(1/100139421)

پرسش: سازگاري يا ناسازگاري توحيد در حاکميت و توحيد در اطاعت با دموکراسي، چگونه است؟

 

پاسخ:

دموکراسی به معنی حقیقی کلمه از فروعات اومانیسم (انسان گرایی و انسان محوری) می باشد؛ و از آن قابل انفکاک نیست. لذا صرف انتخابات و نقش داشتن مردم در امر حکومت را دموکراسی نمی گویند. لذا حضرت امام خمینی(ره) تأکید داشتند که این لفظ در مورد نظام جمهوری اسلامی ایران به کار نرود. در دورانهای اخیر برخی ها سعی کردند این حرف امام راحل را دور زده و به جای دموکراسی از معادل فارسی آن یعنی مردم سالاری استفاده کنند؛ که در مقابل خدا سالاری است؛ ولی باز چشمان تیز ولایت فقیه زمان، این تیر زهرآگین را قبل از اثابت به هدف، دفع نمود و بی آنکه اجازه دهد در کشور شکافی تولید شود، با تبدیل «مردم سالاری» به « مردم سالاری دینی» شرّ آن را دفع نمودند. چرا که مردم سالاری دینی، یعنی مردم در حکومت نقش دارند امّا در طول حاکمیّت خدا بر مردم.

امّا چرا اسلام با دموکراسی غربی و اومانیستی نمی سازد؟

سرّش آن است که دموکراسی لازمه ی اومانیسم می باشد؛ و اومانیسم در حقیقت یعنی نفی خدایی خدا و قرار دادن انسان به جای خدا. لذا اومانیسم در حقیقت، مکتب انسان پرستی به جای خدا پرستی است؛ و دموکراسی ناشی از آن نیز چیزی نیست جز استبداد اکثریّت. چرا که در این سیستم حکومتی، حقّ مساوی است با نظر اکثریّت. حال آنکه اسلام، هر نوع محوریّت و پرستش غیر خدا را نفی می کند و برای کسی جز خدا حقّ قانون گذاری و حقّ صادر نمودن فرمان را قائل نیست. لذا سیستم حکومتی که اسلام پیشنهاد می دهد، دقیقاً در مقابل سیستمهای برآمده از اومانیستم همچون لیبرالیسم و کمونیسم می باشد. پس در ادامه نظریّه ی حکومتی اسلام را واکاوی می کنیم تا به فرق بین این دو سیستم و نیز نحوه ی ایفای نقش مردم در سیستم حکومت اسلامی و نقش انتخابات در آن پی ببریم.

ــ نظریّه ی حکومت اسلامی

1ـ در منطق عقل ، فقط کسی حقّ دستور دادن به بشر را دارد که صاحب و مالک تمام وجود انسان باشد؛ و جز خدا ، هیچ موجود دیگری صاحب و مالک وجود انسان نیست. لذا هیچکس جز خدا حقّ حکم و فرمان به انسان را ندارد؛ حتّی خود شخص نیز حقّ ندارد درباره ی خودش حکمی کرده، سر خود برای خود تکلیفی اختراع نماید. چرا که خود انسان نیز مالک وجود خویش نیست؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ ــــ ما از آنِ خداییم؛ و به سوى او باز‏گردنده هستیم» (البقرة:156)
منطق قرآن کریم نیز دقیقاً همین یافته ی عقلی را مورد تأیید قرار داده و تصریح می کند که جز خدا کسی حقّ حکم و فرمان ندارد ؛ چه انبیاء و ائمّه (ع) و چه غیر ایشان. نگاهی گذرا به چند آیه ی شریفه این حقیقت را به روشنی اثبات می کند.
الف ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ـــ حكم و فرمان نیست مگر برای خدا» (الأنعام:57)
ب ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِكَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــ حكم و فرمان نیست مگر برای خدا ؛ فرمان داده كه غیر از او را نپرستید! این است آیین پا برجا ؛ ولى بیشتر مردم نمى‏دانند» (یوسف:40)
قسمت دوم این آیه در حقیقت تفسیر قسمت اوّل آن است. خداوند متعال ، نخست بیان داشت که « حکم و فرمان فقط برای اوست » ؛ آنگاه فرمود: « او فرمان داده كه غیر از او را نپرستید! » ؛ یعنی هر کسی که فرمان می دهد ، یا خداست یا ادّعای خدایی دارد و آن کسی که از دیگری اطاعت می کند ، در حقیقت خود را بنده ی او دانسته و او را عبادت می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « أَ رَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه‏ ــــ آیا دیدى آن كسى را كه هواى نفسش را معبود خود برگزیده است؟!» (الفرقان:43) ؛ یعنی اگر کسی از دستور هوای نفس خود اطاعت کند ، نفس خود را معبود خود قرار داده است. لذا کسی حتّی حقّ ندارد خودش برای خودش تکلیف تعیین کند و الّا مشرک و هوا پرست خواهد بود ؛ و به نحو اولی اطاعت از دیگری نیز شرک می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ـــــ (آنها) دانشمندان و راهبان خویش را ربّ و معبودهایی در برابر خدا قرار دادند » (التوبة:31) ؛ « عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیثُ لَا یشْعُرُون ــــــ ابو بصیر گوید از امام صادق (ع) تفسیر آیه ی « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ » را پرسیدم ؛ امام فرمودند: به خدا سوگند یهود و نصارى براى علماء و دانشمندانشان نماز نخوانده و روزه نگرفتند (آنان را عبادت و بندگى رسمی نكردند) و لیكن علمایشان براى ایشان حرام را حلال و حلال را حرام گردانیدند و آنان هم از این راه بندگی علمایشان را کردند بدون اینکه بفهمند.» (بحار الأنوار ، ج‏2، ص98)

در این آیات و روایات به وضوح دیده می شود که اسلام، اومانیسم را نوعی شرک جلی تلقّی نموده است؛ و در آیه ی « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِكَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ » به وضوح بیان داشت که اکثریّت ملاک حقّ نیستند ؛ چون چنین نیست که اکثریّت، عالم به حقیقت باشند.
پ ـ « ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ یؤْتِیهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لی‏ مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــ براى هیچ بشرى سزاوار نیست كه خداوند ، كتاب آسمانى و حكم و نبوّت به او دهد ؛ سپس او به مردم بگوید:« غیر از خدا ، مرا پرستش كنید! » (آل‏عمران:79)
همانطور که پیشتر گفته شد ، هر اطاعتی به معنی عبادت است ؛ لذا هیچ پیامبر یا امامی حقّ ندارد مردم را به اطاعت از خویش فرا خواند. عملاً نیز هیچگاه انبیاء و ائمه (ع) کسی را به اطاعت استقلالی از خویش فرا نخوانده اند ؛ بلکه همواره خود را رساننده و بیان کننده ی حکم خدا معرّفی نموده اند. « قالُوا رَبُّنا یعْلَمُ إِنَّا إِلَیكُمْ لَمُرْسَلُونَ ـ وَ ما عَلَینا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ ـــــ (رسولان ما) گفتند: « پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان(او) به سوى شما هستیم ؛ و بر عهده ی ما چیزى جز ابلاغ آشكار نیست.» (یس:16 ،17)

آری در اسلام، نه استبداد اکثریّت (حاکمیّت اکثریّت بر جامعه) تجویز می شود، نه استبداد اقلّیّت ثروتمندان یا قدرتمندان و نه استبداد عالمان و متخصّصان و فرهیختگان؛ تا آنجا که حتّی انبیاء و ائمه(ع) نیز مستقلّاً حقّ حاکمیّت ندارند. حقّ قانون گذاری و حاکمیّت، فقط و فقط برای خداست؛ و غیر خدا حقّ حاکمیّت استقلالی ندارند.


