(1/100128580)-   

پرسش:چرا انسانها بايد به زور زندگي کنند تا مرگشون برسه؟ چطور مي تونيد معاد رو عقلاني اثبات کنيد؟

پاسخ:

1ـ آیا انسانها مجبورند زندگی را تحمّل نمایند؟

الف ـ اینکه کسی در شرائط روانی خاصّی احساس کند که مجبور است زندگی را تحمّل نماید ، دلیل نمی شود که ما یک کلّی را از آن استنباط نموده و بگوییم: انسانها مجبورند زندگی را تحمّل نمایند تا مرگشان برسد. متأسفانه این همان خطایی است که خیلی اوقات برای افراد انسانی و حتّی دانشمندان هم عارض می شود. مثلاً کسی برنج می خورد و نفخ می کند ؛ بعد یک حکم کلّی از آن استنباط می کند که برنج نفخ آور است ؛ حال آنکه فقط برای او نفخ آور است نه برای همه یا اکثریّت. یا چند نفر ثروتمند فاسد را می بیند و حکم می کند که ثروت موجب فساد می شود ؛ حال آنکه بسیارند ثروتمندان صالح ، که حضرت سلیمان (ع) در رأس آنها قرار دارد. یا با مطالعه ای محدود متوجّه می شود که عقده های جنسی موجب برخی اختلالات روانی می شوند ؛ آنگاه حکم می کند که تمام یا اکثر اختلالات روانی ، ریشه در عقده های جنسی دارند. یا چند دزد را می بیند که فقیرند و در خانواده فقیر بزرگ شده اند ؛ آنگاه حکم کلّی می دهد که فقر و محرومیّت موجب دزد شدن افراد می شود ؛ حال آنکه از هزاران فقیر و محروم تنها یکی دزد از آب در می آید ؛ و البته کم نیستند ثروتمندان دزد هم. و ... . این گونه احکام به ویژه وقتی از طرف سازنده اش جدّی گرفته میب شوند که خود سازنده از افراد حکم خودش باشد. مثلاً آنکه خودش فقیر بوده و دزدی هم می کند ، میل شدیدی به پذیرش کلّیّت این حکم دارد که فقر و محرومیّت موجب دزد شدن افراد می شود ؛ یا آنکه خودش محرومیّتهای جنسی کشیده ـ مثل زیگموند فروید ـ بیشتر رغبت دارد به پذیرش این حکم کلّی که تمام یا اکثر اختلالات روانی ، ریشه در عقده های جنسی دارند . چون این گونه افراد به صورت ناخودآگاه می خواهند در پرتو  این احکام کلّی ، نقصهای خود را توجیه نمایند.

این حکم هم که انسانها بايد به زور زندگي کنند تا مرگشون برسه از این گونه موارد است ؛ یعنی شما بزرگوار چه بسا برای لحظاتی چنین حالتی را تجربه نموده اید یا کسانی با این احساس را دیده اید ، آنگاه حکم چند مورد را سرایت داده اید به همه.

امّا حقیقت امر آن است که اکثر انسانها به زور زندگی نمی کنند ؛ و چنین احساسی ندارند. اگر اکثر مردم به زور زندگی می کردند این همه از مرگ فرار نمی کردند. این که اکثریّت انسانها طالب زندگی اند و زندگی را دوست دارند و از مرگ فرار می کنند چنان برای جامعه بشری مسلّم و قطعی است که اگر کسی خلاف این رفتار را داشته باشد و از زندگی سیر شده دست به خودکشی بزند ، مردم او را بیمار روانی قلمداد می کنند.

ب ـ مطلب دیگر آنکه زندگی و حیات ، وصف ذاتی وجود می باشد ؛ لذا هر چه وجود دارد ، زندگی و حیات نیز دارد. خدا که محض وجود و وجود محض می باشد ، عین حیات و حیات محض نیز می باشد. غیر خدا نیز همه زنده اند و زندگی می کنند ؛ حتّی سنگ و خاک نیز حیات مخصوص خود را داشته مشغول زندگی خویشند ؛ اگر چه اکثر مردم متوجّه این حقیقت نیستند. این حقیقت نه تنها در سطوح بالای حکمت متعالیه با براهین قاطع اثبات می شود و عرفا به آن شهادت داده اند ، در آیات قرآن کریم نیز مورد اشارات متعدّد قرار گرفته است.

خداوند متعال می فرماید: تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً ــــ آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى‏گويند؛ و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد؛ او بردبار و آمرزنده است. (الإسراء:44)

روشن است که تسبیح نمودن ، فرع بر حیّ بودن می باشد. پس همه ی موجودات باید حیات داشته باشند تا بتوانند تسبیح کنند.

در آیه ی دیگری فرمود: ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ ـــــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين فرمود:بیایید ، خواه از روى میل و اطاعت و خواه از روی اكراه و بی میلی! آنها گفتند: ما از روى میل و طاعت مى‏آييم(فصلت:11)

حصل سخن آنکه خدا به چیزی زندگی نمی دهد بلکه خلقت هر چیزی عین زندگی داشتن اوست. چون زنده بودن و زندگی داشتن ، وصف ذاتی وجود می باشد ؛ و وجودِ غیر زنده ، لفظی است بی معنا نظیر لفظ دایره ی چهارضلعی یا مربع سه گوش که الفاظی هستند متناقض و بی معنا. پس فرض انسانی که حیات و زندگی نداشته باشد فرض عدم آن انسان است.

ـ امّا مرگ

مرگ در مقابل حیات نیست ؛ بلکه مرگ وسیله ارتقای حیات می باشد ؛ یعنی با مردن ، حیات کسی از بین نمی رود ؛ بلکه مرگ ، او را به مراتب بالاتر حیات سوق می دهد.

امّا اینکه مردم از مرگ می هراسند ناشی از دو مطلب است. اوّل آنکه خیال می کنند مرگ همان عدم حیات است. پس آنها از زندگی نداشتن می ترسند. لذا آنها که حقیقت مرگ را دانسته اند از این جهت هراسی به خود راه نمی دهند. امّا عامل دوم خوف از مرگ ، سیاه بودن پرونده ی اعمال می باشد. عدّه ای هستند که به حقیقت مرگ واقفند و می دانند که مرگ صرفاً ترقّی به عالم برزخ است ؛ امّا باز هم از مرگ می ترسند. چون نگران وضع بعد از مرگ خود می باشند ؛ مانند کسی از زندان آزاد می شود ولی ترسان است ؛ امّا او از خود آزادی نمی ترسد بلکه از این نگران است که بعد از رهایی از زندان ،خانواده و فامیل و آشنایان او را به خوبی تحویل نگیرند.

لذا مردم درباره ی مرگ و زندگی چهار گروهند:

نخست آنها که مرگ را نابودی حیات می دانند ؛ لذا از مرگ هرسانند ؛ اینها حتّی جرأت فکر کردن به زندگی را هم ندارند. چون اگر به زندگی فکر کنند به پوچی می رسند. عملاً نیز برخی از اینها وقتی به فلسفه زندگی اندیشیده اند ، پوچ گرا و نهلیست شده اند. حتّی برخی از اینها وقتی به این تفکّر رسیده اند ، خودشان دست به خودکشی زده اند. چون یافته اند که اگر آخر زندگی نابود شدن است ، پس تحمّل این همه رنج دنیایی بی مورد است.

اینجا لازم به گفتن است که برخی معتقدین به زندگی فرامادّی نیز حقیقتاً به این عقیده باور ندارند و از این عقیده فقط به عنوان نوعی مسکّن برای پریشانی روحی خودشان استفاده می کنند. لذا در شرائطی خاصّ اینها نیز مثل منکرین حیات فرا مادّی دچار پوچ گرایی می شوند.

