الف: معرّفی کتاب و سایت

1- داروينيسم يا تكامل انواع - نقد و تحليل؛ استاد آيه الله جعفر سبحاني

2- تكامل زيستي و آيات آفرينش، ابراهيم كلانتري

3- كلام جديد(گفتار 16)، عبدالحسين خسروپناه

4- نقد فلسفه داروين، علامه ابوالمجد شيخ محمد‌رضا نجفي اصفهاني(به تحقيق: حامد ناجي اصفهاني)

5ـ بررسي و نقد نظريه هاي تكامل، حسين الوندي، اصغر نيشابوري

6ـ نیرنگ تکامل، هارون یحیی. فایل این کتاب از طریق اینترنت قابل دانلود است. جناب هارون يحيي در اين كتاب، پرده از جعلي بودن بسياري از فسيلهاي مورد استناد داروينستها برداشته است.

7ـ اطلس آفرینش، هارون یحیی

هارون یحیی (مخالف جدی تئوری تکامل داروین) مخالفان و موافقان جدی دارد. یکی از مخالفان جدی او ریچارد داوکینز(از موافقان جدی تئوری تکامل داروین) است که در سخنرانیها و وب سایت شخصی خود عقاید هارون یحیی را غیر علمی و بی پایه اساس و خنده دار توصیف کرده‌است. جدال هارون یحیی و ریچارد داوکینز تا حد شکایت از ریچارد داوکینز توسط هارون یحیی و مسدود شدن وب سایت داوکینز در ترکیه پیش رفته.

8ـ جعبه سياه داروين (Darwins Black Box)، تأليف زيست شيمي دان آمريكايي، پروفسور مايكل جي بهي. اطّلاعی نداریم که آیا این کتاب ترجمه ی فارسی دارد یا نه، ولی مستندی بر اساس آن ساخته شده با دوبله ی فارسی با نام « کشف راز حیات». مستند دیگری با عنوان آفرینش جهان و نقد فرضیّه تکامل انواع نیز تهیّه شده که ظاهراً بر اساس کتاب نیرنگ تکامل است.

9ـ آفرینش حیات (دو جلدی)، پروفسور ابوالفضل درویزه

- براي مطالعه بيشتر مي توانيد به كتب؛ معارف قرآن، آيه الله مصباح يزدي؛ علل گرايش به ماديگري، شهيد مطهري؛ تكامل در قرآن، آيت الله مشكيني؛ تفسير الميزان جلد 16؛ و موضع علم و دين در خلقت انسان، احد فرامرز قراملكي رجوع نماييد.

همچنين مراجعه بفرماييد به آدرسهای زير

http://www.evolutioninternational.net/

 

http://fa.harunyahya.com/

 

 http://www.evolutioninternational.net/fa/index2.html

 

ب: در اين باره ابتدا مطلبي از پروفسور سيد حسين نصر تقديم حضور مي كنيم؛ سپس مصاحبه اي از پروفسور مايكل جي بهی، زيست شيمي دان آمريكايي را خدمتتان تقديم مي داريم كه با طرح نظريّه ي «پيچيدگي كاهش ناپذير» فرضيّه ي داروين را زير سوال برده است. آنگاه مطالبي در خصوص اسلام و داروينيسم مطرح مي كنيم و در ادامه به نقد فرضيّه ي داروين از منظر فلسفه ي علوم تجربي مي پردازيم.

 

1ـ گفتاري از پروفسور سيد حسين نصر

اين دانشمند ايراني مقيم آمريكا، و غرب شناس معروف فرموده اند:

« امروزه موضوعات اندكي وجود دارند كه به اندازه نظريه تكامل اهميت بحث داشته و هم طراز با اين تئوري داراي معاني ضمني پنهان و موذيانه اي باشند.

پيش از هر چيز اجازه دهيد بگويم من در هاروارد نه تنها فيزيك بلكه زمين شناسي و ديرين شناسي هم خوانده ام و با اين پيش زمينه ي فكري است كه فهم رايج در خصوص نظريه تكاملي دارويني را - حتي با زمينه هاي علمي - ردّ مي كنم.

نظريه تكامل، ستون خيمه مدرنيسم است و اگر اين ستون سقوط كند، كلّ خيمه بر سر مدرنيسم فرو خواهد ريخت. بنا بر اين به مانند يك ايدئولوژي با آن رفتار مي شود، نه يك تئوري علمي كه به اثبات رسيده است. مي دانيم كه بسياري از مردم اين اظهارات در اين مورد را نمي پذيرند، امّا حداقل مسلمانان بايد از اين ديدگاه به كلّ موضوع بنگرند.

انواع مختلفي از نظريه هاي علمي وجود دارد. مثلاً مكانيك كوانتوم يا تئوري زنجيره در فيزيك و كيهان شناسي. اكنون اگر كساني با اين نظريه ها مخالفت ورزند، هيچ كس آنها را از دانشگاه اخراج نمي كند و هيچ كس به خاطر بر زبان راندن جمله «من اين نظريه را نمي پذيرم»، مانع ارتقاي شغلي آنها نمي شود. امّا تئوري تكامل - برعكس همه نظريه ها- موضوعي كاملاً متفاوت است؛ زيرا اين تئوري يك ايدئولوژي است و نه علم متعارف. بدين ترتيب اگر شما استاد زيست شناسي در يك دانشگاه به خصوص در دنياي آنگلوساكسون و كمتر در ايتاليا، آلمان و فرانسه باشيد و اگر طبق زمينه هاي كاملاً علمي با نظريه تكامل مخالفت ورزيد، فردي مطرود و رانده شده خواهيد بود و حتي موفقيت كاري خويش را نيز از دست خواهيد داد؛ و همكارانتان شما را ابله مي پندارند؛ و ارتقاي شغلي نمي يابيد و مسائلي از اين قبيل.

امكان گونه اي «ريز تكامل» يا «تكامل خُرد» موجود است؛ امّا در مورد «تكامل كلان» پاسخ منفي است. ... اكنون من و شما موجودات انساني هستيم، چيني ها و ژاپني ها هم به همين نحو موجوداتي انساني اند. چشمان ما به يك شكل است، چشم هاي آنها به شكلي ديگر، اگر ما به زيمبابوه مهاجرت كنيم پوست مان تيره تر مي شود و اگر به سوئد برويم كمي روشن تر خواهيم شد. اما ما همگي در درون محدوده امكانات بالقوه صورت انساني قرار داريم. بله اين نوع تكامل خُرد امكان پذير است. مگس ها مي توانند كمي بزرگ تر شوند و اگر نوع خاصي از نور در دسترس باشد، گياهان هم قادرند اندكي بيشتر رشد كنند اما برخي به اشتباه اين فرآيند را تغيير گونه ها ناميده اند. اين تغيير گونه نيست، اين «تكامل» در درون يك گونه ي خاصّ است. هرگونه از موجودات، پهنايي دارد، طيفي، حوزه اي و واقعيتي كه گسترده تر از افراد خاصّ درون آن گونه بوده و همه ي آنها را در بر مي گيرد و بدين ترتيب افراد ديگر آن گونه مي توانند با ويژگي هايي ديگر در آن گونه ظهور يابند و حتي برحسب شرايط محيطي تغيير كنند، بدون اينكه اين گونه به گونه اي ديگر بدل شود.

به مانند متفكران مسلمان، شما و من بايد همه انتقادهاي صورت گرفته از تئوري تكامل را مورد توجه قرار دهيم و اين انتقادات تنها نقادي هاي ديني يا كلامي نيستند، بلكه پيش از همه زيست شناختي اند. زيست شناسان بسياري از جمله جي. سرمونيك و آر. فوندي- نويسندگان كتاب «پس از داروين» به زبان ايتاليايي- و نيز بسياري ديگر به مانند جي. موناسترا كه او هم ايتاليايي است و بسياري ديگر در فرانسه و آلمان هستند كه معتقدند داروينيسم مانع رشد و توسعه زيست شناسي شده و با داده هاي زيست شناختي در تطابق نيست؛ و آنچه در شواهد ديرين شناختي ظهور يافته في الواقع يك انقلاب است و نه يك تكامل.حتي اگر شما نخواهيد كه درباره ي منشاء پيدايش اشكال نوين زنده صحبت كنيد مشاهده مي كنيد كه گونه ها همواره به طور ناگهاني ظاهر مي شوند و به همين دليل هم هست كه اين نظريه در زبان فرانسه «انقلاب اندام وار انگارانه» ناميده مي شود.