2ـ در مطلب پیشین منطق قرآن را ـ که عین منطق عقل است ـ ملاحظه فرمودید که حکم را تنها از آنِ خدا دانست و انبیاء (ع) را تنها ابلاغ کننده ی حکم خدا معرّفی نمود. امّا این تنها شأن انبیاء نیست. چون صرف ابلاغ حکم خدا برای جامعه کافی نیست ، بلکه این احکام و قوانین ، اجرا کننده نیز می خواهند. لذا امیرمومنان (ع) وقتی شنید که خوارج نهروان علیه حکومت ایشان شعار می دهند که « لاحکم الّا لله ــ حکم نیست مگر برای خدا » فرمودند: « كَلِمَةُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ یقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یسْتَمْتِعُ فِیهَا الْكَافِر ــــــ سخن حقّی است كه اینها باطلى را با آن می خواهند. آرى حكم ، جز از آنِ خدا نیست ، امّا اینان می گویند: فرمان گزاری (اجرا کننده ی حکمی ) جز خدا نیست. در حالى كه چاره ای جز این نیست که مردم را امیری باشد چه آن امیر نیكو كردار یا تبه‏كار باشد ، تا در فرمان گزاری او مرد مؤمن كار خویش كند، و كافر بهره ی خود برد. » (نهج البلاغة ، خطبه 40)
حضرت امیرالمومنین(ع)، در این کلام گهربار می فرمایند: درست است که حکم فقط از آنِ خداست و کسی جز او حقّ ارائه ی قانون و تکلیف ندارد ؛ لکن به حکم عقل ، جامعه نیز امیری می خواهد تا جلوی هرج و مرج را بگیرد و امنیّت جامعه را حفظ نماید تا همگان ـ چه مومن و چه غیر مومن ـ فرصت زندگی داشته باشند. امّا خوارج می گفتند : جامعه امیر نمی خواهد ؛ بلکه باید مردم را به حال خودشان واگذاشت تا خودشان به دستورات الهی عمل نمایند.
امّا اینان در حقیقت قرآن کریم را نصفه فهمیده بودند. درست است که خداوند به کسی حقّ نداده که از پیش خود دستورالعملی ارائه دهد ؛ امّا به انبیاء و ائمه (ع) این حقّ را داده که اوّلاً دستور خدا را به مردم برسانند ؛ و ثانیاً آن دستورات را تفسیر و تبیین نمایند ؛ و ثالثاً با تشکیل حکومت که لازمه ی زندگی اجتماعی است ، احکام خدا را در جامعه اجرا نمایند. دقّت شود! احکام خدا را اجرا کنند نه احکام خودشان را.  امّا خوارج خلط نموده بودند بین حکم دادن و اجرای حکم خدا. اینان خیال می کردند که علی (ع) خودش حکمرانی می کنند ؛ در حالی که او تنها مجری احکام خدا بود ؛ همین و بس. لذا آنگاه که در شورای عمر، به حضرتش گفتند:« اگر قبول کنی که طبق قرآن و سنّت پیامبر و طریقه ی شیخین(ابوبکر و عمر) رفتار کنی، با تو بیعت می کنیم» حضرتش فرمودند: من طبق قرآن و سنّت رفتار می کنیم و بیش از این نیاز نیست. البته باز متذکّر می شویم که مبارزه ی انبیاء و ائمه (ع) با حکومتهای طاغوتی ، به معنی مبارزه با اصل حکومت نبود ؛ بلکه آنان با محتوای غیر الهی حکومتها و شیوه ی آنها مبارزه داشتند. چرا که اصل امارت لازمه ی زندگی اجتماعی است. لذا حکومت ، حتّی اگر غیر الهی و طاغوتی باشد ، باز بهتر از بی حکومتی و هرج و مرج می باشد.
آیات قرآن کریم نیز مؤیّد همان مطلبی هستند که امیر مومنان (ع) به عنوان تز حکومت اسلامی بیان داشتند ؛که عبارت بود از اینکه: حکم از آنِ خدا و نبی یا امام فقط مجری حکم خداست.
الف ـ « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ ــــ اطاعت کنید خدا را و اطاعت كنید رسول او را! و (از مخالفت فرمان او) بر حذر باشید! پس اگر روى برگردانید ، بدانید بر فرستاده ی ما جز ابلاغ آشكار ، چیز دیگرى نیست‏.» (المائدة:92)
در این آیه ی شریفه ، خداوند متعال حکم می کند که از رسول او اطاعت کنیم ، لذا ما از رسول به عنوان اینکه یک بشر است ، اطاعت نمی کنیم ، بلکه از آن جهت اطاعتش می کنیم که حکم خدا را بیان می کند. خداوند متعال نیز در خاتمه ی آیه متذکّر شد که رسول خدا تنها ابلاغ کننده ی حکم حداست و چیزی از خود نمی گوید.
ب ـ « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبین‏ ــــــ بگو: « خدا را اطاعت كنید، و از پیامبرش فرمان برید! و اگر سرپیچى نمایید، پیامبر مسئول اعمال خویش است و شما مسئول اعمال خود ؛ امّا اگر از او اطاعت كنید، هدایت خواهید شد؛ و بر فرستاده ی او چیزى جز رساندن آشكار نیست.» (النور:54)
پ ـ « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی‏ شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً ــــــــ اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! اطاعت كنید خدا را! و اطاعت كنید پیامبر خدا و اولو الأمر را! و هر گاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید(و از آنها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیكوتر است. » (النساء:59)
در این آیه ی شریفه ، افزون بر اطاعت از خدا و رسول ، بر اطاعت اولوالامر نیز فرمان داده شده است. لذا اطاعت او نیز چیزی جز اطاعت خدا و رسول نیست. آنگاه خداوند متعال امر می کند که اگر در زندگی اجتماعی دچار مشکلی شدید ، حقّ ندارید از پیش خودتان داوری کنید یا از دیگران داوری بخواهید ؛ بلکه باید آن را به حکم خدا ، یعنی قرآن کریم و تبیین کننده ی حکم خدا ، یعنی رسول خدا ارجاع داده ، اختلاف را بر اساس حکم خدا حلّ و فصل نمایید. امّا اینکه خداوند متعال در این بخش متذکّر اولوالامر نشد ، برای این بود که او نیز در این امر ، عین رسول خدا می باشد ؛ لذا در صدر آیه نیز برای رسول و اولوالامر یک فعل « اطیعوا » به کار برد. چرا که اطاعت از خدا بالذّات و اطاعت از رسول و اولوالامر ، بالعرض می باشد.
ت ـ « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرین‏ ــــــــ و از خدا و رسولش اطاعت نمایید! و نزاع (و كشمكش) نكنید، تا سست نشوید ، و قدرت(و شوكت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت كنید كه خداوند با استقامت كنندگان است! » (الأنفال:46)
در این شریفه نیز افزون بر مطالب پیش گفته ، افزوده شد که وجود حاکم و مجری احکام خدا در جامعه الزامی است. چرا که در غیاب حاکم ، جامعه به تنازع و کشمکش سوق پیدا کرده و اساس زندگی اجتماعی سست می شود و عزّت و امنیّت جامعه رنگ می بازد و بوی خوش الفت و وحدت اجتماعی از میان می رود ؛ و طبیعی است که درندگان قدرت و سلطه جویان جهان ، بر چنین جامعه ی مرده ای طمع می کنند.
ث ـ « إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ـــــ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها كه ایمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.» (المائدة:55)
در این آیه نیز خداوند متعال ، ولایت رسول خدا و ائمه (ع) را همردیف ولایت خود قرار می دهد ؛ چرا که آن بزرگواران نیز صرفاً جاری کننده ی ولایت خدا در میان امّت می باشند.

