سلام علیکم!

این مناظره طنز را نیز در همان سایت تفکیکی دیدم. برایتان می نویسم به آن جواب دهید

 

فقیهی با یک فیلسوفی راجع به مسأله ی معاد به مناظره و مباحثه مشغول شدند. فقیه گفت: «معاد، با جسمِ عنصری است و همین انسان ـ با قدرت خدا ـ با همین بدن دنیوی روز قیامت زنده میشود و به پاداش و کیفر اعمال میرسد.»

فیلسوف گفت: «چنین چیزی ممکن نیست، زیرا که این بدن متلاشی و فانی میشود و بسا مأکول حیوانات میگردد و محالست که دو مرتبه برگردد، فقط نفس ناطقه ی انسانی و جوهر حقیقت بشری باقی است به بقاء الله و همانست که در قیامت آورده میشود و از او حساب کشیده میشود. اگر سعید باشد، به لذایذ علوم و کملاتی که در دنیا کسب کرده میرسد و مسرور است و اگر به سبب جهل و صفات بد و کردار ناپسند که در دنیا کسب کرده، شقی باشد، مغموم است و در عالم ارواح سرگشته خواهد بود و مراد از بهشت و جهنم همین است. بازگشت این ماده به همین کیفیت و کمیت محال و غیر معقول خواهد بود.»

فقیه در جواب گفت: «کسی که این حرف را میزند، قایل به قدرت خداوند یکتا نباشد. خداوندی که از صفوه ی خاک گیاه ایجاد میکند و به خورد حیوان دهد و بعد انسان خورد و در صلب او نطفه گردد، سپس در رحم قرار دهد و از آنجا به دنیا آورد. رفته رفته، بزرگ شود تا مثل شما کسی گردد. آیا قادر نباشد که اجزای متلاشی او را جمع کند و روح او را در آن داخل کند و او را زنده سازد چنانچه در قرآن مجید میفرماید:

﴿ أَفَعَیینا بِالخَلقِ الأوَّلِ بَل هُم فی لَبسٍ مِّن خَلقٍ جَدیدٍ﴾[۱]

آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم؟! ) ولی آنها (با این همه دلایل روشن) باز در آفرینش جدید تردید میکنند.

فیلسوف گفت: «چیزی که از بین رفته و عنصری که به مرکز خود ملحق شده، چگونه میشود دو مرتبه عین او مجتمع شده وجود خارجی یابد؟»

فقیه گفت: «در صورتیکه خدای توانا خبر میدهد که چنین خواهم کرد شما منکر توانایی خدا میشوید و کار خدا را به عقل خود میخواهید بسنجید؟! کدام کار خدا به عقل مخلوق در میآید؟! شما کارهای صادره از مخلوق را در سابق تصور نمیکردید. اگر به شما میگفتند صدای گوینده از هزار فرسخ راه در این مجره[۲] میرسد و در ظرف دو ساعت شخص میتواند هزار فرسخ راه را طی کند، میگفتید: معقول نیست! اکنون میبینید به قدرت خدا مخلوق، اجزایی را ترکیب میکند و چنین مخترعاتی ایجاد مینماید و شاید بعدها اختراعات دیگر بیاورند که اگر اکنون بگویند، شما غیر معقول دانید. در صورتی که کار مخلوق نزد شما غیر معقول باشد و بعد ایجاد شود و خود ببینید، آیا خالق نتواند که اجزای متفرق شده انسان را در هر جا که باشد و جزء هر حیوان که شده باشد، به قدرت خود جمع نماید و عنصر هرکسی را از مرکزش مجزا کند و او را چنانچه در دنیا بوده برگرداند و زنده کند؟! آیات شریفه قرآن و اخبار پیغمبر و ائمه اطهار علیهمالسلام صریح است که خداوند همین بدن و روح را زنده میکند و پاداش و کیفر میدهد. آقای فیلسوف! شما خدا را قادر نمیدانید یا آیات و اخبار را تکذیب میکنید؟!»

فیلسوف گفت: «آیات و اخبار صحیح است، اما شما ظاهر آیات و اخبار را میبینید. تمام تأویل دارد و بایستی تأویل کرد.»

فقیه گفت: «چه تأویل نماییم؟ خداوند در آیه شریفه اوصاف حورالعین را بیان میفرماید، اوصاف لباس اهل بهشت و مساکن آنها را بیان میفرماید، اوصاف جهنم و غُلها و زنجیرها و شکنجهها را بیان میکند، حال چگونه میتوان با این صراحت، آنها را تأویل کرد؟! کفار هم مانند شما به عقلشان درست نمیآید که چگونه میشود استخوان پوسیدهای زنده شود. لذا خدا آنها را رد میکند و میفرماید:

﴿ بَلی قادِرینَ عَلی أَن نُسوِّی بَنانَهُ ﴾[۳]

آری قادریم که (حتی خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.

اگر مسأله تأویل بود، ایشان قبول میکردند.»

فیلسوف گفت: «خدا به ما عقل داده، عقل ما تصدیق نمیکند اجزایی که از بین رفته و معدوم گشته، دو مرتبه برگردد.»

فقیه گفت: «اجزا معدوم نمیشود، بلکه در عالم امکان موجودند. هر چند در دریا و صحرا و کوهها متفرق باشند و مأکول حیوانات باشد، در علم و احاطه یگانه قادر متعال محفوظ است و هر چند که هر عنصری به اصل ملحق شده باشد. چون مشیت حق تعلق گیرد، به قدرت کامله تجزیه کند و جسم هر شیء را از شیء دیگر منفصل سازد. نزد او سهل است و این مطلب محال عقلی هم نیست، چنانچه میگویید.»

به هر حال هر چه فقیه از آیات و اخبار و اوصاف بهشت و دوزخ دلیل میآورد، فیلسوفتأویل میکرد و مباحثه به طول انجامید.

آنگاه فقیه به فیلسوف رو کرد و گفت: «عجب مرد خر پدر سگ دیوث بیباکی باشی. خدا تو را لعنت کند! پیوسته مزخرف میگویی.»

فیلسوف از شنیدن این کلمات زشت در غضب شد و گفت: «مباحثه که فحش و بدزبانی ندارد چرا ناسزا میگویی و قذف[۴] مینمایی؟»

فقیه گفت: «ای آقا! شما اهل تأویل هستید. چرا چنین نسبتی به من میدهید؟ این کلمات تأویل دارد، چرا تأویل نمیکنید؟»

فیلسوف گفت: «چه تأویل کنم؟»

فقیه گفت: «اما گفتم خر، شما صاحب الاغ باشید. حذف مضاف با بودن قرینه جایز است. کدام قرینه بالاتر از حس باشد؟ خر گفتن یعنی صاحب خر.

و این که گفتم پدر سگ، شما اهل ادب هستید. پدر، فارسی اب است و عرب اب را بسیار به معنی صاحب استفاده میکند، چنانچه میگوید: ابوالدار، ابوالبستان. یعنی: صاحب­خانه، صاحب باغ. شما نیز برای حراست بستان خود سگی دارد. گفتم پدر سگ فارسی اب است؛ یعنی: صاحب سگ.

و این که گفتم دیوث، این کلمه به کسی که راضی باشد که اجنبی با خواهر با عمه یا خاله او نزدیکی کند، اطلاق میشود. یک نفر اجنبی نزد شما از خواهرتان خواستگاری کرد و شما نیز اجازه دادید که عقد نکاح واقع شود و با رضایت شما با خواهر شما نزدیکی کرد.

و این که گفتم بیباک، این کلمه مقلوب کبابی است و شما کسی هستید که کباب را دوست میدارید و پیوسته میل میفرمایید.

و این که گفتم خدا تو را لعنت کند: لعن به معنی ابعاد (دور کردن) است. مگر شما نخواندهاید قول ابیالعزافر شلمغانی را که یک نفر از اهل تأویل و قایل به حلول بود، هنگامی که حسین بن روح ـ رحمة الله ـ نائب سوم امام زمان (عج) او را لعنت کرد و نوشت به شیعیان او را لعنت کنید، او در مقام شکر به سجده افتاد و به مریدان گفت: «سجده ی من برای شکرانه است که حسین بن روح مرا لعنت کرد. لعن به معنی ابعاد است. یعنی: خدا مرا از عذاب و غضب خود دور کند.»

این است تأویل کلمات من، فیلسوفو اهل تأویل هستید چرا تأویل نکردید و به غضب آمدید؟ و اما این که گفتم مزخرف: چون زخرف به معنی زینت است. یعنی: مجالس از کلمات شما زینت مییابد. کلام شما و سخنرانیتان مجالس را زینت بخش است اگر شما اهل تأویل باشید، نبایستی به ظواهر بپردازید و غضب نمایید.»

فیلسوف متحیر بماند.

فقیه گفت: «ای آقا! خداوند به زبان قوم تکلم میکند و پیغمبر و ائمه علیهم السلام به مناسبت فهم مخاطبین تکلم میکنند. خداوند در سوره ی ابراهیم آیه ی ۴ میفرماید:

﴿ وَ ما أَرسَلنا مِن رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُم﴾

ما نفرستادیم پیغمبری را، مگر به زبان قومش تا برای ایشان (حقایق را) بیان کند.

معلوم است خطابات قرآنی ﴿ یا أیّها الّذین آمنوا﴾ ،﴿ یا أیّها الّذین کفروا ﴾، ﴿ یا أهل کتاب ﴾ و﴿ یا أیّها الناس ﴾ خطاب به همین مردمان است. چگونه تصور میشود خداوند به بندگان کلماتی که غیر مراد او باشد خطاب کند و مردم مراد او را نفهمند و غیر آن را بفهمند، تا بعد از هزار سال و زیاد از آن مانند شما یافت شود که مراد خدا را بیان کند، و نیز ذی شعوری تصور نکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه هدی علیهمالسلام با مردم سخن گویند و مرادشان غیر از مفهوم کلامشان باشد. بلی آیات متشابه تأویل دارد، اما تأویل آن را خدا داند، چنانچه در سوره ی آل عمران آیه ۷ میفرماید:

﴿ وَ ما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُولُونَ کُلٌّ مِّن عِندِ رَبَّنا﴾

اگر واو استیناف[۵]باشد، علم تأویل را جز خدا نداند و اگر واو عطف باشد «راسخون علم» کسانی باشند که علم ایشان لدُنی باشد و به شما و امثال شما مربوط نیست. همانا تأویل و تفسیر همان است که ائمه ی هدی علیهمالسلام میفرمایند. پس این تأویلات شما وساوس شیطانی است و از پیش خود به لغلغه زبان سخن میرانید و آیات و اخبار را حمل به خیالات فاسد خود مینمایید. خدا میفرماید:

﴿ فَأَمّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِم زَیغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأویلِهِ وَ ما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُلولُونَ آمَنّا بِهِ کُلُّ مِّن عِندِ رَبِّنا﴾[۶]

اما آنها که در قلبهاشان لغزش است پیروی میکنند از متشابهات برای فتنه و تفسیر نادرستی برای آن طلب میکنند و حال آنکه تفسیر این را مگر خدا و راسخون در علم، نمیدانند. میگویند: «ایمان آوردیم به این قرآن، تمام (محکمات و متشابهات آن) از جانب پروردگار ماست»

کسانی که از پیش خود این تأویلات را میکنند، کسانی هستند که در قلوب آنها زیغ است. آقای فیلسوف! ثلث قرآن راجع به کیفیت احیای مردگان و اوصاف قیامت و لذایذ بهشت و شکنجههای دوزخ است. آیات، صریح و بینات، وافی میباشد و همچنین اخبار متواتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه ی هدی علیهمالسلام که صراحت در کیفیت زنده شدن و اوصاف محشر و بهشت و دوزخ دارد. چگونه میتوان با این صراحت تأویل کرد؟! آیا ـ العیاذ بالله ـ خدا قادر نیست بر وعده و وعیدی که به ایشان داده، یا آنکه بندگان را فریب داده تا اطاعت و ترک معصیت کنند؟! تعالی الله عمّا یقول الظالمون علواً کبیراً

شما که این گونه آیات صریح و اخبار متواتر را تأویل میکنید و ترس مردم را از عذاب الهی کم میکنید، پس آیات و اخبار راجع به احکام نماز و روزه و سایر عبادات را هم تأویل کنید و زحمت از گردن مردم بردارید!

شما که مجهولات را معقولات میدانید، چه اصرار دارید که آیات و اخبار را بپذیرید و به زحمات و سلیقه ی خود تأویل نمایید که اهل لسان به شما بخندند، بلکه اگر منکر دین و شریعت و قرآن شوید آسانتر است و عوام کالانعام و شهوترانان به شما بهتر میگروند، چون خود را از قید عبادات خلاص میبینند.»

 

من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم     تو خـواه از سخنم پندگیـر و خواه ملال

 

پاسخ:

1ـ این مناظره، در حقیقت بین دو نادان واقع شده است. فیلسوف این مناظره، یک فیلسوف مشائی ضعیف است که از فلسفه ی ملاصدرا حتّی یک ذرّه هم اطّلاع ندارد. فقیه این مناظره نیز با آنکه در عصر تلفن و تلگراف زندگی می کند، امّا همچنان در حال نقد فلسفه ی مشائی است؛ یعنی فلسفه ای که سالهاست تاریخ مصرفش تمام شده است. لذا کسی که این مناظره ی جاهلانه را ذکر می کند تا فلاسفه را بکوبد، یا یک جاهل است که از فلسفه هیچ نمی داند، یا یک مغرض بی انصاف است که عالماً و عامداً و با توسّل به مغالطه ی پهلوان پنبه، امور سستی را به فلاسفه نسبت می دهد و آنها را نقد می کند تا بتواند شکست فیلسوف قلابی این مناظره را به پای تمام فلاسفه بگذارد؛ در حالی که هیچ فیلسوف مکتب صدرایی از این اراجیف نمی بافد که فیلسوف این مناظره بافته است.

