(482/100159052)

 پرسش:سلام.مي دانم در دلتان مي گوييد باز هم اين حامد19، ولي چه كنيم خدا اميد به يافتن پاسخهاي ما را در شما قرار داده،چند سوال خيلي مهم كه لطف كنيد زود جواب بدهيد بسيار سپاسگزارم

1- بهشت و جهنم اخروي از سنخ جبروت است؟

2- اگر آري پس يعني در جبروت هم جسم هست؟صور هست؟نغمه هست؟شعر هست؟

3- اگر آري آيا اين با مجرد بودن و كلي بودن منافاتي ندارد چون عقل و مفاهيم كلي كه از جنس عقولند جسم ندارند و مثلا دروغ كه جسم ندارد (يا شايد هم جسم با شكل فرق دارد)

4- آيا عقل و مفاهيمش از سنخ عالم عقولند در واقع از سنخ جبروتند؟

5- آيا اساسا جسم جبروتي داريم؟

6- آيا جسم اخروي با تجرد كامل منافات ندارد؟چون اگر بگوييم جسم اخروي باطن جسم برزخي و مجرد تر است ولي بالاخره جسم است و همين جسم داشتن كمي از تجرد نميكاهد و محدوديت نمي آورد؟(شايد هم عقل ما نمي تواند جسم اخروي را تصور كند)

7- فرق جسم اخروي با برزخي چيست؟

 

پاسخ:

1ـ بهشت اخروي، درجات دارد. درجاتي از آن از سنخ ملكوت است. درجاتي از آن از سنخ جبروت است؛ و درجاتي از آن هم از سنخ فوق جبروت است كه آن را جنّت ذات يا جنّت لقاء گويند. ايّها العزيز! « اقْرَأْ وَ ارْق»

« وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ ـــــ خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در جنات عدن؛ و رضواني از خدا، برتر است؛ آن است پيروزى بزرگ.» (التوبة:72)

درخت و نهر و حور و قصور همه از سنخ جنّت مثالي است؛ و «رضوان من الله» فوق مثال است.

و فرمود: « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (27) ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً (28) فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي (29) وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي ـــ تو اى نفس مطمئن! (27) به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، (28) پس در سلك بندگانم درآى، (29) و در بهشت خودم وارد شو!» (الفجر)

اين است جنّت ذات، و جنّت لقاء. در ضمير عبادي و جنّتي دقّت كن!

زرقنا الله و ايّاكم بحقّ محمّد و آله آل الله.

 

2ـ صورت را با شكل خلط نفرماييد. صور حسّيه ي مادّيّه داريم، صور خياليّه ي مثاليّه داريم، صور عقليّه كلّيّه داريم، صور الهيّه ي قدسيّه داريم. « قالَ يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ـــــ گفت: اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خويش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟!» (ص:75)

خدا هم دو دست دارد؛ دست جلال و دست جمال. تجسيم و تشبيه عين ضلالت است. تعطيل، عين حماقت است. تأويل از عجز است. چشم را بينايي خلط نكنيم. گوش را با شنوايي خلط نكنيم. دست را با عضوي كه دست ناميده مي شود خلط نكنيم. او در مقام فعل، بينا و شنوا و دست به كار است.

 

3ـ مجرّد بودن منافاتي به صورت بودن ندارد. كلّيّت هم منافاتي با صورت بودن ندارد؛ بلكه اساساً صورت است كه يا جزئي است يا كلّي. امّا دروغ، امر عدمي است. امّا جسم، از اقسام صورت است. اقسام صورت در فلسفه ي متعارف عبارتند از: صورت جسميّه و صورت نوعيّه؛ كه هر دو كلّي اند. فصل هر نوعي همان صورت نوعيّه ي آن نوع است.

