(27/100145370)

پرسش:اين سوال را مدتها پيش كردم ولي هرچه منتظر شدم جوابش را نداديد لذا دوباره ميپرسم:

شما در نامه (شماره نامه: 100145370) در بخشي از جواب فرموديد كه:

خود اهل جهنّم نيز اگرچه در عذابند ولي هيچگاه آرزوي عدم محض شدن نمي كنند ؛ چون عدم محض ، همان گونه كه گفته شد در مقابل حقيقت وجود (خدا) بوده شرّ مطلق و جهنّم محض است. لذا اهل جهنّم ، آرزوي خاك شدن مي كنند ولي آرزوي عدم شدن ندارند

خود شما اگه خالد در نار بودي ترجيح نميدادي كه اصلا آفريده نميشدي(عدم محض)؟

تازه چرا اينها از اول خاك آفريده نشدند؟

تازه اين كه ميگيد به اين دلايل موجود در نامه اين جهان جهان احسن است يعني ما با اين دليل بپذيريم كه جهان احسن است و اگر به نظر ما غير احسن است از نقص عقل ماست؟

اگر با عقل سليم نگاه كنيم ميبينيم كه كسيكه خالد در نار است ترجيح ميداد به جاي انسان حيوان آفريده بشه يا اصلا آفريده نشه.خود شما ترجيح ميدادي كه تا ابد در جهنم بسوزي يا آفريده نشي يا مثلا به جاي اينكه انسان باشيد گربه باشيد تا نه تكليفي باشه و نه جهنمي؟

اون ممكن الوجودي كه ميگيد تقاضاي وجود دارد اگر ميدانست قراره خالد در نار باشه اصلا تقاضاي وجود نميكرد تا بگيم چون اين تقاضا را داشته و خدا هم فياض است و بخيل نيست بايد او را مي آفريد

مثل اينكه بگيم بچه 7 ساله ميگه من ميخوام نرم مدرسه (چون نميدونه اگه نره چي ميشه) ما هم بگيم خوب اين كه تقاضا داره منم كه بخيل نيستم پس بگذارم نره مدرسه

اين چه استدلاليه؟

من ميدونم كه اين بچه اگه نره مدرسه بعدا چه خفتي ميكشه

خدا هم ميدونه اون كافره اگه خلق بشه بعدا چه خفت ابدي ميكشه

اگه من طبق خواسته بچه عمل كنم بهم ميگن نامرد تو چرا با آينده بچت بازي كردي

جرا به خدا نميگن نامرد چرا به تقاضاي اون ممكن الوجود عمل كردي و خلقش كردي تا با ابديتش بازي كني؟

در مورد استدلال شماره 1 شما در نامه هم

هر آنچه در عالم خلقت پديدار مي شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عين ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن يكي از موجودات عالم يا فرض به گونه ي ديگر بودن آنها به اين معني است كه علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم كه عين ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق يا دگرگون بودن يكي از موجودات ، مساوي است با فرض عدم خدا يا فرض دگرگون بودن خدا ؛ كه آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا كه خدا يعني وجود محض و وجود محض عدم بردار نيست

اشكالاتي وارد است اونم اين كه يعني خدا نميتونست

هيچ جهاني غير از اين جهان بيافريند يا هيچ كاري غير از اين كارايي كه داره ميكنه ميكرد چرا كه مستلزم اين بود كه علمش باطل بشه!!! واين يعني جبر محض(نگيد كه اختيار خدا وجوبي بوده و يك طرفست كه اين يعني اختيار خدا جبر است)

يعني مثلا خدا نميتونه الان من را تبديل به گربه كنه يا اصلا من را از ابتدا گربه خلق كنه در حاليكه اين محال ذاتي نيست و در دايره قدرت خداست لذا استدلال شما يك جاييش ميلنگه

 

پاسخ:

1ـ فرموده اید: « خود شما اگه خالد در نار بودي ترجيح نميدادي كه اصلا آفريده نميشدي(عدم محض)؟»

خیر ترجیح نمی دادم. اصلاً عدم محض، قابل فرض هم نیست. شما هم نمی توانی عدم محض را ترجیح دهی. شما فقط می خواهی از درد ابدی فرار کنی؛ و خیال می کنی که درد چیزی است لذا می خواهی از آن به عدم پناه ببری؛ حال آنکه درد خودش امر عدمی و ناشی از عدم است.

 

2ـ فرمودید: « تازه چرا اينها از اول خاك آفريده نشدند؟ »

اتّفاقاً ابتدا خاک بودند. آنگاه گیاه شدند، و خورده شدند و نطفه شدند و دائماً ترقّی وجودی یافتند تا انسان شدند. اگر زیر میکروسکوپ به اسپرمها نگاه کنید می بینید که چگونه برای انسان شدن با هم رقابت می کنند. مثل چند گربه که برای رسیدن به یک لقمه گوشت، سر و کلّه ی هم می پرند.

