(14/100151256)

پرسش:جوابي كه برايم راجع به مسئله معروف آكل و ماكول مرقوم فرموده بوديد بايد اعتراف كنم كه متني كاملا ساده و قابل فهم داشت ولي پيچيدگي هايي هم داشت كه مربوط به خود مسئله است نه جواب شما.

لذا از جناب عالي تشكر مي كنم .با اين حال به همه ي جنبه هاي مسئله اشاره نكرديد{ البته قبول دارم كه بحث معاد بحث گسترده اي است} ولي هنوز با اين پاسخي كه ارسال فرموديد اگر من هم بخواهم جواب شما را در چند جمله خلاصه كنم كه انشا الله جوابتان را درست فهميده باشم بايد بگويم:{دربعث عينا همان چيزي كه من آن را من خطاب ميكنم يعني مجموعه اي از اعضا و جوارح به اضافه خاطرات و همه حوادثي كه برايم تا لحظه مرگ پيش آمده هر چند بعدا فراموش شده و همه افعالي كه از من سر زده و باطن مرا تشكيل داده بدون اينكه كوچكترين اثري از ماديت را از خود بروز دهند مبعوث خواهند شد و تمام خواص حسي من هم نتنها پا بر جاست بلكه دامنه اش گسترده تر هم مي شود(آيه 22 ق)}

اولا كلمه معاد كه آنرا ذكر كرديد درست نيست و آنرا متكلمين ابداع كرده اند و تا آنجايي كه من ميدانم در هيچ جاي قرآن نيامده بلكه كلمه(رجعت)آمده است .يعني اين كلمه در اثر احتمالي كه آنها مي دادند كه روح ابتدا در بدن بود و سپس روح توسط امر خدا دريافت مي گردد و در بعث هم دوباره به بدن عودت داده مي شود ابداع شد. در حالي كه در قرآن ذكر شده ما شما را به طور كامل دريافت ميكنيم(آيه27 محمد)يا(61 انعام) جسم انسان هم جزيي از اوست لذا به كار بردن اين اصطلاح شايد اشتباه باشد. اميدوارم توضيح دهيد

ثانيا نميدانم شايد از كتاب هاي مهندس بازرگان (راه طي شده-ذره بي انتها-درس دينداري)خوانده باشيد و يا حداقل نامش برايتان آشنا باشد .در اين كتاب ها ايشان سعي كرده اند از متد علمي مسئله قيامت را اثبات كنند.لذا بيان كرده اند كه دنيا از 3 عامل به وجود آمده:ماده- انرژي و عامل سومي كه در قرآن از آن با عبارات مختلفي از جمله روح(29 حجر) يا امر .يا كلمه ياد شده بدون اين عامل سوم امكان هيچ حركت و تغييري وجود ندارد. به طور ساده منظور اينست كه چرخ دنيا نمي چرخد.

در اينجا توضيح دهيد كه وقتي در قرآن آمده كه {يسالونك عن الروح قل الروح من امر ربي}يعني روح مثل 2 عامل نخست نيست يعني از جنس مخلوق خدا نيست از جنس امر خداست و علم ما هم طبق آيه قرآن به آن نميرسد،جسم من تركيبي ازماده و انرژي است و از آنجايي كه جنس ماده از جنس انرژي متفاوت است،لذا اينكه گفته مي شود ما جسم مادي داريم و جسم غير مادي.اگر جسم غير مادي ما از جنس انرزي باشد آنگاه بايد گفت كه آن دنيا هم دار جزا است هم دار تكليف. پس جسم غير مادي ما از جنس انرژي نيست.خودتان عنوان كرديد كه از جنس باطن است.پس تكليف انرژي متعلق به جسم ما چه مي شود؟ پس از مرگ، ما انرژي خود را از دست مي دهيم.آيا آن هم توسط امر خدا دريافت مي گردد؟ يا اينكه ما جسم سومي داريم كه از انرژي تشكيل مي شود؟

اگر ما جسمي از انرژي نداريم كه بر اجسام اطرافش اثر بگذارد اين مسئله چشم زخم چگونه است؟چون اين مسئله در عرفانهاي غربي مطرح مي شود كهانژي كائنات از انرژي جسم انسان تامين مي شود.

