبت است. مهندسان و علمای هیئت که اعتماد و استناد ایشان بر خطوط مساحیه(= مدارات و نصف النهارات و استوای فلکی و دایرةالبروج) است؛ در نقض ِ این شبهه و رد آن عقیدت بسی ناچیز و تهی دست باشند و هرگز دفع آن شبهه را اقامت برهان و تقریر دلیلی نتوانند نمود. زیرا چه حرکت یومی را از زمین بدانند و چه آن را به کره ی سماوی نسبت دهند در هر دو حالت به صناعت آنان زیانی نمی رسد و اگر نقض این اعتقاد و تحلیل این شبهه امکان پذیر باشد موکول به رای فلاسفه ی طبیعی دان است.»

این کشف بعدها به نام کپرنیک لهستانی ثبت شد؛ در حالی که به احتمال زیاد، او این نظر را در کتاب ابوریحان دیده است. چون در زمان او کتابهای ابن سینا و ابوریحان در اروپا مشهور شده بودند و هر اهل تحقیقی نسخه ای از آنها را در اختیار داشت. ابوسعید حدد پانصد سال قبل از کپرنیک و حدود ششصد سال قبل از گالیله و حدود هفتصد سال قبل از نیوتن می زیسته است. وی در واقع از دانشمندان زمان آغاز غیبت کبری است. سجزی محیط کره زمین را هم محاسبه نموده که با محاسبات کنونی تنها چند متر تفاوت دارد.

از دیگر دانشمندانی که در فضای فرهنگ اسلام رشد یافتند پایه گزار علم جدید بودند، و در عین حال عالم دین هم بودند، می توان به افراد زیر اشاره نمود.

ابوریحان بیرونی، فقیه، فیلسوف، منجّم، ریاضی دان، جغرافی دان، مورّخ علم، کانی شناس، فیزیکدان، هواشناس و ... . او چگالی بسیاری از اجسام را دقیق اندازه گیری نموده و ثبت کرده است.

ابن سینا، فقیه، ادیب، منجّم، فیلسوف، بزرگترین مبتکر علم طبّ، که کتاب قانونش تا پانصد سال قبل در اروپا و سرزمینهای اسلامی تدریس می شد. در کتاب قانون، شرح چندین عمل جرّاحی به صراحت آمده و روش ساخت برخی ابزارهای جرّاحی نیز توضیح داده شده است. ابن سینا ابزارهایی را توضیح داده که با آنها می توانسته مایعات عفونی جمع شده در درون قفسه ی سینه و شکم را خالی نموده و درون بدن را ضدّ عفونی نماید. او با الهام از احادیث اهل بیت(ع) فهمیده بود که عسل مادّه ی ضدّ عفونی کننده است. لذا عسل را در آب ولرم حلّ می نمود و با آن داخل شکم و داخل قفسه ی سینه را ضدّ عفونی می نمود؛ تنها با ایجاد یک سوراخ کوچک در بدن. بسیاری از داروها هم که وی بیان نموده، از احادیث گرفته شده اند. وی احادیث را دیده و مفادّ آنها را با روش تجربی می آزمود.

فارابی، معروف به معلّم ثانی، فیلسوف، فقیه، جامعه شناس، دانشمند علم سیاست، اخلاقی و ... . وی از دانشمندان عصر غیبت صغری است. می توان ادّعا نمود که او اوّلین کتاب در زمینه ی سیاست اسلامی را تألیف نموده است.

خوارزمی، او بنیانگذار علم جبر می باشد. کتاب « الجبر و المقابله» در حقیقت یک کتاب فقهی است. خوارزمی می خواست احکام پیچیده ی ارث و دیگر احکام مالی اسلام را به صورت یک ضابطه ی کلّی درآورد که نتیجه اش ابداع شاخه ای جدید در ریاضیّات بود که او اسمش را الجبر و المقابله گذاشت. احکام ارث در حقیقت یا معادله درجه یک هستند یا معادله ی درجه دوم یا چند معادله ی چند مجهولی. وی کتابی نگاشته است با نام صورة الارض، که طول و عرض جغرافیایی امکان مشهور آن زمان را ثبت نموده است. مبتکر روش الگوریتم نیز همین شخص است که امروزه در برنامه نویسی کامپیوتر مورد استفاده قرار می گیرد. الگوریتم در واقع تغییر یافته ی واژه ی الخوارزمی است. اروپائیان عادت دارند نامهای اسلامی را چنان تغییر دهند که هیچکس نفهمد که اصلشان چه بوده است. مثلاً ابن سینا را می گوید: اویسن؛ ابن هیثم را گفته اند: الهازن یا آونتان یا آوناتهان. اسم را چنان تغییر داده اند که اگر امروز یک مسلمان این اسمها را در کتب غربی ببیند ابداً به فکرش نمی رسد که اینها اسمهایی عربی اند.

دیگر شخصیّت علمی پرورش یافته در فرهنگ اسلام، حسن ابن هیثم ایرانی مقیم مصر است. وی در زمینه شناخت نور و قوانین شکست و بازتاب آن نقش مهمی ایفا کرده‌است. شرح اصول تاریک‌خانه (اتاق تاریک) ـ که اساس دوربینهای عکاسی است ـ و اختراع ذره‌بین از کارهای برجسته ی این دانشمند مسلمان است. به نظر برخی پژوهشگران او نخستین دانشمند جهان است که سرعت صوت را محاسبه کرده ‌است. او با معیارهای متعارف اندازه‌گیری در زمان خود، که واحد ذرع بود، سرعت نور را محاسبه کرد و دور کره زمین را اندازه گرفت. وی نخستین کسی است که به بررسی خواص نور پرداخت. بسیاری از کشفیّات او را بعدها نیوتن به نام خود به ثبت رساند؛ در حالی که به احتمال زیاد او کتابهای ابن هیثم را در اختیار داشته است. ساخت تلسکوپ توسّط گالیله نیز به احتمال زیاد با استفاده از کتابهای وی بوده است.

از مفاخر اسلامی دیگر می توان به افراد زیر اشاره نمود.

غیاث الدین جمشید کاشانی ، خیّام نیشابوری، که شیخ الاسلام عصر خود بوده است. شیخ بهایی، شیخ الاسلام عصر خودش. خواجه نصیرالدین طوسی، معروف به شیخ الفریقین، که آخرین ضربات را بر پیکر هیأت یونانی وارد نمود و زمینه را برای علم نجوم جدید فراهم ساخت.  قطب الدین شیرازی و ... .

اگر توجّه فرموده باشید، عمده رشد دانشمندان اسلامی، که اکثراً عالم دینی هم بوده اند، در علم طبّ، نجوم و ریاضیّات بوده است. سرّ این پیشرفت آن است که مسلمین، درباره ی این سه علم، اوّلاً دغدغه ی دینی داشته اند؛ ثانیاً منابع دینی زیادی داشته اند. در اسلام از یک سو فراوان توصیه شده است به علم طبّ و علم نجوم؛ و از طرف دیگر، آیات و روایات بسیار زیادی در این خصوص وجود دارد. مقدار احادیث پزشکی به هزار صفحه می رسد؛ و احادیث جهان شناسی بحارالانوار ده جلد است. ریاضیّات نیز در علم فقه، بخصوص در بخشهای مالی فقه اسلامی بسیار استعمال دارد. بحث قبله یابی، تعیین اوّل و آخر ماه قمری، پیش بینی زمان کسوف و خسوف نیز از عواملی بودند که دانشمندان مسلمان را تشویق می نمود به پی گیری علم نجوم و هندسه ی آسمان.

 

