پرسش:

سلام عليكم!

در بحث چرائي اين مطلب كه نام ائمه(ع) در قرآن نيامده و صراحتاً از مسأله امامت در قرآن ياد نشده؛ در كتب مختلف دلايل مختلفي ذكر مي شود. اما بنده خودم اصلاً قانع نمي شوم.

مثلاً حضرت امام(ره) در كتاب كشف الأسرار مي نويسند كه اگر نام ائمه(ع) مي آمد مخالفين قرآن را تحريف مي كردند و نام ائمه(ع) را حذف مي كردند. حال آيا خدا نمي توانست كاري كند كه در عين حالي كه نام ائمه(ع) باشد از تحريف نيز جلوگيري كند؟!

يا مثلاً مي گويند در قرآن همه چيز نيامده مثلاً تعداد ركعات نماز نيز نيامده. به اين استدلال نيز مي توان اين نقد را وارد كرد كه ما داريم يك مسأله اصولي و خيلي مهم كه اساس اسلام بدان وابسته است يعني امامت و نام ائمه(ع) كه سعادت و شقاوت ابدي ما در گرو شناخت ايشان و تبعيت از ايشان است را داريم با يك مسأله فرعي مانند تعداد ركعات نماز كه الان هيچ اختلافي هم در بين كل امت اسلامي در اين مورد وجود ندارد مقايسه مي كنيم كه به نظر مي رسد مع الفارق باشد.

يا مثلاً مي گويند امامت يك مسأله اعتقادي است كه بايد با استدلال پذيرفته شود؛ و اينطور نيست كه در اين مورد خدا لقمه را آماده در دهان ما بگذارد بلكه ما بايد استدلال كنيم. خب در نقد اين استدلال مي شود توحيد و نبوت و معاد نيز از مسائل اعتقادي است اما آيات صريحي در اين مورد داريم. براي نمونه:

توحيد:

«وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ»(البقرة:163)

«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم‏...»(البقرة:255)

«إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْما»(طه:98)

«قُلْ إِنَّما يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُون‏»(الأنبياء:108)

«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَميعاً الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ يُحْيي‏ وَ يُميتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»(الأعراف:158)

نبوت پيامبر(ص):

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرين‏»(آل عمران:144)

«ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليما»(الأحزاب:40)

«وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُم‏»(محمد:2)

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...»(الفتح:29)

معاد:

«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ يَنْسِلُون‏»(يس:51)

«يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلى‏ نُصُبٍ يُوفِضُونَ»(المعارج:43)

«فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ (33)يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخيهِ (34)وَ أُمِّهِ وَ أَبيهِ (35)وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنيهِ (36)لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنيهِ (37)وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ (38)ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ (39)وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ (40)تَرْهَقُها قَتَرَةٌ (41)أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ (42)»(عبس)

و آيات بسيار فراوان ديگري كه در باب معاد و اسامي روز قيامت و اوصاف بهشت و جهنم و متقين و فجار در قيامت است.

حتي در مورد برخي فروع دين نيز آيات صريح وجود دارد:

نماز:

«وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعين‏»(البقرة:43)

«وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعين‏»(البقرة:45)

«إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنينَ كِتاباً مَوْقُوتا»(النساء:103)

روزه:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون‏»(البقرة:183)

حج:

«فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ»(آل عمران:97)

و ساير موارد و فروع كه به همين مقدار بسنده مي كنيم.

خوب مي بينيد در اين موراد خداوند مسائل حداقل كليتش و اصلش را صريح و بي پرده و بدون هيچ ابهامي بيان كرده است. حتي توحيد و نبوت كه اصول دين است و بايد با استدلال پذيرفته شود.

پس چرا به امامت و امامت اهل البيت(ع) كه مي رسد نه آيه صريحي در مورد امامت پس از پيامبر(ص) وجود دارد نه اسمي از اهل البيت(ع) در قرآن است؟!

فقط لطفاً در جواب آيات مربوط به اين مسأله را براي من نياوريد. بنده خودم همه اين آيات را و نحوه استدلال به اين آيات در بحث امامت را ديده ام. فقط شما به اين سوال من خاصتاً جواب بدهيد.

البته ذكر كنم كه خودم يك شيعه هستم. اما اين سوال هنوز براي من حل نشده است.

 

پاسخ اجمالي:

1ـ اصل امامت، اختلافي نيست كه نياز به تأكيد قرآنی داشته باشد. شيعه و سنّي، هر دو قائل به وجوب وجود امام هستند. البته اصل امامت، با آيات و احادیث نيز اثبات مي شود.

آیات دالّ بر وجوب وجود امام:

« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم‏ »

طبق این آیه، قطعاً غیر از خدا و رسول، از مصداق سومی هم باید اطاعت بی چون و چرا شود؛ اطاعتی در حدّ اطاعت از رسول الله(ص). خداوند متعال، عنوان آن مصداق سوم را «اولوا الامر» گذاشته است؛ یعنی کسانی که صاحب امر هستند.

« يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم »

طبق این آیه، تمام مردم، در تمام زمانها، قطعاً امامی دارند. حدیث مشهور بین فریقین نیز مؤیّد همین معناست که رسول خدا(ص) فرمودند: « مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة».‏

« ... إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»

«... أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون‏»

این آیه حاوی استدلال وجوب وجود امام و عصمت امام است.

ـ آنکه مستقیماً تحت هدایت خدا نیست، محتاج هادی است.

ـ آن هادی یا خودش مستقیماً تحت هدایت خداست یا مستقیماً تحت هدایت خدا نیست.

ـ در صورت اوّل، او در حکم انبیاء بوده و معصوم است، و در صورت دوم، خود نیز محتاج هدایت کننده ای دیگر است.

ـ تسلسل هادیان، باطل است.

ـ پس وجود هادی متّصل به خدا لازم است.

« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون.»

طبق این آیه، بر هر مسلمانی واجب است سه کس را ولیّ خود بداند، خدا، رسول خدا، و مصداق سوم نیز صفات واقعه معرّفی شده است که به اتّفاق علمای بارز فریقین، آن مصداق(ع) علی(ع) می باشد.

ولیّ در این آیه، مطلق است؛ لذا تمام آن معانی که در خدا و رسول قابل فرض هست را شامل است. و البته تمام معانی ولیّ در مورد خدا، همگی به یک معنی رجوع می کنند و آن متصرّف بودن است.

حتّی اگر کسی ولایت را بی هیچ دلیلی، مقیّد دانسته و منحصر کند در دوست داشتن، باز هم این آیه، وجوب وجود امام را ثابت می کند. چون لازمه ی دوست داشتن ـ آن هم دوست داشتنی که در حدّ دوست داشتن خدا و رسول باشد ـ تبعیّت است.

 

2ـ در مصداق نيز اختلاف بر سر امامت ابوبكر و عمر و عثمان است نه بر سر امامت علي(ع). امامت علي(ع) از مسلّمات بين شيعه و سنّي است. لذا امامت ايشان اختلافي نيست كه دليل قرآني بخواهد. حال بايد اهل سنّت بگويند كه طبق چه آيه يا روايت نبوي، آن سه تن را امام مي دانند؟ واقعاً بسی جای بی شرمی است که جهّال اهل سنّت از ما دلیل قرآنی می خواهند بر امامت علی(ع)، در حالی که خودشان هم امامت او را قطعی می دانند.

برخی ها توهّم کرده اند که اختلاف بر سر امامت بلافصل علی(ع) است؛ در حالی که این یک مغالطه است که اهل سنّت به راه انداخته اند تا شیعه را در مقام انفعال قرار دهند و متأسفانه موفّق هم شده اند. اختلاف بر سر امامت آن سه تن است؛ اگر امامت آنها با ادلّه ی عقلی یا شرعی ثابت شد، علی(ع) می شود امام چهارم اگر اثبات نشد، می شود امام نخست و آن سه تن می شوند غاصب.

 

3ـ امامت امام حسن(ع) نيز اتّفاقي بين شيعه و سنّي است.

 

4ـ امامت مهدي(ع) نيز اتّفاقي بين شيعه و سنّي است. البته در جزئيّات این مسأله اختلاف هست ولي در امام آخر بودنش اختلافي نيست.

 

5ـ امامت ساير ائمه(ع) نيز منوط به حلّ مسأله ي دوم است. چون دو قول بيشتر بين مسلمين نيست؛ يا سلسله ي « ابوبكر و عمر و عثمان و علي و حسن و معاويه و ... » درست است يا سلسله ي « علي و حسن و حسين و ... مهدي» وقتی تکلیف امامت آن سه تن معلوم شد، یکی از این سلسله ها ثابت می شوند.

 

6ـ آيا توحيد، صريح در آيات آمده؟

در قرآن کریم هیچ آیه ای در باب توحید نیست که نتوان در اختلاف کرد، برای مثال آیا آیات، وحدت عددی را ثابت می کنند یا وحدت غیر عددی را؟ با طرح این سوال و امثال این سوال، در مورد آیات توحید، اختلافاتی بین مسلمین حاصل می شود که از اختلاف در مسأله ی امامت نیز غلیظتر است. اگر واقعاً آیات توحید اختلافی نیستند، پس اختلاف بين شيعه و اشاعره و معتزله و دیگر مذاهب بر سر وحدت عددی و غیر عددی و بر سر عينيّت صفات يا زيادت صفات بر ذات و امثال این اختلافات از كجاست؟ اختلاف شیعه و سنّی و اختلاف خود سنّی ها و خود شیعه ها با همدیگر بر سر مسأله ی توحید، به مراتب از اختلاف در مسأله ی امامت شدیدتر است، تا آنجا که اشاعره، هشت گانه پرست شمرده می شوند، معتزله منکر صفات شمرده می شوند، فقها، حکما و عرفا را متّهم به کفر می کنند، عرفا و حکما، فقها را متّهم به پرستش خدای توهّمی می کنند و ... . امّا چرا اختلاف بر سر امامت پر رنگتر شده؟ چون این اختلاف در سطح عوام شیوع پیدا کرده است.

 

6ـ آيا عصمت انبياء، كه اساس نبوّت است، با صريح آيات ثابت است؟

 

اگر چنين است پس چرا اهل سنّت، عصمت مطلق را قبول ندارند؛ بلكه اهل سنّت مدّعي اند كه طبق برخي آيات مي توان ارتكاب قتل و دروغ و... را براي انبياء ثابت كرد.

در حقّ ابراهیم(ع) آمده که: « فَقالَ إِنِّي سَقيمٌ » اهل سنّت مدّعی اند که این سخن ـ معاذ الله ـ دروغ بود. همچنین آنجا که با خورشید و ماه و ستارگان استدلال نمود، مدّعی اند که برای استدلال اقدام به دروغ گویی کرد و خود را خورشید پرست و ماه پرست و ستاره پرست معرّفی کرد

یا در مورد سلیمان(ع) ادّعا کرده اند که مشغول اسبها شد و نمازش قضا شد.

و ... .

اگر آیات، صریح در عصمت انبیاء است، پس این اختلافات از کجاست؟ و مستحضرید که انکار عصمت، مستلزم انکار اصل نبوّت است. چون با انکار عصمت نبی، حجّیّت او قابل اثبات نیست.

 

7ـ آيا معاد با صراحت در قرآن آمده؟

در مورد برزخ كه دعوا هست، و گروهي از متكلّمين سنّي منكر آن هستند. در مورد عنصري بودن يا غير عنصري بودن معاد نيز بين علماي مذاهب كه سهل است، بين علماي شيعه هم دعواي جدّي است.

 

8ـ آیا وجود روح و تجرّد روح، در قرآن کریم با صراحت ذکر شده؟

هیچ آیه ای نیست که بتوان ادّعا کرد وجود روح برای همه را اثبات نموده است؛ بلی در مورد آدم(ع) صریح است امّا در باقی انسانها، صراحتی نیست.

بر تجرّد روح و بقاء آن بعد از مرگ نیز آیه ی صریحی دلالت ندارد.

 

9ـ جبر و اختیار نیز معرکه ی آراء است. در حالی که اساس تکلیف و تشریع در گرو حلّ این مسأله است.

 

10ـ در قرآن کریم، حتّی یک آیه هم نیست که خداوند متعال را عادل خوانده باشد. در همه جا صحبت از این است که خدا ظلم نمی کند، امّا جایی نداریم که خود را عادل بخواند. و مستحضرید که این مسأله نیز از مسائل اختلافی بین مذاهب است.

 

11ـ آیا قرآن، کلام خداست یا جبرئیل یا رسول الله(ص)؟

اگر کسی بخواهد همان موضع گیری را که اهل سنّت در مورد آیات امامت دارد در مورد این آیات ناظر به این سوال داشته باشد، قطعاً می تواند اختلاف بین مسلمین ایجاد کند، کما اینکه امثال دکتر سروش همین کار را کردند.

فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ (40) وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ»

و فرمود: « إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ (19) ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ (20) مُطاعٍ ثَمَّ أَمينٍ»

بالاخره قرآن کلام الله است یا کلام رسول کریم؟ و کیست این رسول کریم؟ جبرئیل(ع) یا رسول الله(ص)؟

می بینید که اگر کسی بخواهد با تکیه بر تشابه آیات، فتنه انگیزی کند، می تواند. و این سبک بیان از جانب خدا، عمدی است. لذا فرمود: « هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ » (آل عمران)

طبق این آیه، خدا خودش عمداً آیات را طوری نازل نموده که اگر کسی نخواست حقیقت را بپذیرد، امکان بهانه جویی داشته باشد.