گروه دوم کسانی هستند که مرگ را حقیقتاً ـ نه در حدّ لفظ ـ نابودی نمی دانند بلکه آن را گذر از حیات مادّی به حیات برزخی می شمارند. خود اینها نیز سه گروهند:

الف ـ آنها که خود را صد در صد برای این سفر آماده نموده اند. اینها نه تنها هراسی از مرگ ندارند بلکه مشتاق آن می باشند. لذا آگاهانه و مشتاقانه به سوی مردن و شهادت در راه خدا قدم برمی دارند. اینها فقط از یک چیز هراس دارند ؛ آنکه مبادا در حالی بمیرند که توجّه به عالم بالا ندارند.

البته اینها دست به خودکشی هم نمی زنند ؛ چون می دانند که حیات دنیایی فرصتی است برای پربار ساختن حیات برزخی و اخروی. اینها مثل کسی هستند که با رغبت تمام به سوی مقصدی در مسافرت است ؛ ولی وسط راه چند جا نیز توفّف می کند. امّا توقّف او در یک منطقه به معنی دوست داشتن خود آن منطقه نیست ؛ بلکه او صرفاً می خواهد برای سفرش تجدید قوا نموده و توشه برگیرد. اینها نیز زندگی دنیایی را همچون توقّفگاه و کاروانسرا می دانند. این تعبیر را به فراوانی می توانید در متون دینی شیعه و کتب اخلاقی و عرفانی ما مشاهده نمایید.

ب ـ آنها که خود را برای سفر زندگی آماده نموده اند ؛ امّا نه به صورت کامل. لذا از این هراس دارند که مبادا توشه کافی برای این سفر نداشته باشند. لذا اینها حیات دنیوی را فرصتی برای جمع آوری توشه بیشتر می بینند. اینها مثل کسی هستند که با اتومبیلی راهی مقصدی است ولی ترس آن دارد که وسط راه بنزین تمام کند. لذا با نگرانی می راند ولی به هر حال می راند ؛ و البته سعی می کند که اتلاف سوخت نداشته باشد. این حالت نگرانی را در لسان دین ، بودن بین خوف و رجا و آن حالت مواظبت بر توشه و سوخت را تقوا گویند.

ج ـ آنها که خود را برای این سفر آماده نکرده اند و یقین دارند که توشه کافی ندارند تا به مقصد برسند ؛ اگر چه بی توشه هم نیستند. اینها نیز از مرگ هراس دارند ؛ امّا نه به خاطر خود مرگ بلکه از بی توشگی و نداشتن سوخت کافی و فقر معنوی خودشان هراس دارند.

این گروه به شدّت محتاج شفیعی از گروه الف می باشند تا آنها را در میانه ی راه یاری نماید. مانند مسافر در راه مانده ای که باید از دیگری توشه یا سوخت بگیرد.

از این چهار گروه ، تنها گروه نخست (منکرین یا تردید کنندگان درباره حیات برتر) زندگی دنیا را زورکی ، فاقد فلسفه و عبث می دانند ؛ امّا سه گروه دیگر ، زندگی دنیا را امری هدفمند دانسته آن را به عنوان مقدّمه ی حیات برتر ، دوست دارند. البته این دوست داشتن ، غیر از دل بستن است. مانند اینکه مسافر ، هواپیما را دوست دارد ؛ امّا به هواپیما دل نبسته بلکه آن را به عنوان یک وسیله ی سریع دوست دارد. لذا شعار این سه گروه در باب دنیا و زندگی دنیوی این است که: الدّنيا مزرعة الآخرة ؛ مزرعه خودش موضوعیّت ندارد بلکه مزرعه دوست داشتنی است به خاطر اینکه محصول می دهد.

امیر مومنان (ع) در معرّفی حکمت زندگی دنیا فرمودند: الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ عَرَفَهَا وَ مِضْمَارُ الْخَلَاصِ لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا هِيَ مَهْبِطُ وَحْيِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِيَائِهِ اتَّجَرُوا فَرَبِحُوا الْجَنَّة ــــ دنيا خانه ی راستى است براى كسى كه آن را بشناسد ، و ميدان آسودگى است براى كسى كه از آن توشه برگيرد. دنيا جاى فرود آمدن وحى پروردگار، و تجارتگاه دوستان خدا است. تجارت كنيد تا بهشت را بسود بريد. ( الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ،ج‏1 ،ص296)

باز حضرتش شنيد که مردی از دنيا و زندگی دنیوی نكوهش می كند بدون اينكه معرفتی به آن داشته باشد. پس آن حضرت ـ عليه السّلام ـ فرمودند: دنيا سراى راستى است براى كسى كه گفتار آن را باور كند، و سراى آسودگى و ايمنى (از عذاب الهى) است براى كسى كه فهم كرد از آن ؛ (و از دگرگونى وزير و رو شدن آن پند گرفت) ؛ و خانه توانگرى است براى آن كس كه توشه از آن بردارد، و مسجد عبادت و بندگى نمودن پيمبران خدا، و جاى فرود آمدن وحى الهى است. دنیا نمازخانه فرشتگان خدا و جاى تجارت اولياء او است، كه در آن رحمت و فضل (او را) بدست آورده و بهشت را بسود می بردند. پس كيست اين كس كه دنيا را نكوهش كند در حالى كه دنيا مردم را به دورى از خود آگاه ساخت، و به جدایى خويش آواز داد، و به نيستى خود خبر داد، و بوسيله شادى خويش آنان را بشادى آخرت آرزومند كرد، و بسبب بلاء و گرفتارى خود از بلاء و گرفتارى آخرت ترسانيد، براى بيم دادن و بر حذر داشتن و ترغيب و ترساندن. پس اى كسى كه دنيا را نكوهش كنى در حالی که به نيرنگ آن فريفته‏شده‏اى ! كجا دنيا تو را فريب داد؟ آيا به جاهاى بر خاک افتادن پدرانت و پوشيده شدن آنها فریبت داد ، يا به خوابگاههاى مادرانت در زير خاک؟ چه بسيار با دستهاى خود (بيماران را) يارى نمودى، و چه بسا با آن دو (دردمندان را) پرستارى كردى، و براى آنان بهبودى خواستى، و (پس از تشخيص درد) از پزشكان راه چاره و خاصيت دارو را پرسيدى، و به زارى براى ايشان دارو درخواست نمودى ولى با در خواست خود سودى به آنان نرساندى و با شفاعت خود شفيع آنان نگشتى؟ (اينها همه براى تو سرمشق بود). دنيا حقيقتاً بوسيله ايشان جاى به خاک افتادن و خوابگاهت را در زير خاک به تو نماياند آنجایى كه گريه‏ات به تو سود نبخشد، و دوستانت تو را از (گرفتارى) بى‏نياز نكنند. ( الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ،ج‏1 ،ص296)

یعنی دنیا و زندگی دنیوی خودش فریاد می زند که من فقط یک گذرگاهم ؛ مرکب راهم ، وسیله ام . پس مرا منزل و مقصد همیشگی خود مپندار ! حال اگر کسی به این ندای زندگی دنیوی گوش نکرد و گرفتار آن شد مقصّر خود اوست. یا اگر در پس این زندگی به زندگی ابدی ایمان نداشت و گرفتار پوچی شد باز مقصّر خود اوست.

