(2/100152010)

پرسش:چگونه مي توان از نظر عقلي و عرفاني معراج پيامبر را اثبات كرد و منظور از برق، اسبي كه پيامبر با آن به معراج رفت چه بود آيا مثل اسب هاي دنيويي بوده است

 

پاسخ:

1ـ براق از سنخ موجودات بهشتي است؛ يعني جسم است ولي مادّي نيست. توجّه داشته باسيد كه جسم بر دو گونه است؛ جسم مجرّد و جسم مادّي؛ كه نالترين شكل جسم مجرّد همان صور جسميّه اي هستند كه بشر در خواب مي بيند يا در ذهن خويش حاضر مي سازد. جسم مجرّد، طول و عرض و عمق دارد؛ امّا منزّه از زمان است.

نقل است از رسول الله(ص) كه در وصف براق فرموده اند: « ... هِيَ دَابَّةٌ مِنْ دَوَابِّ الْجَنَّةِ وَجْهُهَا مِثْلُ وَجْهِ آدَمِيٍّ وَ حَوَافِرُهَا مِثْلُ حَوَافِرِ الْخَيْلِ وَ ذَنَبُهَا مِثْلُ ذَنَبِ الْبَقَرِ وَ فَوْقَ الْحِمَارِ وَ دُونَ الْبَغْلِ وَ سَرْجُهُ مِنْ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ رِكَابُهُ مِنْ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ مَزْمُومَةً بِأَلْفِ زِمَامٍ مِنْ ذَهَبٍ عَلَيْهِ جَنَاحَانِ مُكَلَّلَانِ بِالدُّرِّ وَ الْيَاقُوتِ وَ الزَّبَرْجَدِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه‏ ــــ آن حبواني است از حيوانات بهشت كه چهره‏اش همچون صورت آدمى، و سم‏هايش چون سم اسبان، و دمش مانند دم گاو است. از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر است. زين آن از ياقوت سرخ و ركابش از درّ سفيد مي باشد؛ و آن را هفتاد هزار لگام از طلا است، دو بال دارد كه با درّ و ياقوت و زبرجد تزيين شده است، و بر پيشانيش اين جمله نوشته شده: لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، و انّ محمّداً رسول اللَّه» (الإحتجاج على أهل اللجاج، ج‏1، ص49)

 

2ـ اصل وقوع معراج، با اخبار متواتر ثابت و از مسلّمات مسلمين مي باشد. لذا انكار آن موجب خروج از اسلام مي باشد. چون انكار آن به معني دروغگو دانستن رسول الله(ص) مي باشد. پس اثبات نبوّت و عصمت رسول الله(ص) كافي است تا در ما يقين حاصل شود كه معراج واقع شده است. چون وقتي به عصمت حضرتش يقين نموديم، از خبر او براي ما يقين حاصل مي شود. صدور احاديث معراج از آن حضرت نيز به سبب تواتر احاديث، مسلّم است.

 

3ـ اعتقاد به جسماني بودن معراج نيز صريح روايات مي باشد و از مسلّمات شريعت محسوب مي شود. لذا نيازي به اثبات ندارد. البته توجّه شود كه منظور از جسماني بودن ، همان جسماني، روحاني بودن است ؛ كه در مقابل معراج روحاني صرف مي باشد. لذا كسي قائل به معراج جسماني صرف نيست. پس وقتي مي گويند: معراج جسماني بود، منظور اين است كه افزون بر روح آن حضرت، جسمشان هم به معراج رفته است.

 

4ـ آنچه در باب معراج جسماني و همچنين معاد جسماني براي يك مسلمان غير مجتهد در مباحث اعتقادي لازم است ، اعتقاد به اصل اين مطلب است نه جزئيّات آن. لذا همين مقدار كه كسي به جسماني،روحاني بودن معاد و معراج نبوي معتقد باشد كافي است و لزومي ندارد كه سنخ جسم را هم مشخّص نمايد.

 

5ـ حقيقت معراج جسماني چيست؟

در باب معراج نبوي دو نظر عمده وجود دارد. عدّّه اي آن را صرفاً روحاني و در مقابل، گروه ديگري آن را روحاني و جسماني دانسته اند. خود گروه دوم نيز دو طايفه اند؛ اكثر متكلّمين بر اين باورند كه عروج آن حضرت در تمام مراحل آن ، با همين جسم مادّي عنصري بوده است. حتّي تعدادي از اينها آسمانهاي هفتگانه ي مطرح در روايات معراج را هم مادّي دانسته اند. مشكل اين نظر بسيار فراوان بوده ، از معراج نبوي معمّايي غير قابل فهم مي سازد ؛ كه نه فرا عقلي ، بلكه خلاف عقل مي شود. براي نمونه يكي از اشكالات اين نظر ، اين است كه اگر معراج ، مادّي بوده ، پس چگونه آن حضرت توانستند اهل بهشت و جهنّم را ببينند ؛ بخصوص كه در برخي روايات تصريح شده كه آن حضرت زنان و مردان آخر الزمان را هم در حال عذاب مشاهده فرمودند. روشن است كه با مادّي دانستن بهشت و جهنّم و معراج، نمي توان سفر به آينده و ديدن موجودات آينده را توجيه منطقي نمود. چون زمان، بُعد چهار موجود مادّي است؛ و سفر به آينده يعني آنكه موجودي، باشد قبل از آنكه باشد؛ يعني در ظرف عدمش موجود باشد؛ كه لازمه اش اجتماع نقيضين است.

