(34/100130660)

پرسش:در كتاب پيام امام (آيت‌الله مكارم)، جلد 2، صفحه 413 آمده: «اصولا تولد ، خود بهترين دليل بر مرگ است؛ چرا كه اگر چيزي جاودانه شد، نه تولدي دارد و نه مرگي.»

مگر حيات انسان در سراي آخرت، جاويد نيست و آياتي كه خلود را در بهشت يا جهنم بيان مي‌كنند، جاودانگي انسان را نشان نمي‌دهند؟ اگر چنين است، انسان جاودانه است؛ در صورتي كه تولد و مرگ دارد!

 

پاسخ:

 

عبارت ايت الله مكارم چنين است:

« شك نيست كه در اين جهان هستى، غير از ذات پاك پروردگار همه چيز تدريجاً كهنه و فرسوده مى شوند و راه فنا و مرگ را پيش مى گيرند.خورشيد ـ كه بزرگترين ستاره منظومه شمسى است و حجم آن يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بيشتر است ـ سرانجام خاموش و تاريك مى شود و مى ميرد; چرا كه در هر شبانه روز، مقدار عظيمى از مادّه آن تبديل به انرژى مى شود و در فضا پخش مى گردد. كره زمين و تمام سيّارات و همه كهكشانها، سرانجام مرگى دارند.اصولا تولّد، خود بهترين دليل بر مرگ است; چرا كه اگر چيزى جاودانه شد، نه تولّدى دارد و نه مرگى. بنابراين تصوّر اين كه كسى حيات جاودان داشته باشد، تصوّرى است باطل و برخلاف قانون قطعى آفرينش. آيه شريفه، (كُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوتِ); هر انسانى چشنده مرگ است»، و از آن بالاتر آيه «كُلُّ شىء هالِكٌ اِلاّ وَجْهُهُ; هر چيزى فانى مى شود جز ذات پاك خدا» ـ از عموماتى است كه هيچ استثنايى برنمى دارد و تخصيصى بر آن وارد نمى شود.بنابراين ترس از مرگ ترسى است بدون دليل و انتظار حيات جاودان انتظارى است بى معنا.آنچه مهم است اين است كه آماده مرگ باشيم و از حيات خود، بنحو احسن استفاده كنيم، و مرگ را نه به معناى فناى مطلق، بلكه به معناى انتقال از سراى كوچك و محدودى به جهانى بسيار وسيع و مملوّ از نعمت ها بدانيم، كه اگر عملمان پاك باشد نه مرگ به ما لطمه اى مى زند و نه انتقال از اين دنيا ترس و وحشتى دارد. آرى، مهم ايمان و عمل پاك است.» ( پيام امام امير المؤمنين عليه السلام ،جلد 2، صفحه 413)

 

اين كلام ايشان، از حيث فلسفي مردود مي باشد؛ و البته آية الله مكارم فقيه هستند و فيلسوف نمي باشند؛ لذا عجيب هم نيست كه چنين سخن متناقضي در اين گونه موضوعات داشته باشند. به قول معروف: « هر كسي را بهر كاري ساخته اند.»

اشتباهات اين كلام:

1ـ فرموده ايد: « شك نيست كه در اين جهان هستى، غير از ذات پاك پروردگار همه چيز تدريجاً كهنه و فرسوده مى شوند و راه فنا و مرگ را پيش مى گيرند.»

اگر مقصودشان از اين جهان، كلّ عالم هستي است، اين سخن درست نيست. چون براي مجرّدات، مرگ اصطلاحي وجود ندارد؛ بلي آنها نيز يك نحوه فنا خواهند داشت؛ امّا فنا و هلاك غير از موت اصطلاحي است. موت نتيجه ي حركت جوهري است؛ و حركت جوهري در مجرّدات راه ندارد.

امّا اگر مقصوشان از «اين جهان» فقط عالم مادّه است، عرض مي شود: در اين حالت، تعبير « غير از ذات پاك پروردگار» لغو است؛ چون خدا كه از موجودات جهان مادّي نيست.

همچنين اين معنا نقض مي شود با اصل عالم مادّه و اصل زمان. چون در فلسفه برهان عقلي اقامه شده كه اصل زمان، همواره بوده و همواره هم خواهد بود؛ بلكه از انكار قديم زماني بودن زمان، اثبات قديم زماني بودن آن لازم مي آيد. همچنين اصل عالم مادّه همواره بوده و همواره خواهد بود؛ لذا در قيامت، صورت عالم مادّه در هم فرو مي ريزد نه آنكه عالم مادّه عدم گردد. چون عدم شدن موجود، مستلزم تناقض است. بر اين اساس تا كنون بي نهايت بار قيامت شده و بي نهايت بار هم قيامت خواهد شد.