خلاصه آنكه:

ورود شما بزرگوار به بحث، ورود نادرستي بوده و مبتني بر پيش فرضهاي غلط است. بين شيعه و سنّي و بلكه بين مذاهب گوناگون اهل سنّت و مذاهب گوناگون شیعه، و بلکه بین علمای هر مذهب، در تمام اصول دين، اختلافات جدّي وجود دارد تا آنجا كه در گذشته، مسلمین، به خاطر اين اختلافات، همديگر را تكفير نموده و مي كشتند؛ و البته پرچم تکفیر هنوز هم بلند است. مگر در باب توحید، وهّابی ها، شیعه را کافر نمی دانند؟ و مگر ظاهر گرایان شیعه، عرفا و حکمای قائل به وحدت وجود را تکفیر نمی کنند؟ و ... .

 

پاسخ تفصيلي:

مقدّمه:

1ـ امامت با صراحت در قرآن آمده، لذا تمام مسلمين ـ اعمّ از شيعه و سنّي ـ قائل به وجوب وجود امام هستند. اختلاف شيعه و سنّي در وجوب وجود امام نيست، بلكه در اوصاف امام و مصداق امام است. دقّت شود! اختلاف در تمام مصاديق هم نيست؛ چون امامت علي(ع) و امام حسن(ع)، اتّفاقي است.

 

2ـ اوصاف امام هم در قرآن كريم با صراحت آمده است. امّا اهل سنّت، با بهانه هاي بني اسرائيلي زير بار اين آيات نمي روند. مثلاً خداي متعال  « وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ » (البقرة:124) در اين آيه، خداوند متعال به صراحت بيان نمود كه امام، نبايد ظالم باشد؛ اين مطلب را هم با اسم بيان كرد تا شامل تمام زمانها باشد، يعني امام، چه در گذشته اش و چه در حالش و چه در آينده اش، نبايد ظالم باشد. سوال: آيا ابوبكر و عمر و عثمان، سابقه ي ظلم دارند يا ندارند؟ يقيناً دارند. چون سابقاً مشرك بوده اند و ظلم در قرآن كريم، ظلم بزرگ خوانده شده است. در زمان خلافتشان هم ظلمهاي فراوان متركب شده اند.

 

3ـ امّا در مصداق امام. در اين كه علي(ع) امام است، نه شيعه شكّ دارد نه سنّي ها. همه ي مسلمين، علي(ع) را امام مي دانند. لذا در اين مسأله بين مسلمين اختلاف نظري نيست كه خدا بخواهند آن را برطرف كند. پس اختلاف نظر در چيست؟ اختلاف نظر در امامت ابوبكر و عمر و عثمان است. لذا امامت اينها نيازمند اثبات است نه امامت علي(ع). اگر سنّي ها توانستند امامت اين سه تن را اثبات كنند، علي(ع) مي شود امام چهارم، و اگر نتوانستند اثبات كنند، مي شود امام نخست. حال اهل سنّت، يك آيه يا يك روايت صحيح و مورد قبول تمام مسلمين ارائه كنند كه امامت اين سه تن را اثبات كند.

راه ضلالت و هدايت كاملاً روشن است. خدا هيچ آيه اي در تأييد امامت ابوبكر و عمر و عثمان نازل نكرده است. رسول خدا(ص) هم در اين باب سخني ندارد. پس كساني كه از اين سه نفر تبعيّت مي كنند، چه عذري دارند؟ امّا امامت علي(ع)، جزء مسلّمات جميع مسلمين مي باشد و نيازي به اثبات ندارد ولي با اينكه اثبات نمي خواهد، هم آيات متعدّد، هم روايات فراواني امامتش را ثابت مي كند.

 

4ـ شعبده بازي

اهل سنّت شعبده بازي جالبي راه انداخته اند. مي گويند: اگر علي(ع) امام است، چرا در قرآن با صراحت از امامت او سخن گفته نشده است؟

جواب مي دهيم: اگر علي(ع) امام نيست، پس چرا او را امام چهارم مي دانيد؟ اگر خدا او را امام نمي داند، شما چرا او را امام مي دانيد؟ مگر امامت علي(ع) در بين مذاهب اسلامي، منكري دارد كه خدا بخواهد ثابتش كند؟ چيزي كه منكر ندارد، اثبات نمي خواهد. امّا حالا شما بگوييد كه اگر ابوبكر و عمر و عثمان، امام هستند چرا در قرآن و روايات نبوي، حتّي يك اشاره هم به آن نشده است؟!

 

تفصيل:

1ـ اصول دين و امامت در قرآن

اين ادّعا كه در قرآن كريم نصّ صريحي در مورد اصل امامت نيست ، ادّعايي است غير قابل قبول؛ به همان قوّت که در باب توحید و نبوّت و معاد و ... ، نصّ وجود دارد، در مورد امامت هم وجود دارد. بلی اگر کسانی پنداشته اند که آیات توحید و نبوّت و معاد و ... صریح هستند و قابل تفسیر به رأی نیستند، گرفتار توهّمات خلاف واقع شده اند. واقع امر حاکی از وجود اختلاف در تمام این شعبات اعتقادی و گواه وجود تفسیر به رأی در تمام این موارد است.

آيات چندي در قرآن كريم وجود دارند كه هم وجوب وجود امام را اثبات مي كنند ؛ هم انتصابي بودن آن را ؛ هم اوصاف امام را. بلكه حتّي در مورد مصداق امام بعد از رسول خدا نيز نصّ صريح وجود دارد. البته اگر كسي بخواهد قبول نكند در هر مسأله اي راه براي توجيه هميشه باز است. همانگونه كه عدّه اي در آيات راجع به توحيد و اوصاف الهي و عصمت انبياء و جبر و اختيار و معاد نيز اختلاف نموده اند. مگر اختلاف ما با اهل سنّت فقط در امامت است؟ در باب  وحدت عددی و غیر عددی اختلاف هست. در اوصاف الهي ، قول اشاعره كجا كه به قدماي ثمانيه قائل شده اند و قول شيعه كجا كه به عينيّت صفات با ذات معتقدند؟ اعتقاد به قدماي ثمانيه، از نظر شیعه قطعاً شرك است. در باب نبوّت، قول شيعه كجا كه انبياء را معصوم من جميع الجهات مي دانند و قول اكثر اهل سنّت كجا كه حتّي دروغگويي را هم با استناد به آيات به انبياء نسبت داده اند؟ انكار عصمت تامّه، منطقاً مساوي با انكار نبوّت است. در باب معاد جسماني ، قول برخي كجا كه معاد را مادّي دانسته اند و قول برخي ديگر كجا كه معاد را با جسم غير مادّي دانسته اند؟ در باب عدل الهي نيز بين اشاعره از يك سو و شيعه و معتزله از سوي ديگر اختلاف نظر جدّي وجود دارد. و جالب اينجاست كه در تمام اين موارد، آيات قرآني وجود دارند و كساني هم پنداشته اند كه اين آيات، صريح و غير قابل مناقشه اند. ولي مي بينيد كه عدّه اي خواسته اند مناقشه كنند و مناقشه هم كرده اند.

اگر اصول دين به اين وضوح كه اينها مي گويند در قرآن آمده پس اين همه اختلاف بين مسلمين از كجا آمده است ؛ در حالي كه همه ي اين گروهها مدّعي اند كه اعتقاد خود را از قرآن گرفته اند؟ بلكه اساساً اختلاف در امامت ، ريشه در همين اختلافات دارد.

 بلي به همان شكل كه در باب اصول دين نصّ قرآني وجود دارد ، در باب امامت نيز وجود دارد ؛ امّا بايد ديد نصّ از نظر اينها چيست؟ اگر انتظار دارند كه خداوند متعال يك اصل عقلي مثل امامت را كه منطقاً بايد با استدلال پذيرفت ، مثل يك حكم فقهي بيان نمايد ، روشن است كه انتظاري است نابجا. زيرا چنين روشي از حكيم سر نمي زند. خداوند متعال احكام فقهي را در قرآن كريم به وضوح بيان نكرده بلكه چنان گفته كه جز فقيه به رموز آن پي نمي برد، كجا رسد در مسائل اصولي كه بايد با استدلال پذيرفته شوند. البته برخي ساده انديشان خيال كرده اند كه احكام فقهي قرآن ، به روشني بيان شده اند ؛ لذا مي گويند: خدا كه اين همه مسائل ريز فقهي را به وضوح بيان نموده چرا امامت را به صورت واضح نگفته است؟ ما از اينها مي پرسيم كه: اگر چنين است پس با استناد به قرآن بفرماييد كه نماز صبح بايد چند ركعت باشد؟ مبطلات روزه چيست؟ كيفيّت ذبح حيوان چگونه است؟ و... . حتّي اصل نماز هم به وضوحي كه اينها ادّعا دارند، در قرآن نيامده است. اگر كسي مرض داشته باشد، مي تواند ادّعا كند كه واژه ي «الصلاة» به معني دعا است نه نماز. چون معني حقيقي اين واژه، دعاست و ما با استناد به روايات، آن را به معني نماز مي گيريم. واژه ي «زكات» هم به معني زيادت است، و مجازاً در معني انفاق هم به كار مي رود، و در معني زكات اصطلاحي، هم مجازاً به كار رفته است. و جالب اينكه در قرآن، واژه زكات اصلاً معني اصطلاحي ندارد و به معني مطلق زكات به كار رفته است.  واژه ي حجاب نيز در قرآن، به معني حجاب اصطلاحي نيامده است. باز اگر كسي مرض داشته باشد،  آيات حجاب را هم مي تواند به دلخواه خودش معني كند. در امور ديگر نيز همين گونه است. يكي از واضحترين و تفصيلي ترين احكام فقهي قرآن ، حكم وضوست ؛ ولي ملاحظه مي فرماييد كه تا چه اندازه تفاوت فهم است از اين آيه ، بين مذهب اهل البيت(ع) و مذهب خلفا. ما به اهل سنّت نمي گوييم شما در اين مساله علي (ع) را به عنوان امام يا معصوم يا صاحب علم رسوالله ، قبول كنيد ؛ بلكه صرفاً او را يك صحابي فرض كنيد ؛ و آنگاه بفرماييد وقتي خدا درباره ي روش وضو نصّ صريح دارد ، و پيامبر نيز بيست و سه سال بين مردم وضو گرفته بود ، چرا باز فهم علي (ع) از آيه ي وضو متفاوت شده است از خلفاي اهل سنّت؟ حتّي چرا فهم ابوبكر و عمر از وضو، متفاوت شده است با فهم عثمان؟ آيا واقعاً اين مساله مبهم بيان شده است؟ مگر مي شود پيامبر (ص) بيست و سه سال بين مردم وضو بگيرد و اين مساله براي نسل اوّل اسلام مبهم بماند؟ مگر خود اين افراد در زمان رسول خدا ، از روي وضوي او تقليد نمي كردند ، پس چه شد كه بعد از او بر سر اين مساله ي روزمرّه اختلاف نظر پيش آمد؟!!!! جناب عثمان به شكّ افتاد كه آيا رسول خدا(ص) در وضو دستها را از بالا به پايين مي شست يا برعكس؟ آيا پاها را مي شست يا مسح مي كرد؟ يكي نبود بگويد كه: جناب عثمان! در مدّت بيست و سه سال رسالت و در دوره ي دو خليفه ي قبلي مردم چكار مي كردند؟ همچنين خودت در اين مدّت چگونه وضو مي گرفتي؟ چرا در اين چهل و اندي سال به اين فكر نيفتادي؟ و حالا از كجا فهميدي كه اين روش درست است ؛ در حالي كه اهل بيت خود پيامبر بر خلاف روش تو وضو گرفتند؟ آيا اهل خانه ي پيغمبر نمي ديدند كه پيامبر(ص) چگونه وضو مي گيرد؟! البته آن حضرت هم در خانه وضو مي گرفت هم در بيرون خانه. لذا همگان وضوي حضرت را ديده بودند.

پس اين ادّعا كه ديگر مسائل اسلام، در قرآن با وضوح غير قابل تفسير بيان شده اند، ادّعايي است نادرست. لذا تقريباً مسأله اي از مسائل مطرح در قرآن نيست كه مذاهب اسلامي بر سر آن اختلاف نداشته باشند، چه در اصول دين و چه در فروع دين.

در مسائل مربوط به اصول نيز قرآن كريم همواره چنان سخن گفته كه فقط اهل انديشه آن را به درستي بفهمند. خداوند متعال حتّي اموري چون عدل الهي ، مساله ي جبر و اختيار ، حقيقت معاد ، حقيقت برزخ ، حقيقت روح ، اصل نبوّت عامّه ، خاتميّت ، حقيقت عوالم غيب و ... را هم چنان گفته كه فقط براي اهل فكر روشن باشند. حتّي خداوند متعال اصل توحيد و بحث صفات الهي را هم چنان فرموده كه جز اهل انديشه هاي ناب به آنها راه نيافته اند. لذا برداشتهايي كه اكثر مسلمين از اين امور دارند برداشتهايي است متخالف كه يقيناً يك طرف آن نادرست مي باشد.