تئوري تكامل از سوي بسياري از زيست شناسان دنياي آنگلوساكسون به بوته نقد كشيده شده؛ كساني كه معمولاً مورد طرد و تحقير قرار گرفته يا نظرياتشان ناچيز شمرده شده است. اين قضيه در مورد شخصي همچون «داگلاس دور» هم صادق است. وي عضو هيات علمي دانشگاه بود؛ اما به محض اينكه دست به قلم برد تا نظريه تكامل را مورد انتقاد قرار دهد به جاي اينكه چاپ و انتشار كتابش را به كمبريج ماساچوست بسپارد آن را در تنسي منتشر كرد. اشاره ي خاصّ من به كتاب مشهور او «توهّم دگرگشت باور» است؛ و از آن زمان تا كنون دو نسل گذشته اما تغييرات بسيار كمي صورت گرفته تا آنجا كه دپارتمان هاي زيست شناسي در اين كشور به موضوع علاقه مند شدند. از آن هنگام بسياري كسان ديگر مثل مايكل بهه، نويسنده كتاب «جعبه سياه داروين» درخصوص اين موضوع نوشته اند. (بهه در دانشگاه با همكارانش مشكلاتي پيدا كرد.) يك نقد صرفاً زيست شناختي مي تواند بدون انكار تكامل خُرد صورت پذيرد، بدون انكار پذيرش شرايط جديد بوم شناختي توسط يك گونه، بدون در آميختن يك گونه با نمونه هاي ديگر درون همان گونه. اگر شما و من به كاناداي شمالي و به ميان اسكيموها برويم يا بايد شرايط آنجا را بپذيريم و طبق آن زندگي كنيم يا بميريم. در مورد اين واقعيت هيچ ترديدي وجود ندارد، فهم آن هم تيزهوشي خاصّي نمي خواهد.»

 

2ـ مايكل جي بهه، زيست شناسي كه داروين را به چالش كشيده است.

با توجه به گفتار سيد حسين نصر برآنم تا اشاره اي مستقيم به خود مايكل بهه داشته باشم. اين بيوشيميست (زيست شيمي دان) ايده ي مطرح نموده با عنوان «پيچيدگي كاهش ناپذير» كه فرضيّه داروين را بر زمين زده است.

او با طرح اين ايده كه موجودات و سيستم هاي زنده از يك پيچيدگي خيلي بالايي برخوردارند و در ثاني اگر يكي از اعضاي چنين مجموعه اي را از آن بگيريم سيستم مزبور عملكرد مورد انتظار را نخواهد داشت، در صدد نفي تكامل دارويني بر آمده است و طرفدار ايده طراحي هوشمند شده است. البته بنا بر گفته خود او، وي ابتدا قائل به تكامل دارويني بوده است اما حدود ده سال پيش (يا پيش تر) او به كتابي به نام «تكامل يك تئوري در مسيحيت» از يك بيو شيمي دان استراليايي، برخورد كه فرضيه تكامل را به چالش كشيده بود.

البته مطالب آن كتاب خشم او را تا حدي برانگيخت چرا كه او فكر مي كرد كه فرضيه ي تكامل نه تنها خيلي قبل پيش سوالات مربوط به خلقت را جواب داده است بلكه حتي الان در كتابهاي زيست شناسي دوره دبيرستان نيز تدريس مي شود. او اين چنين به فرضيه ي تكامل علاقه مند مي شود و مطالعات خود را در زمينه تكامل شروع مي كند اما به نتيجه اي ديگري مي رسد. او مطالعات خود را به صورت كتاب «جعبه سياه داروين» منتشر مي كند اما نظرات او از سوي تكامل گراها مورد اعتراض قرار مي گيرد.

شاخص ترين ايده او ايده پيچيدگي كاهش ناپذير است. او در سخنراني هاي خود ايده پيچيدگي كاهش ناپذير را با ذكر مثالهايي از سيستم حركتي باكتري هاي گوش و چشم شرح مي دهد. آقاي هارون يحيي هم كه يك دانشمند مسلمان هست كه همين ايده ي او را در قالب فيلم مستند جالبي به تصوير كشيده است. در اين فيلم ساختار سيستم حركتي باكتري به عنوان شاخص ترين مثال مورد بررسي قرار مي گيرد. با اين حال تكامل گراها هم سعي كرده اند تكامل سيستمي حركتي باكتري را شرح دهند.

حال كه با نظريه ي اجمالي مايكل جي بيهه تا حدود آشنا شديم بهتر است مقاله ي خود او هم ببينيم. مقاله ي وي در 29 اكتبر سال 1996 تحت عنوان داروين و پديده هاي ميكروسكوپي در روزنامه ي نيويورك تايمز چاپ شده است. و در حال حاضر نيز در نامه علم و دين در دو شماره ي 21 و 24 به طبع رسيده است.

بيهي در اين مقاله اش مي گويد :

« تا قبل از آنكه پژوهش هاي دكتري خود را در رشته ي بيوشيمي (زيست شيمي) تكميل كنم بر اين باور بودم كه مكانيزم داروين يعني تركيبي از جهش اتفاقي و انتخاب طبيعي، تبيين درستي براي تنوع حيات به شمار مي آيد. اما اينك دريافته ام كه اين نظريه، نظريه اي ناقص است. طرح پيچيده ي سلول ها مرا برانگيخت تا به تقويت ديدگاهي بپردازم كه هرچند در ميان دانشمندان طرفداران چنداني نداشت اما به اين پرسش مي پرداخت كه چه چيزي علت تكامل است ؟ من معتقدم كه مكانيزم تكاملي داروين، بسياري چيزها را كه زير ميكروسكوپ ديده مي شوند تبيين نمي كند. سلول ها بسيار پيچيده تر از آن هستند كه به طور اتفاقي تكامل يافته باشند و پيدايش آنها نيازمند هوش و حكمت است.

واژه ي تكامل، همراهان زيادي را به دنبال دارد. اين واژه معمولا به معناي تبار مشترك است. مايكل جي بيهي با ايده ي تبار مشترك مخالفتي ندارد و به گمان وي اين ايده شباهت هاي ميان انواع را توضيح مي دهد. اما اين مفهوم به تنهايي اختلافات گسترده ميان انواع را توضيح نمي دهد. اين همان جايي است كه مكانيزم داروين وارد صحنه مي شود. همچنين تكامل گاهي مستلزم آن است كه جهش اتفاقي و انتخاب طبيعي، تحولات را در حيات پديد مي آورند. اساس اين ديدگاه آن است كه صرفا بر اساس تصادف، حيواني متولد مي شود كه در مقايسه با خواهران و برادرانش اندكي قوي تر يا سريع تر است آنگاه فرزندان او اين تحول را به ارث برده و نهايتا در مبارزه براي بقا بر اعضاي ديگر انواع، فايق و پيروز مي شوند. با گذشت زمان، تكرار اين فرايند به تحولات و تغييرات گسترده تري منجر مي شود و سر انجام به حيوانات كاملا متفاوت مي انجامد. اين خلاصه اي از نظريه ي فوق است كه اين حقير براي شما گفته است.

اما مشكلي كه در عمل پيش مي آيد آن است كه اين نظريه ي تكاملي را نمي توانيم از راه بررسي فسيل ها بيازماييم. براي آزمون واقعي اين نظريه بايد تحولات معاصر را در جهان وحش يا در آزمايشگاه مشاهده كنيم و يا دست كم جزئيات مسيري را كه مي تواند به يك انطباق خاص بينجامد بازسازي كنيم. نظريه ي داروين براي پاره اي از تحولات جديد تبيين موفقي را فراهم مي كند. دانشمندان نشان داده اند كه ميانگين سُهره ها با منقار بلند در جزاير گالاپاگوس در واكنش به الگوهاي تغيير آب و هوا تحول يافته اند. به همين ترتيب، نسبت ميان رنگ تيره تا روشن در بيدهاي انگلستان هنگامي كه جمعيت بيدهاي با رنگ روشن بيشتر در معرض مشاهده ي شكارچيان قرار گرفتند دچار تحول شدند. همچنين باكتري هاي جهش يافته با مقاومت در قبال پادتن ها به بقاي خود ادامه دادند. اين ها در عمل، موارد روشني از انتخاب طبيعي به شمار مي آيند. اما اين نمونه ها فقط متضمن يك يا چند جهش بيش نيستند و در آنها ارگانيزم جهش يافته تفاوت زيادي با نياكانش ندارد؛ و تبدّل نوعي به چشم نمي خورد. اما براي تبيين سراسر حيات مجموعه ي جهش هايي لازم است كه گونه هاي بسيار متفاوتي از موجودات را پديد آورد. در حالي كه اين نظريه هنوز نتوانسته است آن را اثبات نمايد. نظريه ي داروين هنگامي كه به تبيين پيدايش و رشد سلول مي پردازد با بزرگترين دشواري ها مواجه مي شود. شمار فراواني از سيستم هاي سلول به گونه اي هستند كه مايكل جي بهي آن ها را پيچيدگي هاي تقليل ناپذير مي نامد.اين بدان معنا است كه سيستم هاي مذكور، پيش از آنكه بتوانند به درستي كار كنند، به چند مولفه و عنصر سازنده نيازمندند. مثال جالب مايكل جي بهي در اين زمينه تله موش هاست كه هر تله موش با ابزار و ادوات خاص خود مخصوص گرفتن يك موش است.

