(1/100151132)

پرسش: همانطور كه استحضار داريد گروهي از اديان به جاي معاد به تناسخ اعتقاد دارند (كه به صورت كتابهاي روانشناسي و ديني به راحتي عقايد خود را دارند تحميل ميكنند) كه براي ما كه مسلمانيم غير قابل قبول است. اما به تازگي با ديدگاهي متفاوت وارد شده اند و با سوالات زير باعث ترديد شده اند: 1.اگر تناسخ نادرست است پس تكليف انسانهايي كه در سنين كودكي يا نوجواني، يا در حالات ديوانگي و ... ميميرند چه ميشود؟ 2.شايد منظور از هفت شهر عشق عطار همين تناسخ بوده كه بعضي ها كه ميتوانند در زندگي اولشان تمام اين مراحل را طي ميكنند و به كمال رسيده و ديگر نيازي به زندگي هاي بعدي نداشته باشند، و براي بعضي بايد چندين بار بميرند و در كالبدي جديد وارد شوند تا بالاخره زماني به كمال برسند. من به عنوان يك مسلمان يك جواب كاملا روشن نياز دارم تا بتوانم از طريق آن از دينم صيانت كنم خواهشا با جوابي كه فهمش آسان باشد مرا مطلع كنيد.

 

پاسخ:

1ـ براي اثبات يك ادّعا، دليل لازم است. اينكه كسي براي اثبات ادّعاي خودش، ادّعاي ديگري را با شبهه مواجه كند، ادّعاي خودش ثابت نمي شود. گيريم كه معادي در كار نباشد؛ آيا نتيجه گرفته مي شود كه پس تناسخ درست است؟! يك مثال مي زنم. كسي ادّعا مي كند كه مجموع زواياي داخلي مثلث، 120 درجه است. و ديگري مي گويد: مجموع زواياي هر مثلث 200 درجه است. حال نفر اوّل، ادّعای نفر دوم را ابطال می کند. آیا بعد از ابطال ادّعای نفر دوم، ادّعای نفر اوّل اثبات می شود؟ روشن است که اثبات نمی شود. گیریم که شبهه ی تناسخیّه بر اهل ادیان، وارد باشد؛ آیا این باعث می شود فرضیّه تناسخ، اثبات شود؟!

 

2ـ گیریم که منظور عطّار، همین تناسخ بوده است. خوب که چه بشود؟! اگر پذیرفتیم که عطّار طرفدار تناسخ بوده است، تناسخ اثبات می شود؟ عطّار، خداست یا پیغمبر یا امام معصوم، که با قول او چیزی اثبات شود؟!

 

3ـ تا کنون کدام عارف یا فیلسوف یا ادیبی از سخن عطّار چنین برداشت احمقانه ی کرده که ما دومی اش باشیم. اگر قرار است هر کسی هر ادّعایی را بدون دلیل بکند، ما هم ادّعا می کنیم که منظور عطّار، همان هفت آسمان است. یا همان هفت روز هفته بوده است. یا همان هفت رنگ نور بوده است. و ... . آیا به صرف چنین ادّعاهایی واقعاً چیزی ثابت می شود؟! عطّار یک مسلمان عارف است؛ و هیچ مسلمان عارفی، قائل به تناسخ نیست. قائلان به تناسخ، ادیان ابتدائی شرق دورند و برخی پیروان آنها در سایر کشورها. شاهد این معنا، آنکه سخنان عطّار پر است از اعتراف به معاد. چگونه ممکن است عطّار هم از معاد دم بزند، هم تناسخی باشد؟

 

4ـ امّا سرنوشت، مستضعفان (کودکان و دیوانگان و افرادی شبیه آنها)

طبق روايات اهل بيت (ع) امر كودكان و عقب مانده هاي ذهني ـ كه در حكم كودكان هستند ـ از نوعي رشد قهري برخوردار خواهند بود؛ امّا نه رشدي كه ربطي به بهشتي و جهنّمي بودن شخص پيدا كند. آنگاه امر آنها به عدل خدا واگذار مي شود؛ يعني خداوند متعال با علم دقيق خود مي داند كه هر كدام آنها در دنيا چه اندازه فهم داشتند؛ و چه اندازه خوب و بد را مي فهميده اند. لذا اعمال آنها نيز بر اساس همان ميزان فهمشان مورد ارزيابي قرار مي گيرد؛ كما اينكه طبق روايات اهل بيت (ع) حتّي حيوانات نيز به اندازه ي فهم و شعورشان حساب و كتاب ويژه ي خود را خواهند داشت. پس همان گونه كه گروهي از حيوانات بهشت و جهنّم مخصوص به خود را خواهند داشت ؛ كودكان و عقب مانده هاي فكري و عقلي نيز حساب و كتاب و بهشت و جهنّم ويژه ي خود را دارا خواهند بود. كما اينكه جنّها نيز بر اساس ساختار وجودي خودشان حساب و كتاب و بهشت و جهنّم خواهند داشت. بلكه اساساً بايد دانست كه بهشت و جهنّم به اندازه ي مراتب واردين به آنها مراتب دارند و هر گروهي به بهشت و جهنّم متناسب با خودش وارد مي شود.