برخي چنين تصوّر كرده اند كه اختلاف شيعه و اهل سنّت فقط در بحث امامت است ؛ و منشاء آن را هم نبود نصّ قرآني پنداشته اند ؛ حال آنكه در تمام مسائل فوق و دهها مساله ي اصولي ديگر ، بين شيعه و اهل سنّت اختلاف نظرهاي جدّي وجود دارد. اشاعره با استناد به قرآن جبري يا كسبي شده اند و معتزله تفويضي و شيعه امر بين الامرين را پذيرفته است. در بحث عدل ، شيعه و معتزله حسن و قبح ذاتي را پذيرفته اند و اشاعره زير بار آن نرفته اند. گروهي معاد را با جسم مادّي دانسته اند ، گروهي ديگر معاد روحي صرف ، گروهي نيز آن را جسماني ولي با جسم غير مادّي فهميده اند. گروهي برزخ را انكار نموده اند و گروهي ديگر آن را پذيرفته اند. گروهي روح و ملائك را مادّي دانسته اند و گروهي ديگر مجرّد. گروهي عصمت تمام عيار انبياء را از قرآن فهميده اند و گروهي حتّي ارتكاب قتل و دروغ و ... را هم براي آن بزرگواران قائل شده اند. گروهي خدا را واحد عددي شمرده اند و گروهي آن را نفي كرده اند. گروهي با استناد به آيات، براي خدا شكل و اندازه و اعضاء قائل شده اند و گروه ديگر خدا را منزّه از اين امور دانسته اند. گروهي صفات خدا را عين ذات دانسته اند و گروهي ديگر صفات را غير ذات و قديم شمرده اند. گروهي علم خدا را به جزئيّات منكر شده اند و گروه ديگر آن را پذيرفته اند. گروهي علم خدا را حضوري دانسته اند و گروهي ديگر حصولي. و ... . و جالب اينجاست كه همه ي اينها نيز براي اثبات مدّعايشان استناد به آيات قرآن مي كنند؛ و جالبتر اينكه همه نيز آيات را نصّ در عقيده ي خود مي دانند.

پس  آيا جاي آن نيست كه ما كمي در نگاهمان درباره ي قرآن تجديد نظر كنيم و مقداري از خوي عوامانه ي خود دست برداريم؟! و آيا وقت آن نرسيده كه تدبّر كنيم در اين مساله كه اساساً قرآن براي چه نازل شده است؟ آيا آمده تا قدم به قدم عقل ما را بسازد يا آمده تا ما را مقلّد بار بياورد؟ آمده تا فكرها را به كار اندازد يا آمده تا ركود فكري ايجاد كند و استدلالي ترين مسائل را هم تقليدي كند؟

 برخي بندگان خدا ، از خداي حكيم و بنده پرور انتظار دارند كه لقمه ي جويده شده دهان بندگانش بگذارد و آنها به خودشان زحمت تفكّر ندهند ؛ در حالي كه خداوند متعال فراوان در قرآن كريم بيان داشت كه ما آيات را براي تدبّر و تفكّر و تعقّل فرستاده ايم و جز اهل فكر و عقل و دقّت به آيات خدا راه نمي يابند. اساساً هدايت يعني همين؛ هدايت يعني شكوفا ساختن عقل انسانها. مَخلص كلام آنكه قرآن كتاب عقل پروري و حكمت آموزي و تزكيه ي نفس است نه « توضيح المسائل » و « اصول دين به زبان ساده». قرآن در اعلي مرتبه نشسته و دعوت به اعلي مي كند تا بندگان را بالا ببرد. پس اين چه انتظاري است از خداي حكيم كه همه چيز را زير ديپلم و بلكه در حدّ پيش دبستاني بيان كند؟!!

بنده نمي دانم اين تفكّر از كجا آمده كه: « قرآن كتاب آسان فهمي است» ؛ بلي قرآن به زبان عربي مبين بوده و بياني روشن و فصيح و بليغ دارد ؛ امّا از كجاي قرآن برمي آيد كه فهم آن نيز آسان است؟ و طبق چه منطقي برخي گمان كرده اند كه قرآن را هر بي سوادي بايد بفهمد؟ معاذ الله مگر قرآن براي بي سواد پروري و ساده لوح پروري آمده است؟ حتّي اين توهّم كه خدا مي خواهد همه را هدايت كند نيز توهّم باطلي است. صريح آيات فرمودند: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفين»

چرا قرآن را با قرآن نشناسيم؟

قرآن كريم چه فرمود:

فرمود: «إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا ــــ ما به زودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد» (المزمل:5)

آري آيات قرآن ظاهرش ساده ولی محتوایش سنگين است. مگر مي شود كه «تبياناً لكلّ شيء» سنگين نباشد؟!

فرمود: « كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مى‏دهد؛ شايد تعقّل كنيد» (البقرة:242)

فرمود:« إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه تعقّل كنيد»(يوسف:2)

فرمود:« اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏ ـــــ بدانيد خداوند زمين را بعد از مرگ آن زنده مى‏كند! ما آيات(خود) را براى شما بيان كرديم، شايد تعقّل كنيد» (الحديد:17)

فرمود: « ‏ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ــــــ اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى‏زنيم، و جز عالمان آن را به عقل ادراك نمى‏كنند.» (العنكبوت:43)

فرمود: « هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ اين(قرآن،) پيام(و ابلاغى) براى(عموم) مردم است؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند او معبودي يكتاست؛ تا صاحبان خرد ناب پند گيرند» (إبراهيم:52)

فرمود: « كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ اين كتابى است پربركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبّر كنند و خردمندان متذكّر شوند» (ص:29)

فرمود: « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ بگو: «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟! تنها صاحبان خرد ناب متذكّر مى‏شوند»» (الزمر:9)

فرمود: « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ــــــ اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم، مى‏ديدى كه در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شكافد ؛ اينها مثالهايى است كه براى مردم مى‏زنيم، شايد در آن تفكّر كنند »(الحشر:21)

فرمود: « وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُون‏ ــــــ او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد ؛ و شما دو گروه هستيد: بعضى پايدار ، و بعضى ناپايدار؛ ما آيات خود را تشريح نموديم براى كسانى كه تفقّه مي كنند (عمق انديشه دارند) » (الأنعام:98)

اينها فقط اندكي از فراوان آيات قرآن است كه غرض از نزول قرآن را به انديشه واداشتن انسانها معرّفي مي كنند و بيان مي دارند كه فهمندگان حقيقي قرآن ، اهل تعقّل و خردورزي مي باشند نه اهل ظواهر كه مثل كودكان دنبال لقمه هاي راحةُ الحلقوم مي گردند.

از طرف ديگر قرآن كريم خودش را كتابي معرّفي مي كند كه نه تنها ساده و سهل الفهم نيست ، بلكه خداوند متعال عمداً آن را به گونه اي نازل نموده كه اگر كسي اهل حقيقت نباشد همين قرآن ، اسباب گمراهي او را فراهم مي سازد تا بيشتر در گمراهي فرو رود. يعني قرآن اوّلاً و بالذّات، كتاب هدايت است، امّا براي كساني كه خوي حقيقت جويي ندارند، كتاب ضلالت است. خود خداوند متعال هم در عين هادي بودن، بهانه گيران را گمراه مي كند.

خداوند فرمود: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏ ـــــــــ او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن ، آيات«محكم» است؛ كه اساس اين كتاب مى‏باشد؛ و قسمتى از آن، «متشابه» است. پس آنها كه در قلوبشان انحراف است ، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزى كنند ؛ و تفسير(نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. (آنها كه) مى‏گويند: «ما به همه ي آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز اولوا الالباب ، متذكر (اين حقيت) نمى‏شوند»(آل‏عمران:7)

اگر در اين آيه خوب تفكّر كنيم ، مي يابيم كه چرا خداوند متعال آيات خود را اين گونه خاصّ نازل نموده است؟ چون مي خواهد بيماردلان بهانه براي گمراهي خودشان داشته باشند ؛ « في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ ــــ در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است ؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست.» و در مقابل مي خواهد اولوا الالباب (صاحبان خردهاي ناب) دنبال حقيقت بدوند و در عمق معارف فرورند و با اين كتاب الهي ساخته شوند.

باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ ــــــ خداوند از اين كه به پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ ولى با آن گمراه نمى‏سازد مگر فاسقان را » (البقرة:26)

باز فرمود: « وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ أَناب‏ ـــــــ كسانى كه كافر شدند مى‏گويند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!» بگو: «خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه بازگردد، به سوى خودش هدايت مى‏كند!» (الرعد:27)

يعني كمبودي در دلائل روشن الهي بر امور حقّه نيست ؛ لكن آنكه نمي خواهد هدايت شود ، دنبال بهانه مي گردد. شيعه با دهها آيه و با روايات فراواني از منابع معتبر اهل سنّت ، امامت بلافصل علي (ع) و عدم امامت ابوبكر و عمر و عثمان را چنان اثبات مي كند كه هيچ منصفي نمي تواند آنها را انكار كند ؛ امّا اينها در برابر اين همه دلائل روشن بهانه گرفته و مي گويند: « اگر حقيقتاً علي بن ابي طالب خليفه ي بلافصل رسول خداست ، پس چرا خدا آن را صراحتاً در قرآن بيان نكرد؟» همانگونه كه همين كفّار با وجود آن همه معجزه براي رسول خدا  باز مي گفتند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!»

باز خداوند متعال فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَر ــــــــــ مأموران دوزخ را فقط فرشتگان(عذاب) قرار داديم، و تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معيّن نكرديم تا اهل كتاب‏ ( يهود و نصارى‏) يقين پيدا كنند و بر ايمان مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان(در حقّانيّت اين كتاب آسمانى) ترديد به خود راه ندهند، و بيماردلان و كافران بگويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!» (آرى) اين گونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند ؛ و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند، و اين جز هشدار و تذكّرى براى انسانها نيست‏ » (المدثر:31)

عجبا كه وقتي خدا چيزي را در لفافه بيان مي كند ، اينها بهانه مي گيرند كه چرا روشنتر بيان نكرد ؛ و وقتي روشن و عيني بيان مي كند ، مي گويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!»

سخن پايان در اين بخش آنكه:

بزرگوارا! نخست بايد قرآن را با قرآن شناخت ؛ آنگاه معلوم مي شود كه خداوند متعال چرا گفت؟ و چرا نگفت؟ و چرا اينگونه گفت؟ و آنگونه نگفت؟ خداوند حكيم ، مي خواهد انسان پروري كند ؛ نه اينكه بكن ، نكن كند و از اطاعت نمودن بي چون و چراي مردم كيف كند. خدا بي نياز از طاعت مردم است و كفر آنها نيز گزندي به خدا نمي رساند. خدا باكي از گمراه شدن خلق نيز ندارد ؛ براي خدا ، پرورش يافتن يك نفر مي ارزد به تمام عالم هستي. لذا فرمود: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنين‏ ـــــ و اگر پروردگار تو مى‏خواست ، تمام كسانى كه روى زمين هستند، همگى ايمان مى‏آوردند؛ آيا تو مى‏خواهى مردم را اكراه كني كه ايمان بياورند؟!» (يونس:99) همچنين فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميد ـــــــ و موسى گفت: «اگر شما و همه ي مردم روى زمين كافر شويد، پس خداوند، بى‏نياز و شايسته ستايش است.» (إبراهيم:8)

خدا نمي خواهد گوسفند پرورش دهد، بلكه مي خواهد انسان پرورش دهد؛ و فرق گوسفند و انسان، در تحقیق است. لذا پرورش انسان، يعني پروراندن عقل تحقیقی او؛ و عقل با تفكّر و تدبّر شكوفا مي شود. خدا مي توانست به جاي قرآن، يك كتاب اصول دين به زبان ساده و يك رساله ي توضيح المسائل براي نوجوانان ارسال كند، تا همه آن را بفهمند؛ امّا چنين نكرد. چون هدفش هدايت (پرورش دادن) بود نه گوسفند پروري. او مي خواست مردم، « كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلا» نباشند. لسان معصوم نیز لسان تربیت است نه لسان فقیه و متکلّم و فیلسوف و امثال اینها. اقرب مردم به خداوند متعال و معصومین(ع) از حیث بیان حقایق، عرفا هستند. لذا می بینید که تألیفات آنها نیز پر از متشابهات است. چون قصدشان همان است که خدا و رسولانش قصد کرده اند. 

 

امامت در منظر قرآن و دو مذهب

ــ نقاط اشتراک و اختلاف دو مذهب در بحث امامت

1ـ هر دو مذهب ، تقریباً تعریف واحدی از امام دارند.

2ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروری و واجب می دانند.

3ـ شیعه معتقد است که امام باید معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولی اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط می دانند نه عصمت را. لذا شیعه به استاندارد حدّاکثری در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّی.

4ـ شیعه معتقد است که امام باید افضل مردم از حیث علم و معنویّت باشد تا بتواند دیگران را نیز ترقّی دهد ؛ ولی اهل سنّت منکر این معنا بوده قائلند که وجود شخصی عالمتر از امام و فاضلتر از او در میان امّت مشکلی ندارد. لذا با اینکه اکثرشان اعتراف دارند که امیرمومنان (ع) از حیث علم و مقام معنوی برتر از خلفای سه گانه بوده ولی بر این باورند که آنان بر علی (ع) نیز رهبری داشته اند. که این حقیقتاً جای عجب است که چگونه جاهل می تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل می تواند عالم را هدایت کند؟!

