(5/100145839)

پرسش:آيا لقاءالله كه مقام بالايي مي باشد و از طريق چشم و گوش دل در بهشت صورت مي گيرد تمام نيازهاي انسان را برطرف مي كند؟

طبق كتاب لقاءالله و همچنين بر اساس نظر امام خميني (ره) ملاقات با خداوند جداي از مرگ و لقاي ثواب و عقاب است

ملاقات با خود خداوند از طريق چشم و گوش دل صورت مي گيرد نه با ادراك حسي نكته ي ديگر اين است كه طبق آيه ي 56 سوره الذاريات دنيا فقط وفقط جاي كسب معرفت نسبت به خداوند از طريق عبادت است لذا ما به دنيا نيامده ايم كه هم عبادت كنيم و هم غذا بخوريم بلكه ما صرفا براي انجام عبادت به منظور كسب شناخت نسبت به خداوند به دنيا آمده ايم پس هم نماز خواندن و هم خوابيدن و هم خوردن ما مي تواند عبادت باشد البته سراي آخرت محل كسب پاداش است لذا مي توان گفت انسان در دنيا از طريق عبادت به شناخت خدا نائل مي شود و نسبت به خداوند كسب معرفت و ظرفيت مي كند و در آخرت بر اساس ميزان معرفت و ظرفيت كسب شده اگر داراي مراتب عالي گردد به لقاءالله مي رسد و از طريق چشم و گوش دل با الله ملاقات مي كند حال با توجه به اين مقدمه من دو فرضيه را مطرح ميكنم و از شما مي خواهم كه بگوييد كداميك درست است :

 

فرضيه اول: منظور از لقاءالله كه مقام بسيار بالايي است اين است كه اگرچه در بهشت قصر وحور و شراب هاي بهشتي و نعمت هاي فراوان وجود دارد اما ملاقاتي كه با خود خداوند ازطريق چشم دل صورت مي گيرد تمامي نياز هاي انسان را در حد ظرفيت انسان پاسخ مي دهد چراكه الله بي نهايت در بي نهايت است و هيچ محدوديتي ندارد ولي انسان محدوديت دارد و در حد ظرفيت و پتانسيل خود مي تواند با الله ملاقات داشته باشند ممكن است شما بگوييد خداوند از طريق طعام ها و شراب ها و ديگر نعمات بهشتي به نياز هاي انسان پاسخ مي دهد مثل يك نانوا كه در واقع نان نانوا است كه ما را سير مي كند و خود نانوا گرسنگي ما را برطرف نمي كند

من در پاسخ مي گويم اينكه نانوا نمي تواند ما را سير كند ناشي ازمحدوديت نانوا است اما بايد دقت كرد كه خداوند هيچ نوع محدوديتي ندارد (چرا كه اگر محدوديت داشته باشد معلول مي شود و علت مي خواهد لذا وجود يك علت فاقد محدوديت واجب است ) اگرچه خداوند در دنيا براي رفع نياز هاي انسان از وسايل استفاده كرده است مثلا براي رفع تشنگي و گرسنگي آب و غذا را قرار داده است اما مي تواند همه ي نياز هاي ما را مستقيما خودش از طريق چشم و گوش دل پاسخ دهد بدون اينكه نياز به آب و غذا باشد ليكن او خواسته كه نيازهاي انسان در دنيا از طريق وسايل برطرف شود اما در آخرت اراده ي او بر اين قرار گرفته براي عده اي كه به مقام لقاء الله مي رسند مستقيما خودش نياز هاي آنها را از طريق چشم و گوش دل برطرف كند و چون الله بي نهايت در بي نهايت است لذا هيچ گونه محدوديتي ندارد و به تمامي نياز هاي انسان پاسخ داده مي شود و انسان را از قصر و حورالعين و ديگر نعمات بهشتي بي نياز مي كند و اين همان منظور امام علي (ع) در دعاي كميل است كه فرمود خدايا اگر بر عذاب تو صبر كنم چگونه بر فراق تو صبور باشم

 

