(1/100205553)

پرسش: سلام.

انسان بنابر آموزه هاي ديني ، موجودي جاودانه و ابديست. اين حيات ابدي انسان در كدام جهان به لحاظ مكاني خواهد بود ؟ و با توجه به تفسير انفسي قرآن ، معناي حقيقي بهشت و دوزخ با آن توصيفاتي كه در قرآن آمده،منظور چيست؟آيا حقيقتا عرفا و اولياء الله همين تصوري را از بهشت دارند كه عوام دين از نعمتهاي الهي دارند؟

 

پاسخ:

1ـ جهان فقط يكي است، آن هم دنياست. عالم برزخ و آخرت را جهان نمي گويند. جهان يعني جهنده؛ لذا دنيا را جهان گفته اند از آن جهت كه عالم حركت است. موجودات مادّي، داراي حركت جوهري اند، يعني دائماً از حالت بالقوّه به حالت بالفعل مي رسند. پس واژه ي جهان، اسم ديگر دنياست. تعبير «آن دنيا» يا « دنياي ديگر» يا «دنياي بعد از مرگ» نيز تعابير غلطي هستند كه بين عوام رايج شده اند. چون دنيا يعني پايين و پست، كه اسم همين دنياي مادّي است؛ چون عالم مادّه، در سلسله مراتب وجود، پايينترين و پستترين مرتبه مي باشد.

 

2ـ معاد، اختصاص به انسان ندارد، بلكه طبق آموزه هاي قرآني و روايي و فلسفي و عرفاني، تمام موجودات معاد خواهند داشت. « وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ـــ و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، همه براي الله است، و همه ي امور به سوى الله باز مى‏گردند.» (آل‏عمران:109) و فرمود: « لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ـــ مالكيّت آسمانها و زمين از آن اوست؛ و همه ي امور به سوى او بازمى‏گردند.» (الحديد:5)

حتّي خود بهشت و جهنّم نيز صير الي الله دارند و اين صيرورت تا ابديّت ادامه خواهد داشت. دقّت فرماييد! گفتيم «صير» نه «سِير». سير يعني گرديدن به نحو حركت ولي سير يعني مطلق گرديدن؛ لذا هر سيري، صير هم هست امّا هر صيري، سير نيست. تفاوت دقيق اين دو در سطوح بالاي حكمت متعاليه (مكتب فلسفي ملاصدرا) معلوم مي شود؛ لذا وارد اين بحث نمي شويم، چرا كه بسيار پيچيده و تخصّصي است.

 

3ـ مردن يعني جدا گشتن بدن از مادّه ي خويش. لذا مرگ به معني جدا شدن روح از بدن نيست. اساساً روح و بدن دو چيز نيستند كه از هم جدا شوند، روح و بدن، مرتبه از يك چيزند؛ يعني بدن، مرتبه ي نازله ي خود روح است، و روح، مرتبه ي عاليه ي خود بدن است. به عبارت ديگر، روح و بدن، ظاهر و باطن يك چيزند. روح، حقيقتِ بدن است، و بدن، رقيقتِ روح مي باشد. رابطه ي اين دو، مثل رابطه ي لفظ و معناست. لذا اميرمؤمنان(ع) فرمودند: « الروح في البدن، كالمعني في اللفظ ـ روح در بدن، مثل معنا است در لفظ». معني، نه در درون كلمه است نه در بيرون كلمه، بلكه باطن كلمه است.

اشياء مادّي، صورتي دارند و مادّه اي، و مرگ يعني جدا گشتن صورت از مادّه؛ بدن نيز از سنخ صورت است. لذا وقتي فردي مرد، صورت او برزخي گشته و مادّه اش صورتي ديگر به خود مي گيرد كه آن صورت ديگر را ميّت گويند. لذا ميّت، بدن فرد مرده نيست، بلكه صورتي شبيه صورت فرد است كه با مادّه ي او همراه شده است.

