(2/100125219)-   

پرسش:در ابتدا من مي خوام نحوه آشنايي با اين سايت رو بگم.3 روز پيش دايي مادرم فوت کرد. من تا به حال از نزديک با تشييع جنازه و شستشو و ... برخورد نداشتم ولي يکي از دلايل اينکه به دنبال جواب بعضي سوالاتم اومدم و اينجا رو پيدا کردم همينه. اون موقع که دايي رو در قبر گذاشتن، اون موقع که گفتن بايد حداقل 40 نفر شفاعت کننش ... منو تحت تأثير قرار داد و بسيار کنجکاو شدم در مورد دنياي بعد از مرگ تحقيق کنم. سوال کنم، بپرسم اون دنيا چه جوريه؟ اين فشار قبر چيه و ... يکي ديگر از دلايل يکي از دوستان هست. متأسفانه اين دوستمان که در ياهو مسنجر اد دارمش اوايل محرم در يک ارسال سراسري به اد ليستها يا اصطلاحاً Send to all به امام حسين(ع) و پيامبران دشنام داد. من بسيار شوکه شدم. وقتي از او راجع به اين موضوع پرسيدم که چرا همين دشنامي مي دهي؟ گفت من مترياليستم. حتما خودتان بهتر از من مي دانيد مترياليستها به هر چي علم قبول داره اعتقاد دارند. اعتقاد دارند خدايي نيست، آخرتي نيست. خلاصه بگم کافر هستند. بنابراين من جالب اومد به نظرم که در مورد اعتقاداتشان ازشون بپرسم و اونا را با با اعتقادات يک مسلمان مقايسه کنم و ببينم چرا بايد اين انسانها اينجور فکر کنن(مترياليستا) که انسان بعد مردنش کود ميشه .تموم ميشه. پس من سوال در مورد مردن و روح انسان مخصوصا فشار قبر در ذهنم تداعي گشت و با يک جستجوي حرفه اي در اينترنت سايت شما را پيدا کردم. بگذريم. من سوالات بسياري در ذهنم هست.ولي تابحال اقدام جدي در مورد پيدا کردن جوابشان انجام ندادم. سوال اولي که ميخام بپرسم اينه : آيا انسان بد،کسي که گناهاني مرتکب شده.نماز و روزه انجام نداده.فوت مي کنه.در هنگام ورودش به عالم برزخ در قالب بدن برزخي وارد برزخ ميشه. جزاي کارهايي که انجام داده به چه صورته؟آيا تا ابد در حال عذابه؟يعني بدترين آدمها بعد از عذاب وارد بهشت نميشن و به صورت ابدي در جهنم مي مانند؟ مثلا در مورد آتش جهنم.آيا گودالي بزرگي آتش هست و گنهکاران درون آن انداخته مي شوند؟خوب تا چه مدت؟ چقدر؟

پاسخ:

پاسخ اجمالی:

1ـ طبق روایات اهل بیت (ع) جز کفّار محض که وجودشان عین جهنّم می باشد ؛ و دیگر مردمان نیز به آتش آنها می سوزند ، باقی مردم بالاخره از جهنّم رها خواهند شد ؛ لکن دیر یا زود رها شدن هر کسی بستگی به اعتقادات و خلقیّات و اعمالش دارد. طبق لطیفه ای عرفانی که در آیه ی 70 سوره فرقان آمده ، حتّی اگر کسی یک عمل صالح در پرونده ی اعمالش باشد که آن را نسوزانده باشد و خالصاً و مخلصاً برای خدا انجام داده باشد ، امید است که نجات یابد و خداوند متعال از فضل خود او را بهرمند سازد.

2ـ جهنّم را دو نمود است ؛ یکی بیرونی و دیگری درونی. آنچه درونی است تجسّم اعتقادات و اخلاقیّات و اعمال خود شخص می باشد ؛ و آنچه بیرونی است ، تجسّم عوامل گمراه کننده ی اوست. مثلاً همه ی اهل جهنّم ، افزون بر اینکه در آتش درون خویش می سوزند ، در آتش وجود ابلیس نیز می سوزند که آنها را احاطه نموده است ؛ همانگونه که در دنیا در تحت سلطه ی ابلیس داخل شده بودند. کما اینکه بهشت نیز نمودی درونی و بیرونی دارد ؛ بهشت درون تجسّم داشته های خود شخص است و بهشت بیرون ، تجسّم هدایتهای هادیان الهی است. لذا جهنّم یا بهشت را چون گودالی از آتش یا چون باغی تصوّر نفرمایید. حقیقت امر فراتر از اینهاست ؛ که وصفش در الفاظ نگنجد.

3ـ مراد از قبر نیز همان عالم برزخ می باشد ؛ و منظور از فشار قبر آن حالت فشاری است که شخص هنگام ورود به آن وادی غریب احساس خواهد نمود. البته این فشار برای کسانی که از پیش با عالم برزخ انس دارند ، وجود نخواهد داشت.

پاسخ تفصیلی:

در مورد این که ارواح بعد از وفات ، به کجا می روند ، روایات زیادی از اهل بیت (ع) وارد شده است ؛ که ذکر همه آنها در ضمن یک نامه مقدور نیست. لذا در اینجا خلاصه ای از مضامین روایات را ذکر و در انتها حاصل مطالب بیان خواهد شد.

خلاصه مضامین روایات.

1. ارواح مومنین به وادی السلام منتقل می شوند.

2. وادی السلام محلی در پشت کوفه است.

3. بدن مبارک امیرالمومنین (ع) در پشت کوفه در نجف دفن شده است.

4. محل دفن امیر المومنین (ع) محل دفن پدرش نوح(ع) است که در پشت کوفه واقع شده.

5. وادی السلام اوّلین مکان عبادت خداست که ملائک در آن بر آدم(ع) سجده کردند.

6. روز قیامت هفتاد هزار نفر از پشت کوفه محشور می شوند به درخشش خورشید و ماه که بدون حساب وارد بهشت می شوند.

7. به روایتی سر مبارک امام حسین (ع) در پشت کوفه نزدیک مدفن امیر المومنین (ع) مدفون است.

8. حضرت مهدی (عج) هنگام ظهور منبر خود را در پشت کوفه قرار می دهد.

9. یکی از چهار سنگ ارکان چهارگانه کعبه از پشت کوفه است. و سه تای دیگر از صفا و مروه و طور سینا.

10. وادی السلام محل نماز تمام انبیاء از آدم تا خاتم بوده است.

11. پیامبر اکرم (ص) در سیر معراجی خود بین راه حجاز تا بیت المقدس به توصیه جبرئیل (ع) در وادی السلام توقف و نماز خوانده است.

12. ارواح مومنین در صفت اجساد ، در درختی از درختان بهشت جای می گیرند و از نعمات بهشت بهره می برند ؛ و از خدا طلب تعجیل قیامت را دارند.

13.  ارواح مومنین ، در حجره هایی بهشتی جای می گیرند و از نعمات بهشت بهره می برند ؛ و از خدا طلب تعجیل قیامت را دارند.

14. حبّه عرفی گوید : امیر المومنین (ع) در پشت کوفه در وادی السلام  ایستاده بود و گویی با کسانی سخن می گفت. گفتم یا امیرالمومنین بنشین و استراحت کن. فرمودند: ای حبّه آنچه دیدی نبود مگر سخن گفتن و مؤانست با مؤمن. اگر آنچه من می بینم برای تو هم کشف می شد ، می دیدی که مؤمنان حلقه وار نشسته و با هم سخن می گویند. مومنی نمی میرد مگر اینکه به روح او گفته می شود: به وادی السلام ملحق شو. همانا وادی السلام قطعه ای از بهشت عدن است.

15. بهترین آب روی زمین آب زمزم است که از بهشت جاری می شود.

16. بدترین آب روی زمین ، آب برهوت در حضر موت است که سران کفّار از آن موخورند.

17. کسی به امام صادق (ع) گفت: مردم می گویند  آب فرات از بهشت می آید ، در حالی که آب فرات از چشمه هایی است که در غرب است. حضرت به این مضمون فرمودند: آب فرات از بهشتی سرچشمه می گیرد که در مغرب است و ارواح مومنین ، هنگام شب از قبور خویش پرواز کرده به آن وارد می شوند ؛ و صبح پروازکنان به محل خود باز می گردند. و خدا جهنمی در شرق دارد که کفّار در آن داخل شده و در آن زقّوم و حمیم می خورند ؛ و صبح به وادی برهوت که در یمن است باز می گردند ؛ که آتش آن شدیدتر از آتش دنیاست.