 

2ـ از منظر حکیم، بدن غیر از اجزای بدن است. بدن، صورت است و اجزاء، مادّه اند. لذا از نظر حکیم، مرگ یعنی جدا گشتن انسان از مادّه؛ نه یعنی جدا گشتن روح از بدن. انسان، یک حقیقت بیش نیست؛ رتبه ی عالی او را روح و رتبه ی دانی او را بدن گویند. امّا مادّه ی بدن، داخل در حقیقت انسان نیست. لذا حکما فرموده اند: « شیئیّة الشیء بصورته لا بمادّته.» بدن، تا در دنیاست، همراه با مادّه است؛ هنگام مرگ، مادّه را رها نموده برزخی می شود. لذا بدن برزخی، خودِ بدن دنیوی است نه بدنی دیگر. به هنگام قیامت که تمام عالم مادّه در هم کوبیده می شود؛ و ستارگان و ماه در هم فرو می ریزند و زمینی باقی نمی ماند، زمین نیز با صورت خویش منتقل به برزخ می شود؛ لکن در آن هنگام، برزخ دیگر برزخ نیست. چون برزخیّت به این است که میان دو چیز باشد؛ وقتی عالم مادّه نابود شده، دیگر برزخ کنونی، بین دو عالم (عالم مادّه و عالم عقول مجرّده) نیست تا برزخ شود. لذا در آن هنگامه، برزخ، خود بخشی از آخرت می شود. چرا که آخرت را مراتبی است. ادنی مرتبه اش همان برزخ امروزی است؛ مرتبه ی متوسّطش عالم عقول مجرّده است؛ و مرتبه ی عالی اش مقام لقاء الله و نظر به وجه الله می باشد؛ که مقام مقرّبین است.

پس معاد در نظر حکیم، جسمانی است؛ نه مادّی. نادانها فرقی بین جسم و مادّه نمی گذارند؛ در حالی که در منظر حکیم، جسم غیر از مادّه است؛ لذا جسم را دو گونه دانسته اند؛ جسم مادّی و جسم مجرّد. برای مثال، اجسام و ابدانی که در ذهنمان تجسّم می کنیم، یا در خواب می بینیم، از سنخ اجسام غیر مادّی اند.

در روایات نیز فروان از وجود اجسام غیر مادّی سخن گفته شده است.

 

3ـ فیلسوف این مناظره، معتقد به معاد روحانی صرف است؛ و به معاد جسمانی عقیده ندارد؛ در حالی که حکمای مکتب صدرایی، شدیداً اعتقاد به معاد جسمانی دارند؛ و معاد مادّی را منکرند. البته بعید می دانم که طرّاح این مناظره فرق بین جسم و مادّه را بفهمد.

 

  در این مناظره آمده است: « فقیه گفت: «معاد، با جسمِ عنصری است و همین انسان ـ با قدرت خدا ـ با همین بدن دنیوی روز قیامت زنده میشود و به پاداش و کیفر اعمال میرسد.»»

ملاصدرا و اتباع او هم شدیداً معتقدند که بدن برزخی و اخروی، همین بدن دنیوی است؛ امّا فرق قائلند بین بدن دنیوی و مادّه ی بدن دنیوی. در نگاه حکیم متألّه، حشر با بدن است نه مادّه ی بدن. لذا با اینکه بدن اخروی، همین بدن دنیوی است، امّا فاقد مادّه بوده، جسم و بدن مجرّد است. یعنی شکل و رنگ و اندازه دارد، امّا مادّه و حرکت(خروج تدریجی از قوّه به فعل) و زمان، ندارد. لذا از محدودیّت ناشی از مادّه و حرکت و زمان، رهاست.

امّا فقیه این منظره، بدن اخروی را، بدن عنصری، یعنی بدن مادّی می داند. که لازمه اش انکار بسیاری از احادیث اهل بیت(ع) می باشد. چون در برخی احادیث، به صراحت آمده که آخرت و بهشت و جهنّم هم اکنون موجودند؛ و رسول خدا(ص) در سفر معراجی خود، کسانی را از امّت آینده ی خود در جهنّم مشاهده نمود. همچنین در روایات متعدّدی ذکر شده که مردگان در عالم برزخ، بدنهایی دارند مثل بدن دنیایی خودشان.

پس اگر کسی بدن برزخی و اخروی را بدن مادّی می داند، باید قائل به این شود که انسان در آن واحد، سه بدن مادّی دارد؛ که لازمه اش، سه شخص بودن یک شخص است.

 

5ـ در این مناظره آمده است: « فیلسوف گفت: «چنین چیزی ممکن نیست، زیرا که این بدن متلاشی و فانی میشود و بسا مأکول حیوانات میگردد و محالست که دو مرتبه برگردد، فقط نفس ناطقه ی انسانی و جوهر حقیقت بشری باقی است به بقاء الله و همانست که در قیامت آورده میشود و از او حساب کشیده میشود. اگر سعید باشد، به لذایذ علوم و کملاتی که در دنیا کسب کرده میرسد و مسرور است و اگر به سبب جهل و صفات بد و کردار ناپسند که در دنیا کسب کرده، شقی باشد، مغموم است و در عالم ارواح سرگشته خواهد بود و مراد از بهشت و جهنم همین است. بازگشت این ماده به همین کیفیت و کمیت محال و غیر معقول خواهد بود.»»

این فیلسوف قلابی، در این کلام، از معاد روحانی دفاع می کند؛ که حکمای مکتب ملاصدرا ابداً با آن موافق نیستند؛ و تأکید دارند بر معاد جسمانی. امّا یک مطلب درست در کلام این فیلسوف آمده که فقیه این مناظره، آن را جواب نداده است؛ و آن شبهه ی آکل و مأکول است.

فرض کنید کسی را بکشند و گوشت بدن او را به کودکی بخورانند؛ و آن کودک، جز از گوشت این شخص نخورد. حتّی موادّ غیر قابل اکل بدن او را هم در موادّی حلّ کنند تا قابل خوردن شود؛ و آن را به این کودک دهند. حتّی مدفوع خود آن کودک را هم با روشهایی شیمیای فراوری کنند و دوباره به خورد او بدهند؛ به نحوی که تمام اجزای بدن آن مرده، جزئی از بدن این کودک شود. در این حالت، اجزای بدن فرد قبلی اجزای بدن فرد دیگری هم شده است. حال در آخرت، چگونه ممکن است این اجزاء، هم جزئی از بدن شخص اوّل باشند هم جزئی از بدن شخص دوم؟!

حتّی در حالت عادی نیز بارها شده که افرادی توسّط دیگر انسانها خورده شده اند؛ و یقیناً بخشی از بدن آنها جزئی از بدن دیگر انسانها شده است؛ آیا اینها در آخرت، صاحب آن اجزاء خود نخواهند بود؟ یا انسان آکل و انسان مأکول، اشتراک در برخی اجزاء خواهند داشت؟ آن هم چه اشترکی؛ چون چه بسا موادّ کبد این انسان، شده است موادّ قلب و مغز و انگشت آن یکی انسان.

کسی که معاد را مادّی می داند؛ و قائل است که همین اجزای مادّی، عیناً مراجعت خواهند نمود، چه جوابی از این شبهه دارد؟!

اگر بگوید: خدا به جای اجزای آن اعضاء خورده شده، اجزایی دیگر جایگزین می کند، می گوییم: اوّلاً این نشد اعاده ی اجزای خود شخص. ثانیاً دلیلی عقلی و نقلی بر این ادّعا وجود ندارد. ثالثاً آیات بیانگر آنن که اعضای شخص در آخرت شهادت می دهند. اگر خدا عضوی از اجزای دیگر را جایگزین عضو خورده شده قرار می دهد، پس چگونه عضوی که در حقیقت عضو خود شخص نبوده، در آخرت به نفع یا ضرر او شهادت می دهد؟

برخی هم گفته اند: در بدن هر کسی جزئی اصلی وجود دارد که جزء بدن هیچ آکلی نمی شود و دفع می گردد.

این حرف، اوّلاً فاقد دلیل موجّه است. ثانیاً با کمک علم امروزی به راحتی قابل ابطال می باشد. امروز می توان تمام اجزای بدن انسان را به موادّی قابل هضم در بدن، تجزیه نمود. لذا این جواب، در عهد بوق به درد می خورد. امروز کسی که این جواب را بر زبان آورد، متهّم می شود به حماقت.

شبهه ی آکل و مأکول امروزه از راه پیوند اعضاء نیز مطرح است. فرض کنید قلب کسی را به فردی و کبدش را به فردی دیگر و ریه ی او را به فردی سوم و دستان او را به فردی چهارم و پاهایش را به فردی پنجم و به همین ترتیب تمام اعضایش را به افراد مختلفی پیوند زده اند. و روشن است که وقتی این پیوندها گرفتند، آن اعضاء، حقیقتاً عضو فردی دیگر می شوند؛ و فرد با آنها دست به اعمال خیر یا شرّ می زند. حال در آخرت، این اعضاء جزء بدن فرد اوّل خواهند بود یا جزء بدن افراد دریافت کننده ی پیوند؟

این بیان از شبهه، از شبهه ی قبلی نیز قویتر است. چون در پیوند اعضاء، خود عضو تبدیل به عضو فرد ثانی و ثالث و رابع و ... می شود نه اجزای آنها.

آنچه موجب شده حکما تن به معاد مادّی ندهند، دقیقاً همین شبهه ی آکل و مأکول است نه بحث استحاله ی اعاده ی معدوم. حکمای مشاء، بنا به این شبهه نتوانسته اند معاد مادّی را بپذیرند. چون پذیرش آن در حقیقت تن دادن به یک قضیّه خلاف عقل بیّن است. دقّت شود، نمی گوییم: تن دادن به یک مطلب غیر قابل اثبات با عقل؛ بلکه می گوییم: تن دادن به مطبی که عقل، بطلان آن را اثبات می کند. فرق است بین خلاف عقل با فراعقلی. بسیاری امورند که عقل نه قادر به اثبات آنهاست نه قادر به ابطالش؛ این گونه امور را فراعقلی گویند؛ امّا آنچه عقل، بطلانش را اثبات می کند، فراعقلی نیست، بلکه خلاف عقل است. معاد مادّی، خلاف عقل است نه فراعقلی.

خلاصه آنکه حکمای مشاء، معاد مادّی را نمی توانستند قبول کنند؛ چون خلاف عقل بود؛ امّا از طرف دیگر، خودشان هم نظریّه ای در این باب نداشتند؛ لذا دو گروه شدند؛ عدّه ای قائل به معاد روحانی صرف شدند؛ و عدّه ای گفتند: ما تعبّداً معاد مطرح در قرآن را می پذیریم؛ ولی اعتراف می کنیم که کیفتّش برای ما معلوم نیست.

امّا حکیم ملاصدرا، با کشف اصولی عقلی توانست معاد جسمانی قرآن را با زبان عقلی بیان کند. امّا دقّت شود! او معاد مادّی فقها و متکلّمان را اثبات نکرد؛ بلکه او هم معاد مادّی فقها و متکلّمان را ابطال نمود هم معاد روحانی صرف حکمای مشاء؛ و معاد جسمانی ـ نه مادّی ـ را اثبات کرد.

همان گونه که اشاعره جبری بودند و معتزله تفویضی، و شیعه می گفت: « لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین» ملاصدرا هم گفت: « نه معاد مادّی، نه معاد روحانی، بلکه معاد جسمانی.»

 

6ـ در این مناظره آمده است: « فقیه در جواب گفت: «کسی که این حرف را میزند، قایل به قدرت خداوند یکتا نباشد. خداوندی که از صفوه ی خاک گیاه ایجاد میکند و به خورد حیوان دهد و بعد انسان خورد و در صلب او نطفه گردد، سپس در رحم قرار دهد و از آنجا به دنیا آورد. رفته رفته، بزرگ شود تا مثل شما کسی گردد. آیا قادر نباشد که اجزای متلاشی او را جمع کند و روح او را در آن داخل کند و او را زنده سازد چنانچه در قرآن مجید میفرماید:

﴿ أَفَعَیینا بِالخَلقِ الأوَّلِ بَل هُم فی لَبسٍ مِّن خَلقٍ جَدیدٍ﴾

آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم؟! ) ولی آنها (با این همه دلایل روشن) باز در آفرینش جدید تردید میکنند.»

ما به این فقیه می گوییم:

آیا خدا می تواند یک جزء را در آنِ واحد، هم در بدن این شخص قرار دهد هم در بدن آن شخص؟ آیا خدا می تواند یک دست را هم در بدن صاحب اوّلش قرار دهد هم در بدن شخص پیوند گیرنده؟

این سوال دقیقاً مثل آن سوال رایج است که آیا خدا می تواند خدای دیگری خلق کند؟

آیا خدا می تواند مخلوقی خلق کند که آن مخلوق، در عین مخلوق بودن، مخلوق نباشد؟

آیا خدا می تواند خودش را نابود سازد؟

آیا خدا می تواند کاری کند که 2×2= 5 باشد؟

آیا خدا می تواند دایره ای خلق کند که چهارضلعی باشد؟

و ... .