فرضيه دوم: اگرچه خود خداوند مي تواند به صورت مستقيم تمام نياز هاي انسان را از طريق چشم و گوش دل -كه ابزار شناخت خداوند است- برطرف كند ليكن هم در دنياو هم در آخرت اراده او بر اين قرار گرفته كه از طريق وسايل به نياز هاي انسان پاسخ دهد لذا نياز هاي افراد هم در دنيا و هم در آخرت افراد از طريق وسايل (طعام و شراب و... ) پاسخ داده مي شود اما منظور از لقاءالله كه مقام بسيار بالايي است اين است كه در دنيا انسان از طريق عبادت به شناخت خدا نايل مي شود و نسبت به خداوند كسب معرفت و ظرفيت مي كند مثلا با شناخت خداوند متوجه ميشود كه او بي نهايت زيبايي دارد و فقط الله است كه بي نهايت در بي نهايت است اما در آخرت شناخت حاصل شده نسبت به خداوند به صورت پاداش به انسان داده مي شود لذا همان شناختي كه به انسان نشان داد الله بينهايت در بي نهايت زيباست در آخرت -كه محل پاداش است- در حد ظرفيت انسان براي او از طريق چشم وگوش دل درك مي شود در حالي كه در دنيا فقط نسبت به اين زيبايي بي انتها شناخت پيدا كرده بود بنابراين نياز هاي انسان از طريق وسايل نظير طعام ها و شراب هاي رفع مي گردد اما ملاقات با خود خداوند نيز از طريق چشم و گوش دل صورت ميگرد و معرفت كسب شده در دنيا به صورت پاداش درك مي شود و اين پاداش بي نهايت در بي نهايت در حد ظرفيت فرد براي او درك مي شود و اين همان منظور امام علي (ع) در دعاي كميل است كه فرمود خدايا اگر بر عذاب تو صبر كنم چگونه بر فراق تو صبور باشم.

 

پاسخ:

 

1ـ فرموده اید: « آيا لقاءالله كه مقام بالايي مي باشد و از طريق چشم و گوش دل در بهشت صورت مي گيرد تمام نيازهاي انسان را برطرف مي كند؟»

اساساً انسان نیازی جز لقاء الله ندارد. دقّت شود که انسان موجودی است جامع انواع، یعنی در عین انسان بودن، فرشته هم هست، حیوان هم هست، نبات هم هست، جماد هم هست. لذا از آن حیث که انسان است، انس بالله دارد؛ از آن جهت که حیوان می باشد، حرکت ارادی داشته نیازهای حیوانی دارد؛ از آن رو که نبات است، رشد و نموّ و تولید مثل دارد، و به اقتضای این دو خصلت، محتاج تغذیه و تخلیه (جذب و دفع) می گردد؛ و از این باب که جماد است، دارای ساختار منسجم بوده، قوّه ی حفظ ساختار دارد.

بنا بر این، اگر کسی انسان بود او حتماً به روزی خود، که لقاء الله است، می رسد؛ البته به تناسب درجه ی انسانیّتش. امّا آنکه انسان نبوده، او محروم و محجوب از لقاء الله خواهد بود؛ « كَلاَّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُون‏ ـــ چنين نيست كه مى‏پندارند، بلكه آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند» (المطففين:15). و صد البته آنکه انسان است، به نحو اولی حیوان و نبات و جماد هم می باشد. لذا هم حیوانیّت او در بهشت روزی دارد؛ هم حیث نباتی و جمادی او. اکثر آن چیزی هم که اکثر مردم از بهشت می شنوند و می دانند، روزی درجات مادون انسانیّت آنهاست. به آیه ی مقابل توجّه فرمایید: « وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ  ــــ خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى جاودان(نصيب آنها ساخته)؛ و رضوانی از الله، برتر می باشد؛ این است پيروزى بزرگ» (التوبة:72)

