(106/100129126)

پرسش: دراحاديث داريم كه خداوپيامبرانش رو اطاعت كنيدكه اگرقيامتي بودضررنكرده ايد واگرنبودهم ضرر نكرده ايد! اگه قيامتي نباشه چطورمابازهم ضررنكرده ايم درحالي كه خيلي كارهايي كه ميتوانستيم دردنياانجام دهيم،به خاطرفكرقيامت انجام نداده ايم؟

 

پاسخ:

وقتي آخر همه خاك شدن است و ديگر هيچ؛ اصلاً اصل زندگي كردن خودش يك حماقت بزرگ است. چرا زنده بمانيم دائماً با فكر مرگ و خاك شدن، خودمان را زجر دهيم؟! لذا منطقي ترين كاري كه يك منكر قيامت بايد بكند اين است كه خودكشي كند. چون با اين فكر كه ما خاك خواهيم شد، ديگر لذّت معني ندارد. تلخي فنا، هر لذّتي را زهر مار مي كند. اينكه مي بينيد منكران معاد دائماً در حال خوشگذاراني هستند، و آنقدر خوشگذاراني مي كنند تا از ژا بيفتند و به خواب روند، براي آن نيست كه تا نمرده اند كيف خود را بكنند؛ بلكه براي آن است كه وقت فكر كردن به مرگ را نداشته باشند. امّا برخي از آنها كه فرصت پيدا مي كنند به زندگي و مرگ فكر كنند، خيلي زود دست به خودكشي مي زنند. ملاحظه مي كنيد كه در غرب خيلي ها به محض آنكه كار خود را از دست مي دهند، اقدام به خودكشي مي كنند. چرا؟ چون وقتي كار ندارند تا سرگرم آن شوند، اوّلاً فرصت فكر كردن به زندگي و مرگ را پيدا مي كنند؛ ثانياً مي بينند كه تحمّل رنج يك كار غير منطقي است. لذا طبق منطق خودشان، خودكشي را بهترين راه براي خود مي دانند.

حال دو نفر را فرض كنيد كه يكي يقين دارد كه معادي نيست؛ و ديگري يقين به وجود معاد ندارد، ولي حدس مي زند كه معادي باشد.

اوّلي اگر رنجها را تحمّل كند، يقيناً احمق است. وقتي مي تواند با خنجري به تمام رنجها پايان دهد چرا چنين نكند؟ آيا مي ارزد كه انسان به خاطر مشتي لذائذ زودگذر و اغلب همراه با تلخي، عمري تلخي مرگ را در كام ذهن خويش تحمّل كند؟!

امّا دومي، چاره اي جز تحمّل رنجها ندارد. چون در منطق خويش مي گويد: اگر معادي باشد، و من به جاي تحمّل آنها خود را كشته باشم، تا ابديّت در رنج خواهم بود. ژس چرا به خاطر رهايي از رنجي ارزان، رنجي گران را خريدار باشم؟ و چرا به خاطر لذّتي زود گذر، رنجي ابدي را به جان بخرم؟ چنين كسي در منطق خويش مي گويد: اگر من رنجها را تحمّل نموده و از برخي لذائذ گذشتم و معادي نبود، ديگر مني نيستم كه غصّه بخورم كه چرا چنان زندگي كردم. اگر معادي نيست، پس چه فرقي است بين آنكه فقيرانه زيسته و آنكه غرق ثروت بوده است؟ هر دو خاك مي شوند و كار پايان مي يابد. امّا، امّا اگر معادي باشد چه؟

ويليام شكسپير، نابغه ي انگليسي در نمايشنامه ي ارزشمند هملت چه زيبا اين مطلب را به تصوير كشيده است. وي از زبان هملت، در حالي كه در عزاي نامزدش افليا نشسته چنين مي گويد: (هنگام خواندن، سطرها را به هم نچسبانيد و آهنگ كلام را مراعات كنيد.)

«بودن، يا نبودن، مسأله اين است.

آيا شايسته تر آنست كه به تير و تازيانه ي تقديرِ جفا پيشه تن در دهيم، و يا تيغ بركشيده و با دريايي از مصائب بجنگيم و به آنها پايان دهيم؟

بميريم، به خواب رويم، و ديگر هيچ؛

و در اين خواب دريابيم كه رنج‌ها و هزاران زجري كه اين تن خاكي مي‌كشد، به پايان آمده.

اين سر انجامي است كه مشتافانه بايستي آرزومند آن بود.

مردن،

به خواب رفتن،

به خواب رفتن، و شايد خواب ديدن...

ها! مشكل همينجاست؛

زيرا انديشه ي اينكه در اين خواب مرگ،

پس از رهايي از اين پيكر فاني، چه روياهايي پديد مي‌آيد،

ما را به درنگ وا مي‌دارد. و همين مصلحت انديشي است

كه اين گونه بر عمر مصيبت مي‌افزايد؛

وگرنه كيست كه خفّت و ذلّت زمانه،

ظلم ظالم،

اهانت فخرفروشان،

رنج‌هاي عشق تحقير شده،

بي شرمي منصب داران

و دست ردّي كه نا اهلان بر سينه ي شايستگان شكيبا مي‌زنند،

همه را تحمل كند،

در حالي كه مي‌تواند خويش را با خنجري برهنه خلاص كند؟

كيست كه اين بار گران را تاب آورد؟

و زير بار اين زندگي زجرآور، ناله كند و خون دل خورد؟

امّا هراس از آنچه پس از مرگ پيش آيد،

از سرزميني ناشناخته كه از مرز آن هيچ مسافري بازنگردد،

اراده ي آدمي را سست مي نمايد؛

و وا مي‌داردمان كه مصيبت‌هاي خويش را تاب آوريم،

نه اينكه به سوي آن چيزي بگريزيم كه از آن هيچ نمي‌دانيم.

و اين آگاهي است كه ما همه را ترسو ساخته،

و اين نقش مبهم انديشه‌ است كه رنگ ذاتي عزم ما را بي رنگ مي‌كند؛

و از اينرو اوج جرأت و جسارت ما

از جريان ايستاده

و ما را از عمل باز مي‌دارد.

آه ديگر خاموش، افيلياي مهربان! اي پري زيبا، در نيايش‌هاي خويش، گناهان مرا نيز به ياد آر.»