 

3ـ تا اینجا معلوم شد که حکم فقط و فقط از آنِ خداست و غیر او حقّ حکم و فرمان ندارند ؛ و حکم او همان قرآن کریم است. همچنین روشن شد که رسول خدا و ائمه (ع) صرفاً ابلاغ کننده ی حکم خدا ، مفسّر و تبیین کننده ی قرآن کریم و مجریان احکام خدا هستند. لذا سنّت پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) چیزی جز بسط و تفصیل احکام خدا نیست و پیامبر و امام ، حکمی از پیش خود نداشته اند.
پیامبر خدا (ص) و ائمه ی اطهار (ع) هر کدام در عصر خود ، آنچه از حکم خدا برای مردم نیاز بود ، از قرآن کریم استخراج نموده و در اختیار بشر قرار می دادند و این کار تا زمان امام دوازدهم ادامه داشت ؛ و تا آن زمان هر آنچه تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج) لازم بود بیان گشت. البته همه ی این احکام به صورت جزئی نبودند ؛ بلکه برخی از آنها احکامی کلّی بودند که با متدهای خاصّی می توان احکام جزئی را از آنها استنباط نمود. لذا اهل بیت (ع) در زمان خود ، این متدها را هم بیان داشته و به شاگردان خویش آموختند و به این وسیله فنّ اجتهاد را پدید آوردند. برای مثال ، امام صادق (ع) بسیاری اوقات خودشان کناری می نشستند و به شاگردانی چون زراره می فرمودند: شما پاسخ سوال کنندگان را بدهید ؛ و آنان نیز طبق آیات و احادیثی که از امام (ع) گرفته بودند و متدهایی که آموخته بودند ، دست به اجتهاد می زدند. به این صورت اجتهاد در میان شاگردان ائمه (ع) پا گرفت و آن زمان که امام زمان (ع) ، به مصلحتی که خدا عالم است ، در پرده ی غیبت قرار گرفت ، استنباط و ابلاغ و اجرای احکام الهی را از طریق نامه ای که به نائب خاصّ خویش نوشتند به مجتهدین جامع شرائط سپرده و فرمودند: « وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ... ــــ و امّا در حوادثی که واقع می شود ، مراجعه کنید به راویان احادیث ما که همانا آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدایم » (وسائل‏الشیعة ،ج 27 ،ص140 ). لذا طبق این بیان حضرت حجّت سلام الله علیه و علی آبائه ، حکم فقهای حدیث شناس که حدیث صحیح را از سقیم تشخیص می دهند بر ما حجّت است ؛ چرا که آنان نیز تنها حکم خدا و نبیّ خدا و امام معصوم را بیان می کنند که همگی حکم خداست. البته روشن است که چنین کسی افزون بر آشنایی با قرآن و سنّت باید ویژگیهای دیگری نیز داشته باشد تا مورد اطمینان مردم قرار گیرد و آن ویژگیها را هم خود اهل بیت (ع) مشخّص نموده اند.
« عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِی ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى فَوَیلٌ لِلَّذِینَ یكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَیدِیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ هَذِهِ لِقَوْمٍ مِنَ الْیهُودِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع إِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْعَوَامُّ مِنَ الْیهُودِ لَا یعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا یسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَكَیفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِیدِهِمْ وَ الْقَبُولِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْیهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا یقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَ ع بَینَ عَوَامِّنَا وَ عَوَامِّ الْیهُودِ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِیةٌ مِنْ جِهَةٍ أَمَّا مِنْ حَیثُ الِاسْتِوَاءِ فَإِنَّ اللَّهَ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِیدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَیثُ افْتَرَقُوا فَإِنَّ عَوَامَّ الْیهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصُّرَاحِ وَ أَكْلِ الْحَرَامِ وَ الرِّشَا وَ تَغْییرِ الْأَحْكَامِ وَ اضْطُرُّوا بِقُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا یجُوزُ أَنْ یصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَینَ الْخَلْقِ وَ بَینَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ وَ كَذَلِكَ عَوَامُّنَا إِذَا عَرَفُوا مِنْ عُلَمَائِهِمُ الْفِسْقَ الظَّاهِرَ وَ الْعَصَبِیةَ الشَّدِیدَةَ وَ التَّكَالُبَ عَلَى الدُّنْیا وَ حَرَامِهَا فَمَنْ قَلَّدَ مِثْلَ هَؤُلَاءِ فَهُوَ مِثْلُ الْیهُودِ الَّذِینَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ بِالتَّقْلِیدِ لِفَسَقَةِ عُلَمَائِهِمْ فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا یكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّیعَةِ لَا كُلَّهُمْ فَإِنَّ مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ عُلَمَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَیئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِیطُ فِیمَا یتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَیتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ یتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَیحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ یضَعُونَ الْأَشْیاءَ عَلَى غَیرِ وَجْهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرُونَ یتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ عَلَینَا الْحَدِیثَ ... ــــــــــ امام حسن عسکری در تفسیر آیه «پس واى بر آنان كه كتاب را به دست خود مى‏نویسند، آنگاه مى‏گویند این از جانب خداست تا با آن بهایى اندك بستانند، پس واى بر آنان از آنچه با دست خویش نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست مى‏آورند » (بقره: 79) فرمودند: اینان قوم یهود بودند، تا آنجا که فرمودند: مردى به امام صادق علیه السّلام عرض كرد: اگر این مردم یهودى از تورات فقط همان كه از علماى خود مى‏شنوند نمى‏دانند بنا بر این راهى جز همان برایشان باقى نمى‏ماند، پس چطور خداوند ایشان را به تقلید كردن و قبول از علماى خود سرزنش نموده ، و مگر نه این است كه عوام یهود همچون عوام ما تقلید علماى خود مى‏كنند؟
