(1/100122163)- 

پرسش:در مورد اثبات ابدي (مستمر و لاينقطع و الي غير النهايه) بودن بهشت و جهنم (و نه خلود ابدي در بهشت و جهنم) بايد حداقل يکي از دو فرض و مقدمه زير باطل باشند: مقدمه اول اينکه قيامت وعده داده شده در قرآن کريم، تنها و آخرين قيامت در خلقت خداوند نيست و اصولاً براي خداوند خلقت پايان ندارد و لذا براي هر خلقتي هم (که پس از اين متصور است) قيامتي فرض است و الا بايد فرض کنيم که قيامت موعود الهي در قرآن کريم آخرين قيامت در سلسله خلايق الهي تا به ابد خواهد بود. مقدمه دوم اينکه قيامت مربوط به مرگ و حيات مجدد (يا تغيير صورت) منحصر به عالم ماده نيست و ماسوي الله داراي قيامتند که اين شامل ملائکه اي مجرد و غير مادي و غير مثالي نظير جبرئيل و اسرافيل و عزرائيل هم مي شود. البته با پذيرش اين دو مقدمه مي توان به ابدي بودن بهشت و جهنم بدينگونه قائل شد، که پس از قيامت بهشت و جهنم و مرگ آن (نه اعدام آن) باز مجدداً بهشت و جهنم احيا و زنده و برپا خواهد شد. بدين ترتيب ابدي بودن بهشت يعني الي غير النهايه ولي نه مستمر مانند کل عالم ماده که با وجود قيامت و انهدام باز تشکيل مي شود و معدوم نمي شود بلکه تغيير صورت مي دهد.