5ـ شیعه معتقد است مصداق امام را باید خدا معرّفی نماید ؛ حال یا با دادن معجزه به دست او یا از زبان پیامبر یا امام قبلی. چون تنها خداست که می داند چه کسی معصوم می باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده که خودشان مصداق امام را از بین خودشان برگزینند. پس مردم هر کس را به جانشینی رسول خدا (ص) برگزیدند او امام و هادی امّت و حافظ دین خدا خواهد بود.

شیعه بر همین مبناست که خلافت و امامت خلفای سه گانه را نمی پذیرد و آنها را غاصب این مقام می داند. و استدلالهای فراوانی بر خلافت و امامت بلافصل امیرالمومنین (ع) اقامه می کند. به پاره ای از این استدلالها با قضاوت عقل و محوریّت قرآن کریم و شهادت روایات منقول از خود اهل سنّت اشاره می کنیم.

ــ امامت د ر قرآن کریم

باید دانست که شیعه برای اثبات امامت ، ابتدا کاری با علی (ع) یا با ابوبکر و غیر آنها ندارد. شیعه ابتدا بر اساس تعریف مشترک شیعه و سنّی از امام ، با دلائل عقلی اثبات می کند که امام باید معصوم و همتای قرآن باشد. آنگاه می گوید: جز خدا هیچ کس نمی داند چه کسی معصوم و همتای قرآن است. لذا مصداق امام را باید خدا یا پیامبر او مشخّص سازند ؛ یا خود مدّعی امامت باید دارای معجزه باشد. چون معجزه همان امضای غیر قابل جعل خداست.

امّا ــ برخلاف تبلیغ برخی افراد ناآگاه ــ شیعه هیچگاه از رابطه ی فامیلی علی (ع) با پیامبر (ص) برای اثبات امامت او استفاده نمی کند ؛ مگر آنجا که می خواهد ثابت کند ؛ آن حضرت جزء مصادیق آیه تطهیر و حدیث ثقلین و آیه ی مودّت است.

ــ تعریف امام در کلام متکلّمین شیعه و سنّی

سعدالدین تفتازانی و میر سید شریف جرجانی و سیف الدین آمدی گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت ریاست عمومی است برای شخصی از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابکارالافکار ، ج3 ، ص 416)

قاضی عضدالدین ایجی گفته است: « الامامة خلافة الرّسول فی اقامة الدین بحیث یجب اتّباعه علی کافّة الامّة ـــ امامت خلافت (جانشینی) رسول است در اقامه ی دین ، به گونه ای که واجب است تبعیّت از او برای همه ی امّت» (شرح مواقف ، ج8 ، ص345)

سیف الدین آمدی در تعریف دیگری گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول فی اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علی وجه یجب اتّباعه علی کافّة الامّة ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصی از اشخاص برای رسول در اقامه ی شرع و حفظ حوزه ی ملّة (دین) به نحوی که تبعیّت از او واجب می شود بر همه ی امّت.» (ابکارالافکار ، ج3 ، ص416)

ابن خلدون نیز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع فی حراسة الدین و سیاسة الدّنیا. ـــ امامت خلافت (جانشینی ) صاحب شریعت است در حراست از دین و سیاست و مدیریّت دنیا.» (مقدّمه ی ابن خلدون ، ص 191)

ــ تعاریف علمای بزرگ شیعه

شیخ مفید گفته است: « الامام هو الذی له الرئاسة العامّة فی امور الدین و الدّنیا نیابةً عن النّبی (ص( ــ امام کسی است که دارای رهبری عمومی در امور دین و دنیا به صورت نیابت از پیامبر (ص) باشد.» (النکت الاعتقادیّة ، شیخ مفید ، ص53)

 

سیّد مرتضی گفته است: « الامامة رئاسة عامّة فی الدّین بالاصالة لا عمّن هو فی دار التّکلیف ـــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف می باشد.» (رسائل الشریف المرتضی ، ج2 ، ص264 )

 

علّامه حلّی گفته است: « الامامة رئاسة عامّة فی الدّین و الدّنیا لشخص من الاشخاص نیابة عن النّبی(ص) ــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین و دنیا برای شخصی خاصّ به عنوان نیابت از پیامبر (ص) است.» (الباب الحادی عشر ، علّامه حلّی ، ص66) جناب فاضل مقداد نیز همین تعریف را رائه کرده ولی به جای « نیابة عن النّبی » گفته است: « خلافة عن النّبی » (ارشاد الطالبین ، فاضل مقداد ، ص325 ـ 326 ـــ اللوامع الالهیّة ، فاضل مقداد ، 319ـ320)

 

 

 

از تعاریف گفته شده استفاده می شود که:

 

اوّلاً متکلّمین شیعه و سنّی بر سر تعریف امامت اختلاف نظر عمده ای نداشته در محورهای اصلی اتّفاق نظر دارند.

 

ثانیاً امامت اصطلاحی متکلّمین دارای مشخّصات زیر می باشد.

 

1ـ امامت ریاست عمومی بر جمیع امّت می باشد نه بر محدوده ی جغرافیایی خاصّ.

 

2ـ متعلّق امامت امام ، امور دین و دنیا بوده منحصر به دین تنها یا دنیای تنها نیست.

 

3ـ امام ، خلیفه و جانشین رسول الله می باشد، هم در امور دینی هم در امور دنیوی.

 

4ـ اطاعت و تبعیّت از امام بر همه ی امّت واجب و ضروری است.

 

بنا بر این ، امام در اصطلاح متکلّمین ، نه مثل سلطان و رئیس جمهور است نه مثل یک عالم دینی و مفتی صرف ؛ بلکه تمام مسئولیّتهای حاکمیّتی رسول الله (ص) را دارا می باشد.

 

حال بر همین اساس شیعه مدّعی است که امام باید عالم به جمیع احکام دین و جمیع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آیه ی « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، باید مطلق و بدون قید باشد. متکلّمین نیز همین معنا را در تعریفشان از امام ، منعکس ساختند.

 

حال چگونه ممکن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بی چون و چرا از کسی کند که خودش هر لحظه احتمال گناه یا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حکم قرآن مکلّفیم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بی چون و چرا کنیم ؛ لابد او باید مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بی چون و چرا از غیر معصوم ، مساوی است با امر به اطاعت بی چون و چرا از گناه یا خطای دیگری. و این کاری نیست که خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس: 35)

 

آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست ، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند ؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث ، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبیّ اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبیّ اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینة العلم و حدیث ثقلین و ... ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع).

 

همچنین طبق گفته ی متکلّمین شیعه و سنّی ، اگر از وظایف امام این است که دین را اجرا کند و حافظ دین خدا باشد ، لازمه اش این است که او عالم به تمام دین باشد تا یقیناً دین را اجرا کند و دین را حفظ نماید نه نظرات شخصی خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، باید همتای قرآن باشد.

 

حال ما کاری نداریم که چه کسی دارای این مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را که لازمه ی تعریف امام است ، بیان می کنیم تا معلوم شود که: اوّلاً آیا غیر خدا می تواند این مشخّصات را تشخیص دهد یا نه؟ ثانیاً اگر معلوم شد که مصداق امام را خدا باید تعیین کند ، آنگاه باید بگردیم دنبال کسی که خدا و رسول ، این دو مشخّصه را برای او اثبات نموده اند. و شیعه مدّعی است بسیاری از آیات و روایات نبوی که خود اهل سنّت نیز ناقل آنها می باشند ، اثباتگر این دو ویژگی برای علی (ع) هستند.

 

ما ذیلاً دلائل قرآن و روایی خودمان ذکر می کنیم تا ملاحظه فرمایید که شیعه چگونه استدلال می کند.

 

 

 

ـ پاره ای از دلائل قرآنی بر وجوب وجود امام و امامت علی(ع)

دلیل نخست

خداوند متعال می فرماید:« هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً. ـــ در آنجا ثابت شد كه ولايت از آنِ خداوند بر حق است. اوست كه برترين ثواب، و بهترين عاقبت را دارد.» (الكهف:44(

و فرمود: « أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتى‏ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير. ــــ آيا آنها غير از خدا را ولىّ خود برگزيدند؟! در حالى كه «ولىّ» فقط خداوند است و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند، و اوست كه بر هر چيزى تواناست.»(الشورى:9(

و فرمود:« مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ . ـــ مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانه‏اى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سست‏ترين خانه‏ها خانه ی عنكبوت است اگر مى‏دانستند.» (العنكبوت:41)

نکات آيات كريمه :

طبق این آیات شریفه ، ولایت به تمام مصادیق آن تنها از آنِ خداست و هیچ کس حقّ ندارد غیر خدا را بی اذن او ولیّ خود قرار دهد. پس تا ما دليلي از جانب خدا و رسول او نداشته باشيم حقّ نداريم ولايت كسی غیر از خدا را بپذيريم ــ ولايت به همه ی معانی آن ــ . حال باید دید خدا ولایت چه کسی را همردیف ولایت خود قرار داده است.

خداوند متعال می فرماید: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ. ـــ بگو: از خدا و رسولش اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.» (آل‏عمران:32) و باز فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً. ـــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (النساء:59)

طبق این آیات

اوّلاً ولایت نبیّ اکرم(ص) عین ولایت خداست لذا اطاعت از او عین اطاعت از خداست.

ثانیاً ولایت اولوالامر نیز مثل ولایت رسول الله است. لذا در عبارت « أطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » اطیعوا را تکرار نکرد ؛ چون اطاعت از هر دو یکی است. و نیز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف ، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانید ؛ بلکه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت که شاهد است بر یکی بودن حکم رسول و اولوالامر.

ثالثاً در این آیه ، خدا خواسته که مسلمین هنگام نزاع و اختلاف ، به کلام خدا و پیامبر خدا رجوع کنند نه به نظر مردم. ولی برخی از مسلمین صدر اسلام که در مساله ی امامت اختلاف کردند به جای رجوع به قرآن و حدیث غدیر و حدیث ثقلین و حدیث منزلت و امثال آن ، كه حكم پيامبر بود ، به نظر گروه اندكی از مردم رجوع نمودند.

حال که معلوم شد ولایت امام باید عین ولایت خدا و رسول باشد ، باید دید خدا غیر از رسول ، ولایت چه کسی را تأیید نموده است. خداوند متعال می فرماید: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ . ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند ، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند» (المائدة:55)

شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که این آیه ، در شأن علی (ع) نازل شده است. لکن اهل سنّت مدّعی اند که مراد از ولیّ در این آیه ، امامت نیست بلکه منظور دوستی ، یا نصرت و امثال آن است. امّا شیعه می گوید: لفظ ولیّ در این آیه مطلق بوده تمام معانی و مصادیق آن را شامل است که از جمله یکی از آن معانی ، ولایت تصرّف است که همان امامت و حاکمیّت باشد. افزون بر اطلاق آیه ، شاهد دیگر این ادّعا ، آن است که در این آیه ، ولایت ، ابتدا برای خدا و سپس برای پیامبر و در مرتبه ی سوم برای علی (ع) ثابت شده است ؛ و ولایت درباره ی خدا ــ به تمام معانی آن ــ ، به سلطنت ،حاکمیّت و متصرّف بودن او بر می گردد. یعنی چرا خدا را باید دوست داشت؟ چرا باید از او نصرت طلبید؟ چرا باید فقط او را دوست خود دانست؟ چرا ... ؟ ، پاسخ همه ی این چیزها یکی است. چون تنها اوست که می تواند در امور ما سلطه و حاکمیّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غیر او تا او اراده نکند ، کاره ای نیستند. پس در این آیه ، چون واژه ی ولیّ در مورد خدا نیز به کار رفته ، مطلق بوده ، تمام معانی را می گیرد.

افزون بر اینها ، حتّی اگر نظر اهل سنّت را هم در این باره بپذیریم و مراد از ولایت در این آیه را ، ولایت نصرت یا ولایت محبّت هم بدانیم ، باز امامت برای علی (ع) ثابت می شود. چون وقتی علی (ع) با خلیفه ی اوّل بیعت نکرده و خود ادّعای امامت نمود ، طبق آیه ی مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خلیفه اوّل و دوم واجب بود که او را یاری و نصرت نمایند و شرط محبّت را که حمایت است به جا آورند ؛ لکن آنها نه تنها چنین نکردند بلکه با او مخالفت نموده و درگیر شدند. پس به یقین آن دو ازحکم این آیه عدول نموده اند ؛ و آنکه از حکم خدا عدول نماید فاسق و ظالم بوده به حکم « لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ » (بقره:124) حقّ امامت ندارد.

دلیل دوم

« إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً. ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. » (الأحزاب:33)

طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال اهل بیت (ع) را از هر پلیدی و رجسی منزّه نموده است ؛ و این یعنی عصمت. و به حکم عقل ، جایی که معصوم حضور دارد ، امامت و حاکمیّت مردم به غیر معصوم نمی رسد. وقتی خداوند متعال در امور کوچکی چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممکن است در امر مهمّی چون امامت کلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در این امر شرط است پس معصوم که فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حکم صریح عقل ، معتقدند که امامت غیر معصوم با شخص معصوم جایز است ؛ یعنی به اعتقاد اینها ، یک غیر معصوم می تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهی کند.