توجّه شود كه مادّه در اصطلاح فلسفه با مادّه در اصطلاح فيزيك و شيمي و عرف، تفاوتهاي اساسي دارد. مادّه ي فلسفي، امري عقلي است و قابل ادراك با حسّ نيست. تمام آنچه كه ما با حسّمان ادراك مي كنيم، همگي از سنخ صورت هستند نه مادّه. مثلاً سيب، يك صورت است كه اگر در ذهن باشد، صورت مجرّد و غير مادّي است ولي در عالم مادّي، داراي مادّه است. سيب برزخي و اخروي نيز فاقد مادّه بوده و مجرّدند. لذا در آن واحد، هزاران نفر مي توانند يك سيب بهشتي را بخورند بي آنكه آن سيب از بين برود. اغلب محدوديّتهايي كه در دنيا وجود دارند، در واقع از مادّي ناشي مي شوند.

 

4ـ بهشت دقيقاً به همان وصفي است كه در آيات آمده است؛ لكن عوام، همين آيات را سطحي مي فهمند و عارف همان آيات را عميقتر ادراك مي كند. كما اينكه وقتي يك عامي به همين سيب دنيايي نگاه مي كند، آن را عوامانه ادراك مي كند در حالي كه وقتي يك حكيم الهي به آن نگاه مي كند، آن را حكيمانه ادراك مي كند؛ و وقتي عارفي به آن نگاه مي كند، حقيقت ملكوتي اش را مشاهده مي كند. مثلاً برخي عرفا با گياهان حرف مي زدند. براي يك فرد عامي، مورچه يك حيوان كم شعور است، يا هدهد صرفاً يك حيوان كم شعور است، در حالي كه در سوره ي نمل، خداوند متعال از مورچه اي سخن گفته كه سليمان(ع) را مي شناسد، معني لشكر را مي فهمد و امر به معروف و نهي از منكر مي كند. و باز از هدهدي سخن گفته كه نه تنها حضرت سليمان را مي شناسد و به او خدمت مي كند بلكه خوب و بد را ادراك مي كند، خدا را مي شناسد، شيطان را مي شناسد، معني توحيد و شرك را مي فهمد، معني مالكيّت و حكومت را مي داند، مي تواند راست بگويد يا دروغ بگويد، و حتّي از عرش خدا حرف مي زند. علّامه طباطبايي در جايي از تفسير الميزان به همين مورچه اشاره كرده و فرموده اند: اين مورچه شعوري در حدّ متوسّطين مردم دارد. اگر علّامه ي بزرگوار، خودش را جزء سطوح عالي مردم شمرده باشد، مردم كوچه و بازار مي شوند سطح پايين مردم، و اغلب روحانيون و دانشگاهيان هم مي شوند متوسّطين مردم. پس علّامه ي بزرگوار بر اين باور است كه اين مورچه در حدّ يك استاد حوزه و دانشگاه شعور دارد. در روايات نيز از اين مورچه ذكر خيري شده است؛ طبق روايات، اين مورچه سه سوال از حضرت سليمان(ع) پرسيد و حضرت سليمان(ع) در پاسخ سوالات آن مورچه فرو ماند، آنگاه خود مورچه پاسخ هر سه سوال را داد.

خلاصه آنكه: همان گونه كه درك عوام از هدهد و مورچه، يك درك عوامانه و سطحي است، دركش از آيات و روايات هم همين گونه است؛ و عارف همان گونه كه مورچه و هدهد را عميقتر مي شناسد، آيات و روايات را هم عميقتر مي فهمد.

 

5ـ بهشت و جهنّم كجايند؟

بهشت و جهنّم مراتبي دارند ؛ مراتبي از آن در عالم برزخ يا ملكوت است ؛ و مرتبه ي بالاترش در عالم آخرت مي باشد كه اعمّ از ملكوت و جبروت است.

برزخ نه در بيرون عالم مادّه است نه در درون آن ؛ بلكه باطن آن است. كما اينكه آخرت نيز باطن عالم برزخ مي باشد. براي تقريب به ذهن مثالي مي زنيم. اگر شما سيبي را در ذهنتان تصوّر نماييد ، آن سيب نسبت به ديوار مقابل شما كجاست و در چند متري آن است؟ مي بينيد كه نمي توان اندازه گرفت. شما چگونه مي توانيد يك سر متر را روي آن سيب ذهني و سر ديگرش را روي ديوار بگذاريد؟ ضمناً توجّه شود كه ذهن ، همان مغز نيست ؛ چون اگر ذهن همان مغز باشد پس موقع تصوّر يك كوه، مغز ما بايد بتركد يا موقع تصوّر آتش مغز ما بايد آتش بگيرد. ذهن در حقيقت جنبه ي برزخي خود ماست.