کسی که می گوید: « چون خدا قادر مطلق است، پس هر کاری از او ساخته است» باید به تمام این سوالات جواب مثبت دهد. امّا روشن است که نمی تواند جواب مثبت دهد. پس چه می گوید؟ می گوید: این امور، سر از تناقض در می آورند. لذا ذاتاً نشدنی هستند.

« قَالَ إِبْلِيسُ يَا عِيسَى هَلْ يَقْدِرُ رَبُّكَ عَلَى أَنْ يُدْخِلَ الْأَرْضَ فِي بَيْضَةٍ وَ الْبَيْضَةُ كَهَيْئَتِهَا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى عَزَّ وَ عَلَا لَا يُوصَفُ بِالْعَجْزِ وَ الَّذِي قُلْتَ لَا يَكُون‏ ـــــ ابليس گفت: اى عيسى! آیا پروردگارت می تواند زمين را درون تخم مرغى جا دهد در حالی که تخم مرغ همچنان به اندازه خود است؟ عیسی(ع) فرمود: همانا خدای تعالى متّصف به عجز نمی شود؛ لکن آنچه تو می گویی شدنى نيست.» (بحار الأنوار، ج‏60، ص252)

یعنی این که تو می گویی لازمه اش اجتماع نقیضین است؛ که محال ذاتی است.

ما هم به این فقیه می گوییم: آقای فقیه! لازمه معاد مادّی، اجتماع نقیضین است. لازمه اش آن است که یک عضو، در آن واحد، دو عضو باشد و در دو بدن باشد. پس جاهلانه با ما از قدرت خدا سخن نگو. ما منکر مطلق بودن قدرت خدا نیستیم، امّا گوییم: قدرت خدا به محالات ذاتی تعلّق نمی گیرد. کما اینکه عیسی(ع) نیز همین جواب را به ابلیس دادند.

اینکه به جای جواب دادن از شبهه ی آکل و مأکول و پیونده دهنده ی عضو و پیوند گیرنده ی عضو، دم از مطلق بودن قدرت خدا بزنی، مغالطه ای است روشن که تنها جهّال را راضی می کند.

 

7ـ آمده است: « فیلسوف گفت: «چیزی که از بین رفته و عنصری که به مرکز خود ملحق شده، چگونه میشود دو مرتبه عین او مجتمع شده وجود خارجی یابد؟»»

ما را با این فیلسوف کاری نیست؛ حرف فیلسوف آن است که ما در سطور قبل گفتیم؛ اگر این فقیه و طرفدارانش مردند، آن حرف ما را جواب دهند؟

 

8ـ گفته است: « فقیه گفت: «در صورتیکه خدای توانا خبر میدهد که چنین خواهم کرد شما منکر توانایی خدا میشوید و کار خدا را به عقل خود میخواهید بسنجید؟! کدام کار خدا به عقل مخلوق در میآید؟! شما کارهای صادره از مخلوق را در سابق تصور نمیکردید. اگر به شما میگفتند صدای گوینده از هزار فرسخ راه در این مجره[۲] میرسد و در ظرف دو ساعت شخص میتواند هزار فرسخ راه را طی کند، میگفتید: معقول نیست! اکنون میبینید به قدرت خدا مخلوق، اجزایی را ترکیب میکند و چنین مخترعاتی ایجاد مینماید و شاید بعدها اختراعات دیگر بیاورند که اگر اکنون بگویند، شما غیر معقول دانید. در صورتی که کار مخلوق نزد شما غیر معقول باشد و بعد ایجاد شود و خود ببینید، آیا خالق نتواند که اجزای متفرق شده انسان را در هر جا که باشد و جزء هر حیوان که شده باشد، به قدرت خود جمع نماید و عنصر هرکسی را از مرکزش مجزا کند و او را چنانچه در دنیا بوده برگرداند و زنده کند؟! آیات شریفه قرآن و اخبار پیغمبر و ائمه اطهار علیهمالسلام صریح است که خداوند همین بدن و روح را زنده میکند و پاداش و کیفر میدهد. آقای فیلسوف! شما خدا را قادر نمیدانید یا آیات و اخبار را تکذیب میکنید؟!» »

 

الف: باز قدرت مطلق خدا را مطرح می کند؛ که جوابش را دادیم.

 

ب: ادّعا نموده که خدا خبر از معاد مادّی داده است. عرض می شود: خدا کجا گفته که معاد، مادّی است؟ اینکه قائلان به معاد مادّی، از آیات قرآن، معاد مادّی را فهم می کنند، درست مثل آن است که جبری ها از آیات قرآن، جبر را می فهمند و تفویضی ها از آیات قرآن، تفویض را می فهمند.

ما حکمای مکتب صدرایی، نه معاد مادّی را قبول داریم نه معاد روحانی صرف را. معاد روحانی صرف که واضح البطلان بوده بر خلاف صریح آیات است. معاد مادّی هم خلاف عقل، و مستلزم تناقض است. لذا محال است معاد مطرح در قرآن، چنین معادی باشد. اگر کسی معاد مطرح در قرآن را معاد مادّی می پندارد، پس باید بپذیرد که قرآن، خلاف عقل سخن گفته و اجتماع نقیضین را ممکن دانسته است. دقّت شود! می گویم خلاف عقل، نه فراعقلی. امّا آنکه منکر معاد روحانی صرف و منکر معاد مادّی بوده و قائل به معاد جسمانی است؛ نه خلاف ظاهر قرآن سخن گفته نه ملتزم به خلاف عقل بودن قرآن شده است.

 

ج: گفته : « کار خدا را به عقل خود میخواهید بسنجید؟! » بلی ما کار خدا را با عقل خود می سنجیم؛ چون اگر عقل را کنار بگذاریم، حتّی وجود خدا را هم قبول نمی کنیم کجا رسد کتابش را. خود قرآن هم ما را امر نموده که در کتابش تعقّل کنیم. از این گذشته، صحبت سر حرف و کار خدا نیست؛ صحبت سر فرضیّه ی معاد مادّی شما فقهاست. حالا کی گفته که این فرضیّه ی شما، کلام خداست؟ اساساً ما این ادّعای شما که می گویید: « معاد مطرح در قرآن، معاد مادّی است» مشکل داریم. ما منکر معاد قرآن نیستیم، ما منکر معاد مورد نظر فقها و متکلمّین هستیم؛ یعنی همان معاد مادّی. کما اینکه ما معاد روحانی صرف را هم نمی پذیریم. ما معاد قرآنی را معاد جسمانی حکمای حکمت متعالیه می دانیم.

 

د: گفته: « کدام کار خدا به عقل مخلوق در میآید؟! »

وقتی اسلام، دوستانی مثل شما دارد، چه نیازی به دشمن دارد. وقتی یک فقیه ادّعا می کند که هیچ کار خدا ( طبیعت و  قرآن) با عقل قابل فهم نیست، دیگر چه انتظاری از دشمنان است؟!

 

هـ: گفته: « اگر به شما میگفتند صدای گوینده از هزار فرسخ راه در این مجره میرسد و در ظرف دو ساعت شخص میتواند هزار فرسخ راه را طی کند، میگفتید: معقول نیست! »

چرند است. هیچ عاقلی این گونه امور را خلاف عقل نمی داند. قیاس این گونه امور ممکن ولی غریب، با معاد مادّی، که محال ذاتی است، قیاس مع الفارق و مغالطه است. مثل این است که کسی بگوید: « محال است مجموع دو ضلع یک مثلث، از ضلع سوم آن کوچکتر باشد.» و آنگاه این فقیه بگوید: « چون خدا قادر مطلق است، می تواند مثلثی خلق کند که اندازه ی یک ضلع آن از اندازه ی مجموع دو ضلع آن، بزرگتر باشد.» بعد برای توجیه حرف خود بگوید: مگر نمی بینی که قدما خیال می کردند که شیء سنگین نمی تواند روی هوا قرار گیرد ولی امروز هواپیمای به این سنگینی روی هوا راه می رود.

 

و: گفته است: « خالق نتواند که اجزای متفرق شده انسان را در هر جا که باشد و جزء هر حیوان که شده باشد، به قدرت خود جمع نماید و عنصر هرکسی را از مرکزش مجزا کند و او را چنانچه در دنیا بوده برگرداند و زنده کند؟!»

عرض می شود: بلی خدا قادر است اجزای یک موجود را دوباره جمع کند. امّا سوال اینجاست؛ وقتی یک مادّه زمانی جزء بدن مادّی این شخص بوده و زمانی دیگر، جزء بدن مادّی آن شخص بوده، چگونه ممکن است؛ خدا در آن واحد، این یک جزء را در دو بدن مجزا قرار دهد؟ لازمه ی این کار، آن است که واحد، در عین واحد بودن، کثیر باشد. و این امر، در حکم اجتماع نقیضین می باشد. پس با تمثیلات کودکانه مغلطه نفرمایید؛ و قیاس مع الفارق نکنید؛ که « أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّه».

 

ز: گفته: « آیات شریفه قرآن و اخبار پیغمبر و ائمه اطهار علیهمالسلام صریح است که خداوند همین بدن و روح را زنده میکند و پاداش و کیفر میدهد. آقای فیلسوف! شما خدا را قادر نمیدانید یا آیات و اخبار را تکذیب میکنید؟!»

ما هم خدا را قادر مطلق می دانیم هم آیات و روایات صحیح را قبول داریم؛ امّا این ادّعای تو را که می گویی: « این آیات و روایات، معاد مادّی را بیان می کنند» قبول نداریم. مشکل ما با خدا و قرآن و روایات نیست؛ مشکل ما با فرضیّه ی خلاف عقل توست؛ که آن را به قرآن خدا نسبت می دهی.

 

9ـ گفته است: « فیلسوف گفت: «آیات و اخبار صحیح است، اما شما ظاهر آیات و اخبار را میبینید. تمام تأویل دارد و بایستی تأویل کرد.»»

نظر ما با نظر این فیلسوف مشائی کاملاً متفاوت است. آیات، صحیحند؛ نیازی به تأویل هم ندارند؛ بلکه ظاهر آیات، دقیقاً مؤیّد معاد جسمانی اند؛ و معاد مادّی را ابداً اثبات نمی کنند؛ همان گونه که معاد روحانی را هم اثبات نمی کنند. در قرآن کریم حتّی یک کلمه هم در مورد مادّه و عنصر و بدن عنصری سخنی گفته نشده است. هر چه در قرآن آمده مربوط است به اموری که در فلسفه از آنها با عنوان صورت یاد می شود؛ مثل انگشت، استخوان، پوست و ... ؛ که هیچکدام از نظر فلسفی مادّه یا عنصر نیستند؛ بلکه همگی از سنخ صورت می باشند؛ که می توانند همراه مادّه باشند یا از مادّه ی خویش جدا گشته و مجرّد شوند. کما اینکه ما وقتی کسی را در خواب می بینیم که پایش شکسته و استخوانش از پوست بیرون زده، خودش و استخوانش و گوشتش و پوستش و خونش همگی مجرّد بوده و غیر مادّی اند. امّا چه کنم که نادانها نخوانده و ندانسته و نفهمیده شروع کرده اند به مخالفت با چیزی که بدان جاهلند. حقّا که مولایم امیر مؤمنان چه نیکو فرمودند که: « النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا ــ مردم دشمن هستند با آنچه بدان جاهلند.»

 

10ـ گفته است: « فقیه گفت: «چه تأویل نماییم؟ خداوند در آیه شریفه اوصاف حورالعین را بیان میفرماید، اوصاف لباس اهل بهشت و مساکن آنها را بیان میفرماید، اوصاف جهنم و غُلها و زنجیرها و شکنجهها را بیان میکند، حال چگونه میتوان با این صراحت، آنها را تأویل کرد؟! کفار هم مانند شما به عقلشان درست نمیآید که چگونه میشود استخوان پوسیدهای زنده شود. لذا خدا آنها را رد میکند و میفرماید:

﴿ بَلی قادِرینَ عَلی أَن نُسوِّی بَنانَهُ ﴾[۳]

آری قادریم که (حتی خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.

اگر مسأله تأویل بود، ایشان قبول میکردند.» »

گفتیم که نیاز به تأویل نیست. ظاهر آیات، مثبت قول حکماست؛ یعنی معاد جسمانی را اثبات می کند نه معاد مادّی و عنصری را.

انگشت، خودش جسم است نه مادّه؛ خطوط انگشتان هم از اوصاف جسم هستند نه از اوصاف مادّه. وقتی ما کسی را خواب می بینیم، هم انگشت دارد، هم انگشتانش خطوط دارند؛ امّا نه خودش مادّی است نه انگشتانش و نه خطوط انگشتانش. همگی اموری مجرّد و صورتهایی هستند بدون مادّه. امّا جاهلان چه می فهمند فرق مادّه و جسم چیست؟ « في‏ خَوْضِهِمْ يَلْعَبُون‏»؛ « ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ.»

 

11ـ گفته: « فیلسوف گفت: «خدا به ما عقل داده، عقل ما تصدیق نمیکند اجزایی که از بین رفته و معدوم گشته، دو مرتبه برگردد.»

