(14/100129365)- 

پرسشقیامت و عالم پس از مرگ رو برام اثبات کنید؟

پاسخ:

ــ براهین اثبات معاد

برای اثبات معاد دو راه عمده وجود دارد راه اوّل این است كه ما ابتدا با دلیل عقلی وجود خدا و اصل نبوّت عامّه را اثبات كنیم و آنگاه از راه معجزه و دلایل دیگر اثبات كنیم كه محمد بن عبدالله(ص) ، پیامبر خداست و نیز با اخبار متواتر اثبات كنیم كه قرآن کریم ، از زبان پیامبر (ص) صادر شده است. یا از راه معجزه بودن قرآن کریم ، ثابت نماییم که این کتاب ، از جانب خداست. و آنگاه می توانیم با گفته ی قرآن کریم و پیامبر(ص) به حقّانیت معاد و خصوصیات آن پی ببریم. امّا راه دوم این است كه مستقیماً با برهان عقلی وجود معاد را اثبات نماییم . در اینجا به چند برهان برای اثبات وجود عالم آخرت به نحو اجمال اشاره می شود.

ــ برهان نخست

انسان فطرتا عشق به راحتی مطلق دارد و تمام تلاشش در دنیا این است كه به راحتی مطلق برسد. لذا هر اندازه نیز راحتی به دست آورد باز قانع نمی شود و حالتی راحتر از آن را طلب می کند. ولی رسیدن به راحتی مطلق در دنیا محال است ؛ چرا که دنیا دار تزاحم و دار کون و فساد و تغییر است ؛ و این امور در تقابل با ثبات و آرامش می باشند. از طرفی وجود این میل به راحتی ، بدون متعلّق آن ، مستلزم این است كه یک امر اضافی(نسبی و قیاسی ) بدون طرف مقابلش موجود شود ؛ که امری است محال. چون امور متضایف یا اضافی (قیاسی) همواره دو طرف دارند ؛ و وجود یک طرف بدون طرف دیگر ممکن نیست. مثل بالا و پایین ، عاشق و معشوق ، طالب و مطلوب و ... . بنا براین باید عالمی باشد كه راحتی مطلق در آن موجود باشد تا چنین محالی لازم نیاید ؛ و آن عالم  ، عالمی غیر از دنیاست که ما آن را عالم بعد از مرگ یا عالم آخرت می نامیم.

توضیح مطلب این كه میل به راحتی مطلق یک حقیقت اضافی است و حقایق اضافی همواره دو طرفه هستند و یكی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد مثل بالا و پایین ، پدر و فرزند ، چپ و راست ، عاشق و معشوق عالم و معلوم و ... . بنا براین ، معنی ندارد كه عشق به راحتی مطلق باشد ولی راحتی مطلق که معشوق آن عشق است نباشد. چرا که عاشق بدون معشوق معنی ندارد ؛ همان طور كه عالم بدون معلوم معنی ندارد.اگر عالمی هست پس حتما معلومی نیز هست ؛ اگر عاشقی هست پس حتما معشوقی نیز هست. چون عاشقِ عدم شدن معنی ندارد. اگر کسی بگوید من عاشقم ، حتماً از او پرسیده می شود که عاشق چه چیزی هستی؟ یا اگر بگوید من طالبم ، حتماً از او پرسیده می شود که طالب چه چیزی هستی؟

اشکال و جواب:

برخی در اعتراض به این برهان گفته اند: من عاشق کوهی از طلا هستم. پس آیا کوهی از طلا باید موجود باشد؟

پاسخ می دهیم که کوهی از طلا دو شیء است نه یک شیء. کوه ، یک ماهیّت است و طلا ماهیّت دیگر ؛ و هر دوی اینها در عالم خارج وجود دارند. آنگاه شما از ترکیب این دو مفهوم حاصل شده از خارج ، یک مفهوم ذهنی ساخته اید. پس طلب شما در ذهن است و مطلوب شما هم یقیناً در ذهنتان وجود دارد. امّا راحتی مطلق دو شیء نیست بلکه یک شیء است. چون راحتی مطلق یعنی راحتی خالص بدون هیچ چیز دیگری. لذا واژه مطلق قید توضیحی است نه قید حقیقی.

به فرض هم که مطلق و راحتی ، دو شیء باشند ، باز مشکلی پیش نمی آید. چون در آن صورت لازم می آید راحتی و مطلق وجود داشته باشد ؛ کما اینکه در مثال اشکال کننده ، طلا و کوه جداگانه وجود دارند. امّا یقیناً دنیا جای وجود مطلق نیست. چون هر چیز مادّی مقیّد به مادّی بودن و زمان و مکان داشتن و امثال این امور می باشد.