مايكل جي بهي معتقد به آن است كه اين گونه سيستم هاي پيچيده، توسط يك عامل هوشمند و به گونه اي هدفدار طراحي و ساخته شده اند. او همچنين مي گويد كه ما هيچ مكانيزم ديگري از جمله مكانيزم دارويني كه بتواند چنين پيچيدگي هايي را ايجاد كند سراغ نداريم وتنها يك موجود هوشمند قادر به اين كار است.

توضيحي كه بايد براي اصطلاح طرح هوشمندانه ي وي قايل شد اين است كه تبيين نهايي براي حيات در وراي تبيين هاي علمي قرار دارد.

منابع :

1. Behe, Michael J. 1996 (29th October). “Darwin Under Microscope”. The New York Times.

2. مقاله ي نقد نظريه ي تكاملي داروين روزنامه ي اعتماد. شماره ي 1765 . 17/6/1387. بخش انديشه. متن. ترجمه ي مرضيه ي سليماني.

3. مقاله ي پيچيدگي كاهش ناپذير روزنامه ي رسالت. شماره ي 6654. 11/12/1387. صفحه ي 8 رسالت ديپلماتيك. متن.

4. مقاله ي تنازع تكامل. نامه ي علم و دين شماره ي 21. پاييز 1382

توضيح:

فيلمي با عنوان «كشف راز حيات» همراه با دوبله فارسي موجود است كه مايكل بهه يا بهي، و همكارانش در آن، ايده ي خود را بيان نموده اند.

 

3ـ نقد فرضيّه تكامل انواع از منظر فلسفه ي علم

قبل از آنكه به نقد اين فرضيّه از منظر فلسفه ي علم بپردازيم، لازم است كه ديدگاه اسلام را هم در اين باره اجمالاً بيان كنيم.

 

الف: حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن كريم و روايات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلكه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هيچ وجه نيز در اثر تكامل تدريجي حاصل نشده اند. لذا نظر دين اسلام در اين باره صد در صد مخالف با فرضيّه تكامل انواع داروين مي باشد. امّا متأسفانه برخي مفسّرين، به خيال اينكه فرضيّه ي داروين اثبات شده، در بيان اين تعارض آشكار ، احتياط مي كنند. حال آنكه فرضيّه ي داروين فرضيّه اي است اثبات نشده كه غربي ها با صرف مخارج هنگفت سعي دارند آن را علمي جلوه دهند. چرا كه فروپاشي اين فرضيّه مساوي است با فروپاشي فرهنگ سكولار غرب. فرهنگ غربي روي سه پايه ايستاده است. فرضيّه ي تكامل انواع داروين، روانشناسي فرويد و جامعه شناسي اميل دوركيم. لذا غربي ها هر ساله مبالغ هنگفتي خرج مي كنند تا اين سه را علمي جلوه دهند؛ به نحوي كه اگر كسي در دانشگاههاي غرب در مورد فرضيّه ي تكامل ترديد نمايد، از دانشگاه اخراج مي شود يا تحت فشار قرار مي گيرد. همان گونه كه بحث هلوكاست، پايه ي مشروعيّت اسرائيل مي باشد؛ لذا به هيچ تاريخدان غربي اجازه ي تحقيق در اين مورد را نمي دهند. متأسفانه دانشگاهيان ما نيز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضيّات پا در هواي آنها را ترويج مي كنند؛ و كمتر به خودشان اجازه ي نوانديشي را مي دهند.

 

ب: طبق احاديث اهل بيت (ع) در همين كره ي زمين ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زيست مي كرده اند ؛ كه هيچ ربطي به انسان امروزي نداشته اند. طبق احاديث ، جدّ نخست تك تك اين هفت نسل نيز مستقيماً از خاك آفريده شده بوده اند ؛ و نتيجه ي روند تكاملي نبوده اند.

امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ البته كه خداي عزّ و جلّ از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالميان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جاي داده ؛ سپس خداي عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان كه آفريده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالي نبوده است . شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا كه البته خلقى آفريند بى ‏نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برايشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل مي فرمايد: «روزى كه به جاى زمين زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آيه 48 ابراهيم) و خداي عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‏اند»( آيه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320 )

اين حديث شريف زماني بيان شده كه هنوز خبري از فسيلها نبوده و كسي فسيل اين انسانها را كشف نكرده بوده. لذا اين حديث را مي توان از معجزات علمي امام صادق (ع) محسوب نمود.

پس با توجّه به اين حديث شريف، فسيلهاي انسان نماها كه امروزه زيست ديرينشناسان در لايه هاي زمين پيدا مي كنند ، و خيال كرده اند آنها اجداد تكاملي ما هستند ، در حقيقت اجداد تكاملي ما نيستند ؛ بلكه خود آنها نيز جدّ نخستي داشته اند كه مستقيماً از خاك خلق شده بوده است. لذا به صرف اينكه آن موجودات شباهتي به انسان امروزي داشته اند ، دليل نمي شود كه ما تكامل يافته ي آنها باشيم. بخصوص اينكه تحقيقات دانشمندان ژنتيك در آلمان نشان داده كه بين انسان نماي نئاندرتال و انسان امروزي هيچ ارتباط ژنتيكي وجود ندارد.

 

ج: حال اينجا اين پرسش مطرح مي شود كه: بالاخره دين راست مي گويد يا فرضيّه تكامل؟ چون محال است هر دوي اينها درست باشند.

برخي خيال كرده اند كه فرضيّه تكامل فرضيّه اي قطعي و يقيني است ، لذا اينها به اين باور رسيده اند كه پس نظريّه ي دين اشتباه مي باشد. امّا در مقابل ، فيلسوفان علم بر اين باورند كه اوّلاً نظريّات علوم تجربي ماهيّتاً نظريّاتي ظنّ آور مي باشند و هيچگاه نمي توانند ايجاد يقين منطقي كنند. ثانياً فرضيّه ي تكامل حتّي ظنّ آور هم نيست كجا رسد كه يقين آور باشد. چون اين فرضيّه حتّي يك فرضيّه ي تجربي هم نيست. بلكه فرضيّه اي غير تجربي است كه به خاطر اغراض سياسي و فرهنگي ، سعي مي شود فرضيّه اي علمي جا انداخته شود. چرا كه فرهنگ امروز غرب تمام سنگيني خود را بر همين فرضيّه انداخته است. لذا فروريختن آن مساوي است با فروريختن فرهنگ فعلي غرب سكولار. پس طبيعي است كه آنها سعي كنند اين فرضيّه را به عنوان يك فرضيّه ي علمي به خورد جهانيان بدهند. در همين راستا تا كنون هزاران فيلم شبه مستند و داستاني در خصوص اين فرضيّه ساخته اند و پول هنگفتي را هر ساله خرج مي كنند تا اين فرضيّه را سرپا نگه دارند.

بر همين مبنا دو بحث را تقديم حضور حضرت عالي خواهيم نمود. ابتدا به ميزان يقين آوري علوم تجربي خواهيم پرداخت ؛ در ادامه فرضيّه ي تكامل را از منظر فلسفه ي علم مورد ارزيابي قرار خواهيم داد.

 

ــ ميزان يقين آوري علوم تجربي از نگاه فلسفه ي علم.