حضرت صادق (ع) فرمودند: میان عوام و علماى ما و عوام و علماى یهود از یك جهت فرق و تفاوت است و از جهتى برابرى.امّا از جهتى كه آن دو با هم برابرند این است كه خداوند؛ عوام ما را به تقلید از علماى خود همان طور مذمّت كرده كه عوام و علماى یهود را سرزنش نمود ، و امّا از جهت افتراق ، به تحقیق عوام یهود صریحاً از كذب علماى خود و خوردن حرام و رشوه و تغییر احكام از واجبات آن با شفاعت و عنایت و تملّق و چاپلوسى با خبر بودند و با تعصّب شدیدى كه آنان را از دینشان جدا كرده بود ایشان را شناخته بودند و اینكه‏آنان هر گاه تعصّب به خرج دهند حقوق همانها كه بر ایشان متعصّب مى‏شوند زایل مى‏سازند، و اموال را به ناروا دهند، و به خاطر همانها بدیشان ظلم كردند، و نیك دانسته بودند كه علماى ایشان دست به حرام مى‏برند، و به ناچار با معارفِ قلوبِ خود به این نكته پى برده بودند كسى كه رفتارش مانند علماى ایشان باشد فاسق است و جایز نیست به خاطر خدا تصدیق شود و نه به عنوان واسطه میان خلق و خدا. پس به خاطر اینكه تقلید كسانى را نمودند كه آنان را شناخته بودند و افرادى كه دانسته بودند؛ قبول خبرشان، و تصدیق حكایتشان، و عمل به مطالبى كه به ایشان مى‏رسد از افرادى كه ندیده‏اند جایز و روا نیست، و واجب است كه به خودشان فرو رفته و در باره ی امر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله نیك بیندیشند، چرا كه دلائل آن حضرت آشكارتر از آن است كه مخفى بماند، و مشهورتر از آن است كه برایشان آشكار نگردد. و این چنین است عوام امّت ما؛ هر گاه از علماى خود فسق ظاهر، و تعصّب شدید و هجوم بر حطام دنیا و حرام آن را دریافتند، و نیز دیدند آنان به جاى اصلاح طرفداران خود؛ كمر به نابودى ایشان بسته‏اند، و با اینكه به خوارى و اهانت شایسته‏ترند مورد احسان و نیكوكارى طرفداران خود واقع مى‏شوند، در یك چنین اوضاعى هر كدام از عوام ما از چنان فقهایى تقلید كند درست همانند یهودى خواهند بود كه مشمول ذمّ خداوند به واسطه ی تقلید از فقیهان فاسق خود شدند. پس هر فقیهى كه مراقب نفسش بوده و حافظ دین خود است و با نفس خود مخالف است و مطیع امر مولای خود مى‏باشد، بر عوام واجب است كه از چنین فقیهى تقلید كنند، و این شرائط تنها مشمول برخى از فقهاى شیعى مى‏گردد نه تمامشان ؛ زیرا از هر كه مرتكب عملى قبیح و فاحش همچون فقهاى فاسق عامّه گردد؛ مطلبى كه از ما مى‏گویند را قبول نكنید، و حرمتشان را نگه ندارید، و هر آینه بسیارى از مطالب منقول از ما دستخوش تخلیط شده ، زیرا فاسقان گوش به كلام ما مى‏دهند و از سر جهل تمام آن را تحریف مى‏كنند، و از کمی معرفتی كه دارند مطالب را بر غیر آن مى‏نهند، و جماعت دیگرى نیز از سر عمد بر ما دروغ بندند ... » (وسائل‏الشیعة،ج27 ،ص131)
در این حدیث به روشنی بیان شده که در غیاب امام معصوم ، ابلاغ و تبیین و اجرای حکم خدا با فقیهی است که مراقب نفسش بوده و حافظ دین خود است و با نفس خود مخالفت نموده و مطیع امر مولای خود مى‏باشد. به تعبیر دیگر ، در زمان غیبت مجری معصوم حکم خدا، حکم خدا را باید از کسی گرفت که فقیه (ژرف اندیش در دین ) ، عادل ، دینمدار ، زاهد و دنیاگریز و مطیع خدا و رسول و امام معصوم باشد. چنین کسی است که می تواند حکم خدا را بدون اختلاط با حکم نفسش استنباط نموده به مردم برساند و خود نیز اجرا نماید. و حاکم جامعه نیز باید از بین چنین کسانی انتخاب شود ؛ و البته انتخاب کننده ی او نیز باید فقهایی با همین شرائط باشند تا عادلانه و فقیهانه انتخاب نمایند و نفسانیّات خود را در انتخابشان دخالت ندهند. و البته دقّت شود که این انتخاب ربطی به نظر اکثریّت ندارد؛ بلکه چنین فقیهی در متن واقع، از طرف خدا نصب گشته است؛ و فقهای خبره، با همفکری و مشاوره، تنها این مصداق منصوب از طرف خدا را کشف و معرّفی می کنند. کما اینکه مردم نیز از بین فقها و خبرگان موجود در جامعه، مناسبترینها را برای این امر برمی گزنند؛ و چنین نیست که با رأی مردم، کسی فقیه و خبره شود. لذا نه انتخاب ولیّ فقیه از سوی خبرگان، دموکراسی اصطلاحی است، نه انتخاب شدن خبرگان از سوی مردم. چون اساساً این کار، انتخاب نیست بلکه کشف مصداق است.
بنا بر آنچه گفته شد ، معلوم می شود که حتّی ولیّ فقیه نیز هیچ حکمی از جانب خود ندارد ؛ بلکه این احکام فقه الهی است که حکومت می کند و احکام فقه همان حکم خدا و رسول و امام معصوم می باشد که همگی حکم خداست ؛ و شخص فقیه ، صرفاً استنباط کننده ی حکم و بیان کننده و مجری حکم می باشد. و اجرای حکم یعنی تطبیق دادن احکام کلّی بر امور جزئی. حتّی مصوّبات مجلس شورای اسلامی نیز باید توسّط شش نفر فقیه عادل که در شورای نگهبان حضور دارند و از سوی ولیّ فقیه نصب می شوند ، مورد بررسی قرار گیرند تا مخالف حکم خدا نباشند. حتّی قانون اساسی کشور جمهوری اسلامی ایران نیز توسّط فقها و با همفکری آنان نوشته شده تا مخالفتی با احکام الهی نداشته باشد.
بنا بر این ، اطاعت از ولیّ فقیه ، اطاعت از یک شخص نیست بلکه اطاعت از حکم فقه اهل البیت (ع) است که آن نیز مبیّن حکم خداست. البته شکّی نیست که در مورد فقیه ، احتمال خطا در استنباط یا تطبیق نیز وجود دارد ؛ لکن چنین احتمالی اوّلاً بسیار اندک می باشد ؛ و ثانیاً در غیبت معصوم راهی بهتر از تقلید از فقیه وجود ندارد. ثالثاً آنچه مهمّ است این است که ما نزد خدا عذر موجّه داشته باشیم و با تقلید و اطاعت از فقیه جامع الشّرائط چنین عذری حاصل می شود.