البته وقتي مي گوييم لا حول ولا قوه الا بالله آيا اين انرژي يا همان قوتي كه از آن ياد مي شود مثل (حول)از جنس روح و .. است ؟مسلما نيست چون ما قدرت كنترل انرژي را داريم.ممنون مي شوم اگر پاسخي بفرماييد

ثالثا در مورد مسئله توليد مثل بفرماييد كه كليه ويژگي هاي وراثتي فرد توسط يك سلول(به طورعلمي دي-ان اي)از نسلي به نسلي منتقل مي شود يا همان تكنيك پيوند زدن درختان جهت اصلاح نژاد.يعني به قول مهندس طبيعت قادر است عصاره گيري و خلاصه سازي كند و چند نسل را در يك محوطه كوچك نگهداري و محافظت كند(رحم مادر).اين مسئله دربقاي شخصيت انسان در قيامت چه اثري دارد؟يعني آيا ميتوان گفت كه ذرات به خصوصي در بدن انسان هست كه فقط همان ذرات استعداد اين را دارند كه بعد رشد كنند و عينا همان آدم را از نو به وجود آورند؟

مي ترسم اگر رابعا را بگويم عصباني شويد ولي اينها واقعا برايم سوالند اميدوارم كمي تحمل كنيد.

با جواب شما مسئله مسخ شدن حل نمي شوداگر كسي يك كاري كند كه مثل يك حيوان باشد و از انسانيت سقوط كند باطن او در همين دنيا مسخ شده است. اينطور نيست كه جسم غير مادي او (حالا جنسش از انرژي يا روح يا امر يا هر چه كه مي خواهد باشد) به شكل انسان باشد و در قيامت به شكل حيوان در بيايد .اين جسم در همين دنيا تغيير ماهيت مي دهد.مثلا گفته مي شود قوم پيغمبري بر اثر اعمال شنيعي كه انجام مي دادند در همين دنيا واقعا مسخ شدند و به شكل حيواناتي از قبيل ميمون و عقرب و.. در آمدند.حالا همين بدني كه به طور كامل به امر خدا دريافت مي شود مثلا همين دست در قيامت مستقلا زنده است و سخن مي گويد و بر عليه من نوعي هم به امر خدا سخن مي گويد.اگر فردي در اين دنيا به باطن يك حيوان سم دار دربيايد باطن او حقيقت اوست پس اين فرد به شكل حيوان دريافت مي شود. ولي طبق بيانات شما ما با همين بدن از قبر ها بيرون كشيده مي شويم با همين دست و با همين اعضا خود را حاضر مي يابيم.

شايد بشود جواب داد كه يك فرد يك فرد به شكل هاي متعددي مي شود ظاهر گردد مثلا من ميتوانم به عدد اعمال خوب و بدم به شكلهاي مربوطه محشور شوم.نظر قرآن و احاديث در اين مورد چيست؟

مورد ديگري هم به عنوان يكي از موارد حل نشده برايم هست كه مي ترسم اگر جواب داده نشود به شبهه تبديل شود و آن مسئله لذت ها و درد هاست.

با توجه به متون ديني خابيدن و بيدار شدن،نمونه ناقصي ازمردن و زنده شدن است(متاسفانه عبارت دقيقش را به خاطر ندارم)حالا،اگر كسي در خواب ببيند كه شربت مينوشد لذت مي برد چون در بيداري قبلا لذت همين شربت نوشيدن را برده و لذتي كه در خواب مي برد مطلق نيست و به اعتبار تداعي لذتي است كه در حالت بيداري برده است.ولي بايد لذات آخرت مطلق باشد و هيچ محدوديتي نداشته باشد در حالي كه اين لذت تداعي شده متكي به ماده است .

حالا حساب لذات و آلام مرتبه بالاتر از ماده به كنار .مشكلي در مورد آنها نيست .كه حضرت امير در دعاي كميل مي فرمايد:صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك

اما قرآن از لذات و آلام متكي به ماده مثال مي زند.مثلا از حوريان زيبا يا از باغهايي با نهر هاي خاص يا از آتش دردناك كه در اين دنيا اگر هم لذت و درد به روح ما برسد اين امر به واسطه احساسات و ادراكات بدن مادي است يعني ماده اين وسط واسطه است.

