(7/100155117)

 پرسش:من يك دوستي دارم كه دين اسلام را براي خودش، به دلخواه خودش تغيير داده است. و در دنيا به دنبال چيزي مي گردد كه او را به آرامش برساند. او مي گويد كه تاچند وقت پيش روزه مي گرفته نماز مي خوانده قرآن مي خوانده اما فقط براي اين كه آرام شود. و بعد از مدتي كه ديده آن ها به او آرامش نمي دهند به سراغ روانشاسي رفته و باعث شده كه او آرام شود و از آن به بعداعتقادش به اسلام سست شده است و به روانشناس ايمان آورده است و هرچه او مي گويد آن را انجام مي دهد. مثل اينكه به او گفته است كه بايد هر روز يك بار يا دو بار استمناء بكني. به او تناسخ را ياد داده است. و بعد از آن دوستم مي گويد كه نمي داند كه شيعه است يا نه و يا پيامبر را قبول دارد يا نه. او همچنين به دنيا وابسته شده و فكر مي كند كه همه چيز در دنيا است و نمي داند كه آخرتي هم است. من چگونه مي توانم او را به راه راست هدايت كنم و از تاريكي او را به روشنايي برسانم. من مي خواهم او را شيعه علي كنم؟ لطفا كمكم كنيد.

 

پاسخ:

1ـ ياد مرگ، هر آرامش كاذبي را سلب مي كند.

او را به ياد مرگ بيندازيد. دقّت كنيد، مي گويم ياد مرگ نه برزخ و آخرت. البته ياد برزخ و معاد هم خوب است؛ امّا چون به آنها اعتقاد ندارد، به صورت احتمال برايش مطرح كنيد؛ مثلاً بگوييد: اگر برزخ و آخرتي بود، چه؟ آيا روانشناسها به دادت مي رسند؟ مدام اين گونه سوالات را برايش مطرح كنيد، تا سلب آرامش از او بشود. مدام صحنه ي مرگش را برايش تداعي كنيد. مثلاً بگوييد فرض كن امروز بروي زير ماشين، چه مي شود؟ يا بگوييد: فرض كن تصادف كني و ستون فقراتت بشكند؛ و زندگي ات زهرمار شود. دقّت فرماييد كه با همين تعابير غليظ و ضدّ آرامش با او سخن بگوييد؛ تا آرامش كاذبش از بين برود. به او بگوييد: با وجود مرگ، چه فرقي است بين آنكه عمري لذّت برده و آنكه لذّت نبرده؟ يا چه فرقي است بين آنكه عمري در آرامش بوده و آنكه در آرامش نبوده است؟ وقتي آخر همه خاك شدن است و ديگر هيچ، پس آرامش و موفّقيّت و ... همه كشك است. بگوييد: اصلاً با نبود خدا و معاد، انسان هم حيواني است مثل ديگر حيوانات كه نهايتش هشتاد يا نود سال مي چرد و خاك مي شود. پس وقتي كلّ زندگي بي ارزش است، آرامش دنيايي چه ارزشي دارد؟ آرامشي كه آخرش مردن و گنديدن و خوراك حشرات شدن و خاك شدن است، به چه دردي مي خورد.