18. ورای یمن دیاری است برهوت نام ، که از آن عبور نمی کند مگر هارهای سیاه و جغد.

19. برهوت بدترین چاه جهنّم و جایگاه کفّار است.

20. عبد الله بن سنان گوید از امام صادق (ع) در مورد حوض پرسیدم . آن حضرت پای خود را بر زمین زد ، سه نهر از آب و شیر و  خمر ظاهر شد.فرمود: شیعیان ما وقتی وفات نمودند ارواحشان به اینجا منتقل می شود ؛ و ارواح  دشمنان ما به برهوت برده می شوند.

21. جابر گوید امیرالمومنین (ع) در وسط قبرستان یهودیان با اهل قبور تکلّم می نمود. پرسیدم با چه کسی سخن می گویید. فرمود: برهوت برایم آشکار شد ؛ شَیبُویه و حَبتَر را دیدم که در درون تابوتی در برهوت عذاب می کشند. مرا ندا می کردند که ما را به دنیا باز گردان تا به فضل تو اقرار کنیم. و من گفتم به خدا قسم چنین نمی کنم.

22. ارواح کفّار در آتشی از جهنّمند و بر آن عرضه می شوند و می گویند خدایا قیامت را بر پا نکن.

23. در برهوت چاهی است بلموت نام  که ارواح مشرکین از آن آب چرکین می خورند.

24. ضریس کنّاسی گوید: از امام باقر (ع) پرسیدم وضع ارواح مسلمانان گناهکاری که نبود پیامبر اکرم(ص) را قبول دارند ولی ولایت شما را نمی پذیرند چگونه است؟ فرمودند: آنان در قبر خود می مانند. اگر با ما اهل بیت عداوت نداشته و عمل صالح داشته باشد ، راهی از قبر او به سوی بهشتی که در غرب است باز می شود تا او از آن راه ، از بهشتی که در مغرب است بهرمند گردد ؛ تا آن زمان که قیامت برپا شود ؛ در آن هنگام به حساب او رسیدگی می شود که یا به بهشت می رود یا به جهنّم ؛ و امر او با خداست. همچنین است حال اطفال ؛ و نیز اولاد مسلمین که نابالغ مرده اند ؛ و چنین است حال افراد کم عقل و افراد مستضعف. امّا برای مسلمانانی که با ما اهل بیت عداوت دارند ، راهی از قبرشان به سوی جهنّمی که واقع در شرق است باز می شود تا در آخرت به جهنم در آیند.

25. دارالسلام همان بهشت است.

26. دارالسلام را دارالسلام گفته اند چون اهل آن از غم و درد و مریضی و امثال آنها در سلامتند.

27. زمانی که امام زمان (ع) قیام کند هفتاد هزار تن از اقوام پیامبران گذشته و از مسلمین از وادی السلام برای یاری آن حضرت به پا خیزند ؛ که اصحاب کهف و مالک اشتر و ابو دجانه نیز در بین آنها هستند.

28. در عالم برزخ فقط از کافران محض و مومنین محض سوال می شود و بقیه به حال خود رها می شوند.

29. قبر هر کسی یا باغی از باغهای بهشت است یا حفره ای از حفره های جهنّم.

30. در عالم برزخ هر کسی با ملکات خویش محشور است ؛ و ملکات او برایش محشور می شود.

31. ائمه (ع) به شیعیانشان می فرمودند: ما از برزخ برای شما می ترسیم.

 

حاصل مطلب.

1. ارواح انسانها بعد از مرگ در بدنی غیرمادّی  که شبیه به بدن مادّی آنهاست وارد عالمی دیگر می شوند به نام عالم برزخ.

2. عالم برزخ صورت باطنی عالم دنیاست. لذا هر جایی از این عالم دنیا صورتی برزخی و غیر مادّی در عالم برزخ دارد. بنا بر این ، زمین دنیا نیز صورتی برزخی و غیر مادّی در عالم برزخ دارد که صورت باطنی و ملکوتی این زمین مادّی است.

3. باطن وادی دارالسّلام که محلّی در پشت کوفه است ، در عالم برزخ ، بهترین  محلّ است که نعمات الهی در آن جمع شده اند. لذا صورت برزخی دارالسّلام بهترین و عالیترین بهشت برزخی است. نسبت دارالسلام ملکوتی به دارالسلام مادّی مثل نسبت روح است به بدن ، یا مثل نسبت معنی به لفظ است.

4.باطن وادی برهوت که در حضرموت یمن قرار دارد ، بدترین محلّ عالم برزخ است که جهنّم برزخی است. و برهوت برزخی صورت برزخی و تنزّل یافته جهنّم آخرت است.

5. سران کفّار و مشرکین از زمان حضرت آدم تا قیامت ، داخل در برهوت می شوند. تا در قیامت به جهنم آخرتی درآیند.

6. مومنین محض از زمان حضرت آدم تا قیامت ، که هیچ شرک و نفاقی در وجودشان نیست در دارالسلام اجتماع می کنند.

7. بقیّه محلهای عالم برزخ نه در حدّ دارالسّلام هستند و نه در حدّ برهوت ؛ بلکه بسته به اعمال افراد ، هم خوشی در آنها هست هم ناخوشی.

8. باطن قبر هر کسی بسته به عملش یا برای او جهنّم است یا بهشت ؛ لکن این بهشت و جهنم ها در حدّ دارالسّلام و برهوت نیستند  ؛ چون برهوت جهنم و عذاب محض است و دارالسلام بهشت و لذّت محض ؛ ولی در دیگر جهنمها گاه رهایی از عذاب نیز هست کما اینکه در دیگر بهشتها گاه ناخوشی نیز هست ؛ چرا که اعمال و عقائد این گونه افراد مختلط است.

9. شیعیان صالحی که ایمانشان محض نیست در قبر خود ( محل برزخی خود) می مانند  ولی از راه دور از نعمات بهشت دارالسلام متنعّم می شوند.

10. شیعیان فاسق در برزخ معذّبند ولی در آخرت شفاعت می شوند. البته برخی فسقها مثل ترک نماز و شرب خمر و ... استثنا شده اند. چون اینگونه فسقها برابر کفر شمرده شده اند. حتّی اینها از شفاعت نیز محرومند. در برخی روایات آمده است که صاحبان برخی گناهان خاصّ اجازه ندارند مسلمان از دنیا بروند ؛ لذا ملائک به آنها می گویند یا مسیحی بمیر یا یهودی.

11. مسلمانان غیر شیعه اگر صالح باشند و عداوتی با اهل بیت نداشته باشند در برزخ در قبر خود می مانند ولی از نعمات دارالسلام بهره می برند ولی در آخرت سرنوشت آنها به دست خداست که ممکن است آنها را به بهشت داخل کند یا به جهنّم.( اینها مُرجون لامر الله هستند. ر.ک: آیه 106 توبه ) البته میزان بهره برداری اینها در حدّ صالحین شیعه نیست. امّا اگر مسلمانان غیر شیعه  عداوتی با اهل بیت نداشته و فاسق باشند در برزخ معذّبند. ولی در مورد آخرت آنها سخنی یافته نشد ؛ لکن وقتی صالحین اینها در آخرت ، احتمال جهنم رفتن دارند فاسقینشان به نحو اولی در جهنّمند. امّا مسلمانانی که با اهل بیت عداوت دارند ، حتّی اگر اهل عبادت و اجتهاد باشند و در عمر خود یک گناه هم نکرده باشند باز در برزخ و آخرت در جهنم خواهند بود.

12. وضع مستضعفین (کسانی که هدایت به آنها نرسیده است ) و اطفال و کم عقلها یا بی عقلها نیز مثل غیر شیعیان صالح است.

ــ ارتباط بدن برزخی با بدن و اعمال دنیوی

در اینجا مطلبی دیگر نیز تقدیم حضور می شود که حقیقت بدن برزخی را تبیین می نماید و تا حدودی پرده از راز بهشت و جهنّم نیز بر می دارد.

