(1/100163596)

پرسش:سلام

بهترين و محكمترين منطق (عقلي)براي اثبات قيامت و عدل الهي چيست؟(براي كساني كه اهل ايمان نيستند و خدا را قبول ندارند-اسرائيلي و ...)؟

و آيا كتابي در اين مورد هست يا نه؟(اگه هست معرفي نماييد).

 

پاسخ:

1ـ كسي كه خدا را قبول ندارد، منطقاً معني ندارد كه معاد را قبول داشته باشد. اعتقاد به معاد، از حيث منطقي مترتّب بر اعتقاد به خداست. سوال شما مثل آن است كه كسي بپرسد: « براي كسي كه معتقد است جامعه حاكم نمي خواهد، ثابت كنيد كه حاكم جامعه بايد عادل باشد.» روشن است كه اين خواسته در ذات خودش اشكال منطقي دارد. براي چنين كسي ابتدا بايد ثابت نمود كه جامعه محتاج حاكم است؛ بعد از آنكه اين مطلب را پذيرفت آنگاه بايد برايش ثابت نمود كه آن حاكم بايد عادل هم باشد. در بحث خدا و معاد هم اوّل بايد وجود خدا ثابت شود، بعد بايد حكيم و عادل بودن خدا ثابت شود، آنگاه نوبت مي رسد به اثبات معاد. چون معاد يعني دادگاه عدل الهي. وقتي كسي وجود قاضي را قبول ندارد، شما چگونه مي خواهيد براي او ثابت كنيد كه قاضي بايد عادل باشد؟ و بالاتر از آن ثابت كنيد كه قاضي، محكمه خواهد داشت و مجرمان را مجازات خواهد كرد.

پس به حكم منطق عقلي، براي يك منكر معاد، ابتدا بايد وجود خدا را اثبات نمود. بعد از آن بايد حكمت و عدل خدا را اثبات كرد؛ بعد مبتني بر حكمت و عدل خدا، ضرورت معاد را اثبات نمود. كسي كه بخواهد خلاف اين مسير را طيّ كند، در واقع در جادّه ي بي منطقي قدم نهاده است.

 

2ـ البته با كافر به زبان برهان معقوليّت هم مي توان سخن گفت. چه در مورد خدا و چه در مورد معاد.

ـ برهان معقوليّت چه مي گويد؟

كسي كه در وجود خدا يا حقّانيّت اسلام يا وجود معاد شكّ دارد چه بايد بكند؟ يعني كسي كه نه دليلي بر اثبات اين امور دارد نه دليلي براي انكارش؛ بلكه هم احتمال وجود خدا را مي دهد هم احتمال عدم وجودش را؛ يا هم احتمال حقّانيّت اسلام را مي دهد هم احتمال عدم حقّانيّتش را، يا هم احتمال وجود معاد را مي دهد هم احتمال عدمش را، چه بايد بكند؟

اگر كسي نه دليل بر اثبات چيزي دارد و نه دليل بر ردّ آن، آيا منطقاً حقّ دارد كه آن را انكار كند؟ روشن است كه منطقاً چنين حقّي ندارد.

حال سوال اين است: كسي كه بين دو نظريّه يا دو احتمال در شكّ است، تكليفش چيست؟ طبق كدام نظريّه رفتار نمايد؟ بخصوص جايي كه اين دو نظريّه در مقابل هم هستند. مثلاً آنكه بين حقّانيّت اسلام و عدم حقّانيّت اسلام در ترديد است، يا بين وجود يا عدم خدا يا معاد در شكّ است بالاخره چه كند؟ طبق اسلام رفتار كند يا طبق اسلام رفتار نكند؟ مثل معتقدان به خدا و معاد رفتار كند يا مثل منكران اينها؟ چون راه سومي بين اين دو راه نيست؛ بالاخره يا اين راه است يا خلافش؛ راه سومي بين اسلام و غير اسلام وجود ندارد؛ يا چيزي بين اعتقاد به خدا و معاد و عدم اعتقاد به آنها نيست .

برخي ها جوابشان به اين سوال چنين است: «وقتي در چنين ترديدي گرفتار شديم، بايد بنا را اين بگذاريم كه خدا و معادي در كار نيست.» اينها به نظر خودشان، اين كار را منطقي و عقلاني مي دانند. امّا واقع مطلب آن است كه اين جواب، منطقي نيست. وقتي دليلي بر درستي هيچكدام از دو طرف شكّمان نداريم، منطقاً نمي توانيم يكي را بر ديگري ترجيح بدهيم، مگر آنكه ترجيح يك طرف، فايده ي عقلاني بيشتر داشته باشد.