فقیه گفت: «اجزا معدوم نمیشود، بلکه در عالم امکان موجودند. هر چند در دریا و صحرا و کوهها متفرق باشند و مأکول حیوانات باشد، در علم و احاطه یگانه قادر متعال محفوظ است و هر چند که هر عنصری به اصل ملحق شده باشد. چون مشیت حق تعلق گیرد، به قدرت کامله تجزیه کند و جسم هر شیء را از شیء دیگر منفصل سازد. نزد او سهل است و این مطلب محال عقلی هم نیست، چنانچه میگویید.»»

اصل بحث این حرفها نیست. ماجرای اصلی، همان شبهه ی آکل و مأکول و بحث پیوند اعضاء است. طبق صریح آیات، تک تک اعضاء روز قیامت بازجویی می شوند؛ « وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ـــــ  پافشاری مکن بر آنچه به آن آگاهى ندارى! چرا كه گوش و چشم و دل، همه مورد باخواستند.» (الإسراء:36) صحبت سر این است که وقتی عضوی یک مدّت جزء بدن این شخص بوده و زمانی دیگر، جزء بدن شخصی دیگر بوده است، و هر دو نیز با آن عضو، کار خوب و بد کرده اند، چگونه در آن واحد، می تواند جزء هر دو بدن باشد. یا آنجا که کسی آدمخوار بوده و اکثر اجزای بدنش از اجزای بدن دیگران است، با چه بدنی محشور خواهد شد؟ اگر با همان بدن موجودش محشور شود، صاحبان آن بدنهای خورده شده که، در آخرت، بدن ناقص خواهند داشت؛ و اگر خدا آن اجزاء را به صاحبانش برگرداند، این شخص، بی بدن می شود.

آقای فقیه! اینکه شبهه را دور بزنی، این مشکل اعتقادی حلّ نمی شود؛ اگر مردی، شبهه را خوب بیان کن، آنگاه با مبنای خودت جواب بده! خیال می کنی اگر معاد روحانی را بکوبی، معاد مادّی خودت ثابت می شود. زهی خیال باطل. جبرگرایان و تفویض گرایان هم چنین توهّماتی داشتند. خیال می کردند نظر طرف مقابل را ردّ کنند، نظر خودشان اثبات می شود؛ در حالی که جبر و تفویض، هر دو باطلند. در اینجا نیز، معاد مادّی و معاد روحانی صرف، هر دو باطلند.

 

12ـ گفته است: « به هر حال هر چه فقیه از آیات و اخبار و اوصاف بهشت و دوزخ دلیل میآورد، فیلسوفتأویل میکرد و مباحثه به طول انجامید.

آنگاه فقیه به فیلسوف رو کرد و گفت: «عجب مرد خر پدر سگ دیوث بیباکی باشی. خدا تو را لعنت کند! پیوسته مزخرف میگویی.»

فیلسوف از شنیدن این کلمات زشت در غضب شد و گفت: «مباحثه که فحش و بدزبانی ندارد چرا ناسزا میگویی و قذف[۴] مینمایی؟»

فقیه گفت: «ای آقا! شما اهل تأویل هستید. چرا چنین نسبتی به من میدهید؟ این کلمات تأویل دارد، چرا تأویل نمیکنید؟»

فیلسوف گفت: «چه تأویل کنم؟»

فقیه گفت: «اما گفتم خر، شما صاحب الاغ باشید. حذف مضاف با بودن قرینه جایز است. کدام قرینه بالاتر از حس باشد؟ خر گفتن یعنی صاحب خر.

و این که گفتم پدر سگ، شما اهل ادب هستید. پدر، فارسی اب است و عرب اب را بسیار به معنی صاحب استفاده میکند، چنانچه میگوید: ابوالدار، ابوالبستان. یعنی: صاحب­خانه، صاحب باغ. شما نیز برای حراست بستان خود سگی دارد. گفتم پدر سگ فارسی اب است؛ یعنی: صاحب سگ.

و این که گفتم دیوث، این کلمه به کسی که راضی باشد که اجنبی با خواهر با عمه یا خاله او نزدیکی کند، اطلاق میشود. یک نفر اجنبی نزد شما از خواهرتان خواستگاری کرد و شما نیز اجازه دادید که عقد نکاح واقع شود و با رضایت شما با خواهر شما نزدیکی کرد.

و این که گفتم بیباک، این کلمه مقلوب کبابی است و شما کسی هستید که کباب را دوست میدارید و پیوسته میل میفرمایید.

و این که گفتم خدا تو را لعنت کند: لعن به معنی ابعاد (دور کردن) است. مگر شما نخواندهاید قول ابیالعزافر شلمغانی را که یک نفر از اهل تأویل و قایل به حلول بود، هنگامی که حسین بن روح ـ رحمة الله ـ نائب سوم امام زمان (عج) او را لعنت کرد و نوشت به شیعیان او را لعنت کنید، او در مقام شکر به سجده افتاد و به مریدان گفت: «سجده ی من برای شکرانه است که حسین بن روح مرا لعنت کرد. لعن به معنی ابعاد است. یعنی: خدا مرا از عذاب و غضب خود دور کند.»

این است تأویل کلمات من، فیلسوفو اهل تأویل هستید چرا تأویل نکردید و به غضب آمدید؟ و اما این که گفتم مزخرف: چون زخرف به معنی زینت است. یعنی: مجالس از کلمات شما زینت مییابد. کلام شما و سخنرانیتان مجالس را زینت بخش است اگر شما اهل تأویل باشید، نبایستی به ظواهر بپردازید و غضب نمایید.»

فیلسوف متحیر بماند.»

وقتی دو احمق و دو اهل باطل باهم بحث می کنند، نتیجه اش جز این اراجیف هم نمی شود.

 

13ـ گفته است: « فقیه گفت: «ای آقا! خداوند به زبان قوم تکلم میکند و پیغمبر و ائمه علیهم السلام به مناسبت فهم مخاطبین تکلم میکنند. خداوند در سوره ی ابراهیم آیه ی ۴ میفرماید:

﴿ وَ ما أَرسَلنا مِن رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُم﴾

ما نفرستادیم پیغمبری را، مگر به زبان قومش تا برای ایشان (حقایق را) بیان کند. »

بلی خدا به زبان قوم سخن می گوید؛ کسی نگفته که خدا از خودش زبان مخصوصی اختراع نموده است. امّا چه کسی گفته که فهم قرآن هم از هر کسی بر می آید؟

مگر نفرمود: « وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ  ـــ اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى‏زنيم، در حالی که جز عالمان آن را به عقل در نمی یابند.» (العنكبوت:43)

مگر نفرمود: « إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا ــــ همانا ما به زودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد.» (المزمل:5)

مگر نفرمود: « وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ء ـــــ  و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.» (النحل:89)

بسم الله آقای فقیه، شما که از عوام الناس بالاترید، از این قرآن کریم، برای ما در آورید بیان هر چیزی را! اصلاً نخواستیم بیان هر چیز را؛ شما تعداد رکعات نماز را از قرآن برایمان استخراج کنید.

« بُكَيْرُ بْنُ أَعْيَنَ قَالَ قُبِضَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَى ذِرَاعِ نَفْسِهِ وَ قَالَ يَا بُكَيْرُ هَذَا وَ اللَّهِ جِلْدُ رَسُولِ اللَّهِ وَ هَذِهِ وَ اللَّهِ عُرُوقُ رَسُولِ اللَّهِ وَ هَذَا وَ اللَّهِ لَحْمُهُ وَ هَذَا عَظْمُهُ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ أَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا فِي الدُّنْيَا وَ أَعْلَمُ مَا فِي الْآخِرَةِ فَرَأَى تَغَيُّرَ جَمَاعَةٍ فَقَالَ يَا بُكَيْرُ إِنِّي لَأَعْلَمَ ذَلِكَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى إِذْ يَقُولُ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ء ــــــــــ بكير بن اعين گفت حضرت صادق عليه السّلام آرنج خود را گرفت و فرمود: ای بكير! به خدا سوگند اين، پوست پيامبر اكرم است؛ و به خدا سوگند اين، رگهاى پيامبر است؛ اين به خدا قسم گوشت او و استخوان اوست. سوگند به خدا من می دانم آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است؛ و می دانم آنچه در آخرت است. در اين موقع متوجّه تغيير قيافه ی بعضى از حاضران شد؛ پس فرمود: ای بكير! من اينها را از كتاب خدا می دانم؛ زيرا فرمود: « وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ.» » (بحار الأنوار، ج‏26، ص28)

اگر مردم، قرآن را می فهمند دیگر چه نیازی به امام و مبیّن قرآن است؟!

از اینها گذشته، مگر اهل بیت(ع) کم تأویل دارند؟! اگر تأویلات آن بزرگواران را یکجا جمع کنیم، خود کتابی حجیم می شود.

مثلاً در روایات داریم:

« السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَصِيُّ الْبَرُّ التَّقِيُّ السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبَأُ الْعَظِيم‏»

« عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى عَمَّ يَتَساءَلُونَ  عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ قَالَ النَّبَأُ الْعَظِيمُ الْوَلَايَةُ »

« أَنَا خَاتَمَ الْوَصِيِّينَ وَ أَنَا الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ وَ أَنَا النَّبَأُ الْعَظِيمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُون‏»

« عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: عَمَّ يَتَساءَلُونَ،  عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ فَقَالَ: كَانَ عَلِيٌّ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ: أَنَا وَ اللَّهِ النَّبَأُ الْعَظِيمُ- الَّذِي اخْتَلَفَ فِيَّ جَمِيعُ الْأُمَمِ بِأَلْسِنَتِهَا «2» وَ اللَّهِ مَا لِلَّهِ نَبَأٌ أَعْظَمُ مِنِّي، وَ لَا لِلَّهِ آيَةٌ أَعْظَمُ مِنِّي.»

آیا اینها تأویل نیست؟ اگر اهل بیت(ع) پرده این راز بر نمی داشتند، عوام الناس که سهل است، کدام فقیه و متکلّم و عالمی قادر بود با قطع و یقین بفهمد که معنی آیه« عَمَّ يَتَساءَلُونَ،  عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ » چیست؟ شما که می گویید مردم عامی قرآن را می فمند؛ این آیات را بدهید دست یک سری افراد عادی و خالی الذهن از تفسیر قرآن، و از آنها بخواهید که منظور آیه را بیان کند. چنین افرادی یا از این آیات چیزی نمی فهمند یا اگر حدسی بزنند، به احتمال زیاد، خواهند گفت: منظور، قیامت است؛ کما اینکه اکثر مفسّران سنّی همین مطلب را گفته اند.

خلاصه آنکه:

بلی زبان قرآن، زبان مردم است؛ و خدا زبان جدیدی برای بیان کلامش اختراع نکرده است. امّا این ادّعا که مردم، مقصود خدا را تمام و کمال می فهمند، گزافه است. بسیاری از علما و بلکه تمام علما، غیر از معصوم(ع) از فهم تمام عبارات قرآن، عاجزند کجا رسد عوام الناس. همچنین این ادّعا که قرآن بی نیاز از تأویل می باشد، باز ادّعایی است گزافه. اوّلاً آیات متعدّدی هستند که یقین داریم در آنها، معنی ظاهری مراد نیست؛ مثل « وَ مَنْ كانَ في‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبيلاً.» ثانیاً در آیاتی که برای افراد عادی کاملاً ظاهر هستند، و حتّی احتمال تأویل هم نمی رود، خود معصومین(ع) دست به تأویل آیات زده اند. مثلاً آیه ی « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِه » معنایی کاملاً روشن دارد. امّا معصوم(ع) آن را بر معنایی تأویل نموده اند که به ذهن افراد عادی نمی رسد « عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ قَالَ قُلْتُ مَا طَعَامُهُ قَالَ عِلْمُهُ الَّذِي يَأْخُذُهُ مِمَّنْ يَأْخُذُه.» آیا مردم عادی، علم را طعام می گوید؟! آیا در زبان عربی، معنی متبادر طعام، علم است؟! یقیناً چنین نیست.

مطلب آخر اینکه، اصلاً ما برای اثبات مدّعای خودمان(اثبات معاد جسمانی و ردّ معاد مادّی و معاد روحانی) محتاج تأویل آیات نیستیم؛ بلکه ظاهر آیات و روایات، سازگار با نظریّه ی حکمت متعالیه است. این قائلان به معاد مادّی و معاد روحانی اند، که دست به تأویل آیات زده اند. البته مدّعیان معاد مادّی، ادّعا دارند که معاد مورد نظر آنها مطابق ظاهر آیات است، امّا گزافه می گویند. در آیات هیچ سخنی از مادّه و عنصر نیست. البته اگر اینها معنی مادّه و جسم و فرق بین آن دو را بفهمند؛ که اکثرشان بعید می دانم بفهمند.

 

14ـ گفته است: « معلوم است خطابات قرآنی ﴿ یا أیّها الّذین آمنوا﴾ ،﴿ یا أیّها الّذین کفروا ﴾، ﴿ یا أهل کتاب ﴾ و﴿ یا أیّها الناس ﴾ خطاب به همین مردمان است. چگونه تصور میشود خداوند به بندگان کلماتی که غیر مراد او باشد خطاب کند و مردم مراد او را نفهمند و غیر آن را بفهمند، تا بعد از هزار سال و زیاد از آن مانند شما یافت شود که مراد خدا را بیان کند، و نیز ذی شعوری تصور نکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه هدی علیهمالسلام با مردم سخن گویند و مرادشان غیر از مفهوم کلامشان باشد. »

فرمودند: « إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم».