1ـ انسان بعد از رحلت از دنیا ، در عالم برزخ ، که عالمی غیر مادّی ولی جسمانی است ، با بدنی غیر مادّی ولی جسمانی محشور می شود. موجودات عالم برزخ تقریباً شبیه آن اجسامی هستند که انسان در خواب می بیند یا در قوّه ی خیال خود حاضر می کند. یعنی مثل همین صور ، دارای رنگ و اندازه و ... هستند ولی از سنخ مادّه نمی باشند. گوشت و پوست و خون و استخوان دارند ولی هیچکدام اینها در عالم برزخ ، از سنخ مادّه و جرم نیست. لذا طبق مبنای حکما ، چنین بدنی جسم می باشد ولی جسم مجرّد و غیر مادّی نه جسم مادّی. همانگونه که صور ذهنی انسان مادّی نیستند و الّا هنگام تصوّر یک کوه عظیم ، لازم می آمد که کوه به آن عظمت در جسم کوچک انسان جا بگیرد. لذا آنچه ما در خواب می بینم یا در بیداری تصوّر می کنیم ، اموری مجرّد و در صحنه ی برزخی ما حضور دارند نه در بدن مادّی ما.

  طبق براهین حکما و شواهد فراوان روایی ، بدن برزخی هر انسانی متناسب با قویترین ملکات و صفات درونی اوست. مثلاً اگر در وجود کسی صفت درنده خویی بر دیگر صفات او غالب باشد ، بدن برزخی او شبیه بدن یکی از حیوانات درنده خواهد شد. چرا که بدن برزخی تابع رتبه ی وجودی روح شخص می باشد.

علمای اخلاق در کتب اخلاقیشان ــ همچون کتاب معراج السّعاده ــ  با الهام از تعالیم اهل بیت (ع) و قواعد فلسفی و عرفانی بیان داشته اند که در وجود آدمی چهار قوّه موجود است که عبارتند از: عقل ، که ادراک حقایق کلّی می کند ، وهم و خیال ، که فهم امور جزئی و مربوط به بدن را  می نماید و مبداء تحریک بدن است ، قوّه ی غضب (قوّه ی دافعه) که کارش دفاع از وجود شخص است و قوّه ی شهوت (قوّه ی جاذبه) که کارش جذب منافع وجود شخص می باشد.

اگر در وجود کسی عقل حاکم شود دیگر قوا تحت فرمان او می آیند و همگی لشکر او می گردند. در این صورت باطن آدمی کاملاً صورت انسانی خواهد داشت و هر عملی که از او سرزند عین عدل خواهد بود چرا که وجود او در اعتدال است. در چنین حالتی از عقل حکمت می زاید که مادر صدها صفت نیک است ؛ و از وهم و خیال (قوّه ی عامله) صفت عدالت بروز می کند که آن نیز صدها صفت را زیر چتر خود دارد ؛ و از شهوت ، صفت عفّت پدیدار می شود که آن هم از صفات مادر بوده زاینده ی بسیاری از صفات حسنه است ؛ و از غضب ، شجاعت نمود می یابد که لشکری از فضائل را تحت فرمان دارد. چنین موجودی که آراسته به این چهار صفت اصلی است در دنیا مصدر صفات اخلاقی نیکوست و در باطن و ملکوت او  ، هر صفتی حقیقتی ملکوتی دارد که هر کدام ، جنسی از نعمات بهشتند و در زیر مجموعه ی هر کدام آنها انواع فراوانی از نعماتند. لذا وجود ملکوتی چنین شخصی سراسر بهشت است و هرچه از نعمتهای بهشتی را اراده نماید به اذن خداوند متعال ، خود ، آن را ایجاد می کند. لذا تجسّم عمل در اصل ایجاد حقیقت و باطن عمل دنیایی است در عالم برزخ و آخرت ، البته به اذن و حول و قوّه الله تعالی. در حدیث قدسی است که : عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى فانّى اقول كن فيكون، فانت تقول كن فيكون. ــــــ  اى بنده من مرا اطاعت كن تا تو را مانند خود قرار دهم، همان طور كه من مى‏گويم باش، پس موجود مى‏شود، تو نيز بگويى، بشو، پس موجود شود

علمای اخلاق گفته اند از اجتماع دو تایی و سه تایی این اوصاف سه گانه تحت فرمان عقل ، هشت شکل کلّی انسانی پدیدار می شود. که عبارتند از: عاقل ، عاقل عادل ، عاقل عفیف ، عاقل شجاع ، عاقل عادل عفیف ، عاقل عادل شجاع ، عاقل عفیف شجاع ، عاقل عادل عفیف شجاع. لذا اهل بهشت هشت گروه خواهند بود که گروه اخیر از همه افضلند ؛ و به تبع این هشت گروه کلّی ، بهشت نیز هشت دروازه خواهد داشت که هر گروهی از دروازه ی مخصوص خود وارد آن می شوند. و البته برخی از این درها درهای دیگر را هم شاملند. و دری که گروه اخیر از آن وارد می شوند بر همه ی درها احاطه و شمول دارد. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمَرْأَةُ الصَّالِحَةُ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ غَيْرِ صَالِحٍ وَ أَيُّمَا امْرَأَةٍ خَدَمَتْ زَوْجَهَا سَبْعَةَ أَيَّامٍ غَلَقَ اللَّهُ عَنْهَا سَبْعَةَ أَبْوَابِ النَّارِ وَ فَتَحَ لَهَا ثَمَانِيَةَ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ تَدْخُلُ مِنْ أَيْنَمَا شَاءَت‏. ـــــ رسول خدا فرمودند:  يك زن صالحه‏ى شايسته بهتر است از يك هزار مرد ناصالح و هر زنى هفت روز همسرش را خدمت كند خدا هفت در جهنم را به روى او ببندد و هشت در بهشت را به رويش باز كند از هر درى كه بخواهد وارد بهشت شود. (إرشاد القلوب إلى الصواب ،ج‏1 ، ص175 )   

امّا اگر در وجود کسی عقل به اسارت وهم و خیال رود ، به قول امیر المومنین (ع) که فرمودند: كَم مِن عقل أسيرٍ تحت هَوى أمير. ــــ چه بسیار عقلی که اسیر دست هوای نفسی می باشد که امیر است. در این حالت دروازه ی عقل و حکمت بسته می شود و جای عدالت را جور می گیرد ، بر جای شجاعت جبن یا بی تهوّر و بی باکی می نشیند ، و جای عفّت را شره (شهوترانی) یا خمول و دوری از امیال طبیعی اشغال می کند. و از ترکیب این سه قوّه در غیاب عقل ، هفت سنخ از اهل جهنّم و هفت دروازه ی جهنّم پیدایش می یابند.

و البته تحت هر گروهی از اهل بهشت و اهل جهنّم گروهها موجودند. و هر گروهی متناسب با داشته های ذاتی خود ظهور خواهند داشت. مثلاً آنکه در دنیا شهوتش غالب بوده به صورت یکی از حیوانات شهوتران همچون خروس یا خوک یا خرس خواهد بود. چرا که خروس را شهوت جنسی غالب است و خوک را شهوت شکم و خرس را شهوت خواب. و اگر غضب در او غالب باشد به صورت یکی از درندگان خواهد بود بسته به نوع درندگی که در دنیا داشته است. مثلاً آنکه در آخرت به صورت گرگ ظاهر می شود روح و باطن او در حدّ نفس گرگ بوده است. برخی اولیاء گفته اند از اینرو بود که حضرت یعقوب (ع) به پسرانش گفت می ترسم یوسف را ببرید و گرگ او را بدرد. در حالی که خود آن حضرت می دانست که گوشت انبیاء و اولیاء بر وحوش حرام است. لذا منظور حضرتش از گرگ ، خود برادران بودند که باطنشان گرگ بود ؛ و آن نبیّ خدا این حقیقت را مشاهده می فرمود.  جناب مولوی بر همین مبنا گفته است: ای دریده پوستین یوسفان ـــــ گرگ برخیزی از این خواب گران ـــ  گشته گرگان یک به یک خوهای تو  ــــ  می‏درانند از غضب اعضای تو . همچنین در روایتی آمده است: موقعى كه وقت سحر شد امام حسين عليه السلام مختصرى خواب رفت و بيدار شد و فرمود: آيا مي دانيد من در اين ساعت چه خوابى ديدم؟ گفتند چه خوابى ديدید يابن رسول اللَّه؟ فرمودند: ديدم گويا سگ‏هایى به من حمله كردند كه مرا بگزند. در ميان آن سگان ، سگى بود ابلق (سیاه و سفید) كه بيشتر به من حمله مي كرد. ظنّ من اين است: آن كسى كه در ميان اين گروه متصدى كشتن من مى‏شود شخصى ابرص است ( بدنش لك و پيس دارد) (بحار الأنوار ، ج‏45، ص3)

حاصل کلام اینکه چگونگی بدن دنیوی شخص تأثیر چندانی در کیفیّت بدن برزخی او ندارد ؛ آنچه عمده تأثیر را بر بدن برزخی دارد ، اعتقادات ، صفات و ملکات نفسانی و اعمال شخص می باشد.

