(1/100120513)-   

پرسش:آیا برای اثبات معاد نیاز به اثبات عدل الهی است؟ اگر نیست، آن اثبات رو بگید؟ خواهشا اثبات عدل الهی رو هم بگید؛ لطفا حتما جواب سوال منو بدید.

پاسخ:

برای اثبات معاد راههای متعدّدی وجود دارد که استفاده از عدل خدا ، تنها یکی از آنهاست. برخی از این براهین را به اجمال خدمت حضرت عالی تقدیم می داریم.

ــ براهین اثبات معاد
1ـ برهان حکمت

خدا حکیم است ؛ و حکیم کار لغو و بیهوده نمی کند. و کار لغو و غیر حکیمانه آن است که یا غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. لذا خدا که حکیم است محال است کاری انجام دهد که غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. پس لازم است که انسان و دیگر موجودات با مردن از بین نروند بلکه به عالم کاملتری منتقل شوند چون در غیر این صورت لازم می آید که خلقت انسان و دیگر موجودات عبث و غیر حکیمانه باشد.

2ـ برهان عشق به راحتی ابدی

کسی نیست که عشق به آسایش و راحتی ابدی نداشته باشد. پس راحتی ابدی معشوق همگان می باشد. لذا همه خود را به آب و آتش می زنند تا به حیات و آسایش و آرامش درون برسند ؛ و هر کس آن را در چیزی می جوید.

از طرف دیگر ، عاشق و معشوق دو امر متضائف می باشند ، یعنی همواره با یکدیگر معنی پیدا می کنند ؛ مثل بالا و پایین یا مثل چپ و راست یا مثل عالم و معلوم و ... . ویژگی ذاتی این گونه امور آن است که اگر یک طرف وجود داشته باشد ، محال است طرف دیگر موجود نباشد. پس محال است عاشقی باشد بدون معشوق ؛ یعنی عاشق هیچ چیز شدن معنی ندارد.پس اگر انسان عاشق حیات ، آرامش و آسایش ابدی است ؛ به یقین باید چنین چیزی وجود داشته باشد.

امّا محال است چنین آرامش و آسایشی در دنیا به دست آید ؛ چون دنیا دار تزاحم می باشد و هیچ لذّتی در آن نیست که زحمتی در پی نداشته باشد. افزون بر این ، کسی نمی تواند در این دنیا عمر ابدی داشته باشد ، و با وجود مرگ ، هیچ لذّتی لذّت حقیقی نخواهد بود و یاد مرگ تمام کامها را تلخ خواهد نمود.

پس باید عالمی دیگر در کار باشد که جایگاه معشوق انسان ، یعنی حیات ، آرامش و آسایش ابدی باشد ؛ که آن عالم را عالم آخرت می نامیم.

3ـ برهان عشق به آزادی کامل

همه ی آدمیان عاشق این هستند که هر چه خواستند ، تحقّق یابد. پس اینکه هر خواسته ای برآورده شود ، معشوق آدمی است. و عاشق و معشوق ، وجوداً و عدماً رفیق همند. پس محال است که چنین معشوقی موجود نباشد. لکن جهان مادّی جای نفوذ آزادانه ی اراده نیست. لذا باید عالمی دیگر موجود باشد که این خواسته در آنجا ممکن باشد ؛ که چنین عالمی را آخرت می نامیم. لذا خداوند متعال فرمود: ِ وَ لَكُمْ فیها ما تَشْتَهی‏ أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فیها ما تَدَّعُون‏ ــــــ  و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب كنید به شما داده مى‏شود. (فصلت:31) ؛ عذاب اهل جهنّم نیز از آن جهت است که از معشوق خویش ، یعنی آزادی اراده و حیات طیّب و آرامش و آسایش محروم شده اند. یعنی عشق به این امور در آنها موجود است ولی دسترسی به متعلّق آن را ندارند.

4ـ برهان ظهور و بطون

وجود ، نقیض عدم می باشد ؛ لذا محال است عدم تبدیل به وجود شود ؛ کما اینکه محال است امر وجودی تبدیل به عدم گردد.

از طرف دیگر می بینیم که صوری بر روی مادّه ظاهر می شوند و دوباره غایب می گردند. مثلاً خاک به تدریج صورت درخت به خود می گیرد و درخت نیز به تدریج خاک می شود. یا ما گِل را به صورت اسب در می آوریم و دوباره آن را به صورت مچاله شده در می آوریم. در این گونه موارد ، مادّه همچنان باقی است ، ولی صورتها بر روی آن می آیند و می روند ؛ بدون آنکه مادّه کم و بیش شود. حال سوال این است که صورت درخت و صورت اسب ـ مثلاً ـ از کجا آمدند و به کجا رفتند؟  آیا عدم تبدیل به وجود شد و دوباره وجود تبدیل به عدم گشت؟ روشن است که این فرض ممکن نیست. از طرف دیگر ، در این عالم مادّه ، صورت درخت و اسب ، بدون مادّه وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. پس به یقین عالمی دیگر است که این صورتها از آنجا می آیند و به همانجا نیز باز می گردند. این عالم همان عالمی است که صورت انسان نیز به هنگام جدا شدن از مادّه اش به آنجا رجوع می نماید ؛ که آن را عالم بعد از مرگ نامند ؛ که اعمّ است از برزخ و آخرت.

