(1/100176488)

پرسش:بسمه تعالي

سوال 1- ايا درست است كه : خدا نه تنها انسان را به اجبار وارد دنيا نكرده بلكه حتّي كمالات وجودي او را هم بدون خواست خودش خلق نمي كند. خدا انسان را فقط ايجاد نمود ؛ و چون مي خواست همه ي وجود انسان به دست خودش ساخته شود ، او را در پايين ترين مرتبه ي ممكن براي وجود انساني آفريد كه عبارت است از وجود ذرّي انسان

« و هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ، ذريّه ي آنان را برگرفت و...>>

اگر درست است پس چرا در دعا مي خوانيم لا يملك لنفسي نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حياتا.يعني ما مالك ضرر و ... و حيات و ... نيستيم .

2- از عالم ذر ما چه چيزي را به ياد مي آوريم ؟ مثلا ما در آخرت اعمال را به ياد مي آوريم ؟

3- حال اگر در دنيا آمدن اختيار داشته باشيم و طبق پيماني باشد كه در علم ذر گرفته شده (طبق سوال 1), آيا در به وجود آمدن در عالم ذر نيز اختيار داشته ايم ؟

 

پاسخ:

1ـ جبر و اختيار وصف فعل هستند نه وصف هر چيزي؛ به دنيا آمدن فعل انسان نيست كه متّصف به جبر يا اختيار شود؛ لذا انسان نه جبراً به دنيا آمده نه اختياراً، همان گونه كه رنگ آبي نه زوج است نه فرد. چون اصلاً زوجيّت و فرديّت، وصف رنگ نيست. (دقّت شود!)

 

2ـ كمالات بشر دو گونه اند؛ برخي از آنها متعلّق خواست و اراده ي بشر نيستند تا جبري يا اختياري باشند، امّا برخي ديگر، متعلّق خواست و فعل بشر هستند، كه اين گونه كمالات را تا خود شخص نخواهد و مقدّماتش را فراهم نكند، خدا افاضه نمي كند.

 

3ـ امّا حساب انسان از بشر جداست.

هر انساني بشر است، امّا هر بشري انسان نيست.

بشر از بشره گرفته شده كه به معني پوست مي باشد. اين موجود دو پاي راست قامت را بشر گويند چون برخلاف اكثر موجودات زنده، پوستش پيداست و مثل حيوانات، لباس طبيعي ندارد. امّا انسان را دو منشاء اشتقاق است گاه از اُنس است و گاه از نسيان؛ كه اوّلي فقط لايق مؤمنان است كه با خدا انس مي گيرند و دومي همتراز بشر است. لذا در قرآن كريم، گاه از كافر با عنوان انسان ياد شده و گاه با عنوان انعام و حمار و دوّاب(جنبنده) و امثال آن. اين به آن سبب است كه لفظ انسان، دو منشاء اشتقاق دارد.

با اين مقدّمه عرض مي شود:

بشر در ابتداي خلقت، حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است؛ لذا به اختيار خود اوست كه انسان بشود يا نشود. اگر خواست و تلاش نمود، خداي تعالي روح انساني به او عنايت مي كند و اگر نخواست، با همان روح بشري زيست مي كند و در آخرت، در شمار حيوانات محشور مي شود.

جماد را يك مرتبه روح است. نبات را دو مرتبه، حيوان را سه مرتبه، و بشر نوعي از حيوان است؛ لذا كفّار هم سه مرتبه روح دارند و در رديف حيواناتند. امّا انسان(مؤمن) را چهار مرتبه روح است؛ لذا نوعي است برتر از بشر؛ و بشريّت جنس منطقي اوست؛ كما اينكه حيوانيّت، جنس منطقي بشر است. امّا معصوم را پنج مرتبه روح است. لذا معصوم نوعي است برتر از مؤمن. لذا فرمود: « وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً (7) فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ (8) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (9) وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (10) أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ــــــ و شما سه گروه بوديد. (7) پس اصحاب يمين و چيست اصحاب يمين؟! (8) و اصحاب شمال، و چيست اصحاب شمال؟! (9) و سبقت گيرندگان سبقت گيرندگان (10) آنهايند مقرّبان.» (الواقعه)

آري بشر جنس است و سه نوع دارد؛ اصحاب شمال، اصحاب يمين و السابقون السابقون.

تا سنّ بلوغ، هنوز هويّت شخص معلوم نيست؛ از آن به بعد است كه به اختيار خويش، هويّت و نوعيّت خود را انتخاب مي كند؛ و هر لحظه هم مي تواند تغيير نوعيَّت دهد. البته دايره ي انتخاب در اكثر افراد، بين اصحاب شمال بودن (قسمي از اقسام حيوان بودن) و اصحاب يمين بودن (قسمي از اقسام انسان بودن) است.

اينكه در قرآن كريم از اصحاب شمال با عناوين مختلف مثل كلب، حمار، انعام و ... ياد شد، براي آن است كه خود اصحاب شمال، اقسام دارند. اصحاب يمين هم اقسام دارند مثل محسنين، متّقين، ذاكرين، شاكرين، عابدين، صابرين و ... . البته بشر قابل آن است كه در آن واحد، چندين نوع باشد.

اين بحث، را به اجمال بيان كرديم؛ چرا كه اوّلاً بحث غامضي است. ثانياً مردمان را تاب تحمّل اين گونه حقايق نيست. شما بزرگوار هم لطف نموده اين مطلب را در معرض ديد ضعفا قرار ندهيد!

