(20/100139344)

پرسش:ممنون از جواب تون به سوال 17 من يه چند تا سوال در رابطه با همين بحث برا من پيش اومد كه خدمت تون عرض مي‌كنم.

آموختن همه اسما به آدم طبق آيه 31 سوره بقره، آيا منحصر به خود حضرت آدم است يا قشر همه انسان‌ها؟

فرض مي‌كنيم به شخص حضرت آدم آموخته شده است، باز چند سوال پيش ‌مي ايد: مگر اين آموختن از طريق سرشت آدمي (فطرتا) و نه به صورت تكويني نبوده‌است، و مگر فطرت همه انسان ‌‌ها يكسان نيست (حالا به جز زن و مرد با هم منظور قشر انسان ست) پس بايد در فطرت همه انسان‌ها گذاشته شده باشد، پس همه انسان‌ها عالم به تمام اسما هستند، (رسيديم به تناقض با فرض) پس فرض باطل و ثابت مي‌شود كه به همه انسان‌ها داده شده...

اگر به تمام انسان‌ها همه اسما داده شده پس اين تفاوت در صفات جمال و جلال كه گفتين در زن و مرد است، ‌رد و تمام صفات در هر دو جنس گذاشته شده...

چه گيج‌كاري اي كردم، چه مغلطه‌اي!!!!!!

لطفا استدلالي و مستند به تفسير همون آيات سوره بقره پاسخ بفرماييد.

و حالا يه فرض ديگر:

و شايد هم منظور از اسما نه يك سري راز و رمز بلكه يك جايگاه و مرتبه‌اي باشد و منظور از تعليم آن به آدم استعدادي باشد كه فقط در انسان گذاشته شده براي رسيدن به آن جايگاه يعني عالم شدن به تمام اسما مساوي است با رسيدن به مقام خليفه الهي و جايگاهي كه بوسيله آن بشود آئينه تمام نماي خداوندي و مجهز شدن به تمام صفات خداوند و رسيدن به آن نفس مطمئنه و...

و د راين رابطه چنين استنباط مي‌شود كه خداوند صفات و ويژگي‌هايي دارد كه بعضي ا زآنها مثل جمال و جلال را به طور فطري و بدون هيچ تلاشي از سوي انسان در اختيار او گذاشته براي زندگي در اين دنيا و بقيه صفات مثل اسم اعظم-كه به‌ وسسله آن مي‌شود در عالم تصرف كرد- به همه كس داده نشده و جايگاهي است كه ائمه، انبيا و انسان‌هايي به آن خواهند رسيد كه بخواهند، تلاش كنند و ظرفيت پذيرش را د رخود ايجاد كرده و برسند به جايگاه نفس مطمئنه و بشوند خليفه الهي...

پس خداوند در مرتبه اول شخص حضرت آدم را به دليل جايگاه نبوت به اين اسما و جايگاه مجهز كرده و بقيه انسان‌ها در صورت طي طريق سير الي‌الله به آن خواهند رسيد.

پس آموزش اين علم به حضرت آدم نه به صورت آموزش يك سري كلمه و حروف به صورت تكويني و مثلا استاد-معلمي بلكه به يك شيوه خاص –غير از فطرت- بوده است كه اگر فطرتا بود، بايد چنين جايگاهي ذاتا به همه انسان‌ها داده مي‌شد..

پس شايد بتوان گفت استعداد رسيدن به عالم شدن به تمام اسما و صفات در همه انسان‌ها گذاشته‌شده اما آن قدرت بدون سير طريق در خدمت حضرت آدم و انبيا و ائمه قرار گرفته.

درسته؟

فقط يه سوال ديگه

اگر منظور از اسما آن جايگاهي‌ ست كه گفتم پس ملائك چگونه گفتند نمي‌دانم

مگر آنها هم به طور ذاتي مجهز به برخي صفات مثلا جبرئيل عليم و شديد‌القوا نيستند، پس چرا گفتند، نمي‌دانيم؟

اگر منظورشان از دانستن آن دانستني است كه شامل تمام اسما و صفات و آن جايگاه نفس مطمئنه و خليفه‌اللهي باشد، بله، نمي‌دانند، پس در اين صورت يَئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِني أَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ(33) بقره كه به آموزش صفات ا زسوي آدم به فرشتگان است، به چه چيزي اشاره دارد؟

انگار اين آخري‌ا به يه نتايجي رسيديم به لطف خدا، درست بود يا غلط؟ به سوال‌ها لطف بفرماييد جواب بدين.

مچكرم

التماس دعا 

پاسخ:

1ـ صریح آیه بیانگر آن است که جمیع اسماء را به شخص آدم(ع) تعلیم نموده است؛ امّا نه از حیث بشر بودنش؛ بلکه از حیث خلیفة الله بودنش. چون از ابتدا خداوند متعال خبر از آفرینش خلیفه داده است؛ و سجده بر خلیفه خواسته شده است.