امّا آنکه به ماهیّت گذران زندگی دنیا و ماهیّت ابدی حیات اخروی واقف است ، حتّی دریای مشکلات نیز او را از پای در نمی آورد. چون می داند که در پس این مشکلات چند ساله ، یک ابدیّت آسایش و کمال نامتناهی وجود دارد. لذاست که حضرت زینب ـ سلام الله علیها و ارواحنا فداها ـ بعد از تحمّل آن همه سختی عاشورا و در حالی که به ظاهر اسیر دشمن بودند ، فرمودند: مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا ـــ من جز زیبا هیچ ندیدم ؛ یعنی من در صحنه عاشورا خدا را شهود می نمودم که با اسم الجمیل ظهور کرده است.الله اکبر ! این چه نگاه شگفتی است به مقوله حیات و مرگ؟! سبحان الله ! این بانوی عرشی در کدام مرتبه از حیات معقول سیر می کند که چنین افق دیدی برایش حاصل شده است؟! تبارک الله ! آن نوریّه ی پیچده در قالب تن مادّی ، حیات را چنان جدّی گرفته که حتّی در کسوت اسارت نیز دست از تدارک توشه سفر زندگی و مناجات شبانه و نماز شب برنمی دارد. حقّاً عجب نیست از این قوم السابقین السابقین که در راه حیات حقیقی سر به نی می سپارند و تن به اسارت و همچنان دل به حیات محض بسته دارند.

2ـ نفس شناسی و براهین اثبات وجود نفس

قبل از ورود در بحث اثبات معاد لازم است مقداری در باب نفس سخن گفته شود. چرا که اثبات معاد مبتنی بر اثبات وجود نفس مجرّد از مادّه می باشد.

الف ـ نحوه ی ارتباط نفس (روح) و بدن

1ـ روح حقیقتی مجرّد (غیر مادّی) بوده ، هیچگاه در عالم مادّه داخل نمی شود ؛ لذا روح ـ بر خلاف تصوّر عمومی ـ داخل بدن نیست تا هنگام خواب یا مرگ ، از آن خارج گردد.

2ـ از طرف دیگر ، روح خارج از بدن نیز نمی باشد ؛ چون خارج شیء مادّی ، نیز عالم مادّه است. برای اینکه این دو مطلب وضوح بیشتری پیدا کنند از مثالی مدد می جوییم. امیر مومنان (ع) فرمودند: الرّوح في الجسد كالمعنى في اللّفظ ــــ روح در بدن مانند معنی است در لفظ. (مستدرک سفینة البحار ، ج4 ، ص 217)

روشن است که معنی داخل کلمه نیست ، امّا بیرون آن هم نیست ؛ بلکه معنی در عالم ذهن و کلمه در عالم خارج است ؛ امّا یک نحوه ارتباط خاصّ بین کلمه و معنی موجود است که چنین رابطه ای بین دو امر مادّی مشابه ندارد. رابطه ی روح و بدن نیز به همین صورت می باشد ؛ یعنی بدن در عالم مادّه و روح در عالم فرامادّی است ؛ لکن بین این دو ، یک نحوه ارتباط وجود دارد که از آن تعبیر می شود به ارتباط ظاهر و باطن ؛ چرا که روح در حقیقت چیزی غیر از بدن نیست ، بلکه صورت غیبی و باطنی همان بدن می باشد. یعنی یک حقیقت به نام انسان وجود دارد که ظاهرش را بدن و باطنش را روح یا نفس می گویند. در یک مثال دیگر ، می توان رابطه ی روح و بدن را تشبیه کرد به رابطه ی اراده و صور ذهنی انسان. وقتی انسان می خواهد موجودی را تصوّر نماید به محض اراده نمودن ، آن صورت ذهنی ظاهر می شود. لذا این صورت ذهنی در حقیقت چیزی نیست ، جز ظهور اراده ی انسان و اراده ، باطن و حقیقت همین صور است. نسبت روح به صورت ظاهری بدن نیز به همین نحو می باشد ، با این تفاوت که صور ذهنی تنها صورتند و مادّه ندارند ولی بدن انسان افزون بر صورت (شکل) ، مادّه (گوشت و پوست و استخوان و ... ) نیز دارد. از اینرو همانگونه که موقع انصراف اراده ، صور ذهنی غایب می شوند ، اگر روح نیز از بدن مادّی منصرف شود ، صورت آن برداشته شده تنها مادّه اش می ماند ؛ لذا موقع مرگ ، بدن ، صورت خود را از دست داده شروع به تجزیه می کند.

3ـ حکما اثبات نموده اند که حقیقت هر چیزی به صورت آن است نه به مادّه اش. تمام انسانها در داشتن گوشت و پوست و استخوان و ... تفاواتی با یکدیگر ندارند ، امّا در عین حال ، هر کس خودش بوده با دیگری متفاوت می باشد. پس آنچه موجب این تفاوت شده ، شکل و صورت آنهاست نه مادّه ی آنها . یکبار از یک تکّه خمیر مجسمه سازی اسبی درست می کنیم ، دوباره آن اسب را مچاله کرده و این بار آن را به صورت فیل در می آوریم ؛ در این میان شکّی نیست که آن مجسمه ی اسب و فیل ، متفاوت بودند ولی مادّه ی هر دو یکی بود ؛ پس تفاوتها ناشی از صورت است نه مادّه. البته توجّه داشته باشید که ما این بحث را در سطح نازلی مطرح ساختیم و الّا حقیقت این قاعده ی فلسفی بسی بالاتر از این سخنهاست که جای طرح آن کلاس فلسفه می باشد. پس نتیجه می گیریم که حقیقت بدن انسان به صورت آن است نه به مادّه اش.

با این بیانات معلوم گشت که روح و بدن (صورت بدن) ، دو چیز نیستند بلکه یک حقیقتند که دارای دو مرتبه ی ظاهر و باطن می باشد ؛ و معنی ندارد که دو مرتبه از یک حقیقت ، از همدیگر جدا شوند. لذا هنگام مرگ ، آن چیزی که از انسان جدا می شود روح یا بدن نیست بلکه مادّه است که از انسان جدا می گردد یا انسان است که از مادّه جدا می شود. پس انسان هنگام مرگ با روح و بدنش عالم مادّه را رها می کند ؛ و آنچه از او می ماند گوشت و پوست و استخوان است که مادّه ی بدن انسان بودند. لذا در هیچ جای قرآن کریم نداریم که خداوند متعال بفرماید ما روح شما را از بدنتان جدا می کنیم ؛ بلکه همواره سخن از این است که ما شما را تمام و کمال قبض می کنیم و برمی گیریم. در روایات اهل بیت (ع) نیز وارد شده که انسان در عالم برزخ بدنی دارد شبیه همین بدن دنیایی ، لکن بدون مادّه.

پس ارتباط روح و بدن نه تنها در خواب قطع نمی شود که حتّی در هنگام مرگ نیز چنین امری رخ نمی دهد ؛ بلکه اساساً جدایی این دو از یکدیگر غیر ممکن بوده ، جدایی یک چیز از خودش محسوب می شود. امّا اینکه مردم خیال می کنند موقع مرگ روح از بدن مفارقت می کند ، ناشی از این است که بدن را همان گوشت و پوست و استخوان می پندارند.

به هنگام خواب و رؤیا دیدن نیز ، آنچه رخ می دهد این است که بسیاری از دستگاههای بدن تا حدودی از فعّالیّت خود می کاهند و روح به سبب اشتغال کمتر به اداره ی بدن ، فرصت نظر به عالم ملکوت را پیدا می کند. در این هنگام چنین نیست که روح ارتباط خود را با بدن قطع کند ؛ بلکه صرفاً نظر روح تا حدودی از بدن مادّی برگشته و متوجّه عالم معنا می شود و در این هنگام اموری را مشاهده می کند ؛ مثل کسی که در ذهن خود صورت سیبی را اراده نموده و در همان حال که آن سیب را در ذهن خود دارد از راه چشم ، به اشیاء خارجی نیز نظر می کند. حال اگر این نظر به عالم ملکوت ، چنان قوی شود که شخص به کلّی از بدن مادّی خود غافل گردد ، در این حالت ، صورت بدن نیز به تبع روح ، متوجّه آن عالم شده از مادّه اش جدا می گردد و مرگ در هنگام خواب تحقّق می یابد ؛ امّا اگر این توجّه به آن قوّت نرسد ، نیاز بدن به تدبیر ، باعث می شود که روح دوباره متوجّه آن شود ، که در این هنگام انسان از حالت خواب دیدن خارج می شود.