يك مثال مي زنم.

فرض كنيد كسي به شما مي گويد: اگر از اين ره برويد، احتمالاً يك ميليون تومان به چنگ خواهيد آورد؛ و اگر از آن راه برويد باز احتمالاً يك ميليون تومان به دست مي آوريد؛ احتمال هر دو و نيز سختي هر دو راه هم يكسان است. در اين حالت، شما منطقاً نمي توانيد يكي از راهها را بر ديگري ترجيح دهيد. پس براي اينكه بتوانيد از حال بلاتكليفي رها شويد سعي مي كنيد يك نوع برتري براي يكي از اين راهها پيدا كنيد تا عقلتان آن را ترجيح دهد. مثلاً مي بينيد كه يكي از راهها رو به خورشيد است و ديگري پشت به خورشيد. پس آن راهي را مي رويد كه پشت به خورشيد است. چون در اين حالت، از نور خورشيد كمتر آزار مي بينيد. پس شما براي انتخاب اين راه، يك كاركرد و فايده ي بيشتر پيدا كرده ايد؛ و براي همين، آن راه را برگزيده ايد.

حال فرض كنيد كسي به شما هشدار مي دهد كه انتهاي اين مسير عدّه اي منتظرند تا شما را بكشند ؛ امّا شما يقين نداريد كه او راست گفته باشد؛ لذا دچار شكّ مي شويد كه آيا حقيقتاً عدّه اي قصد كشتن شما را دارند يا نه؟ در اين حالت شما به بهانه ي شكّ داشتن، هشدار آن شخص را ناديده نمي گيريد؛ چون عقلتان مي گويد: اگر يك درصد نيز سخن او درست باشد من با ضرر بزرگي مواجه خواهم شد. پس نه تنها هشدار او را انكار نمي كنيد بلكه آن را جدّي مي گيرد؛ و در همين حال به تحقيق مي پردازيد تا حقيقت مطلب برايتان روشن شود.

اينجا شما به راحتي مي توانيد يك طرف شكّ را بر طرف ديگرش ترجيح دهيد؛ چون پذيرش يك طرف، نفع خيلي بيشتري دارد. اگر چه اين فايده يك فايده ي احتمالي است، امّا همين مقدار، مجوّز عقلي به شما مي دهد كه طرف پر فايده را انتخاب كنيد.

پس برهان معقوليّت چنين مي گويد:

هر گاه در درستي يا نادرستي يك عقيده دچار شكّ شديم، يعني همزمان با اين دو سوال مواجه شديم كه: « آيا اين عقيده درست است؟» و « آيا اين عقيده نادرست است؟»، معقول آن است كه طرف با كاركرد بهتر و مفيدتر را بر طرف با كاركرد كمتر كم فايده تر ترجيح دهيم. مثلاً اگر با اين دو گزاره ي با احتمال برابر مواجه شديم كه « معادي هست» و «معادي نيست» بايد آن گزاره اي را انتخاب كنيم كه كاركرد بيشتر و فايده ي زيادتر و عقلاني تر دارد.

حال پذيرش كدام گزاره عاقلانه تر است؟

فرض كنيم « معادي نيست»؛ خوب حالا زندگي ما بايد چگونه شود؟

اگر معادي نيست، پس مردن يعني خاك شدن و ديگر هيچ. با اين نتيجه پس كسي بايد احمق باشد كه دزدي نكند؛ دروغ نگويد؛ قتل نكند؛ خيانت نكند؛ و ... . چون وقتي حساب و كتابي در كار نيست و همه چيز خلاصه مي شود در همين شصت يا هفتاد سال زندگي دنيا، روي چه منطقي من بايد براي ديگران حقّي قائل شوم؟ روي چه حسابي براي راحتي خودم به هر كاري دست نزنم؟ اگر مي توانم ديگري را بكشم و ثروتش را براي لذّت همين زندگي كوتاه خودم مصرف بكنم، چرا و روي چه حساب عقلاني بايد چنين نكنم؟ اگر گرفتار غمي بزرگ يا دردي گران هستم، چرا بايد آن را تحمّل نمايم؟ چرا با خودكشي خودم را خلاص نكنم؟