ب. فرموده اید دیگران خیلی کارهای بزرگ کرده اند. مثلاً ديگران چه كرده اند؟ مشكل شما اين است كه هدف را گم كرده ايد. مثلاً اگر برق نداشتيم چه مي شد؟ آيا از انسان بودن مي افتاديم؟ مثلاً الآن كه برق داريم چه كرده ايم؟ يعني آدمتر شده ايم؟ آيا انرژي اتمي ما را انسانتر كرده است؟ آيا فيزيكدانهاي ما انسانتر شده اند؟ امروز در قلّه ي فيزيك جهان، كساني چون استيون هاوكينگ ايستاده اند. چقدر خداشناستر شده است؟! هيچ. علناً اعلام نموده كه خدا در اداره ي جهان هيچ نقشي ندارد. هاينبرگ خدا را يك توهّم مي دانست.
اگر رسول خدا(ص) هيچ كاري نكرده بود جز برانداختن رسم زنده به گور كردن دختران، مي ارزيد به تام افتخاراتي كه خلائق كسب نمورده اند. اگر علي(ع) هيچ نداشت جز دعاي كميل، كافي بود تا بر جهانيان سر باشد. شگفتا، شما 110 جلد كتاب حديث را مي گوييد چند حديث و روايت؟ آن هم احاديثي كه هر كدامشان در دست اهلش كتابي مي شود؟! مشكل اينجاست كه براي شما دعاي كميل معني ندارد؛ حديث كميل معني ندارد. چون هدف از خلقت انسان را نمي دانيد. براي شما، انسان، همان ميمون پيشرفته است. بلي در زبان چنين نمي گوييد؛ امّا ناخودآگاه بر همين باوريد. شما انسان و هدف خلقت او را به گونه اي تعريف مي كنيد كه از مرز طبيعت بيرون نرود. بلي اگر آخرتي و ابديّتي وجود نداشت، دعاي كميل يك ريال هم ارزش نداشت. اصول كافي ورق پاره اي بيش نبود. امّا با وجود ابديّت، بفرماييد كه انرژي اتمي چند روز به درد من انسان مي خورد؟ آيا در برزخ، يا آخرت ابدي، محتاج برق و انرژي ام؟ دقّت فرمايي! نمي گويم اينها بد است. خير بد نيستند، و تا در دنيا هستيم از آنها استفاده مي كنيم؛ ولي اينها ربطي به انسان بودن ما ندارد. ربطي به ابديّت ما ندارد. حتّي برخلاف تصوّر عمومي، اينها ما را راحتتر هم نمي كنند. لذا تحقيقات نشان مي دهد كه انسان امروزي از انسان مثلاً صد سال قبل، بيشتر اضطراب دارد و بيشتر كار مي كند. انسان امروزي زندگي نمي كند؛ بلكه فقط سگ دو مي زند. مي دود كه خوب زندگي و ناگهان مي بيند كه فرصت زندگي تمام شده و او خود را خرج دنيا نموده و كاري براي ابديّت خود نكرده است. كار امام، آن نيست كه ما را حيوانات متمدّني كند. شمشير را از دست ما بگيرد و بمب و موشك به ما بدهد. چراغ نفت سوزمان را تبديل به لامپ برق بكند. اسب و شترمان را اتومبيل و هواپيما بكند. با اينها بشر، در انسانيّت خود پيشرفت نكرده كه هيچ، بدتر هم شده است. تاريخ را ورق بزنيد! آيا از عصر رنسانس تا كنون، يك روز بوده كه در نقطه اي از جهان، جنگ نبوده باشد؟ نبوده است. حال از خودتان بپرسيد كه اين جنگها را چه كساني به راه اندخته و هدايت كرده اند؟ جواب روشن است؛ همان كساني كه براي رنسانس و ادمه ي آن هزينه كرده اند و مي كنند .
فرض كنيد رهبران الهي در طول تاريخ نبودند؛ چه مي شد؟! فرهنگ مادّي جهان را تسخير مي نمود. آخرت گرايي فراموش مي شد. خوب بشود، مگر چه مي شود؟ خيلي چيزها مي شود. بدون اعتقاد به آخرت، بشر خود را مجاز خواهد دانست به هر كاري دست بزند. كما اينكه دنياگرايان امروز همين گونه اند. البته چون اكثر مردم جهان، درجاتي از معنويّت گرايي را دارند، اينان جرأت ندارند به تمام قواعد الهي پشت كنند. امّا اگر اين فضاي جهاني ـ كه نتيجه ي تلاش مستمرّ رهبران الهي است ـ نبود، افراد بشر همديگر را مي دريدند.
فرض كنيد معادي در كار نيست. در اين صورت ارزشهاي اخلاقي ، ارزشهاي اجتماعي ، حقوق بشر و ... نيز معنايي نخواهند داشت. اگر آخرت و حساب و كتابي در كار نيست ؛ و آخر كار انسان ، خاك شدن است ؛ پس كشتن ديگران امر زشتي نخواهد بود ؛ چون بالاخره كه او خاك مي شد. امّا با وجود معاد و زندگي ابدي ، كشتن يك انسان ، يعني محروم ساختن او از كسب كمال براي زندگي ابدي خودش.
اين همان كاري است كه انبياء و ائمه كرده اند؛ يعني ضامن بقاي ارزشهاي اخلاقي و حقوق اجتماعي را محافظت نموده اند. چيزي را حفظ كرده اند كه اگر نبود يا تضعيف مي شد، تمام بشريّت با دست خودش منقرض مي گشت. اين بزرگواران، ارزشهاي اخلاقي را چنان در ذهن و ضمير جامعه ي بشري جا داده اند كه حتّي جوامع كفر نيز نمي توانند بخشي از اين فرهنگ را نداشته باشند.
خلاصه آنكه:
رهبران الهي، اوّلاً ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي و انساني را بيان، تبليغ ، ترويج، تبيين و تحكيم نموده اند كه ضامن بقاي نوع بشر است؛ و بدون اين فرهنگ، جامعه ي بشري نابود مي شود. ثانياً آن بزرگواران براي جويندگان سعادت ابدي نيز برنامه آورده اند و در طول تاريخ آن برنامه را حفظ و به دست جويندگان حقيقي رسانده اند.
اين كار رهبران الهي بوده است. امّا كار ديگران چه بوده است. سعي نموده اند بشر در دنيا احساس خدايي كند. ابزارهاي جنايت خود را پيشرفت دهد. راههاي جديدي براي گسترش فساد پيدا كند. دلبستگي هاي دنيايي بيشتري پيدا نمايد. و ... . البته شكّ نيست كه برخي نيز راههايي براي راحت نمودن انسان در زندگي كوتاه دنيا كرده اند. مثلاً علم شيمي هم كمك نموده است به علاج برخي بيماري ها، در عين اينكه ميليونها نفر نيز با بمب شيميايي و موادّ شيميايي موجود در صنايع و غذاها و هوا و خاك و ... تلف شده يا گرفتار انواع بيماري هاي لاعلاج شده اند. با تكنوژي هسته اي، انرژي فراواني نصيب بشر شده، و البته دو شهر ژاپن هم با خاك يكسان شده و ميليونها نفر در عراق و جاهاي ديگر با موادّ راديواكتيو آلوده گشته اند. با شناسايي ميكروبهاي خطرناك، توانسته ايم علاج آنها را بيابيم؛ و البته بمب ميكروبي را هم ساخته اند. ساليانه ميلياردها دلار خرج مي شود براي شناخت مريخ و ماه و ... در حالي كه ميليونها انسان، نان خالي براي سير نمودن شكم خود ندارند. آنها كه بشر را در ابعاد دنيايي پيشرفت داده اند، در هر دو سمتش پيشرفت داده اند؛ هم در جهت آسايش بخشيدن به بشر هم در جهت نابود نمودن آسايش بشر.
البته مخفي نماند كه اگر آن دو كار رهبران الهي نبود، دقيقاً در سايه ي همين پيشرفتهاي علمي، نسل بشر منقرض شده بود. وجود اين فرهنگ الهي در متن جوامع بشري است كه بشر را تا به امروز از انقراض حفظ نموده است. جنايتكاران جهان، ديوانگاني هستند كه هر كار كثيفي از آنها ساخته است؛ امّا از ارزش گرايي موجود در توده هاي مردم، كه به صورت يك فرهنگ جهاني در آمده است، مي ترسند. لذا مجبورند كه خود را محدود سازند.
4ـ فرموده ايد: « خداوند در قرآني كه مسلمانان معتقدند تمام اسرار الهي و علوم در آن است راجع به مسائل اعتقادي ساده و حتمي و مسلم صحبت كرده و اگرچه جزئيات را نگفته ( مثل ركعات نماز يا مبطلايات روزه و ....) ولي كليات را اشاره كرده است . چگونه ميشود هيچ كلام صريح و آشكاري راجع به يكي از اصول دين و يكي از مهمترين مسائل ديني يعني امامت نياورده باشد؟ چرا بايد راجع به اين مهم با تفسير و تاويل و توجيه از قرآن مطلب درآورد ؟ چرا وقتي كه فقط و فقط يك آيه كوچك ميتوانست ام الفساد اختلاف مسلمانان را حل كند چنين نكرده است ؟ »