پاسخ:
1ـ طبق مبناي حکمت متعاليه ، مرگ يعني ، برداشته شدن صورت موجود مادّي از مادّه ي آن. لذا هنگام مرگ ، موجود مادّي با تمام هستي خود برزخي مي شود و آنچه از او در دنیا مانده ، مادّه ی اوست که دخلي در حقیقت او ندارد ؛ چون حقيقت شيء به صورت اوست نه به مادّه اش. بر اين اساس ، قيامت هم يعني مرگ عالم کنوني و ورود تمام حقيقت آن به عالم برزخ ، که در حقيقت مي شود برزخ کلّ همين عالم کنوني ما. به تعبير ديگر ، هر موجود مادّي ، حقيقتي برزخي يا ملکوتي دارد که در قوس نزول ، دم به دم به مادّه افاضه مي شود و با حرکت جوهري به سوي آن حقيقت برزخي خود باز مي گردد ؛ و خود عالم مادّه نيز حقيقتي برزخي دارد که همان برزخ کلّ همين عالم مي باشد ؛ و عالم کنوني ما به هنگام قيامت ، تماماً با آن حقيقت برزخي متّحد خواهد گشت. کما اينکه هر موجودي و از جمله عالم ما ، حقيقتي جبروتي نيز دارد که از آنجا به ملکوت تنزّل نموده ؛ و در بازگشت نيز هر موجودي با گذر از برزخ خود ، به جبروتش مي پيوندد.
2ـ باز طبق مبناي حکمت متعاليه ، قبل از اين عالم مادّه ي کنوني ما ، بي نهايت عالم مادّه ، از قوس نزول تنزّل نموده و به صحنه ی ظهور آمده و قيامتش رخ داده است ؛ و بعد از اين عالم کنوني ما نيز بي نهايت عالم مادّي از همين مادّه ي مشترک بين تمام عوالم ، پديد خواهد آمد ؛ یا به تعبیری این مادّه ، صورت بی نهایت عالم دیگر را نیز به ترتیب دریافت خواهد نمود. لذا متناظر با هر عالم مادّه اي ، عالم برزخي نيز وجود دارد. يعني اگر کلّ عالم مادّه را از ازل تا ابد ، يک عالم محسوب نماييم ، يک عالم برزخ متناظر با آن نيز وجود دارد ؛ و اگر همين عالم مادّه را به صورت عوالم مقطعي اعتبار نماييم ، تا بي نهايت عالم مادّه اعتبار شوند ، برازخ آنها نيز به همان اعتبار تعدد پيدا خواهند نمود ؛ همانگونه که وجود واحد هر انساني نيز به دوره هايي تقسيم مي شود و هر دوره اي نيز حقيقتي برزخي دارد. بلکه هر موجود مادّي ، بي نهايت صورت برزخي دارد که آن به آن در قوس نزول به او افاضه مي شوند و در آن بعدي و در قوص صعود به عالم برزخ بازمي گردند. لذا هر موجود مادّی ، آن به آن در مردن و زنده شدن است.
3ـ هر عالم مادّي که رخت خود را از مادّه برچيد ، به برزخ خود عود مي کند و چون آن برزخ ارتباطش با مادّه قطع شد ، ديگر برزخ نخواهد بود ؛ چون برزخ يعني ميان دو چيز بودن. پس در همان لحظه که مرگ عالم (قيامت) فرا رسيد ، برزخ عالم مادّه عود مي کند به آخرت او که همان جبروت اوست. بر همين اساس ، هر عالم مادّي ، آخرت مخصوص خود را نيز دارد که باز همه ي آن آخرتها در زير چتر يک جبروت عظيمتر قرار دارند.
با اين مقدّمات روشن شد که هنگام وقوع قيامت اين عالم مادّه ي کنوني ما ، ديگر قيامتي براي بهشت و جهنّمهاي عوالم قبلي رخ نمي دهد. چون قيامت هر عالمي يعني بازگشت در قوس صعود. به تعبير ديگر ، قيامت و مرگ ، يعني از ظهور به بطون رفتن ؛ و چون عوالم قبلي به بطون خود ملحق گشته اند ، لذا قيامت دوباره براي آنها معنا ندارد.
4ـ امّا حقيقت ملائک عظام نيز دو حيث دارد. آن بزرگواران حضوري ازلي و ابدي براي کلّ عالم خلقت دارند که ازلي و ابدي است ؛ و ظهوري نيز براي جبروت هر مقطع از عالم دارند. يعني از آنجا که بي نهايت عالم مادّه اعتبار مي شوند ، و هر کدام نيز ملکوتي و جبروتي مخصوص خود دارند ،‌لذا بي نهايت جبروت و ملکوت نيز اعتبار مي شوند ؛ و ملائک نيز در هر جبروتي و ملکوتي ظهوري دارند ؛ لذا مثلاً حضرت جبرئيل (ع) حقيقتي است ازلي و ابدي که بي نهايت ظهور جبروتي دارد. کما اينکه وجود انسان کامل نيز يک حقيقت نوري است که در تمام عوالم ظهور دارد ؛ کما اينکه در همين عالم مادّه نيز دائماً با صورتهاي نو به نو ظهور مي کند. لذا امام باقر (ع) فرمودند: ... نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِي الْأَرْضِ بَيْنَ أَظْهُرِكُم‏ ــــ ماییم وجه الله که در روی زمین ، پشت شماها رفت و آمد می کنیم (بحار الأنوار ، ج‏24 ،ص114 ) ؛ یعنی ماییم که از ازل تا ابد همواره در جهان رفت و آمد می کنیم ؛ یعنی تمام موجودات ، ظهورات گوناگون وجه الله هستند و ماییم آن وجه الله. و امیرمومنان علي (ع) فرمودند: ... أَنَا الَّذِي حَمَلْتُ نُوحاً فِي السَّفِينَةِ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي جَاوَزْتُ بِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِيمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَجْرَيْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُيُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ وَ أَنَا الْمُنَادِي مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ‏ إِنِّي لَأَسْمَعُ كُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي ـــــــــ منم آن كس كه نوح را در كشتى به دستور خدا بردم ؛ منم که يونس را به اذن خدا از شكم نهنگ خارج كردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دريا گذراندم ؛ من ابراهيم را از آتش نجات دادم به اذن خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هايش را جارى و درختهايش را كاشتم با اجازه ی خدايم. منم عذاب يوم الظله و منم آنکه فرياد ميزند از مكان نزديكى كه تمام جنّ و انس آن را مي شنوند و گروهى مي فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقين به زبان خودشان صحبت مي كنم. منم خضر ، دانشمند همراه موسى ؛ منم معلّم سليمان بن داود ؛ و منم ذو القرنين ؛ و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و ای ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من می باشد (بحار الأنوار ، ج‏26، ص 5)
آن غزل شگفت جناب مولوی نیز ناظر به همین معناست که فرمود:
هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد ؛ دل برد و نهان شد.
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ؛ گه پیر و جوان شد.

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ؛ خود رفت به کشتی.
گه گشت خلیل و به دلِ نار برآمد ؛ آتش گل از آن شد.