 

2ـ فرموده اید: « مگر اين آموختن از طريق سرشت آدمي (فطرتا) و نه به صورت تكويني نبوده‌است، و مگر فطرت همه انسان ‌‌ها يكسان نيست (حالا به جز زن و مرد با هم منظور قشر انسان ست) پس بايد در فطرت همه انسان‌ها گذاشته شده باشد، پس همه انسان‌ها عالم به تمام اسما هستند، (رسيديم به تناقض با فرض) پس فرض باطل و ثابت مي‌شود كه به همه انسان‌ها داده شده...»

تعلیم اسماء، ربطی به فطرت ندارد. فطرت امر مشترکی است بین تمام موجودات عالم، از سنگ و خاک گرفته تا انسان کامل. همه ی موجودات عالم، فطرت توحیدی دارند. مگر جنّها فطرت توحیدی نداشتند؟ مگر ابلیس فطرت توحیدی نداشت؟ مگر ملائک، فطرت توحیدی نداشتند؟ همه ی موجودات مفطورند به فطرت الله؛ و خداست فاطر همه ی آنها.

فرمود: « قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ بگو: آيا غير خدا را ولىّ خود انتخاب كنم؟! (خدايى) كه فاطر آسمانها و زمين است» (الأنعام:14)

ا زبان ابراهیم(ع) فرمود: « إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ  ـــــ من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين مفطور اویند؛ من در ايمان خود خالصم؛ و از مشركان نيستم.» ‏(الأنعام:79)

یعنی آسمان و زمین مفطور به فطرت توحیدند و در مسیر فطرت قدم بر می دارند کجا رسد من ابراهیم.

و فرمود: « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ  ـــــ پس روى خود را خالصانه متوجّه دین كن! همان فطرتى كه خداوند،انسانها را بر آن مفطور ساخت؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ اين است دین استوار؛ ولى اكثر مردم نمى‏دانند» (الروم:30)

 

3ـ فرموده اید: « اگر به تمام انسان‌ها همه اسما داده شده پس اين تفاوت در صفات جمال و جلال كه گفتين در زن و مرد است، ‌رد و تمام صفات در هر دو جنس گذاشته شده...»

اوّلاً گفتیم که فرضتان مشکل دارد.

ثانیاً اینکه زن و مرد هر دو مظهر جمیع اسماء باشند؛ ولی در یکی غلبه با اسماء جلال باشد و در دیگری غلبه با اسماء جمال، مشکلی ندارد. در اینکه زن، مظهر قدرت خدا هم هست، شکّ نیست. اگر مظهر قدرت خدا نبود که قدرتی نداشت. در این هم که مرد، مظهر جمال الهی است باز شکّی نیست. چون هر مردی نیز سهمی از جمال دارد. امّا در این هم شکّ نیست که در زنها، جمال غالب است و در مردها قدرت که از صفات جلالیّه است. پس عزیز ما خلط نفرمایند بین مظهریّت برای اسماء، و غلبه ی برخی اسماء.

واقع مطلب آن است که تک تک موجودات، مظهر جمیع اسماء الله هستند. امّا در هیچ موجودی، تمام اسماء نمی توانند ظهور تامّ داشته باشند؛ تنها انسان است که می تواند محلّ ظهور تامّ جمیع اسماء الله باشد. مثلاً جبرئیل(ع) مظهر جمیع اسماء الهی است؛ امّا تنها برخی اسماء مثل العلیم و شدید القوی در او ظهور تامّ دارند. برای همین هم هست که ملائک، نمی توانند خلیفة الله باشند؛ بلکه فقط خلیفه ی برخی اسماء هستند؛ امّا انسان اگر به فعلیّت برسد، خلیفة الله می شود؛ یعنی خلیفه ی اسم جامع. امّا انسانهای عادی، بالقوّه خلیفة الله هستند نه بالفعل. از همینجا معلوم می شود که خلیفة الله بودن نیز مراتب دارد.

مطلبی دیگر:

گفتیم: همه ی موجودات، مظهر جمیع اسماء هستند؛ امّا برخی اسماء در آنها غلبه ی تامّ دارد و برخی دیگر، مغلوب تامّ هستند؛ لذا ظهوری ندارند. امّا در انسانها، برخی اسماء، غالبند و برخی مغلوب؛ ولی اسماء مغلوب، مغلوب تامّ نیستند؛ بلکه آنها نیز در درجات پایینی ظهور دارند.

حال می گوییم: خود ظهور تامّ اسماء نیز مراتب دارد؛ یعنی چه بسا دو نفرند که در هر دو، تمام اسماء ظهور دارند؛ لکن در یکی از آنها این ظهور، شدیدتر از دیگری است. در لسان دین، واحد این شدّت و ضعف ظهور اسمائی، حرف است. لذا وقتی می گویند: آصف بن برخیا، یک حرف از اسم اعظم را داشت؛ یعنی ظهور اسماء الله در او، به شدّت یک واحد بود. حضرت آدم(ع) 25 حرف از اسم اعظم را داشت؛ یعنی مظهریّت او برای اسماء الله، 25 برابر قویتر از آصف بن برخیا بود. و اهل بیت(ع) 72 حرف از اسم اعظم را دارند؛ که بالاترین شدّت مظهریّت ممکنه است.