واقعاً اطمينان داريد كه ريشه ي اين اختلاف در نبود تصريح قرآني است؟
ـ اصول دين و امامت در قرآن
اين ادّعا كه در قرآن كريم نصّ صريحي در مورد اصل امامت نيست ، ادّعايي است غير قابل قبول. آيات چندي در قرآن كريم وجود دارند كه هم وجوب وجود امام را اثبات مي كنند ؛ هم انتصابي بودن آن را ؛ هم اوصاف امام را. بلكه حتّي در مورد مصداق امام بعد از رسول خدا نيز نصّ صريح وجود دارد. البته اگر كسي بخواهد قبول نكند راه براي توجيه هميشه باز است. همانگونه كه عدّه اي در آيات راجع به توحيد و اوصاف الهي و عصمت انبياء و جبر و اختيار و معاد نيز اختلاف نموده اند. مگر اختلاف ما با اهل سنّت فقط در امامت است؟ در باب اوصاف الهي ، قول اشاعره كجا كه به قدماي ثمانيه قائل شده اند و قول شيعه كجا كه به عينيّت صفات با ذات معتقدند. در باب نبوّت قول شيعه كجا كه انبياء را معصوم من جميع الجهات مي دانند و قول اكثر اهل سنّت كجا كه حتّي دروغگويي را هم را با استناد به آيات به انبياء نسبت داده اند. در باب معاد جسماني ، قول برخي كجا كه معاد را مادّي دانسته اند و قول برخي ديگر كجا كه معاد را با جسم غير مادّي دانسته اند. در باب عدل الهي نيز بين اشاعره از يك سو و شيعه و معتزله از سوي ديگر اختلاف نظر جدّي وجود دارد.
اگر اصول دين به اين وضوح كه اينها مي گويند در قرآن آمده پس اين همه اختلاف بين مسلمين از كجا آمده است ؛ در حالي كه همه ي اين گروهها مدّعي اند كه اعتقاد خود را از قرآن گرفته اند؟ بلكه اساساً اختلاف در امامت ، ريشه در همين اختلافات دارد.
بلي به همان شكل كه در باب اصول دين نصّ قرآني وجود دارد ، در باب امامت نيز وجود دارد ؛ امّا بايد ديد نصّ از نظر اينها چيست؟ اگر انتظار دارند كه خداوند متعال يك اصل عقلي مثل امامت را كه منطقاً بايد با استدلال پذيرفت ، مثل يك حكم فقهي بيان نمايد ، روشن است كه انتظاري است نابجا. زيرا چنين روشي از حكيم سر نمي زند. خداوند متعال احكام فقهي را در قرآن كريم به وضوح بيان نكرده بلكه چنان گفته كه جز فقيه به رموز آن پي نمي برد ، كجا رسد در مسائل اصولي كه بايد با استدلال پذيرفته شوند. البته برخي ساده انديشان خيال كرده اند كه احكام فقهي قرآن ، به روشني بيان شده اند ؛ لذا مي گويند: خدا كه اين همه مسائل ريز فقهي را به وضوح بيان نموده چرا امامت را به صورت واضح نگفته است؟ ما از اينها مي پرسيم كه: اگر چنين است پس با استناد به قرآن بفرماييد كه نماز صبح بايد چند ركعت باشد؟ مبطلات روزه چيست؟ كيفيّت ذبح حيوان چگونه است؟ و... . يكي از واضحترين و تفصيلي ترين احكام فقهي قرآن ، حكم وضوست ؛ ولي ملاحظه فرماييد كه تا چه اندازه تفاوت فهم است از اين آيه ، بين مذهب اهل البيت(ع) و مذهب خلفا. ما نمي گوييم شما در اين مساله علي (ع) را به عنوان امام يا معصوم يا صاحب علم رسوالله ، قبول كنيد ؛ بلكه صرفاً او را يك صحابي فرض كنيد ؛ و آنگاه بفرماييد وقتي خدا درباره ي روش وضو نصّ صريح دارد ، و پيامبر نيز بيست و سه سال بين مردم وضو گرفته بود ، چرا باز فهم علي (ع) از آيه ي وضو متفاوت شده است از خلفاي اهل سنّت؟ آيا واقعاً اين مساله مبهم بيان شده است؟ مگر مي شود پيامبر (ص) بيست و سه سال بين مردم وضو بگيرد و اين مساله براي نسل اوّل اسلام مبهم بماند؟ مگر خود اين افراد در زمان رسول خدا ، از روي وضوي او تقليد نمي كردند ، پس چه شد كه بعد از او بر سر اين مساله ي روزمرّه اختلاف نظر پيش آمد؟!!!! جناب عثمان به شكّ افتاد كه آيا رسول خدا(ص) در وضو دستها را از بالا به پايين مي شست يا برعكس؟ آيا پاها را مي شست يا مسح مي كرد؟ يكي نبود بگويد كه: جناب عثمان! در مدّت بيست و سه سال رسالت و در دوره ي دو خليفه ي قبلي مردم چكار مي كردند؟ همچنين خودت در اين مدّت چگونه وضو مي گرفتي؟ چرا در اين چهل و اندي سال به اين فكر نيفتادي؟ و حالا از كجا فهميدي كه اين روش درست است ؛ در حالي اهل بيت خود پيامبر بر خلاف روش تو وضو گرفتند؟
در مسائل مربوط به اصول نيز قرآن كريم همواره چنان سخن گفته كه فقط اهل انديشه آن را به درستي بفهمند.خداوند متعال حتّي اموري چون عدل الهي ، مساله ي جبر و اختيار ، حقيقت معاد ، حقيقت برزخ ، حقيقت روح ، اصل نبوّت عامّه ، خاتميّت ، حقيقت عوالم غيب و ... را هم چنان گفته كه فقط براي اهل فكر روشن باشند. حتّي خداوند متعال اصل توحيد و بحث صفات الهي را هم چنان فرموده كه جز اهل انديشه هاي ناب به آنها راه نيافته اند. لذا برداشتهايي كه اكثر مسلمين از اين امور دارند برداشتهايي است متخالف كه يقيناً يك طرف آن نادرست مي باشد.
برخي چنين تصوّر كرده اند كه اختلاف شيعه و اهل سنّت فقط در بحث امامت است ؛ و منشاء آن را هم نبود نصّ قرآني پنداشته اند ؛ حال آنكه در تمام مسائل فوق و دهها مساله ي اصولي ديگر ، بين شيعه و اهل سنّت اختلاف نظرهاي جدّي وجود دارد. اشاعره با استناد به قرآن جبري يا كسبي شده اند و معتزله تفويضي و شيعه امر بين الامرين را پذيرفته است. در بحث عدل ، شيعه و معتزله حسن و قبح ذاتي را پذيرفته اند و اشاعره زير بار آن نرفته اند. گروهي معاد را با جسم مادّي دانسته اند ، گروهي ديگر روحي صرف ، گروهي نيز آن را جسماني ولي با جسم غير مادّي فهميده اند. گروهي برزخ را انكار نموده اند و گروهي ديگر آن را پذيرفته اند. گروهي روح و ملائك را مادّي دانسته اند و گروهي ديگر مجرّد. گروهي عصمت تمام عيار انبياء را از قرآن فهميده اند و گروهي حتّي ارتكاب قتل و دروغ و ... را هم براي آن بزرگواران قائل شده اند. گروهي خدا را واحد عددي شمرده اند و گروهي آن را نفي كرده اند. گروهي براي خدا شكل و اندازه و اعضاء قائل شده اند و گروه ديگر خدا را منزّه از اين امور دانسته اند. گروهي صفات خدا را عين ذات دانسته اند و گروهي ديگر صفات را غير ذات و قديم شمرده اند. گروهي علم خدا را به جزئيّات منكر شده اند و گروه ديگر آن را پذيرفته اند. گروهي علم خدا را حضوري دانسته اند و گروهي ديگر حصولي. و ... . و جالب اينجاست كه همه ي اينها نيز براي اثبات مدّعايشان استناد به آيات قرآن مي كنند.
پس آيا جاي آن نيست كه ما كمي در توهّماتمان درباره ي قرآن تجديد نظر كنيم و مقداري از خوي عوامانه ي خود دست برداريم؟! و آيا وقت آن نرسيده كه تدبّر كنيم در اين مساله كه اساساً قرآن براي چه نازل شده است؟ آيا آمده تا قدم به قدم عقل ما را بسازد يا آمده تا ما را مقلّد بار بياورد؟ آمده تا فكرها را به كار اندازد يا آمده تا ركود فكري ايجاد كند و استدلالي ترين مسائل را هم تقليدي كند؟
برخي بندگان خدا ، از خداي حكيم و بنده پرور انتظار دارند كه لقمه ي جويده شده دهان بندگانش بگذارد و آنها به خودشان زحمت تفكّر ندهند ؛ در حالي كه خداوند متعال فراوان در قرآن كريم بيان داشت كه ما آيات را براي تدبّر و تفكّر و تعقّل فرستاده ايم و جز اهل فكر و عقل و دقّت به آيات خدا راه نمي يابند. مَخلص كلام آنكه قرآن كتاب عقل پروري و حكمت آموزي و تزكيه ي نفس است نه « توضيح المسائل » و « اصول دين به زبان ساده». قرآن در اعلي نشسته و دعوت به اعلي مي كند تا بندگان را بالا ببرد. پس اين چه انتظاري است از خداي حكيم كه همه چيز را زير ديپلم و بلكه در حدّ پيش دبستاني بيان كند؟!!
بنده نمي دانم اين تفكّر از كجا آمده كه: « قرآن كتاب آسان فهمي است» ؛ بلي قرآن به زبان عربي مبين بوده و بياني روشن و فصيح و بليغ دارد ؛ امّا از كجاي قرآن برمي آيد كه فهم آن نيز آسان است؟ و طبق چه منطقي برخي گمان كرده اند كه قرآن را هر بي سوادي بايد بفهمد؟ معاذ الله مگر قرآن براي بي سواد پروري و ساده لوح پروري آمده است؟
چرا قرآن را با قرآن نشناسيم؟
قرآن كريم چه فرمود:
فرمود: «إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا ــــ ما بزودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد» (المزمل:5) ؛ آري آيات قرآن سنگين است. مگر مي شود كه تبياناً لكلّ شيء سنگين نباشد؟!
فرمود: « كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مى‏دهد؛ شايد تعقّل كنيد» (البقرة:242)
فرمود:« إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه تعقّل كنيد»(يوسف:2)
فرمود:« اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ـــــ بدانيد خداوند زمين را بعد از مرگ آن زنده مى‏كند! ما آيات(خود) را براى شما بيان كرديم، شايد تعقّل كنيد» (الحديد:17)
فرمود: « ‏ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ــــــ اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى‏زنيم، و جز عالمان آن را به عقل ادراك نمى‏كنند.» (العنكبوت:43)
فرمود: « هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ اين(قرآن،) پيام(و ابلاغى) براى(عموم) مردم است؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند او معبودي يكتاست؛ تا صاحبان خرد ناب پند گيرند» (إبراهيم:52)
فرمود: « كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ اين كتابى است پربركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبّر كنند و خردمندان متذكّر شوند» (ص:29)
فرمود: « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ بگو: «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟! تنها صاحبان خرد ناب متذكّر مى‏شوند»» (الزمر:9)
فرمود: « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ــــــ اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم، مى‏ديدى كه در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شكافد ؛ اينها مثالهايى است كه براى مردم مى‏زنيم، شايد در آن تفكّر كنند »(الحشر:21)
فرمود: « وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُون‏ ــــــ او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد ؛ و شما دو گروه هستيد: بعضى پايدار ، و بعضى ناپايدار؛ ما آيات خود را تشريح نموديم براى كسانى كه تفقّه مي كنند (عمق انديشه دارند) » (الأنعام:98)
اينها فقط اندكي از فراوان آيا قرآن است كه غرض از نزول قرآن را به انديشه واداشتن انسانها معرّفي مي كنند و بيان مي دارند كه فهمندگان حقيقي قرآن ، اهل تعقّل و خردورزي مي باشند نه اهل ظواهر كه مثل كودكان دنبال لقمه هاي راحت الحلقوم مي گردند.
از طرف ديگر قرآن كريم خودش را كتابي معرّفي مي كند كه نه تنها ساده و سهل الفهم نيست ، بلكه خداوند متعال عمداً آن را به گونه اي نازل نموده كه اگر كسي اهل حقيقت نباشد همين قرآن ، اسباب گمراهي او را فراهم مي سازد تا بيشتر در گمراهي فرو رود.
خداوند فرمود: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏ ـــــــــ او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن ، آيات«محكم» است؛ كه اساس اين كتاب مى‏باشد؛ و قسمتى از آن، «متشابه» است. پس آنها كه در قلوبشان انحراف است ، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزى كنند ؛ و تفسير(نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. (آنها كه) مى‏گويند: «ما به همه ي آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز اولوا الالباب ، متذكر (اين حقيت) نمى‏شوند»(آل‏عمران:7)
اگر در اين آيه خوب تفكّر كنيم ، مي يابيم كه چرا خداوند متعال آيات خود را اين گونه خاصّ نازل نموده است. چون مي خواهد بيماردلان بهانه براي گمراهي خودشان داشته باشند ؛ « في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ ــــ در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است ؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست.» و در مقابل مي خواهد اولوا الالباب (صاحبان خردهاي ناب) دنبال حقيقت بدوند و در عمق معارف فرورند و با اين كتاب الهي ساخته شوند.
باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ ــــــ خداوند از اين كه به پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ ولى با آن گمراه نمى‏سازد مگر فاسقان را » (البقرة:26)
باز فرمود: « وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ أَناب‏ ـــــــ كسانى كه كافر شدند مى‏گويند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!» بگو: «خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه بازگردد، به سوى خودش هدايت مى‏كند!» (الرعد:27)
يعني كمبودي در دلائل روشن الهي بر امور حقّه نيست ؛ لكن آنكه نمي خواهد هدايت شود ، دنبال بهانه مي گردد. شيعه با دهها آيه و با روايات فراواني از منابع معتبر اهل سنّت ، امامت علي (ع) را چنان اثبات مي كند كه هيچ منصفي نمي تواند آنها را انكار كند ؛ امّا اينها در برابر اين همه دلائل روشن بهانه گرفته و مي گويند: « اگر حقيقتاً علي بن ابي طالب خليفه ي بلافصل رسول خداست ، پس چرا خدا آن را صراحتاً در قرآن بيان نكرد؟» همانگونه كه همين كفّار با وجود آن همه معجزه براي رسول خدا ــ حدود چهار هزار معجزه ــ باز مي گفتند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!»
باز خداوند متعال فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَر ــــــــــ مأموران دوزخ را فقط فرشتگان(عذاب) قرار داديم، و تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معيّن نكرديم تا اهل كتاب‏ ( يهود و نصارى‏) يقين پيدا كنند و بر ايمان مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان(در حقّانيّت اين كتاب آسمانى) ترديد به خود راه ندهند، و بيماردلان و كافران بگويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!» (آرى) اين گونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند ؛ و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند، و اين جز هشدار و تذكّرى براى انسانها نيست‏ » (المدثر:31)
عجبا كه وقتي خدا چيزي را در لفافه بيان مي كند ، اينها بهانه مي گيرند كه چرا روشنتر بيان نكرد ؛ و وقتي روشن و عيني بيان مي كند ، مي گويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!»
سخن پايان در اين بخش آنكه:
عزيزا نخست بايد قرآن را با قرآن شناخت ؛ آنگاه معلوم مي شود كه خداوند متعال چرا گفت؟ و چرا نگفت؟ و چرا اينگونه گفت؟ و آنگونه نگفت؟ خداوند حكيم ، مي خواهد انسان پروري كند ؛ نه اينكه بكن ، نكن كند و از اطاعت نمودن بي چون و چراي مردم كيف كند. خدا بي نياز از طاعت مردم است و كفر آنها نيز گزندي به خدا نمي رساند. خدا باكي از گمراه شدن خلق نيز ندارد ؛ براي خدا ، پرورش يافتن يك نفر مي ارزد به تمام عالم هستي. لذا فرمود: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنين‏ ـــــ و اگر پروردگار تو مى‏خواست ، تمام كسانى كه روى زمين هستند، همگى ايمان مى‏آوردند؛ آيا تو مى‏خواهى مردم را اكراه كني كه ايمان بياورند؟!» (يونس:99) همچنين فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميد ـــــــ و موسى گفت: «اگر شما و همه ي مردم روى زمين كافر شويد، پس خداوند، بى‏نياز و شايسته ستايش است.» (إبراهيم:8)