همچنین برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند که همه ی خاندان پیامبر (ص) اهل بیت محسوب می شوند. در پاسخ می گوییم ، اوّلاً قدر متیقّن این است که علی (ع) داخل در اهل بیت می باشد و این مطلب منکری میان مسلمین ندارد. و نیز شکّی نیست که خلفای سه گانه داخل در اهل بیت نیستند و این مطلب هم مخالفی ندارد ؛ و در میان اهل بیت تنها کسی که بعد از نبی (ص) ادّعای خلافت بلافصل داشت علی (ع) بود. پس با وجود او که طبق این آیه معصوم می باشد نوبت به دیگری نمی رسد.

دلیل سوم

« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتي‏ مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ. ـــــــ آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: « مَلِک و زمامداری براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم.پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد.» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ايم؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته‏تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، مُلكَش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و علیم است.» (البقرة:247)

نکات آيات :

الف ـ طبق این آیات ، بنی اسرائیل ، تعیین حاکم را حقّ مردم نمی دانستند لذا از پیامبر خود خواستند تا حاکمی برای آنها تعیین نماید. پیامبر آنها و خداوند متعال نیز این نظر آنها را نادرست معرّفی نکرده بر آن مهر تأیید زدند. پس حاکمیّت بر مردم که به نظر شیعه و سنّی از شئون امامت می باشد ، باید از طرف خدا یا نبیّ خدا جعل شود نه از طرف مردم. امامت در اسلام ، امری بسیار بزرگتر حاکمیّت سیاسی صرف است ؛ لذا وقتی طالوت که صرفاً حاکم سیاسی بود و تحت نظر پیامبر زمانش بر مردم حکومت می نمود ، از طرف خدا تعیین می شود ، چگونه ممکن است خدا تعیین امام را به مردم غیر معصوم بسپارد.

ب ـ پیامبر بنی اسرائیل ـ که ظاهراً حضرت سموئیل (ع) باشد ـ فرمود : « خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.» از اینجا معلوم می شود که حاکم جامعه را باید خداوند متعال تعیین نماید و حتّی خود نبی نیز سرخود حقّ چنین انتخابی را ندارد کجا رسد مردم .

ج ـ از آیات شريفه استفاده می شود که علّت حاکمیّت یافتن طالوت ، قدرت جسمی و علمی او بوده است. پس حاکم جامعه باید دارای علم و قدرت باشد. و کیست در بین اصحاب رسول خدا که در علم و قدرت با علی (ع) برابری نماید؟! اوست باب مدینه ی علم رسول خدا ؛ و اوست حیدر کرّار ؛ و اوست آنکه دروازه ی خیبر را با اعجاز الهی از جای خود برکند ؛ و اوست کشنده عمرو بن عبد ودّ و مرحب پهلوان و اوست که افضل از هارون نبی است و... .

دلیل چهارم:

« وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتي‏ بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ . ـــ و او (ابراهیم ) و لوط را به سرزمينی كه آن را براى همه ی جهانيان پربركت ساختيم ، نجات داديم. (71) و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيه به او بخشيديم و همه را شايسته قرار داديم. (72) و آنان را امامانی قرار داديم كه به امر ما ، هدايت مى‏كردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم ؛ و تنها ما را عبادت مى‏كردند. » (سوره الانبیاء)

نکات آيات شريفه :

الف ـ به اتّفاق شیعه و سنّی ، یکی از وظائف امام ، هدایت امّت به سمت حقّ و حقیقت است. در تعاریف متکلّمین سنّی نیز همین معنا لحاظ شده است. در این آیه تصریح شد که انبیای نام برده شده در این آیه ، امامت داشتند و به امر الهی هدایت می نمودند ؛ حال چگونه کسی می تواند امام به این معنا باشد در حالی که خودش هر لحظه در معرض گمراهی است و محتاج هادی می باشد. خداوند متعال می فرماید: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس: 35). آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست ، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند ؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث ، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبیّ اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبیّ اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینة العلم و حدیث ثقلین و ... ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع).

ب ـ طبق این آیات نیز جعل و نصب امام بر عهده ی خداست نه مردم. پس محصول سقیفه باطل می باشد.

پ ـ طبق این آیات ، امامت برای هدایت امّت ، شأن کسی است که لایق نبوّت نیز باشد. پس بعد از نبی اکرم (ص) کسی باید امام گردد که اگر نبوّت ختم نمی شد لیاقت نبوّت را داشت ؛ و آن علی بن ابی طالب است ، که طبق حدیث منزلت ، افضل از هارون نبی است. چون نبی اکرم (ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستی نسبت به موسی الّا اینکه پیامبری بعد از من نیست.» (ر.ک: صحیح بخاری ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحیح مسلم ، ج7 ، ص 120)

پس اگر پیامبر اسلام افضل از موسی است به ناچار علی (ع) نیز باید افضل از حضرت هارون باشد تا این نسبت حفظ گردد. همچنین رسول خدا در همین گفتار به طور ضمنی متذکّر شدند که اگر بعد از من نبوّت ختم نمی شد ، تو شأنیّت نبوّت را داشتی.

ت ـ طبق این آیات ، امام باید به امر و فرمان خدا امامت نماید ؛ و لازمه ی این امر آن است که امام ، عالم به تمام اوامر و نواهی خدا باشد. و در ميان مدّعيان امامت هیچ کس جز علی (ع) نبود که چنین باشد. هیچ عالم سنّی هم ادّعا نکرده که خلفای سه گانه ، عالم به جمیع اوامر و نواهی خدا بوده اند. همچنین حدیث متواتر ثقلین مؤیّد است که اهل بیت (ع) همردیف کتاب خدا هستند. و نیز به اعتراف شیعه و سنّی علی (ع) باب مدینه ی علم رسول الله است. همچنین جناب حاکم نیشابوری ــ از علمای بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامی که فرمودند: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124)

آیا همه و از جمله خلفای سه گانه باید اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند یا نه؟ اگر بله پس باید از علی (ع) هم که متّحد با حقیقت قرآن است ، اطاعت مطلق می کردند ؛ که نکردند.

ث ـ همچنین طبق آيه ، فعل خیرات باید از جانب خدا بر امام ، وحی و الهام شود ؛ و در بین مدّعیان امامت تنها علی (ع) است که ادّعای اتّصال به غیب داشته و ملهم بودن او توسّط پیامبر (ص) نیز تأیید گردیده است.یکی از دلائلی که این شأن را برای امیر مومنان ثابت می کند ، حدیث منزلت است ؛ چون یکی از شئون حضرت هارون (ع) این بوده که بر او وحی می شده است ؛ لکن نه وحی تشریعی ؛ چون او تابع شرع موسی بود. پس علی (ع) هم که در حدیث منزلت تشبیه شده به هارون (ع) ، واجد این شأن خواهد بود ، امّا نه با عنوان نبی. و اگر گفته شود که دریافت وحی مستلزم نبوّت است ، گوییم: چنین نیست؛ چون طبق تصریح قرآن کریم حضرت مریم (س) و مادر موسی (ع) نیز دریافت وحی داشته اند ولی پیامبر هم نبوده اند.

ج ـ همچنين طبق آيات فوق ، امام اهل زكات و نماز است ؛ و تنها علی (ع) است که نماز و زکاتش مورد تأیید مستقیم خدا واقع شده ؛ در حالی كه ديگران اگر چه در ظاهر اهل نماز و زکات بودند ولی هیچکس یقین ندارد که آنان در محضر خدا هم به عنوان اهل زكات و نماز ، مورد قبول واقع شوند. خداوند متعال فرمود: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ. ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده‏اند ؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند. » (المائدة:55) ؛ مفسّرین شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که شأن نزول این آیه ی شریفه جریان صدقه دادن امیر المومنین (ع) در حال رکوع بوده است.پس در میان مدّعیان امامت ، تنها اوست که نماز و زکاتش یقیناً مورد قبول خدا واقع شده ولی در مقبولیّت و عدم مقبولیّت نماز و زکات دیگر مدّعیان امامت منطقاً نمی توان یقین داشت.

دلیل پنجم:

« وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ في‏ مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَني‏ إِسْرائيلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ . ـــــ ما به موسى كتاب آسمانى داديم؛ و شك نداشته باش كه او آيات الهى را دريافت داشت؛ و ما آن را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرار داديم ؛ و از آنان امامانی قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‏كردند؛ چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.» (السجده : 23، 24)

نکات آيات شريفه:

الف ـ طبق این آیات نیز جعل و نصب امام بر عهده ی خداست نه مردم. لذا نتیجه انتخابات مجلس سقیفه نامشروع می باشد.

ب ـ امام باید به امر خدا امامت نماید ؛ و لازمه ی این امر آن است که امام عالم به تمام اوامر و نواهی خدا باشد. و ... ــ که در سابق گذشت ــ

دلیل ششم:

« وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ . ـــــ (به خاطر آوريد) هنگامى را كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من(نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ظالمين نمى‏رسد. » (البقرة:124)

نکات این آیه ی شریفه:

الف ـ امامت در این آیه مطلق به کار رفته ، لذا تمام مصادیق امامت را ، که حضرت ابراهیم (ع) شأنیّت آن را داشت ، شامل می شود ؛ و یکی از آن مصادیق ، امامت سیاسی و حاکمیّتی است که در امامت مورد نظر متکلمین اهل سنّت پر رنگتر از دیگر ابعاد امامت مطرح می شود.

ب ـ امامت مطرح در این آیه به هر کدام از مصادیق آن که گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوی ، امامت علمی ، امامت نماز و ... ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهیم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سیاسی و امامت به معنای حقّ حاکمیّت بر جامعه ؛ چرا که اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پیامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پیامبر هر قومی یقیناً در علم و عمل و معنویّت و دیگر امور ، بر قوم خود برتری و پیشوایی دارد. ثانیاً جز امامت سیاسی ، هیچکدام از مصادیق امامت ، که در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نیاز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلکه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ی آن معانی نیز حاصل می شوند. پس مصداق اقرب آن امامتی که در آیه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاکمیّت بر جامعه می باشد.

پ ـ طبق این آیه ، مقام امامت ـ به معنای حقیقی آن نه امامت اعتباری ـ مقامی است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهیم (ع) با این که نبی بود امام نبود و آنگاه که امتحاناتی را پشت سر گذاشته ، قابلیّت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد.

حال جای این پرسش است که چگونه در امّت اسلام کسانی ادّعای امامت نموده اند در حالی که فاقد این حدّ از صلاحیّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علی بن ابی طالب (ع) را نپذیرفتند در حالی که طبق حدیث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحیحترین کتب آنها نقل شده است ، شأن علی (ع) نسبت به پیامبر(ص) مثل شأن هارون پيامبر است نسبت به حضرت موسی. « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏ . ـــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ صحیح مسلم ، ج7 ، ص 120)

مگر خود علمای اهل سنّت در تعاریفشان از امام نگفتند که « الامامةُ خلافةٌ عن الرسول ... » ؟ و مگر در این حدیث معتبر تصریح نشد که پیامبر (ص) ، علی (ع) را در زمان خود خلیفه قرار داد؟! چگونه با وجود کسی که از هارون پیامبر افضل می باشد ، نوبت امامت به دیگران می رسد؟! وقتی نسبت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسی است ، پس به همان میزان که رسول الله (ص) از موسی (ع) افضل است باید علی (ع) نیز از هارون افضل باشد تا این نسبت حفظ شود.

ت ـ خداوند متعال خودش ابراهیم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت باید به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جریان سقیفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهی نبود.

ث ـ طبق آیه ی مورد بحث ، امامت عهد الله است ، یعنی عهدی است بین امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلی در آن ندارد. بنا بر اين ، جریان سقیفه و محصول آن باطل است.

بنا بر این اگر سه خلیفه ی اهل سنّت امام نیستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علی بن ابی طالب بوده است. چون از طرفی طبق دلائل عقلی امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف دیگر تنها علی بن ابی طالب بود که در مدّت خلافت سه خلیفه ، دعوی امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزینه ی دیگری باقی نمی ماند.

ج ـ امامت که عهد الله است به ظالمین نمی رسد. در این تعبیر قرآنی ، درباره ی ظالم چهار احتمال است.

1. آنکه در سراسر عمرش ظالم است.

2. آنکه در اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم است.

3. آنکه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل است.

4. آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.

بر اين اساس در ذرّیـّه و نسل حضرت ابراهيم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت كه عبارتند از :

1. افرادی كه در سراسر عمرشان ظالم باشند.

2. افرادی كه اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم باشند.

3. افرادی كه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل باشند.

4. افرادی كه گاه ظالم و گاه عادل باشند.

5. افرادی كه هيچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.

روشن است که حضرت ابراهیم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعای خود اراده نمی کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم می باشند ؛ و هیچ مومن عاقلی از خدا نمی خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پیامبری اولوالعزم چنین تقاضایی از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّیـّتی » سه گروه اخير بوده اند كه يكي معصوم مي باشد و دو تاي ديگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولی معلوم نيست كه اهل جهنّم باشند ؛ كما اينكه اهل بهشت بودن آنها نيز معلوم نيست.