گاها هم اين لذات و آلام به خاطر تجاربي است كه در اين عالم مشاهده كرديم.مثلا اگر در خواب به ما زهر بخورانند يا گرگ گازمان بزند از شدت وحشت از خواب بيدار مي شويم.در اين مورد توضيح بفرماييد كه كيفيت همين لذات سطح پايين دنيوي كه به شكل اعلاي خود و آلام دنيوي كه به شكل شديد در آخرت وجود دارند چگونه ما آنها را احساس مي كنيم در حالي كه در آخرت ماده وجود ندارد.

البته شايد فكر كنيد كه بنده به فلسفه علاقه مند هستم ولي حقيقت امري كه مرا به اين سمت و تحقيق در اين مورد كشيده كثرت آياتي است كه در قرآن در باب آخرت آمده تا آنجايي كه يقين به آخرت جز صفات متقين نام برده شده(و بالآخره هم يوقنون).عرض كنم كه نمي دانم كه آيا بايد تعبدا به آخرت و كيفيت آن ايمان آورم بدون اينكه چيزي بفهمم يا بايد تحقيق كنم.البته جوابي كه قرآن مي دهد مسلما حقيقت است و قبول دارم.اما مي خواهم با همين راه فلسفي خودم به اين نتيجه برسم آيا اين با ايمان منافات دارد.مطمئن هستم كه هر راه حلي كه مرا به نتيجه اي غير قرآن برساند اشتباه است.نمي دانم لطفا مرا راهنمايي فرماييد/

سوالاتم خيلي طول كشيد.اگر بي پاسخ بگذاريد درك مي كنم.ولي اگر پاسخ دهيد فاتحه اي براي اموات شما و مومنين انشا الله قرائت ميكنم .همين از دستم بر مي آيد

يا علي

 

پاسخ:

1ـ فرموده ايد: «كلمه معاد كه آنرا ذكر كرديد درست نيست و آنرا متكلمين ابداع كرده اند و تا آنجايي كه من ميدانم در هيچ جاي قرآن نيامده بلكه كلمه(رجعت)آمده است .يعني اين كلمه در اثر احتمالي كه آنها مي دادند كه روح ابتدا در بدن بود و سپس روح توسط امر خدا دريافت مي گردد و در بعث هم دوباره به بدن عودت داده مي شود ابداع شد. در حالي كه در قرآن ذكر شده ما شما را به طور كامل دريافت ميكنيم(آيه27 محمد)يا(61 انعام) جسم انسان هم جزيي از اوست لذا به كار بردن اين اصطلاح شايد اشتباه باشد. اميدوارم توضيح دهيد.»

در قرآن كريم، براي آن حقيقتي كه امروزه با عنوان «معاد» از آن ياد مي شود، كلمات فراواني به كار رفته است؛ مثل «يوم الحشر»، « يوم الاخرة»، «يوم القيامة»، «يوم الحسرة»، «يوم الطلاق»، «يوم النشور»، « يوم تبلي السرائر»، «يوم التغابن» و ... . واژه ي «عود» نيز همين باب آمده است؛ كه مي توان از آن، تعابيري چون «يوم العود»، « يوم العادة» و «معاد» را برگرفت. البته عود به معني بازگشت به آخرت نه بازگشت روح به بدن. چون انسان ابتدا در آخرت و برزخ بوده و بعداً به زمين آمده است؛ و اكنون مسير آمده را قوس صعود باز مي گردد.

خلاصه آنكه: واژه ي «معاد» نيز ريشه ي قرآني دارد. حتّي همان رجعت هم كه فرموده ايد، از نظر معنايي با واژه ي «عود» يك معني دارد. «رجَعَ» يعني بازگشت، و «عاد» يعني بازگشت. لذا «مرجع» يعني «معاد».

ـ ذكر برخي آيات كه از مادّه ي «عود» در باب رجوع به عالم آخرت استفاده نموده اند.

« قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُون‏ ـــ بگو: «پروردگارم امر به عدالت كرده است؛ و توجّه خويش را در هر مسجد(و به هنگام عبادت) به سوى او كنيد! و او را بخوانيد، در حالى كه دين را براى او خالص گردانيد! (و بدانيد) همان گونه كه در آغاز شما را آفريد، بازمى‏گرديد.» (الأعراف:29)

در تعبير « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُون‏» دقّت فرماييد!

« مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ ـــ ما شما را از آن‏(زمين‏) آفريديم؛ و در آن بازمى‏گردانيم؛ و بار ديگر شما را از آن بيرون مى‏آوريم» (طه:55)

در تعبير « وَ فيها نُعيدُكُمْ» دقّت فرماييد! «در آن برمي گردانيم» به «به آن برمي گردانيم». نكته ي فلسفي عميقي دارد.

« يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلينَ ـــ در آن روز كه آسمان را چون طومارى در هم مى‏پيچيم؛ همان گونه كه آفرينش را آغاز كرديم، آن را بازمى‏گردانيم؛ اين وعده‏اى است بر ما، و قطعاً آن را انجام خواهيم داد.» (الأنبياء:104)

در تعبير« كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ» دقّت فرماييد! و آن را در پرتو آيه ي 21 حجر معنا كنيد كه فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ـــ و هيچ چيزي نيست مگر آنكه خزائن آن نزد ماست؛ و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ي معلوم و معيّن.»

« إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ ـــ اوست كه آفرينش را آغاز مى‏كند و بازمى‏گرداند» (البروج:13)

« وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً (17) ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجا ـــ و خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد، (17) سپس شما را در آن (زمين) بازمى‏گرداند، و بار ديگر شما را خارج مى‏سازد» (نوح) «در آن» نه «به آن».

« أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ في‏ صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعيدُنا قُلِ الَّذي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَريباً ـــ يا هر مخلوقى كه در نظر شما، از آن هم سخت‏تر است. آنها بزودى مى گويند: «چه كسى ما را بازمى‏گرداند؟!» بگو: «همان كسى كه نخستين بار شما را آفريد.» آنان سر خود را به سوى تو خم مى‏كنند و مى‏گويند: «در چه زمانى خواهد بود؟!» بگو: «شايد نزديك باشد!» » (الإسراء:51)

« إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ ـــــ بازگشت همه شما بسوى اوست! خداوند وعده حقّى فرموده؛ او آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را بازمى‏گرداند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، به عدالت جزا دهد؛ و براى كسانى كه كافر شدند، نوشيدنى از مايع سوزان است؛ و عذابى دردناك، بخاطر آنكه كفر مى‏ورزيدند» (يونس:4)

در اين آيه از مادّه ي «رجع» و «عود» براي يك منظور استفاده نموده است.

« قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ قُلِ اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُون‏ ـــ بگو: «آيا هيچ يك از معبودهاى شما، آفرينش را آغاز مى‏كند و سپس بازمى‏گرداند؟!» بگو: «تنها خدا آفرينش را آغاز كرده، سپس بازمى‏گرداند؛ با اين حال، چرا از حق روى‏گردان مى‏شويد؟!» (يونس:34)

« أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ ـــ يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد، سپس آن را بازمي گرداند، و كسى كه شما را از آسمان و زمين روزى مى‏دهد؛ آيا معبودى با خداست؟! بگو: «دليلتان را بياوريد اگر راست مى‏گوييد!» » (النمل:64)

« اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ــــ خداوند آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را بازمى‏گرداند، سپس شما را بسوى او باز مى‏گردانند» (الروم:11)

در اين آيه از مادّه ي «رجع» و «عود» براي يك منظور استفاده نموده است.

 

2ـ فرموده ايد: « ثانيا نميدانم شايد از كتاب هاي مهندس بازرگان (راه طي شده-ذره بي انتها-درس دينداري)خوانده باشيد و ... »

ابتداي مطلب فرموده بوديد: « كه برايم راجع به مسئله معروف آكل و ماكول مرقوم فرموده بوديد بايد اعتراف كنم كه متني كاملا ساده و قابل فهم داشت.»

اگر منظورتان از ساده، سادگي كلمات بود، حقّ با شماست. امّا اگر منظورتان سادگي محتوا بود، بايد عرض كنم كه گول سادگي كلمات را خورده ايد. اگر به حقيقت پاسخ قبلي را هضم نموده بوديد، مورد ثانياً را ابداً مطرح نمي كرديد.