ـ امامت در منظر قرآن و دو مذهب

ــ نقاط اشتراك و اختلاف دو مذهب در بحث امامت
1ـ هر دو مذهب ، تقريباً تعريف واحدي از امام دارند.
2ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروري و واجب مي دانند.
3ـ شيعه معتقد است كه امام بايد معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولي اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط مي دانند نه عصمت را. لذا شيعه به استاندارد حدّاكثري در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّي.
4ـ شيعه معتقد است كه امام بايد افضل مردم از حيث علم و معنويّت باشد تا بتواند ديگران را نيز ترقّي دهد ؛ ولي اهل سنّت منكر اين معنا بوده قائلند كه وجود شخصي عالمتر از امام و فاضلتر از او در ميان امّت مشكلي ندارد. لذا با اينكه اكثرشان اعتراف دارند كه اميرمومنان (ع) از حيث علم و مقام معنوي برتر از خلفاي سه گانه بوده ولي بر اين باورند كه آنان بر علي (ع) نيز رهبري داشته اند. كه اين حقيقتاً جاي عجب است كه چگونه جاهل مي تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل مي تواند عالم را هدايت كند؟!
5ـ شيعه معتقد است مصداق امام را بايد خدا معرّفي نمايد ؛ حال يا با دادن معجزه به دست او يا از زبان پيامبر يا امام قبلي. چون تنها خداست كه مي داند چه كسي معصوم مي باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده كه خودشان مصداق امام را از بين خودشان برگزينند. پس مردم هر كس را به جانشيني رسول خدا (ص) برگزيدند او امام و هادي امّت و حافظ دين خدا خواهد بود.
شيعه بر همين مبناست كه خلافت و امامت خلفاي سه گانه را نمي پذيرد و آنها را غاصب اين مقام مي داند. و استدلالهاي فراواني بر خلافت و امامت بلافصل اميرالمومنين (ع) اقامه مي كند. به پاره اي از اين استدلالها با قضاوت عقل و محوريّت قرآن كريم و شهادت روايات منقول از خود اهل سنّت اشاره مي كنيم.

ــ امامت د ر قرآن كريم

بايد دانست كه شيعه براي اثبات امامت ، ابتدا كاري با علي (ع) يا با ابوبكر و غير آنها ندارد. شيعه ابتدا بر اساس تعريف مشترك شيعه و سنّي از امام ، با دلائل عقلي اثبات مي كند كه امام بايد معصوم و همتاي قرآن باشد. آنگاه مي گويد: جز خدا هيچ كس نمي داند چه كسي معصوم و همتاي قرآن است. لذا مصداق امام را بايد خدا يا پيامبر او مشخّص سازند ؛ يا خود مدّعي امامت بايد داراي معجزه باشد. چون معجزه همان امضاي غير قابل جعل خداست.
امّا ــ برخلاف تبليغ برخي افراد ناآگاه ــ شيعه هيچگاه از رابطه ي فاميلي علي (ع) با پيامبر (ص) براي اثبات امامت او استفاده نمي كند ؛ مگر آنجا كه مي خواهد ثابت كند ؛ آن حضرت جزء مصاديق آيه تطهير و حديث ثقلين و آيه ي مودّت است.

