(4/100179253)

پرسش:با سلام و احترام

از كساني كه قرآن وعده داده است كه به جهنّم خواهد رفت شيطان است. ولي مشكل اينجاست كه شيطان خود از جنس آتش است و آتش جهنم ايا مي تواند او را بسوزاند؟ و اگر اين طور باشد پس چگونه او را در جهنّم عذاب مي دهند؟

 

پاسخ:

الف: جنّها از آتش هستند امّا خودشان آتش نيستند، همان طور كه انسان، از خاك است، امّا خودش خاك نيست، بلكه بلكه مركّب از گوشت و پوست و استخوان و اعصاب و ... . آب از چيست؟ از اكسيژن و هيدروژن. هيدروژن گازي است كه اگر آتش را به آن نزديك كنيم، شعله ور مي شود. اكسيژن نيز عامل سوختن است و بدون اكسيژن، هيچ چيزي نمي سوزد. امّا آب كه از اين دو تركيب شده، نه تنها نمي سوزد، بلكه آتش را خاموش مي كند. لذا حاصل يك تركيب، خواصّ اجزاي خود را ندارد. نمك از گاز كلر و فلزّي به نام سديم درست شده است. كلر گازي است سمّي و سديم فلزي است كه در تماسّ با رطوبت، به شدّت داغ مي شود؛ لذا اگر در دهان گذاشته شود، زبان را مي سوزاند. امّا تركيب اين دو، مادّه اي است غذايي و لازم براي بدن.

انسان از تركيب خاك و آب و هوا و حرارت خلق شده است. يعني در بدن ما هم عناصر موجود در خاك وجود دارند، هم آب وجود دارد، هم گازهايي چون اكسيژن و دي اكسيد كربن و نيتروژن و ... در بدن ما وجود دارند، هم در بدن ما حرارت 37 درجه موجود است، به نحوي كه اگر حرارت بدن از حدّ معيّني پايينتر بيايد، انسان مي ميرد. پس انسان، از تركيب اين چهار چيز است، امّا چون ظاهرش به جامدات شباهت دارد، گفته مي شود كه از خاك است؛ يعني جنبه ي خاكي آن غلبه دارد. جنّها هم از آتش (حرارت) و آب و هوا (برخي گازها) و خاك (عناصر موجود در خاك) درست شده اند، لكن در وجود آنها، جنبه ي آتشي غلبه دارد. و الّا از صرف آتش كه موجود زنده درست نمي شود.

خلاصه آنكه، جنّها و شيطان كه فردي از جنّ است، از آتش هستند امّا خودشان آتش نيستند، همان گونه كه آب، از اكسيژن و هيدوژن است ولي خودش نه اكسيژن است نه هيدروژن. و با اينكه اين دو گاز هستند ولي آب، مايع است نه گاز. انسان هم از خاك است، امّا خودش خاك نيست.

بدن انسان با اينكه از خاك است ولي اگر كلوخ را بر سرش بكوبي، دردش مي آيد. با اينكه بيشترين قسمت بدن ما آب است ولي اگر مدّتي زير آب بمانيم، خفه مي شويم. با اينكه در بدن خودمان حرارت توليد مي شود، ولي اگر در معرض حرارت شديد قرار بگيريم، آسيب مي بينيم. كما اينكه اگر در معرض سرما هم قرار بگيريم، باز آسيب مي بينيم، در حالي كه نه آب از سرما آسيب مي بيند نه خاك نه گاز.

 

ب: جهنّم، عذابهاي گوناگون دارد، كه آتش، يكي از آنهاست.

البته تعداد زيادي از اين عذابها هم با اينكه آتش نيستند ولي مي سوزانند.

حتّي در دنيا هم هيچ دردي با درد سوختن برابري نمي كند؛ بخصوص اگر اين سوختن مداوم باشد و مرگي هم در كار نباشد. درد سوختن به قدري براي انسانها عذاب آور است كه حتّي وقتي مي خواهند شدّت دردهاي ديگر را هم بيان كنند، آن را تشبيه مي كنند به درد سوختن. مثلاً اگر دست كسي بريده شود و دردش شديد باشد، ناخود آگاه فرياد مي زند كه «سوختم». يا وقتي از درد شديد معده يا قلب به پزشك شكايت مي كند، مي گويد: « آقاي دكتر، معده ام يا قلبم مي سوزد.» يا وقتي كسي حرفي عذاب آور به ما مي زند كه قلبمان را شديداً آزرده مي كند، مي گوييم: « فلاني با آن حرفش قلبم را آتش زد.» انسان حتّي درد چشم را هم سوزش چشم مي گويد. يا وقتي كسي باعث مي شود كه زندگي خانوادگي كسي از هم بپاشد صاحب آن زندگي مي گويد: « فلاني به زندگي ام آتش زد.» شگفتا! بشر حتّي وقتي مي خواهد از عذاب آور بودن سرما هم سخن بگويد باز آن را تشبيه مي كند به عذاب آتش؛ مثلاً مي گوييم: « در سوز زمستان» يا مي گوييم: « هوا به شدّت سوز دارد.» سوز، يعني سوزش.