الف:  نسبت علوم تجربي انساني با رياضيّات و علوم تجربي طبيعي.

علوم تجربي بر دو گونه اند: علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك ، شيمي و زيست شناسي ؛ و علوم تجربي انساني مثل علم اقتصاد ، جامعه شناسي و روانشناسي. امّا شاخه هاي رياضيّات جزء علوم تجربي نيستند ، بلكه از علوم عقلي و برهاني بوده ، روش تحقيق آن از سنخ روشن تحقيق فلسفه ي عقلي مي باشد.

بايد توجّه داشت كه قوانين رياضي مبتني بر براهين قطعي عقلي بوده ، ضروري ، ذاتي و زوال ناپذيرند و تا ابد نيز قابل نقض نمي باشند؛ مگر آنکه اصول موضوعه ی آنها تغییر یابند. امّا علوم تجربي مبتني بر فرضيّه هاي غير برهاني هستند كه اگر از طريق شواهد تجربي مورد تأييد واقع شوند ، به مقام نظريّه ي تجربي ارتقاء مي يابند. امّا هيچگاه حقيقتاً به مقام قانون قطعي و زوال ناپذير نائل نمي شوند ؛ چون هر لحظه اين احتمال وجود دارد كه شاهدي تجربي آن را نقض نمايد. در اين صورت است كه نظريّه ي تجربي سست شده و جاي خود را به نظريّه ي بهتر از خود مي دهد.

اين حكايتِ تمام شاخه هاي علوم تجربي است ؛ لكن باز تفاوت فراوانی است بين علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني. در علوم طبيعي، اغلب ـ نه هميشه ـ يك نظريّه به عنوان نظريّه ي برتر حاكميّت دارد و ديگر نظريّات در بايگاني اين علوم به سر مي برند. البته گاهي نيز برخي از همين نظريّات بايگاني شده به ناگاه قوّت گرفته و جاي نظريّه ي حاكم را مي گيرند. در علوم طبيعي ، نظريّه ي حاكم ، مادامي كه بيشترين تأييدات تجربي را دارد بر روي كار مي ماند تا اينكه شواهد نقض كننده ي آن پيدا شوند ؛ كه در اين صورت نظريّه ي ديگري كه بتواند آن شاهد نقض را توجيه نمايد ، جاي نظريّه ي قبلي را مي گيرد. امّا در علوم تجربي انساني وضع به گونه ي ديگري است و همواره چندين نظريّه در عرض هم در جامعه ي علمي حضور دارند و چه بسا برخي از اين نظريّات در تضادّ با نظريّه ي ديگر نيز مي باشند. مثلاً برخي از مكاتب روانشناسي، وجود روح را انكار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشي از خواصّ مغز و بدن مي دانند ؛ در حالي كه برخي مكاتب روانشناسی ديگر، وجود روح را قبول کرده، به عنوان اصل موضوعی خود قرار داده اند. همچنين برخي مكاتب روانشناسي، انسان را موجودي مختار مي دانند ولي مكاتب ديگري هم هستند كه وجود اختيار را از ريشه انكار كرده ، انسان را ماشيني زنده فرض مي كنند. لذا چيزي به نام علم روانشناسي نداريم ، بلكه مكاتب گوناگون روانشناسي وجود دارند كه گاه متضادّ با يكديگر نيز مي باشند. اين وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسي نيز بر قرار مي باشد.

پس فرمولهاي علوم تجربي انساني ، نه تنها در حدّ فرمولهاي رياضي نيستند ، بلكه حتّي به پاي فرمولهاي علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك و شيمي نيز نمي رسند. در حالي كه خود فرمولهاي علوم تجربي طبيعي نيز يقين آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال مي باشند.

ب:  ارزش يقين آوري علوم تجربي طبيعي از ديدگاه فلسفه علوم تجربي.

بر خلاف نظر اكثر مردم و برخلاف پندار خیلی از دانشجویان و اساتید دانشگاه، كه علوم تجربي را علومي قطعي و تغييرناپذير مي انگارند ، از نظر فيلسوفان علم  ـ كه كارشان ارزيابي روش تحقيق علوم مي باشد ـ اساساً در علوم تجربي چيزي به نام قانون قطعي و يقيني وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربي است همگي نظريّه اند و قوانين آنها صرفاً ارزش كاربردي دارند و ارزش هستي شناسانه ي آنها كمتر از آن چيزي است كه معمولاً گمان مي شود. البته دقّت شود كه علوم حسّي غير از علوم تجربي مي باشند. علوم حسّي ، اطّلاعاتي جزئي هستند كه مستقيماً از راه حواسّ به دست مي آيند و هيچ گونه استدلالي در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستي يا نادرستي آنها باشد. بر اين اساس ، اينكه كره ي ماه گرد است يا سطح آن پوشيده از گودالهايي مي باشد يا اينكه فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند يا اينكه نور سفيد بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزيه مي شود و ... ، هيچكدام جزء مسائل علوم تجربي محسوب نمي شوند ؛ بلكه همگي علوم حسّي مي باشند. امّا اينكه چرا كره ي ماه گرد است؟ يا اينكه علّت پيدايش چاله هاي آن چيست؟ يا چرا فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند و در جاي ديگر يافت نمي شود؟ يا اينكه علّت تجزيه شدن نور سفيد به طيف هفت رنگ چيست؟ مسائلي هستند كه علوم تجربي بايد به آنها پاسخ دهند ، و اينجاست كه پاي فرضيّه ها و مدلهاي ذهني به ميان مي آيند و همينجاست كه استدلال مطرح مي شود ؛ و همينجاست كه علوم تجربي از استدلال غير يقيني استفاده مي كنند.

براي روشن شدن مقصود، به اجمال ، چند مثال ذكر مي شود.

مثال نخست:

اوّلين كسي كه نظريّه ي اتم (ذرّه ي بنيادي و نشكن ) را مطرح ساخت دموكريتوس ، فيلسوف يوناني بود. اين نظريّه در زمان خودش با استقبال چندانی مواجه نشد؛ چرا که نه برهان پذیر بود نه شواهد کافی برای اثباتش وجود داشت. لذا خود به خود کنار رفت تا اینکه در قرون اخير دوباره مطرح شد تا بوسيله ي آن برخي مشاهدات ما در عالم فيزيك و شيمي توجيه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ي حسّي بود و نه از راه برهان عقلي وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً براي اين بود كه مي توانست برخي از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتي دانشمندان متوجّه شدند كه فرضيّه ي اتم به تنهايي نمي تواند همه ي سوالات را جواب دهد ، لذا اين نظريّه مطرح شده كه شايد اتم هم اجزايي دارد. باز اين مساله نيز نه حسّي است نه عقلي ؛ و فقط فرضي مفيد است كه در يافتن پاسخ برخي سوالات ما ، كار آيي دارد. در اين زمان تامسون مدل كيك كشمشي را ارائه داد كه در آن اجزائي به نام الكترون مثل كشمش هايي در كيك كشمشي پراكنده اند. اين مدل بسياري از سوالات را جواب داد ولي در برابر برخي سوالات تازه تر، نارسايي اش آشكار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد كه آن نيز مشكلات باز هم بيشتري را حلّ نمود ؛ ولي باز ناتواني اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سيّاره اي بور پيشنهاد شد كه سالها از پس سوالات بر آمد ولي بالاخره آن نيز در برابر سوالات جديدتر به زانو در آمد ؛ و مدل كوانتومي شرودينگر جاي آن را گرفت كه امروزه بر اذهان اساتيد و دانشجويان فيزيك حكومت مي كند. امّا اين آخر ماجرا نيست. چون بر خلاف دانشجويان و اساتيد مقلّدي كه به غلط خود را مجتهد فيزيك مي پندارند ، دانشمندان محقّق ، اين مدل را هم به چالش كشيده اند. امروزه حتّي خود اتم زير سوال است كجا رسد اجزاء آن. امروز نظريّه ی نوظهور ابَرريسمان یا نظریّه ی رشته هاست كه با مكانيك كوانتوم دست و پنجه نرم مي كند.