ــ تعريف امام در كلام متكلّمين شيعه و سنّي

سعدالدين تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و سيف الدين آمدي گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت رياست عمومي است براي شخصي از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابكارالافكار ، ج3 ، ص 416)
قاضي عضدالدين ايجي گفته است: « الامامة خلافة الرّسول في اقامة الدين بحيث يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ـــ امامت خلافت (جانشيني) رسول است در اقامه ي دين ، به گونه اي كه واجب است تبعيّت از او براي همه ي امّت» (شرح مواقف ، ج8 ، ص345)
سيف الدين آمدي در تعريف ديگري گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول في اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علي وجه يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصي از اشخاص براي رسول در اقامه ي شرع و حفظ حوزه ي ملّة (دين) به نحوي كه تبعيّت از او واجب مي شود بر همه ي امّت.» (ابكارالافكار ، ج3 ، ص416(
ابن خلدون نيز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع في حراسة الدين و سياسة الدّنيا. ـــ امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا.» (مقدّمه ي ابن خلدون ، ص 191(

ــ تعاريف علماي بزرگ شيعه

شيخ مفيد گفته است: « الامام هو الذي له الرئاسة العامّة في امور الدين و الدّنيا نيابةً عن النّبي (ص( ــ امام كسي است كه داراي رهبري عمومي در امور دين و دنيا به صورت نيابت از پيامبر (ص) باشد.» (النكت الاعتقاديّة ، شيخ مفيد ، ص53)
سيّد مرتضي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين بالاصالة لا عمّن هو في دار التّكليف ـــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نيابت از كسي كه در سراي تكليف مي باشد.» (رسائل الشريف المرتضي ، ج2 ، ص264 )
علّامه حلّي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين و الدّنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النّبي(ص) ــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين و دنيا براي شخصي خاصّ به عنوان نيابت از پيامبر (ص) است.» (الباب الحادي عشر ، علّامه حلّي ، ص66) جناب فاضل مقداد نيز همين تعريف را رائه كرده ولي به جاي « نيابة عن النّبي » گفته است: « خلافة عن النّبي » (ارشاد الطالبين ، فاضل مقداد ، ص325 ـ 326 ـــ اللوامع الالهيّة ، فاضل مقداد ، 319ـ320)

از تعاريف گفته شده استفاده مي شود كه:
اوّلاً متكلّمين شيعه و سنّي بر سر تعريف امامت اختلاف نظر عمده اي نداشته در محورهاي اصلي اتّفاق نظر دارند.
ثانياً امامت اصطلاحي متكلّمين داراي مشخّصات زير مي باشد.
1ـ امامت رياست عمومي بر جميع امّت مي باشد نه بر محدوده ي جغرافيايي خاصّ.
2ـ متعلّق امامت امام ، امور دين و دنيا بوده منحصر به دين تنها يا دنياي تنها نيست.
3ـ امام ، خليفه و جانشين رسول الله مي باشد، هم در امور ديني هم در امور دنيوي.
4ـ اطاعت و تبعيّت از امام بر همه ي امّت واجب و ضروري است.
بنا بر اين ، امام در اصطلاح متكلّمين ، نه مثل سلطان و رئيس جمهور است نه مثل يك عالم ديني و مفتي صرف ؛ بلكه تمام مسئوليّتهاي حاكميّتي رسول الله (ص) را دارا مي باشد.
حال بر همين اساس شيعه مدّعي است كه امام بايد عالم به جميع احكام دين و جميع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آيه ي « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، بايد مطلق و بدون قيد باشد. متكلّمين نيز همين معنا را در تعريفشان از امام ، منعكس ساختند.
حال چگونه ممكن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بي چون و چرا از كسي كند كه خودش هر لحظه احتمال گناه يا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حكم قرآن مكلّفيم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بي چون و چرا كنيم ؛ لابد او بايد مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بي چون و چرا از غير معصوم ، مساوي است با امر به اطاعت بي چون و چرا از گناه يا خطاي ديگري. و اين كاري نيست كه خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس: 35)
آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).
همچنين طبق گفته ي متكلّمين شيعه و سنّي ، اگر از وظايف امام اين است كه دين را اجرا كند و حافظ دين خدا باشد ، لازمه اش اين است كه او عالم به تمام دين باشد تا يقيناً دين را اجرا كند و دين را حفظ نمايد نه نظرات شخصي خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، بايد همتاي قرآن باشد.
حال ما كاري نداريم كه چه كسي داراي اين مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را كه لازمه ي تعريف امام است ، بيان مي كنيم تا معلوم شود كه: اوّلاً آيا غير خدا مي تواند اين مشخّصات را تشخيص دهد يا نه؟ ثانياً اگر معلوم شد كه مصداق امام را خدا بايد تعيين كند ، آنگاه بايد بگرديم دنبال كسي كه خدا و رسول ، اين دو مشخّصه را براي او اثبات نموده اند. و شيعه مدّعي است بسياري از آيات و روايات نبوي كه خود اهل سنّت نيز ناقل آنها مي باشند ، اثباتگر اين دو ويژگي براي علي (ع) هستند.
ما ذيلاً دلائل قرآن و روايي خودمان ذكر مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه شيعه چگونه استدلال مي كند.

ـ پاره اي از دلائل قرآني بر امامت علي (ع)

دليل نخست
خداوند متعال مي فرمايد:« هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً. ـــ در آنجا ثابت شد كه ولايت از آنِ خداوند بر حق است. اوست كه برترين ثواب، و بهترين عاقبت را دارد.» (الكهف:44(
و فرمود: « أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتى‏ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير. ــــ آيا آنها غير از خدا را ولىّ خود برگزيدند؟! در حالى كه «ولىّ» فقط خداوند است و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند، و اوست كه بر هر چيزى تواناست.»(الشورى:9(
و فرمود:« مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ . ـــ مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانه‏اى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سست‏ترين خانه‏ها خانه ي عنكبوت است اگر مى‏دانستند.» (العنكبوت:41)
نكات آيات كريمه :
طبق اين آيات شريفه ، ولايت به تمام مصاديق آن تنها از آنِ خداست و هيچ كس حقّ ندارد غير خدا را بي اذن او وليّ خود قرار دهد. پس تا ما دليلي از جانب خدا و رسول او نداشته باشيم حقّ نداريم ولايت كسي غير از خدا را بپذيريم ــ ولايت به همه ي معاني آن ــ . حال بايد ديد خدا ولايت چه كسي را همرديف ولايت خود قرار داده است.
خداوند متعال مي فرمايد: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ. ـــ بگو: از خدا و رسولش اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.» (آل‏عمران:32) و باز فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً. ـــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (النساء:59)

طبق اين آيات
اوّلاً ولايت نبيّ اكرم(ص) عين ولايت خداست لذا اطاعت از او عين اطاعت از خداست.
ثانياً ولايت اولوالامر نيز مثل ولايت رسول الله است. لذا در عبارت « أطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » اطيعوا را تكرار نكرد ؛ چون اطاعت از هر دو يكي است. و نيز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف ، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانيد ؛ بلكه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت كه شاهد است بر يكي بودن حكم رسول و اولوالامر.
ثالثاً در اين آيه ، خدا خواسته كه مسلمين هنگام نزاع و اختلاف ، به كلام خدا و پيامبر خدا رجوع كنند نه به نظر مردم. ولي برخي از مسلمين صدر اسلام كه در مساله ي امامت اختلاف كردند به جاي رجوع به قرآن و حديث غدير و حديث ثقلين و حديث منزلت و امثال آن ، كه حكم پيامبر بود ، به نظر گروه اندكي از مردم رجوع نمودند.
حال كه معلوم شد ولايت امام بايد عين ولايت خدا و رسول باشد ، بايد ديد خدا غير از رسول ، ولايت چه كسي را تأييد نموده است. خداوند متعال مي فرمايد: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ . ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند ، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند» (المائدة:55)
شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه اين آيه ، در شأن علي (ع) نازل شده است. لكن اهل سنّت مدّعي اند كه مراد از وليّ در اين آيه ، امامت نيست بلكه منظور دوستي ، يا نصرت و امثال آن است. امّا شيعه مي گويد: لفظ وليّ در اين آيه مطلق بوده تمام معاني و مصاديق آن را شامل است كه از جمله يكي از آن معاني ، ولايت تصرّف است كه همان امامت و حاكميّت باشد. افزون بر اطلاق آيه ، شاهد ديگر اين ادّعا ، آن است كه در اين آيه ، ولايت ، ابتدا براي خدا و سپس براي پيامبر و در مرتبه ي سوم براي علي (ع) ثابت شده است ؛ و ولايت درباره ي خدا ــ به تمام معاني آن ــ ، به سلطنت ،حاكميّت و متصرّف بودن او بر مي گردد. يعني چرا خدا را بايد دوست داشت؟ چرا بايد از او نصرت طلبيد؟ چرا بايد فقط او را دوست خود دانست؟ چرا ... ؟ ، پاسخ همه ي اين چيزها يكي است. چون تنها اوست كه مي تواند در امور ما سلطه و حاكميّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غير او تا او اراده نكند ، كاره اي نيستند. پس در اين آيه ، چون واژه ي وليّ در مورد خدا نيز به كار رفته ، مطلق بوده ، تمام معاني را مي گيرد.
افزون بر اينها ، حتّي اگر نظر اهل سنّت را هم در اين باره بپذيريم و مراد از ولايت در اين آيه را ، ولايت نصرت يا ولايت محبّت هم بدانيم ، باز امامت براي علي (ع) ثابت مي شود. چون وقتي علي (ع) با خليفه ي اوّل بيعت نكرده و خود ادّعاي امامت نمود ، طبق آيه ي مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خليفه اوّل و دوم واجب بود كه او را ياري و نصرت نمايند و شرط محبّت را كه حمايت است به جا آورند ؛ لكن آنها نه تنها چنين نكردند بلكه با او مخالفت نموده و درگير شدند. پس به يقين آن دو ازحكم اين آيه عدول نموده اند ؛ و آنكه از حكم خدا عدول نمايد فاسق و ظالم بوده به حكم « لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ » (بقره:124) حقّ امامت ندارد.