پس طبق این برهان ، عالم برزخ و آخرت ، در حقیقت باطن همین جهان مادّی می باشند ؛ که صور موجودات از آنجا به این عالم تنزّل نموده و دوباره به آنجا باز می گردند. همچنین این برهان بیان می کند که انسان بعد از مرگ ، همین صورت دنیایی را با خود خواهد داشت و بلکه تمام صوری را در طول عمرش داشته با خود خواهد داشت. نیز از این برهان بر می آید که انسان در عالم بعد از مرگ ، در عین اینکه دارای بدنی مثل بدن دنیایی خویش می باشد ، ولی بدنش مادّی نیست ؛ بلکه بدنی دارد شبیه آن ابدانی که در خواب می بینیم.


ــ اقسام كلى عدل الهى

با توجه به حوزه هاى اصلى عدالت خداوند ، مى توان عدل الهى را به اقسام كلى زیر تقسیم كرد:

1ـ عدل تكوینى:
خداوند به هر موجودى به اندازه ی شایستگى هاى او از مواهب و نعمتها عطا مى كند و هیچ استعداد و قابلیتى را ، در این حوزه ، بى پاسخ و مهمل نمى گذارد. به دیگر سخن ، خداوند متعال به هر یك از مخلوقات خویش، به اندازه ظرفیت وجودى آن، افاضه مى كند و آنها را به قدر قابلیت و استعدادشان از كمالات بهره مند مى سازد.

2ـ عدل تشریعى:
خداوند از یك سو، در وضع تكالیف و جعل قوانینى كه سعادت و كمال انسان در گروه آن است، فرو گذار نمى كند و از سوى دیگر، هیچ انسانى را به عملى كه بیش از استطاعت اوست، مكلف نمى سازد. بنابراین، شریعت الهى به هر دو معناى یاد شده، عادلانه است .

3ـ عدل جزایى:
خداوند در مقام پاداش و كیفر بندگان خود، جزاى هر انسانى را متناسب با اعمالش مقرر مى كند. بر این اساس، خداوند در مقابل اعمال نیک نیكوكاران، آنان را پاداش مى دهد و بدكاران را به سبب كارهاى زشتشان، كیفر كند.
همچنین ، عدل جزایى خداوند اقتضا دارد كه هیچ انسانى به سبب تكلیفى كه به او ابلاغ نشده است، مجازات نشود. بخشى از این پاداش و كیفر در دنیا و بخش دیگرى در آخرت واقع مى شود. البته با توجه به حقیقت مجازات اخروى و رابطه ی تكوینى آن با اعمال ، عدل جزایى، در نهایت، به عدل تكوینى خداوند باز مى گردد.


ــ ادله عدل الهی
متكلمین برای اثبات عدل الهی به دلایلی استناد كرده‌اند از جمله:
برهان یکم:

در نظر عقل ، عدل كارى شایسته و ظلم عملى ناشایست است. از طرف دیگر خداوند متعال حكیم است ؛ یعنی کار لغو و بیهوده نمی کند کجا رسد که کار زشت انجام دهد. پس خداوند هیچ گاه مرتكب ظلم نمى شود و عدل در مقابل ظلم است.


برهان دوم:

اگر فرض كنیم خداوند سبحان مرتكب ظلم می‌گردد، با دو احتمال رو به رو خواهیم بود:
الف: یا این ظلم ناشی از جهل است ؛ كه این با علم مطلق الهی ناسازگار است. همچنین جهل نقص است و خدا یعنی کمال محض.
ب: یا این ظلم از نیاز و احتیاج سرچشمه می‌گیرد ؛ و موجود نیازمند خود محتاج کسی برتر از خود است. لذا نمی تواند خدا باشد.
پس خدا که کمال محض و وجود صرف می باشد ، محال است ظلم کند.

برهان سوم:

خدا یعنی وجود محضی که هیچ نقصی در او نیست . چون هر نقصی نیازی را در پی دارد. و هر موجودی که نیازمند باشد ، بالا دستی دارد که نیاز او را برآورده می سازد. پس آن بالا دست خدا خواهد بود نه خود او. لذا از فرض نقص داشتن خدا ، لازم می آید که خدا ، خدا نباشد.

پس خدا یعنی وجود محضی که نقصی در او نیست. از طرف دیگر ، ظلم از اوصاف نقص می باشد. پس خدا بودن ، با ظالم بودن در تقابل می باشد. لذا ظلم از خدا منتفی است ؛ و عدل در مقابل ظلم می باشد. پس خدا عادل است ؛ به این معنی که صدور ظلم از او محال می باشد.