ــ برهان دوم

انسان عاشق و طالب آزادی محض است ؛ و آزادی محض در عالم مادّه حاصل نمی شود. چون مادّه محدودیت آور است. پس باید عالمی موجود باشد كه در آن آزادی محض امکان وجود داشته باشد ؛ در غیر این صورت لازم می آید كه عاشق باشد بدون معشوق و طالب باشد بدون مطلوب.

از این برهان بر می آید که چنان عالمی باید مادّی نباشد. البته دقّت شود که مادّی بودن با جسمانی بودن یکی نیست. چون طبق براهین فلسفی ، جسم غیر مادّی نیز وجود دارد.

ــ برهان سوم

انسان عاشق و طالب زندگی ابدی است ؛ لذا از تصوّر نابودن شدن خویش نیز هراس دارد. پس باید زندگی ابدی موجود باشد ؛ چون در غیر این صورت لازم می آید كه عاشق بدون معشوق و طالب بدون مطلوب موجود شود ؛ که امری است عقلاً محال.

ــ برهان چهارم

حركت جوهری اشیاء ، حركت از نقص به سوی كمال است و عكس آن بنا به قواعد فلسفی محال می باشد. چون حركت یعنی خروج تدریجی شیء از حالت بالقوه و استعداد به سوی بالفعل شدن ؛ و محال است شیء بالعفل دوباره به حالت بالقوّه ی سابق خود بازگردد ؛ مثلاً محال است جوجه دوباره همان تخم مرغی شود که از آن بیرون آمده است. از طرف دیگر ، در فلسفه اثبات شده که غایت حركت ، رسیدن به عالم تجرّد می باشد. پس تمام اشیاء به سمت عالم تجرّد سیر می كنند و عالم تجرّد عالمی غیر از دنیاست ؛ که ما آن را عالم بعد از مرگ می نامیم. تا زمانی که حرکت کلّ عالم فعلی به انتها نرسیده ، حالت تجرّد بعد از مرگِ موجودات را عالم برزخ گویند ؛ امّا آنگاه که حرکت کلّ عالم مادّه ی فعلی نیز به انتها رسید و به اصطلاح ، کلّ عالم مادّه دچار مرگ یا قیامت شد ، حالت بعد از مرگ آن را عالم آخرت می نامند.

با این برهان که اساس آن بر حرکت جوهری است ، نه تنها وجود عالم آخرت اثبات می شود ، بلکه عالم برزخ نیز ثابت می شود.

البته فهم این برهان برای کسانی که با حکمت متعالیه (فلسفه ملاصدرا) آشنایی ندارند ، مشکل است.

ـ برهان پنجم: برهان حکمت

این برهان برای کسی است که قبلاً وجود خدا و حکیم بودنش را اثبات نموده باشد.

خدا حکیم است ؛ و حکیم کار لغو و بیهوده نمی کند. و کار لغو و غیر حکیمانه آن است که یا غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. لذا خدا که حکیم است محال است کاری انجام دهد که غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. پس لازم است که انسان و دیگر موجودات با مردن از بین نروند بلکه به عالم کاملتری منتقل شوند چون در غیر این صورت لازم می آید که خلقت انسان و دیگر موجودات عبث و غیر حکیمانه باشد.

ـ برهان ششم: برهان عدل

این برهان برای کسی است که قبلاً وجود خدا و عادل بودنش را اثبات نموده باشد.

طبق براهین عقلی ، خدا عادل است ؛ پس محال است که اجازه دهد ظالمین بدون مجازات بمانند. از طرفی می بینیم که برخی از ظالمین تا لحظه ی مرگ مجازات نمی شوند ؛ یا ظلم آنها به قدری است که دنیا قابلیّت مجازات آنها را ندارد ؛ مثلاً آنکه هزاران نفر را کشته ، باید هزاران بار اعدام شود ؛ ولی با همان اعدام نخست خواهد مرد. یا آنکه چشم هزاران نفر را کور نموده دو چشم بیشتر برای قصاص شدن ندارد. پس برای اینکه عدل خدا ظهور یابد باید عالمی غیر از دنیا نیز موجود باشد که امکان مجازات این گونه افراد در آن ممکن باشد.

برهان هفتم:برهان ظهور و بطون

وجود ، نقیض عدم می باشد ؛ لذا محال است عدم تبدیل به وجود شود ؛ کما اینکه محال است امر وجودی تبدیل به عدم گردد.