3ـ امّا درباره ی بدن اخروی انسانها ، دو دیدگاه عمده بین قائلین به معاد جسمانی وجود دارد. حکمای صدرایی ( پیروان مکتب فلسفی ملاصدرا ) بر این اعتقادند که بدن اخروی انسان نیز جسمی غیر مادّی و  نظیر بدن برزخی است ؛ لکن تجرّد آن قویتر از بدن برزخی است. تصویر نمودن این بدن برای افراد نا آشنا با حکمت متعالیه حقیقتاً دشوار می باشد ، لذا از توضیح آن می گذریم . از نظر این گروه از اندیشمندان ، صورت بدن مادّی انسان ، ظهور بدن برزخی اوست و بدن برزخی ، باطن بدن مادّی می باشد. به همین نحو ، بدن برزخی نیز ظهور بدن اخروی می باشد ؛ و بدن اخروی باطن و حقیقت بدن برزخی است. لذا بدن اخروی همان بدن دنیایی است حقیقتاً و غیر آن است رقیقتاً ؛ یعنی تمام کمالات بدن مادّی را داراست ولی نقایص وجودی آن مثل مادّیّت و تغییرپذیری و زمانداری را ندارد.

به این نظریّه اشکالاتی شده از جمله اینکه طبق بیان قرآن کریم ، بدن اخروی انسان دوباره از زمین برخواهد آمد ؛ پس مادّی است.

حکما پاسخ می دهند: به عقیده ی ما نیز بدن اخروی از زمین بر خواهد آمد ؛ امّا نه از زمین مادّی ، بلکه از آن زمین اخروی که بعد از قیامت کبری و مردن و متلاشی شدن زمین مادّی ، در عالم آخرت محشور می شود. یعنی همانگونه که انسانها می میرند و منتقل به عالم دیگر می شوند ، قیامت نیز لحظه ی مردن زمین و آسمان است ؛ و عالم مادّه نیز بعد از مردن وارد عالمی مجرّد می شود. خداوند متعال می فرماید: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْض  ـــ روزی که زمین تبدیل به غیر این زمین شود (ابراهیم:48). و زمین آن روز ، باطن و صورت ملکوتی همین زمین دنیایی است ؛ لذا غیر مادّی است ؛ أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ ــــــ آيا در ملكوت آسمانها و زمين و هر چيزى كه خدا آفريده است ننگريسته‏اند و اينكه شايد هنگام مرگشان نزديك شده باشد؟ پس به كدام سخن، بعد از قرآن ايمان مى‏آورند؟ (اعراف:185) پس بین ملکوت آسمان و زمین و وضعیّت بعد از مرگ انسان ارتباطی است که خداوند چنین مطلبی را بیان می کند.

روشن است که طبق این مبنا باز وضعیّت بدن مادّی شخص ، دخل چندانی در بدن اخروی او ندارد. و صورت بدن اخروی شخص تابع قویترین ملکات روحی او خواهد بود. البته شخص به هر صورت که در آید از جهتی عین صورت دنیایی خویش است ؛ لذا هر که او را ببیند خواهد شناخت. مثلاً اگر چنگیزخان به شکل گرگ در آمد ، همه خواهند دانست که این شخص چنگیزخان گرگ است. به تعبیر فلسفی انسان بودن جنس بعید او و چنگیز بودن جنس قریب وی و گرگ بودن فصلش خواهد بود.

امّا نظریّه ی دوم این است که بدن اخروی انسان از همین خاک مادّی درست خواهد شد. صاحبان این نظر نیز به گروههایی تقسیم می شوند ؛ برخی معتقدند بدن اخروی از اجتماع ذرّات همین بدن دنیایی خواهد بود. شبهه ی معروف به شبهه ی آکل و مأکول متوجّه همین نظریّه می باشد.

برخی دیگر که خواسته اند از این شبهه فرار کنند ، گفته اند: در بدن انسان ، جزء کوچکی به نام عجب الذنب وجود دارد که شخصیّت هر کسی را آن جزء حمل می کند. این جزء نه نابود می شود و نه جزء بدن موجود دیگر می شود. خداوند متعال این جزء را در قیامت حاضر نموده با خاک معمولی ترکیب و بدنی شبیه بدن اوّلی را خواهد ساخت. اشکال این نظریّه نیز آن است که وجود چنین جزئی اثبات نشده است. با تکنولوژی امروزی تمام اجزاء بدن آدمی را می توان تبدیل به انرژی خالص نمود.

نظر سوم این است که شخصیّت هر کسی تابع روح اوست نه جسمش ؛ لذا روح انسان به هر مادّه ای تعلّق گیرد بدن خود آن روح خواهد شد. پس لزومی ندارد که خداوند متعال بدن اخروی را از اجزاء بدن دنیویی او بسازد. شاهد اینکه شخصیّت انسان تابع مادّه اش نیست آن است که هر انسانی در طول عمرش ، در اثر استهلاک سلولی چندین بار موادّ بدن خود را از دست داده و جای آن را با سلولهای جدیدی که از موادّ غذایی درست می شوند پر می کند. 

این نظریّه اگر چه با اشکالات وارد بر دو نظر قبلی مواجه نمی شود ، ولی این نظریّه نیز در حقیقت نوعی تناسخ می باشد و آن مشکل فلسفی که تناسخ را ابطال می کند ، این نظریّه را هم مخدوش می سازد.

به هر حال طبق نظر اوّل از این سه نظر اخیر ، اگر نقصی مادر زادی در بدن دنیایی کسی باشد ، بعید نیست که در بدن اخروی وی نیز موجود شود. چون نقص بدن دنیوی مساوی است با نقص در میزان مادّه ی آن. پس اگر بنا شود که بدن اخروی عیناً از همین موادّ درست شوند ، لازم می آید که باز کمبود موادّ پیش آید. ممکن است در پاسخ گفته شود که: خداوند متعال می تواند از همان سلولهایی که در طول عمر شخص مرده اند استفاده نموده این کمبود را پر نماید. در این صورت گفته می شود که: مقدار آن سلولها چیزی در حدود هفت برابر بدن یک انسان معمولی است. پس اگر بنا شود که در آخرت تمام ذرّات بدن جمع شوند ، لازم می آید که بدن هر شخصی چندین برابر بدن دنیایی او شود.

امّا طبق دو نظیر دیگر از این سه نظر ، استلزامی وجود ندارد که بدن اخروی شخص معلول،  ناقص باشد. چون طبق این دو نظر ، خداوند متعال می تواند با برداشتن موادّ اضافی ، بدن شخص معلول را هم کامل بسازد. 

4ـ سخن آخر اینکه طبق روایات ، اهل بهشت همگی جوان خواهند بود. اگر مبنای حکما را در این موضوع در نظر بگیریم ، توجیه امر آن است که: چون صورت جوانی اقوا صورت انسانی است ، لذا بر دیگر صور او غلبه می یابد. طبق مبنای حکما ، انسان از بدو نطفگی تا آخرین لحظه ی عمر ، بی نهایت صورت گوناگون را می پذیرد ؛ و هر آن دارای یک صورت می باشد که همگی را یک به یک از عالم ملکوت و فیّاض صور کمالی دریافت می کند. هر صورتی در یک آن از عالم ملکوت بر مادّه ی بدن وارد و در آن بعدی به عالم برزخ باز می گردد. لذا انسان بعد از مردن ، تمام بی نهایت صورت خود را در ضمن یک وجود بسط خواهد داشت ؛ لکن همواره ظهور شخص با قویترین صورتش خواهد بود. در اهل بهشت این صورت ، همان صورت انسانی جوان است ؛ امّا در اهل جهنّم آن صورت ، یکی از صور حیوانی یا شیطانی است در قویترین ظهورش.