4ـ آنچه تا کنون گفته شد ، بیشتر حالت روشنگری نسبت به اصل حکومت در اسلام داشت ، اگر چه لبّ لباب آن استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه نیز می باشد. لکن مناسب است که استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه را به نحو خلاصه نیز تقدیم حضور کنیم تا ان شاء الله، بهره، کامل گردد.
دلیل نخست:
اصل تنزّل تدریجى

این دلیل از مقدمات ذیل تشكیل شده است:
1ـ براى تأمین نیازمندى‏هاى اجتماعى و جلوگیرى از هرج و مرج، فساد و اختلال نظام، وجود حكومت در جامعه، عقلاً امرى ضرورى است.
2ـ به حکم عقل، کسی جز خدا حقّ حکم نمودن ندارد؛ لذا اجراى احكام اجتماعى اسلام ضرورى است و این امر به زمان حضور پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) اختصاص ندارد؛ یعنى احكام اسلام جاودان است و باید در همه ی زمان‏ها و مكان‏ها اجرا گردد.
3ـ مجری مطلوب در اسلام، کسی است كه معصوم باشد.
4ـ به حکم عقل، هنگامى كه فراهم آوردن مصلحت لازم در حدّ مطلوب میسر نشد، باید نزدیک‏ترین مرتبه به حدّ مطلوب را تأمین كرد.پس  هنگامى كه مردم از مصالح حكومت معصوم(ع)، محروم باشند، باید به دنبال نزدیک‏ترین و شبیه‏ترین حكومت به حكومت امام معصوم(ع) باشیم. نزدیكى یك حكومت به امام معصوم(ع) در سه امر متبلور مى‏شود: نخست، علم به احكام كلى اسلام (فقاهت)؛ دوم، شایستگى روحى و اخلاقى، به گونه‏اى كه تحت تأثیر هواهاى نفسانى و تهدید و تطمیع‏ها قرار نگیرد (تقوا) ؛ سوم، كارایى در مقام مدیریت جامعه كه به خصلت‏هاى فرعى از قبیل درك سیاسى، اجتماعى، آگاهى از مسائل بین المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران ، تشخیص اولویت‏ها و اهمیت‏ها.
با توجه به این مقدّمات نتیجه مى‏گیریم كسى كه بیش از سایر مردم، واجد این شرایط باشد ؛ یعنی فقیه ، عادل، زمان‏شناس و قادر به مدیریت كلان اجتماعى باشد، باید رهبرى جامعه را عهده‏دار شود و اركان حكومت را به سوى كمال مطلوب سوق دهد؛ و به تعبیر بهتر، مجری احکام خدا گردد.
تشخیص چنین كسى طبعاً بر عهده ی خبرگان (اهل تخصّص) خواهد بود چنان كه در سایر شئون زندگى اجتماعى نیز چنین است؛ مثلاً برای تشخیص بهترین جرّاح قلب، روشن است که باید از جرّحان قلب کمک گرفت. ولی دقّت شود که چنین کاری، انتخاب ماهرترین جرّاح قلب نیست، بلکه در حقیقت کشف اوست؛ اگر چه عرفاً این کشف را انتخاب گویند. لکن اهل دقّت می فهمند که زمین تا آسمان فرق است بین این نوع انتخاب و مثلاً انتخاب رییس جمهور در سیستم دموکراتیک.


دلیل دوم: ولایت‏فقیه یا حاكمیت اصلح در عصر غیبت
1ـ ولایت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شؤون ربوبیت الهى است و فقط با نصب و اذن خداى متعال، مشروعیت مى‏یابد.
2ـ خداوند این حق قانونى را به پیامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) داده است.
3ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محرومند، یا باید خداى متعال از اجراى احكام اجتماعى صرفنظر كرده باشد، یا اجازه ی اجراى آن را به كسى كه اصلح از دیگران است، داده باشد تا ترجیح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت لازم نیاید ؛ و با توجه به باطل بودن فرض اوّل (تعطیلی احکام) ، فرض دوم ثابت مى‏شود؛ یعنى ما از راه عقل كشف مى‏كنیم كه چنین اذن و اجازه‏اى از طرف خداى متعال و اولیاى معصوم(ع) صادر شده است؛ حتى اگر بیان نقلى روشنى در این خصوص به ما نرسیده باشد.
4ـ فقیه جامع‏الشرایط، همان فرد اصلحى است كه هم احكام اسلام را بهتر از دیگران مى‏شناسد، هم ضمانت بیشترى براى اجراى آن دارد و هم در مقام تأمین مصالح جامعه و تدبیر امور مردم كارآمدتر است.


5 ـ دلائل نقلی اثبات ولایت فقیه
تا اینجا آنچه مطرح شد ، بیشتر از بُعد عقلی بود. لکن روایات اهل بیت (ع) نیز همین حکم عقلی را تأیید می نمایند. ذیلاً به بعضی مستندات نظریّه ولایت فقیه نیز اشاره می شود.
الف ـ مرحوم كلینى به سند از عمر بن حنظله روایت مى‏كند كه: « از امام صادق(ع) پرسیدم: درباره دو نفر از ما (شیعیان) كه در باب «دین» و «میراث» نزاعى دارند، آن گاه به نزد سلطان یا قاضیان (قضات حكومت‏هاى جور)جهت حل آن مى‏روند. آیا این عمل جایز است؟ حضرت فرمودند: هر كس در موارد حق یا باطل به آنها مراجعه كند، در واقع به سوى طاغوت رفته و از طاغوت مطالبه ی قضاوت كرده است؛ از این رو آنچه بر اساس حكم او (كه خودش فاقد مشروعیت است) دریافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد. زیرا آن را بر اساس حكم طاغوت گرفته است، در حالى كه خداوند امر فرموده است: كه باید به طاغوت كافر باشند (و آن را به رسمیت نشناسند). خداوند متعال مى‏فرماید: یریدون ان یتحاكموا الى الطّاغوت و قد امروا ان یكفروا به . آنگاه عمر بن حنظله مى‏پرسد: پس در این صورت باید چه بكنند؟ امام(ع) فرمودند: باید به كسانى از شما (شیعیان) كه حدیث و سخنان ما را روایت مى‏كنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند و احكام ما را به خوبى باز مى‏شناسند (عالم عادل) مراجعه كنند و او را به عنوان حاكم بپذیرند. من چنین كسى را بر شما حاكم قرار دادم. پس هرگاه به حكم ما حكم كند و از او پذیرفته نشود، حكم خدا كوچک شمرده شده و ما را رد كرده؛ و آن كه ما را رد كند، خدا را رد كرده است و چنین چیزى در حد شرک به خداوند است.» (اصول كافى، ج 1، ص 67؛ وسائل الشیعه، ج 18، ص 98)
ب ـ روایات دیگری نیز وجود دارند که با وضوح کمتری ولایت فقیه را اثبات می کنند. لکن این گونه روایات ، عملیّات اجتهادی بیشتری را می طلبند.
امام موسى بن جعفر(ع) فرمودند: .. لأنّ المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام كحِصنِ سورِ المدینة لها ــــ ... چرا که فقهای مومن ، دیوارهای اسلام می باشند ، مانند دیوار محیط شهر نسبت به آن »(اصول كافى، ج 1، ص 38، بابفقدد العلماء)
پیامبر اكرم(ص) فرمودند: « الفقهاء اُمناء الرُسُل... ــ فقها امینان رسولان هستند. » (اصول كافى، ج 1، ص 46)
توقیع مبارك حضرت ولى عصر(عج( : « و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الى رواة حدیثنا فانّهم حجتى علیكم و انا حجة اللّه‏» (وسائل الشیعه، ج 18، ص 101، ح 8).
فرمایش امیرالمؤمنین (ع) به شریح قاضی: « قد جلستَ مجلساً لایجلسه الاّ نبىّ او وصىّ نبىّ او شقىّ»(وسائل الشیعه، ج 18، ص 6، ح 2)
امام صادق(ع) فرمودند : « اتقوا الحكومة فانّ الحكومة انّما هى للامام... ــ از حکومت بپرهیزید که حکومت برای امام است» (وسائل الشیعه، ج 18، ص 7، ح 3)
یعنی حکومت دیگری نیز باید به امضای امام باشد. چون شکّی نیست که جامعه باید حکومت داشته باشد ؛ و الّا هرج و مرج می شود. جریان حضرت طالوت نیز گواه است که مردم حقّ تعیین حاکم را ندارند ؛ و حاکم به صورت عامّ یا خاصّ باید از سوی خدا یا رسول خدا یا امام معصوم معیّن شود ؛ که البته تعیین رسول و امام نیز به اذن خداست. خداوند متعال جریان طالوت را چنین نقل فرمود: « آیا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائیل را بعد از موسى، كه به پیامبر خود گفتند: «زمامداری براى ما انتخاب كن! تا(زیر فرمان او) در راه خدا پیكار كنیم. پیامبر آنها گفت: «شاید اگر دستور پیكار به شما داده شود، (سرپیچى كنید، و) در راه خدا، جهاد و پیكار نكنید». گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پیكار نكنیم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ایم، ؟!» اما هنگامى كه دستور پیكار به آنها داده شد، جز عدّه ی كمى از آنان، همه سرپیچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. ـــ و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگیخته است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اینكه ما از او شایسته‏تریم، و او ثروت زیادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و علیم است» (بقره: 246 و 247)
روایت ابى خدیجه از امام صادق(ع): «... وایاكم ان یخاصم بعضكم بعضا الى السلطان الجائر»، (وسائل الشیعه، ج 18، ص 100، ح 6)
رسول اللّه‏(ص) فرمودند : «انّ العلماء ورثة الأنبیاء»، (اصول كافى، ج 1، ص 34)
امام رضا (ع) فرمودند: « مَنْزِلَةُ الْفَقِیهِ فِی هَذَا الْوَقْتِ كَمَنْزِلَةِ الْأَنْبِیاءِ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ ــــ منزلت فقیه در این زمان ، همچون منزلت انبیای بنی اسرائیل می باشد.» (بحارالانوار، ج 78، ص 346)
امیر مومنان فرمودند: « الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ عَلَى النَّاسِ » (مستدرك‏الوسائل،ج 17 ،ص321)
و فرمودند: «مَجارى الامور و الاحكام على اَیدى العلماء باللّه‏ الأُمناء على حلاله و حرامه» (مستدرك وسائل الشیعه، باب 11 از ابواب صفات قاضى، ح 16)
غیر از این موارد یاد شده ، روایات فراوان دیگری نیز وجود دارند که فقها از طریق آنها بر نظریّه ی ولایت فقیه استدلال نموده اند. البته روشن است كه هر یك از این روایات توضیحات اجتهادی فراوانى را می طلبند كه آن را مى‏توانید در كتاب‏هاى مفصل ، از جمله كتاب «شؤون و اختیارات ولى فقیه» ترجمه مبحث ولایت فقیه از كتاب البیع امام خمینى(ره) و کتاب « ولایت فقیه » تالیف آیة الله جوادی آملی ، ملاحظه فرمایید.