در مقابل اين نظر ، ملاصدرا و طرفدران او بر اين عقيده اند كه سير معراجي آن حضرت جسماني بوده ولي بدن جسماني آن حضرت در هر عالمي متناسب با آن عالم بوده است. سير آن حضرت از مكّه تا بيت المقدّس با بدن مادّي و به نحو طيّ الارض بوده است، در عالم مثال (برزخ) با بدن مثالي (برزخي) و در عالم عقول (جبروت) با بدن عقلي ( بدن جبروتي) بوده است ؛ و در فراتر از عالم عقول ، كه مقام عرش و فراتر از عرش است ، با روح بوده است كه موجودي است فراعقلي و از سنخ ظهورات اسمائي.

فيلسوفان مكتب حكمت متعاليه (مكتب فلسفي ملاصدرا) بر اين باورند كه معراج نبوي در عوالم ملكوت و جبروت ، هم با روح بوده هم با جسم ؛ ولي جسم آن حضرت در آن عوالم ، مثل جسم دنيايي ، جسم مادّي نبوده است. اكثر مردم جسم را با مادّه يكي مي انگارند ولي از نظر اين مكتب فلسفي ، جسم و مادّه با هم يكي نيستند. ـــ بيان تفاوت مادّه و جسم نيازمند بحث مجزايي است؛ لذا در اين نامه از بيان آن پرهيز مي شود. ـــ به عقيده ي ملاصدرا و پيروان مكتب فلسفي او ، عالم خلقت داراي سه مرتبه ي كلّي است كه هر مرتبه ، علّت ، حقيقت و باطن مرتبه ي پايين تر از خود است. لذا اين سه عالم در عرض هم نيستند ؛ بلكه همواره عالم بالاتر بر عالم پايين تر احاطه ي وجودي دارد ؛ امّا نه مثل كرات تو در تو ، بلكه مثل احاطه ي روح بر ذهن و ذهن بر صور ذهني؛ كه اين نحو از احاطه را احاطه ي قيّومي گويند.

پايين ترين مرتبه ي عالم خلقت ، عالم مادّه است كه بارزترين مشخّصه ي آن حركت است. زمان نيز از مختصّات اين عالم است؛ چون زمان چيزي نيست جز مقدار حركت يك موجود؛ لذا پنج قسم زمان وجود دارد؛ چرا كه پنج قسم حركت مطرح است كه عبارتند از حركت جوهري، حركت كمّي، حركت كيفي، حركت وضعي، حركت مكاني (انتقالي). امّا بالاترين مرتبه ي عالم خلقت ، عالمي است منزّه و مبرّا از مادّه و آثار و محدوديّتهاي مادّه نظير شكل و رنگ و اندازه و امثال آنها. فلاسفه ي اسلامي اين عالم را عالم عقول مجرّده يا عالم جبروت مي نامند. ملائك عظام همچون جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل از ساكنان اين عالمند. عالم ديگري نيز وجود دارد كه واسطه بين اين دو عالم بوده ، عالم مثال يا عالم برزخ يا ملكوت سفلي ناميده مي شود. بنا به باور اين حكما ، عالم برزخ مطرح در متون ديني نيز جزئي از عالم مثال است. اين عالم از جهاتي شبيه عالم عقول بوده فاقد مادّه و حركت و زمان است و از جهاتي نيز شبيه عالم مادّه بوده داراي شكل و رنگ و اندازه و امثال آنهاست. از نظر فيلسوفان صدرايي، در اين عالم ، جسم وجود دارد ولي اجسام آن غير مادّي اند. لذا زمان نيز ندارند. چون زمان از خواصّ مادّه است نه از خواصّ جسم. اجسام اين عالم شبيه موجوداتي هستند كه انسان در خواب مي بيند يا در قوّه ي خيال خود تخيّل مي كند. چرا كه موجودات ذهني انسان نيز فاقد مادّه و حركتند. ــ توجّه: حركت معناي ويژه اي در فلسفه دارد كه طبق آن معنا ، حركت موجودات ذهني و خيالي حركت محسوب نمي شوند. تصوّر حركت با خود حركت يكي نيست. همانطور كه هنرپيشه هاي داخل فيلم يا انيميشن به ظاهر حركت مي كنند ولي در حقيقت حركت ندارند. ـــ