حاصل مطلب اين كه امروزه اگر ما وجود اتم ، الكترون ، پروتون ، پوزيترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را مي پذيريم صرفاً از اين جهت است كه كاركرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجيه مي كنند. و كاركرد داشتن يك نظريّه، منطقاً دليل بر درستي آن نيست. در همين روندي كه گفته شد ملاحظه فرموديد كه مدلهاي گوناگون اتم هر كدام كاركردهايي داشتند. پس آيا همه ي آنها درستند؟ روشن است كه همه درست نيستند. اساساً كار علوم تجربي همين است كه دنبال مدلهايي با كاركردهاي هر چه بيشتر بگردد؛ و هر گاه مدلي قويتر ارائه شد مدل قبلي بازنشسته مي شود.

مثال دوم:

شاهد ديگر در علم نجوم است. هيئت زمين مركزي بطلميوس كه نتيجه ي سالها رصد ستارگان و محاسبات رياضي بود ، ساليان درازي درست مي نمود ، تا آنجا كه با اين نظريّه حركت تمام سيّارات قابل توجيه بود و بر اساس آن مي شد خسوف و كسوف را به دقّت پيش بيني نمود. لذا عدّه ي به خاطر كاركرد داشتن آن و پيش بينيهاي درستش گمان مي كردند كه اين نظريّه كاملاً درست است ، تا اينكه ابوسعيد سجزي در قرن چهارم هجري در درستي اين نظريّه ترديد ايجاد نمود و گفت خورشيد مركز عالم است و زمين به گرد خورشيد مي گردد . ابوريحان بيروني اين نظريّه را از ابوسعيد سجزي در كتاب خود نقل نموده و گفته است من نيز شك دارم كه آيا خورشيد مركز عالم است يا زمين ؛ ولي درستي هيچكدام قابل اثبات نيست چون محاسبات نجومي طبق هر دو نظريّه به يك جواب منتهي مي شوند. حدود چهار صد سال بعد از ابوسعید سجزی و ابوریحان، یک کشیش لهستانی به نام نیکلاس كپرنيك ـ دوباره همان نظريّه ي ابوسعید سجزی را مطرح ساخت. البته احتمالش زیاد است که او این نظریّه را در آثار ابوریحان دیده باشد. چرا که در آن زمان، بسیاری از آثار دانشمندان مسلمان به زبانهای اروپایی ترجمه شده بودند. بعد از کپرنیک، گاليله این نظریّه را تئوريزه نمود و شواهدي تجربي بر درستي آن ارائه کرد. سپس نوبت به یوهانس كپلر رسید، و او به جای مدارهاي دايره اي سيّارات، مدارهای بيضوي را پیشنهاد كرد و نيوتن با طرح قانون جاذبه اش اين هيئت را محكم ساخت ؛ چنان كه بعضي ادّعا كردند فيزيك به آخر خود رسيده است . و در حالي كه اين نگرش به عالم هستي ، حقيقتي و قطعي تلقّي مي شد و بر اساس آن صدها مساله ي بشر حلّ مي شد ، و به راحتي مي شد با اين نظريّه بر روي كره ي ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت انیشتين با نظريّه ي نسبيّت عامّ و ادوين هابل با نظريّه ي انبساط جهان، از راه رسيدند و بساط هيئت نيوتني را در هم فرو ريختند ، و تبييني متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظريّه ي نسبيّت و انبساط جهان نيز تنها نظريّه ي مطرح در جهان امروز نيست بلكه اينها نيز رقيبهايي در عالم علم دارند كه ممكن است روزي جاي اينها را بگيرند. پس چگونه مي توان اين نظريّات را قطعي دانست؟ خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربي ــ برخلاف رده هاي پايين و مقلّد اين علوم ــ هيچگاه به علوم تجربي به عنوان علم قطعي نظر نمي كنند و الّا در پي كشف جديد نمي بودند. اين افراد كم اطلاع از ماهيّت علوم تجربي هستند كه اين علوم را يقيني مي انگارند. مفاهيمي چون الكترون ، پرتون ، نوترون ، كوارك ، پوزيترون ، انحناي فضا ، نيرو ، فتون و ... همگي فرضيّه هايي هستند براي توجيه مشاهدات حسّي انسان ، كه خودشان هيچگاه محسوس نيستند. لذا امروزه در نظريّه ي ابر ريسمان (نظریّه ی رشته ها) ، تمام اين امور به چالش كشيده شده اند. اگر كسي با تاريخ علوم تجربي ، بخصوص فيزيك نظري ، آشنا باشد متوجّه مي شود كه اين مفاهيم چگونه زاده شده اند.

در اينجا ذكر چند اعتراف از فيزيكدانان بزرگ نيز خالي از فايده نيست.

هايزنبرگ: « فرمولهاي رياضي جديد ديگر خود طبيعت را توصيف نمي كنند ، بلكه بيانگر دانش ما از طبيعت هستند. ما مجبور شده ايم كه توصيف طبيعت را كه قرنها هدف واضح علوم دقيقه به حساب مي آمد كنار بگذاريم. تنها چيزي كه فعلاً مي توانيم بگوييم اين است كه در حوزه ي فيزيك اتمي جديد ، اين وضعيّت را قبول كرده ايم ؛ زيرا آن به حدّ كافي تجارب ما را توضيح مي دهد. » (ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، ص34)

كمبل: « حوزه ي كار فيزيك مطالعه ي يك جهان خارجي نيست ؛ بلكه مطالعه ي بخشي از جهان داخلي تجارب است. و دليلي وجود ندارد كه ساختارهايي نظير ... كه ما وارد مي كنيم تناظري با واقعيّت خارجي داشته باشند.» (همان)

هايزنبرگ: « هستي شناسي ماترياليسم مبني بر اين توهّم است كه ... واقعيّت مستقيم دنياي اطراف ما را مي توان به حوزه ي اتمي تعميم داد. امّا اين تعميم غير ممكن است. اتمها شيء نيستند. » (همان ، ص 42)

آلبرت انیشتين گفته است: « اين فرض كه موج و ذرّه ، تنها اشكال ممكن مادّه هستند اختياري است و چيزي تضمين نمي كند كه در آينده صورتهاي ديگر مادّه كشف نشوند. حدّ اكثر مي توان گفت كه تا اين زمان نتوانسته ايم به بيش از اين دست يابيم.» (تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص73)

آلبرت اينشتين حتّي در مواردي به زبان علوم تجربي نيز انتقاد نموده ، و زبان رياضي را براي بيان علوم طبيعي ، زباني ناكارآمد دانسته و گفته است: « احكام رياضي تا حدي كه مربوط به حقيقت است ، محقّق نيستند ؛ و تا حدّي كه محقّق اند ، با حقيقت سر و كار ندارند. به نظر من وضوح كامل تنها در آن قسمت از رياضيّات است كه مبتني بر روش اصل موضوعي مي باشد. » (مقالات علمي انیشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)

آلبرت انیشتين در مقايسه ي رياضيّات و علوم تجربي نيز گفته است: « جهان علم براي رياضيّات ارزشي خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از ساير رشته هاي دانش تلقّي كرده است. يكي از علل و موجبات اين امر آن است كه در رياضيّات صحبت از احكامي است مسلّم و قطعي و محقّق ، حال آنكه در مورد رشته هاي ديگر علوم ، اينطور نبوده و احكام آنها كما بيش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأييد و توجّه است فردا با كشف واقعيّتهايي تازه بي اعتبار مي گردد و جاي خود را به نظريّه هايي نوين مي سپارد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)

باز آلبرت انيشتين در نقد مكانيك كوانتوم گفته است: « من فكر نمي كنم كه چنين نظريه اي ماندني باشد. من نمي توانم قبول كنم كه خداوند با جهان تاس مي اندازد.»

نيلس بور ، نظريّه پرداز يكي از مدلهاي اتم ، گفته: « اين اشتباه است كه فكر كنيم وظيفه ي فيزيك كشف ماهيّت طبيعت است. فيزيك مربوط است به آنچه كه ما مي توانيم درباره ي طبيعت بگوييم. »(تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص81)

برتراند راسل ، رياضي دان مشهور ، حتّي پا فراتر نهاده در يقين آوري رياضيّات نيز ترديد نموده است. وي گفته : « رياضيات موضوعي است كه در آن نه مي دانيم از چه سخن مي گوييم و نه مي دانيم آنچه كه مي گوييم درست است. » ( كتاب فيزيك از آغاز تا امروز ، فصل 18 : آزاد انديشي در رياضيات)

البته اين نظر راسل ، ناظر به مفاهيم رياضي است ، نه روش آن كه برهان است ؛ بخصوص مفاهيم نوظهوري مثل اعداد موهومي يا مختلط يا ابعاد اعشاري يا ابعاد بالاي سه بُعد و ... .

گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبيعي ، تاريخ علوم تجربي نيز گواه صادقي است كه نشان مي دهد نظريّات علوم تجربي دائماً در حال تحوّل و ابطال مي باشند. مثلاً روزگاري قانون جاذبه ي نيوتن جزء يقينيّات فيزيك شمرده مي شود و حتّي كسي گمان نمي كرد كه روزي ابطال گردد ولي ملاحظه فرموديد كه نظريّه ي نسبيّت عامّ انیشتين ، نظريّه ي نيوتن را از اساس باطل و طرحي ديگر در انداخت. باز قانون تركيب سرعتها در فيزيك نيوتني از قطعيّات فيزيك شمرده مي شد و تمام شواهد تجربي نيز آن را تأييد مي كردند ، ولي نسبيّت خاصّ انیشتين ، نشان داد كه اين قانون نادرست بوده ولي نادرستي آن در سرعتهاي معمولي روشن نمي شود. خود نسبيّت عامّ و خاصّ نيز هم اكنون در معرض نقد جدّي دانشمندان قرار دارند و ايرادات فراواني بر آنها وارد نموده اند ؛ ولي هنوز نظريّه اي جاي آن را نگرفته است. فيزيكدانها حتّي نام نظريّه جايگزين را هم تعيين نموده ، نظريّه ی وحدت ناميده اند ؛ چرا كه قرار است آن نظريّه ی فرضي، نسبيّت و مكانيك كوانتوم را با هم متّحد نمايد و نارسايي هر دو را برطرف سازد.

همچنين وضع موجود برخي علوم تجربي مثل روانشناسي و جامعه شناسي ، خود گواه است كه روش اثبات تجربی، روش يقين آوری نيست. در عصر كنوني دهها مكتب روانشناسي و جامعه شناسي وجود دارند كه برخي از آنها در تضادّ كامل با يكديگر قرار دارند. همه ي اين مكاتب ، از روش علوم تجربي استفاده مي كنند ؛ حال اگر اين روش يقين آور است ، پس همه ي اين مكاتب بايد درست باشند. امّا چگونه ممكن است اين مكاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

 

ــ فرضيّه تكامل ، علم يا توهّم؟!

ــ خلاصه ي فرضيه تكامل انواع.

فرضيه تكامل انواع داروين ، مدعي است كه همه موجودات زنده در يك روند تكاملي از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعي است كه جدّ انسان و ميموني به نام شامپانزه ، يك نوع حيوان شبه انسان يا شبه ميمون بوده كه در دو شرايط متفاوت به دو صورت انسان و ميمون ، تكامل يافته است. در اين فرضيه، اصلي وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ كه مي گويد : موجود زنده اي در طبيعت بقا خواهد داشت كه نسبت به ديگر رقباي خود در زندگي ، سازگاري بهتري با محيط داشته باشد ؛ يعني در تنازع براي بقا آن موجود زنده اي كه سازگاري بيشتري با شرائط محيطي دارد باقي مي ماند و بقيه ي موجودات از بين مي روند ؛ مثلا گروهي از موجودات كه از برگ درختان تغذيه مي كردند وقتي با خشك سالي مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در اين ميان آنهايي كه گردنشان كمي بلندتر از ديگران بود به خاطر دسترسي آنها به غذاي بيشتر ،باقي ماندند و نسل آنها در زمين گسترش يافت. باز در خشك سالي هاي بعدي از بين همين گروه گردن دراز آنها كه باز گردنشان درازتر از بقيه بود باقي ماندند ؛ و به همين ترتيب در عرض ميليونها سال و هزاران خشك سالي ، نسلي گردن دراز به نام زرّافه پديد آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعاي فرضيه تكامل انواع اين است كه موجودات زنده ي كاملتر در طي ساليان دراز ، از موجودات زنده ي پست تر و ناقص تر به وجود مي آيند. لذا هر چه در زمان به عقب برگرديم با موجودات زنده ي ساده تر و ابتدايي تري مواجه خواهيم شد ؛ و قاعدتاً اوّلين موجودات زنده ، موجوداتي تك سلولي خواهند بود . پس طبق اين فرضيه، موجودات زنده از تك سلولي شروع شده و در اثر تكامل ، رفته رفته پيشرفته تر و كاملتر شده اند؛ تا در آخرين مرحله ي اين سلسله، انسان به وجود آمده است.

 

ــ ارزش علمي فرضيه تكامل از ديدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ي علم ، كه ارزش نظريّات علمي را بررسي مي كنند ، معتقدند كه فرضيه تكاملِ انواع داروين ، به طور كلّي فاقد خصوصيّات يك فرضيّه ي علمي ـ تجربي است. چون از نظر فلسفه ي علم ، يك فرضيه ي علمي ـ تجربي ، بايد داراي سه ويژگي زير باشد:

1ـ ويژگي آزمايش پذيري

2ـ ويژگي پيش بيني كنندگي

3ـ ويژگي ابطال پذيري .

خاصيت آزمايش پذيري يعني اينكه بايد بتوان با ترتيب دادن آزمايش و تكرار آن آزمايش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضيّه را تأييد كرد ؛ مثلا مي توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود كه آيا آب خالص هميشه در صد درجه به جوش مي آيد يا نه؟ در حالي كه ادعاي فرضيه ي تكامل انواع داروين ، كه مي گويد موجودات زنده از همديگر منشعب مي شوند، قابل آزمايش نيست ؛ و ما هيچ گاه نمي توانيم پديده ي تكامل را در طبيعت يا در آزمايشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده كنيم. آنچه در دست دانشمندان ديرينه شناس است تنها يك سري فسيل است ؛ كه آن هم يقينا فسيل تمام موجودات گذشته نيست. چون اوّلا هر استخواني تبديل به فسيل نشده است ؛ چرا كه تبديل استخوان به فسيل در شرايط خاصّي رخ مي دهد. ثانيا دانشمندان نمي توانند تمام زمين را براي يافتن فسيلها كاوش كنند.

در فرضيه تكامل داروين ، از تشابه فسيلها به اين نتيجه مي رسند كه صاحبان اين فسيلها ، تكامل يافته از يكديگرند. در حالي كه اين كافي براي اثبات يك فرضيه نيست؛ و در واقع نوعي فرضيه سازي علمي تخيلي است. آنچه براي ما يقيني است اين است كه در گذشته موجوداتي زندگي مي كرده اند ؛ و برخي از آنها شبيه هم بوده اند ؛ ولي ما از هيچ راه علمي و تجربي نمي توانيم به دست آوريم كه حتما بعضي از اين موجودات مشابه ، از بعض ديگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسيلها و تشابه آنها را مي بينيم نه تبديل شدن آنها به همديگر را ؛ و لازمه ي تشابه بين دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نيست. اگر لازمه ي تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تكاملي آنها با همديگر بود ، در آن صورت مي توانستيم با يقين حكم كنيم كه هر دو انسان شبيه به هم ، فرزندان دوقلوي يك پدر و مادرند. امّا روشن است كه چنين حكمي عقلاني نيست. آيا با ديدن دو انسان بسيار شبيه به هم مي توان به طور قطع و يقين گفت كه آن دو ، فرزندان دوقلوي يك پدر و مادرند؟ بلي از نظر روانشناختي ما يقين مي كنيم كه اين دو نفر فرزندان دوقلو ي يك پدر و مادرند ؛ ولي از نظر منطقي چنين يقيني حاصل نمي شود. چون دو نفر كه شباهت بسيار زيادي به هم دارند ، ممكن است در عالم واقع ، هيچ رابطه ي فاميلي باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسيلها تنها مي توان حدس زد كه اين موجودات از همديگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال يقين منطقي است نه حدس و گمان كه يقين روانشناختي است.

برخي افراد كم دقّت در مقابل اين سخن فيلسوفان علم جبهه گيري كرده و گفته اند: فرضيّه تكامل آزمايش پذير است. مگر نمي بينيد كه فسيل شناسها فسيل موجودات مشابه را با روش علمي پيدا كرده اند؟

به اينها بايد گفت: ادّعاي فرضيّه تكامل ، وجود موجوداتي در گذشته يا وجود شباهت بين آنها نيست ، تا يافته شدن اين موجودات شبيه به هم ادّعاي آنها را اثبات كند. ادّعاي فرضيّه تكامل اين است كه موجودات پستتر به مرور زمان تبديل به موجودات كاملتر مي شوند. پس بايد اين تبديل را با آزمايش ثابت كنند. چون صرف شباهت ، تبديل را ثابت نمي كند. از كجا معلوم ؛ شايد موجودات به صورت دفعي به وجود آمده اند ، ولي به وجود آورنده ي آن موجودات ، آنها را شبيه به هم آفريده است.