ــ نفس شناسی

در ادامه مطالبی نیز درباره ی نفس (روح) و نحوه ی اثبات وجود آن و نحوه ارتباط آن با بدن و نحوه ی تحقّق مرگ تقدیم حضور می شود ؛ که به حول و قوّه ی الهی می تواند در مواجهه با افراد ماتریالیست و منکر ماوراء طبیعت  یاری گر شما باشد.

الف ـ نحوه ی ارتباط نفس (روح) و بدن

1ـ روح حقیقتی مجرّد (غیر مادّی) بوده ، هیچگاه در عالم مادّه داخل نمی شود ؛ لذا روح ـ بر خلاف تصوّر عمومی ـ داخل بدن نیست تا هنگام خواب یا مرگ ، از آن خارج گردد.

2ـ از طرف دیگر ، روح خارج از بدن نیز نمی باشد ؛ چون خارج شیء مادّی ، نیز عالم مادّه است. برای اینکه این دو مطلب وضوح بیشتری پیدا کنند از مثالی مدد می جوییم. امیر مومنان (ع) فرمودند: الرّوح في الجسد كالمعنى في اللّفظ ــــ روح در بدن مانند معنی است در لفظ. (مستدرک سفینة البحار ، ج4 ، ص 217)

روشن است که معنی داخل کلمه نیست ، امّا بیرون آن هم نیست ؛ بلکه معنی در عالم ذهن و کلمه در عالم خارج است ؛ امّا یک نحوه ارتباط خاصّ بین کلمه و معنی موجود است که چنین رابطه ای بین دو امر مادّی مشابه ندارد. رابطه ی روح و بدن نیز به همین صورت می باشد ؛ یعنی بدن در عالم مادّه و روح در عالم فرامادّی است ؛ لکن بین این دو ، یک نحوه ارتباط وجود دارد که از آن تعبیر می شود به ارتباط ظاهر و باطن ؛ چرا که روح در حقیقت چیزی غیر از بدن نیست ، بلکه صورت غیبی و باطنی همان بدن می باشد. یعنی یک حقیقت به نام انسان وجود دارد که ظاهرش را بدن و باطنش را روح یا نفس می گویند. در یک مثال دیگر ، می توان رابطه ی روح و بدن را تشبیه کرد به رابطه ی اراده و صور ذهنی انسان. وقتی انسان می خواهد موجودی را تصوّر نماید به محض اراده نمودن ، آن صورت ذهنی ظاهر می شود. لذا این صورت ذهنی در حقیقت چیزی نیست ، جز ظهور اراده ی انسان و اراده ، باطن و حقیقت همین صور است. نسبت روح به صورت ظاهری بدن نیز به همین نحو می باشد ، با این تفاوت که صور ذهنی تنها صورتند و مادّه ندارند ولی بدن انسان افزون بر صورت (شکل) ، مادّه (گوشت و پوست و استخوان و ... ) نیز دارد. از اینرو همانگونه که موقع انصراف اراده ، صور ذهنی غایب می شوند ، اگر روح نیز از بدن مادّی منصرف شود ، صورت آن برداشته شده تنها مادّه اش می ماند ؛ لذا موقع مرگ ، بدن ، صورت خود را از دست داده شروع به تجزیه می کند.

3ـ حکما اثبات نموده اند که حقیقت هر چیزی به صورت آن است نه به مادّه اش. تمام انسانها در داشتن گوشت و پوست و استخوان و ... تفاواتی با یکدیگر ندارند ، امّا در عین حال ، هر کس خودش بوده با دیگری متفاوت می باشد. پس آنچه موجب این تفاوت شده ، شکل و صورت آنهاست نه مادّه ی آنها . یکبار از یک تکّه خمیر مجسمه سازی اسبی درست می کنیم ، دوباره آن اسب را مچاله کرده و این بار آن را به صورت فیل در می آوریم ؛ در این میان شکّی نیست که آن مجسمه ی اسب و فیل ، متفاوت بودند ولی مادّه ی هر دو یکی بود ؛ پس تفاوتها ناشی از صورت است نه مادّه. البته توجّه داشته باشید که ما این بحث را در سطح نازلی مطرح ساختیم و الّا حقیقت این قاعده ی فلسفی بسی بالاتر از این سخنهاست که جای طرح آن کلاس فلسفه می باشد. پس نتیجه می گیریم که حقیقت بدن انسان به صورت آن است نه به مادّه اش.

با این بیانات معلوم گشت که روح و بدن (صورت بدن) ، دو چیز نیستند بلکه یک حقیقتند که دارای دو مرتبه ی ظاهر و باطن می باشد ؛ و معنی ندارد که دو مرتبه از یک حقیقت ، از همدیگر جدا شوند. لذا هنگام مرگ ، آن چیزی که از انسان جدا می شود روح یا بدن نیست بلکه مادّه است که از انسان جدا می گردد یا انسان است که از مادّه جدا می شود. پس انسان هنگام مرگ با روح و بدنش عالم مادّه را رها می کند ؛ و آنچه از او می ماند گوشت و پوست و استخوان است که مادّه ی بدن انسان بودند. لذا در هیچ جای قرآن کریم نداریم که خداوند متعال بفرماید ما روح شما را از بدنتان جدا می کنیم ؛ بلکه همواره سخن از این است که ما شما را تمام و کمال قبض می کنیم و برمی گیریم. در روایات اهل بیت (ع) نیز وارد شده که انسان در عالم برزخ بدنی دارد شبیه همین بدن دنیایی ، لکن بدون مادّه.

پس ارتباط روح و بدن نه تنها در خواب قطع نمی شود که حتّی در هنگام مرگ نیز چنین امری رخ نمی دهد ؛ بلکه اساساً جدایی این دو از یکدیگر غیر ممکن بوده ، جدایی یک چیز از خودش محسوب می شود. امّا اینکه مردم خیال می کنند موقع مرگ روح از بدن مفارقت می کند ، ناشی از این است که بدن را همان گوشت و پوست و استخوان می پندارند.

به هنگام خواب و رؤیا دیدن نیز ، آنچه رخ می دهد این است که بسیاری از دستگاههای بدن تا حدودی از فعّالیّت خود می کاهند و روح به سبب اشتغال کمتر به اداره ی بدن ، فرصت نظر به عالم ملکوت را پیدا می کند. در این هنگام چنین نیست که روح ارتباط خود را با بدن قطع کند ؛ بلکه صرفاً نظر روح تا حدودی از بدن مادّی برگشته و متوجّه عالم معنا می شود و در این هنگام اموری را مشاهده می کند ؛ مثل کسی که در ذهن خود صورت سیبی را اراده نموده و در همان حال که آن سیب را در ذهن خود دارد از راه چشم ، به اشیاء خارجی نیز نظر می کند. حال اگر این نظر به عالم ملکوت ، چنان قوی شود که شخص به کلّی از بدن مادّی خود غافل گردد ، در این حالت ، صورت بدن نیز به تبع روح ، متوجّه آن عالم شده از مادّه اش جدا می گردد و مرگ در هنگام خواب تحقّق می یابد ؛ امّا اگر این توجّه به آن قوّت نرسد ، نیاز بدن به تدبیر ، باعث می شود که روح دوباره متوجّه آن شود ، که در این هنگام انسان از حالت خواب دیدن خارج می شود.