امام باقر (ع) فرمودند: مَا مِنْ أَحَدٍ يَنَامُ إِلَّا عَرَجَتْ نَفْسُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ بَقِيَتْ رُوحُهُ فِي بَدَنِهِ وَ صَارَ بَيْنَهُمَا سَبَبٌ كَشُعَاعِ الشَّمْسِ فَإِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي قَبْضِ الْأَرْوَاحِ أَجَابَتِ الرُّوحُ وَ النَّفْسُ  وَ إِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي رَدِّ الرُّوحِ أَجَابَتِ النَّفْسُ وَ الرُّوحُ وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَمَهْمَا رَأَتْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ فَهُوَ مِمَّا لَهُ تَأْوِيلٌ وَ مَا رَأَتْ فِيمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَهُوَ مِمَّا يُخَيِّلُهُ الشَّيْطَانُ وَ لَا تَأْوِيلَ لَهُ  ــــــ  كسى نمی خوابد جز اينكه نفسش به آسمان عروج می نماید در حالی که روحش در تنش باقی است. و ميان آن دو پيوندی باشد مانند پرتو خورشيد ، و چون خدا به قبض ارواح اذن دهد نفس و روح اجابت نمایند و چون به برگشت روح اذن دهد نفس و روح بپذيرند و این است فرموده ی خدا که: اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها ... و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها ببيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين ببيند خيال شيطانی بوده تعبير ندارد. ( بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص27 )

حضرت باقر العلوم (ع) ، در این کلام معجزنما ، انسان را موجودی دارای مراتب وجودی توصیف نموده ، که یک سر آن در حدّ بدن و متّحد با بدن و سر دیگرش در عوالم ملکوت می باشد و بین این دو مرتبه ی اعلی و ادنی ، با شعاعی از وجود ارتباط است که امام (ع) آن را به شعاع خورشید تشبیه نمود. یعنی همانگونه که خورشید و نور آن یک حقیقت گسترده در فضای وسیعی هستند ، مرتبه ی ملکوتی انسان نیز با مرتبه ی مادّی او یگانگی دارد ؛ لکن انسان وجود یگانه ای است که یک سر در عالم مادّه و سر دیگر در عالم ملکوت دارد. در شرائط بیداری ، مرتبه ی عالی مشغول اداره ی مرتبه ی مادّی است لذا فرصت دیدار عالم ملکوت را ندارد ولی آنگاه که بدن به خواب می رود مرتبه ملکوتی انسان فرصت گشت و گذار در عالم خود را می یابد که نتیجه اش رؤیای صادقه است ولی اگر این آزادی مرتبه عالی ، کامل نباشد ، گشت و گذار او در مرتبه های متوسّط خواهد بود که منطقه ی شیاطین می باشد ، لذا خوابهای انسان در این حالت ، تحت تأثیر شیاطین ، کاذبه می شوند. 

ب ـ علّت مرگ ، خروج روح یا نقص بدن؟

با توجّه به آنچه گفته شد معلوم می شود که هنگام مرگ ، در حقیقت این مادّه ی بدن است که قابلیّت خود را برای حفظ صورت بدن ـ که حدّ نازل نفس است ـ از دست می دهد ؛ و به این سبب ، انسان از مادّه ی دنیایی جدا گشته برزخی می شود ؛ و با بدنی برزخی ، که همان بدن دنیایی است ولی بدون مادّه ، به حیات خود ادامه می دهد.

پس اوّلاً خروج روح از بدن به معنی حقیقی کلمه معنی ندارد ؛ گرچه مجازاً از این تعبیر استفاده می شود. ثانیاً علّت مرگ ، عدم قابلیّت مادّه است برای حفظ ارتباط با نفس به واسطه ی صورت بدن ؛ که این عدم قابلیّت نیز یا در اثر عوامل خارجی است ، مثل تصادفات یا بیماری ها ، یا به خاطر تمام شدن استعداد مادّه است برای دریافت کمالات جدید. چون انسان در اثر حرکت جوهری دائماً بالقوّه های خود را بالفعل می کند ؛ و طبیعی است که در نهایت ، با تمام شدن استعدادهای مادّه ، حرکت جوهری شخص نیز به غایت خود می رسد. در این حالت اجل حتمی شخص فرا می رسد و موت طبیعی صورت می پذیرد که در مقابل آن ، مرگ در اثر عوامل خارجی را موت اخترامی یا موت با اجل معلّق گویند.

البته باید دانست که در تمام مسیر حرکت جوهری انسان ، حضرت عزرائیل و شئونات وجودی او ، که ملائک تحت فرمانش می باشند ، با انسان همراهند و به واسطه ی آنهاست که صورتهای کمالی دم به دم به مادّه ی شخص افاضه می شوند. لذا محرّک حرکت جوهری ما ، که غایتش مرگ و تجرّد یافتن است ، جناب عزرائیل و شئونات وجودی آن بزرگوار است.

برای مطالعه بیشتر در این خصوص می توانید مراجعه فرمایید به کتاب معاد از دیدگاه امام خمینی .

ج ـ براهین وجود نفس مجرّد از مادّه

قبل از ورود در بحث ، عرض می شود که غرض حکما و فلاسفه ی اسلامی از نفس یا روح ، وجود موجودی غیر مادّی در داخل بدن یا خارج بدن نیست ؛ بلکه آنها می خواهند اثبات نمایند که انسان ، افزون بر جنبه ی مادّی ، جنبه ای غیر مادّی نیز دارد. البته بعد از اثبات این امر ، باز در جای خود اثبات می کنند که نفس مجرّد ، نه در داخل بدن است و نه در خارج آن ، بلکه موجودی است لامکانی ؛ همانند معنا که نه در داخل لفظ است نه در خارج آن. 

ـ برهان یکم

خوابهای انسان و همچنین خطوراتی که در بیداری به ذهن انسان راه می یابند ، بر دو گونه اند ؛ برخی از آنها اصل و اساس درستی نداشته و از واقعیّتی خارجی حکایت نمی کنند ؛ امّا برخی دیگر که در مورد خواب ، رؤیاهای صادقه و در مورد خطورات هنگام بیداری ، الهام یا شهود یا روشن بینی یا ادراکات حسّ ششم نامیده می شوند ، از امور خارجی و گاه از آینده و از امور پنهانی خبر می دهند. حال اگر انسان دارای بُعدی غیر مادّی و فرا زمانی و فرا مکانی نباشد ، چگونه می تواند آینده را مشاهده نماید؟

زمان ، بُعد چهارم جسم ، و مکان ، بُعد فضایی آن است ؛ لذا موجود جسمانی نمی تواند جلوتر از زمان خود را ببیند ؛ کما اینکه نمی تواند در آنِ واحد در دو مکان باشد. چرا که لازمه ی این امر در مورد زمان جلو زدن جسم از خودش می باشد ؛ که امری است محال. چون حضور جسم در زمانی که در آن زمان معدوم است ، به معنی اجتماع وجود و عدم در یک چیز می باشد که بارزترین مصداق اجتماع نقیضین می باشد. امّا در مورد مکان اگر جسم در آنِ واحد در دو مکان باشد لازم می آید که یک چیز در آنِ واحد دو چیز باشد که آن نیز امری است محال.