وقتی اکثر مردم این آیه را قرائت می کنند، آنچه برایشان پر رنگ جلوه می کند، « جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ » است. از نظر آنها، «رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ » یعنی رضایت و خشنودی خدا که نتیجه اش شده است بهشت. امّا وقتی اولیای الهی این آیه را تلاوت ـ نه فقط قرائت ـ می کنند، آنچه برایشان پر رنگتر جلوه می کند، همین «رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ » است. امّا چرا؟ چون در مومنان عادی، انسانیّت وجود دارد ولی در مراتب بسیار پایین؛ که در پرتو همین انسانیّت ضعیف، حیوانیّت آنها حیوانیّت صالح شده است. و صفات حیوانات مومن از آنها سر می زند، مثل بذل و بخشش، عطوفت بالا، همنوع دوستی و ... که بر خلاف تصوّر مردم، که خیال می کنند اینها صفات انسانی است، اینها صفات حیوانی خوبی هستند. لذا اگر دقّت فرمایید در حیوانات هم همین خصائص را می توانید پیدا کنید. امّا اولیای الهی افزون بر اینکه خصال حیوانی خوب را در حدّ عالی دارند، خصلت انسانی آنها، یعنی انس با خدا، نیز در مراتب شدید می باشد. لذا ایشان، بیش از هر چیزی از خلوت با خدا و انس با معشوق خویش مسرور می شوند.

نکته:

پس دقّت شود! انسان خوب و انسان بد نداریم. انسان همیشه خوب است. چون انسان آن موجودی را گویند که با خدا انس دارد. بلی بشر، یا خوب است یا بد. چون بشر از بشره(پوست) گرفته شده و به معنی موجود دارای پوست باز (بدون مو و پشم و پر) است. هر انسانی بشر هم هست، امّا هر بشری انسان بالفعل نیست؛ بلکه انسان بالقوّه می باشد. کما اینکه هر بشری، حیوان صالح نیست؛ بلکه برخی بشرها حیوان طالحند و برخی دیگر حیوان صالح. لذا خدای تعالی به رسولش فرمود: « قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ  ــــ بگو: جز این نیست که من هم بشرى هستم مثل شما؛ که به من وحى مى‏شود »(الكهف:110) ؛ نفرمود: « أَنَا انسانٌ مِثْلُكُمْ » بلکه فرمود: « أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» پیامبران در بشریّت، مثل همه ی مردم بشرند، امّا از حیث انسانی، او مثل همه نیست؛ چون همه که انسان بالفعل نیستند.

 

2ـ فرموده اید: « بي نهايت در بي نهايت است و هيچ محدوديتي ندارد»

مگر خدا طول و عرض دارد که بی نهایت در بی نهایت باشد؟! نهایت داشتن و بی نهایت بودن، از اوصاف کمّیّت(مقدار) هستند؛ و کمیّت دو گونه است؛ کمّ منفصل که عدد است، و کمّ متّصل که ابعاد هستند؛ مثل بعد طول، بعد عرض، بعد عمق، بعد زمان. ابعاد سه گانه ی نخست، هم در جسم مادّی وجود دارند هم در جسم مجرّد برخی و اخروی؛ امّا بعد زمان، فقط اختصاص به جسم مادّی دارد. پس خدا نمی تواند بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت باشد. چون جسم مادّی نیست. خدا نمی تواند بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت  هم باشد؛ چون جسم مجرّد هم نیست.

خدا نامحدود است نه بی نهایت. حدّ اشیاء همان ماهیّت آنهاست؛ لذا موجود محدود یعنی موجود دارای ماهیّت؛ و موجود نامحدود یعنی موجودی که ماهیّت ندارد؛ و وجود خالص و صِرف و محض است. خدا نامحدود است، یعنی خدا فقط وجود است و بس.