 

3ـ فرموده اید: « تازه اين كه ميگيد به اين دلايل موجود در نامه اين جهان جهان احسن است يعني ما با اين دليل بپذيريم كه جهان احسن است و اگر به نظر ما غير احسن است از نقص عقل ماست؟»

اگر دلائل ما غیر عقلی اند، اشکالات منطقی آنها را بیان کنید.

 

4ـ فرموده اید: « اگر با عقل سليم نگاه كنيم ميبينيم كه كسيكه خالد در نار است ترجيح ميداد به جاي انسان حيوان آفريده بشه يا اصلا آفريده نشه.خود شما ترجيح ميدادي كه تا ابد در جهنم بسوزي يا آفريده نشي يا مثلا به جاي اينكه انسان باشيد گربه باشيد تا نه تكليفي باشه و نه جهنمي؟»

اتّفاقاً خالد در آتش، حیوان است. هیچ اهل جهنّمی صورت انسانی ندارد. انسان در جهنّم چه می کند؟ انسان یعنی بهشت و بهشت یعنی انسان. جهنّم ظهور نداشته های بشر است. کسی جهنّمی می شود که از حدّ حیوانی بالاتر نیامده است؛ یعنی کمالات انسانی را ندارد. اینکه شخص حیوان است و می داند که می توانست انسان باشد، زجر آور است؛ و الّا حیوانات که از حیوان بودن خود عذاب نمی کشند. چنین کسی با تمام وجودش می سوزد.

امّا اینکه آفریده نمی شد، فرض محال است. چون فرض عدم هر موجودی، مساوی با فرض نبود خداست.

اگر کسی واقعاً نسوختن را ترجیح می دهد پس چرا خودش را از آتش نجات نمی دهد. مگر حسد، انسان را از درون نمی سوزاند؟ مگر کینه انسان را از درون نمی سوزاند؟ پس افراد حسود و کینه ای چرا این آتش درون را از خود دور نمی کنند؟

می دانید چرا؟ چون در همان حال که از آتش حسد و کینه زجر می کشند، از این سوختن و زجر کشیدن لذّت هم می برند. اینها مثل افراد مازوخیست(خودآزار) هستند که از زجر دادن خودشان لذّت می برند. بدترین عذاب هم آن است که از آن لذّت ببری. چون در این صورت آن را رها نمی کنی؛ مثل فرد معتادی که می خواهد ترک کند و خود را نجات دهد امّا ترک نمی کند. اهل جهنّم می گویند ای کاش خاک بودیم، امّا دروغ می گویند؛ چون در دنیا هم همین گونه بودند. در دنیا هم می گفتند: ما دوست داریم آدم خوبی باشیم امّا نمی توانیم. مثل معتادی که می گوید: می خواهم ترک کنم ولی نمی توانم. البته دروغ می گوید؛ چون معتادانی واقعاً خواستند ترک کنند و ترک کردند.

 

5ـ فرموده اید: « اون ممكن الوجودي كه ميگيد تقاضاي وجود دارد اگر ميدانست قراره خالد در نار باشه اصلا تقاضاي وجود نميكرد تا بگيم چون اين تقاضا را داشته و خدا هم فياض است و بخيل نيست بايد او را مي آفريد.»

قرار نیست کسی خالد در نار باشد. آنکه خالد در نار است، خودش می خواهد که خالد در نار باشد. مگر این همه به افراد بد نمی گوییم که عاقبت این کار خلود در نار است؟ امّا کو گوش شنوا؟ مگر یک فرد حسود یا کینه ای، از حسد و کینه اش آزار نمی بیند؟ یقیناً آزار می بیند. قلبش دائماً در فشار است؛ امّا باز هم این صفات را کنار نمی گذارد؛ چون خودش این عذاب را دوست دارد.

شیطان پرستها شعاری دارند به این مضمون: « جهنّم جای خوبی است.»

اینها خودشان جهنّم را دوست دارند. شیطان پرستها آب توالت را با رغبت می خورند، کاری که برای من و شما زجر آور است. گوش و دماغ و چشم خودشان را جرّاحی می کنند و به شکل حیوانات در می آورند یا قیافه ی خود را ترسناک می کنند؛ در حالی که من و شما از این کارها نفرت داریم. امّا اینها از این امور نفرت ندارند. از این کار زجر می کشند امّا از این زجر لذّت می برند. بنده اگر جلوی چشمم مرغی را سر ببرند تا یک روز حالم خراب است؛ امّا افرادی با دست خودشان افراد سر می برند و حتّی گوشت بدنش را هم می خورند. چیزی که برای ما زجرآور می باشد برای آنها لذّت دارد. البته آنها هم از این کارها زجر می کشند؛ ولی خود همین زجر کشیدن برایشان لذّت دارد.