امام باقر (ع) فرمودند: مَا مِنْ أَحَدٍ يَنَامُ إِلَّا عَرَجَتْ نَفْسُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ بَقِيَتْ رُوحُهُ فِي بَدَنِهِ وَ صَارَ بَيْنَهُمَا سَبَبٌ كَشُعَاعِ الشَّمْسِ فَإِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي قَبْضِ الْأَرْوَاحِ أَجَابَتِ الرُّوحُ وَ النَّفْسُ  وَ إِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي رَدِّ الرُّوحِ أَجَابَتِ النَّفْسُ وَ الرُّوحُ وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَمَهْمَا رَأَتْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ فَهُوَ مِمَّا لَهُ تَأْوِيلٌ وَ مَا رَأَتْ فِيمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَهُوَ مِمَّا يُخَيِّلُهُ الشَّيْطَانُ وَ لَا تَأْوِيلَ لَهُ  ــــــ  كسى نمی خوابد جز اينكه نفسش به آسمان عروج می نماید در حالی که روحش در تنش باقی است. و ميان آن دو پيوندی باشد مانند پرتو خورشيد ، و چون خدا به قبض ارواح اذن دهد نفس و روح اجابت نمایند و چون به برگشت روح اذن دهد نفس و روح بپذيرند و این است فرموده ی خدا که: اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها ... و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها ببيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين ببيند خيال شيطانی بوده تعبير ندارد. ( بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص27 )

حضرت باقر العلوم (ع) ، در این کلام معجزنما ، انسان را موجودی دارای مراتب وجودی توصیف نموده ، که یک سر آن در حدّ بدن و متّحد با بدن و سر دیگرش در عوالم ملکوت می باشد و بین این دو مرتبه ی اعلی و ادنی ، با شعاعی از وجود مرتبط است که امام (ع) آن را به شعاع خورشید تشبیه نمود. یعنی همانگونه که خورشید و نور آن یک حقیقت گسترده در فضای وسیعی هستند ، مرتبه ی ملکوتی انسان نیز با مرتبه ی مادّی او یگانگی دارد ؛ لکن انسان وجود یگانه ای است که یک سر در عالم مادّه و سر دیگر در عالم ملکوت دارد. در شرائط بیداری ، مرتبه ی عالی مشغول اداره ی مرتبه ی مادّی است لذا فرصت دیدار عالم ملکوت را ندارد ولی آنگاه که بدن به خواب می رود مرتبه ملکوتی انسان فرصت گشت و گذار در عالم خود را می یابد که نتیجه اش رؤیای صادقه است ولی اگر این آزادی مرتبه عالی ، کامل نباشد ، گشت و گذار او در مرتبه های متوسّط خواهد بود که منطقه ی شیاطین می باشد ، لذا خوابهای انسان در این حالت ، تحت تأثیر شیاطین ، کاذبه می شوند. 

ب ـ علّت مرگ ، خروج روح یا نقص بدن؟

با توجّه به آنچه گفته شد معلوم می شود که هنگام مرگ ، در حقیقت این مادّه ی بدن است که قابلیّت خود را برای حفظ صورت بدن ـ که حدّ نازل نفس است ـ از دست می دهد ؛ و به این سبب ، انسان از مادّه ی دنیایی جدا گشته برزخی می شود ؛ و با بدنی برزخی ، که همان بدن دنیایی است ولی بدون مادّه ، به حیات خود ادامه می دهد.

پس اوّلاً خروج روح از بدن به معنی حقیقی کلمه معنی ندارد ؛ گرچه مجازاً از این تعبیر استفاده می شود. ثانیاً علّت مرگ ، عدم قابلیّت مادّه است برای حفظ ارتباط با نفس به واسطه ی صورت بدن ؛ که این عدم قابلیّت نیز یا در اثر عوامل خارجی است ، مثل تصادفات یا بیماری ها ، یا به خاطر تمام شدن استعداد مادّه است برای دریافت کمالات جدید. چون انسان در اثر حرکت جوهری دائماً بالقوّه های خود را بالفعل می کند ؛ و طبیعی است که در نهایت ، با تمام شدن استعدادهای مادّه ، حرکت جوهری شخص نیز به غایت خود می رسد. در این حالت اجل حتمی شخص فرا می رسد و موت طبیعی صورت می پذیرد که در مقابل آن ، مرگ در اثر عوامل خارجی را موت اخترامی یا موت با اجل معلّق گویند.

البته باید دانست که در تمام مسیر حرکت جوهری انسان ، حضرت عزرائیل و شئونات وجودی او ، که ملائک تحت فرمانش می باشند ، با انسان همراهند و به واسطه ی آنهاست که صورتهای کمالی دم به دم به مادّه ی شخص افاضه می شوند. لذا محرّک حرکت جوهری ما ، که غایتش مرگ و تجرّد یافتن است ، جناب عزرائیل و شئونات وجودی آن بزرگوار است.

برای مطالعه بیشتر در این خصوص می توانید مراجعه فرمایید به کتاب معاد از دیدگاه امام خمینی .

ج ـ براهین وجود نفس مجرّد از مادّه

قبل از ورود در بحث ، عرض می شود که غرض حکما و فلاسفه ی اسلامی از نفس یا روح ، وجود موجودی غیر مادّی در داخل بدن یا خارج بدن نیست ؛ بلکه آنها می خواهند اثبات نمایند که انسان ، افزون بر جنبه ی مادّی ، جنبه ای غیر مادّی نیز دارد. البته بعد از اثبات این امر ، باز در جای خود اثبات می کنند که نفس مجرّد ، نه در داخل بدن است و نه در خارج آن ، بلکه موجودی است لامکانی ؛ همانند معنا که نه در داخل لفظ است نه در خارج آن. 

ـ برهان یکم

خوابهای انسان و همچنین خطوراتی که در بیداری به ذهن انسان راه می یابند ، بر دو گونه اند ؛ برخی از آنها اصل و اساس درستی نداشته و از واقعیّتی خارجی حکایت نمی کنند ؛ امّا برخی دیگر که در مورد خواب ، رؤیاهای صادقه و در مورد خطورات هنگام بیداری ، الهام یا شهود یا روشن بینی یا ادراکات حسّ ششم نامیده می شوند ، از امور خارجی و گاه از آینده و از امور پنهانی خبر می دهند. حال اگر انسان دارای بُعدی غیر مادّی و فرا زمانی و فرا مکانی نباشد ، چگونه می تواند آینده را مشاهده نماید؟

زمان ، بُعد چهارم جسم ، و مکان ، بُعد فضایی آن است ؛ لذا موجود جسمانی نمی تواند جلوتر از زمان خود را ببیند ؛ کما اینکه نمی تواند در آنِ واحد در دو مکان باشد. چرا که لازمه ی این امر در مورد زمان جلو زدن جسم از خودش می باشد ؛ که امری است محال. چون حضور جسم در زمانی که در آن زمان معدوم است ، به معنی اجتماع وجود و عدم در یک چیز می باشد که بارزترین مصداق اجتماع نقیضین می باشد. امّا در مورد مکان اگر جسم در آنِ واحد در دو مکان باشد لازم می آید که یک چیز در آنِ واحد دو چیز باشد که آن نیز امری است محال.

بنا بر این ، این گونه خوابها و خیالات پیشگویی کننده ی صاحبان حسّ ششم و مشاهدات درست مرتاضان و شهودات صادق عرفا نمی تواند ناشی از بُعد مادّی و زمانی و مکانی این انسانها باشد. پس انسان دارای جنبه ای فرا زمانی و فرا مکانی است که این گونه خوابها و خیالاتِ پیشگویی کننده و شهودات مطابق با واقع عرفانی نتیجه ی آن می باشند ؛ که الهیّون همین جنبه از وجود انسان را نفس یا روح می نامند.

ممکن است به این برهان اشکال شود که ما از کجا بدانیم که واقعاً خبر از آینده ـ چه در خواب و چه در بیداری ـ ممکن است؟ در پاسخ گفته می شود: در هر زمان افرادی هستند که قادرند از برخی حوادث آینده با قطع و یقین خبر دهند و این چیزی است که اجمالاً مورد پذیرش مجامع علمی نیز واقع شده است. پس راه کسب یقین در این مورد آن است که جناب اشکال کننده شخصاً به محضر اینگونه افراد شرفیاب شود. آنها که این برهان را اقامه نمودند ، می گویند: ما این مقدّمه را حضوراً آزمودیم و درست بود ؛ پس اگر شما شکّ دارید ، شما هم زحمت آزمودنش را بکشید. چون ما که نمی توانیم یک عارف یا مرتاض یا صاحب حسّ ششم را ضمیمه ی برهان خودمان بکنیم. 

ـ برهان دوم

اوصاف جسم از قبیل رنگ ، اندازه ، وزن و ... ، همگی محسوس می باشند. از طرف دیگر انسان دارای اوصافی غیر محسوس می باشد نظیر شجاعت ، حیا ، شادی ، اختیار ، اراده و ... . پس انسان افزون بر جنبه مادّی ، دارای بُعد غیر مادّی نیز می باشد که این حالات اوصاف آن بُعد می باشند.