خدا هم به قدر عقول مردم با آنها سخن گفته است.

امّا سوال اینجاست که آیا عقول مردم، یکسان است؟

خدا در یک آیه، هم برای عوام الناس حرف دارد، هم برای علما هم برای اولیاء هم برای انبیاء. هر کس هم طبق عقل خودش از آن آیه مطلب می فهمد. اگر غیر از این بود، فرقی بین ما و امام معصوم در فهم قرآن نبود.

اگر شمای فقیه مدّعی این هستی که کلام رسول(ص) و ائمه(ع) برای همه قابل فهم است، پس بیان کن که چگونه جمع می کنی بین لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین، و روایات طینت که می گویند: عدّه ای از طینت جهنّمی خلق شده اند و عدّه ای از طینت بهشتی. بعد از هزار و چهار صد سال از بعثت خاتم الانبیاء(ص) هنوز ندیده ام فقیه و متکلّمی که بتواند از روایات طینت تفسیری مطابق با ظاهرشان ارائه کند که نافی اختیار بشر نشود. اگر شما چنین توانی دارید بسم الله؛ روایات را عیناً بیان کنید؛ بین ظاهر آنها و اختیار انسان جمع کنید!

 

15ـ گفته است: « بلی آیات متشابه تأویل دارد، اما تأویل آن را خدا داند، چنانچه در سوره ی آل عمران آیه ۷ میفرماید:

﴿ وَ ما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُولُونَ کُلٌّ مِّن عِندِ رَبَّنا﴾

اگر واو استیناف[۵]باشد، علم تأویل را جز خدا نداند و اگر واو عطف باشد «راسخون علم» کسانی باشند که علم ایشان لدُنی باشد و به شما و امثال شما مربوط نیست. همانا تأویل و تفسیر همان است که ائمه ی هدی علیهمالسلام میفرمایند. پس این تأویلات شما وساوس شیطانی است و از پیش خود به لغلغه زبان سخن میرانید و آیات و اخبار را حمل به خیالات فاسد خود مینمایید. خدا میفرماید:

﴿ فَأَمّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِم زَیغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأویلِهِ وَ ما یَعلَمُ تَأویلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُلولُونَ آمَنّا بِهِ کُلُّ مِّن عِندِ رَبِّنا﴾[۶]

اما آنها که در قلبهاشان لغزش است پیروی میکنند از متشابهات برای فتنه و تفسیر نادرستی برای آن طلب میکنند و حال آنکه تفسیر این را مگر خدا و راسخون در علم، نمیدانند. میگویند: «ایمان آوردیم به این قرآن، تمام (محکمات و متشابهات آن) از جانب پروردگار ماست»

کسانی که از پیش خود این تأویلات را میکنند، کسانی هستند که در قلوب آنها زیغ است. »

یقیناً این فیلسوف تأویلاتی شیطانی دارد؛ امّا این ایراد بر خود این فقیه هم وارد است. چون او هم مدّعی است که آیات قرآن، دلالت بر معاد مادّی و عنصری دارند؛ در حالی که در ظاهر آیات، خبری از مادّه و عنصر نیست. پس خود این فقیه نیز اهل تأویل است؛ لکن بیچاره چنان در این دام افتاده که حتّی خود هم خبر ندارد. باز آن فیلسوف مشائی، برای آنکه قرآن را تنزیه کند از بیان خلاف عقل، دست به تأویل زده است؛ امّا این فقیه، هم آیات تأویل نموده هم جوری تأویل نموده که لازمه اش، خلاف عقل بودن آیات قرآن شده است. لذا هر دو مصداق « فی قُلُوبِهِم زَیغٌ » هستند.

 

16ـ گفته: « آقای فیلسوف! ثلث قرآن راجع به کیفیت احیای مردگان و اوصاف قیامت و لذایذ بهشت و شکنجههای دوزخ است. آیات، صریح و بینات، وافی میباشد و همچنین اخبار متواتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه ی هدی علیهمالسلام که صراحت در کیفیت زنده شدن و اوصاف محشر و بهشت و دوزخ دارد. چگونه میتوان با این صراحت تأویل کرد؟! آیا ـ العیاذ بالله ـ خدا قادر نیست بر وعده و وعیدی که به ایشان داده، یا آنکه بندگان را فریب داده تا اطاعت و ترک معصیت کنند؟! تعالی الله عمّا یقول الظالمون علواً کبیراً»

دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه. آقای فقیه، کجای این همه آیات و روایات، صحبت از معاد مادّی و عنصری است؟ بلی یقیناً معاد روحانی محض باطل است؛ امّا شما از کجای این آیات و روایات فهمیده اید که معاد، مادّی و عنصری است؟ ظاهر آیات و روایات، اثباتگر معاد جسمانی است نه معاد مادّی. البته بر تو که مستضعف هستی و فرق بین جسم و مادّه را نمی دانی حرجی نیست.

 

17ـ گفته است: « شما که این گونه آیات صریح و اخبار متواتر را تأویل میکنید و ترس مردم را از عذاب الهی کم میکنید، پس آیات و اخبار راجع به احکام نماز و روزه و سایر عبادات را هم تأویل کنید و زحمت از گردن مردم بردارید!

شما که مجهولات را معقولات میدانید، چه اصرار دارید که آیات و اخبار را بپذیرید و به زحمات و سلیقه ی خود تأویل نمایید که اهل لسان به شما بخندند، بلکه اگر منکر دین و شریعت و قرآن شوید آسانتر است و عوام کالانعام و شهوترانان به شما بهتر میگروند، چون خود را از قید عبادات خلاص میبینند.»

این گونه سخن گفتن، نوعی مغالطه است. فیلسوف مشائی، حقّ دارد معاد مادّی را نپذیرد و حقّ دارد که آن را به قرآن استناد ندهد و قرآن را از آن تنزیه کند؛ چون خلاف عقل و مستلزم پذیرش امکان اجتماع نقیضین است. امّا اشتباه فیلسوف مشائی آن است که بعد از این اقدام درست، قائل به معاد روحانی شده، قرآن را تأویل نا به جا می کند. در حالی که حکیم حکمت متعالیه، هم معاد مادّی را منکر است و قرآن را از تأیید آن منزّه می داند، هم معاد روحانی را منکر است؛ و قرآن را هم تأویل نمی کند؛ بلکه طبق ظاهر آیات و روایات، قائل به معاد جسمانی است.

 

ـ مطلبی افزون در ابطال معاد مادّی و معاد روحانی و اثبات معاد مادّی.

1ـ قبر کجاست؟ مردگان از کدام قبر برانگیخته می شوند؟

 این گفته که مردگان از گور برمی خیزند، سخن عوام است؛ چنین چیزی در آیات و روایات نیست. آنچه در روایات آمده این است که از مردگان از قبر برانگیخته می شوند. منظور از قبر نیز مدفن خاکی که بدن مادّی مرده را در آن دفن می کنند نیست. چون اوّلاً در قیامت، کلّ عالم مادّه در هم فرو می ریزد و قبری نمی ماند که مرد از آن برانگیخته شوند. ثانیاً در فرهنگ اهل بیت(ع) ، قبر نام عالمی است که مردگان بعد از مرگ ـ با تمام وجود خویش نه فقط با روح ـ وارد آن می شوند و تا روز قیامت در آن خواهند بود تا قیامت برپا شود. به عبارت دیگر ، مقصود از قبر همان عالم برزخ است؛ که مردگان در آن حضور جسمانی دارد؛ لکن با جسم غیر مادّی. دقّت شود! می گوییم: برزخ، جسمانی است و نمی گوییم: مادّی است. «هر موجود مادّی، جسمانی هم هست» امّا « هر موجود جسمانی، مادّی نیست.» در عالم قبر (برزخ) انسان هم دارای روح است هم دارای بدن ؛ لکن بدنی غیر مادّی دارد که از جهاتی شبیه آن بدنهایی هستند که در خواب می بینیم. شب اوّل قبر یا سوال قبر یا فشار قبر و امثال این امور نیز همگی مربوط به وجود برزخی شخص می شوند و ربطی به مادّه ی بدن او ندارند. دقّت فرمایید! گفتم: «مادّه ی بدن او» و نگفتم: « بدن مادّی او». چون میّت، بدن شخص مرده نیست؛ بلکه مادّه ی ثانیه ی بدن اوست. بدن فرد، آن صورت حیّ است، که روزگاری با مادّه ی ثانیه بوده و هنگام مرگ از آن جدا گشته و اکنون در عالم برزخ، حضور دارد. لذا مرگ، به معنی جدا گشتن روح از بدن نیست؛ بلکه به معنی جدا گشتن خود شخص از مادّه ی دنیایی است. خود شخص را هم لسان قرآن و اهل بیت(ع) «نفس» گویند. دقّت شود! این نفس، غیر از آن نفسی است که فلاسفه اصطلاح کرده اند. نفس در لسان قرآن و اهل بیت(ع) اغلب در معنی تمام هویّت شخص به کار رفته است نه در معنی روح او. تمام هویّت شخص نیز بدن و روح او باهم است.

پس اساساً شخص بعد از مردن بدنی از خود باقی نمی گذارد تا ما دفنش کنیم؛ آنچه ما دفن می کنیم، مادّه ی بدن اوست نه بدن او؛ اگر چه عوام، آن میّت را بدن شخص می پندارند. نسبت بدن به مادّه ی بدن، مثل نسبت مجسمه ی خمیری انسان است به خمیر مجسمه سازی. وقتی آن مجسمه ی خمیری را مچاله می کنیم، صورت انسانی آن می میرد و تنها مادّه ی آن باقی می ماند.

« عَنْ عَمْرِو بْنِ يَزِيدَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي سَمِعْتُكَ وَ أَنْتَ تَقُولُ كُلُّ شِيعَتِنَا فِي الْجَنَّةِ عَلَى مَا كَانَ فِيهِمْ قَالَ صَدَقْتُكَ كُلُّهُمْ وَ اللَّهِ فِي الْجَنَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ الذُّنُوبَ كَثِيرَةٌ كِبَارٌ فَقَالَ أَمَّا فِي الْقِيَامَةِ فَكُلُّكُمْ فِي الْجَنَّةِ بِشَفَاعَةِ النَّبِيِّ الْمُطَاعِ أَوْ وَصِيِّ النَّبِيِّ وَ لَكِنِّي وَ اللَّهِ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِي الْبَرْزَخِ قُلْتُ وَ مَا الْبَرْزَخُ قَالَ الْقَبْرُ مُنْذُ حِينِ مَوْتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ـــــــ عمرو بن یزید گوید: به امام صادق (ع) گفتم: من از شما شنیدم که می فرمودید: همه ی شیعیان ما به خاطر آنچه دارند ( عقیده به ولایت) در بهشت هستند. امام فرمودند: راست گفتی ؛ به خدا سوگند همگی در بهشت می باشند. عمرو گوید: گفتم: فدایت شوم ! گناهان زیادند و بزرگ. امام فرمودند: امّا در قیامت، همه ی آنها در بهشت می باشند؛ به سبب شفاعت پیامبر مطاع یا وصّی پیامبر؛ ولی به خدا سوگند من بر شما درباره ی برزخ می ترسم. گفتم: برزخ چیست؟ فرمود: برزخ همان قبر است از زمان مرگ شخص تا روز قیامت » (الكافی ، ج3 ، ص242)

همچنین فرموده اند: « الْبَرْزَخُ الْقَبْرُ وَ هُوَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة ـــــــ برزخ همان قبر است؛ و آن ثواب و عقاب بین دنیا و آخرت می باشد» (بحارالأنوار ،ج6 ،ص218)

پس نپنداریم که در آخرت، مردم را از این مدفنهای خاکی بیرون می کشند. چگونه این کار ممکن است؛ حال آنکه آیات قرآن تصریح دارند که هنگام قیامت، بساط کلّ عالم مادّه برچیده می شود. وقتی جهان مادّی نیست، استخوانهای پوسیده کجایند که زنده شوند؟! بلکه مردم را از زمین برزخی ـ که زمینی است با جسم غیر مادّی ـ برمی انگیزند و به سوی صحنه ی محشر سوق می دهند. بلی استخوان و گوشت و پوست و خون بدن اخروی ما، همین گوشت و پوست و خون دنیایی ما خواهد بود، امّا بدون مادّه اش؛ و به نحو مجرّد. بلی ما از زمین بر انگیخته خواهیم شد، امّا نه از این زمین مادّی؛ بلکه از زمینی جسمانی که غیر مادّی است؛ یعنی از زمین برزخی، که دقیقاً همین زمین دنیوی است، امّا بدون مادّه اش. حقیقت شیء هم به صورت آن است نه به مادّه اش. یعنی همان گونه که ما هنگام مرگ با بدنمان ـ نه با مادّه ی بدنمان ـ وارد برزخ می شویم، هنگام قیامت نیز، زمین ما وارد برزخ می شود؛ امّا بدون مادّه اش. به عبارت دیگر، قیامت نیز مرگ زمین و آسمان است. مؤیّد قرآنی این مطلب این آیه است که می فرماید: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها(به آسمانهاى ديگرى) مبدّل مى‏شوند، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند. » (إبراهيم:48) در حالی که از آیات دیگر بر می آید که در روز قیامت تمام عالم مادّه در هم فرو می ریزد. پس آن روز اثری از زمین مادّی نیست بلکه زمین نیز با مرگی مناسب خود به ملکوت و جبروت خود می پیوندد و ابدان مردمان از همان زمین مجرّد بر می آیند همانگونه که امروز از همین زمین مادّی برآمده اند ؛ لکن برآمدن در هر نشئه ای مناسب با خود آن نشئه است.