آنگاه كه حضرت ابراهيم (ع) امامت را بر اين سه گروه از ذرّيـّه ی خود طلب نمود ، خداوند متعال دعای او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلكه فرمود: از ميان اين سه گروه ، تنها آنهايی قابليّت امامت خواهند داشت كه اسم ظالم بر آن صدق نكند. و روشن است كه از اين سه گروه ، تنها گروه پنج هستند كه هيچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمي كند ؛ و تنها اين گروهند كه اهل بهشت بودن آنها يقينی است. پس امامت تنها از آنِ کسانی است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهی باشند ؛ چرا که هر گناهی از مصادیق ظلم است. حال چگونه اهل سقیفه ادّعای امامت نمودند در حالی که اوّلاً قبل از اسلام سابقه ی کفر داشتند ؛ ثانياً در زمان اسلام نیز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نیز به تصریح علمای خود اهل سنّت کارهای خلافشان کم نبود.

دلیل هفتم:

« أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ في‏ مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ . ــــ آيا كسى كه از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پيش از او نيز كتاب موسى كه امام و رحمتى بود [دروغ مى‏بافد]؟ آنها [كه در پى حقيقت‏اند] به آن ايمان مى‏آورند و هر كه از گروه‏ها به آن كافر شود آتش ، وعده‏گاه اوست. پس در آن ترديد مكن كه آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند.»(هود:17(

« وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى‏ لِلْمُحْسِنين‏. ــ و پيش از آن ، كتاب موسى كه امام و رحمت بود(نشانه‏هاى آن را بيان كرده)، و اين كتاب هماهنگ با نشانه‏هاى تورات است در حالى كه به زبان عربى و فصيح و گوياست، تا ظالمان را بيم دهد و براى نيكوكاران بشارتى باشد. » (الأحقاف:12(

نکات آیات شریفه:

در این آیات شریفه ، کتاب حضرت موسی(ع) به عنوان امام معرّفی شده ، پس قرآن کریم به نحو اولی امام مردم است ؛ بخصوص اینکه قرآن کریم به عنوان مصدّق توارات در آیه ی اخیر نیز مطرح شده است. در این که قرآن کریم پیشوای مردم است و آنان در تمام امور باید از قرآن کریم تبعیّت نمایند شکّی نیست ؛ چرا که قرآن کریم کلام خداست. لذا امام بالاصاله و اوّل و آخر کتاب خداست ، نه شخصی از اشخاص ؛ حتّی در صحنه ی حکومت نیز این قرآن کریم است که حقیقتاً امام مردم می باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ــ حقّ حاکمیّت و فرمانروایی نیست مگر برای خدا » ؛ و شکّی نیست که قرآن کریم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق این آیات شریفه ، امام بالذّات خدا و کلام و کتاب اوست و دیگران به شرطی امام خواهند بود که عین کتاب الله باشند. اگر حضرت موسی(ع) امام بود به این سبب بود که عالم به جمیع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان می نمود. همچنین اگر نبی اکرم (ص) به اجماع مسلمین ، امامت داشت به خاطر این بود که احاطه به کتاب الله داشت. پس امام بعد از او نیز باید کسی باشد که علم به جمیع معارف قرآن کریم داشته ، وارث علم نبی باشد. خود علمای اهل سنّت نیز در تعریف امام گفتند: « امام باید اقامه کننده ی شرع و حافظ دین خدا باشد.» و مگر دین و شرع چیزی غیر از قرآن کریم است. حال کسی که متّحد با حقیقت قرآن نبوده عالم به جمیع معارف آن نیست چگونه خواهد توانست آن را اقامه یا معارف آن را حفظ نماید؟!

 

بنا بر این ، بی هیچ تعصّبی باید در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد که از نبیّ اکرم (ص( چه کسی عالم به جمیع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟

از مدّعیان امامت ، تنها کسی که چنین مقامی برای او ادّعا شده علی بن ابی طالب است و غیر او از مدّعیان امامت نه خود چنین ادّعایی داشتند و نه کسی چنین ادّعایی در موردشان کرده و نه شاهدی بر آن وجود دارد. بنا بر این ، طبق این آیات شریفه علی بن ابی طالب تنها گزینه ی امامت مورد نظر قرآن کریم خواهد بود. چون غیر از علی (ع) هیچکدام از اصحاب پیامبر چنین موقعیّتی را نداشته است. غیر او و اهل بیتش کیست که نبی اکرم(ص( وجودشان را در حدیث متواتر ثقلین ــ که مورد قبول شیعه و سنّی است ــ همردیف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علمای اهل سنّت روایت شده که قال رسول الله(ص):« ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجلٌ فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم: الاکبرُ کتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسّکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ مردی برخواست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اکبر كتاب خداست؛ وسیله ای كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى و جدایی ناپذیری را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص66) ؛ در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادی مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ـــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و در مورد آنها كوتاهى نکنید كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص167(

در این دو نقل حدیث ثقلین که محتوای اصلی آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه می باشد ، با صراحت تمام از عدم جدایی عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در یکی از نقلها بر نام مبارک علی بن ابی طالب (ع) تصریح شده. و بین شیعه و سنّی اختلاف و شکّی نیست که آن حضرت جزء عترت می باشد.

همچنین در این روایت به صراحت امر شده که به قرآن و عترت تمسّک جویید ؛ و آیا حقیقت تمسّک جستن ، جز امام قرار دادن است. همچنین تصریح شده که بر آنان پیشی نگیرید! و آیا معنای امامت جز این است که مصداق آن پیشاپیش مردم باشد؟ همچنین فرمودند که به آنان یاد ندهید که آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه خلیفه ی اوّل و دوم ادّعای فاطمه زهرا و شهادت علی (ع( را در باب فدک نپذیرفتند و خود را داناتر از آنها در حکم خدا دانستند؟ و ... . و چگونه ادّعای علی (ع) را در خلیفه ی رسول خدا بودن ، قبول نکردند؟

جناب حاكم نيشابوری ، از اكابر علماي اهل سنّت ، در حديث صحيحی از نبي خدا (ص) آورده است: « علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ـــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص124(

همانطور که گفته شد ، شكی در اين نيست كه قرآن امام مردم است ؛ پس شكی نيست كه علی (ع) نيز امام مردم مي باشد. چون آنكه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حكم قرآن را خواهد داشت. از اين دليل حتّی عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسيان نيز ثابت مي شود. چون اگر خطا و سهو و نسيان بر آن حضرت جايز باشد ، در همان موارد از قرآن کریم جدا خواهد شد ؛ چرا كه خطا در کلام الله مجید راه ندارد. همچنين از این استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات مي گردد ؛ چرا كه خداوند متعال ، قرآن كريم را « تبياناً لكلّ شيء » ناميده است. پس كسی هم كه متّحد با قرآن باشد « تبياناً لكلّ شيء » خواهد بود. بر همین اساس ، امام باقر (ع) در تفسیر آیه« وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ في‏ إِمامٍ مُبينٍ » فرمودند:« چون اين آيه نازل شد كه: « و هر چیزی را در امام مبین برشمردیم » ؛ دو مرد في المجلس برخاستند و گفتند يا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجيل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام امير المؤمنين على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبين ، اين مرد است ؛ به راستى اوست امامى كه خداى تبارک و تعالى علم هر چيز را در او بر شمرده است.» (امالى شيخ صدوق ،ص170 ،مجلس سى و دوم(

 

3ــ دلائل عدم صلاحیّت خلفای اهل سنّت بر امامت

ـ  عدالت خلفای اهل سنّت

گفته شد که شیعه عصمت را از شرائط امام می داند ولی اهل سنّت عدالت را برای این منظور کافی دانسته اند.

شیعه گذشته از اینکه با دلائلی ثابت می کند امام باید معصوم باشد ، ثابت می کند که خلفای سه گانه ی اهل سنّت حتّی عدالت هم نداشته اند ، کجا رسد عصمت.

چند روایت از کتب علمای برجسته ی اهل سنّت نقل می کنیم که خود خواننده ی عاقل و فهیم به راحتی می تواند از کنار هم چیدن این روایات دریابد که این دو خلیفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبنای شیعه که حتّی با مبنای خود اهل سنّت نیز شایسته ی امامت بر امّت نبوده اند.

اهل سنّت روایت کرده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يَفتَرقانِ حتّى يَردا عَلَىّ الحوضَ يومَ القيامةِ. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛این دو  از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج 14 ،ص322  ــ  تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج42، ص4491 )

و روایت کرده اند که فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ،ص 124 ـ  المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج1 ، ص 255  ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج11 ، ص 603 )

باز در حدیث متواتر ثقلین روایت نموده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ مردی برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اکبر كتاب خداست؛ وسیله ای كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و  گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج3 ، ص66  و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج3 ،ص109)

و در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادی مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى

آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و در مورد آنها كوتاهى نکنید كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص167)

باز روایت کرده اند که: « حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‏ . ــــــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمودند: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج 4 ، 209 و ج5 ، ص129 ــ  صحیح مسلم ، ج7 ، ص 120 )

اینها احادیثی است که علمای اهل سنّت خودشان در کتابهای روایی شان آورده اند. انصافاً اگر کسی در مقابل این احادیث نبوی که به روشنی حقّانیّت اهل بیت (ع) را اثبات می کنند ، مقاومت نمود و راهی غیر از راه اهل بیت را برگزید ، او را چه باید گفت؟!!

حال روایات دیگری از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم تا ببینید خلفای اهل سنّت با چنین اهل بیتی چه رفتاری کردند.

بلاذرى مى‏گويد: « ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى او نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب آيا مى‏خواهى خانه ی ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية)

ابن عبد ربّه مى‏گويد: « آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه ی فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ی فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ی فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد. » (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمد سعيد العربان، 1953 و 1272)

ابن قتيبه دينورى آورده است: « ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه ی على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو  فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى‏خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على را بياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه ی رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفه ی رسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ی فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» « يا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه ی فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى‏كردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه‏اى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند: بيعت كن ! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنيم. » ( الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى)

حال خواننده ی فهیم و صاحب عقل سلیم قضاوت فرماید که پیامبر خدا(ص) چه سفارشاتی درباره علی (ع) و اهل بیت نمودند و خلفا با آنها چه کردند؟!! او چه فرمان داد و برخی با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!

 

اینها با اهل بیت رسول خدا(ص) این گونه رفتار نمودند ، حال آنکه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ ـــ بگو:من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست‏داشتن نزديكانم‏ »(الشورى:23) ؛ آیا این بود دوست داشتن اهل بیت رسول خدا(ص)؟!! آیا آنکه این آیه و آن همه روایات نبوی را زیر پا گذاشته عادل است؟! اگر کسی با اسیر جنگی کافر چنین رفتاری می کرد در عدالتش شک بود ، کجا رسد که با اهل بیت رسول خدا (ص) چنین نماید ؛ آنهم با وجود این همه آیه و روایت در حقّ ایشان.

و از همین جاست که تفرقه میان امّت اسلام آغاز گشت و خلفای اهل سنّت با زیر پا نهادن این همه آیات و روایات ، بنیانگذار این تفرقه ی عظیم گشتند. بلکه به اعتراف معتبرترین کتب روایی اهل سنّت ، اینان جریان ایجاد تفرقه را پیشتر از این نیز آغاز نموده بودند.

عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ـــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. در این هنگام بعضی گفتند: بیماری بر او غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسد که هرگز گمراه نشوید ؛ و برخی دیگر غیر این می گفتند. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج5، ص138)

بخاری در بیان دیگری از همین حدیث نقل نموده که: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ  زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج7، ص9 ـــ صحیح مسلم ، ج5 ، ص76) 

این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد ؛ آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» (النجم:3ـ 4).

همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و  عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟  

اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود.

مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً ـــ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است.»(الأحزاب:57)

شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟!

باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله  ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند.

همچنین وی با این کلام که « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله  ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد؛ و از(مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است‏»(الحشر:7)  و مگر نفرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:32). اگرا راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟!

اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟

و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم.

امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبیّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند که در زمان نبیّ خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است.

جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.»

جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.»

 

باقی اختلافاتی هم که امروزه بین اعمال عبادی مذهب اهل البیت و مذهب خلفا می بینید به همین نحو ایجاد شده اند ؛ که برای پرهیز از تطویل مطلب از ذکر موارد دیگر حذر می کنیم.

 

4ـ استدلال به حدیث خلفای دوازدگانه بر حقّانیّت شیعه

این حدیث در جوامع روایی اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده که به برخی نقلهای آن در کتب معتبر اهل سنّت اشاره می شود:

« عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزاً إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبي: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش ــــ جابر بن سمره گويد: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: همواره اسلام عزیز است با دوازده خلیفه. سپس کلمه ای گفتند که من نفهمیدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش می باشند»( صحیح مسلم ،ج6،ص3)

« عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِي عَلَى النّبی (ص) فسمعته یقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ يَنْقَضِيَ حتّی يَمْضِيَ فِيهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ تکلّم بکلام خفیّ علیّ ؛ قال قلت لابی ما قال؟ قال قال کلّهم من قریش ـــــ جابر بن سمره گويد: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله رسيديم ، شنیدم که حضرت می فرمودند: اين امر منقضى (سپری) نخواهد شد تا آنگاه كه دوازده نفر خليفه در ميان ایشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفی فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش خواهند بود» (صحیح مسلم ،ج6 ،ص3)

این حدیث از طرق مختلف در منابع شیعه و سنّی نقل شده و در صحّت آن تردید نتوان نمود ؛ کما اینکه علمای اهل سنّت بر درستی آن اذعان نموده اند. این دو حدیث هم که ما ذکر نمودیم، در صحیح مسلم آمده ، که اهل سنّت ، احادیث آن را تماماً درست می دانند. این کتاب در کنار صحیح بخاری ، معتبرترین منع حدیثی اهل سنّت می باشد.