بالله که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی.
در چوب شد و بر صفت مار برآمد ؛ زآن فخر کیان شد.

میگشت دمی چند براین روی زمین او ؛ از بهر تفرّج .
عیسی شد و برگنبد دوّار برآمد ؛ تسبیح کنان شد.

بالله که همو بود که میگفت انالحق ، با صوت الهی.
منصور نبود او که بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد.

فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت ، هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد.

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید ؛ منکر نشویدش .
کافر بُوَد آن کس که به انکار بر آمد ، از دوزخیان شد.
لذا براي ملائک عظام نيز قيامت رخ مي دهد ، لکن براي ظهورات آنها نه براي وجود کلّي آنها براي کلّ عالم خلقت. چون وجود کلّي آنها در حقيقت متّحد با وجه الله بوده فاني است ؛ امّا ظهورات آنها با تنزّل هر عالم مادّه اي ، به عالم جبروت همان عالم تنزّل نموده و واسطه ي فيض می شود براي ملکوت آن عالم مادّه و خود آن عالم مادّه ‌؛ تا زماني که قيامت آن عالم رخ دهد. در آن هنگام ، آن ملائک نيز همراه عالم به آخرت آن عالم منتقل مي گردند. امّا همانگونه که کلّيّت عالم مادّه ازلاً و ابداً امتداد دارد ، ملکوت جمعي و جبروت جمعي آن نيز همواره با اوست و براي او مرگ و قيامتي نيست. البته توجّه شود که اگر با اين نگاه به عالم نظر شود ، و اعتبار عوالم بي نهايت کنار گذاشته شود ، ديگر آن را به معني حقيقي کلمه عالم نتوان گفت. چون در اين حالت ، در حقيقت ما وجود منبسط يا همان وجه الله را نظاره مي کنيم که هلاک و فنا براي او بي معني است. لذا فرمود: كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون ــــ هر چيزي هلاک شونده است مگر وجه او ؛ حکم فقط براي اوست ؛ و شما به سوي او بازگردانده مي شويد. (قصص:88) ؛ يعني حکومت مطلق از آنِ وجه الله است که اسم اعظم خداست ؛ و همه از او تنزّل يافته و به سوي او عود مي کنند.
5ـ مطلب آخر اينکه چون قیامت شود ، موجودات فانی نمی شوند ؛ بلکه فنای ذاتشان آشکار می شود ؛ چرا که موجودات همواره در حال فنا می باشند لکن این فنا برای خودشان روشن نیست. قيامت با نفخ صور آغاز می شود که در آن هنگام همه ي موجودات مادّي و ملکوتي (برزخي) و اکثر موجودات جبروتي فاني مي شوند ؛ يعني حدود ماهوي خود را باخته و در علل عالي خودشان که همان چهار فرشته ي مقرّب الهي باشند ، فاني مي شوند.  و آنگاه حدود خلقی آن چهار ملک نیز برداشته می شود تا در وجه الله فانی گردند. در این هنگام ، جز وجه الله که اسم اعظم خدا و حقیقت انسان کامل می باشد ، برای کنه ذات خدا ظهوری نیست ؛ که خود آن ظهور نیز عین بطون می باشد. اینجاست که حقیقت این آیه ی شریفه آشکار می شود که: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــــ حكومت امروز براى كيست؟ براى خداوند يكتاى قهّار است(غافر: 16)

بعد از ظهور این حقیقت ، دوباره حضرت اسرافیل از حال فنا خارج گشته به ماهیّت خویش واقف می شود و به فرمان پروردگارش در صور می دمد و همگان را از حال فنا خارج می سازد. و صحنه ی محشر برای اهل عالم برپا می شود. لکن باید دانست که تمام این حقیقت در لامکان و لازمان رخ می دهد ؛ لذا امروز و دیروز ندارد ؛ بلکه هر آن این حقیقت واقع است و هم اکنون نیز وقوع دارد. لذا خداوند متعال نفرمود: هر چيزي هلاک می شود ، مگر وجه او بلکه فرمود: هر چيزي هلاک شونده است مگر وجه او (قصص:88) ؛ یعنی همه ی موجودات ذاتاً فانی اند ؛ و به تعبیر فلسفی همگی وجود رابطند و عین الرّبط می باشند. چون انّ الوجودات الرّابطةَ لاماهیّةَ لها ــ همانا وجودات رابط ، ماهیّت ندارند (بدایة الحکمة ، مرحله3 ،فصل یکم)