آنقدر از مرگ و اين گونه جملات ضدّ آرامش برايش حرف بزنيد تا مدام ذهنش با مرگ درگير شود؛ به نحوي كه هر كاري مي خواهد بكند، فوراً تصوير مرگ جلوي چشمش بيايد. وقتي مرگ انديشي در ذهن كسي لانه كرد، آنگاه روانشناسان ملحد كه سهلند، كلّ عالم خلقت هم نمي توانند او را آرام كنند. تلخي فنا و نيستي و پوچي، هر لذّتي را زهرمار و هر آرامشي را نابود و هر آسايشي را سلب مي كند؛ كسي كه خداباور و معاد باور نيست، اگر به فكر مرگ باشد، اين فكر همانند استخواني در گلو و خاري در چشم برايش مي شود كه نمي گذارد از هيچ چيزي لذّت ببرد؛ تا آنجا كه حتّي در خواب هم راحت و آرام نيست كجا رسد در بيداري. لذا اين گونه افراد، شديداً از فكر مرگ فراري اند و سعي مي كنند از اموري كه آنها را به ياد مرگ مي اندازد دوري كنند. براي همين شما بايد تلاش كنيد تا او را مدام با فكر مرگ مواجه سازيد؛ حتّي اگر مي توانيد او را با جسد يك مرده مواجه سازيد چنين كنيد؛ يا او را به قبرستان ببريد؛ و امثال اين كارها را بكنيد تا فكر مرگ، ذهنش را پر كند؛ و روزش را مثل شب، تيره و تار سازد. در اين حالت، تنها چيزي كه مي تواند شخص را تسكين دهد و آرام كند، اعتقاد به جاودانگي و معاد و اعتقاد به خداي عادل و رحيم است. فكر مرگ، دردي است كه جز دين باوري، هيچ مرهمي ندارد.

خلاصه آنكه او را مدام به ياد مرگ بيندازيد؛ و هر راهي را كه براي كسب آرامش انتخاب كرده با مرگ به چالش بكشيد. برايش تصوير ذهني از مرگ ايجاد كنيد؛ و هر چيزي را به مرگ ربط دهيد. و البته موفّقيّت اين راه در گروه ابتكار و خلّاقيّت و جدّيّت شماست.

 

2ـ انكار معاد، مستلزم نابودي بشر است.

به فرض كه معادي در كار نيست. در اين صورت ارزشهاي اخلاقي ، ارزشهاي اجتماعي ، حقوق بشر و ... نيز معنايي نخواهند داشت. اگر آخرت و حساب و كتابي در كار نيست ؛ و آخر كار انسان ، خاك شدن است ؛ پس چه فرقي مي كند كه ما بيست سال عمر بكنيم يا صد سال؟ پس دفاع از زندگي خود ، يك عمل بيهوده است ؛ كما اينكه كشتن ديگران نيز امر زشتي نخواهد بود ؛ چون بالاخره كه او خاك مي شد. امّا با وجود معاد و زندگي ابدي ، كشتن يك انسان ، يعني محروم ساختن او از كسب كمال براي زندگي ابدي خودش.

اگر معادي نيست ، چرا نبايد خيانت كرد؟ چرا نبايد دروغ گفت؟ چرا نبايد دزدي كرد؟ و ... ؟ ولي كيست كه به حكم فطرتش اين امور را زشت نداند. حتّي خود خائن نيز اگر مورد خيانت واقع شود ، از اين كار بدش مي آيد ؛ يا خود دزد نيز از اينكه مالش را ببرند ناراحت مي شود. لذا حتّي در كشورهاي كمونيستي هم ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي و حقوق بشر ، تا حدودي محترم شمرده مي شوند. چون بدون اينها اساساً جامعه اي شكل نمي گيرد.

اگر معادي در كار نيست و همه خاك مي شوند ، پس چه فرقي است بين يك دانشمند و يك جاهل؟ و چه فرقي است بين انسان و حيوان؟ و در اين صورت چرا بايد بشر را محترم دانست و برايش حقوق بشر تعريف نمود؟ اگر آخرتي نيست ، پس چرا قويترها ، ضعيفترها را تحت سلطه ي خود نگيرند؟ و چرا ... ؟

ملاحظه مي فرماييد كه اگر معاد را انكار كنيم ، و در عمق فطرت خود آن را قبول نداشته باشيم ، تمام اساس زندگي اجتماعي و فردي بشر به هم مي ريزد و سنگ روي سنگ بند نمي شود. پس آنچه پايه ي تمام ارزشهاي انساني است ، وجود باور فطرتي به معاد است. لكن شكّي نيست كه اگر اين باور ناخود آگاه فطري به صورت خودآگاه در آيد ، محصولات آن صد چندان خواهد بود.