ملاحظه مي كنيد كه با پذيرش گزاره ي « معادي نيست» منطقاً من بايد به چنين راهي بيفتم؛ و اگر نيفتم، خلاف منطق رفتار نموده ام. چون بدون اعتقاد به معاد، اخلاق و حقوق ديگران و انسانيّت و ... همه كشك است. اگر كسي به معاد اعتقاد ندارد، منطقاً بايد هر كاري كه به نفع دنياي موقّت اوست انجام دهد. و البته آنها كه حقيقتاً به معاد اعتقاد ندارند و حتّي نداي فطرتشان را هم خاموش نموده اند، واقعاً هم اين گونه زندگي مي كنند. اگر در دنيا نظر كنيد مي بينيد كساني براي خوشي خودشان حتّي حاضر شده اند ميليونها نفر افراد بي گناه را هم بكشند.

حال فرض كنيم گزاره ي «معادي هست» درست باشد.

در اين صورت، ديگر من نمي توانم هر كاري دلم خواست انجام دهم. چون وقتي به معاد معتقد شدم، ديگر مرگ به معني خاك شدن نخواهد بود؛ بلكه به معني انتقال از عالم مادّي به عالم برزخ و در ادامه، انتقال به عالم آخرت خواهد بود؛ كه ابدي و پايان ناپذير است. با اين نگرش، اخلاق و حقوق ديگران و انسانيّت و خوب و بد و حقّ و باطل مطرح خواهند بود؛ كه نتيجه ي آنها يا سعادت ابدي است يا شقاوت ابدي. پس طبق اين فرض، من بين يك فايده ي فوق العاده بزرگ و ابدي، و يك زيان فوق العاده بزرگ و ابدي قرار مي گيرم.

حال عقل بين اين نتايج پذيرش هر كدام از دو فرض به قضاوت مي نشيند.

عقل مي گويد:

گيريم معادي هست، در اين صورت اگر من به اقتضاي اين گزاره زندگي نكنم، فايده اي فوق العاده بزرگ و ابدي را از دست مي دهم و گرفتار زياني فوق العاده بزرگ و ابدي مي شوم؛ امّا اگر بپذيرم كه معادي نيست، فرقي به حالم نخواهد كرد. چون چه معادي باشد و چه نباشد، در هر دو حال من اين زندگي دنيايي را خواهم گذراند و خواهم مرد. با اين فرض، آنكه تمام دنيا و لذّات آن را دارد با آنكه هيچ ندارد، فرق چنداني ندارد. چون هر دو در نهايت خاك مي شوند و تمام مي شود. لذا وقتي آخر همه خاك شدن است، ديگر چه لذّتي؟ در اين فرض، غم مرگ هر لذّتي را زهرمار مي كند.

پس عقل مي گويد:

اگر شكّ داري كه معادي هست يا نه، تحقيق كن! امّا تا برهاني بر عدم وجود معاد نيافته اي بنا را بر اين بگذار كه معادي هست؛ و طبق قواعد اين فرض زندگي كن! چون اگر واقعاً معادي بود، تو از يك ضرر بزرگ نجات يافته و به يك فايده ي بزرگ خواهي رسيد؛ و اگر واقعاً معادي نبود، چيزي از دست نداده اي؛ چون ديگران خاك شده اند، تو هم خاك شده اي.

پس طبق برهان معقوليّت، معقول آن است كه فرد گرفتار شكّ در باره ي معاد، بنا را بر وجود معاد بگذارد؛ و به اقتضاي اين فرض زندگي كند كه معادي وجود دارد؛ و البته در همين حال، درباره ي معاد تحقيقات عقلي هم بكند تا از حالت شكّ بيرون آيد. البته سير منطقي تحقيق در مورد معاد هم آن است كه ابتدا وجود خدا و سپس حكمت و عدل خدا را اثبات كند. چون براهين اثبات معاد، يا مبتني بر حكمت خدا هستند يا مبتني بر عدل خدا.