 

تناسخ ملکی و ملکوتی

معني تناسخ رایج در ادیان ابتدایی شرق دور، تعلق گرفتن روح يك شخص به بدني غير از بدن خودش است. اهل تناسخ بسيار مختلفند و هر كدام در باب تناسخ عقيده ويژه اي دارند. اما وجه مشترك همه آنها اين است كه مي گويند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در يك بدن مادّي ديگر قرار مي گيرد اعم از اين كه اين بدن، بدن يك انسان باشد يا بدن يك حيوان يا بدن يك گياه. و وجه مشترك ديگر همه اين گروه ها اين است كه هيچ كدام برهان عقلي محكمي براي اثبات تناسخ ندارند و براي اثبات آن از اموري مثل هيبنوتيزم و مكاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده مي كنند كه از نظر عقل، فاقد اعتبارند. چون در حال هيبنوتيزم شخص از معلومات ذهن ناخودآگاه خود بهره مي گيرد و مكاشفات نيز به شدّت تحت تاثير عقائد شخص مكاشفه كننده هستند ؛ لذا تا مكاشفه از طريق عقل يا نقل معصوم تاييد نشود ارزشي ندارد. و سومين وجه مشترك قائلين به تناسخ انكار معاد است. لذا تناسخيه تناسخ را جايگزين معاد مي كنند و از اين طريق سعي مي كنند مساله جزا و پاداش اعمال را تبيين كنند؛ لذا از نظر علماي اسلام ، قائلين به تناسخ ملكي ــ كه توضيح آن بعداً مي آيد ــ به سبب انكار معاد كافرند. و وجه اشترك چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است.

حكماي اسلامي دو نوع تناسخ را تعريف كرده اند. يكي تناسخ مِلكي است كه همان انتقال نفس يك انسان از بدن خود به يك بدن مادّي ديگر است؛ و تناسخ ديگر تناسخ ملكوتي است كه عبارت است از تعلق روح انسان به بدن برزخي خود بعد از مرگ و تعلق گرفتن روح به بدن اخروي خود بعد از گذر از عالم برزخ. چنين تناسخي از نظر حكماي اسلامي بلامانع است لكن تناسخ ناميدن اين امر يك نوع جعل اصطلاح است. چرا كه جسم برزخي انسان چيزي جز باطن جسم دنيايي او نيست؛ و جسم اخروي او نيز چيزي جز باطن بدن برزخي او نيست. از نظر حكماي اسلامي همين الان نيز انسان جسم برزخي و اخروي را داراست؛ و در واقع اين سه جسم يك حقيقت ذو مراتبند و مرگ يعني رها كردن بدن مادّي و زندگي با بدن برزخي و مرگ برزخي يعني رها كردن بدن برزخي و زندگي كردن با بدن اخروي.

 

2ـ دلائل بطلان تناسخ

 

دليل نخست:

در تناسخ ملكى حال مفارقت روح از بدن اوّل و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نيست:

1ـ يا روح همه ي كمالات خود را ـ كه در بدن اوّل به دست آورده ـ از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود.

2ـ يا با همه ي كمالات خود، به بدن جديد منتقل بشود.

حالت اوّل با دو مشكل مواجه است:

يكم. اين كه روح همه ي كمالات خود را از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود، خلاف مقتضاى حركت است. حركت همواره از قوّه و استعدادِ شدن، به سوى فعليت و شدن است. محال است كه وقتى موجودى، از حالت قوه به فعليت رسيد، دوباره به حالت قوه بازگردد؛ مثلاً يك دانه گندم، وقتى در شرايط مناسب قرار گيرد، قابليت‏هاى او به فعليت مى‏رسد. آرام شكافته مى‏شود و مى‏رويد، رشد مى‏كند، سنبل مى‏دهد و دانه‏هاى جديدى ايجاد مى‏كند. امّا هرگز ممكن نيست اين فعليت‏هاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه اوّل تبديل شود؛ يا يك تخم مرغ كه تبديل به جوجه گشته ، محال است دوباره اين جوجه به همان تخم مرغ اوّلي تبديل گردد. روح انسان نيز چنين است و محال است كه فعليت‏هاى خود را از دست بدهد. بخصوص كه روح ، امر مجرّد است.