دليل دوم
« إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً. ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. » (الأحزاب:33)

طبق اين آيه ي شريفه خداوند متعال اهل بيت (ع) را از هر پليدي و رجسي منزّه نموده است ؛ و اين يعني عصمت. و به حكم عقل ، جايي كه معصوم حضور دارد ، امامت و حاكميّت مردم به غير معصوم نمي رسد. وقتي خداوند متعال در امور كوچكي چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممكن است در امر مهمّي چون امامت كلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در اين امر شرط است پس معصوم كه فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حكم صريح عقل ، معتقدند كه امامت غير معصوم با شخص معصوم جايز است ؛ يعني به اعتقاد اينها ، يك غير معصوم مي تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهي كند.
همچنين برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند كه همه ي خاندان پيامبر (ص) اهل بيت محسوب مي شوند. در پاسخ مي گوييم ، اوّلاً قدر متيقّن اين است كه علي (ع) داخل در اهل بيت مي باشد و اين مطلب منكري ميان مسلمين ندارد. و نيز شكّي نيست كه خلفاي سه گانه داخل در اهل بيت نيستند و اين مطلب هم مخالفي ندارد ؛ و در ميان اهل بيت تنها كسي كه بعد از نبي (ص) ادّعاي خلافت بلافصل داشت علي (ع) بود. پس با وجود او كه طبق اين آيه معصوم مي باشد نوبت به ديگري نمي رسد.

دليل سوم

« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتي‏ مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ. ـــــــ آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: « مَلِك و زمامداري براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم.پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد.» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ايم؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته‏تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، مُلكَش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و عليم است.» (البقرة:247)

نكات آيات :
الف ـ طبق اين آيات ، بني اسرائيل ، تعيين حاكم را حقّ مردم نمي دانستند لذا از پيامبر خود خواستند تا حاكمي براي آنها تعيين نمايد. پيامبر آنها و خداوند متعال نيز اين نظر آنها را نادرست معرّفي نكرده بر آن مهر تأييد زدند. پس حاكميّت بر مردم كه به نظر شيعه و سنّي از شئون امامت مي باشد ، بايد از طرف خدا يا نبيّ خدا جعل شود نه از طرف مردم. امامت در اسلام ، امري بسيار بزرگتر حاكميّت سياسي صرف است ؛ لذا وقتي طالوت كه صرفاً حاكم سياسي بود و تحت نظر پيامبر زمانش بر مردم حكومت مي نمود ، از طرف خدا تعيين مي شود ، چگونه ممكن است خدا تعيين امام را به مردم غير معصوم بسپارد.
ب ـ پيامبر بني اسرائيل ـ كه ظاهراً حضرت سموئيل (ع) باشد ـ فرمود : « خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» از اينجا معلوم مي شود كه حاكم جامعه را بايد خداوند متعال تعيين نمايد و حتّي خود نبي نيز سرخود حقّ چنين انتخابي را ندارد كجا رسد مردم .
ج ـ از آيات شريفه استفاده مي شود كه علّت حاكميّت يافتن طالوت ، قدرت جسمي و علمي او بوده است. پس حاكم جامعه بايد داراي علم و قدرت باشد. و كيست در بين اصحاب رسول خدا كه در علم و قدرت با علي (ع) برابري نمايد؟! اوست باب مدينه ي علم رسول خدا ؛ و اوست حيدر كرّار ؛ و اوست آنكه دروازه ي خيبر را با اعجاز الهي از جاي خود بركند ؛ و اوست كشنده عمرو بن عبد ودّ و مرحب پهلوان و اوست كه افضل از هارون نبي است و... .

دليل چهارم

« وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتي‏ بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ . ـــ و او (ابراهيم ) و لوط را به سرزميني كه آن را براى همه ي جهانيان پربركت ساختيم ، نجات داديم. (71) و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيه به او بخشيديم و همه را شايسته قرار داديم. (72) و آنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما ، هدايت مى‏كردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم ؛ و تنها ما را عبادت مى‏كردند. » (سوره الانبياء)

نكات آيات شريفه :
الف ـ به اتّفاق شيعه و سنّي ، يكي از وظائف امام ، هدايت امّت به سمت حقّ و حقيقت است. در تعاريف متكلّمين سنّي نيز همين معنا لحاظ شده است. در اين آيه تصريح شد كه انبياي نام برده شده در اين آيه ، امامت داشتند و به امر الهي هدايت مي نمودند ؛ حال چگونه كسي مي تواند امام به اين معنا باشد در حالي كه خودش هر لحظه در معرض گمراهي است و محتاج هادي مي باشد. خداوند متعال مي فرمايد: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس: 35). آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).
ب ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. پس محصول سقيفه باطل مي باشد.
پ ـ طبق اين آيات ، امامت براي هدايت امّت ، شأن كسي است كه لايق نبوّت نيز باشد. پس بعد از نبي اكرم (ص) كسي بايد امام گردد كه اگر نبوّت ختم نمي شد لياقت نبوّت را داشت ؛ و آن علي بن ابي طالب است ، كه طبق حديث منزلت ، افضل از هارون نبي است. چون نبي اكرم (ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستي نسبت به موسي الّا اينكه پيامبري بعد از من نيست.» (ر.ك: صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120)
پس اگر پيامبر اسلام افضل از موسي است به ناچار علي (ع) نيز بايد افضل از حضرت هارون باشد تا اين نسبت حفظ گردد. همچنين رسول خدا در همين گفتار به طور ضمني متذكّر شدند كه اگر بعد از من نبوّت ختم نمي شد ، تو شأنيّت نبوّت را داشتي.
ت ـ طبق اين آيات ، امام بايد به امر و فرمان خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام ، عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و در ميان مدّعيان امامت هيچ كس جز علي (ع) نبود كه چنين باشد. هيچ عالم سنّي هم ادّعا نكرده كه خلفاي سه گانه ، عالم به جميع اوامر و نواهي خدا بوده اند. همچنين حديث متواتر ثقلين مؤيّد است كه اهل بيت (ع) همرديف كتاب خدا هستند. و نيز به اعتراف شيعه و سنّي علي (ع) باب مدينه ي علم رسول الله است. همچنين جناب حاكم نيشابوري ــ از علماي بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامي كه فرمودند: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124)
آيا همه و از جمله خلفاي سه گانه بايد اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند يا نه؟ اگر بله پس بايد از علي (ع) هم كه متّحد با حقيقت قرآن است ، اطاعت مطلق مي كردند ؛ كه نكردند.
ث ـ همچنين طبق آيه ، فعل خيرات بايد از جانب خدا بر امام ، وحي و الهام شود ؛ و در بين مدّعيان امامت تنها علي (ع) است كه ادّعاي اتّصال به غيب داشته و ملهم بودن او توسّط پيامبر (ص) نيز تأييد گرديده است.يكي از دلائلي كه اين شأن را براي امير مومنان ثابت مي كند ، حديث منزلت است ؛ چون يكي از شئون حضرت هارون (ع) اين بوده كه بر او وحي مي شده است ؛ لكن نه وحي تشريعي ؛ چون او تابع شرع موسي بود. پس علي (ع) هم كه در حديث منزلت تشبيه شده به هارون (ع) ، واجد اين شأن خواهد بود ، امّا نه با عنوان نبي. و اگر گفته شود كه دريافت وحي مستلزم نبوّت است ، گوييم: چنين نيست؛ چون طبق تصريح قرآن كريم حضرت مريم (س) و مادر موسي (ع) نيز دريافت وحي داشته اند ولي پيامبر هم نبوده اند.
ج ـ همچنين طبق آيات فوق ، امام اهل زكات و نماز است ؛ و تنها علي (ع) است كه نماز و زكاتش مورد تأييد مستقيم خدا واقع شده ؛ در حالي كه ديگران اگر چه در ظاهر اهل نماز و زكات بودند ولي هيچكس يقين ندارد كه آنان در محضر خدا هم به عنوان اهل زكات و نماز ، مورد قبول واقع شوند. خداوند متعال فرمود: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ. ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده‏اند ؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند. » (المائدة:55) ؛ مفسّرين شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند كه شأن نزول اين آيه ي شريفه جريان صدقه دادن امير المومنين (ع) در حال ركوع بوده است.پس در ميان مدّعيان امامت ، تنها اوست كه نماز و زكاتش يقيناً مورد قبول خدا واقع شده ولي در مقبوليّت و عدم مقبوليّت نماز و زكات ديگر مدّعيان امامت منطقاً نمي توان يقين داشت.

دليل پنجم:

« وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ في‏ مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَني‏ إِسْرائيلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ . ـــــ ما به موسى كتاب آسمانى داديم؛ و شك نداشته باش كه او آيات الهى را دريافت داشت؛ و ما آن را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرار داديم ؛ و از آنان اماماني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‏كردند؛ چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.» (السجده : 23، 24)

نكات آيات شريفه:
الف ـ طبق اين آيات نيز جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم. لذا نتيجه انتخابات مجلس سقيفه نامشروع مي باشد.
ب ـ امام بايد به امر خدا امامت نمايد ؛ و لازمه ي اين امر آن است كه امام عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و ... ــ كه در سابق گذشت ــ

دليل ششم:

« وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ . ـــــ (به خاطر آوريد) هنگامى را كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ي اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من(نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ظالمين نمى‏رسد. » (البقرة:124)