پس برهان معقوليّت وجود معاد را اثبات نمي كند بلكه مي گويد: براي آنكه نمي داند آيا معادي هست يا نه ، اعتقاد به وجود معاد معقولتر از انكار آن است. پس آنكه در مورد معاد شكّ دارد نمي تواند به بهانه ي شكّ داشتن ، طريقه ي انكار را در پيش بگيرد؛ و لوازم اعتقاد به معاد يعني عمل بر طبق دين را كنار بگذارد؛ بلكه به حكم عقل بايد فرض را بر وجود معاد گذاشته و در همان حال به تحقيق بپردازد ؛ چون اگر حتّي يك درصد و بلكه يك در ميليارد هم اين احتمال درست باشد كه معادي هست، انكار آن موجب خسران ابدي مي گردد.

برهان معقوليّت دقيقاً همان راهي است كه در علوم تجربي از آن تبعيّت مي شود. براي مثال انسان تاكنون چيزي به نام فتون يا اتم يا الكترون يا پروتون را نديده است ، امّا با فرض وجود فتون و اتم و الكترون و پروتون و نوترون خيلي راحتتر مي تواند امور عالم مادّه را توجيه نمايد و مي تواند هزاران وسيله ي مفيد از اين رهگذر بسازد. لذا با اين كه هيچ برهان منطقي بر وجود اين ذرّات موجود نيست ، امّا به خاطر كاركردهاي بسيار خوبي كه در اين فرضها و مدلهاي تجربي وجود دارند ، ما آنها را معقول دانسته و مي پذيريم. يا چيزي به نام امواج جاذبه تا به امروز به اثبات منطقي نرسيده است ؛ امّا فرض وجود آن به نيوتن كمك نمود كه بتواند حركات سيّارات را توجيه نمايد. كما اينكه قبل از او بطلميوس با مدل زمين مركزي مخصوص خودش توانسته بود حركات سيّارات را توجيه پذير كند ؛ و حتّي مي توانست خسوف و كسوف و مقارنه ي سيّارات را با دقّت تمام محاسبه نمايد. ولي فرضيّه ي نيوتن نشان داد كه كاركردهاي بسيار بيشتري نسبت به فرضيّه بطلميوس دارد. فرضيّه جاذبه ي عمومي نيوتن نيز به خاطر داشتن كاركردهاي بسيار زياد ، حدود چهار صد سال يقيني پنداشته مي شد ، امّا آلبرت اينشتين با طرح فرضيّه نسبيّت عامّ ، تصوير ديگري از جهان ارائه نمود و فرضيّه ي نيوتن را ابطال كرد ؛ امّا نه ابطال منطقي ؛ بلكه ابطال كاركردي ؛ يعني اينشتين نشان داد كه نسبيّت عامّ او كاركردهاي بسيار بيشتري از فرضيّه جاذبه عمومي نيوتن دارد ؛ حال آنكه خود همين فرضيّه ي نسبيّت عامّ نيز با برهان قطعي عقلي اثبات نشده ؛ بلكه صرفاً به خاطر كاركرد بالايش مورد پذيرش مي باشد ؛ يعني اين نظريّه نيز يك نظريّه معقول است نه يك قانون عقلي؛ يا به عبارتي، يك قانون علمي است نه يك قانون عقلي.

خلاصه ي كلام آنكه در علوم تجربي آنچه موجب تأييد يك فرضيّه مي شود و آن را از حدّ يك فرضيّه به مقام نظريّه ارتقاء مي دهد ، برهان عقلي منطقي نيست بلكه شواهد تجربي يا همان كاركردهاي متنوّع و معقول مي باشد. لذا هر نظريّه ي علوم تجربي تا زماني كه با نظريّه ي بهتر و كاركردي تري جايگزين نشده ، معقوليّت دارد ؛ امّا هيچگاه قانون عقلي نيست.

در بحث خداشناسي يا دين شناسي يا معاد شناسي نيز اگر كسي دليلي منطقي بر اثبات وجود خدا يا اثبات حقّانيّت يك دين يا اثبات معاد ندارد و در مقابل ، دليلي بر ردّ اين امور نيز ندارد ، تنها چاره اش آن است كه به همان شيوه ي معقوليّت مطرح در علوم تجربي پناه ببرد ؛ يعني بايد كاركردهاي اعتقاد به وجود خدا و عدم اعتقاد به وجود خدا يا به كاركاردهاي اعتقاد به معاد و عدم اعتقاد به معاد يا به كاركردهاي اسلام و ديگر اديان نظر نمايد و آن را كه بهترين و بيشترين و معقولترين كاركرد مثبت را دارد برگزيند.