الف: آنچه بازرگان گفته توهّماتي بيش نيست. اوّلاً مادّه و انرژي از نظر فيزيك نوين، دو حقيقت نيستند؛ بلكه دو حالت از يك چيزند. ثانياً در فيزيك هيچ تعريف معقولي از مادّه و انرژي وجود ندارند. ثانياً آيه ي « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلا» ربطي به روح انسان ندارد. در هيچ آيه ي قرآني از نفس بشر با عنوان «روح» ياد نشده است. روح موجودي است فرا خلقي كه افضل از ملائك مي باشد. مراد از امر نيز حقيقتي است در مقابل خلق؛ خلق از سنخ ماهيّت است و امر از سنخ وجود. لذا اين آيات ربطي به توهّمات بازرگان ندارد. حضرت امر الله، را در زبان فلسفه و عرفان، وجود منبسط، حقيقة محمّديّه، نور السماوات و الارض، مادّة الموادّ، نَفَس رحماني، سيمرغ، فيض مقدّس، مشيّة الله، ارادة الله، رقّ منشور، لوح محفوظ و ... نيز مي گويند. خلاصه آنكه امثال بارزگان و علوم ظنّي تجربي آنها قدّشان كوتاهتر از آن است كه بتوانند سه عالم امر سر كشيده به جمال دل آراي حضرت امر الله نظر كنند؛ «وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلا». امثال بازرگان از همين قليلش را بي بهره اند.

ب: جسم را با مادّه خلط نكنيم. مادّه و جسم دو چيزند؛ كه عوام آنها را به يك معنا به كار مي برند. هر دو نيز امر عقلي اند و با حسّ قابل ادراك نمي باشند. آنچه با حسّ ادراك مي شود فقط كيف محسوس مي باشد كه يكي از اعراض نُه گانه است. جسم مادّي حقيقتي است عقلي مركّب از مادّه و صورت جسميّه. امّا جسم مجرّد، خود همان صورت جسميّه را گويند.

اگر چند بار ديگر، پاسخ قبلي را مطالعه فرماييد اميد است كه افقهاي تازه اي به رويتان گشوده شود.

 

3ـ فرموده ايد: « ثالثا در مورد مسئله توليد مثل بفرماييد كه كليه ويژگي هاي وراثتي فرد توسط يك سلول(به طورعلمي دي-ان اي)از نسلي به نسلي منتقل مي شود يا همان تكنيك پيوند زدن درختان جهت اصلاح نژاد.يعني به قول مهندس طبيعت قادر است عصاره گيري و خلاصه سازي كند و چند نسل را در يك محوطه كوچك نگهداري و محافظت كند(رحم مادر).اين مسئله دربقاي شخصيت انسان در قيامت چه اثري دارد؟يعني آيا ميتوان گفت كه ذرات به خصوصي در بدن انسان هست كه فقط همان ذرات استعداد اين را دارند كه بعد رشد كنند و عينا همان آدم را از نو به وجود آورند؟ »

بحث ژنتيك هيچ ربطي به بحث معاد ندارد.

حتّي در دنيا نيز ژنها شخصيّت فرد را منتقل نمي كنند. اگر يك سلول بنيادي از زني بگيرند و از آن اسپرم درست كنند و در رحم همان زن قرار دهند، دختري به دنيا مي آيد كه از نظر قيافه كاملاً شبيه مادر خود است؛ امّا او فرزند مادر است نه خود مادر. وقتي هم بزرگ شد، شخصيّت مخصوص خودش را خواهد داشت نه شخصيّت مادرش را.

لذا اينكه برخي مي گويند: نسخه اي از خود شخص در ژنهاي او موجود است، سخني است سست و غير علمي. اساساً از نظر عقلي محال است چيزي، عين داشته باشد. چون لازمه اش، اجتماع وحدت و كثير است.

 

4ـ فرموده ايد: « مي ترسم اگر رابعا را بگويم عصباني شويد ولي اينها واقعا برايم سوالند اميدوارم كمي تحمل كنيد.»