بنا بر این ، این گونه خوابها و خیالات پیشگویی کننده ی صاحبان حسّ ششم و مشاهدات درست مرتاضان و شهودات صادق عرفا نمی تواند ناشی از بُعد مادّی و زمانی و مکانی این انسانها باشد. پس انسان دارای جنبه ای فرا زمانی و فرا مکانی است که این گونه خوابها و خیالاتِ پیشگویی کننده و شهودات مطابق با واقع عرفانی نتیجه ی آن می باشند ؛ که الهیّون همین جنبه از وجود انسان را نفس یا روح می نامند.

ممکن است به این برهان اشکال شود که ما از کجا بدانیم که واقعاً خبر از آینده ـ چه در خواب و چه در بیداری ـ ممکن است؟ در پاسخ گفته می شود: در هر زمان افرادی هستند که قادرند از برخی حوادث آینده با قطع و یقین خبر دهند و این چیزی است که اجمالاً مورد پذیرش مجامع علمی نیز واقع شده است. پس راه کسب یقین در این مورد آن است که جناب اشکال کننده شخصاً به محضر اینگونه افراد شرفیاب شود. آنها که این برهان را اقامه نمودند ، می گویند: ما این مقدّمه را حضوراً آزمودیم و درست بود ؛ پس اگر شما شکّ دارید ، شما هم زحمت آزمودنش را بکشید. چون ما که نمی توانیم یک عارف یا مرتاض یا صاحب حسّ ششم را ضمیمه ی برهان خودمان بکنیم. 

ـ برهان دوم

اوصاف جسم از قبیل رنگ ، اندازه ، وزن و ... ، همگی محسوس می باشند. از طرف دیگر انسان دارای اوصافی غیر محسوس می باشد نظیر شجاعت ، حیا ، شادی ، اختیار ، اراده و ... . پس انسان افزون بر جنبه مادّی ، دارای بُعد غیر مادّی نیز می باشد که این حالات اوصاف آن بُعد می باشند.

ممکن است گفته شود که این اوصاف نتیجه ی فعل و انفعالات شیمیایی بدن هستند. پاسخ می دهیم: اینکه این امور همراه با برخی فعل و انفعالات بدنی نیز هستند ، هیچ خدشه ای بر غیر مادّی بودن این امور نمی زند ؛ چون ما غیر مادّی بودن این امور را به نحو علم حضوری ادراک می کنیم ؛ بخصوص در مورد علم و اراده و اختیار. و اگر با دقّت و موشکافانه نظر کنیم ، در حقیقت این فعل و انفعالات بدنی هستند که معلول اراده و اختیار می باشند نه برعکس. یعنی چنین نیست که مغز به کار بیفتد و بعد ما اراده کنیم ، بلکه چون ما اراده می کنیم مغز فرمان می دهد و اعصاب به کار می افتند و اعضاء را به حرکت در می آورند.

اگر کسی بگوید: علم و اراده یا اختیار من معلول واکنشهای شیمیایی بدن من هستند ، به او می گوییم: پس هر نظریّه ای که شما درباره ی روح و نفس می دهید ، فاقد ارزش می باشد ؛ چون آن نظریّه صرفاً اثر یک واکنش شیمیایی مغزی است. پس اگر دیگری هم روح را قبول دارد ، نظر او هم اثر شیمیایی مغز خود اوست. پس چطور شد که اثر واکنش شیمیایی مغز شما شد نظریّه ی علمی ولی اثر واکنش شیمیایی مغز دیگری شد وهم و خیال؟!!! اگر  اثر واکنش شیمیایی مغز دیگری وهم است اثر واکنش شیمیایی مغز شما وهم است. بنا بر این ، چنین اشکال کننده ای اساساً باید راه کسب علم را بکلّی ببندد. حتّی در این حالت سخن گفتن از واکنش شیمیایی و وجود انسان و وجود مغز و امثال اینها نیز باطل و بی ارزش خواهد شد. چون وقتی علم من شد نتیجه ی اثر واکنش شیمیایی مغز من ؛ پس چه بسا تمام این علوم و دانسته ها را هم مغز خود من ساخته است. پس این جناب اشکال کننده ، در حقیقت گرفتار سفسطه و سدّ باب علم می شود.

ـ برهان سوم

علم پزشکی و تجربه نشان داده که تمام اجزاء بدن انسان و حتّی مغز او از سی و پنج سالگی رو به زوال و ویرانی و فرسودگی می گذارند ؛ امّا قوای عقلی انسان تا به کهولت نرسیده رو به ترقّی است. بخصوص هر چه انسان از عقل خود بیشتر استفاده کند به همان اندازه قویتر می شود. بنا بر این معلوم می شود که قوّه ی عقلی آدمی مستقرّ در عضوی از اعضاء نیست و الّا همراه با زوال آن تضعیف می شد. پس انسان دارای بُعدی غیر جسمانی نیز هست که عقل از قوای آن می باشد.

ممکن است اشکال شود که: عقل به خاطر اینکه زیاد از آن کارکشیده می شود تقویت می شود. گوییم : دقیقاً همین مطلب گواه است که عقل جسمانی نمی باشد. چون جسم هر چه بیشتر کار کند بیشتر فرسوده می شود. لذا حتّی ورزش نیز قادر نیست جسم را حفظ نماید. بلکه تجربه نشان داده که اکثر افراد طویل العمر ورزشکار نبوده اند و هر چه ورزشها حرفه ای تر و سنگین تر باشند در سنین بالا بیشتر موجب زوال اعضاء می شوند. اینکه امروزه ورزش برای بدنها مفید می باشد به خاطر این است که تغذیه ها نامناسب شده است و ورزش تأثیر بد تغذیه را زائل می کند.

باز ممکن است اشکال شود که: شما وجود عقل غیر مادّی را اثبات نمودید نه وجود نفس را. پاسخ می دهیم که: ما در صدد اثبات جنبه ای غیر مادّی برای انسان هستیم ، حال شما هر اسمی می خواهید بر آن بگذارید. عقل نیز یا خود نفس است یا یکی از قوا و آثار اوست.

باز برخی گفته اند: عقل هم موجودی است مادّی و اثر ترکیبات شیمیایی است. پاسخ می دهیم که: آیا عقل خودش موجود مادّی است یا اثر موجود مادّی است؟ اگر موجود مادّی است از دو حال خارج نمی باشد ، یا جسم فیزیکی است یا انرژی ؛ و هر دوی اینها را می توان با حسّ یا با وسائلی خاصّ آشکار سازی نمود. پس بفرمایید عقل را برای ما بیابید و ترکیباتش را مشخّص کنید! و اگر می گویید که عقل خودش مادّه نیست بلکه اثر امر مادّی است ، می پرسیم: آیا اثر موجود مادّی هم مادّی است یا موجودی است غیر مادّی؟ اگر بگویید: غیر مادّی است ، می گوییم پس نظر ما ثابت شد ؛ و اگر بگویید:مادّی است ، باز می گوییم: در آن صورت یا جسم فیزیکی است یا انرژی ، پس باز هم بفرمایید وجود فیزیکی عقل را برای ما بیابید و ترکیباتش را مشخّص کنید. 

البته ممکن است اشکال کننده برای فرار از مساله بگوید: اساساً موجودی به نام عقل وجود ندارد. در پاسخ می گوییم: پس نظریّه ی شما مبنی بر عدم وجود نفس مجرّد ، با چه ابزاری داده شده است؟ اگر مبتنی بر عقل نیست پس یا خیالی است یا وهمی یا ساخته ی مغز شیمیایی شماست ؛ و همه ی اینها در نزد اهل علم بی ارزشند.