براي مثال آنكه اعتقاد به خدا و روز قيامت دارد ، طبيعي است كه دردها و رنجهاي تحميلي از جانب محيط را تحمّل كند ؛ امّا آنكه اعتقادي به خدا و آخرت ندارد ، بهترين راهش در مقابل اين دردها و رنجها آن است كه خودكشي كند تا از اين رنجها و دردهاي بي حاصل رها گردد. پس عقيده به وجود خدا و معاد، اميد به زندگي مي دهد امّا انكار وجود خدا و معاد، خودكشي را به عنوان راه منطقي پيشنهاد مي نمايد. حال فرض كنيم كه حقيقتاً خدا و معاد وجود داشته باشند ، آنگاه آنكه اين رنجها را تحمّل نموده و با مرگ طبيعي مرده ضرري نكرده كه هيچ، اجر صبر را هم برده است ؛ امّا آنكه معتقد به خدا يا معاد نبوده و خودكشي نموده ضرر خواهد كرد. پس عقل سليم حكم مي كند كه به هنگام خالي بودن دستمان از هر برهاني ، عقيده به وجود خدا و معاد داشته باشيم و مثل خداباوران و معتقدان به معاد زندگي كنيم ؛ چون در اين حالت اگر خدا و معادي بود ضرر نخواهيم كرد و اگر خدا و معادي نبود ، عقيده مند و بي عقيده هر دو خاك مي شوند و نتيجه براي هر دو برابر است. يا آنكه در مقام شكّ در وجود خدا يا معاد، بنا را بر اين مي گذارد كه خدا يا معادي وجود دارد ، مي تواند پايبند اخلاق و قانون باشد ؛ لذا با اين رويكرد ، جامعه ي انساني مي تواند بقا داشته باشد ؛ امّا اگر كسي بنا را بر اين گذاشت كه خدا يا معادي وجود ندارد ، روي چه حسابي بايد پايبند اخلاق و قانون باشد؟! اگر خدا يا معادي وجود ندارد ، چرا براي راحتي خود هر كاري نكنيم؟! چرا به قيمت راحتي خود ديگران را نكشيم؟! چرا دروغ نگوييم؟ و ... ؟ پس آنكه در مقام شكّ در وجود خدا يا معاد، بنا را بر وجود خدا يا معاد بگذارد ، مي تواند قائل به حقوق بشر شود ؛ مي تواند قائل به قواعد اخلاقي باشد ؛ مي تواند قوانين عمومي را محترم بشمارد و ... . امّا آنكه در اين حالت بنا را بر عدم وجود خدا يا معاد مي گذارد ، منطقاً نمي تواند اخلاقي باشد و نمي تواند قائل به حقوق بشر باشد و نمي تواند به بقاء جامعه بينديشد؛ و اگر به اين امور قائل باشد، خلاف منطق خودش رفتار نموده است. لذا چنين كسي اگر بخواهد به لوازم منطقي انكار خدا يا معاد پايبند باشد، به راحتي مي تواند بشريّت را به نابودي بكشاند ؛ كما اينكه در طول تاريخ ، همواره چنين افرادي بوده اند كه جوامع را آشفته نموده اند. اكنون نيز آنها كه جهان را گرفتار مصائب بزرگ كرده اند، منكران وجود خدا هستند. حتّي اگر اينها دم از خدا هم مي زنند، براي فريب مردم است.

پس اگر كسي وجود جوامع بشري و وجود قوانين عمومي و قواعد اخلاقي و حقوق متقابل را معقول مي داند ، منطقاً بايد بپذيرد كه اعتقاد به وجود خدا يا اعتقاد به معاد نيز معقولتر از انكار وجود خدا يا انكار معاد است.

اين همان برهان معقوليّت است كه مي گويد: به فرض كه برهاني بر وجود خدا يا آخرت نيست ، باز معقولتر آن است كه به وجود آنها عقيده داشته باشيم. مثل اينكه كسي به شما بگويد: داخل كفش شما عقربي است ؛ شما نمي دانيد آيا او راست مي گويد يا نه؟ ولي عقل به شما حكم مي كند كه او را راستگو بدانيد. چون اگر او را راستگو دانستيد و واقعاً نيز چنين بود ، از نيش عقرب در امان خواهيد ماند ؛ و اگر در واقع دروغگو بود ، باز به خاطر بازرسي داخل كفشتان چيزي را از دست نخواهيد داد.