دوم. قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه ي تكامل ارواح متوسّط مى‏دانند. به فرض كه حالت اوّل محال نباشد، با دو مشكل مواجه است: 1ـ از دست دادن كمالات گذشته خلاف تكامل است.2ـ كمالات به دست آمده در بدن جديد، ادامه ي كمالات گذشته محسوب نمى‏شود و باز تكامل صدق نمى‏كند. چون تكامل در بدن دوم ، تكاملي است غير از تكامل نخست.

حالت دوم نيز محال است؛ زيرا وقتى روح در بدن اوّل خود، از دوران جنينى قرار مى‏گيرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل كمال خود را طى مى‏كند. براى اين كه روح بتواند به مراتب كمال خود دست يابد، بدن مادّى او نيز بايد مراحل كمال را طى كند. روح نمى‏تواند بدون كمال بدن، همه كمالات خود را تحصيل كند؛ مثلاً روح يك نوزاد، نمى‏تواند بدون رشد سلول‏هاى مغزى، به تحصيل علوم و تفكر دست يابد. بدن مادّى يك نوزاد، به طور طبيعى، تحمّل اين نوع از كمال روح را ندارد.

حال روحى كه قبلاً در يك بدن مادى، مراحلى از اين كمالات را تحصيل كرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان كمالات، در يك بدن جنينى ديگرى - آن گونه كه قائلين به تناسخ مى‏گويند - قرار گيرد و با آن متّحد شود، بدن جديد تحمّل كمالات او را نخواهد داشت و نمى‏تواند با آن متحد شود. تجربه نيز نشان مي دهد كه نوزادان ، كمالات بزرگسالان را ندارند. اگر تناسخ به اين نحو درست بود پس بايد تعداد قابل توجّهي از نوزادان با علم و آگاهي بالايي متولّد مي شدند.

از مجموع بطلان اين دو حالت، نتيجه مى‏گيريم كه وقتى روح از بدن مادّى خود مفارق شد، نمى‏تواند بار ديگر در يك بدن جنينى ديگر، قرار گيرد و با آن متحد شود.

آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حيات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى‏دهد. بدن برزخى، بدنى است كه متناسب با حيات عالم برزخ است و متناسب با كمالات و فعليت‏هايى است كه روح در دوران حيات دنيوى خود، با اعتقادات، نيّات، گفتار و رفتار و اختيارى خود، كسب كرده است.

روح در قيامت كبرى نيز، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حيات خود را با «بدن قيامتى» ادامه مى‏دهد. بدن قيامتى، بدنى متناسب با حيات اخروى است كه بر اساس همه كمالات و تحولاتى است كه روح تا آن لحظه، به دست آورده است.

تحول روح از بدن مادّى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن قيامتى را «تناسخ ملكوتى» مى‏گويند و از ديدگاه اسلام پذيرفته و مقبول است. البته تناسخ ناميدن اين مورد نيز همراه با نوعي تسامح است. چون در اين جا روح از بدني به بدن ديگر نمي رود ؛ بلكه بدن انسان خود داراي مراتب سه گانه مي باشد كه روح ابتدا با هر سه مرتبه تعلّق وجودي دارد ، هنگام مرگ ، يك تعلّق را از دست مي دهد ؛ و هنگام قيامت تعلّق دوم نيز بريده مي شود و در نهايت يك تعلّق باقي مي ماند.

 

دليل دوم:

 

هنگامي كه جنيني به مرحله ي دريافت روح مي رسد، سه احتمال مطرح است ؛ يا روحي از سوي خدا به او افاضه مي شود؛ يا روح شخص ديگري ـ كه مرده ـ به آن تعلّق مي گيرد ؛ يا هم خدا روحي به او افاضه مي كند ، هم روح شخص ديگر به آن تعلّق مي گيرد.

احتمال سوم باطل است ؛ چون لازم مي آيد كه يك نفر ، در آن واحد دو نفر باشد ؛ و يك بدن را دو روح تدبير نمايد ؛ كه اين امر موجب نابودي بدن مي شود. نيز به علم حضوري مي يابيم كه ما يك نفريم نه دو نفر.