بر اين اساس ، ملاصدرا و پيروان مكتب فلسفي او ، بر اين باورند كه انسان بعد از مرگ همچنان داراي بدن خواهد بود ولي بدني از سنخ اجسام مثالي نه بدن مادّي. همچنين بعد از وقوع قيامت باز انسان داراي بدن خواهد بود كه آن هم بدني است غير مادّي. اين جسم مثالي و جسم جبروتي ، به يك نگرش، عين جسم طبيعي و به نگاه ديگري غير آن است ؛ به تعبير ديگر ، جسم مثالي ، حقيقت جسم طبيعي ، و جسم جبروتي نيز حقيقت جسم مثالي است.

پيروان مكتب حكمت متعاليه ، بر همين اساس ، معتقدند: معراج رسول خدا (ص) در عالم ملكوت و برزخ ، با جسم مثالي و در عالم جبروت با جسم جبروتي بوده است ؛ و فراتر از آن ، كه فوق مقام جبرئيل (ع) مي باشد ، فقط معراج روحي بوده است.

مشاهده ي جهنّم و بهشت و اهل آنها توسّط آن حضرت نيز عين واقع بوده است. چون در عالم فرامادّي و فرازماني ، گذشته و حال و آينده معني ندارد. گذشته و حال و آينده ناشي از حركت است ؛ و حركت نيز ناشي از ضعف وجودي مادّه مي باشد. لذا ما چون در حصار مادّه و زمان گرفتاريم ، نمي توانيم آينده يا گذشته را مشاهده كنيم ؛ امّا هر كه به عالم فرامادّي راه يابد ، آينده را نيز به عين اليقين خواهد ديد. پيشگويي هاي اولياي الهي و رؤياي صادقه نيز در حقيقت از طريق راه يابي به عالم مثال يا عالم عقول ممكن مي شود.

امّا غذا خوردن، ربطي به مادّيّت ندارد. موجود ملكوتي و جبروتي نيز مي تواند غذا بخورد. مگر نمي بينيد كه ما افرادي را در حال غذا خوردن در خواب مي بينيم؛ يا كساني را تخيّل مي كنيم كه در حال خوردن هستند. حضرت آدم(ع) نيز در بهشت مجرّد برزخي از آن ميوه ي ممنوعه خورد و هبوط كرد.

توجّه:

بدن ملكوتي و جبروتي نيز گوشت و استخوان و پوست و خون و ... دارند؛ لكن همه ي اينها مجرّدند و مادّه ندارند. وقتي خون را در ذهن خود تصوّر مي كنيم، حقيقتاً خون است، امّا مادّي نيست. وقتي اتم يا الكترون را در ذهن تصوّر مي كنيم، حقيقتاً اتم و الكترون هستند، امّا مادّي هم نيستند. هر چه در دنياست، در ملكوت و جبروت نيز وجود دارند امّا به نحو مجرّد و غير مادّي. به قول حكيم و عارف بزرگ، جناب ميرفندرسكي: « چرخ‌ با اين‌ اخترانْ‌ نُغز و خوش‌ و زيباستي ــ صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستي‌ ــ صورتِ‌ زيرين‌ اگر با نردبان‌ معرفت ــ بر رَوَد بالا همان‌ با اصل‌ خود يكتاستي‌ ــ اين‌ سخن‌ را در نيابد هيچ‌ وَهم‌ ظاهري‌ ــ گر ابونصرستي‌ و گر بوعلي سيناستي‌.»

اين معنا در آيات و روايات نيز مورد اشاره قرار گرفته است كه از باب نمونه چند مورد را ذكر مي كنيم.

« بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ـــــ ملكوت همه چيز به دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى‏گردانند »(يس:83)

يعني حتّي همين ذرّات دنيايي بدن نيز صورتي مجرّد دارند و بدن برزخي شخص به نحو بساطت داراي آن ذرّات ملكوتي نيز مي باشد ؛ كما اينكه ملكوت اعضاي بدن را نيز دارد. در آخرت نيز صورت اخروي همين ذرّات و همين اعضاء در بدن مجرّد اخروي حضور خواهند داشت ؛ لكن نه به نحو تركيب دنيايي بلكه به همان صورت كه صور خيالي ما اعضا و ذرّات مجرّد دارند. مؤيّد قرآني اين مطلب اين آيه است كه مي فرمايد: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها(به آسمانهاى ديگرى) مبدل مى‏شوند، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند »(إبراهيم:48) در حالي كه از آيات ديگر بر مي آيد كه در روز قيامت تمام عالم مادّه در هم فرو مي ريزد. پس آن روز اثري از زمين مادّي نيست بلكه زمين نيز با مرگي مناسب خود به ملكوت و جبروت خود مي پيوندد و ابدان مردمان از همان زمين مجرّد بر مي آيند همانگونه كه امروز از همين زمين مادّي برآمده اند ؛ لكن برآمدن در هر نشئه اي مناسب با خود آن نشئه است.