اينكه بشر اين همه گسترده، دردها و رنجهاي خود را به سوختن و آتش گرفتن تشبيه مي كند براي آن است كه درد سوختن را بدترين نوع درد و عذاب مي شناسد. در جهنّم نيز عذابهاي گوناگوني وجود دارند، امّا همه ي آنها در يك چيز مشتركند؛ اينكه همگي سوزاننده اند.

ـ عذابهاي جهنّم

1ـ برخي افراد به صورت حيوانات محشور مي شوند. و از درون و عمق وجودشان مي سوزند از اين كه با اين قيافه محشور شده اند. تصوّر كنيد انساني صبح از خواب بيدار شود و ببيند كه قيافه اش شبيه گراز يا كرگدن يا تمساح شده است؛ چه حالي پيدا مي كند؟ حالتي پيدا مي كند كه مردم در بيان آن مي گويند: « جگرش آتش مي گيرد.» يا مي گويند: « از شدّت ناراحتي دود از سرش بر مي خيزد.» اين تعابير حكايت از نوعي آتش درون دارند، آتشي كه نه بدن، بلكه روح را مي سوزاند. « كَلاَّ لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ (4) وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ (5) نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (6) الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ـــــــــ چنين نيست كه مى‏پندارد؛ بزودى در«حُطَمه» پرتاب مى‏شود.(4) و تو چه مى‏دانى«حُطمه» چيست؟! (5) آتش برافروخته ي الهى است، (6) آتشى كه از دلها سرمى‏زند.»

حطمه، آتش معمولي داراي شعله نيست، بلكه آتشي است روحاني كه فؤاد (قلب روحاني) را مي سوزاند.

2ـ آتش حسرت. وقتي شخص مي بيند كه آن همه تلاشش در دنيا به هدر رفته و هيچ عملي با خود به آخرت نياورده است، آتش حسرت ابدي سراسر وجودش را مي گيرد. اين حسرت، حقيقتاً آتش است؛ تشبيه نيست. چون آتش اسمي است براي هر آنچه مي سوزاند. مي خواهد از درون بسوزاند يا از بيرون؛ مي خواهد شعله داشته باشد يا نداشته باشد. مي خواهد گرم باشد يا سرد باشد. هر چيزي كه آن حسّ سوختن را توليد كند، آتش است.

3ـ برخي افراد به نزديك بهشت مي آورند تا ببينند كه چگونه دوستان و اقربا و فرزندان او در ناز و نعمت هستند. وقتي او اينها را مي بيند، از درون آتش مي گيرد. اين هم نوعي آتش است.

4ـ برخي ها را تشنه نگه مي دارند به نحوي كه از شدّت عطش جگرش كباب شود. اين هم نوعي سوختن است. آنگاه رهايش مي كنند به سوي بركه هايي پر از مس مذاب كه به صورت آب برايشان نمودار مي شود. با ولع تمام به سوي آن مي روند و به خاطر شدّت عطش، آن مس مذاب را مي نوشند. اين هم نوعي آتش است. برخي ها هم چرك و عفونت و مايعات گنديده را مي نوشند.

5ـ عدّه اي را گرسنه نگه مي دارند به نحوي كه از شدّت گرسنگي انگار درونش آتش گرفته است. اين هم نوعي سوختن است. آنگاه رهايش مي كنند تا از ميوه ي درخت ذقّوم تناول كند؛ ميوه اي كه از شدّت تلخي اش دل و روده ي اهل جهنّم آتش مي گيرد. آيا وقتي فلفل مي خوري نمي گويي سوختم؟! سوزندگي ذقّوم، ميلياردها ميلياردها برابر سوزندگي فلفل يا حنظل است. اين هم نوعي سوختن است.

6ـ عدّه اي را با شلّاقهاي عظيم مجازات مي كنند، به نحوي كه فرياد سوختم سر دهند. خدا نياورد آن روزهايي را كه در مدرسه، با شلاق و تركه ي معلّم و ناظم، كف دستانمان مي سوخت و تاول مي زد.