احتمال دوم نيز باطل است. چون مستلزم ترجيح بلامرجّح مي باشد. اگر جايز است كه روح كس ديگري به اين جنين تعلّق گيرد ، چرا اين روح تعلّق گرفت و نه آن روح و نه روح سوم و چهارم و ... . اين جنين اگر ذاتاً قابليّت دريافت هر روحي را دارد، پس چرا اين و نه آن؟ پس اگر يكي از اين روحها به آن تعلّق گيرد ، ترجيح بلامرجّح خواهد بود كه امري است محال. چون ترجيح بلامرجّح در حقيقت مستلزم وجود معلول است بدون علّتش.

همچنين از يك طرف ـ طبق ادّعاي تناسخيّه ـ جايز است كه روح شخص ديگري به اين جنين تعلّق گيرد و از طرف ديگر جايز است خدا روحي را به آن جنين افاضه كند. حال چرا از بين اين دو حالت، اوّلي ترجيح يافت نه دومي. حال آنكه دومي با فيّاضيّت خدا سازگارتر است. پس در اين حالت نيز ترجيح بلامرجّح لازم مي آيد يا ترجيح مرجوح ، كه هر دو محال مي باشند.

پس تنها حالت اوّل است كه با مشكل عقلي مواجه نمي شود.

 

دليل سوم:

 

براساس براهين مطرح در حكمت متعاليه، تعلّق نفس به بدن، تعلّقى ذاتى است. نفس انسانى حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است. از اين رو روح انسانى، در هيچ عالمى بدون بدن نخواهد بود و در هر نشئه و هر عالم، بدنى متناسب با آن عالم خواهد داشت.

تركيب نفس و بدن، تركيب اتحادى است، نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب، حقيقتى به نام انسان شكل مى‏گيرد. لازمه اين انگاره آن است كه روح انسان، بى‏بدن نمى‏تواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بدون روح، نمى‏تواند موجوديت خود را حفظ كند. به تعبير ديگر، اساساً روح بدون بدن معني ندارد ؛ و مرگ به معني جدا شدن روح از بدن نيست ؛ بلكه هنگام مرگ، نفس مادّه ي بدن مادّي را رها نموده با مرتبه ي دوم و سوم بدن زندگي مي كند ؛ و در قيامت، با مرتبه ي سوم بدن خواهد بود. لذا مرگ رها نمودن بدن نيست بلكه رها نمودن مراتب پايين بدن است.

پس با اين نگاه به نفس و بدن ، اساساً جايي براي اعتقاد به تناسخ وجود نخواهد داشت. تناسخ نتيجه ي اين پندار باطل است كه نفس ، بدون بدن مي تواند وجود داشته باشد. حال آنكه طبق براهين فلسفي ، نفس ، حيثيّت تعلّقي دارد ؛ و چنين موجودي حتّي يك آن نيز نمي تواند فاقد بدن باشد. قول به اينكه نفس از بدني جدا شود و در بدني ديگر قرار گيرد مثل اين است كه بگويي: رابطه ي پدر و فرزندي كه بين رستم و سهراب بود بعد از مردن سهراب ، به دو نفر ديگر تعلّق گرفت. اين حقيقتاً خنده دار مي باشد. نفس نيز حقيقتي است از سنخ ربط و اضافه ّ؛ با اين تفاوت كه رابطه ي پدر و فرزندي ، اضافه ي مقولي و ماهوي است ؛ ولي نفس از سنخ اضافه ي اشراقي مي باشد. نفس جزئي اشخاص در حقيقت تعلّق نفس واحد كلّي است به بدني مشخّص. لذا محال است اين تعلّق بين نفس كلّي و يك بدن ديگر برقرار شود. چون نسبت نفس كلّي با آن بدن ديگر ، تعلّقي ديگر خواهد بود. همان گونه كه نسبت آقاي پدر با پسر اوّلش يك تعلّق است و نسبتش با پسر دوم ، تعلّقي ديگر ؛ هر چند كه هر دو تعلّق ، از قبيل رابطه ي پدر و فرزندي مي باشند.

 

براي آشنايي بيشتر با كيفيت ارتباط روح با بدن هاي سه گانه و تناسخ ملكي و ملكوتي و معاد از ديدگاه اسلام و حكماي اسلامي به كتابهاي « معاد از ديدگاه امام خميني » و « معاد يا بازگشت بسوي خدا» ، تاليف استاد محمّد شجاعي مراجعه فرماييد