خصوصيّت دوم يك فرضيه ي تجربي ، خاصيّت پيش بيني كنندگي آن است ؛ يعني يك فرضيه ي علمي بايد بتواند با فرمولهاي خود و با در دست داشتن پارامترهاي موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدي را پيش بيني كند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومي نيوتن ، مي توان از مطالعه ي وضع فعلي خورشيد و زمين و ماه ، پيش بيني كرد كه در چه روزي و چه ساعتي و چه دقيقه و ثانيه اي كسوف رخ خواهد داد . ولي با فرضيه ي تكامل داروين نمي توان پيش بيني كرد كه مثلا صدميليون سال بعد موجودات زنده ي فعلي به چه صورتي درخواهند آمد. مثلا اين فرضيه نمي تواند به طور قطع پيش بيني كند كه آيا گردن زرّافه در صد ميليون سال ديگر باز درازتر خواهد شد يا نه ؟ اگر فرضيه ي تكامل انواع ، يك قانون علمي بود بايد با بررسي وضع فعلي موجودات زنده مي توانست آينده ي آنها را پيش بيني كند ؛ همانطور كه نظريه جاذبه عمومي نيوتن با بررسي وضع فعلي سيارات مي تواند موقعيّت آنها را در زمان آينده پيش بيني نمايد.

خاصيت سوم يك فرضيه ي علمي ، خاصيت ابطال پذيري است ؛ يعني يك فرضيه ي علمي بايد بگويد كه در چه شريطي ابطال مي شود. مثلا نظريه ي جاذبه عمومي نيوتن مي گويد كه اگر ماده اي پيدا شود كه جذب مواد ديگر نشود و عدم جذب آن نيز ناشي از يك نيروي مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومي از عموميت افتاده و نقض مي شود. يا نظريه نسبيّت خاصّ اينشتين مدّعي است كه اگر ذره اي مادّي يافت شود كه سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظريه نسبيّت خاصّ باطل مي شود. يعني از خصوصيّات نظريه ي علمي يكي هم اين است كه بتواند موارد نقض خود را بيان كند. اگر نظريّه اي چنين نباشد آن نظريه توتولوژيك خواهد بود ؛ و فرضيه تكامل انواع داروين ، يك فرضيه توتولوژيك است ؛ يعني با هر فرضي سازگار است ؛ و نمي گويد كه در چه شرايطي ابطال مي شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضيه تكامل مدّعي است كه شرايط ويژه اي باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه كوتاه بود باز فرضيه تكامل مي گفت كه شرايط ويژه اي باعث كوتاهي گردن آن شده است. لذا اين فرضيه نمي گويد كه چرا موجودات ، چنين هستند كه مي بينيم ؛ بلكه مي گويد چون موجودات چنين هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتني بر يافته هاي فسيل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ي واقعي و تجربه.

البته از خود داروين منقول است كه نقطه ي ابطال فرضيّه خود را بيان داشته است. وي گفته: اگر موجودي زنده يافت شود كه پيچيدگي ساختار آن از طريق انتخاب اصلح قابل توجيه نباشد آن موقع فرضيّه تكامل انواع مردود خواهد بود.

بر همين اساس عدّه اي از دانشمندان به دعوت دانشمندي به نام پروفسور مايكل بهه در منطقه اي به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببينند آيا مي توانند چنين موجودي بيابند يا نه؟

وي طيّ تحقيقاتي به نوعي باكتري برخورد نمود كه با چرخاندن تاژك انتهايي خود حركت مي كند. او از خود پرسيد كه آيا اين ماشين چرخنده امكان پيدايش تكاملي را دارد يا نه؟ او اين موتور باكتري را دقيقاً مورد بررسي قرار داد و به اين نتيجه رسيد كه اين موتور از راه تكامل محال است نمودار شود. دانشمنداني هم كه با وي همفكري نموده بودند همين نظر را تأييد كردند. آنگاه وي تحقيقات خود و همكارانش را در كتابي به نام جعبه ي سياه داروين منتشر ساخت. امّا انتشار اين كتاب باعث شد كه موقعيّت شغلي او نيز به خطر بيفتد. چون اين فرضيّه در كشورهاي غربي صرفاً يك فرضيّه علمي نيست بلكه نوعي جهان بيني مكتبي است كه فلسفه هاي سياسي غرب بر آن مبتني گشته اند. لذا نظام حاكم بر غرب ، ويراني اين نظريّه را ويراني خود مي داند. آنها قاعده ي انتخاب اصلح داروين را حتّي به نظام سياسي و اقتصادي خود نيز سرايت داده و مي گويند: كشوري حقّ بقا دارد كه از حيث سياسي و نظامي و اقتصادي قويتر باشد. لذا شعارشان اين است: « حقّ با كسي است كه تواناتر است ».

بر اساس كتاب جعبه سياه داروين (Darwins Black Box) فيلمي مستند با عنوان « كشف راز حيات » نيز تهيّه شده. اين فيلم مستند ، كه توسّط موسسه آموزشي امام خميني(ره) به فارسي دوبله گرديده ، بيانگر نظرات دانشمنداني است كه فرضيّه تكامل داروين را به چالشي سخت و علمي كشيده اند.

بنابر اين فرضيه تكامل انواع ، هنوز قطعيت علمي كه سهل است ،به حدّ يك نظريه علمي ـ تجربي هم نرسيده است. لذا اين فرضيه در بين دانشمندان غربي هم منتقدين زيادي دارد؛ لكن فرهنگ و سياست سكولار غربي بر آن است كه اين فرضيه را به عنوان يك نظريه علمي به خورد بشريت دهد. چرا كه اين فرضيه مي تواند پايه ي مناسبي براي چنان فرهنگ و سياستي باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح كه در اين فرضيه وجود دارد ؛پيام آن در نظام سياسي اين است كه : « حق با قويتر است ؛ و بقا با آن كسي است كه قويتر باشد» يعني هر كه اقتصاد قويتري دارد باقي مي ماند ؛ هر كه بمب اتمي دارد باقي مي ماند و .... كه اينها همان شعار كشورهاي غربي است. در حالي كه ديديم شوروي سابق همه ي اينها را داشت ولي سرنگون شد ؛ امّا كشورهاي بسيار ضعيفتر از آن باقي ماندند. همچنين اين فرضيّه در حقيقت مدرك علمي اومانيسم مي باشد كه ريشه ي مكتبهاي فرهنگي ، اجتماعي و روانشناسي غربي است. انسان در اين مكاتب ، انساني است بريده از خدا و بريده از قداست و بريده از ملكوت ؛ و فرضيّه تكامل بهترين وسيله است براي ترسيم چنين انساني. لذا غربي ها در حقيقت با اين فرضيّه مي خواهند اباء و اجداد مكاتب خودشان را اثبات نمايند.

ــ اشكالات نقضي فرضيه تكامل داروين:

1- گفته شد كه مدعاي فرضيه تكامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولي مثل حشرات و پرندگان و... قابل آزمايش نيست ؛ چرا كه اوّلاً به ادعاي اين فرضيه ، اين روند ، ميليونها سال طول كشيده است ؛ و ثانيا ميليونها عامل بر آن تاثير داشته اند كه عملاً نمي توان همه را مشخص نمود . اما ادعاي اين فرضيه در دو مورد قابل آزمايش است ؛ 1) در مورد چگونگي تبديل مواد شيميايي ــ مثلا اسيدهاي آمينه ــ به موجودات زنده. 2) در مورد چگونگي تبديل تك سلولي ها به موجودات پر سلولي .