6ـ مطلب آخر در این باب اینکه یقیناً ولیّ فقیه در استنباط احکام و قوانین الهی و تطبیق آنها بر مصادیق خارجی ، معصوم نیست. لکن شکّی نیست که احتمال خطای او در این موارد بسیار کمتر از افراد غیر فقیه می باشد. لذا در غیاب معصوم ـ که گزینه ی برتر است ـ نوبت به یک مرتبه پایینتر از او می رسد که فقیه عادل و مدبّر باشد.
وقتی راه برای حکومت معصوم مسدود می باشد ، ما بین گزینه های زیر قرار داریم ؛ لذا از بین آنها باید یکی را برگزینیم.
1ـ حکومت فقیه عادل و مدبّر
2ـ حکومت فقیه غیر عادل و مدبّر
3ـ حکومت فقیه عادل و غیر مدبّر
4ـ حکومت فقیه غیر عادل و غیر مدبّر
5ـ حکومت غیر فقیه عادل و مدبّر
6ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و مدبّر
7ـ حکومت غیر فقیهِ عادل و غیر مدبّر
8ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و غیر مدبّر
اگر در این گزینه ها دقّت کنیم ، می بینیم که عقل سلیم گزینه ی نخست را بر تمام گزینه ها ترجیح می دهد. چرا که گزینه ی اوّل (حکومت فقیه عادل و مدبّر ) ، بعد از حکومت معصوم ، از بالاترین استاندارد حکومتی برخوردار می باشد. پس ما در زمان غیبت ، عقلاً چاره ای جز پذیرش حکومت ولیّ فقیه نداریم ؛ چون کمترین احتمال خطا و انحراف از مسیر الهی و حکم خدا، تنها در همین گزینه می باشد.
البته باید توجّه داشت که ولیّ فقیه تا زمانی ولایت دارد که شرائط آن را داشته باشد ، لذا اگر دچار اختلال حافظه شده فقه خود را از دست بدهد یا حتّی صدور یک گناه کبیره از او ثابت شود یا قدرت تدبیرش را از دست بدهد ، خود به خود از ولایت عزل می شود. امّا تشخیص وجود یا عدم این شرائط در شخص ولیّ فقیه ، با خبرگان و اهل تخصّص می باشد که در نظام جمهوری اسلامی ، در مجلس خبرگان جمع شده اند.
همچنین باید توجّه داشت که ولیّ فقیه کارها را صرفاً بر اساس توان شخصی خود انجام نمی دهد ؛ بلکه او به حکم آیه ی « وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه‏ ــــــ و در كارها ، با آنان مشورت كن! امّا هنگامى كه تصمیم گرفتی بر خدا توكل كن » (آل‏عمران:159) ، وظیفه دارد که از اهل تخصّصهای گوناگون به عنوان مشاور استفاده نموده و بعد از بررسی نظرات اهل نظر ، در سایه ی فقاهت ، عدالت و تدبیر خود ، تصمیم نهایی را اتّخاذ نماید.

7ـ مقبولیّت و مشروعیّت
از مباحث گذشته روشن شد که حاکم بر مردم در هر زمانی ــ چه زمان غیبت و چه غیر آن ــ فقط و فقط خداست. لذا ولایت فقیه در حقیقت ولایت فقه و عدالت است نه ولایت شخص ؛ و شخص فقیه صرفاً مجری احکام خداست ؛ به تعبیر دیگر ، امام معصوم و ولیّ فقیه فرمانگزارند نه فرمان فرما. صفات دیگری هم که برای ولیّ فقیه شمرده شده اند ، در مفهوم عامّ عدالت گنجانده می شوند. چون هر صفت نیکویی از شعب عدالت محسوب می شود.
با این بیان شکّی نمی ماند که در زمان غیبت معصوم ، تنها کسی که حکومتش مشروعیّت دارد ، ولیّ فقیه است ؛ چرا که در زمان غیبت ، تنها با حکومت اوست که حکومت خدا و احکام الهی بر مردم عینیّت خارجی پیدا می کند.
امّا اگر مردم نخواهند زیر بار حکومت ولیّ فقیه بروند و به عبارت دیگر اگر مردم نخواهند ولایت خدا و احکام دین را بپذیرند ، اساساً امکان تشکیل حکومت اسلامی وجود ندارد ؛ نه اینکه امکان وجود دارد ولی مُجاز نیست. در حکومت اسلامی همواره دو رکن وجود دارد ؛ یک رکن حاکم است و رکن دیگر مردم . وظیفه ی حاکم این است که با اجرای احکام خدا ، جامعه ای الهی پدید آورده و مردم را رشد دهد ؛ و وظیفه ی مردم این است که در راستای فرامین حاکم اسلامی قرار گیرند تا جامعه ی الهی تحقّق یابد. حال اگر مردم نخواهند با حاکم اسلامی همکاری کنند ، روشن است که تشکیل چنین حکومتی ممکن نخواهد بود. البته در اینجا منظور ما از نبود مقبولیّت عامّ ، خروج اکثریّت قابل توجّه مردم بر ضدّ حاکم منصوب از طرف خداست ، نه عدم حمایت علنی. این ادّعایی است که ان شاء الله مدارک نقلی و عقلی آن را هم ارائه خواهیم داد.
حاصل سخن اینکه مقبولیّت به معنی عدم مخالفت علنی اکثریّت قاطع مردم ، شرط ثبوتی تشکیل حکومت اسلامی است ؛ و بدون آن اساساً امکان تشکیل حکومت اسلامی وجود ندارد. چون حکومت اساساً برای اصلاح جامعه و جلوگیری از هرج و مرج می باشد ؛ پس جایی که تشکیل یک حکومت موجب هرج و مرج جامعه می شود ، روشن است که از تشکیل آن باید اجتناب نمود.