نكات اين آيه ي شريفه:
الف ـ امامت در اين آيه مطلق به كار رفته ، لذا تمام مصاديق امامت را ، كه حضرت ابراهيم (ع) شأنيّت آن را داشت ، شامل مي شود ؛ و يكي از آن مصاديق ، امامت سياسي و حاكميّتي است كه در امامت مورد نظر متكلمين اهل سنّت پر رنگتر از ديگر ابعاد امامت مطرح مي شود.
ب ـ امامت مطرح در اين آيه به هر كدام از مصاديق آن كه گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوي ، امامت علمي ، امامت نماز و ... ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهيم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سياسي و امامت به معناي حقّ حاكميّت بر جامعه ؛ چرا كه اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پيامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پيامبر هر قومي يقيناً در علم و عمل و معنويّت و ديگر امور ، بر قوم خود برتري و پيشوايي دارد. ثانياً جز امامت سياسي ، هيچكدام از مصاديق امامت ، كه در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نياز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلكه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ي آن معاني نيز حاصل مي شوند. پس مصداق اقرب آن امامتي كه در آيه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاكميّت بر جامعه مي باشد.
پ ـ طبق اين آيه ، مقام امامت ـ به معناي حقيقي آن نه امامت اعتباري ـ مقامي است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهيم (ع) با اين كه نبي بود امام نبود و آنگاه كه امتحاناتي را پشت سر گذاشته ، قابليّت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد.
حال جاي اين پرسش است كه چگونه در امّت اسلام كساني ادّعاي امامت نموده اند در حالي كه فاقد اين حدّ از صلاحيّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علي بن ابي طالب (ع) را نپذيرفتند در حالي كه طبق حديث منزلت كه مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحيحترين كتب آنها نقل شده است ، شأن علي (ع) نسبت به پيامبر(ص) مثل شأن هارون پيامبر است نسبت به حضرت موسي. « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏ . ـــــ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله ! آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. » (صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120)
مگر خود علماي اهل سنّت در تعاريفشان از امام نگفتند كه « الامامةُ خلافةٌ عن الرسول ... » ؟ و مگر در اين حديث معتبر تصريح نشد كه پيامبر (ص) ، علي (ع) را در زمان خود خليفه قرار داد؟! چگونه با وجود كسي كه از هارون پيامبر افضل مي باشد ، نوبت امامت به ديگران مي رسد؟! وقتي نسبت علي (ع) به پيامبر اكرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسي است ، پس به همان ميزان كه رسول الله (ص) از موسي (ع) افضل است بايد علي (ع) نيز از هارون افضل باشد تا اين نسبت حفظ شود.
ت ـ خداوند متعال خودش ابراهيم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت بايد به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جريان سقيفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهي نبود.
ث ـ طبق آيه ي مورد بحث ، امامت عهد الله است ، يعني عهدي است بين امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلي در آن ندارد. بنا بر اين ، جريان سقيفه و محصول آن باطل است.
بنا بر اين اگر سه خليفه ي اهل سنّت امام نيستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علي بن ابي طالب بوده است. چون از طرفي طبق دلائل عقلي امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شيعه و سنّي بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف ديگر تنها علي بن ابي طالب بود كه در مدّت خلافت سه خليفه ، دعوي امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزينه ي ديگري باقي نمي ماند.
ج ـ امامت كه عهد الله است به ظالمين نمي رسد. در اين تعبير قرآني ، درباره ي ظالم چهار احتمال است.
1. آنكه در سراسر عمرش ظالم است.
2. آنكه در اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم است.
3. آنكه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل است.
4. آنكه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر اين اساس در ذرّيـّه و نسل حضرت ابراهيم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت كه عبارتند از :
1. افرادي كه در سراسر عمرشان ظالم باشند.
2. افرادي كه اوّل عمر عادل ، ولي در ادامه ي آن ظالم باشند.
3. افرادي كه در اوّل عمر ظالم ، ولي در ادامه ي آن عادل باشند.
4. افرادي كه گاه ظالم و گاه عادل باشند.
5. افرادي كه هيچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.
روشن است كه حضرت ابراهيم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعاي خود اراده نمي كند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم مي باشند ؛ و هيچ مومن عاقلي از خدا نمي خواهد كه ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد كجا رسد كه پيامبري اولوالعزم چنين تقاضايي از خدا بكند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّيـّتي » سه گروه اخير بوده اند كه يكي معصوم مي باشد و دو تاي ديگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولي معلوم نيست كه اهل جهنّم باشند ؛ كما اينكه اهل بهشت بودن آنها نيز معلوم نيست.
آنگاه كه حضرت ابراهيم (ع) امامت را بر اين سه گروه از ذرّيـّه ي خود طلب نمود ، خداوند متعال دعاي او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلكه فرمود: از ميان اين سه گروه ، تنها آنهايي قابليّت امامت خواهند داشت كه اسم ظالم بر آن صدق نكند. و روشن است كه از اين سه گروه ، تنها گروه پنج هستند كه هيچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمي كند ؛ و تنها اين گروهند كه اهل بهشت بودن آنها يقيني است. پس امامت تنها از آنِ كساني است كه در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهي باشند ؛ چرا كه هر گناهي از مصاديق ظلم است. حال چگونه اهل سقيفه ادّعاي امامت نمودند در حالي كه اوّلاً قبل از اسلام سابقه ي كفر داشتند ؛ ثانياً در زمان اسلام نيز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نيز به تصريح علماي خود اهل سنّت كارهاي خلافشان كم نبود.

دليل هفتم:

« أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ في‏ مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ . ــــ آيا كسى كه از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پيش از او نيز كتاب موسى كه امام و رحمتى بود [دروغ مى‏بافد]؟ آنها [كه در پى حقيقت‏اند] به آن ايمان مى‏آورند و هر كه از گروه‏ها به آن كافر شود آتش ، وعده‏گاه اوست. پس در آن ترديد مكن كه آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند.»(هود:17(
« وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى‏ لِلْمُحْسِنين‏. ــ و پيش از آن ، كتاب موسى كه امام و رحمت بود(نشانه‏هاى آن را بيان كرده)، و اين كتاب هماهنگ با نشانه‏هاى تورات است در حالى كه به زبان عربى و فصيح و گوياست، تا ظالمان را بيم دهد و براى نيكوكاران بشارتى باشد. » (الأحقاف:12(

نكات آيات شريفه:
در اين آيات شريفه ، كتاب حضرت موسي(ع) به عنوان امام معرّفي شده ، پس قرآن كريم به نحو اولي امام مردم است ؛ بخصوص اينكه قرآن كريم به عنوان مصدّق توارات در آيه ي اخير نيز مطرح شده است. در اين كه قرآن كريم پيشواي مردم است و آنان در تمام امور بايد از قرآن كريم تبعيّت نمايند شكّي نيست ؛ چرا كه قرآن كريم كلام خداست. لذا امام بالاصاله و اوّل و آخر كتاب خداست ، نه شخصي از اشخاص ؛ حتّي در صحنه ي حكومت نيز اين قرآن كريم است كه حقيقتاً امام مردم مي باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ــ حقّ حاكميّت و فرمانروايي نيست مگر براي خدا » ؛ و شكّي نيست كه قرآن كريم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق اين آيات شريفه ، امام بالذّات خدا و كلام و كتاب اوست و ديگران به شرطي امام خواهند بود كه عين كتاب الله باشند. اگر حضرت موسي(ع) امام بود به اين سبب بود كه عالم به جميع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان مي نمود. همچنين اگر نبي اكرم (ص) به اجماع مسلمين ، امامت داشت به خاطر اين بود كه احاطه به كتاب الله داشت. پس امام بعد از او نيز بايد كسي باشد كه علم به جميع معارف قرآن كريم داشته ، وارث علم نبي باشد. خود علماي اهل سنّت نيز در تعريف امام گفتند: « امام بايد اقامه كننده ي شرع و حافظ دين خدا باشد.» و مگر دين و شرع چيزي غير از قرآن كريم است. حال كسي كه متّحد با حقيقت قرآن نبوده عالم به جميع معارف آن نيست چگونه خواهد توانست آن را اقامه يا معارف آن را حفظ نمايد؟!
بنا بر اين ، بي هيچ تعصّبي بايد در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد كه از نبيّ اكرم (ص( چه كسي عالم به جميع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟
از مدّعيان امامت ، تنها كسي كه چنين مقامي براي او ادّعا شده علي بن ابي طالب است و غير او از مدّعيان امامت نه خود چنين ادّعايي داشتند و نه كسي چنين ادّعايي در موردشان كرده و نه شاهدي بر آن وجود دارد. بنا بر اين ، طبق اين آيات شريفه علي بن ابي طالب تنها گزينه ي امامت مورد نظر قرآن كريم خواهد بود. چون غير از علي (ع) هيچكدام از اصحاب پيامبر چنين موقعيّتي را نداشته است. غير او و اهل بيتش كيست كه نبي اكرم(ص( وجودشان را در حديث متواتر ثقلين ــ كه مورد قبول شيعه و سنّي است ــ همرديف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علماي اهل سنّت روايت شده كه قال رسول الله(ص):« ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجلٌ فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم: الاكبرُ كتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسّكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم. ــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ مردي برخواست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد. و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى و جدايي ناپذيري را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص66) ؛ در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ـــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167(
در اين دو نقل حديث ثقلين كه محتواي اصلي آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه مي باشد ، با صراحت تمام از عدم جدايي عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در يكي از نقلها بر نام مبارك علي بن ابي طالب (ع) تصريح شده. و بين شيعه و سنّي اختلاف و شكّي نيست كه آن حضرت جزء عترت مي باشد.
همچنين در اين روايت به صراحت امر شده كه به قرآن و عترت تمسّك جوييد ؛ و آيا حقيقت تمسّك جستن ، جز امام قرار دادن است. همچنين تصريح شده كه بر آنان پيشي نگيريد! و آيا معناي امامت جز اين است كه مصداق آن پيشاپيش مردم باشد؟ همچنين فرمودند كه به آنان ياد ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه خليفه ي اوّل و دوم ادّعاي فاطمه زهرا و شهادت علي (ع( را در باب فدك نپذيرفتند و خود را داناتر از آنها در حكم خدا دانستند؟ و ... . و چگونه ادّعاي علي (ع) را در خليفه ي رسول خدا بودن ، قبول نكردند؟
جناب حاكم نيشابوري ، از اكابر علماي اهل سنّت ، در حديث صحيحي از نبي خدا (ص) آورده است: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124(
همانطور كه گفته شد ، شكي در اين نيست كه قرآن امام مردم است ؛ پس شكي نيست كه علي (ع) نيز امام مردم مي باشد. چون آنكه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حكم قرآن را خواهد داشت. از اين دليل حتّي عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسيان نيز ثابت مي شود. چون اگر خطا و سهو و نسيان بر آن حضرت جايز باشد ، در همان موارد از قرآن كريم جدا خواهد شد ؛ چرا كه خطا در كلام الله مجيد راه ندارد. همچنين از اين استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات مي گردد ؛ چرا كه خداوند متعال ، قرآن كريم را « تبياناً لكلّ شيء » ناميده است. پس كسي هم كه متّحد با قرآن باشد « تبياناً لكلّ شيء » خواهد بود. بر همين اساس ، امام باقر (ع) در تفسير آيه« وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ في‏ إِمامٍ مُبينٍ » فرمودند:« چون اين آيه نازل شد كه: « و هر چيزي را در امام مبين برشمرديم » ؛ دو مرد في المجلس برخاستند و گفتند يا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجيل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام امير المؤمنين على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبين ، اين مرد است ؛ به راستى اوست امامى كه خداى تبارك و تعالى علم هر چيز را در او بر شمرده است.» (امالى شيخ صدوق ،ص170 ،مجلس سى و دوم(