لقاء الله نیز وقتی حاصل می شود که عبد از حدّ عالم مثال (ملکوت سفلی) و عالم عقول مجرّده (جبروت یا ملکوت اعلی) گذر نموده وارد عالم لاهوت (عالم اسماء الله) شود. در این مقام، عبد، فانی در اسماء الله گشته مشرّف به شرف لقاء الله می شود. البته خود لقاء را هم مقاماتی است. ابتدا لقاء برخی اسماء است تا برسد به لقاء اسم الواحد که در آن مقام دیگر کثرت اسمائی وجود ندارد. فراتر از آن، لقاء اسم الاحد است؛ که اگر این لقاء حاصل شود، شخص با حضرت حقّ ملاقات می نماید و تمام وجودش حقّ است. در این مقام اگر دعوی « انا الحقّ» کند گزافه نیست. فراتر از آن به ملاقات الله می رسد. « عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً ــ چشمه‏اى كه بندگان الله از آن مى‏نوشند و جاريش مى‏كنند، جاری کردنی.» (الإنسان:6).

فراتر از این نیز مقامی است حضرات اهل بیت(ع) را که در آن به لقاء «هو» نائل گشته، فراتر از «عبدالله»، «عبده» می شوند.

دو نکته:

ـ توجّه شود که لقاء الله را دو استعمال است؛ آن را معنای عامّی است که به تام مراقب این لقاء اطلاق می گردد؛ و معنای خاصّی دارد که تنها به مقام بین عبد الاحد و عبده اطلاق می گردد.

ـ نکته ی دیگر آنکه، هر که بالا را دارد، پایین را به نحو اولی دارد. لذا آنکه در منطقه ی اسماء الله داخل گشته، و به مقام فناء و لقاء رسیده، در جبروت و ملکوت نیز حضور دارد؛ کما اینکه او در عالم مادّه نیز حضور مداوم دارد؛ و  نمی میرد مگر در نظر مردمان. او وجه الله است، و « كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَه ــ و هر چیزی هلاک شونده است مگر وجه او». لذا امیر مومنان(ع) در قسمتی حدیث طویل «معرفت امیرالمومنین بالنّورانیّة» فرمودند: « ... أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي قَالَ اللَّهُ تَعَالَى مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ  بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ  يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ إِنَّ مَيِّتَنَا لَمْ يَمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ يَغِبْ وَ إِنَّ قَتْلَانَا لَنْ يُقْتَلُوا يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا لَبَّيْكَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ قَالَ ع أَنَا أَمِيرُ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ مِمَّنْ مَضَى وَ مِمَّنْ بَقِيَ وَ أُيِّدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَةِ وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ اللَّهِ لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِي فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَإِنَّكُمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا كُنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ لِأَنَّا آيَاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاؤُهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَيْنُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ بِنَا يُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا يُثِيبُ ... ـــــ  منم خضر آن عالِم همراه موسى؛ و منم معلّم سليمان بن داود؛ و منم ذو القرنين؛ و منم قدرةُ اللَّه‏. ای سلمان و يا جندب (ابا ذر) ! منم محمّد و محمّد من است؛ من از محمّدم و محمّد از من است؛ خداوند در اين آيه مى‏فرمايد: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ  بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ». ای سلمان و يا جندب (ابا ذر) ! مرده ی ما نمرده و غائب ما دور نشده و كشته‏هاى ما هرگز كشته نشده‏اند. ای سلمان و يا جندب! گفتند: لبیک یا امیر المومنین، صلوات خدا بر تو باد، فرمود: منم امير هر مرد و زن مؤمن چه از گذشتگان و چه از آيندگان. مرا با روح عظمت تائيد كرده‏اند. و جز این نیست که من بنده ای از بندگان کوچک خدايم؛ ما را خدایان نناميد و در فضل ما هر چه مايليد بگویيد! که به كنه فضل ما نخواهيد رسيد؛ و حتّى مقدارى از يک دهم آن را نمی توانيد بيان كنيد. چون ما آيات الله هستیم؛ و دلائل اویيم؛ و ماییم حجتهای الله؛ و خليفه های او و امينان او و امامان او؛ و ماییم وجه الله و عين اللَّه و لسان اللَّه. خدا با ما بندگانش را عذاب می کند و با ما پاداش می دهد» (بحار الأنوار، ج‏26، 6)

 