 

4ـ فرموده اید: «چه گيج‌كاري اي كردم، چه مغلطه‌اي!!!!!! »

بچّه زمین نخورد که بزرگ نمی شود. علما و حکما و عرفای بزرگ هم روزگاری از همین کارها کرده اند که به اینجا رسیده اند. تنها دو کس اشتباه نمی کنند؛ یکی معصوم مادرزاد و دیگری آنکه هیچ فکری و هیچ کاری نمی کند. روشن است که وقتی کسی نمی خواهد راه رفتن بیاموزد، زمین هم نمی خورد. زمین خوردن ترس ندارد؛ زمینگیر شدن ترس دارد.

 

5ـ اسماء الله، همان مرابت وجودند؛ و از سنخ کلمات و الفاظ نیستند. تمام تصرّفها نیز با اسماء الله است. اگر سنگ، شیشه را می شکند برای این است که مظهر اسمی از اسماء الله است. اگر آتش می سوزاند، اگر مادر، مهربان است؛ اگر زن، بچّه دار می شود، اگر انسان حرف می زند، اگر ماه گردش می کند، اگر فلان عارف، طیّ الارض دارد، اگر رسول خدا(ص) شقّ القمر می کند، اگر موسی(ع) عصا را اژدها می کند، اگر عیسی(ع) مرده زنده می کند و ... همگی با اسماء است. بی مدد اسماء الله، هیچ فعلی و اثری برای هیچ موجودی ممکن نیست. ویژگی تمام موجودات، ناشی از اسمائی است که آن موجودات مظهر آنند.

 

6ـ فرموده اید: «اگر منظور از اسما آن جايگاهي‌ ست كه گفتم پس ملائك چگونه گفتند نمي‌دانم. مگر آنها هم به طور ذاتي مجهز به برخي صفات مثلا جبرئيل عليم و شديد‌القوا نيستند، پس چرا گفتند، نمي‌دانيم؟ »

اوّلاً عالم اسماء الله، که آن را عالم لاهوت هم می گویند، فوق عالم ملائک است؛ لذا ملائک از علم الاسماء بی خبرند؛ آنها فقط مظهر اسماء فعلیّه اند. امّا انسان کامل، نه تنها مظهر اسماء فعلیّه، بلکه مظهر اسماء ذاتیّه هم هست. البته منظور از ذات، کنه ذات نیست. پس ملائک گفتند: « سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ  ـــ منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى‏»؛ یعنی ما فقط  مظهر همین اسماء فعلیّه هستیم و برای اسماء ذاتیّه مظهریّت نداریم. لذا آنچه آدم(ع) برای ما نمودار ساخت ما متوجّه حقیقتش نشدیم؛ ولی دانستیم که در او چیزی است که در ما نیست.

ثانیاً هیچکدام ملائک، مظهر تامّ جمیع اسماء فعلیّه هم نبودند؛ بلکه هر کدام مظهر تامّ بخشی از اسماء فعلیّه بودند. لذا وقتی آدم(ع) مظهریّت خودش برای اسماء فعلیّه را هم نمایان ساخت، هر کدام آنها تنها بخشی از وجود آدم(ع) را ادراک نمودند و هر کدامشان دانست که در وجود آدم(ع) چیزی است که او نمی داند. لذا اقرار نمودند که «ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم.» یعنی در آدم(ع) حقایقی است که برای ما مجهول است.

پس خدای تعالی آدم را امر نمود که حقیقت اسمائی خویش را بر ملائک آشکار کن تا اوّلاً ببینند که آنچه آنها دارند تو نیز داری. ثانیاً ببینند که در تو چیزهایی که تک تک آنها به تنهایی ندارد. ثالثاً ببینند که تو فراتر از اسماء فعلیّه، مظهریّت اسماء ذاتیّه را هم داری ولی آنها ندارند.

به تعبیر دیگر، خداوند نتعال آدم را امر نمود که حقیقت خویش را هویدا ساز تا ملائک ببینند که همگی شئونات وجودی تو هستند؛ و همگی در وجود تو مغروقند؛ همان گونه که عقل و خیال و حسّ و میل و نفرت و غم و شادی و ... در روح ما مستغرقند. حتّی ابلیس نیز خودش را در آدم(ع) دید. برای همین هم سجده نکرد. چون ملائک جبروتی، خود را مراتب گوناگون عقل آدم(ع) یافتند؛ و ملائک ملکوتی، خود را مراتب گوناگون خیال آدم(ع) یافتند؛ و ابلیس خودش را نفس امّاره ی آدم یافت.

لذا ربط تکوینی است بین عقل جزئی ما با عقول کلّی در عالم جبروت؛ و خیال جزئی ما با خیال کلّی در عالم ملکوت؛ و نفس امّاره ی ما با ابلیس کلّ. حقیقت این معنا را باید عرفان نظری جستجو کنید. چرا که بحثی است فنّی و دارای مقدّمات فلسفی و عرفانی فراوان و البته دشوار.