ــ دلائل عدم صلاحيّت خلفاي اهل سنّت براي امامت

ـ عدالت خلفاي اهل سنّت

گفته شد كه شيعه عصمت را از شرائط امام مي داند ولي اهل سنّت عدالت را براي اين منظور كافي دانسته اند.
شيعه گذشته از اينكه با دلائلي ثابت مي كند امام بايد معصوم باشد ، ثابت مي كند كه خلفاي سه گانه ي اهل سنّت حتّي عدالت هم نداشته اند ، كجا رسد عصمت.
چند روايت از كتب علماي برجسته ي اهل سنّت نقل مي كنيم كه خود خواننده ي عاقل و فهيم به راحتي مي تواند از كنار هم چيدن اين روايات دريابد كه اين دو خليفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبناي شيعه كه حتّي با مبناي خود اهل سنّت نيز شايسته ي امامت بر امّت نبوده اند.
اهل سنّت روايت كرده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يَفتَرقانِ حتّى يَردا عَلَىّ الحوضَ يومَ القيامةِ. ــــــ علي با حق است و حق با علي است ؛اين دو از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 14 ،ص322 ــ تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42، ص4491 )
و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. ــــــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ــ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603 )
باز در حديث متواتر ثقلين روايت نموده اند از رسول خدا (ص) كه فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم. ـــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» ( المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109)

و در نقل ديگري از اين حديث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى
آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167)
باز روايت كرده اند كه: « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏ . ــــــــ زماني كه پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت ، علي (ع) گفت: يا رسول الله آيا مرا بر زنان و كودكان خليفه قرار مي دهي؟! پس پيامبر (ص) فرمودند: آيا راضي نيستي به اينكه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي ، غير از اينكه بعد از من پيامبري نيست. » (صحيح بخاري ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحيح مسلم ، ج7 ، ص 120 )
اينها احاديثي است كه علماي اهل سنّت خودشان در كتابهاي روايي شان آورده اند. انصافاً اگر كسي در مقابل اين احاديث نبوي كه به روشني حقّانيّت اهل بيت (ع) را اثبات مي كنند ، مقاومت نمود و راهي غير از راه اهل بيت را برگزيد ، او را چه بايد گفت؟!!

حال روايات ديگري از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم تا ببينيد خلفاي اهل سنّت با چنين اهل بيتي چه رفتاري كردند.

بلاذرى مى‏گويد: « ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى او نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب آيا مى‏خواهى خانه ي ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية)
ابن عبد ربّه مى‏گويد: « آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه ي فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ي فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ي فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد. » (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمد سعيد العربان، 1953 و 1272)
ابن قتيبه دينورى آورده است: « ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه ي على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى‏خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على را بياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه ي رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفه ي رسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ي فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» « يا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه ي فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى‏كردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه‏اى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند: بيعت كن ! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنيم. » ( الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى)

حال خواننده ي فهيم و صاحب عقل سليم قضاوت فرمايد كه پيامبر خدا(ص) چه صفارشاتي درباره علي (ع) و اهل بيت نمودند و خلفا با آنها چه كردند؟!! او چه فرمان داد و برخي با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!
اينها با اهل بيت رسول خدا(ص) اين گونه رفتار نمودند ، حال آنكه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ ـــ بگو:من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست‏داشتن نزديكانم‏ »(الشورى:23) ؛ آيا اين بود دوست داشتن اهل بيت رسول خدا(ص)؟!! آيا آنكه اين آيه و آن همه روايات نبوي را زير پا گذاشته عادل است؟! اگر كسي با اسير جنگي كافر چنين رفتاري مي كرد در عدالتش شك بود ، كجا رسد كه با اهل بيت رسول خدا (ص) چنين نمايد ؛ آنهم با وجود اين همه آيه و روايت در حقّ ايشان.

و از همين جاست كه تفرقه ميان امّت اسلام آغاز گشت و خلفاي اهل سنّت با زير پا نهادن اين همه آيات و روايات ، بنيانگذار اين تفرقه ي عظيم گشتند. بلكه به اعتراف معتبرترين كتب روايي اهل سنّت ، اينان جريان ايجاد تفرقه را پيشتر از اين نيز آغاز نموده بودند.
عالم برجسته ي اهل سنّت ، جناب بخاري در معتبرترين كتاب اهل سنّت ، يعني صحيح بخاري ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ـــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام بعضي گفتند: بيماري بر او غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا چيزي بنويسد كه هرگز گمراه نشويد ؛ و برخي ديگر غير اين مي گفتند. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج5، ص138)
بخاري در بيان ديگري از همين حديث نقل نموده كه: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)» (صحيح بخاري ، ج7، ص9 ـــ صحيح مسلم ، ج5 ، ص76)
اين بيان خليفه دوم ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هرانسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله(ص) داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. سبحان الله ! وي چگونه چنين نسبتي به رسول خدا (ص) مي دهد در حالي خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد ؛ آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» (النجم:3ـ 4).
همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ پيامبر خدا به صراحت فرمودند كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله(ص) را بر عهده بگيرد.
آيا اين كار خليفه دوم چيزي غير از اين است كه رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نمود؟ وي در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گيري نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است» ؛ يعني معاذ الله رسول خدا(ص) رسول خدا (ص) صلاح امّتش را نمي داند و عمر بن خطّاب مي داند. حال بگذريم از اين كه وي با اين كلام در حقيقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجيب اينكه پيروانش خود را اهل سنّت مي خوانند.
برداران اهل سنّت ما بي تعصّب قضاوت كنند كه طبق اين حديث ـ كه مود قبول تمام علماي خودشان است ـ آيا عمر موجب آزار پيامبر (ص) شد يا نشد؟ روايت صراحت دارد كه رسول خدا (ص) از اين رفتار به قدري ناراحت شدند كه حاضران را از مجلس اخراج نمودند. مگر مي شود كسي حرف شما را در ميان يك جمع زير پا بگذارد و شما ناراحت نشويد. بخصوص اينكه پيامبر باشي و به امر خدا حكم به صلاح مردم دهي ؛ آن هم حكمي كه كلّ امّت را تا قيامت بيمه مي كند. مگر مي شود كسي در برابر كاري به اين اهمّيّت اين گونه رفتار كند و رسول خدا(ص) از او آزرده نشود؟!!
حال اين آيه را هم به گفتار فوق ضميمه فرماييد: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهينا ــــ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است.» (الأحزاب:57)

و اي كاش ماجرا به همينجا ختم مي شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گيران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحريف تعاليم رسول خدا (ص) نمي زدند. امّا متأسفانه دست به تحريف احكام نيز گشودند كه شواهدي از آن را از كتب اهل سنّت ذكر مي كنيم.
امام احمد بن حنبل (رئيس مذهب حنبلي) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابي رسول خدا ـ آورده است: « متعتان كانتا علي عهد النبيّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند كه در زمان نبيّ خدا جايز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهي نمود.» كه مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است.
جناب ذهبي عالم بزرگ اهل سنّت نيز در كتاب تاريخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خليفه ي دوم نقل نموده كه گفت : « دو متعه اند كه در زمان رسول الله (ص) جايز بودند و من از آن دو نهي مي كنم و بر آن دو مجازات مي كنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.»
جناب ذهبي در ميزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند كه ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام مي داديم كه عمر ما را از آن نهي نمود.»
باقي اختلافاتي هم كه امروزه بين اعمال عبادي مذهب اهل البيت و مذهب خلفا مي بينيد به همين نحو ايجاد شده اند ؛ كه براي پرهيز از تطويل مطلب از ذكر موارد ديگر حذر مي كنيم.