امام صادق عليه السّلام فرمودند « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِكُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَيْضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنْهَا فِيهَا خَلْقٌ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً يَتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــــ براستى خدا را در وراي اين زمين شما زمين سفيد (درخشان ) است كه روشنايي اين زمين از آن است. در آن زمين خلقى است كه خدا را مي پرستند و چيزى را با او شريك نسازند و همه از فلان و فلان بيزارى جويند.» ( بحار الأنوار ، ج‏54 ،ص329)

أبى ولّاد حنّاط گويد: به امام صادق (ع) گفتم: « جُعِلْتُ فِدَاكَ يَرْوُونَ أَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِينَ فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ حَوْلَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا الْمُؤْمِنُ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ يُجْعَلَ رُوحُهُ فِي حَوْصَلَةِ طَيْرٍ لَكِنْ فِي أَبْدَانٍ كَأَبْدَانِهِم‏ ـــــــ قربانت گردم ، روايت كنند كه ارواح مؤمنان در چينه‏دان پرندگانى سبزند گرد عرش. فرمودند: نه، مؤمن گرامي تر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينه‏دان پرنده نهد، بلكه در بدني باشند همچون بدنهاي خودشان.» (بحار الأنوار ، ج‏58،ص50 )

امام صادق (ع) فرمودند:« فَإِذَا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَيَّرَ تِلْكَ الرُّوحَ فِي قَالَبٍ كَقَالَبِهِ فِي الدُّنْيَا فَيَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَيْهِمُ الْقَادِمُ عَرَفُوهُ بِتِلْكَ الصُّورَةِ الَّتِي كَانَتْ فِي الدُّنْيَا ــــــ چون خداي عزّ و جلّ جانش (جان مومن) را بگيرد در كالبدى نهد چون كالبد دنيايي اش ؛ پس مي خورند و مي نوشند، و چون تازه ‏واردى بدانها رسد او را به همان صورتى كه در دنيا بوده مي شناسند.» ( بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص50 )

« بِسَنَدٍ مُوَثَّقٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا نَتَحَدَّثُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّهَا فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ تَرْعَى فِي الْجَنَّةِ وَ تَأْوِي إِلَى قَنَادِيلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا إِذاً مَا هِيَ فِي حَوَاصِلِ طَيْرٍ قُلْتُ فَأَيْنَ هِيَ قَالَ فِي رَوْضَةٍ كَهَيْئَةِ الْأَجْسَادِ فِي الْجَنَّة ـــــــ به سند موثق از أبى بصير روايت شده كه گفت: به امام صادق (عليه السّلام) گفتم: به ما گويند از ارواح مؤمنان كه در چينه‏دان پرندگان سبزى باشند كه در بهشت بچرند و در قنديلهاى زير عرش آشيانه دارند. امام فرمودند: چنين نيست، در چينه پرنده نباشند. گفتم: كجا باشند؟ فرمودند: در باغي در بهشت باشند همانند اجساد. » (بحار الأنوار ،ج‏58 ،ص50)

« عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ فِي الْجَنَّةِ عَلَى صُوَرِ أَبْدَانِهِمْ لَوْ رَأَيْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ ــــ ابو بصير گويد: از امام صادق (ع) درباره ي ارواح مومنان پرسيدم. فرمودند: آنها در بهشت به صورت بدنهايشان هستند ؛ به نحوي كه اگر ايشان را ببيني مي گويي: اين فلاني است.» (تهذيب‏الأحكام،ج1 ،ص466)

همه ي اين روايات وجود بدن مجرّد را تصديق مي كنند كه دقيقاً شبيه بدنهاي دنيايي هستند امّا در دنيا نيستند بلكه در بهشت مي باشند. و اين دقيقاً همان چيزي است كه جناب ملاصدرا در حكمت متعاليه و با براهين عقلي اثبات نموده است. البته آن براهين را نمي توان در چنين نامه اي مطرح كرد. چرا كه مبتني بر مقدّمات فلسفي دشواري هستند كه فهمشان براي ناآشنايان به فلسفه ي ملاصدرا، دشوار و بلكه براي اكثر افراد، غير ممكن است. لذا هر كه طلب آن براهين است، بايد طريق كمت آموزي پيش گيرد؛ كه هر كه طاووس خواهد بايد جور هندوستان كشد.