اخیراً برخی به قسمتی از یک حدیث برای اثبات اینکه حکومت اسلامی باید با رأی اکثریّت به کار خود ادامه دهد ، استدلال کرده اند که استدلالی است مخدوش. ذیلاً تمام حدیث را با متن عربی آن ذکر و به بحث حول آن می پردازیم.


امیر مومنان فرمودند: « أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَیكَ غَیبَةَ [فَقَدْ «خ ل»] نَبِینَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِكَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِیصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَیهِ حَرِیصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِیرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِی مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَیهِ مِنِّی إِذْ تَحُولُونَ بَینِی وَ بَینَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِی دُونَهُ بِالسَّیفِ. اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیكَ عَلَى قُرَیشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ أَضَاعُوا أَیامِی وَ دَفَعُوا حَقِّی وَ صَغَّرُوا قَدْرِی وَ عَظِیمَ مَنْزِلَتِی وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَاسْتَلَبُونِیهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ایمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ یدْفَعُوا قَرَابَتِی كَمَا قَطَعُوا سَبَبِی فَعَلُوا وَ لَكِنَّهُمْ لَنْ یجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِیلًا. [وَ] إِنَّمَا حَقِّی عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ كَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَیرَ حَامِدٍ، وَ لَیسَ یعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا یعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیسَ لَهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَی عَهْداً فَقَالَ: «یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَكَ وَلَاءُ أُمَّتِی فَإِنْ وَلَّوْكَ فِی عَافِیةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَیكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَیكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِیهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَیجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً».فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیسَ لِی رَافِدٌ وَ لَا مَعِی مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَیتِی فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَ لَوْ كَانَ لِی بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ عَمِّی حَمْزَةُ وَ أَخِی جَعْفَرٌ لَمْ أُبَایعْ كَرْهاً [مُكْرَهاً «خ»] وَ لَكِنِّی بُلِیتُ بِرَجُلَینِ- حَدِیثِی عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِیلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَیتِی عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَیتُ عَینِی عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِیقِی عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ. » (كشف المحجة لثمرة المهجة ، ص 247 )
ترجمه حدیث:
« بار خدایا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاكمه اعمال بسوى تو است، پس میان ما و قوم ما راه حق را باز كن (میان ما و ایشان بحق حكم كن). بار خدایا همانا ما به تو شكایت نماییم غائب شدن نبى خود را ، و كثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسیدن فتنه‏ها را به ما ، بار خدایا این بلاها را به عدل خود كه ظاهر نمایى و سلطان حقّى كه تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر این امر (خلافت) بسیار حرص دارى، به او گفتم: من بر این امر حریص نیستم ، و جز این نیست كه من میراث رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه می نمایم ؛ و همانا ولایت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حریص‏ترید ؛ زیرا كه با زور و شمشیر میان من و حقّ من حائل و مانع می شوید، و مرا از حقّ خود باز می دارید. بار خدایا من شكایت قریش را به تو می نمایم كه رَحِم (خویشاوندی) مرا قطع كردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع كردند، و قدر مرا حقیر شمردند، و منزلت عظیم مرا خوار كردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى كه من از ایشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: یا با همّ و غم صبر كن یا با تأسف و حسرت بمیر! و به خدا قسم كه اگر می توانستند قرابت و خویشى مرا هم دفع نمایند چنان كه سبب مرا قطع كردند البته قطع كرده بودند ؛ و لكن به آن راه نیافتند. همانا حق من بر این امّت مثل حق مردی است بر قومى تا اجل معینى. پس اگر احسان كنند و در اداء حق او تعجیل نمایند آن را با سپاس‏گزارى قبول نماید، و اگر در اداء حق او تأخیر نمایند آن را بدون سپاس‏گزارى بگیرد، و مرد در به تأخیر انداختن حق خود سرزنش نشود، بلكه كسى كه آنچه براى او نیست بگیرد سرزنش و ملامت شود. و بتحقیق كه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم با من عهد كرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولایت امر من ، پس اگر با عافیت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضایت بر تو اتفاق كردند به امر آنان قیام كن، و اگر اختلاف كردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ كه همانا به زودى خداوند براى تو مخرج قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر كردم، و مددكار و مساعدى غیر از اهل بیت خود نیافتم ؛ ناچار ایشان را از هلاكت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم، عمویم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (خلیفه اوّل ) از روى اكراه و اجبار بیعت نمی كردم، و لكن من به دو مرد جدید العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، یعنی عباس و عقیل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بیت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاكى كه در چشمم ریخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غیظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر كردم صبرى كه تلخ‏تر از حنظل و دردناكتر از كارد برنده بود. »