مكان يك امر نسبي و قياسي است ؛ يعني وقتي دو شيء مادّي را باهم مقايسه نماييم ، مكان مادّي معني پيدا مي كند ؛ همچنين وقتي دو شيء ذهني را با هم مقايسه نماييم ، آن دو نيز مكان ذهني پيدا مي كنند ؛ امّا موجود ذهني را با موجود بيرون از ذهن نمي توان سنجيد تا مكان معني يابد. به همين نحو نمي توان موجود برزخي را با موجود مادّي سنجيد. لذا عالم برزخ نسبت به عالم مادّه، مكان ندارد ؛ امّا موجودات برزخي نسبت به يكديگر مكان دارند. همچنين موجودات مادّي نسبت به هم مكان دارند ؛ امّا كلّ عالم مادّه ، مكان ندارد ؛ چون چيزي نيست تا با آن سنجيده شود.

براي كسب اطّلاعات بيشتر و عميقتر در اين خصوص، مراجعه فرماييد به كتاب دو جلدي « معاد يا بازگشت بسوي خدا» تأليف استاد محمّد شجاعي. اين كتاب، كمياب است، لذا ممكن براي يافتن آن زحمت زيادي را متحمّل شويد؛ ولي ارزشش را دارد كه چنين زحمتي ا متحمّل شويد. توجّه داشته باشيد كه دو نويسنده با عنوان « محمّد شجاعي» وجود دارند. فرد ديگري با عنوان «مهدي شجاعي» هم وجود دارد؛ پس اين سه را با هم اشتباه نگيريد. ضمناً محمّد شجاعي كتابي با عنوان «قيام قيامت» دارد كه مراقب باشيد با كتاب معرّفي شده اشتباه نشود. كتاب « معاد از ديدگاه امام خميني» نيز كتاب خوبي است؛ البته انسجام كتاب قبلي را ندارد، و مقداري سنگين هم هست.

 

6ـ در قرآن كريم، دو بهشت مورد توصيف قرار گرفته است؛ بهشت جسماني ـ دقّت فرماييد! گفتم جسماني نه مادّي ـ و ديگري بهشت روحاني. اغلب مردم، توصيفات بهشت روحاني را متوجّه نمي شوند؛ و اصلاً متوجّه نمي شوند كه خداي متعال در اين گونه آيات، دارد بهشت را توصيف مي كند. مثلاً فرمود: « فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي ــ پس در زمره ي بندگانم درآى!» (الفجر:29) مردم عادي نمي فهمند كه اين جمله يعني چه؟ در حالي كه عارف حاضر است بي نهايت بهشت جسماني را بدهد تا مشمول اين امر خدا شود و در زمره ي «عبادي» در آيد. بلكه عارف حاضر است ابديّت خويش را با يك لحظه از اين افتخار عوض كند. لذا جناب حافظ گفت: « يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم ــ دولت صحبت آن مونس جان ما را بس ــ از در خويش خدا را به بهشتم مفرست ــ كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس» و باز فرمود: « پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت ــ ناخلف باشم اگر من به جُويي نفروشم.» يعني پدرم آدم(ع) به خاطر دو گندم، بهشت را فروخت، من فرزند ناخلف او هستم از بهشت به جويي نفروشم؛ يعني بهشت در نظر من، اندازه ي يك جو هم ارزش ندارد. امّا كدام جو؟ يك جو ديدار روي روي معشوق. عارف حاضر است كلّ هستي را فداي خال لب يار كند. لب يار يعني مقام وحدت كه مقام قاب قوسين است؛ و خال لب، مقام احديّت است كه فراتر از مقام وحدت و معادل مقام «او ادني» است. تمام كبوتران عاشق، در پي اين دانه در دام صيّاد افتاده اند.