امام صادق(ع) فرمودند: « اطلبوا العلم و لو بخوض اللّجج و شقّ المهج. ــــ به طلب دانش و علم برخيزيد، هر چند با فرو رفتن در گردابها و در خطر افتادن جانها همراه باشد.»

و فرمودند: « لو علم الناس ما في العلم لطلبوه و لو بسفك المهج و خوض اللّجج. ــــ اگر مردمان ارزش علم و دانش را مى‏دانستند، به جستجو و طلب آن برمى‏خاستند، اگر چه به ريخته شدن خونها و به فرو رفتن در گردابهاى مرگبار بينجامد.»

پس نترس و بپرس! من حقير هم تحمّل نكنم چه كنم. « دوستان عيبِ من بي‌دلِ حيران مَكنيد ـــ گوهري دارم و صاحب نظري مي‌جويم.»

 

5ـ فرموده ايد: « با جواب شما مسئله مسخ شدن حل نمي شوداگر كسي يك كاري كند كه مثل يك حيوان باشد و از انسانيت سقوط كند باطن او در همين دنيا مسخ شده است. اينطور نيست كه جسم غير مادي او (حالا جنسش از انرژي يا روح يا امر يا هر چه كه مي خواهد باشد) به شكل انسان باشد و در قيامت به شكل حيوان در بيايد .اين جسم در همين دنيا تغيير ماهيت مي دهد.مثلا گفته مي شود قوم پيغمبري بر اثر اعمال شنيعي كه انجام مي دادند در همين دنيا واقعا مسخ شدند و به شكل حيواناتي از قبيل ميمون و عقرب و.. در آمدند.حالا همين بدني كه به طور كامل به امر خدا دريافت مي شود مثلا همين دست در قيامت مستقلا زنده است و سخن مي گويد و بر عليه من نوعي هم به امر خدا سخن مي گويد.اگر فردي در اين دنيا به باطن يك حيوان سم دار دربيايد باطن او حقيقت اوست پس اين فرد به شكل حيوان دريافت مي شود. ولي طبق بيانات شما ما با همين بدن از قبر ها بيرون كشيده مي شويم با همين دست و با همين اعضا خود را حاضر مي يابيم.

شايد بشود جواب داد كه يك فرد يك فرد به شكل هاي متعددي مي شود ظاهر گردد مثلا من ميتوانم به عدد اعمال خوب و بدم به شكلهاي مربوطه محشور شوم.نظر قرآن و احاديث در اين مورد چيست؟»

اتّفاقاً تنها راه توجيه مسخ، همين نظريّه ي معاد جسماني مطرح در حكمت متعاليه است. هر انساني به تعداد ملكاتش صور جسماني دارد كه تنه يكي از آنها در عالم مادّه ظهور دارد. چون مادّه قابليّت دريافت بيش از يك صورت در ندارد. لذا اگر خداي تعالي اراده كند يكي از صور حيواني شخص در دنيا ظاهر شود، ديگر آن شخص، صورت بشري را نخواهد داشت. امّا در برزخ و آخرت، شخص در آن واحد، تمام صور خويش را داراست. شرح اين حقيقت را بايد جلد نهم اسفار اربعه ي ملاصدرا ببينيد. البته تا جلد نهم، حدّ اقلّ بايد ده سال فلسفه بخوانيد.

 

6ـ فرموده ايد: « با توجه به متون ديني خابيدن و بيدار شدن،نمونه ناقصي ازمردن و زنده شدن است(متاسفانه عبارت دقيقش را به خاطر ندارم)حالا،اگر كسي در خواب ببيند كه شربت مينوشد لذت مي برد چون در بيداري قبلا لذت همين شربت نوشيدن را برده و لذتي كه در خواب مي برد مطلق نيست و به اعتبار تداعي لذتي است كه در حالت بيداري برده است.ولي بايد لذات آخرت مطلق باشد و هيچ محدوديتي نداشته باشد در حالي كه اين لذت تداعي شده متكي به ماده است .