در این حدیث به وضوح ملاحظه می فرمایید که پیامبر اسلام (ص) امیر مومنان را در چه موقعیّتی از اقدام به تصاحب خلافت منع نموده است. از این کلام علی (ع) به وضوح روشن است که مقصود پیامبر (ص) این بوده که اگر دیدی مردم شروع به هرج و مرج کردند و مشاهده نمودی که در آن شرائط نمی توانی اسلام را حفظ کنی آنان را به حال خودشان واگذار تا شرّشان پای اسلام را نگیرد یا ضررشان به اسلام کمتر شود.
خود امیر مومنان نیز به صراحت فرمود که اگر دو کس چون عمویم حضرت حمزه و برادرم جعفر طیّار داشتم ، به هیچ وجه خلافت دیگران را تاب نمی آوردم و به تصاحب حقّ مشروعم اقدام می نمودم. امّا در آن شرائط چاره ای جز تسلیم نداشتم ؛ چون اگر اقدام می کردم اهل بیت پیامبر ، که ارکان دین می باشند ، نابود می شدند.
پس توجّه داشته باشیم که مراد از مقبولیّت عمومی به عنوان شرط حکومت اسلامی آن است که تشکیل حکومت اسلامی منجر به نزاع و هرج و مرج عمومی و غیر قابل کنترل نشود. پس در حالتی هم که تعداد قابل توجّهی از مردم حالت بی طرف دارند و اگر چه میل به حکومت اسلامی ندارند ولی در برابر آن نیز خروج نکرده اند ؛ باز فقیه جامع شرائط نمی تواند خود را کنار کشیده و حکومت را به طاغوتیان بسپارد. درست است که در چنین حالتی امکان تشکیل حکومت اسلامی به شکل ایده آل آن وجود ندارد ، ولی باز عقلاً حکومت فقیه عادل بر حکومت دیگران رجحان دارد. و به قول علی (ع)« ما لا یدرك كلّه لا یترك كلّه ـــــــ آنچه کلّ آن به دست آورده نمی شود ، کلّ آن ترک نمی گردد.» (عوالی‏اللآلی ،ج4 ،ص58 ) ؛ یعنی اگر هم تمام خیر امکان حصول ندارد ، آن مقدار را که ممکن است باید حاصل نمود. لذا در شرائطی که حکومت فقیه خلاف مصلحت اسلام نباشد باز بر او لازم است که حکومت را به دست گیرد تا از انحراف بیشتر امّت جلوگیری نماید و اسلام را هر مقدار که شرائط اجازه می دهد اجرا کند. بر همین اساس ، وقتی امیر المومنین (ع) به حکومت رسید و با مخالفت وسیع مردم ، که در قالب جنگ صفّین و جمل و نهروان ظاهر گشت ، رو به رو شد ، حکومت را رها نساخت ؛ بلکه در عین اینکه مردم کوفه با او همکاری نمی کردند ، باز تمام تلاش خود را می کرد تا حکومت خود را حفظ نماید. لذا در زمان خلیفه ی اوّل نیز اگر آن حضرت یار و یاور قابل توجّهی داشت ، باز قیام می نمود و حکومت را در دست می گرفت. قیام امام حسین (ع) نیز اساساً برای آن بود که حکومت یزید را ساقط کند و اگر او را ساقط می نمود آیا از عدالت بود که با وجود خودش که معصوم بود غیر معصوم را بر آنان حاکم سازد؟!!
امّا شاهد روشن دیگر که نشان می دهد اهل بیت (ع) قیام برای به دست گرفتن حکومت را جایز می دانستند و مقبولیّت به معنای پذیرش رسمی عمومی را قائل نبودند ، و تنها مقبولیّت به معنی عدم مخالفت جدّی را شرط تشکیل حکومت اسلامی می دانستند ، حدیثی است که سدیر صیرفی نقل نموده است.
« عَنْ سَدِیرٍ الصَّیرَفِی قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا یسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَ لِمَ یا سَدِیرُ قُلْتُ لِكَثْرَةِ مَوَالِیكَ وَ شِیعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع مَا لَكَ مِنَ الشِّیعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِی مَا طَمِعَ فِیهِ تَیمٌ وَ لَا عَدِی فَقَالَ یا سَدِیرُ وَ كَمْ عَسَى أَنْ یكُونُوا قُلْتُ مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ مِائَةَ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَی أَلْفٍ قَالَ مِائَتَی أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْیا قَالَ فَسَكَتَ عَنِّی ثُمَّ قَالَ یخِفُّ عَلَیكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى ینْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ یسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ یا سَدِیرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِی بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْینُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِی فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَینَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ یا سَدِیرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِیهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ یرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَ اللَّهِ یا سَدِیرُ لَوْ كَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّینَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِی سَبْعَةَ عَشَر ــــــــ سدیر صیرفى گوید: نزد امام صادق (ع) رفتم، و به آن حضرت گفتم: به خدا، براى شما روا نیست كه خانه‏نشین باشید. در پاسخ فرمود: اى سدیر، چرا؟ گفتم: براى بسیارى دوستان و شیعیانِ شما و یاوران شما ، به خدا اگر امیر المؤمنین (ع) به اندازه ی شما شیعه و یار و دوستدار داشت ، تَیم و عَدِىّ (اشاره است به خلفیه اوّل و دوم ) در بردن حقِ او طمع نمى‏كردند. فرمود: اى سدیر، امید است كه چه اندازه باشند؟ گفتم: صد هزار. فرمود: صد هزار؟ گفتم: آرى، و دویست هزار. فرمود: دویست هزار؟ گفتم: آرى ؛ و نیمى از دنیا. سدیر گوید: امام سکوتی کرد و سپس فرمود: بر تو آسان است كه با ما خود را تا (ینبُع) برسانى؟ گفتم: آرى. فرمود: یک رأس الاغ سوارى و یک استر زین كردند، من پیشى گرفتم و سوار الاغ شدم، فرمود: اى سدیر، میل دارى كه الاغ را به من واگذارى؟ گفتم: استر زیباتر و آبرومندتر است. فرمود: الاغ براى من هموارتر و آسان‏تر است. آن حضرت سوار الاغ شد و من سوار بر استر و به راه افتادیم و رفتیم تا وقت نماز رسید و فرمود: اى سدیر، پیاده شویم تا نماز بخوانیم، باز فرمود: این جا زمین شوره‏زار و نمكى است و نماز در آن روا نیست و رفتیم تا رسیدیم به یک زمین سرخه و آن حضرت به غلامى نگاه كرد كه چند بزغاله را مى‏چرانید ؛ به من فرمود: اى سدیر، اگر من به شماره این بزغاله‏ها شیعه داشتم، براى من گوشه‏نشینى روا نبود ؛ و پیاده شدیم و نماز خواندیم و چون از نماز فارغ شدیم، من رو به سوى آن بزغاله‏ها كردم و آنها را شمردم، هفده رأس بزغاله بود. » (الكافی، ج‏2، ص243)
این حدیث صریح در این است که مقبولیّت عمومی به معنای موافقت قلبی عمومی شرط تشکیل حکومت اسلامی نیست ؛ بلکه همین اندازه که تعداد قابل توجّهی از مردم با حکومت اسلامی دشمنی آشکار نداشته باشند و تشکیل حکومت اسلامی موجب آسیب به انسجام ملّی نشود ، و از طرف دیگر یار و یاور به اندازه ی کافی نیز فراهم باشد ، بر امام معصوم یا فقیه لازم است که برای به دست گرفتن مهار حکومت اقدام نماید. به عبارت دیگر ، اگر امام معصوم یا فقیه جامع شرائط بتواند برای به دست آوردن حکومت انقلاب کند و یار و یاور کافی نیز داشته باشد که مخالفین حکومت خدا را سر جایشان بنشاند ، بر او واجب است که حکم خدا را اجراء نماید. و طبیعی است که اگر اکثر مردم با حکومت اسلامی مخالفت جدّی داشته باشند ، دیگر نمی توان با آنها درگیر شد ؛ چرا در این صورت جامعه به هرج و مرج کشیده می شود و نتیجه نیز به ضرر اسلام خواهد بود. پس در اکثر دورانها آنچه مانع از تشکیل حکومت اسلامی توسّط ائمه (ع) یا فقها بوده ، عدم اقبال قاطبه ی مردم نبوده ، بلکه عدم وجود یاران صادق و مبارز و کاردان بوده ؛ کسانی که باید در مسیر انقلاب و بعد از آن یار و یاور حاکم عادل باشند. امیر مومنان نیز در خطبه ی سوم نهج البلاغه به همین نکته اشاره نموده و فرموده اند: « أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیتُمْ دُنْیاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْز ـــــــــ سوگند به خدایى كه دانه را شكافت و جان را آفرید، اگر حضور حاضران نبود، و با وجود یاران حجّت بر من تمام نمى‏ شد ، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهایش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه ی اوّل آن سیراب مى‏كردم، آنگاه مى‏دیدید كه دنیاى شما نزد من از آب بینى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.»
در این کلام گهربار ، امیر مومنان متذکّر می شوند که اوّلاً غرض حکومت اسلامی اجرای عدالت است و الّا حکومت برای حاکم الهی ارزشی ندارد. ثانیاً اگر ناصر و یار و یاور به اندازه ی کافی وجود داشته باشد ، اقدام برای تصاحب حکومت بر ولیّ منصوب از طرف خدا لازم است و حجّت بر او تمام می باشد. ثالثاً البته اقبال عمومی نیز بر این وجوب تأکید می کند ، اگر چه اقبال عامّ شرط نیست ؛ بلکه مخالفت عامّ مانع است.