امّا استدلال شیعه با این روایت چگونه است؟

شیعه می گوید: طبق این حدیث ، رسول خدا (ص) خلفای حقیقی خود را دوازده نفر از قریش معرّفی نموده است.

حال دو سوال مطرح می شود:

1ـ آیا این دوازده نفر را مسلمین باید انتخاب کنند یا به طریقی باید از سوی خدا انتخاب شوند؟

2ـ این دوازده نفر چه کسانی هستند؟

اهل سنّت انتخاب خلیفه را به بشر واگذار کرده اند ؛ البته خودشان به غلط می گویند به مسلمین واگذار شده. حال آنکه می دانیم ابوبکر را اندکی از مردم مدینه انتخاب کردند نه مسلمین ؛ و حتّی آن اندک ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاریخ ، علی بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با این انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در این امر کسانی چون سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و زبیر و ... . عمر بن خطاب را هم ابوبکر نصب نمود نه مسلمین. عثمان هم با شورای شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأی. و جالب این بود که خلیفه ی بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوری با خلافت وی مخالفت کرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ می شود، هم با وجود علی (ع) حال آنکه این دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و یکی ، خلافت دیگری را قبول ندارد؟!!

حال اگر این شیوه برای انتخاب خلفای پیامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پیشاپیش برای خلفای خود عدد و مشخّصات تعیین می نماید؟ اینکه اوّلاً باید دوازده نفر باشند نه بیش و نه کم. ثانیاً باید همگی قریشی باشند. ثالثاً باید چنان باشند که با وجودشان ، دین خدا عیناً حفظ شود.

آیا با خلیفه ی انتخابی مردم ، دین خدا محفوظ می ماند؟ آیا خلیفه همان رئیس جمهور است یا جانشین رسول خدا (ص) در حفظ و تبیین و اجرای دین؟ ابوبکر و عمر و عثمان چه داشتند که دیگر مسلمین نداشتند؟ اینها چه داشتند که محتاج هادی و تبیین کننده ی دین نبودند ولی دیگران به هدایت و تبیین اینها محتاج گشتند؟ آیا غیر از این است که اینها خودشان نیز محتاج امامی هدایت کننده اند؟! و اگر کسی یادشان ندهد چیزی از حقایق قرآن نمی دانند؟! شوخی نیست ، قرآن کریم « تبیاناً لکلّ شیء » می باشد. یعنی این خلفای سه گانه ، عالم به « تبیاناً لکلّ شیء » بودند ، که محتاج امام و تبیین کننده ی دین نبودند؟ اگر چنین ادّعایی کنید یقین رسوا خواهید گشت. اگر می گویید که اینها با قرآن و سنّت هدایت می شدند ، می گوییم: قرآن و سنّت دست همه ی مسلمین بود. اگر وجود قرآن و سنّت کافی برای هدایت مردم و کافی برای اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نیازی به خلیفه است؟ در این صورت خلیفه ، رئیس جمهوری بیش نخواهد بود. اگر می گویید: اینها به اجتهاد عمل می کردند ، می گوییم: دیگرانی هم بودند که اجتهاد داشتند. پس چرا آنها باید اجتهاد خود را وا می نهادند و به اجتهاد اینها گردن می گذاشتند؟ از این گذشته وقتی طبق حدیث مدینة العلم ، علی بن طالب (ع) باب علم نبی است ، چرا باب علم نبی را رها کرده از اجتهاد ظنّی دیگران تبعیّت کنیم؟! وقتی طبق حدیث منزلت ـ که در صحاح اهل سنّت آمده ـ علی بن طالب (ع) افضل از هارون نبی می باشد ، چرا افضل از یک پیغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبکر تبعیّت کنیم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گیریم که تمام مسلمین صدر اسلام به ابوبکر رأی داده باشند ؛ کجای اسلام آمده که شما وظیفه دارید در امور دین خودتان تابع رأی مردم باشید؟ آنها هزار و چهار صد سال پیش برای خودشان رئیس جمهور انتخاب کردند ، ما چرا باید به انتخاب آنها گردن نهیم؟ امّا اگر خلیفه را رئیس جمهور نمی دانید و او را حافظ حقیقت دین و تبیین کننده ی اسلام و قرآن می شناسید ، بفرمایید که با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبی در میان امّت ، چگونه نوبت این کارها به امثال ابوبکر و عمر و عثمان رسیده است؟ به حکم عقل و با استفاده از حدیث مورد بحث ، تنها با امامت یک انسان معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن کریم است که اسلام با تمام حقیقتش حفظ می شود ، و تنها چنین کسی است که از هدایت دیگر افراد بشر بی نیاز می باشد ؛« أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون‏ ــــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس:35)

لذا هر گاه یک غیر معصوم و غیر عالم به جمیع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهیم پرسید: امام خود او کیست؟ اگر امام داشتن لازم است ، که به اتّفاق علمای شیعه و سنّی چنین است ، چرا فقط برای ما لازم است ؛ و برای خود آن خلفای انتخابی لازم نیست؟ مگر آنها چه ویژگی خاصّی دارند که امام نمی خواهند ولی دیگران امام می خواهند؟! وقتی او معصوم نیست ، پس کسی باید باشد که راه راست را به او بنماید ؛ و اگر او عالم به جمیع حقائق قرآن نیست ، چگونه می تواند اسلام را تمام و کمال حفظ و تبیین و منتقل کند ؛ و از کجا معلوم که تبیین او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر کسی معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن بود ، بدیهی است که دیگر نیازی به امام نخواهد داشت. چون جهلی به دین ندارد تا کسی آن را برطرف سازد ؛ و خطایی نمی کند تا کسی آن را هشدار دهد.

 

پس اگر طبق حدیث مورد بحث ، خلیفه ی رسول خدا (ص) باید چنان باشد که با وجود او و در وجود او حقیقت اسلام ، حفظ گردد ، یقیناً چنین کسی باید معصوم از خطا و عالم به جمیع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علی بن ابی طالب بود که باب علم نبی بود ؛ و منزلتش به پیامبر (ص) مثل منزلت هارون نبی بود به موسی (ع) ؛ و شک نیست که رسول خدا (ص) افضل از موسی(ع) است. پس به همان میزان علی (ع) باید از هارون(ع) افضل باشد تا این نسبت حفظ گردد.

گذشته از اینها روایات چندی از خود اهل سنّت نقل شده که در آنها به صراحت از عینیّت بین علی (ع) و قرآن کریم سخن به میان آمده است. پس با وجود چنین کسی ،محال است که دین خدا در میان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد.

به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض يوم القيامة. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛ از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج 14 ،ص322 ــ تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج42، ص4491 )

و روایت کرده اند که فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج1 ، ص 255 ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج11 ، ص 603 )

پس اگر علی (ع) حتّی یک خطای کوچک انجام دهد ، دیگر معیّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا که در قرآن کریم خطا راه ندارد ؛ کما اینکه هر چه خطاست ، یقیناً حقّ نیست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علی است و علی همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است که حضرتش معصوم از خطا و عالم به جمیع حقّ و قرآن باشد. در غیر این صورت چنین معیّت تامّی معنا نخواهد داشت.

باز روایت نموده اند: « ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ مردی برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اکبر كتاب خداست؛ وسیله ای كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج3 ، ص66 و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج3 ،ص109)

و در نقل دیگری از این حدیث متواتر فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادی مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى

آنها درخواست كرده‏ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى‏رسيد و در مورد آنها كوتاهى نکنید كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولی ترم، على هم اولی تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! » (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص167)

امّا سوال دوم: این دوازده نفر ، که رسول خدا(ص) فرمودند ، چه کسانی هستند؟

 

اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خلیفه درست می داند پس بشمارد این خلفای دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور کنند در خلفای راشدین ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاویه را هم نمی توانند خلیفه بدانند ؛ چرا که:

اوّلاً دو خلیفه ی حقّ باهم نمی جنگند ؛ حال آنکه معاویه با علی (ع) جنگیده است. و به یقین اگر یکی از این دو در مسیر اسلام است ، دیگری راه به خطا می رود. کدام عاقل می پذیرد که دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمنی کنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند که هر که با امام بجنگد مهدورالدم می باشد.

ثانیاً او با امام حسن (ع) جنگیده است که به اتّفاق شیعه و سنّی و طبق حدیث نبوی ، یکی از دو سیّد جوانان اهل بهشت می باشد. پس چگونه کسی که با سیّد جوانان اهل بهشت می جنگد و می شود جانشین پیامبر؟!

از معاویه که بگذریم نوبت به یزید می رسد که سبط اصغر را شهید نموده است. اگر او حقیقتاً خلیفه ی پیامبر بوده ، پس امام حسین (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ کما اینکه یزیدیان همین را قائل بودند و حضرت را خارجی (خروج کرده بر خلیفه و خارج شده از دین) می گفتند. حال آنکه چنین کسی نمی تواند سیّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حکم روایات صحیح از خود اهل سنّت، یقین داریم که امام حسین(ع) سیّد جوانان اهل بهشت است ، دیگر دشمن و کشنده ی او نمی تواند بر حقّ باشد.

بعد از یزید نیز خلفای بعدی یکی از یکی بدتر بوده اند. پس چگونه دین با وجود آنها عزیز شده؟

تاریخ قطعی گواه است که از زمان معاویه تا زمان عمر بن عبدالعزیز تمام خلفای اموی فتوا داده بودند که بر سر منبر نماز جمعه باید علی بن ابی طالب را سبّ و لعن کنند. آیا این استنباط خلفای شما از اسلام ، حقیقتاً حفظ اسلام و تبیین درست اسلام می باشد؟

از این گذشته تعداد این خلفا بسیار بیش از دوازده تن می باشند.

لذا اهل سنّت از هیچ راهی نمی تواند این دوازده خلیفه را تعیین کند.

پس یا حدیث مورد بحث ، جعلی است ؛ که علما این را نمی پذیرند ؛ بخصوص که در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ یا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، که این نیز محال است ؛ یا روش اهل سنّت در انتخاب خلیفه نادرست می باشد.

امّا شیعه ی اثناعشری این دوازده خلیفه را بی هیچ مشکلی معرّفی می کند.

ـ بر این استدلال اشکالاتی شده که به بررسی آنها می پردازیم.

1ـ گفته شده: « در روايت، از اين داوزده تن بعنوان خليفه نام برده شده است در حاليكه هيچكدام از ائمه شيعه بجز علي ابن ابي طالب و فرزند برومند ايشان حسن بن علي آنهم براي مدت كوتاهي به خلافت نرسيدند. پس مراد از اين دوازده تن نمي تواند ائمه شيعه باشد».

پاسخ:

اوّلاً طبق این اشکال، ائمه ما این دوازده خلیفه نیستند. خلفای اهل سنّت هم که یا کمتر از دوازده اند یا بیشترند و اکثرشان نیز به خاطر جنایات آشکاری که کرده اند ، لیاقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشکال کننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند.

بالاخره طبق حدیث مورد بحث باید دوازده خلیفه را مشخّص نماییم. حال این گوی و این میدان. اگر ائمه ی دوازدگانه ی ما آن خلفای مورد نظر رسول خدا(ص) نیستند پس شما اهل سنّت لطف بفرمایید و بگویید که کیانند آن دوازده نفر؟

ثانیاً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خلیفه ، بالفعل به حاکمیّت سیاسی جامعه می رسند ؛ بلکه فرمودند: تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند ، این امر (اسلام) پایدار و عزیز می ماند. مثل اینکه کسی بگوید: هوا روشن است تا زمانی که خورشید در آسمان می باشد. پس اگر خورشید در آسمان نبود ، هوا نیز روشن نخواهد بود. بنا بر این طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خلیفه بین مردم نباشند دین نیز پایدار نخواهد بود. و شکّ نداریم که بعد از رسول خدا (ص) دین او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علی (ع) تا مدّتها حاضر به بیعت با ابوبکر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هیچگاه با او بیعت نکرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علی (ع) درست نماز می خواند که دست بر شکم نمی گذاشت یا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوی علی (ع) درست بود یا وضوی جناب عثمان؟ آیا تحریم نمودن دو متعه (متعة الحجّ و متعة النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغییر دین نبود؟ حال آنکه طبق روایات خود اهل سنّت ، هم در زمان پیامبر (ص) این امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبکر. و... .

پس اگر از این زوایه نگاه می کنید ، عرض می شود که مردم خلیفه حقیقی رسول خدا را به رسمیّت نشناختند ، لذا دین درستی هم نداشتند ؛ و بخش عظیمی از سنّت نبوی را هم از دست دادند. تاریخ قطعی گواه است که ابوبکر و عمر اجازه ی نقل روایت نبوی را نمی دادند و هر چه اصحاب از روایات نوشته بودند ، این دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا کتاب الله نیز یادمان نرفته. نتیجه ی چنین شعاری می شود همین آتش زدن احادیث نبوی. جریان کاغذ و قلم را که در صیح بخاری و مسلم آمده به خاطر آوردید!