گذشته از اين اشكالات، خود آيه ي « كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَه» وجه الله را از هلاك استثناء كرده است. آية الله مكارم، در ترجمه ي قرآن خودشان «وجه الله» را ترجمه نموده اند به «ذات خدا» كه معارض با دهها حديث از اهل بيت(ع) است كه فرموده اند: وجه الله ما اهل بيت هستيم. براي نمونه، « قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي لَا يَهْلِك ــ امام صادق(ع) فرمودند: ماييم آن وجه الله كه هلاك نمي شويم.» (التوحيد للصدوق، ص150)

همچنين ادّعاي ايشان معارض است با دو آيه از قرآن كه مي فرمايند:

« وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فيهِ أُخْرى‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ ـــ و در«صور» دميده مى‏شود، پس همه ي كسانى كه در آسمانها و زمينند مى‏ميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد؛ سپس بار ديگر در«صور» دميده مى‏شود، ناگهان همگى به پا مى‏خيزند و در انتظار(حساب و جزا) هستند.» (الزمر:68)

اين ترجمه از خود آيه الله مكارم است كه سخن خودش را ابطال مي كند. چون در اين آيه به صراحت آمده كه عدّه اي با خواست خدا صعقه نخواهند داشت. در روايات اهل بيت(ع) آمده كه آن افراد استثناء شده، جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل مي باشند؛ و در برخي روايات، اهل بيت(ع) را به اينها افزوده اند.

 

2ـ فرموده اند: « اصولا تولّد، خود بهترين دليل بر مرگ است; چرا كه اگر چيزى جاودانه شد، نه تولّدى دارد و نه مرگى.»

اگر منظورشان از تولّد، همين تولّد مادّي است، بلي آن يقيناً دليل مرگ است. چون تولّد نشان داشتن حركت جوهري است، و هر حركت جوهري پاياني دارد كه ختم مي شود به عالم برزخ. و مرگ هم يعني انتقال از عالم مادّه به عالم برزخ. پس موجودات مادّي كه تولّد دارند، يقيناً مرگ هم خواهند داشت. لذا موجود داراي تولّد در دنيا نمي تواند در همين دنيا جاودانه باشد. امّا اين امر ربطي به جاودانگي اخروي او ندارد. چون روح نه متولّد مي شود و نه مي ميرد.

امّا اگر مرادشان از تولّد، حدوث است؛ چنين سخني درست نمي باشد. چون مجرّداتي مثل روح و جبرئيل و ... با اينكه حادثند، امّا مرگ اصطلاحي را نخواهند داشت؛ اگر چه نوعي فنا خواهند داشت. وجه الله نيز به اعتباري حادث است امّا ابداً مرگ و فنا و هلاك نخواهد داشت.

اصل زمان و اصل عالم مادّه هم اگر چه حادثند ولي مرگ براي آنها بي معني است. چون مادّه محال است به عالم تجرّد يعني برزخ راه يابد. چون عالم برزخ عالم تجرّد است؛ و مادّي با برزخي جمع نمي شوند. بلي قطعات زمان و قطعات عالم مادّه مثلاً عالم كنوني ما، مرگ و برزخ و معاد خواهند داشتند، چون اينها مادّه نيستند بلكه مادّي اند؛ يعني صوري هستند كه با مادّه همراه شده اند. لذا مي توانند از مادّه جدا گشته مجرّد شوند.

 

3ـ فرموده اند: « بنابراين تصوّر اين كه كسى حيات جاودان داشته باشد، تصوّرى است باطل و برخلاف قانون قطعى آفرينش. آيه شريفه، (كُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوتِ); هر انسانى چشنده مرگ است»، و از آن بالاتر آيه «كُلُّ شىء هالِكٌ اِلاّ وَجْهُهُ; هر چيزى فانى مى شود جز ذات پاك خدا» ـ از عموماتى است كه هيچ استثنايى برنمى دارد و تخصيصى بر آن وارد نمى شود.»

اگر مرادشان، جاودانگي در دنياست، و خطابشان به انسان است، بلي سخن درستي است. چون هيچ انساني در اين دنياي مادّي جاودان نخواهد بود. امّا اگر مرادشان كلّ موجودات و از جمله حضرت وجه الله است، به دلائلي كه گفتيم، سخن نادرستي است.

ايشان آياتي را آورده اند كه آيه نخست ظاهراً ناظر به موجودات است؛ يا ناظر به همه است غير از وجه الله. امّا آيه ي دوم روشن است كه راجع به كلّ مخلوقات مي باشد، امّا وجه الله را استثناء نموده است. امّا آية الله مكارم با ترجمه نادرست و خلاف احاديث متواتري كه از آيه دارند، متوجّه اين استثناء نشده اند.

 

4ـ فرموده اند: « بنابراين ترس از مرگ ترسى است بدون دليل و انتظار حيات جاودان انتظارى است بى معنا.»