از طرف دیگر می بینیم که صوری بر روی مادّه ظاهر می شوند و دوباره غایب می گردند. مثلاً خاک به تدریج صورت درخت به خود می گیرد و درخت نیز به تدریج خاک می شود. یا ما گِل را به صورت اسب در می آوریم و دوباره آن را به صورت مچاله شده در می آوریم. در این گونه موارد ، مادّه همچنان باقی است ، ولی صورتها بر روی آن می آیند و می روند ؛ بدون آنکه مادّه کم و بیش شود. حال سوال این است که صورت درخت و صورت اسب ـ مثلاً ـ از کجا آمدند و به کجا رفتند؟  آیا عدم تبدیل به وجود شد و دوباره وجود تبدیل به عدم گشت؟ روشن است که این فرض ممکن نیست. از طرف دیگر ، در این عالم مادّه ، صورت درخت و اسب ، بدون مادّه وجود ندارد و نمی تواند که وجود داشته باشد. پس به یقین عالمی دیگر است که این صورتها از آنجا می آیند و به همانجا نیز باز می گردند. این عالم همان عالمی است که صورت انسان نیز به هنگام جدا شدن از مادّه اش به آنجا رجوع می نماید ؛ که آن را عالم بعد از مرگ نامند ؛ که اعمّ است از برزخ و آخرت.

پس طبق این برهان ، عالم برزخ و آخرت ، در حقیقت باطن همین جهان مادّی می باشند ؛ که صور موجودات از آنجا به این عالم تنزّل نموده و دوباره به آنجا باز می گردند. همچنین این برهان بیان می کند که انسان بعد از مرگ ، همین صورت دنیایی را با خود خواهد داشت و بلکه تمام صوری را که در طول عمرش داشته با خود خواهد داشت. نیز از این برهان بر می آید که انسان در عالم بعد از مرگ ، در عین اینکه دارای بدنی مثل بدن دنیایی خویش می باشد ، ولی بدنش مادّی نیست ؛ بلکه بدنی دارد شبیه آن ابدانی که در خواب می بینیم.

ــ مجادله با منکرین معاد

به فرض که معادی در کار نیست. در این صورت ارزشهای اخلاقی ، ارزشهای اجتماعی ، حقوق بشر و ... نیز معنایی نخواهند داشت. اگر آخرت و حساب و کتابی در کار نیست ؛ و آخر کار انسان ، خاک شدن است ؛ پس چه فرقی می کند که ما بیست سال عمر بکنیم یا صد سال؟ پس دفاع از زندگی خود ، یک عمل بیهوده است ؛ کما اینکه کشتن دیگران نیز امر زشتی نخواهد بود ؛ چون بالاخره که او خاک می شد. امّا با وجود معاد و زندگی ابدی ، کشتن یک انسان ، یعنی محروم ساختن او از کسب کمال برای زندگی ابدی خودش.

اگر معادی نیست ، چرا نباید خیانت کرد؟ چرا نباید دروغ گفت؟ چرا نباید دزدی کرد؟ و ... ؟ ولی کیست که به حکم فطرتش این امور را زشت نداند. حتّی خود خائن نیز اگر مورد خیانت واقع شود ، از این کار بدش می آید ؛ یا خود دزد نیز از اینکه مالش را ببرند ناراحت می شود. لذا حتّی در کشورهای کمونیستی هم ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و حقوق بشر ، تا حدودی محترم شمرده می شوند. چون بدون اینها اساساً جامعه ای شکل نمی گیرد.

اگر معادی در کار نیست و همه خاک می شوند ، پس چه فرقی است بین یک دانشمند و یک جاهل؟ و چه فرقی است بین انسان و حیوان؟ و در این صورت چرا باید بشر را محترم دانست و برایش حقوق بشر تعریف نمود؟ اگر آخرتی نیست ، پس چرا قویترها ، ضعیفترها را تحت سلطه ی خود نگیرند؟ و چرا ... ؟

ملاحظه می فرمایید که اگر معاد را انکار کنیم ، و در عمق فطرت خود آن را قبول نداشته باشیم ، تمام اساس زندگی اجتماعی و فردی بشر به هم می ریزد و سنگ روی سنگ بند نمی شود. پس آنچه پایه ی تمام ارزشهای انسانی است ، وجود باور فطرتی به معاد است. لکن شکّی نیست که اگر این باور ناخود آگاه فطری به صورت خودآگاه در آید ، محصولات آن صد چندان خواهد بود.