3ـ فرضیّه ی اوّل نادرست است، چون حتّی اهل بیت(ع) نیز از حور و قصور برخوردارند. آن بزرگواران هم در در دنیا به شرف لقاء الله نائل بودند هم در آخرت چنین می باشند؛ امّا در عین حال از تمام مراتب و نعمات بهشتی نیز استفاده می کنند. چون لقاء الله غذای انسان است؛ و شکّ نیست که هر انسانی، جنبه ی بشری هم دارد؛ و هر بشری جنیه ی حیوانی هم دارد؛ و هر حیوانی جنبه ی نباتی هم دارد؛ و هر نباتی حیث جمادی هم دارد. لذا آنکه در مقام لقاء است، در تمام مراتب بهشت حضور دارد و از تمام نعمات بهشتی نیز برخوردار می باشد.

دو نکته:

ـ توجّه شود در تمام عوالم، آنچه نیاز موجودات است، وجود است. همه ی خلائق، از مادّی و مجرّد، ماهیّات می باشند؛ و ماهیّت، موجود است با وجود. لذا هیچ مخلوقی نیست که از وجود بی نیاز باشد؛ و وجود تنها یکی است و دومی برای آن فرض ندارد؛ و جز خدا هیچ موجودی قابل آن نیست که وجود خوانده شود. خدا یعنی وجود، و وجود یعنی خدا، و مخلوق یعنی آنچه وجود دارد، یعنی خدا دارد. پس دقّت شود! می توان گفت: « انسان وجود دارد» امّا نمی توان گفت: « انسان وجود است»؛ چون انسان ماهیّت است نه وجود. امّا در مورد خدا، حتماً باید گفت: « خدا، وجود است» و نباید گفت: « خدا، وجود دارد». چون اگر وجود همان خداست، که تعبیر « وجود دارد» درست نیست؛ بلکه باید گفت « وجود است»؛ امّا اگر وجود همان خدا نیست، در این صورت لازم می آید که خدا محتاج غیر خودش باشد.

حاصل آنکه:

در تمام عوالم، تنها نیاز تک تک موجودات، به خداست؛ و نیاز به هر چیزی در حقیقت نیاز به خداست؛ لکن این حقیقت برای اهل دنیا آشکار نیست. پس چون پرده ها بر افتند، این حقیقت عیان می شود؛ و آنها که در دنیا غیر خدا را طلبیده اند، حسرت می خورند.

ـ تمام نعمات بهشتی از سنخ علم و معرفت می باشند. لذا کسی از نعمتی بهره نمی برد مگر آنکه معرفة الله پیدا می کند. لذا اهل بهشت ایستا نیستند؛ بلکه دائماً در مراتب معرفت بالا می روند. چون تمام نعمات بهشتی در حقیقت ظهورات اسماء الهی اند. و بطن غایی هر نعمتی اسمی از اسماء الله می باشد. و اهل بهشت همواره مسافر باطن می باشند. «... أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ ـــ آگاه باشید که همه ی امور به سوی الله در تکاپو هستند» (الشورى:53)؛ شمول این آیه حتّی بهشت و جهنّم را هم فرا می گیرد. لذا اهل بهشت دائماً به سوی لقاء الله پیش می روند و هر راهی را مقصدی است. حتّی اهل جهنّم نیز رو به لقاء الله می روند. لذا گروهی از آنها ـ که ذاتشان پاک بوده ـ در نهایت به بهشت راه یافته از معبر بهشت به سمت لقاء الله می روند، و گروهی دیگر که ذاتشان جهنّمی شده، و هویّت ذاتشان عین هویّت جهنّم گشته است، از معبر اسماء غضبیّه ی خدا او را ملاقات می کنند. اینان خدا را ملاقات می نمایند با اسمائی چون المنتقم، شدید العقاب، شديد العذاب ، شَديدُ الْمِحال‏ ، ذوانتقام.