امّا « لا يملك لنفسي نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حياتا.»

كسي مالك خود نيست كجا رسد مالك كمالات خود باشد؛ مالك حقيقي خداست و بس. كسب كمال كردن به معني مالك كمال شدن نيست بلكه به معني لايق كمال شدن است. وقتي لايق كمال شدي، كمال را به تو مي دهند امّا خدا با اعطاء كمال، مالكيّت آن كمال را از خودش سلب نمي كند، بلكه همچنان مالك آن است؛ لذا اگر فرد، لياقت سابق را از دست بدهد، خدا هم كمالي را كه داده پس مي گيرد. بر همين اساس كه خداي تعالي از مقام خليفة اللّهي تعبير كرد به امانت « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً» (الأحزاب:72)

 

2ـ در موطن ذرّ ـ نه عالم ذرّ ـ توحيد فطري را به جان داريم نه به ياد. تمام گرايشات فطري ما، نتيجه ي عهد الست هستند. در موطن ذرّ، بي استثناء، همه ي انسانها اقرار به توحيد نموده اند. لذا انتخاب اينكه ما از كداميك از سه گروه خواهيم بود، ربطي به موطن ذرّ ندارد. بلكه در آن موطن از ما عهد توحيد گرفتند تا بعداً اگر به اختيار خويش از اصحاب شمال شديم، عذري نداشته باشيم.

فرمود: « وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلين‏ ــــــــ و آن هنگامه كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّيه ي آنها را برگرفت؛ و آنها را گواه بر خويشتن ساخت؛ (و فرمود:) «آيا من پروردگار شما نيستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مى‏دهيم.» (چنين كرد تا مبادا) روز رستاخيز بگوييد: «ما از اين، غافل بوديم.» » (الأعراف:172)

 

3ـ به وجود آمدن، بي معني است. تمام موجودات، از ازل در علم خدا بوده اند. موجودات از علم، به عين آمده اند؛ يعني از علم ذاتي خدا، به علم فعلي خدا تنزّل نموده اند. لذا تك تك موجودات، هم فعل خدا هستند هم علم فعلي اويند.

و گفتيم كه اختيار، وصف فعل است؛ و تنزّل از علم به عين، فعل ما نبوده كه در آن، مختار يا مجبور باشيم.

البته در باب اختيار، لطايف ديگري هم هست كه مجال گفتنش نيست؛ و كلاس مي خواهد. همين اندازه گفته شود كه تعبير فاعل مجبور، تعبيري است متناقض مثل دايره ي چهارضلعي. مجبور يعني كسي كه فعلش فعل ديگري است نه فعل خودش؛ و فاعل يعني كسي كه فعل انجام مي دهد. لذا فاعل بودن با مجبور بودن، سازگار نيست. بنا بر اين، فاعل مجبور، اساساً قابل فرض هم نيست، همان گونه كه دايره ي چهارضلعي قابل فرض نيست.

اختيار وصف وجود است؛ لذا هر وجودي خودش واحدي از اختيار است. لذا هر موجودي هر چه كند اختياري است. اگر قلب ما مي تپد به اختيار خودش مي تپد؛ اگر معده ي ما حركت مي كند، به اختيار خودش حركت مي كند. اگر زمين به دور خورشيد مي چرخد، باز به اختيار خودش مي چرخد.

« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ ــــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن(آسمان) و به زمين گفت: بياييد، خواه با ميل و رغبت و خواه بي ميل و از سر اكراه! آنها گفتند: «مي آييم از روى ميل و رغبت.» » (فصلت:11)

فعل طوعي و اكراهي، هر دو از اقسام فعل اختياري اند؛ و زمين و آسمان خودشان شهادت داده اند كه با ميل و رغبت فرمان خدا را اطاعت مي كنند.

اختيار هم به معني قرار گرفتن بين دو راهي نيست. مگر خدا مختار نيست؟ آيا خدا بين دو راهي گير مي كند؟

اختيار يعني انجام خير. لذا هر موجودي كاري را مي كند كه خير اوست. لكن خيري هر موجودي متناسب با ذات اوست. شهوتراني و جنايت و امثال اينها هم خير نفس امّاره است. نفس امّاره هم از اينها لذّت مي برد. عقل هم از خوبي و علم و امثال اينها لذّت مي برد. و انسان چون هم عقل دارد هم نفس، لذا در مواردي اختيار اين دو با همديگر تعارض پيدا مي كند. لذا انسان به خاطر اينكه دو قوّه ي متعارض دارد و هر كدام آنها نيز مختارند، بر سر دو راهي قرار مي گيرد؛ نه دو راهي خير و شرّ، بلكه بر سر دو راهي خير و خير. اينكه خير عقل محقّق شود يا خير نفس. خير نفس، از نظر عقل، شرّ است و خير عقل هم از نظر نفس شرّ است. لذا جنگ عقل و نفس بر سر خير و شرّ نيست بلكه بر سر خير و خير است؛ يعني هر كدام مي خواهد خير خودش را محقّق كند؛ لكن ظرف يكي است و در يك ظرف خير عقل و خير نفس با هم جمع نمي شوند؛ چون خير اين، شرّ آن است و خير آن، شرّ اين است. لذا هر كدام آنها غالب شدند، آدمي محلّ ظهور فعل او مي شود.