بخاری و مسلم در معتبرترین کتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج7، ص9 ـــ صحیح مسلم ، ج5 ، ص76)

این جمله ی عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هرانسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ پیامبر خدا به صراحت فرمود که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد.

چگونه کسی که خود موجب اختلاف امّت شده ، می تواند دین خدا را حفظ و تبیین نماید. او این اندازه از قرآن بی خبر بود که وقتی می گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله » متوجّه نبود که خود همین قرآن گفته است: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد» (الحشر:7) و فرموده: « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول‏ ــ و اطاعت کنید خدا را و اطاعت نمایید رسول را » (آل‏عمران:132). وقتی کسی در زمان حیات خود پیامبر(ص) او را نافرمانی می کند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دین او خواهد بود؟!

مطلب دیگر اینکه این دوازده نفر همواره خلیفه ی رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسیاری از مردم نپذیرفتند و تنها گروهی از مسلمین تابع آنها بودند و اکنون نیز تنها اندکی تابعند. خلیفه ی رسول خدا را خدا تعیین می کند ؛ با رأی مردم خلیفه درست نمی شود که با عدم پذیرش مردم ، کسی از خلافت بیفتد ؛ بلی با عدم پذیرش مردم ، او خانه نشین می شود نه اینکه از خلافت بیفتد. اگر مردم نبوّت کسی را نپذیرند او از نبوّت می افتد؟ خلیفه ی رسول خدا (ص) مسئولیّتهایی دارد مثل تبیین درست دین ، هدایت طالبان هدایت و اداره ی جامعه. حال اگر مانعی پیش آمد و او نتوانست بخشی از مسئولیّت خود را اجراء نماید ، آیا باقی کارهای او نیز معطّل می ماند؟ ما می بینیم که ائمه شیعه در تمام مدّت عمرشان وظیفه ی تبیین دین و هدایت هدایت جویان را انجام داده اند ؛ و این همه معارف از خود به جا گذاشته اند که اهل سنّت یک هزارم آن را هم ندارند.

پس عملاً دوازده خلیفه در میان مردم حضور داشتند و خلافت می کردند ؛ لکن امارت نداشتند ؛ چرا که امارت منوط به پذیرش مردم است ؛ و مردم پذیرش نداشتند. و آنها که پذیرش نداشتند دین درستی هم نداشتند ؛ و آنها که این خلفای حقیقی را پذیرفته بودند به دین حقیقی هم راه یافته بودند.

 

 

 

مطلب سوم آنکه از زمان رسول خدا (ص) تا کنون هیچگاه دین اسلام حقیقی از بین نرفته است و همواره با وجود این دوازده خلیفه ، حقّ در میان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه های باطل نیز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دین با وجود این دوازده نفر همواره باقی است ؛ و همواره نیز پیروانی دارد. در حدیث هفتاد و سه فرقه نیز آمده که رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یکی از آنها اهل نجات می باشد. پس هموراه خلفای دوازدگانه یکی بعد از دیگری در میان امّت بوده اند و فرقه ی ناجیّه مذهب ایشان بوده است.

2ـ گفته شده: « در روايت ابي داود ذكر شده پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در همين رابطه فرمودند: «امت اسلامي همگي فرمانبردار و مطيع اوامر آنها خواهند بود »

پاسخ:

این جمله یقیناً باطل است ؛ چون اگر این جمله درست باشد ـ معاذ الله ـ رسول الله (ص) دروغ گفته است ؛ که این امری است محال. چون تاکنون هیچ خلیفه ی واقعی یا غیر واقعی وجود نداشته که همه ی امّت ، فرمانبردار او باشند. پس اگر اهل سنّت ما این جمله را صحیح می دانند باید اقرار کنند که هیچکدام از خلفای گذشته ، خلیفه ی راستین رسول خدا (ص) نبوده اند. یعنی اساساً در اسلام خلیفه ای وجود نداشته است.

مستشکل در ادامه ی اشکال خود آورده است: « اين در حالي است كه ما مي دانيم حتي در دوران خلافت علي بن ابي طالب و فرزند ايشان حسن بن علي، هيچگاه همگي امت اسلامي مطيع و فرمانبردار آنها نبودند.»

عرض می شود: حتّی جناب ابوبکر و عمربن خطّاب و عثمان نیز مطاع محض نبوده اند ؛ کما اینکه خود رسول خدا (ص) و بلکه حتّی خود خدا هم هیچگاه مطاع محض نبوده اند ؛ و همواره کسانی را به عنوان منکر و مخالف داشته اند.

پس اگر مستشکل، این جمله را درست می داند ، باید کلّاً منکر وجود خلیفه برای رسول خدا (ص) باشد ؛ و بدتر اینکه حضرتش را دروغگو بداند.

باز در ادامه گفته اند: « علاوه بر اين حتي خود فرقه هاي مختلف شيعه نيز در مورد امامت برخي از ائمه با يكديگر اختلافات شديدي دارند.»

 

 

 

این مستشکل عجب مغالطه ای نموده اند. استدلال به حدیث مورد بحث ، توسّط شیعه ی دوازده امامی انجام گرفته ، آن هم نه بر ضدّ اهل سنّت بلکه بر ضدّ تمام فرقه های اسلامی ـ اعمّ از سنّی و شیعه ـ . چون هیچکدام آنها نتوانسته اند این دوازده خلیفه را معرّفی نمایند. لذا طبق این حدیث ، حتّی بطلان شیعیان زیدی و اسماعیلی و ... نیز اثبات می شود. امّا در بین شیعیان دوازده امامی ، ابداً اختلافی در مصادیق این دوازده خلیفه وجود ندارد.

3ـ اشکال شده که: « در روايت ذكر شده رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزيز و پرتوان باقي خواهد ماند». اين در حالي است كه بزرگان شيعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذليل بوده و گروهي ظالم و كافر بر مسلمانان حكم مي راندند. »

پاسخ:

اوّلاً کجای حدیث چنین چیزی وجود دارد؟ حدیث به صورت جمله ی شرطی است ؛ و می گوید: اسلام عزیز است تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند. پس اگر شرط محقق نشد ، یعنی دوازده خلیفه در بین شما نبودند ، مشروط نیز منتفی خواهد بود. و البته به نطر ما همواره این دوازده خلیفه بوده اند و اسلام آنها نیز عزیز و پایدار بوده است. امّا دیگران از اسلام اصیل برگشته اند ؛ و برگشتن مردم از اسلام ، اسلام را نابود نمی کند.

ثانیاً اینها خلط فرموده اند بین اسلام و روش زندگی مسلمین. حضرت نفرمودند مسلمین پرتوان خواهند بود یا امور مسلمین در مسیر درست خواهد بود ؛ بلکه فرمودند: خود دین اسلام درست و عزیز باقی خواهد ماند. و می بینید که این دوازده نفر ، دین رسول الله (ع) را عیناً و با تبیین و تفسیرش نسل به نسل منتقل نموده اند. اینکه شما برداشتهای خلفا و ائمه مورد قبول خودتان را اسلام می نامید برای خودتان ارزش دارد. از نظر شیعه ، اسلام همان است که دست به دست توسّط این دوازده تن منتقل گشته است ؛ بی هیچ انحرافی.

اگر تمام مسلمین راه را کج روند و خلیفه ی راستین پیامبر (ص) در میان آنها باشد ، اسلام بر اصل خود باقی است و خللی نیافته است. چون اسلام پیش اوست ؛ و او هست. با وجود نبی و امام ، دین خدا به تمام هویّتش در بین مردم است ؛ و حجّت خدا بر خلق تمام می شود ؛ اگر چه آن نبی یا امام حتّی یک نفر پیرو هم نداشته باشد.

 

پس مواظب باشیم که بین اسلام مردم و خود اسلام خلط نکنیم. در اعصار گذشته اسلام اکثر مردم انحراف اندر انحراف بوده ، امّا اصل اسلام با وجود خلیفه ی راستین پیامبر(ص) همواره بی هیچ انحرافی حضور داشته است. آنگاه که ابوبکر و عمر احادیث نبوی را آتش می زدند ، آن معارف برای آنها که اتّصال به علی (ع) نداشتند سوخت و خاکستر شد ، امّا تمام آن معارف در قلب علی (ع) وجود داشت ؛ و پیروانش به آن دسترسی داشتند. چرا که فرمود: « أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا ». پس احادیث نبوی برای مردم سوخت ؛ ولی در حقیقت نسوخت. عثمان حکم وضو را دستکاری نمود ؛ عمر بن خطّاب در اقامه و نماز و ... دخل و تصرّف کرد ؛ امّا حقیقت احکام اسلام نزد علی بن ابی طالب ، بی هیچ تحریفی وجود داشت. لذا با وجود او اسلام همچنان بر اصالت خویش باقی بود. حال اگر مردم به منبع اسلام رجوع نکردند ، حرف دیگری است و عدم رجوع آنها ، اسلام را نابود نمی کند بلکه خودشان را نابود می سازد.

ــ مهدی موعود در روایات اهل سنّت

اعتقاد به مهدی موعود نیز عقیده ای صرفاً شیعی نیست بلکه این مساله از امور مسلّم نزد علمای بزرگ اهل سنّت است. لذا انکار آن انکار یک اعتقاد مشترک بین شیعه و اهل سنّت است. ذیلاً به برخی از روایات اهل سنّت در این باره اشاره می کنیم.

رسول خدا (ص) فرمودند: « يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لک ، فيصلّى خلف رجل من ولدى‏ ـــــــ هنگام ظهور مهدى (عج)، عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى‏آيد در حاليكه به نظر مى‏رسد از موهايش قطرات آب مى‏ريزد، سپس مهدی (عج) پيشنهاد مى‏كند که جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى‏فرمايد: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى‏گزارد. » (الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلانی ، ص 98)

همچنین فرمودند: « منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه‏ ـــــــ از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت‏سراو نماز مى‏خواند و به وى اقتدا مى‏كند.» (كنز العمال ، ج14 ، ص 266)

ایضاً امام أحمد بن حنبل ، یکی از ائمه چهارگانه اهل سنّت آورده: « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم ــــــــ «جابر بن عبد الله» روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى‏كند (تا آنجا كه مى‏گويد) عيسى عليه السلام نازل مى‏شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ی برپایى نماز هستند، به آن حضرت مى‏گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى‏فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد. » (مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 367)

روایات اهل سنّت در باب مهدی بسیار زیاد است ؛ که روایات فوق تنها نمونه هایی از آن بود. البته در جزئیّات بحث مهدویّت بین شیعه و سنّی اختلاف است ؛ کما اینکه بین خود اهل سنّت نیز در جزئیّات این مساله اختلافاتی موجود است.

 

5ـ استدلال به حدیث سفینه نوح

حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت در کتاب « مستدرک الصحیحین ، ج2 ، ص343 و ج3، ص151» حدیث سفینه را این گونه نقل نموده : « مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي مِثْلُ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَ فِيهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا ــ مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است. هر که در آن سوار شد، نجات یافت و هر که از سوار شدن در آن تخلّف نمود، غرق شد» ؛ حاکم در ادامه گفته: « هذا حديث صحيح على شرط مسلم ــ این حدیث ، صحیح است طبق مبنای مسلِم » یعنی این حدیث در ردیف احادیث صحیح مسلم می باشد که دومین کتاب معتبر اهل سنّت است.

این حدیث عیناً در مجمع الزوائد هیثمی ، ج9، ص168 نیز آمده است. کتب دیگر اهل سنّت نیز این حدیث را نقل نموده اذعان بر درستی آن کرده اند.

ـ نحوه ی استدلال شیعه

1ـ طبق این حدیث ، شکّ نیست که هر کس از همراهی با اهل بیت رسول الله(ص) خودداری نماید، از اسلام بیرون است.

2ـ بین شیعه و سنّی شکّ نیست که علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا(س) جزء اهل بیت می باشند.

3ـ طبق اعتراف علمای خود اهل سنّت، حضرت فاطمه زهرا(س) هیچگاه خلافت ابوبکر را نپذیرفت و با خشم نسبت به او از دنیا رفت. و باز طبق نقل خود اهل سنّت، عمر به دستور ابوبکر، خانه ی اینان را آتش زد یا حدّ اقلّ تهدید به آتش زدن نمود.

پس شکّ نداریم که این دو تن ( ابوبکر و عمر ) از این کشتی تخلّف نموده اند. لذا طبق حدیث، جزء غرق شدگان هستند.

4ـ طبق نقل هر دو فرقه شکّ نداریم علی (ع) تا حضرت زهرا(س) زنده بود، با ابوبکر بیعت نکرد ؛ و خودش ادّعای خلافت داشت و ابوبکر از پذیرش خلافت او تخلّف نمود ؛ و همچنین عمر ؛ کما اینکه در شورای شش نفره ی عمر نیز حضرتش به خلافت عثمان رأی موافق نداد. لذا این کشتی نوح، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداشت. پس ابوبکر و عمر و عثمان جزء غرق شدگان هستند.

حال اهل سنّت بفرمایند که چگونه غرق شدگان و تخلّف کنندگان از کشتی نوح، شدند خلیفه ی رسول الله (ص)؟!