 

4ـ فرضیّه دوم نیز نادرست می باشد، چون وجود وسائط فیض ناشی از اراده ی خدا نیست؛ بلکه ناشی از نقص مخلوق است. خدا بر تمام مخلوقات، از سنگ گرفته تا رسول الله(ص) به یک صورت تجلّی نموده است؛ لکن هر مخلوقی تنها در حدّ رتبه ی خودی خویش می توان آن فیض نامحدود را دریافت نماید. لذا آن فیض نامحدود، وقتی برای مخلوق محدود ظاهر می شود، حدّ بر می دارد؛ امّا نه اینکه حقیقتاً محدود شود، بلکه مخلوق محدود آن را محدود می بیند. شاید با مثالی بتوان این معنا را تقریب به ذهن کرد.

نور خورشید، بر تمام اشیاء موجود در یک منطقه، به صورت یکسان می تابد، امّا بهره ی تمام آن اشیاء از نور خورشید یکسان نیست. جسمی که سطحش ده متر مربع است، به همین اندازه نور می گیرد، امّا جسمی که سطحش تنها یک متر مربّع می باشد، یک دهم اوّلی نور می گیرد.

حضرت وجود(خدا) همه چیز را پر نموده است، بی آنکه جزئی از آنها یا محدود به آنها شود. لذا او همواره با ماست و محال است بتوانیم بی او موجود باشیم. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ ــــــ او با شماست هر جا که باشید و خداوند به آنچه می کنید بيناست» (الحدید:4) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمین است ... .»(نور:35) ؛ یعنی همان گونه که بدون نور ،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است که آنها ظاهر می شوند ، خدا نیز آن وجودی است که ماهیّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود می دهد؛ دقّت شود نور وجود می دهد نه اینکه آنها را وجود می کند. حتّی خودِ نور نیز بدون نور وجود ظهوری نخواهد داشت ؛ لذا در برخی دعاهای اهل بیت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته می شود: «... يَا نُورَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُور... ـــــ ای نور نور ، ای نور هر نوری ! ... » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 306).
بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) فرموده اند: «... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ ... داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص306) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص107)
برای توضیح بیشتر این حقیقت شگفت امید است ذکر دو مثال راهگشا باشد.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبیه کنیم موجودات عالم مثل موج و قطره و دریا و آبشار و فوّاره و حباب و یخ و برف و ابر و رودخانه و ... هستند. موج و قطره و دریا و حباب و ... آب نیستند بلکه قالبهایی هستند که آب در آن قالبها دیده می شود، موج و قطره و حباب و آبشار و ... ، غیر هم بوده و عین هم نیستند ؛ یعنی موج ، قطره نیست ، یخ ، برف نیست و ... ، ولی حقیقت و کنه ذات همه ی آنها آب است ؛ و در واقع آب است که به این صورتهای گوناگون ظهور کرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمی توان مشاهده کرد؛ آنچه با حسّ مشاهده می شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقیده ی عرفا و حکمای اسلامی ، حقیقتِ وجود نیز در همه ی موجودات حضور دارد ، ولی آنچه با حسّ و وهم و خیال و عقل و قلب مشاهده می شود همگی ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.
در این مثال ملاحظه می فرمایید که آب حقیقتی غیر از موج و قطره و یخ و برف و ... دارد ؛ این امور نیز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام این امور حضور دارد ، بدون اینکه عین آنها یا جزء آنها شود ؛ کما اینکه غیر آنهاست بدون اینکه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نیز در ماهیّات به همین نحو حضور دارد.
ـ مثال دوم:
اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم ، ماهیّات (مخلوقات) همانند صور ذهنی انسان خواهند بود. وقتی ما بخواهیم موجودی ذهنی مانند سیب یا درخت یا اژدها را در ذهنمان ایجاد کنیم فقط کافی است اراده نماییم ؛ و به محض اراده کردن، آن صور، ظهور خواهند یافت. لذا این صور ذهنی در حقیقت چیزی نیستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتی ما سیب و درخت و کوه را باهم در ذهنمان ایجاد می کنیم ، اینها حقیقتاً سه چیز غیر همند ؛ کما اینکه سیب یا درخت ، اراده نیست و اراده هم سیب و درخت نیست ؛ امّا همه ی این صور ذهنی ظهور یک اراده می باشند ؛ و در عین اینکه آنها سه چیزند ، باعث نمی شوند که اراده نیز سه تا شود ؛ بلکه آن سه چیز ، به یک اراده موجودند.
در این مثال شگفت، اراده سیب نیست ، سیب هم اراده نیست ؛ امّا سیب بدون اراده هم نیست. همینطور اراده سیب نیست ، ولی خارج از سیب هم نیست. باز اراده در عین اینکه خارج از سیب نیست ، عین سیب یا جزئی از سیب هم نیست ؛ یعنی چنین نیست که سیب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ی خدا (وجود محض) با مخلوقات نیز چنین می باشد. یکی از معانی حدیث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نیز همین می باشد. یعنی نسبت خود را مخلوقات خود بسنج تا نسبت خدا با خلقش را در یابی. البته آنچه ما اینجا بیان نمودیم، نسبت اراده ی خودمان با مخلوقات خودمان بود. اگر نسبت « من » را با روح، و نسبت روح را با عقل و نسبت عقل را با خیال و نسبت خیال را با اراده و نسبت اراده را با صور خیالی می سنجیدیم مثال با ممثّل نزدیکتر بود. لکن ورود در چنین مثالی کار را برای مخاطب ناآشنا با فلسفه ی متعالی سخت دشوار می کند.
حاصل آنکه:

همه خدا را می جویند و جز خدا نیازی ندارند. همه دنبال کمالند؛ یعنی می خواهند وسعت خویش را افزایش دهند تا به همان اندازه خدا را در خود، بیشتر بیابند. آب و غذا می خوریم تا زنده بمانیم و بیشتر کسب کمالات بکنیم که بیشتر فیض بگیریم. آبو غذا نیز طالب آن هستند که خورده شوند تا از معبر ما به خدا برسند. جماد، سوی نبات می شتابد؛ و نبات، حیوان را می جوید، و حیوان طالب آدمی است. در منظومه ی هستی، زمین نیست که بر گرد خورشید می چرخد، بلکه خورشید است که بر گرد زمین می چرخد تا بر انسان بتابد و از معبر آدمی به لقاء الله برسد.

خدا جویی و تنها خداجویی دنیا و آخرت ندارد؛ بلکه از ازل تا ابد، مخلوقات را جز این کار نیست؛ لکن در دنیا حقیقت پنهان است و آدمی مستعدّ توهّمات. امّا در آخرت، پرده از رخ حقیقت می افتد و همه خود را طالب یار می یابند. البته در آن روز عدّه ای حسرت می خورند که چرا این ندای فطری را توهّم پنداشته و به آن ترتیب اثر نداده اند. اینان همان گونه که در دنیا پشت به وجود و رو به ماهیّات نموده اند، در آخرت نیز پشت به حضرت وجود، و نور السموات و الارض خواهند داشت. لذا صورتشان سیاه است و نامه ی اعمال را از پشت سر می گیرند. اینها به لقاء الله هم که می روند، عقب عقب می روند. لذا هر چه به الله آن منبع نور نزدیکتر می شوند، به همان اندازه ظلمت پیش رویشان وسیعتر می گردد.

سخن آخر:

قصدمان از این بیانات آن بود که شما بزرگوار را بیشتر در عمق معارف فرو بریم، چرا که شما را قابل این معنا یافتیم. لذا نقد فرضیّات شما را بهانه ی این کار قرار دادیم؛ و الّا اگر فردی سطحی مواجه بودیم به خاطر قصور فهم او یکی از دو فرض را با اندک اصلاحی تأیید می نمودیم. امّا شما بزرگوار را لایق آن یافتیم که با مطالبی افزونتر و عمیقتر به محیطی پر نورتر رهنمون گردیم، و راه شما را هموار سازیم تا بتوانید از آثار حکمایی چون امام راحل(ره) و آیة الله جوادی آملی و علّامه حسن زاده آملی و استاد محمّد شجاعی و امثال این بزرگواران استفاده نمایید. « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ ـــــ ستايش مخصوص خداوندى است كه ما را به اين راه رهنمون شد؛ و اگر خدا ما را هدايت نكرده بود، ما خود هدایت نمى‏يافتيم» (الأعراف:43).