در احادیث نیز بیان شده که در آن روز، زمینی که مردم در آن خواهند بود، زمینی است غیر از زمین دنیایی.

فرمودند: «... تُبَدَّلُ الْأَرْضُ بِأَرْضٍ أُخْرَى لَمْ يُكْتَسَبْ عَلَيْهَا الذُّنُوبُ وَ لَا سُفِكَ عَلَيْهَا دَمٌ بَارِزَةٌ لَيْسَ عَلَيْهَا جِبَالٌ وَ لَا نَبَاتٌ كَمَا دَحَاهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ كَذَا تُبَدَّلُ السَّمَاوَاتُ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى- يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار.» (إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏1، ص55)

2ـ انکار معاد جسمانی موجب کفر است.

این که معاد ، جسمانی است از نظر اکثریّت قاطع مسلمین شکّی در آن نیست. و همین مقدار اعتقاد برای مسلمان بودن کافی است ؛ یعنی مقدار ضروری اعتقاد برای مسلمان بودن در باب معاد ، باور داشتن اصل این مطلب است که انسان در روز قیامت با بدن محشور خواهد شد. امّا جزئیّات این مطلب و اعتقاد به سنخ وجودی بدن اخروی ، که بین علما به شدّت اختلافی است ، از اصول نیست ؛ بلکه از فروع اصول می باشد که رسیدن به نتیجه ی قطعی در این باره برای اهل علم مشکل است کجا رسد برای توده ی مردم.

3ـ معاد مادّی یا معاد جسمانی؟

 بين معتقدين به معاد ، در مورد كيفيّت عالم آخرت سه نظر عمده وجود دارد. عدّه اي بر آنند كه عالم آخرت فقط عالم روحاني است و بدنها محشور نمي شوند. اين نظر در بين مسلمين به افراد نادري از حكماي مشاء و عدّه اي از اشراقيّون نسبت داده شده امّا غالب آنها مقرّ به معاد جسماني اند؛ اگر چه از باب تعبّد.

عدّه اي ديگر معتقدند كه حشر انسانها با روح و بدن است و بدن اخروي از هر جهت شبيه همين بدن مادّي است ؛ لذا آخرت نيز عالمي مادّي و عنصري است. اكثر متكلمين و فقهای مسلمان ، بخصوص متكلمين و فقهای اعصار گذشته طرفدار اين نظريّه اند. اكثر مردم مسلمان نيز چنين ديدي نسبت به آخرت دارند.

خود اين گروه نيز دو دسته اند. برخي بر آنند كه بدن محشور در آخرت ، عيناً از همين موادّ بدن دنيايي تشكيل خواهد شد. يعني خداوند متعال دوباره ذرّات پخش شده ي بدن دنيوي را گرد آورده و به صورت اوّلش بازسازي خواهد نمود. بارزترين شبهه اي كه بر اين نگره وارد شده شبهه ي آكل و مأكول است. امّا عدّه اي ديگر معتقدند كه بدن اخروي بدن مادّي است ولي لزومي ندارد كه موادّ تشكيل دهنده ي آن ، عين ذرّات پخش شده ي بدن دنيوي باشند ؛ بلكه بدن اخروي از هر موادّي درست شود بدن خود شخص خواهد بود. چون تشخّص و حقيقت وجودي فرد به روح اوست نه به موادّ بدن او . لذا با اينكه در طول يك عمر ، بارها تمام موادّ بدن انسان در اثر مرگ سلولها عوض مي شوند ولي باز انسان همان انسان است. لذا طبق اين بيان ، كه مقبولترين نگرش كلامي در ميان متكلّمين عقل گراست ، شبهاتي چون شبهه ي آكل و مأكول منتفي خواهند بود. البته اين راه حلّ نيز مشكل ديگري دارد كه عبارت است از مشكل تناسخ؛ يعني اين قول همان مشكلي را دارد كه تناسخ دارد. لذا قائلين به معاد جسماني به معني معاد مادّي ، همچنان در اثبات ادّعاي خود عاجز مي باشند.

نظریّه ی سوّم ، نظریّه ی فیلسوفان مکتب حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) است. طبق این نظر ، حشر انسانها ، هم با روح است هم با جسم ؛ ولی جسم اخروی مثل جسم دنیایی ، جسم مادّی نیست. اکثر مردم، جسم را با مادّه یکی می انگارند ولی از نظر این مکتب فلسفی ، جسم و مادّه با هم یکی نیستند. ـــ بیان تفاوت مادّه و جسم نیازمند بحث مجزایی است لذا در این نوشته از بیان آن پرهیز می شود. ـــ به عقیده ی ملاصدرا و پیروان مکتب فلسفی او ، عالم خلقت دارای سه مرتبه ی کلّی است که هر مرتبه ، علّت ، حقیقت و باطن مرتبه ی پایین تر از خود مي باشد. لذا این سه عالم در عرض هم نیستند بلکه همواره عالم بالاتر بر عالم پایین تر احاطه ی وجودی دارد ؛ امّا نه مثل کرات تو در تو ؛ بلکه مثل احاطه ی روح بر ذهن و ذهن بر صور ذهنی.
پایین ترین مرتبه ی عالم خلقت ، عالم مادّه است که بارزترین مشخّصه ی آن حرکت می باشد. زمان نیز از مختصّات این عالم است؛ چون زمان چیزی نیست جز مقدار حرکت. امّا بالاترین مرتبه ی عالم خلقت ، عالمی است منزّه و مبرّا از مادّه و آثار و محدودیّتهای مادّه نظیر شکل و رنگ و اندازه و امثال آنها. فلاسفه ی اسلامی این عالم را عالم عقوق مجرّده یا عالم جبروت می نامند. ملائک عظامی همچون جبرئیل و میکائیل و عزرائیل و اسرافیل از ساکنان این عالمند. عالم دیگری نیز وجود دارد که واسطه ی بین این دو عالم بوده عالم مثال نامیده می شود. بنا به باور این حکما ، عالم برزخی که  در متون دینی مطرح شده نیز جزئی از عالم مثال می باشد. این عالم از جهاتی شبیه عالم عقول بوده فاقد مادّه و حرکت و زمان است و از جهاتی نیز شبیه عالم مادّه بوده دارای شکل و رنگ و اندازه و امثال آنهاست. از نظر فیلسوفان صدرایی در این عالم ، جسم وجود دارد ولی اجسام آن غیر مادّی اند. اجسام این عالم شبیه موجوداتی هستند که انسان در خواب می بیند یا در قوّه ی خیالش تخیّل می کند. چرا که موجودات ذهنی انسان نیز فاقد مادّه و حرکتند. ــ توجّه: حرکت معنای ویژه ای در فلسفه دارد که طبق آن معنا ، حرکت موجودات ذهنی و خیالی حرکت محسوب نمی شوند. تصوّر حرکت با خود حرکت یکی نیست. همانطور که هنرپیشه های داخل فیلم یا انیمیشن به ظاهر حرکت می کنند ولی در حقیقت حرکت ندارند. ـــ
بر این اساس ، ملاصدرا و پیروان مکتب فلسفی او ، بر این باورند که انسان بعد از مرگ و در عالم برزخ نیز همچنان دارای بدن خواهد بود ولی بدنی از سنخ اجسام مثالی نه بدن مادّی . همچنین بعد از وقوع قیامت باز انسان دارای بدن خواهد بود که آن هم بدنی است غیر مادّی. البته باید توجّه داشت که منظور اینان از جسم غیر مادّی اخروي ــ آنگونه که به غلط مشهور شده ــ جسم مثالی برزخي نیست. در حکمت متعالیه برتر از جسم مثالی جسم دیگری نیز اثبات شده که آن را جسم عقلی گفته اند. این جسم به اعتباری عین جسم مثالی و به لحاظی دیگر غیر آن است ؛ همان گونه که جسم مثالی نیز به یک نگرش عین جسم طبیعی و به نگاه دیگری غیر آن است. لذا برخی از منتقدینِ نگره ی صدرایی که متوجّه سخن وی بوده اند بر او اشکال نموده اند که جسم اخروی مورد نظر شما در حقیقت همان روح است ؛ لذا شما نیز در حقیقت قائل به معاد روحانی صرف هستید. امّا حکمای صدرایی بر این اعتقادند که این منتقدین از درک جسم اخروی مورد نظر آنها عاجزند. لذا گاه آن را با جسم مثالی و گاه دیگر با روح اشتباه می کنند. حکمای صدرایی براهینی نیز برای معاد مورد نظر خود اقامه نموده اند. لکن ایشان معمولاً از علنی نمودن معاد مورد نظرشان اِبا داشته آن را در کلاسهای عمومی فلسفه نیز مطرح نمی کنند کجا رسد در محیطهای غیر فلسفی. حکمای طراز اوّل صدرایی همواره بخش معاد کتاب اسفار ملاصدرا را برای خواصّ تدریس می کنند ؛ و تنها سیمای رقیق شده ای از آن را در مجامع علمی مطرح می سازند.

 

ــ توضيح و تنوير

1ـ طبق مبنای حکمت متعالیه انسان یک حقیقت بیش نیست و مرکّب بودن انسان از روح و جسم توهّم است. انسان یک حقیقت دارای مراتب است که مرتبه ی شدید آن را روح و مرتبه ی ضعیف آن را بدن می نامند ؛ و منظور از بدن ، گوشت و پوست و استخوان و ... نیست ؛ بلکه منظور همین شکل و قالبی است که بر پیکر گوشت و پوست و استخوان و ... پوشانده شده است. پس مراد از بدن انسان همین قالب است نه موادّ تشکیل دهنده ی آن. لذا اگر پیامبری به وسیله ی معجزه تمام موادّ بدن یک شخص را به یکباره با موادّ مشابه دیگری عوض نماید ، باز این شخص همان شخص اوّلی خواهد بود. كما اينكه در طول زمان سلولها مي ميرند و با موادّ غذايي جايگزين مي گردند ولي شخص همچنان همان شخص است. پس در نگاه حکمت متعالیه به هنگام مردن نه چیزی از انسان جدا می شود و نه چیزی به او افزوده می شود. تنها اتّفاقی که هنگام مرگ رخ می دهد این است که انسان ، مادّه را رها کرده و با تمام وجودش وارد عالم برزخ می شود ؛ چون مادّه داخل در حقیقت انسان نیست. لذا موقع مردن ، نه بدن انسان در دنیا می ماند نه روح او. آنچه در عرف به آن بدن میّت می گویند حقیقتاً بدن شخص نیست بلکه مادّه ی بدن اوست. وقتی شخص مادّه ی بدن خود را رها نمود خود را در عالم برزخ می یابد که عالمی است جسمانی ولی غیر مادّی ؛ لذا حرکتی هم در آن نیست و چون حرکت نیست زمان هم در آن وجود ندارد. از اینرو سوال از سنّ و سال نیز در این عالم بی معنی است. طبق قواعد فلسفی شکل و اندازه و دیگر خصوصیّات بدن برزخی تماماً در اختیار روح است و روح شخص هر گونه بخواهد آن را تغییر می دهد. از نظر فلسفی هر انسانی بی نهایت صورت گوناگون مثالی دارد که در عین کثرت ، همگی یک صورت واحده بوده و همگی صورت او هستند ؛ و روح به تنهایی جامع کمالات همه آن صور است. لذا روح می تواند با هر کدام از این صور که خواست خود را در عالم برزخ ظاهر سازد ؛ که معمولاً ارواح با قویترین و بهترین صورت خود ، خود را ظاهر می سازند ؛ از اینرو در روایات آمده است که اهل بهشت همگی قیافه های جوان دارند ؛ چون صورت جوانی قوی ترین صورت انسان است.

طبق نظر این طیف از حکما ، در آخرت نیز انسان با همین بدن جسمانی ولی غیر مادّی محشور می شود که دقیقاً جسم خود اوست ولی مادّی نیست ؛ بلکه نه تنها مادّی نیست بلکه از بدن برزخی نیز بالاتر می باشد. به عبارت دیگر شخص در عالم برزخ با باطن و حقیقت بدن دنیایی خود محشور می شود نه با مادّه ي آن ؛ و در عالم آخرت نیز با باطن بدن برزخی اش حضور خواهد یافت. بنا بر این ، بدن کودک و غیر کودک در عالم برزخ و آخرت فرقی باهم ندارند. سنّ و سال مربوط به عالم زمانیّات است. ضعف کودکی و پیری نیز ناشی از مادّه ی بدن است نه صورت بدن ؛ یعنی ضعفِ قابل است که اجازه ی دریافت فیض را نمی دهد. بنا بر این ، بعد از جدا شدن انسان از مادّه ــ نه روح از بدن ــ ، این ضعفها نیز منتفی می شوند.