ـ برهان چهارم

جسم در زمان واحد و از جهت واحد ، جز یک صورت را قبول نمی کند. مثلاً محال است یک جسم در آنِ واحد هم به شکل اسب باشد هم به شکل انسان. امّا قوّه یِ خیال انسان در آنِ واحد دهها و صدها صورت را می تواند قبول نموده در آنِ واحد تصوّر نماید. ضمناً قوّه خیال با تصوّر چندین صورت متکثّر نمی شود بلکه در عین اینکه خودش یکی است در چندین صورت ظهور می یابد. بنا بر این ، قوّه ی خیال آدمی جسم نیست. پس انسان دارای بُعدی غیر جسمانی است.

ممکن است گفته شود که: یک آیینه یا عکس نیز در آن واحد ، چندین تصویر را در خود نشان می دهد ؛ در حالی که مادّی است. پاسخ می دهیم که: آیینه مرکّب از جهات و اجزاء می باشد و واحد حقیقی نیست. امّا قوّه ی خیال ، حقیقتاً یک موجود است که نه شکل دارد نه رنگ دارد نه اندازه دارد ، نه جهت دارد ، نه ابعاد دارد و نه ... . ما یکی بودن قوّه ی خیال خودمان را با علم حضوری درمی یابیم که شکّ بردار نیست.

ـ برهان پنجم

شکّی نیست که ما عالم به اموری غیر مادّی هستیم مثل امور ریاضی و مفاهیم کلّی. پس انسان دارای بُعدی غیر مادّی است که ظرف این علوم غیر مادّی قرار می گیرد. مثلاً ما مفهوم کلّی انسان را ادراک می کنیم که نه مرد است و نه زن ، نه کوتاه قدّ است نه بلند قدّ ، نه پیر است نه جوان و ... . چون اگر مفهوم انسان مرد بود پس زنها انسان نمی بودند ؛ اگر پیر بود جوانها انسان نمی شدند و ... . امّا چنین انسانی در عالم اجسام موجود نیست و نمی تواند هم موجود شود. پس چنین انسانی در بُعدی غیر مادّی از وجود انسان حضور دارد.

ممکن است گفته شود که: مفاهیم کلّی ، اموری ساختگی هستند و حقیقت ندارند. پاسخ می دهیم که:

اوّلاً آیا حقیقت ندارند یعنی عدم می باشند؟ روشن است که این مفاهیم عدم نیستند ؛ بلکه یقیناً موجودند ، لکن نه در عالم خارج بلکه در عالم ذهن. از طرفی گفتیم که چنین موجودی نمی تواند در عالم خارج موجود شود ؛ مثلاً در عالم مادّه ممکن نیست انسانی نه یک متری باشد نه یک و نیم متری و نه ایکس متری ؛ در حالی که انسان ذهنی چنین است ؛ و الّا قابل انطباق بر تمام انسانها با قدّهای مختلف نمی شد. پس ذهن ما نمی تواند مادّی باشد.

ثانیاً اگر این مفاهیم ساختگی محض هستند و حکایت از واقع  نمی کنند ؛ پس بساط علم را باید بکلّی برچید. چون اساس تمام علوم حقیقی بر مفاهیم کلّی است و الّا هیچ قانون کلّی وجود نمی داشت. وقتی در فیزیک گفته می شود: آب مقطّر در شرائط استاندارد ، در صد درجه سانتیگراد به جوش می آید آیا منظور آن آب مقطّری است که در آزمایشگاه ، آزمایش شده یا منظور تمام آبهای مقطّر جهان است؟ به عبارت دیگر ، آیا این حکم برای آب مقطّر کلّی اثبات شده است یا برای یک آب مقطّر مشخّص. روشن است که قواعد کلّی علوم برای کلّی موجودات اثبات می شود نه برای فردی خاصّ.

ثالثاً اگر مفهوم کلّی وجود ندارد ، پس اگر منکر وجود نفس ثابت نمود که نفس وجود ندارد ، تنها عدم وجود نفس خودش را اثبات کرده و نمی تواند آن را به تمام انسانها سرایت داده و به صورت کلّی حکم کند که نفس مجرّد موجود نیست.

ـ برهان ششم

جسم انسان و اجزاء بدن او همواره دارای اندازه و ابعاد بوده نامتناهی و بی انتها نیستد ؛ همچنین تعداد ذرّات بدن او اگر چه زیادند ولی معدود می باشند. امّا انسان قادر است بی نهایت و بی انتها را تصوّر نماید. پس این بی نهایت و بی انتها که انسان تصوّر می کند نمی تواند عارض بر کلّ بدن انسان یا اجزاء بدن او شود. پس بُعدی غیر مادّی برای انسان وجود دارد که ظرف چنین تصوّری قرار می گیرد.

ـ برهان هفتم

انسان می تواند بدن خود را به اندازه ی واقعی آن تصوّر نماید. اگر جایگاه این صورت ، جزئی از بدن شخص باشد لازم می آید که کلّ از جزء کوچکتر باشد ؛ که امری است محال. امّا اگر جایگاه آن ، کلّ بدن شخص باشد ، لازم می آید که یک شخص دو شخص باشد. پس اوّلاً خود این صورت ، مادّی نیست و ثانیاً جایگاه آن هم بدن مادّی شخص نمی باشد.

ـ برهان هشتم

انسان می تواند اشیاء بزرگ را تصوّر نماید ؛ مثلاً کوه را با همان ابعاد حقیقی اش تصوّر می کند. حال اگر آن صورت کوه که ما تصوّر کرده ایم ، مادّی باشد و جایگاه آن هم مغز باشد ، لازم می آید که شیء بزرگ در شیء کوچک جا بگیرد که امری است محال.

ممکن است گفته شود که ما کوچک شده ی کوه را تصوّر می کنیم. گوییم پس در این صورت شما کوه را تصوّر نکرده اید بلکه چیز دیگری را به جای آن تصوّر نموده اید ؛ پس چگونه شما با چیزی که حقیقتاً کوه نیست ، کوه را فهمیدید؟ آیا سفسطه غیر از این است. از این گذشته ، شما کوه را با آن تصویر کوچک شده فهمیدید ، خود آن تصویر کوچک شده را با چه چیزی فهمیده اید؟ همچنین شما اگر امور بیرونی را به صورت کوچک شده ی آن می فهمید ، پس از کجا می فهمید که آن شیء خارجی در حقیقت چه اندازه است؟ لازمه ی این امر آن است که شما قبلاً آن شیء خارجی را مستقیماً و در اندازه ی واقعی اش شناخته باشید.

همچنین ممکن است گفته شود که کوه در تلوزیون هم جا می گیرد. گوییم آنچه در تلوزیون مشاهده می شود به اندازه ی کوه حقیقی نیست و اساساً کوه نیست بلکه نقاطی نورانی است. اگر ما کوه روی پرده ی تلوزیون یا سینما و امثال آن را کوه می گوییم مجاز می باشد ؛ حقیقت آن است که آنها عکس کوه هستند نه خود کوه. امّا ذهن ما خود کوه را می یابد نه عکس آن را. اگر گفته شود ذهن ما عکس کوه را می بیند ؛ گفته می شود پس خود کوه چگونه است؟ ما از مقایسه ی کوه و عکس آن که در تلوزیون است ، می فهمیم که این عکس آن است ؛ یعنی آن دو را مقایسه نموده و مفهمیم که این عکس کوه شبیه خود کوه است ؛  ولی در مورد ذهن چنین امکانی نیست. چون ما نمی توانیم از ذهن خودمان کنار کشیده و کوه ذهنی خودمان را با کوه بیرونی مقایسه نماییم. بلی اگر ما می توانستیم بیرون از وجود خودمان بایستیم و یک نگاه بی واسطه به کوه خارجی بیندازیم و یک نگاه دیگر به کوه موجود در ذهنمان ، آنگاه می توانستیم آنها را با یکدیگر مقایسه نموده و متوجّه شباهت یا عدم شباهت آنها بشویم ؛ امّا حقیقت این است که نمی توانیم کوه را مستقیماً از راه غیر ذهن نظاره گر باشیم ؛ پس مقایسه بین ذهن و عین ممکن نیست. پس این سوال باقی است که اگر کوه موجود در ذهن من ، عین کوه خارجی نیست ، در این صورت من از کجا می توانم بفهمم که کوهی وجود دارد یا ندارد؟ پس اگر وجود نفس مجرّد پذیرفته نشود تا محلّ برای کوه تصوّر شده با ابعاد حقیقی باشد ، سفسطه لازم می آید ؛ یعنی در این صورت ما ابداً نمی توانیم یقین کنیم که آیا در عالم واقع کوهی وجود دارد یا ندارد؟