اين سخن نيز درست نيست.

آنها كه برزخ و معاد را قبول ندارند، حقّ دارند از مرگ بترسند. چون مرگ را عدم شدن مي دانند، و چنين تصوّري از مرگ يقيناً وحشتناك مي باشد.

امّا آنها كه ايمان به برزخ و آخرت دارند، آنها نيز جا دارد كه از مرگ بترسند. چون به هر حال گناهاني دارند؛ و مرگ يعني مواجه شدن با باطن آن گناهان. لذا ترس از مرگ به معني ترس از آنچه از پس مرگ برايمان رخ خواهد داد، كاملاً عملي است موجّه. در روايات نيز ما را بسيار مرگ به اين معنا ترسانده اند. بلي اگر كسي معصوم باشد، هيچ ترسي از مرگ ندارد؛ و حقّ دارد كه ترسي نداشته باشد.

 

5ـ فرموده اند: « آنچه مهم است اين است كه آماده مرگ باشيم و از حيات خود، بنحو احسن استفاده كنيم، و مرگ را نه به معناى فناى مطلق، بلكه به معناى انتقال از سراى كوچك و محدودى به جهانى بسيار وسيع و مملوّ از نعمت ها بدانيم، كه اگر عملمان پاك باشد نه مرگ به ما لطمه اى مى زند و نه انتقال از اين دنيا ترس و وحشتى دارد. آرى، مهم ايمان و عمل پاك است.»

بلي اين سخن كاملاً درست است؛ امّا ما معصوم نيستيم و هر اندازه هم خود را براي مرگ آماده كنيم باز هم گناهاني داريم كه يا يادمان رفته توبه كنيم يا توبه نموده ايم ولي اطمينان به پذيرفته شدن آن نداريم. پس منطقي است كه از آن سوي مرگ هراس داشته باشيم. هراسي مثبت كه سازنده است نه افسرده كننده. در روايات نيز ما را به خوف و رجا خوانده اند؛ يعني گفته اند: هم هراسان باشيد از پس مرگ، هم اميدوار باشيد به رحمت خدا. نه خوف خالي خوب است نه رجاي خالي؛ بلكه بايد بين آن دو بود تا زمان برزخي شدن؛ البته توصيه نموده اند كه كفّه اي رجا را اندكي سنگينتر كنيد، كه انگيزه ي جبران خطاها بيشتر شود؛ امّا نه آن اندازه سنگين كه فكر توبه و جبران خطاها از سرمان برود.

 

6ـ سخن آخر:

بايد بدانيم كه هر كسي را تخصّصي است؛ و سخن هر كس نيز در حيطه ي تخصّص او ارزشمند است. يكي پزشك است و مهندسي نمي داند و آن ديگري مهندس است و پزشكي نمي داند. البته ممكن است اينها در علمي كه تخصّصش را ندارند هم اظاهر نظر كنند، امّا نظراتشان در آن رشته ها ارزش چنداني نخواهد داشت.

در علوم حوزوي نيز تخصّصهاي فراواني وجود دارند مثل فقه، اصول فقه، علم رجال، علم حديث، علم تفسير، علم كلام(عقائد)، فلسفه، عرفان نظري، علم اخلاق، علم فلسفه ي اخلاق، علم ادبيّات و لغت عرب، تاريخ اسلام، علم تراجم وكتاب شناسي، علم هيئت و ... .علماي حوزه نيز اغلب در تمام اينها متخصّص نيستند؛ بلكه اكثرشان در بخشي از اين علوم تخصّص دارند؛ البته اندك افرادي نيز وجود دارند در تمام اين علوم تخصّص داشته باشند. كساني مثل علّامه حسن زاده آملي.

پس توجّه شود كه صرف مرجع تقليد بودن كسي در علم فقه، دليل نمي شود كه او در علم كلام يا فلسفه يا ديگ علوم نيز اهل تخصّص باشد. آية الله مكارم، يقيناً در علومي مثل ادبيات عرب، رجال، اصول فقه، علم حديث و علم فقه، تخصّص دارند؛ امّا در علم كلام، فقط اطّلاعاتي دارند و حقيقتاً متخصّص اين رشته نيستند. امّا فلسفه حتّي همين اطّلاعات عادي را هم ندارند. مطلبي هم كه شما بزرگوار از ايشان نقل نموده اند مربوط مي شود به كلام و فلسفه. لذا اين گونه اشتباهات از ايشان در اين حيطه عجيب نيست؛ و البته چنين اشتباهي به هيچ وجه تخصّص ايشان را در فقاهت زير سوال نمي برد؛ همان گونه كه اشتباه بودن نظر يك پزشك در امور مهندسي، دليل نمي شود كه او پزشك برجسته اي نباشد.