شما همه را با خودتان قیاس نکنید! بلی شما محال است در جهنّم ابد بمانید؛ چون این حالتها را ندارید؛ حتّی از تصوّر خلود در جهنّم نیز وحشت می کنید؛ امّا این گونه افراد، دقیقاً از آنچه شما وحشت دارید، لذّت می برند؛ لذّتی که عین عذاب است.

 

6ـ فرموده اید: « مثل اينكه بگيم بچه 7 ساله ميگه من ميخوام نرم مدرسه (چون نميدونه اگه نره چي ميشه) ما هم بگيم خوب اين كه تقاضا داره منم كه بخيل نيستم پس بگذارم نره مدرسه

اين چه استدلاليه؟»

خلط مبحث فرموده اید. خدا وجود می دهد. مگر وجود یافتن لازمه اش جهنّم رفتن است؟ خدا کی کسی را جهنّم برده است؟ جهنّم امر عدمی است؛ جهنّم نخواستن است نه خواستن. نخواستن کمال یعنی جهنّم. بچّه می گوید من نمی خواهم به مدرسه بروم، و والدین اصرار دارند که به مدرسه برود؛ بنده می گوید نمی خواهم کسب کمال کنم و خدا اصرار دارد که کسب کمال بکن و الّا جهنّمی خواهی شد؛ یعنی همین نقص، جهنّم است. حال اگر بچّه بخواهد به مدرسه برود، والدین نباید جلویش را بگیرند بلکه باید کمکش کنند. بنده هم اگر بخواهد کسب کمال کند(بهشت بخواهد) خدا حتماً کمکش می کند.

 

7ـ فرموده اید: « من ميدونم كه اين بچه اگه نره مدرسه بعدا چه خفتي ميكشه

خدا هم ميدونه اون كافره اگه خلق بشه بعدا چه خفت ابدي ميكشه »

مثالتان نادرست است.

خدا می داند که اگر این بنده خلق شود، می توان با اختیار خود به بهشت برود و می توان با اختیار خود به جهنّم برود. پس خلق می کند تا هدایت را در اختیارش بگذارد که او به بهشت برود؛ امّا او خودش هدایت را پس می زند و به جهنّم می رود.

همان گونه که والدین فرزند را متولّد می کنند تا او را به مدرسه بفرستند؛ امّا فرزند خودش از مدرسه فرار می کند.

اگر صرف تولّد، لازمه اش فرار از مدرسه بود، پس همه باید از مدرسه فرار می کردند؛ کما اینکه اگر صرف خلق شدن، لازمه اش جهنّم رفتن بود، همه باید جهنّم می رفتند.

 

8ـ فرموده اید: « اگه من طبق خواسته بچه عمل كنم بهم ميگن نامرد تو چرا با آينده بچت بازي كردي

جرا به خدا نميگن نامرد چرا به تقاضاي اون ممكن الوجود عمل كردي و خلقش كردي تا با ابديتش بازي كني؟»

مگر تقاضای وجود داشتن، یعنی تقاضای جهنّم رفتن؟ ممکن الوجود تقاضای وجود داشت، خدا وجود را به او اعطاء نمود. حال بر عهده ی خود همین موجود است که رشد کند و بهشتی شود یا رشد نکند و جهنّمی شود.

 

9ـ فرموده اید: « اشكالاتي وارد است اونم اين كه يعني خدا نميتونست

هيچ جهاني غير از اين جهان بيافريند يا هيچ كاري غير از اين كارايي كه داره ميكنه ميكرد چرا كه مستلزم اين بود كه علمش باطل بشه!!! واين يعني جبر محض(نگيد كه اختيار خدا وجوبي بوده و يك طرفست كه اين يعني اختيار خدا جبر است)

يعني مثلا خدا نميتونه الان من را تبديل به گربه كنه يا اصلا من را از ابتدا گربه خلق كنه در حاليكه اين محال ذاتي نيست و در دايره قدرت خداست لذا استدلال شما يك جاييش ميلنگه»

تبدیل یک موجود به موجود دیگر، محال ذاتی است. نگویید که عصا را اژدها کرد. چون عصا اژدها نشد، بلکه عصا مرد و اژدها خلق شد. آنگاه اژدها مرد و عصای دیگری شبیه عصای اوّلی خلق شد. همان گونه که انسان می میرد و میّت خلق می شود؛ و میّت می میرد و خاک خلق می شود؛ و خاک می میرد و گیاه خلق می شود. البته فهم این معنا محتاج معلومات فسلفی بالایی است.