به تعبیر دیگر ، ما وقتی کسی یا چیزی را می بینیم ، صورتی از آن شیء از طریق عدسی چشم ما وارد چشم شده تبدیل به جریان الکتریکی شده به سمت مغز می رود. پس آنچه در مغز ماست صورت خود آن شخص یا شیء نیست بلکه اطّلاعات الکتریکی آن می باشد. پس ما از کجا می توانیم یقین کنیم که آنچه مغز ما می سازد همان چیزی است که در عالم واقع وجود دارد؟ ما برای اینکه به مطابقت این دو یقین داشته باشیم باید در خارج از وجود خود قرار بگیریم و آنگاه یک نگاه به شیء خارجی و نگاه دیگر به صورت ساخته شده در مغز کرده آنها را مقایسه کنیم . امّا چنین کاری برای ما ممکن نیست. پس با انکار وجود نفس عملاً راه هر گونه علم به خارج بسته می شود ؛ و این یعنی سفلسطه.

امّا قائلین به وجود نفس به راحتی این مشکل را حلّ نموده می گویند: نفس مجرّد انسان ، صورت مجرّد شیء خارجی را در عالم ملکوت ملاقات نموده با صورت مجرّد خود آن شیء متّحد می گردد که آن را اتّحاد حاسّ و محسوس گویند. لذا علم ما به اشیاء از طریق حواسّ و مغز نیست و کار حواسّ و مغز تنها زمینه ی چنان ارتباطی را در عالم نفوس فراهم می کند تا علم حاصل شود.

براهین دیگری نیز در این باره وجود دارند که مقدّماتی سنگین دارند ؛ لذا از ذکر آنها پرهیز شد. علّامه حسن زاده آملی ـ ایّده الله تعالی ـ این براهین را در کتابی با عنوان الحجج البالغه علی تجرّد النّفس النّاطقه گرد آورده اند.

برای مطالعه ی بیشتر ر.ک: کتاب معاد یا بازگشت بسوی خدا ، دو جلدی ، استاد محمّد شجاعی ، جلد اوّل ، ص 191 ـ 220

3ـ براهین اثبات معاد

براي اثبات معاد دو راه عمده وجود دارد راه اوّل اين است كه ما ابتدا با دليل عقلي وجود خدا و اصل نبوّت عامّه را اثبات كنيم و آنگاه از راه معجزه و دلايل ديگر اثبات كنيم كه محمد بن عبدالله(ص) ، پيامبر خداست و نيز با اخبار متواتر اثبات كنيم كه قرآن کریم ، از زبان پیامبر (ص) صادر شده است. یا از راه معجزه بودن قرآن کریم ، ثابت نماییم که این کتاب ، از جانب خداست. و آنگاه مي توانيم با گفته ی قرآن کریم و پيامبر(ص) به حقّانيّت معاد و خصوصيّات آن پي ببريم. امّا راه دوم اين است كه مستقيماً با برهان عقلي وجود معاد را اثبات نماییم . در اینجا به چند برهان براي اثبات وجود عالم آخرت به نحو اجمال اشاره می شود.

ــ برهان نخست

انسان فطرتا عشق به راحتي مطلق دارد و تمام تلاشش در دنيا اين است كه به راحتي مطلق برسد. لذا هر اندازه نیز راحتی به دست آورد باز قانع نمی شود و حالتی راحتر از آن را طلب می کند. ولي رسيدن به راحتي مطلق در دنيا محال است ؛ چرا که دنیا دار تزاحم و دار کون و فساد و تغییر است ؛ و این امور در تقابل با ثبات و آرامش می باشند. از طرفي وجود اين ميل به راحتی ، بدون متعلّق آن ، مستلزم اين است كه يک امر اضافي(نسبی و قیاسی ) بدون طرف مقابلش موجود شود ؛ که امری است محال. چون امور متضایف یا اضافی (قیاسی) همواره دو طرف دارند ؛ و وجود یک طرف بدون طرف دیگر ممکن نیست. مثل بالا و پایین ، عاشق و معشوق ، طالب و مطلوب و ... . بنا براين بايد عالمي باشد كه راحتي مطلق در آن موجود باشد تا چنین محالی لازم نیاید ؛ و آن عالم  ، عالمی غیر از دنیاست که ما آن را عالم بعد از مرگ یا عالم آخرت می نامیم.

توضيح مطلب اين كه ميل به راحتي مطلق يک حقيقت اضافي است و حقايق اضافي همواره دو طرفه هستند و يكي بدون ديگري نمي تواند وجود داشته باشد مثل بالا و پايين ، پدر و فرزند ، چپ و راست ، عاشق و معشوق عالم و معلوم و ... . بنا براين ، معني ندارد كه عشق به راحتي مطلق باشد ولي راحتي مطلق که معشوق آن عشق است نباشد. چرا که عاشق بدون معشوق معني ندارد ؛ همان طور كه عالم بدون معلوم معني ندارد.اگر عالمی هست پس حتما معلومی نیز هست ؛ اگر عاشقی هست پس حتما معشوقی نیز هست. چون عاشقِ عدم شدن معنی ندارد. اگر کسی بگوید من عاشقم ، حتماً از او پرسیده می شود که عاشق چه چیزی هستی؟ یا اگر بگوید من طالبم ، حتماً از او پرسیده می شود که طالب چه چیزی هستی؟

اشکال و جواب:

برخی در اعتراض به این برهان گفته اند: من عاشق کوهی از طلا هستم. پس آیا کوهی از طلا باید موجود باشد؟

پاسخ می دهیم که کوهی از طلا دو شیء است نه یک شیء. کوه ، یک ماهیّت است و طلا ماهیّت دیگر ؛ و هر دوی اینها در عالم خارج وجود دارند. آنگاه شما از ترکیب این دو مفهوم حاصل شده از خارج یک مفهوم ذهنی ساخته اید. پس طلب شما در ذهن است و مطلوب شما هم یقیناً در ذهنتان وجود دارد. امّا راحتی مطلق دو شیء نیست بلکه یک شیء است. چون راحتی مطلق یعنی راحتی خالص بدون هیچ چیز دیگری. لذا واژه مطلق قید توضیحی است نه قید حقیقی.

به فرض هم که مطلق و راحتی ، دو شیء باشند ، باز مشکلی پیش نمی آید. چون در آن صورت لازم می آید راحتی و مطلق وجود داشته باشد ؛ کما اینکه در مثال اشکال کننده ، طلا و کوه جداگانه وجود دارند. امّا یقیناً دنیا جای وجود مطلق نیست. چون هر چیز مادّی مقیّد به مادّی بودن و زمان و مکان داشتن و امثال این امور می باشد.