در قرآن کریم نیز همواره معاد جسمانی مطرح شده نه معاد مادّی ؛ و هیچ جا نفرموده است هنگام مرگ ، روح از بدن جدا می شود ؛ بلکه بر عکس طبق بیان قرآن کریم آنچه ملک الموت قبض می کند نفس انسان می باشد. و نفس در فرهنگ قرآن کریم به معنای تمام حقیقت شیء بوده با اصطلاح فلسفی نفس که به معنی روح می باشد متفاوت است.

ـ اشكال و جواب

برخی افراد نا آشنا با مکتب حکمت متعالیه بر ملاصدرا اشکال کرده اند که طبق نظر قرآن کریم ، حتّی استخوانها و پوست انسان نیز محشور می شود ، پس معاد ، مادّی است.

پاسخ حکمت متعالیه این است که پوست و گوشت و استخوان هم بر سه گونه اند: پوست و گوشت و استخوان مادّی ،  پوست و گوشت و استخوان برزخی و  پوست و گوشت و استخوان اخروی. وقتی ما شخصی را در خواب می بینیم آیا آن شخص پوست و گوشت و استخوان دارد یا نه؟ شکّی نیست که دارد ؛ حتّی گاه می بینیم که آن شخص در خواب ما زخمی می شود و خون نیز از بدن او جاری می شود. امّا با براهین قاطع عقلی اثبات شده که صور مشاهده شده در هنگام خواب و همچنین صور خیالی انسان همگی غیر مادّی بوده اموری مجرّد از مادّه اند. پس پوست و گوشت و استخوان غیر مادّی هم داریم. آن موقعی که ما دوستمان را در خواب می بینیم آيا تنها روح اوست که دیده می شود یا ما بدن او را می بینیم؟ وقتی ما کسی را در ذهن خود تصوّر می کنیم ، آیا بدن او در ذهن ماست یا روحش؟ شکّی نیست که بدن اوست ؛ آنهم عین بدن او نه مشابه آن. چون اگر گفته شود آنچه به ذهن ما می آید خود شیء نیست بلکه چیز دیگری است سفسطه لازم می آید و راه هر گونه علمی به عالم خارج بسته می شود.

حاصل سخن اینکه بدن اخروی شخص ، حقیقتاً بدن اوست امّا صورت مجرّد بدنش نه مادّه ی بدنش ؛ و آنچه در چرخه ی طبیعت قرار دارد مادّه بدن است نه صورت آن.

البته دقّت شود كه گوشت و پوست و استخوان ، مادّه ي ثانيه ي بدن مي باشند و خود آنها نيز مادّه دارند و مادّه ي آنها نيز مادّه دارد تا برسد به مادّه ي اولي. و طبق نظر ملاصدرا و اتباع او ، آنچه در برزخ يا آخرت نيست همين مادّه اولي است.

نيز توجّه شود كه مادّه ي اولي حقيقتي عقلي است نه امري حسّي. لذا بين مادّه در اصطلاح علوم تجربي و مادّه در اصطلاح فلاسفه فرق بارزي است. آنچه در علوم تجربي و عرف آن را مادّه مي گويند ، در اصطلاح حكما صورت نوعيّه خوانده مي شود.

اشكالي ديگر:

در قرآن كريم تصريح شده كه حضرت ابراهيم پرندگاني را كشت و سپس آنها را خواند و به اذن خدا زنده شدند. نيز حضرت عزير (ع) پس صد سال زنده شد. روشن است كه اينها با بدن مادّي زنده شدند نه با بدن مجرّد و غير مادّي.

جواب:

در اینکه خداوند متعال می تواند استخوانها و گوشتهای پوسیده را در همین دنیا دوباره گرد آورده و دوباره همان شخص را زنده نماید و صورت بدن برزخی را بر قامت آن موادّ بپوشاند شکّی نیست ؛ لکن این می شود رجعت مادّی نه معاد جسمانی. طرفداران حکمت متعالیه نیز نه تنها منکر رجعت مادّی نیستند بلکه آن را تأیید می کنند ؛ بلکه فراتر از تأیید ، برخی از اینها از آن جهت که خودشان به مقام مظهریّت اسماء الهی رسیده اند ، موت اختیاری دارند و مي توانند بع از خلع بدن دوباره زنده شوند یا می توانند موجودات مرده را به اذن خدا زنده سازند. برای مثال ، آقا سید علی قاضی که طرفدار حکمت متعالیه بود ، منقول است که به اذن الهی قدرت احیاء حیوانات مرده را داشت.

در هیچ آیه و روایتی نیست که عالم آخرت همان دنیاست ؛ بلکه در روایات اهل بیت (ع) تصریح شده که عالم آخرت هم اکنون موجود می باشد و رسول خدا (ص) در سفر معراجی خویش از آن بازدید فرمودند. از طرف دیگر ، روایات تصریح دارند که محلّ بهشت و جهنّم آخرت زمین است. و از سوی سوم قرآن کریم تصریح دارد که در قیامت ، زمین به غیر این زمین کنونی تبدیل می شود. و باز بیان داشت که حضرت ابراهیم (ع) ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده نمود. از کنار هم گذاشتن این اطّلاعات می توان گفت که آخرت هم اکنون موجود است و محلّ آن هم زمین می باشد ؛ امّا نه زمین دنیایی بلکه زمین مجرّد که باطن همین زمین مادّي می باشد.

 نیز روایات فراوانی موجود است که مرتبه ی وجودی بهشت فراتر از برخی ملائک مجرّد است ؛ پس بهشتِ برتر از ملائک مجرّد چگونه می تواند مادّی باشد. « سفيان ثورى گوید: از جعفر بن محمّد عليه السّلام پرسيدم درباره ی نون. پاسخ داد: نون نهري است در بهشت، خدای عز و جل فرمود: بسته شو، بسته شد و مداد(مرکّب) شد، سپس خدای عز و جل به مداد فرمود: بنويس، و قلم در لوح محفوظ نگاشت آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قيامت، مداد از نور بود، و قلم از نور، و لوح لوح نور. سفيان گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه برايم امر لوح و قلم و مداد را بهتر بيان كن و به من بياموز از آنچه خدا به تو آموخته. فرمود: يا ابن سعيد اگر تو اهل برای پاسخ نبودى پاسخت نمي دادم. نون فرشته اي است كه به قلم مي رساند و او هم فرشته‏اي است كه به لوح مي رساند و او هم باز فرشته‏اي است كه به اسرافيل مي رساند، و اسرافيل به ميكائيل مي رساند، و ميكائيل به جبرئيل مي رساند، و جبرئيل به انبياء و رسل مي رساند. گويد سپس به من فرمود: اى سفيان برخيز كه بر تو ايمن نيستم.»( بحار الأنوار ،ج‏54، ص368)

حضرت ابراهیم (ع) و عزیر نبی (ع) از خداوند متعال نخواستند که معاد را نشانشان دهد بلکه خواستند زنده شدن مردگان را ببینند ؛ لذا خداوند متعال نیز همین را نشانشان داد. حضرت عزیر در اصل زنده شدن مردگان دچار بهت و حیرت شد و خواست تا قدرت خدا را مشاهده نماید ؛ لذا آنگاه که آن حقیقت را مشاهده نمود فرمود: « ... أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ ــــ مى‏دانم که همانا خدا بر هر چیزی قادر است»(البقرة:259)

اگر عزیر (ع) نه به نحو رجعت و بلکه به نحو معادی زنده شد ، پس باید تمام مواقف آخرت را هم پشت سر می گذاشت. در حالی که آن حضرت در مدّت مرگش ـ که صد سال طول کشید ـ حتّی از عالم برزخ نیز خبردار نشد و مراحل برزخ را هم طی نکرد کجا رسد مواقف آخرت را. حضرت ابراهیم (ع) نیز کیفیّت احیاء را پرسید نه کیفیّت جسم اخروی یا کیفیّت آخرت را. به تعبیر دیگر ، هر دو بزرگوار در حقیقت از رجعت سوال نمودند نه از آخرت ؛ و البته حضرت عزیر از اصل زنده شدن پرسید امّا حضرت ابراهیم (ع) از کیفیّت آن.

در موردی هم که خداوند متعال با کفّار منکر معاد محاجّه نمود ، باز خواست قدرت خود را بر احیاء اموات اثبات کند نه اینکه خواست حقیقت معاد را روشن سازد. منکر معاد در امکان آن به نحو رجعت شکّ دارد کجا رسد که بتوان برای او پرده از حقیقت معاد برداشت. اینان در قدرت خدا دچار تردید بودند لذا خداوند با ذکر خلقت اوّلیّه خواست بفهماند که خدا بر احیاء اموات نیز تواناست ؛ و اگر آنها معاد را در همین سطح ابتدایی نیز قبول می کردند باز غنیمت بود.

امّا برخلاف حضرت ابراهیم و حضرت عزیر که معاد را نه با حقیقتش بلکه در قالب دنیایی آن مشاهده نمودند ، رسول خدا (ص) خودِ عالم آخرت و اهل آن را در سفر معراجی خویش مشاهده نمود و عجیبتر آنکه حتّی وضع آیندگان از امّت خود را نیز در آنجا مشاهده فرمودند ؛ که این خود نشان از فرازمانی بودن عالم آخرت دارد.

در خاتمه عرض می شود: برخی از حکمای الهی حتّی تصریح نموده اند که بدن اخروی انسانها از همین ذرّات بدن دنیایی آنهاست ؛ لکن نه از ذرّات مادّی آنها ؛ بلکه به حکم آیه «  بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ  ـــــ ملکوت همه چيز به دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى‏گردانند »(يس:83) ، همین ذرّات دنیایی بدن نیز صورتی مجرّد دارند و بدن برزخی شخص به نحو بساطت دارای آن ذرّات ملکوتی نیز می باشد ؛ کما اینکه ملکوت اعضای بدن را نیز دارد. در آخرت نیز صورت اخروی همین ذرّات و همین اعضاء در بدن مجرّد اخروی حضور خواهند داشت ؛ لکن نه به نحو ترکیب دنیایی بلکه به همان صورت که صور خیالی ما اعضا و ذرّات مجرّد دارند. مؤیّد قرآنی این مطلب این آیه است که می فرماید: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها(به آسمانهاى ديگرى) مبدل مى‏شوند، و آنان در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند »(إبراهيم:48) در حالی که از آیات دیگر بر می آید که در روز قیامت تمام عالم مادّه در هم فرو می ریزد. پس آن روز اثری از زمین مادّی نیست بلکه زمین نیز با مرگی مناسب خود به ملکوت و جبروت خود می پیوندد و ابدان مردمان از همان زمین مجرّد بر می آیند همانگونه که امروز از همین زمین مادّی برآمده اند ؛ لکن برآمدن در هر نشئه ای مناسب با خود آن نشئه است.

 

2ـ روایاتی چند در باب کیفیّت زمین آخرتی

رسول خدا (ص) فرمودند: « يُحْشَرُ النَّاسُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى أَرْضٍ بَيْضَاءَ عَفْرَاءَ كَقُرْصَةِ النَّقِيِّ لَيْسَ فِيهَا مَعْلَمٌ لِأَحَدٍ وَ السَّمَاءُ تَذْهَبُ شَمْسُهَا وَ قَمَرُهَا وَ نُجُومُهَا ـــــ  مردم در روز قيامت روى زمينى سفيد رنگ و گندمگون چون قرص نان سفيد ، محشور شوند، كه براى كسى نشانه‏اى روى آن صفحه زمين وجود ندارد و خورشيد، ماه و ستارگان آسمان مى‏روند » (مجموعة ورام ، ج‏1 ،ص293)

« عَنْ عَجْلَانَ أَبِي صَالِحٍ قَالَ دَخَلَ رَجُلٌ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذِهِ قُبَّةُ آدَمَ ع قَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ كَثِيرَةٌ أَلَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ هَذَا تِسْعَةٌ وَ ثَلَاثُونَ مَغْرِباً أَرْضاً بَيْضَاءَ مَمْلُوَّةً خَلْقاً يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ طَرْفَةَ عَيْنٍ مَا يَدْرُونَ خُلِقَ آدَمُ أَمْ لَمْ يُخْلَقْ يَبْرَءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــ عجلان ابى صالح مى‏گويد: مردى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و به حضرت عرض كرد: قربانت گردم، اين گنبد آدم عليه السّلام است؟ حضرت فرمودند:آرى و خدا را گنبدهاى بسيار است بدان كه پشت اين مغرب شما 39 مغرب است ، زمينى است سفید (درخشان) پر از خلقى كه به نور او نور می گیرند و خداى عزّ و جلّ را يک چشم به هم زدن نافرمانى نكرده‏اند ؛ ندانند خدا آدم را آفريده يا نه بيزارند از فلان و فلان. » (الكافي ،ج‏8 ،ص231)

این زمین یقیناً در عوالم مجرّد است چون خلق آن همگی معصومند ؛ و چون از خلق زمین خبر ندارند معلوم می شود از کرّوبیان می باشند که توجّه به عالم مادون ندارند. و آن زمین سفید است و با نور خدا روشن می شود. تعبیر « أَرْضاً بَيْضَاءَ » در روایت قبل نیز آمد که راجع به زمین محشر بود. همچنین درباره ی زمین اخروی در آیه69 زمر آمده که: « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ـــ و زمين(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود » ، که این تعبیر درباره ی این زمین مجرّد نیز آمده است. مراد از « خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ ــ پشت مغرب شما » نیز به احتمال زیاد ، باطن افق ماست که افقهای ملکوت و جبروت باشند. خداوند متعال در حقّ جبرئیل امین فرمود: « وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ ــــ در حالى كه در اُفق اعلى قرار داشت »‏(النجم:7) ؛ « وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبينِ  ــــ او(جبرئيل) را در اُفق روشن ديده است » ‏(التكوير:23). در اصطلاح عرفا از قوس نزول تعبیر به مشرق و از قوس صعود تعبیر به مغرب می شود ؛ کتاب « سیاحت غرب » آیة الله قوچانی نیز از همینجا بدین نام مزیّن گشته است.