 

4ـ بلي، صورت عقليّه در اصل از موجودات عالم عقولند. خيال بر دو گونه است؛ خيال متّصل و خيال منفصل كه همان عالم ملكوت يا عالم مثال است. عقل نيز بر دو گونه است؛ عقل متّصل، عقل بشر است، و عقل منفصل كه همان عالم عقول است. بين اين دو يك نحوه اتّحاد است. نفس نيز دو گونه است، نفس جزئي و نفس كلّي. قلب نيز دو گونه است؛ قلب جزئي شخصي و قلب كلّي كه همان عرش است. « قلب المؤمن عرش الرّحمان». روح نيز دو گونه است؛ روح جزئي و روح كلّي، كه همان روح القدس است. البته اينها جزئيّات هم دارد كه در عرفان نظري بايد جويا شويد. «مجملش گفتم نگفتم زان بيان ــ ورنه هم اَفهام سوزد هم بيان.»

 

5ـ صورت جبروتي داريم كه اگر خواستي بگو جسم جبروتي. بر سر الفاظ دعوا نمودن كار اهل ظاهر است. توجّه داشته باشيد كه جسم در واقع موجود عقلي است، و قابل شناسايي با حسّ نيست. جسم آن حقيقتي است كه در تمام موجودات مادّي و مثالي موجود بوده امر واحدي است. آنچه حواسّ ادراك مي كنند تنها كيف محسوس است.

 

6ـ موجودي كه هم لاهوت دارد هم جبروت دارد هم ملكوت دارد هم ناسوت، او حقيقت جامع است. آنكه در بالاست، پايين را به نحو اولي داراست. امّا خدا، « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم » با مادّي هست و مادّه نيست. با ملكوتي هست و ملكوت نيست. با جبروتي هست و جبروت نيست. با لاهوتي هست و لاهوت نيست. سبحان الله و الحمد لله و لا اله الّا اله و الله اكبر. با همه هست و منزّه از آن است كه عين آنها باشد. وجود، محمود است و وجودي كه همگان به آن موجودند اوست. هيچ كس عدم جو نيست و همگان وجود خواهند؛ لذا مركز تمام توجّهات است. و با اين همه برتر از آن است كه به ادراك در آيد و قابل وصف باشد.

 

7ـ جسم اخروي براي اغلب مردم همان جسم برزخي آنهاست با اين تفاوت كه تعلّقش از دنيا كاملاً بريده شده است. قبل از قيامت، هنوز بدن برزخي يك نحوه تعلّق به دنيا دارد؛ چون آثار فعلش هنوز در دنيا مانده است و هنوز پرونده ي اعمالش به كلّي بسته نشده است. امّا وقتي قيامت شد، دنيا تمام جل و پلاسش را جمع نموده رهسپار برزخ مي شود. لذا برزخ از برزخيّت خارج مي شود. چون برزخ تا زماني برزخ است كه بين ناسوت و جبروت باشد. وقتي ناسوت بساطش جمع شد، برزخ هم از ميانه بودن مي رهد و محشر جميع اهل دنيا مي شود. آنگاه از خاكستر دنياي ما دنيايي ديگر زاده مي شود كه او نيز برزخ خود را خواهد داشت. لذا بي نهايت دنيا بوده و بي نهايت دنياي ديگر در راه است؛ و هر كدام را هم برزخي است. لذا بي نهايت برزخ است؛ كه برزخ دنياي ما يكي از آنهاست. پس اگر كلّ جهان مادّه را ـ كه از ازل تا ابد امتداد دارد ـ لحاظ كني، آن را يك برزخ است كه آن را برزخ كلّ گوييم، كه حاوي بي نهايت برزخ است. « سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِه ». و هر برزخي را عقلي است؛ و عالم عقلي است كه حاوي بي نهايت عقالم عقول مي باشد. « سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِه».

لطفاً توضيح مطلب مخواه. همين اندازه هم كه گفتم زياده روي كردم. قلبم تاب شرح ندارد. زبان كه مي گويد، قلب آرزو مي كند و صاحبش را بي چاره مي كند. دل از فراق ضجّه مي زند و سينه از شوق وصال چون خم مي در جوش است. « سينه خواهم شرحه شرحه از فراق ـــ تا بگويم شرح درد اشتياق ــ هر كسي كو دور ماند از اصل خويش ـــ بازجويد روزگار وصل خويش.»