ما در جهان امروز هم مواد شيميايي تشكيل دهنده ي موجودات زنده را در اختيار داريم ، هم تك سلولي ها را . همچنين مي دانيم كه شرايط تبديل اين تركيبات شيميايي به تك سلولي ها و شرايط تبديل تك سلولي ها به پر سلولي ها محدود و قابل مشابه سازي در آزمايشگاهند. بنابراين ، اگر فرضيه ي تكامل داروين درست است ، پس بايد بتوان در اين دو مورد آن را در آزمايشگاه به اثبات رساند ؛ در حالي كه هيچ دانشمندي تا به حال نتوانسته است يك تك سلولي كامل را از تركيبات شيميايي بدست آورد ؛ يا نشان دهد كه از تركيب طبيعي چند تك سلولي يك چند سلولي درست مي شود. البته دقّت شود كه برخي توانسته اند با تركيب تك سلولي ها ، تك سلولي جديدي به وجود آورند ؛ لكن اينها با مهندسي ژنتيك است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.

2- هم اكنون موجودات زنده اي در روي زمين زندگي مي كنند كه در زمان دايناسورها و بلكه قبل از آنها نيز به همين شكل كنوني وجود داشته اند ؛ و فسيلهاي آنها كه از زمان دايناسور ها به دست آمده است ، نشان مي دهد كه در طي اين ميليونها سال هيچ تغييري نكرده اند. از جمله ي اين موجودات مي توان اشاره نمود به : ماهي خاوياري ، خرچنگ نعل اسبي ، نوعي از سرپايان به نام ناتيلوس ، پلاتيپوس ، اوپاسوم ، كروكوديل ، تواتارا ، اوكاپي ، لامپري ، كوالاكانت ، کوسه چین دار ، قلاب ماهي خون آشام ، كوسه ي مزي، نوعی ماهی به نام سلاکانت و ... . و اخیراً در ایران نیز نوعی فسیل زنده کشف شد به نام میگوی بچّه وزغی. این حیوان، عیناً در فسیلهای مربوط به 200 میلیون سال قبل نیز دیده می شود؛ یعنی این حیوان، 200 میلیون سال است که به همین شکل است، و هیچ تغییری نکرده است، در حالی که آب و هوا و ترکیبات آبهای دنیا، و شکارچیان آبزیان کوچک، و دیگر شرائط محیطی زمان حال با 200 میلیون سال قبل، کاملاً فرق کرده است.

فرضيه تكامل از توجيه اين امر كه چرا اين موجودات در طي ميليونها سال تغيير نكرده اند عاجز است ؛ در حالي كه در اين مدت شرائط زندگي اين موجودات تغييرات بسياري كرده است. برخي از اين موجودات حتّي قبل از دايانوسورها نيز بر پهنه ي زمين بوده اند ولي استخوانهاي امروزي آنها عين فسليهاي اجداد خودشان است.

3- فرضيه تكامل انواع، مدعي است كه بنا به اصل تنازع بقا يا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودي به حيات خود ادامه خواهد داد كه از ديگر رقباي خود در حيات قويتر و با طبيعت سازگارتر است . يافته هاي فسيل شناسان ، نشان داده است كه قبل از نسل انسان و ميمون (شامپانزه) نسلي مي زيسته است كه از نظر مغزي كاملتر از ميمون ولي ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضيه تكامل مدعي است كه برخي از اين موجودات در شرايط خاصي تبديل به ميمون شده اند و برخي ديگر در شرايط خاص ديگري تبديل به انسان شده اند؛ حال سوال اين است كه چرا اين موجود انسان نما ، مغز متكامل خود را از دست داده و تبديل به ميمون شده است ؛ چگونه است كه اين موجود با آن مغز كاملتر از مغز ميمون ،نتوانسته است به حيات خود ادامه دهد ولي ميموني كه ناقصتر از او بوده توانسته است به حيات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت مي ماند و عامل منفي از بين مي رود . آيا باهوش بودن براي حفظ حيات عامل منفي بود ؟ شكي نيست كه هوش ، قويترين عامل بقا است .بنابر اين ، اصل تنازع بقا يا اصل انتخاب اصلح نمي تواند اصلي كلّي باشد.مشابه اين مثال در طبيعت به اندازه اي زياد است كه خارج از حدّ شمارش است. براي مثال چگونه سگ پاكوتا يا سگ پشمالوي فانتزي ، كه نه سرعت زيادي دارند ، نه قدرت زيادي و نه ديگر خصوصيّات يك حيوان شكارچي را ، باقي مانده اند ولي بسياري از فاميلهاي آنها كه شكارچيان قابلي بوده اند منقرض شده اند. فرضيه ي تكامل در جواب اين سوال مي گويد: حتماً اين موجوداتِ باقي مانده خصوصيّات ويژه اي داشته اند كه باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نيست بگويد كه اين خصوصيّات ويژه چيستند.

4- بين موجودات زنده تفاوت مغزي و هوشي چنداني ملاحظه نمي شود ؛ مثلا شامپانزه كه بعد از دلفينها كاملترين مغز را بين حيوانات دارد ، تنها اندكي از يك نوع ميمون ديگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نيز تنها كمي از باهوشترين حيوان قبل از خود ــ در رتبه هوشي ــ باهوشتر است و ... . امّا بين انسان و شامپانزه ، فاصله هوشي ، به شدت زياد است ؛ ميمون اعداد كوچك(اعداد يك رقمي) را مي شناسد ؛ اما انسان ، دم از بي نهايتها مي زند . ميمونها براي ارتباط باهمديگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معني واقعي كلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالي كه انسانها با ميليونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همديگر سخن مي گويند. قدرت كشف و اختراع ميمونها نيز با انسان قابل مقايسه نيست . همچنين هنر و اخلاق و عقيده و آرمان و ... همگي اموري مختص انسانند. حال سوال اين است كه اين فاصله عميق بين انسان و حيوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضيه تكامل انواع داروين ، قادر به جواب گويي به اين سوال نيست. لذا برخي از انديشمندان ، انسان را از پديده ي تكامل استثناء كرده و گفته اند : فرضيه تكامل فقط شامل حيوانات مي شود ؛ و خلقت انسان از خلقت ديگر موجودات جداست. برخي نيز گفته اند مغز انسانهاي بدوي ناقصتر از انسان فعلي بوده است ؛ و به مغز ميمونها نزديكتر بوده است ؛ امّا يافته هاي فسيل شناسان نشان داده است كه اندازه ي مغز انسانهاي غارنشين هفت هزار سال قبل با مغز انسانهاي فعلي تفاوتي نداشته است. همچنين جديدترين يافته ها نشان مي دهد كه بين انسان فعلي و انسان نماهاي قبل از ما (انسان نئاندرتال) هيچ رابطه ژنتيكي وجود ندارد.

5. در زمان اجداد زرّافه ها حيوانات زيادي بودند كه از برگ درختان تغذيه مي كردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بين نرفتند ؛ يا چرا آنها نيز گردن دراز نشدند؟

6. برخي از حيوانات ، بكر زا هستند ؛ يعني خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولي اكثر حيوانات نر و ماده ي جدا از هم دارند ؛ چرا طبيعت كه مي توانست روش بكر زايي را برگزيند آن را در اكثر حيوانها برنگزيد ؛ و چرا فقط در برخي برگزيد؟ در حالي كه حيوانات بكر زا شانس بقاء بيشتري دارند.

7ـ می دانیم که انسانها، قدّ و هیکل یکسان ندارند، بلکه برخی ها کوتوله اند، برخی کوتاه قد هستند، برخی متوسّطند، برخی بلند قد هستند، و برخی خیلی بلند هستند.

از طرف دیگر می دانیم که انسانها هیچ گونه ابزار دفاعی در مقابل حیوانات و همدیگر ندارند جز هوش.

پس در تنازع برای بقاء، قاعدتاً باید کوتوله ها منقرض می شدند، حتّی قد کوتاه ها هم باید منقرض می شدند؛ و حتّی چه بسا قد متوسّطها نیز باید منقرض می شدند. چون در مواجهه با حیوانات درند، طبیعی است بلند قدها شانس بیشتری برای نجات دادشته اند؛ چون سریعتر می دوند، هم قدرت بدنی بالایی دارند هم نقاط آسیب پذیرشان (گردن و سینه و شکم) از دست درنده ها بیشتر در امان است. در نزاعهای بین خود انسانها هم باز شانس یقاء اینها بیشتر است.

امّا جالب اینجاست که کوتوله ها و بسیار بلند قدّها، در اقلیّت هستند. قد کوتاه ها و بلند قدها در رتبه ی بعدی اند، و قد متوسّطها از همه بیشترند.

این واقعیّت، با انتخاب اصلح سازگار نیست.

و ...