امام صادق عليه السّلام فرمودند « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِكُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَيْضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنْهَا فِيهَا خَلْقٌ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً يَتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــــ براستى خدا را در ورای اين زمين شما زمين سفید (درخشان ) است كه روشنایی اين زمین از آن است. در آن زمین خلقى است كه خدا را مي پرستند و چيزى را با او شريک نسازند و همه از فلان و فلان بيزارى جويند.» ( بحار الأنوار ، ج‏54 ،ص329)

نافع با امام باقر (ع) گفت: «... قَالَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ أَيَّ أَرْضٍ تُبَدَّلُ؟ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع خُبْزَةً بَيْضَاءَ يَأْكُلُونَهَا حَتَّى يَفْرُغَ اللَّهُ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ  ـــــ مرا خبر ده از این آيه « روزى كه زمين به غير اين زمين تبدیل گردد و آسمانها  نيز » زمين به چه چیزی دگرگون مى‏شود؟ امام فرمودند: به نان سفيدى كه آن را مى‏خورند تا خداوند از حساب خلايق فارغ شود. » (الإحتجاج على أهل اللجاج ، ج‏2 ،ص325)

 

3ـ روایاتی چند در باب سبقت خلقت بهشت و جهنّم بر دنیا

روایات فراوانی است که خلقت بهشت و جهنّم را مقدّم بر خلقت عالم مادّه می دانند ؛ پس چگونه ممکن است این دو موجودات مادّی باشند حال آنکه آفرینش یافتند آن هنگام که عالم مادّه ای آفریده نشده بود؟

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع): « إِنَّ لِلَّهِ نَهَراً دُونَ عَرْشِهِ وَ دُونَ النَّهَرِ الَّذِي دُونَ عَرْشِهِ نُورٌ نَوَّرَهُ وَ إِنَّ فِي حَافَتَيِ النَّهَرِ رُوحَيْنِ مَخْلُوقَيْنِ- رُوحُ الْقُدُسِ وَ رُوحٌ مِنْ أَمْرِهِ وَ إِنَّ لِلَّهِ عَشْرَ طِينَاتٍ خَمْسَةً مِنَ الْجَنَّةِ وَ خَمْسَةً مِنَ الْأَرْضِ فَفَسَّرَ الْجِنَانَ وَ فَسَّرَ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ نَبِيٍّ وَ لَا مَلَكٍ مِنْ بَعْدِهِ جَبَلَهُ إِلَّا نَفَخَ فِيهِ مِنْ إِحْدَى الرُّوحَيْنِ وَ جَعَلَ النَّبِيَّ ص مِنْ إِحْدَى الطِّينَتَيْنِ ـــــــ براى خدا نهرى است پایینتر از عرش خودش و پایینتر از آن نهری که پایینتر از عرش است نورى است که خدا فروزانش نموده ؛ و در دو كناره ی آن نهر دو روح آفريده يكى روحُ القُدُس و ديگرى روحٌ مِن امره ؛ و همانا براى خدا ده طينت باشد كه پنج تای آنها از بهشتند و پنج ديگر از زمين، و دو بخش بهشتى و زمينى را شرح داد و سپس فرمود: هيچ پيمغبر و فرشته‏اى ـ و در برخی منابع امامى ـ پس از او را خدا نسرشته جز آنكه در او يكى از اين دو روح را دميد، و پيغمبر را از يكى از اين دو طينت ساخته. » (الكافي، ج‏1 ،ص389 )

این روایت حاکی است که جایگاه بهشت زمین مادّی نیست یقیناً ؛ بلکه برای اهل دقّت روشن است که بهشت اخروی فراتر از زمین پنجم است که بطن پنجم زمین مادّی است.

 

« عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ  ... قَالَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ أَ هُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ رَأَى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ إِنَّهُمَا الْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ فَقَالَ ع مَا أُولَئِكَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ مَنْ أَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبِيَّ ص وَ كَذَّبَنَا وَ لَيْسَ مِنْ وَلَايَتِنَا عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ خُلِّدَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ.  يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ وَ قَالَ النَّبِيُّ ص لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى السَّمَاءِ أَخَذَ بِيَدِي جَبْرَئِيلُ فَأَدْخَلَنِي الْجَنَّةَ فَنَاوَلَنِي مِنْ رُطَبِهَا فَأَكَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِكَ نُطْفَةً فِي صُلْبِي فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الْأَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَةَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ فَفَاطِمَةُ حَوْرَاءُ إِنْسِيَّةٌ فَكُلَّمَا اشْتَقْتُ إِلَى رَائِحَةِ الْجَنَّةِ شَمِمْتُ رَائِحَةَ ابْنَتِي فَاطِمَة ــــــــ عبد السلام بن صالح هروی گوید: به امام رضا (ع) عرض كردم يا ابن رسول اللَّه به من خبر ده از بهشت و دوزخ كه آیا امروزه خلق شده‏اند؟ فرمودند: آرى رسول خدا (ص) هنگام معراجش در بهشت وارد شد و دوزخ را هم ديد. به او عرض كردم: جمعى معتقدند كه آن دو امروز مقدّرند و مخلوق نيستند. فرمودند:آنها از ما نيستند و ما هم از آنها نيستيم ؛ هر كه منكر وجود فعلى بهشت و دوزخ است پيغمبر و ما را تكذيب كرده و از اهل ولايت ما نيست و در آتش دوزخ مخلّد است. خدا فرموده:« اينست دوزخى كه مجرمان آن را دروغ مي شمردند ميان آن و حميم داغ مي گردند.» (الرحمن:43- 44) پيغمبر فرمود: چون مرا به آسمان بردند جبرئيل دست مرا گرفت و به بهشت برد و از خرمايش به من داد و خوردم و در صلب من نطفه شد و چون به زمين آمدم با خديجه مواقعه كردم و به فاطمه آبستن شد و فاطمه حوراء انسيه است ؛ و هر گاه مشتاق بوى بهشت شوم فاطمه دخترم را مي بويم‏.» ( أمالي الصدوق، ص461)

این روایت حاکی است که بهشت بر زمین مادّی واقع نیست بلکه هم اکنون در جایگاه خود وجود دارد ؛ و جایگاه او همانجاست که رسول خدا در معراج وارد آن شد و آنجا موطن ملائک است.

امام باقر (ع) فرمودند: « يَا جَابِرُ كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ لَا مَجْهُولَ فَأَوَّلُ مَا ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقٍ خَلَقَهُ أَنْ خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّةً خَضْرَاءَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَيْثُ لَا سَمَاءَ وَ لَا أَرْضَ وَ لَا مَكَانَ وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَى وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَخْلُقَ الْمَكَانَ فَخَلَقَهُ وَ كَتَبَ عَلَى الْمَكَانِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ- عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَصِيُّهُ بِهِ أَيَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْعَرْشَ فَكَتَبَ عَلَى سُرَادِقَاتِ الْعَرْشِ مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ فَكَتَبَ عَلَى أَطْرَافِهَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ فَكَتَبَ عَلَيْهَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ‏ الْمَلَائِكَةَ وَ أَسْكَنَهُمُ السَّمَاءَ   ـــــــ ای جابر! خدا بود در حالى كه هيچ چيز با او نبود نه معلوم و نه مجهول ، اوّلين موجودى كه آفريد محمّد مصطفى عليه السّلام بود ؛ ما اهل بيت را نیز با او آفريد از نورش و عظمتش ؛ پس ما را به صورت سايه‏اى سبز در مقابل خود نگه داشت آن موقع كه وجود نداشت آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه. نور ما از نور خدا جدا گشت مانند پرتو خورشيد از خورشيد. ما او را تسبيح و تقديس و ستايش مي كرديم و عبادتى واقعى مي نموديم. بعد خدا اراده نمود كه مكان را بيافريند آن را آفريد و بر مكان نوشت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ، علي امير المؤمنين و وصى او است بهوسيله علي او را تأييد و نصرت دادم.سپس عرش را آفريد و بر سرادق عرش همان جملات را نوشت ؛ آنگاه آسمانها را آفريد و بر اطراف آن همين كلمات را نوشت ؛ بعد بهشت و جهنّم را آفريد و بر آنها نيز همين جملات را نوشت ؛ سپس ملائكه را آفريد و آنها را ساكن آسمان گردانيد » (بحار الأنوار ، ج‏25 ،ص18 )

این روایت نیز به وضوح نشان می دهد که مرتبه ی بهشت و جهنّم فراتر از مرتبه ملائک می باشد و آنگاه که آن دو خلق گشته اند ، بسیاری از مجرّدات نبوده اند کجا رسد که عالم مادّه بوده باشد. پس چگونه ممکن است این دو مخلوق خدا مادّی باشند.

 

4 ـ روایاتی چند در باب بدن مجرّد آدمی

 

أبى ولّاد حنّاط گوید: به امام صادق (ع) گفتم: « جُعِلْتُ فِدَاكَ يَرْوُونَ أَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِينَ فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ حَوْلَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا الْمُؤْمِنُ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ يُجْعَلَ رُوحُهُ فِي حَوْصَلَةِ طَيْرٍ لَكِنْ فِي أَبْدَانٍ كَأَبْدَانِهِم‏  ـــــــ  قربانت گردم ، روايت كنند كه ارواح مؤمنان در چينه‏دان پرندگانى سبزند گرد عرش. فرمودند: نه، مؤمن گرامی تر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينه‏دان پرنده نهد، بلکه در بدنی باشند همچون بدنهای خودشان.» (بحار الأنوار ، ج‏58،ص50 )

 

امام صادق (ع) فرمودند:« فَإِذَا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَيَّرَ تِلْكَ الرُّوحَ فِي قَالَبٍ كَقَالَبِهِ فِي الدُّنْيَا فَيَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَيْهِمُ الْقَادِمُ عَرَفُوهُ بِتِلْكَ الصُّورَةِ الَّتِي كَانَتْ فِي الدُّنْيَا  ــــــ چون خدای عزّ و جلّ جانش (جان مومن) را بگيرد در كالبدى نهد چون کالبد دنيایی اش ؛ پس مي خورند و مي نوشند، و چون تازه ‏واردى بدانها رسد او را به همان صورتى كه در دنيا بوده مي شناسند.» ( بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص50 ) 

 

« بِسَنَدٍ مُوَثَّقٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا نَتَحَدَّثُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّهَا فِي حَوَاصِلِ طُيُورٍ خُضْرٍ تَرْعَى فِي الْجَنَّةِ وَ تَأْوِي إِلَى قَنَادِيلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا إِذاً مَا هِيَ فِي حَوَاصِلِ طَيْرٍ قُلْتُ فَأَيْنَ هِيَ قَالَ فِي رَوْضَةٍ كَهَيْئَةِ الْأَجْسَادِ فِي الْجَنَّة ـــــــ به سند موثق از أبى بصير روایت شده که گفت: به امام صادق (عليه السّلام) گفتم: به ما گويند از ارواح مؤمنان كه در چينه‏دان پرندگان سبزى باشند كه در بهشت بچرند و در قنديلهاى زير عرش آشيانه دارند. امام فرمودند: چنین نیست، در چينه پرنده نباشند. گفتم: كجا باشند؟ فرمودند: در باغی در بهشت باشند همانند اجساد. » (بحار الأنوار ،ج‏58 ،ص50)

« عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ فِي الْجَنَّةِ عَلَى صُوَرِ أَبْدَانِهِمْ لَوْ رَأَيْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ ــــ ابو بصیر گوید: از امام صادق (ع) درباره ی ارواح مومنان پرسیدم. فرمودند: آنها در بهشت به صورت بدنهایشان هستند ؛ به نحوی که اگر ایشان را ببینی می گویی: این فلانی است » (تهذيب‏الأحكام،ج1 ،ص466)

همه این روایات وجود بدن مجرّد را تصدیق می کنند که دقیقاً شبیه بدنهای دنیایی هستند امّا در دنیا نیستند بلکه در بهشت می باشند.

واقعاً عجب است از کسانی که این همه روایات را می بینند و در مضامین آنها دقّت نمی کنند. و عجیبتر گفتار کسانی است که باور دارند زندگی مجرّد انسان را در عالم برزخ و آنگاه ادّعا می کنند که زندگی اخروی او با بدن مادّی خواهد بود. یعنی بعد از رها گشتن از بند مادّه ی مزاحم و به دور از مقام قرب الهی ، دوباره در بند مادّه در می آید. عجبا که اینها خدا را چون کودکان اهل بازی پنداشته اند که می سازد و خراب می کند و دوباره می سازد.