ممکن است گفته شود که این اوصاف نتیجه ی فعل و انفعالات شیمیایی بدن هستند. پاسخ می دهیم: اینکه این امور همراه با برخی فعل و انفعالات بدنی نیز هستند ، هیچ خدشه ای بر غیر مادّی بودن این امور نمی زند ؛ چون ما غیر مادّی بودن این امور را به نحو علم حضوری ادراک می کنیم ؛ بخصوص در مورد علم و اراده و اختیار. و اگر با دقّت و موشکافانه نظر کنیم ، در حقیقت این فعل و انفعالات بدنی هستند که معلول اراده و اختیار می باشند نه برعکس. یعنی چنین نیست که مغز به کار بیفتد و بعد ما اراده کنیم ، بلکه چون ما اراده می کنیم مغز فرمان می دهد و اعصاب به کار می افتند و اعضاء را به حرکت در می آورند.

اگر کسی بگوید: علم و اراده یا اختیار من معلول واکنشهای شیمیایی بدن من هستند ، به او می گوییم: پس هر نظریّه ای که شما درباره ی روح و نفس می دهید ، فاقد ارزش می باشد ؛ چون آن نظریّه صرفاً اثر یک واکنش شیمیایی مغزی است. پس اگر دیگری هم روح را قبول دارد ، نظر او هم اثر شیمیایی مغز خود اوست. پس چطور شد که اثر واکنش شیمیایی مغز شما شد نظریّه ی علمی ولی اثر واکنش شیمیایی مغز دیگری شد وهم و خیال؟!!! اگر  اثر واکنش شیمیایی مغز دیگری وهم است اثر واکنش شیمیایی مغز شما وهم است. بنا بر این ، چنین اشکال کننده ای اساساً باید راه کسب علم را بکلّی ببندد. حتّی در این حالت سخن گفتن از واکنش شیمیایی و وجود انسان و وجود مغز و امثال اینها نیز باطل و بی ارزش خواهد شد. چون وقتی علم من شد نتیجه ی اثر واکنش شیمیایی مغز من ؛ پس چه بسا تمام این علوم و دانسته ها را هم مغز خود من ساخته است. پس این جناب اشکال کننده ، در حقیقت گرفتار سفسطه و سدّ باب علم می شود.

ـ برهان سوم

علم پزشکی و تجربه نشان داده که تمام اجزاء بدن انسان و حتّی مغز او از سی و پنج سالگی رو به زوال و ویرانی و فرسودگی می گذارند ؛ امّا قوای عقلی انسان تا به کهولت نرسیده رو به ترقّی است. بخصوص هر چه انسان از عقل خود بیشتر استفاده کند به همان اندازه قویتر می شود. بنا بر این معلوم می شود که قوّه ی عقلی آدمی مستقرّ در عضوی از اعضاء نیست و الّا همراه با زوال آن تضعیف می شد. پس انسان دارای بُعدی غیر جسمانی نیز هست که عقل از قوای آن می باشد.

ممکن است اشکال شود که: عقل به خاطر اینکه زیاد از آن کارکشیده می شود تقویت می شود. گوییم : دقیقاً همین مطلب گواه است که عقل جسمانی نمی باشد. چون جسم هر چه بیشتر کار کند بیشتر فرسوده می شود. لذا حتّی ورزش نیز قادر نیست جسم را حفظ نماید. بلکه تجربه نشان داده که اکثر افراد طویل العمر ورزشکار نبوده اند و هر چه ورزشها حرفه ای تر و سنگین تر باشند در سنین بالا بیشتر موجب زوال اعضاء می شوند. اینکه امروزه ورزش برای بدنها مفید می باشد به خاطر این است که تغذیه ها نامناسب شده است و ورزش تأثیر بد تغذیه را زائل می کند.

باز ممکن است اشکال شود که: شما وجود عقل غیر مادّی را اثبات نمودید نه وجود نفس را. پاسخ می دهیم که: ما در صدد اثبات جنبه ای غیر مادّی برای انسان هستیم ، حال شما هر اسمی می خواهید بر آن بگذارید. عقل نیز یا خود نفس است یا یکی از قوا و آثار اوست.

باز برخی گفته اند: عقل هم موجودی است مادّی و اثر ترکیبات شیمیایی است. پاسخ می دهیم که: آیا عقل خودش موجود مادّی است یا اثر موجود مادّی است؟ اگر موجود مادّی است از دو حال خارج نمی باشد ، یا جسم فیزیکی است یا انرژی ؛ و هر دوی اینها را می توان با حسّ یا با وسائلی خاصّ آشکار سازی نمود. پس بفرمایید عقل را برای ما بیابید و ترکیباتش را مشخّص کنید! و اگر می گویید که عقل خودش مادّه نیست بلکه اثر امر مادّی است ، می پرسیم: آیا اثر موجود مادّی هم مادّی است یا موجودی است غیر مادّی؟ اگر بگویید: غیر مادّی است ، می گوییم پس نظر ما ثابت شد ؛ و اگر بگویید:مادّی است ، باز می گوییم: در آن صورت یا جسم فیزیکی است یا انرژی ، پس باز هم بفرمایید وجود فیزیکی عقل را برای ما بیابید و ترکیباتش را مشخّص کنید. 

البته ممکن است اشکال کننده برای فرار از مساله بگوید: اساساً موجودی به نام عقل وجود ندارد. در پاسخ می گوییم: پس نظریّه ی شما مبنی بر عدم وجود نفس مجرّد ، با چه ابزاری داده شده است؟ اگر مبتنی بر عقل نیست پس یا خیالی است یا وهمی یا ساخته ی مغز شیمیایی شماست ؛ و همه ی اینها در نزد اهل علم بی ارزشند.

ـ برهان چهارم

جسم در زمان واحد و از جهت واحد ، جز یک صورت را قبول نمی کند. مثلاً محال است یک جسم در آنِ واحد هم به شکل اسب باشد هم به شکل انسان. امّا قوّه یِ خیال انسان در آنِ واحد دهها و صدها صورت را می تواند قبول نموده در آنِ واحد تصوّر نماید. ضمناً قوّه خیال با تصوّر چندین صورت متکثّر نمی شود بلکه در عین اینکه خودش یکی است در چندین صورت ظهور می یابد. بنا بر این ، قوّه ی خیال آدمی جسم نیست. پس انسان دارای بُعدی غیر جسمانی است.

ممکن است گفته شود که: یک آیینه یا عکس نیز در آن واحد ، چندین تصویر را در خود نشان می دهد ؛ در حالی که مادّی است. پاسخ می دهیم که: آیینه مرکّب از جهات و اجزاء می باشد و واحد حقیقی نیست. امّا قوّه ی خیال ، حقیقتاً یک موجود است که نه شکل دارد نه رنگ دارد نه اندازه دارد ، نه جهت دارد ، نه ابعاد دارد و نه ... . ما یکی بودن قوّه ی خیال خودمان را با علم حضوری درمی یابیم که شکّ بردار نیست.

ـ برهان پنجم

شکّی نیست که ما عالم به اموری غیر مادّی هستیم مثل امور ریاضی و مفاهیم کلّی. پس انسان دارای بُعدی غیر مادّی است که ظرف این علوم غیر مادّی قرار می گیرد. مثلاً ما مفهوم کلّی انسان را ادراک می کنیم که نه مرد است و نه زن ، نه کوتاه قدّ است نه بلند قدّ ، نه پیر است نه جوان و ... . چون اگر مفهوم انسان مرد بود پس زنها انسان نمی بودند ؛ اگر پیر بود جوانها انسان نمی شدند و ... . امّا چنین انسانی در عالم اجسام موجود نیست و نمی تواند هم موجود شود. پس چنین انسانی در بُعدی غیر مادّی از وجود انسان حضور دارد.