ــ برهان دوم

انسان عاشق و طالب آزادي محض است ؛ و آزادي محض در عالم مادّه حاصل نمي شود. چون مادّه محدوديّت آور است. پس بايد عالمي موجود باشد كه در آن آزادي محض امکان وجود داشته باشد ؛ در غیر این صورت لازم مي آيد كه عاشق باشد بدون معشوق و طالب باشد بدون مطلوب.

از این برهان بر می آید که چنان عالمی باید مادّی نباشد. البته دقّت شود که مادّی بودن با جسمانی بودن یکی نیست. چون طبق براهین فلسفی ، جسم غیر مادّی نیز وجود دارد.

ــ برهان سوم

انسان عاشق و طالب زندگي ابدي است ؛ لذا از تصوّر نابودن شدن خویش نیز هراس دارد. پس بايد زندگي ابدي موجود باشد ؛ چون در غیر این صورت لازم مي آيد كه عاشق بدون معشوق و طالب بدون مطلوب موجود شود ؛ که امری است عقلاً محال.

ــ برهان چهارم

حركت جوهري اشياء ، حركت از نقص به سوی كمال است و عكس آن بنا به قواعد فلسفی محال می باشد. چون حركت يعني خروج تدریجی شي از حالت بالقوه و استعداد به سوي بالفعل شدن ؛ و محال است شيء بالعفل دوباره به حالت بالقوّه ی سابق خود بازگردد ؛ مثلاً محال است جوجه دوباره همان تخم مرغی شود که از آن بیرون آمده است. از طرف دیگر ، در فلسفه اثبات شده که غايت حركت ، رسيدن به عالم تجرّد می باشد. پس تمام اشياء به سمت عالم تجرّد سير مي كنند و عالم تجرّد عالمی غیر از دنیاست ؛ که ما آن را عالم بعد از مرگ می نامیم. تا زمانی که حرکت کلّ عالم فعلی به انتها نرسیده ، حالت تجرّد بعد از مرگ موجودات را عالم برزخ گویند ؛ امّا آنگاه که حرکت کلّ عالم مادّه ی فعلی نیز به انتها رسید و به اصطلاح ، کلّ عالم مادّه دچار مرگ یا قیامت شد ، حالت بعد از مرگ آن را عالم آخرت می نامند.

با این برهان که اساس آن بر حرکت جوهری است ، نه تنها وجود عالم آخرت اثبات می شود ، بلکه عالم برزخ نیز ثابت می شود.

البته فهم این برهان برای کسانی که با فلسفه صدرایی آشنایی ندارند ، مشکل است.

ـ برهان پنجم: برهان حکمت

این برهان برای کسی است که قبلاً وجود خدا و حکیم بودنش را اثبات نموده باشد.

خدا حکیم است ؛ و حکیم کار لغو و بیهوده نمی کند. و کار لغو و غیر حکیمانه آن است که یا غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. لذا خدا که حکیم است محال است کاری انجام دهد که غایت نداشته باشد یا غایت آن بهترین غایت ممکن نباشد. پس لازم است که انسان و دیگر موجودات با مردن از بین نروند بلکه به عالم کاملتری منتقل شوند چون در غیر این صورت لازم می آید که خلقت انسان و دیگر موجودات عبث و غیر حکیمانه باشد.

ـ برهان ششم: برهان ظهور و بطون

وجود ، نقیض عدم می باشد ؛ لذا محال است عدم تبدیل به وجود شود ؛ کما اینکه محال است امر وجودی تبدیل به عدم گردد.

از طرف دیگر می بینیم که صوری بر روی مادّه ظاهر می شوند و دوباره غایب می گردند. مثلاً خاک به تدریج صورت درخت به خود می گیرد و درخت نیز به تدریج خاک می شود. یا ما گِل را به صورت اسب در می آوریم و دوباره آن را به صورت مچاله شده در می آوریم. در این گونه موارد ، مادّه همچنان باقی است ، ولی صورتها بر روی آن می آیند و می روند ؛ بدون آنکه مادّه کم و بیش شود. حال سوال این است که صورت درخت و صورت اسب ـ مثلاً ـ از کجا آمدند و به کجا رفتند؟  آیا عدم تبدیل به وجود شد و دوباره وجود تبدیل به عدم گشت؟ روشن است که این فرض ممکن نیست. از طرف دیگر ، در این عالم مادّه ، صورت درخت و اسب ، بدون مادّه وجود ندارد و نمی تواند که وجود داشته باشد. پس به یقین عالمی دیگر است که این صورتها از آنجا می آیند و به همانجا نیز باز می گردند. این عالم همان عالمی است که صورت انسان نیز به هنگام جدا شدن از مادّه اش به آنجا رجوع می نماید ؛ که آن را عالم بعد از مرگ نامند ؛ که اعمّ است از برزخ و آخرت.

پس طبق این برهان ، عالم برزخ و آخرت ، در حقیقت باطن همین جهان مادّی می باشند ؛ که صور موجودات از آنجا به این عالم تنزّل نموده و دوباره به آنجا باز می گردند. همچنین این برهان بیان می کند که انسان بعد از مرگ ، همین صورت دنیایی را با خود خواهد داشت و بلکه تمام صوری را در طول عمرش داشته با خود خواهد داشت. نیز از این برهان بر می آید که انسان در عالم بعد از مرگ ، در عین اینکه دارای بدنی مثل بدن دنیایی خویش می باشد ، ولی بدنش مادّی نیست ؛ بلکه بدنی دارد شبیه آن ابدانی که در خواب می بینیم.

ــ مجادله با منکرین معاد

به فرض که معادی در کار نیست. در این صورت ارزشهای اخلاقی ، ارزشهای اجتماعی ، حقوق بشر و ... نیز معنایی نخواهند داشت. اگر آخرت و حساب و کتابی در کار نیست ؛ و آخر کار انسان ، خاک شدن است ؛ پس چه فرقی می کند که ما بیست سال عمر بکنیم یا صد سال؟ پس دفاع از زندگی خود ، یک عمل بیهوده است ؛ کما اینکه کشتن دیگران نیز امر زشتی نخواهد بود ؛ چون بالاخره که او خاک می شد. امّا با وجود معاد و زندگی ابدی ، کشتن یک انسان ، یعنی محروم ساختن او از کسب کمال برای زندگی ابدی خودش.

اگر معادی نیست ، چرا نباید خیانت کرد؟ چرا نباید دروغ گفت؟ چرا نباید دزدی کرد؟ و ... ؟ ولی کیست که به حکم فطرتش این امور را زشت نداند. حتّی خود خائن نیز اگر مورد خیانت واقع شود ، از این کار بدش می آید ؛ یا خود دزد نیز از اینکه مالش را ببرند ناراحت می شود. لذا حتّی در کشورهای کمونیستی هم ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و حقوق بشر ، تا حدودی محترم شمرده می شوند. چون بدون اینها اساساً جامعه ای شکل نمی گیرد.

اگر معادی در کار نیست و همه خاک می شوند ، پس چه فرقی است بین یک دانشمند و یک جاهل؟ و چه فرقی است بین انسان و حیوان؟ و در این صورت چرا باید بشر را محترم دانست و برایش حقوق بشر تعریف نمود؟ اگر آخرتی نیست ، پس چرا قویترها ، ضعیفترها را تحت سلطه ی خود نگیرند؟ و چرا ... ؟

ملاحظه می فرمایید که اگر معاد را انکار کنیم ، و در عمق فطرت خود آن را قبول نداشته باشیم ، تمام اساس زندگی اجتماعی و فردی بشر به هم می ریزد و سنگ روی سنگ بند نمی شود. پس آنچه پایه ی تمام ارزشهای انسانی است ، وجود باور فطرتی به معاد است. لکن شکّی نیست که اگر این باور ناخود آگاه فطری به صورت خودآگاه در آید ، محصولات آن صد چندان خواهد بود.