حالا حساب لذات و آلام مرتبه بالاتر از ماده به كنار .مشكلي در مورد آنها نيست .كه حضرت امير در دعاي كميل مي فرمايد:صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك

اما قرآن از لذات و آلام متكي به ماده مثال مي زند.مثلا از حوريان زيبا يا از باغهايي با نهر هاي خاص يا از آتش دردناك كه در اين دنيا اگر هم لذت و درد به روح ما برسد اين امر به واسطه احساسات و ادراكات بدن مادي است يعني ماده اين وسط واسطه است.

گاها هم اين لذات و آلام به خاطر تجاربي است كه در اين عالم مشاهده كرديم.مثلا اگر در خواب به ما زهر بخورانند يا گرگ گازمان بزند از شدت وحشت از خواب بيدار مي شويم.در اين مورد توضيح بفرماييد كه كيفيت همين لذات سطح پايين دنيوي كه به شكل اعلاي خود و آلام دنيوي كه به شكل شديد در آخرت وجود دارند چگونه ما آنها را احساس مي كنيم در حالي كه در آخرت ماده وجود ندارد.»

چيزي به نام لذّت و درد مادّي وجود ندارد. لذّت امري است مجرّد كه موجود مجرّد آن را ادراك مي كند. درد نيز امر عدمي بوده همان عدم لذّت است. ميّت، نه لذّت مي برد نه درد مي كشد؛ امّا بدن، هم لذّت را درك مي كند هم درد را. امّا چه كنم كه خيلي ها فرق بين بدن و ميّت را نمي فهمند. بدن و ميّت، دو صورتند كه مادّه ي مشترك دارند؛ و از همينجاست كه توهّم مي شود، ميّت همان بدن است. بدن و نفس، در اصل هر دو مجرّد بوده دو مرتبه از يك وجودند؛ لكن بدن ـ كه مرتبه ي نازله ي نفس(روح) است ـ در افق مادّه قرار گرفته است؛ يعني صورت است براي مادّه؛ لذا آن را موجود مادّي مي گويند. دقّت شود! بدن، مادّي است نه مادّه؛ يعني همراه با مادّه است؛ نه آنكه خودش هم مادّه باشد. مادّه صرفاً حامل بدن است، و هيچ دخلي در حقيقت بدن ندارد. مادّه ي بدن انسان با مادّه ي بدن گوسفند و با مادّه ي بدن ميّت فرقي ندارد؛ در حالي كه اين سه موجود، آثار مختلف دارند. چون اثر، براي صورت است نه براي مادّه. مرگ يعني بريده شدن تعلّق بدن از مادّه. لذا همان بدني كه در دنيا احساس لذّت مي نمود، در برزخ و آخرت نيز احساس لذّت خواهد شد؛ امّا مادّه، نه درد مي فهمد نه لذّت. البته وقتي بدن از مادّه بريده شد، در آنِ واحد مي تواند لذّات يا رنجهاي فراواني را تجربه كند. امّا در دنيا از اين حيث محدوديّتهايي دارد؛ چرا مادّه عامل تزاحم و محدوديّت است.

اگر پاسخ قبلي را با دقّت بيشتري مطالعه فرماييد، حقيقت اين مطلب روشنتر مي شود.

 

7ـ فرموده ايد: «البته شايد فكر كنيد كه بنده به فلسفه علاقه مند هستم ولي حقيقت امري كه مرا به اين سمت و تحقيق در اين مورد كشيده كثرت آياتي است كه در قرآن در باب آخرت آمده تا آنجايي كه يقين به آخرت جز صفات متقين نام برده شده(و بالآخره هم يوقنون).عرض كنم كه نمي دانم كه آيا بايد تعبدا به آخرت و كيفيت آن ايمان آورم بدون اينكه چيزي بفهمم يا بايد تحقيق كنم.البته جوابي كه قرآن مي دهد مسلما حقيقت است و قبول دارم.اما مي خواهم با همين راه فلسفي خودم به اين نتيجه برسم آيا اين با ايمان منافات دارد.مطمئن هستم كه هر راه حلي كه مرا به نتيجه اي غير قرآن برساند اشتباه است.نمي دانم لطفا مرا راهنمايي فرماييد. »

آنچه حكما و عرفا در باب معاد فهميده و گفته اند، در پرتو آيات است. ايمان به مفادّ آيات نيز بعد از فهميدن آنها معني دارد. لذا درجات ايمان، تناسب دارد با درجات فهم.