ممکن است گفته شود که: مفاهیم کلّی ، اموری ساختگی هستند و حقیقت ندارند. پاسخ می دهیم که:

اوّلاً آیا حقیقت ندارند یعنی عدم می باشند؟ روشن است که این مفاهیم عدم نیستند ؛ بلکه یقیناً موجودند ، لکن نه در عالم خارج بلکه در عالم ذهن. از طرفی گفتیم که چنین موجودی نمی تواند در عالم خارج موجود شود ؛ مثلاً در عالم مادّه ممکن نیست انسانی نه یک متری باشد نه یک و نیم متری و نه ایکس متری ؛ در حالی که انسان ذهنی چنین است ؛ و الّا قابل انطباق بر تمام انسانها با قدّهای مختلف نمی شد. پس ذهن ما نمی تواند مادّی باشد.

ثانیاً اگر این مفاهیم ساختگی محض هستند و حکایت از واقع  نمی کنند ؛ پس بساط علم را باید بکلّی برچید. چون اساس تمام علوم حقیقی بر مفاهیم کلّی است و الّا هیچ قانون کلّی وجود نمی داشت. وقتی در فیزیک گفته می شود: آب مقطّر در شرائط استاندارد ، در صد درجه سانتیگراد به جوش می آید آیا منظور آن آب مقطّری است که در آزمایشگاه ، آزمایش شده یا منظور تمام آبهای مقطّر جهان است؟ به عبارت دیگر ، آیا این حکم برای آب مقطّر کلّی اثبات شده است یا برای یک آب مقطّر مشخّص. روشن است که قواعد کلّی علوم برای کلّی موجودات اثبات می شود نه برای فردی خاصّ.

ثالثاً اگر مفهوم کلّی وجود ندارد ، پس اگر منکر وجود نفس ثابت نمود که نفس وجود ندارد ، تنها عدم وجود نفس خودش را اثبات کرده و نمی تواند آن را به تمام انسانها سرایت داده و به صورت کلّی حکم کند که نفس مجرّد موجود نیست.

ـ برهان ششم

جسم انسان و اجزاء بدن او همواره دارای اندازه و ابعاد بوده نامتناهی و بی انتها نیستد ؛ همچنین تعداد ذرّات بدن او اگر چه زیادند ولی معدود می باشند. امّا انسان قادر است بی نهایت و بی انتها را تصوّر نماید. پس این بی نهایت و بی انتها که انسان تصوّر می کند نمی تواند عارض بر کلّ بدن انسان یا اجزاء بدن او شود. پس بُعدی غیر مادّی برای انسان وجود دارد که ظرف چنین تصوّری قرار می گیرد.

ـ برهان هفتم

انسان می تواند بدن خود را به اندازه ی واقعی آن تصوّر نماید. اگر جایگاه این صورت ، جزئی از بدن شخص باشد لازم می آید که کلّ از جزء کوچکتر باشد ؛ که امری است محال. امّا اگر جایگاه آن ، کلّ بدن شخص باشد ، لازم می آید که یک شخص دو شخص باشد. پس اوّلاً خود این صورت ، مادّی نیست و ثانیاً جایگاه آن هم بدن مادّی شخص نمی باشد.

ـ برهان هشتم

انسان می تواند اشیاء بزرگ را تصوّر نماید ؛ مثلاً کوه را با همان ابعاد حقیقی اش تصوّر می کند. حال اگر آن صورت کوه که ما تصوّر کرده ایم ، مادّی باشد و جایگاه آن هم مغز باشد ، لازم می آید که شیء بزرگ در شیء کوچک جا بگیرد که امری است محال.

ممکن است گفته شود که ما کوچک شده ی کوه را تصوّر می کنیم. گوییم پس در این صورت شما کوه را تصوّر نکرده اید بلکه چیز دیگری را به جای آن تصوّر نموده اید ؛ پس چگونه شما با چیزی که حقیقتاً کوه نیست ، کوه را فهمیدید؟ آیا سفسطه غیر از این است. از این گذشته ، شما کوه را با آن تصویر کوچک شده فهمیدید ، خود آن تصویر کوچک شده را با چه چیزی فهمیده اید؟ همچنین شما اگر امور بیرونی را به صورت کوچک شده ی آن می فهمید ، پس از کجا می فهمید که آن شیء خارجی در حقیقت چه اندازه است؟ لازمه ی این امر آن است که شما قبلاً آن شیء خارجی را مستقیماً و در اندازه ی واقعی اش شناخته باشید.

همچنین ممکن است گفته شود که کوه در تلوزیون هم جا می گیرد. گوییم آنچه در تلوزیون مشاهده می شود به اندازه ی کوه حقیقی نیست و اساساً کوه نیست بلکه نقاطی نورانی است. اگر ما کوه روی پرده ی تلوزیون یا سینما و امثال آن را کوه می گوییم مجاز می باشد ؛ حقیقت آن است که آنها عکس کوه هستند نه خود کوه. امّا ذهن ما خود کوه را می یابد نه عکس آن را. اگر گفته شود ذهن ما عکس کوه را می بیند ؛ گفته می شود پس خود کوه چگونه است؟ ما از مقایسه ی کوه و عکس آن که در تلوزیون است ، می فهمیم که این عکس آن است ؛ یعنی آن دو را مقایسه نموده و مفهمیم که این عکس کوه شبیه خود کوه است ؛  ولی در مورد ذهن چنین امکانی نیست. چون ما نمی توانیم از ذهن خودمان کنار کشیده و کوه ذهنی خودمان را با کوه بیرونی مقایسه نماییم. بلی اگر ما می توانستیم بیرون از وجود خودمان بایستیم و یک نگاه بی واسطه به کوه خارجی بیندازیم و یک نگاه دیگر به کوه موجود در ذهنمان ، آنگاه می توانستیم آنها را با یکدیگر مقایسه نموده و متوجّه شباهت یا عدم شباهت آنها بشویم ؛ امّا حقیقت این است که نمی توانیم کوه را مستقیماً از راه غیر ذهن نظاره گر باشیم ؛ پس مقایسه بین ذهن و عین ممکن نیست. پس این سوال باقی است که اگر کوه موجود در ذهن من ، عین کوه خارجی نیست ، در این صورت من از کجا می توانم بفهمم که کوهی وجود دارد یا ندارد؟ پس اگر وجود نفس مجرّد پذیرفته نشود تا محلّ برای کوه تصوّر شده با ابعاد حقیقی باشد ، سفسطه لازم می آید ؛ یعنی در این صورت ما ابداً نمی توانیم یقین کنیم که آیا در عالم واقع کوهی وجود دارد یا ندارد؟

به تعبیر دیگر ، ما وقتی کسی یا چیزی را می بینیم ، صورتی از آن شیء از طریق عدسی چشم ما وارد چشم شده تبدیل به جریان الکتریکی شده به سمت مغز می رود. پس آنچه در مغز ماست صورت خود آن شخص یا شیء نیست بلکه اطّلاعات الکتریکی آن می باشد. پس ما از کجا می توانیم یقین کنیم که آنچه مغز ما می سازد همان چیزی است که در عالم واقع وجود دارد؟ ما برای اینکه به مطابقت این دو یقین داشته باشیم باید در خارج از وجود خود قرار بگیریم و آنگاه یک نگاه به شیء خارجی و نگاه دیگر به صورت ساخته شده در مغز کرده آنها را مقایسه کنیم . امّا چنین کاری برای ما ممکن نیست. پس با انکار وجود نفس عملاً راه هر گونه علم به خارج بسته می شود ؛ و این یعنی سفلسطه.

امّا قائلین به وجود نفس به راحتی این مشکل را حلّ نموده می گویند: نفس مجرّد انسان ، صورت مجرّد شیء خارجی را در عالم ملکوت ملاقات نموده با صورت مجرّد خود آن شیء متّحد می گردد که آن را اتّحاد حاسّ و محسوس گویند. لذا علم ما به اشیاء از طریق حواسّ و مغز نیست و کار حواسّ و مغز تنها زمینه ی چنان ارتباطی را در عالم نفوس فراهم می کند تا علم حاصل شود.

براهین دیگری نیز در این باره وجود دارند که مقدّماتی سنگین دارند ؛ لذا از ذکر آنها پرهیز شد. علّامه حسن زاده آملی ـ ایّده الله تعالی ـ این براهین را در کتابی با عنوان الحجج البالغه علی تجرّد النّفس النّاطقه گرد آورده اند.

برای مطالعه ی بیشتر ر.ک: کتاب معاد یا بازگشت بسوی خدا ، دو جلدی ، استاد محمّد شجاعی ، جلد اوّل ، ص 191 ـ 220 .