(21/100153401)

پرسش:- يه استادي ميگفت حقيقت ازدواج ما و ثمره ازدواج كه بچه هست , در عالم مثال وجود دارد . اين بچه منتظره تا در زمانش بياد اين عالم . فقطم بوسيله اين پدر و مادر ميشه بياد . بخاطر همين ميگن ازدواج قسمته , از قبل براي هم تعيين شدند . يعني اونايي كه كارشون به طلاق مي كشه يا بدبخت ميشن يا گير زن يا شوهر بد و ظالم مي افتند خدا اينا رو براي هم تعيين كرده ؟ خدا خواسته سرگذشتشون به اينجا برسه ؟ خدا در سوره نبا گفته شما رو جفت آفريديم تا انس و نشاط و فرزند صالح بازيابيد . آخه با ازدواج اين ها رخ نميده ! يا فرزندها از پدرو مادر ها ناراضي اند يا پدر و مادرها از فرزند ها ناراضي اند! شما ميشه توضيح بدهيد ؟ – پس هيچي دست ما نيست , اختيار چي ميشه ؟ - اونايي كه بچه دار نمي شن چي ؟ - بچه هايي كه از زنا بدنيا مي آيند چي ؟ مگه اين زنا زاده ها نمي سوزند ؟ جهنمي نيستند ؟ - اصلا اون كسايي كه ازدواج نمي كنند چي ؟ ما انتخاب كرديم پدر مادرمون رو در عالم زر؟

 

پاسخ:

1ـ رابطه ي زوجيّت بين مرد و زن، يك امر قراردادي است، نه تكويني. لذا حقيقت مثالي هم ندارد. اگر حقيقت مثالي داشت، هنگام طلاق، زن و شوهر بر هم نامحرم نمي شدند. چون صورت مثالي امر مجرّد است، و از بين نمي رود. حتّي رابطه هاي عميقتري مثل رابطه ي پدر و فرزندي يا رابطه ي برادري و خواهري هم معلوم نيست كه حقيقت مثالي داشته باشند. چرا كه فرمود: « قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلين‏ ـــ (خدا) فرمود: «اى نوح! او (پسرت) از اهل تو نيست! او عمل غير صالحى است‏؛ پس، آنچه را از آن آگاه نيستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى.» (هود:46). همچنين فرمود: « فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُون‏ ـــ هنگامى كه در صور دميده شود، پس هيچ نسبت خويشاوندى ميان آنها در آن روز نخواهد بود؛ و از يكديگر تقاضاى كمك نمى‏كنند» (المؤمنون:101)

در اين آيه به صراحت بيان شده كه در آخرت، نسبتهاي دنيايي وجود نخواهند داشت؛ حال آنكه اگر اين نسبت باطن مجرّد داشتند، محال بود در آخرت نباشند. البته بين اهل بهشت، دوباره آن نسبت برقرار خواهد شد. چون همراه شده است با رابطه ي ايماني؛ كه رابطه ي حقيقي است نه قرار دادي. مثلاً آنكه فرزند خود را دوست دارد به سبب صالح بودن او يا همسرش را دوست دارد به خاطر ايمان او، در آخرت اين رابطه بينشان باقي خواهد بود. چون رابطه ي ايماني، حقيقت مجرّد دارد.

 

2ـ بلي خود فرزند، صورت مثالي موجود دارد، كه سر موعدش به دنيا تنزّل خواهد نمود. پدر كودك نيز از قبل معلوم مي باشد؛ امّا مادرش معلوم نيست. چون فرزند از نطفه ي پدر است نه از نطفه ي مادر. نطفه ي مادر فقط جنبه ي قابلي دارد. مادر در حكم مزرعه است و پدر در حكم بذر افشان؛ اگر مزرعه نباشد و موادّ لازم را فراهم نكند، بذر رشد نمي كند؛ امّا ثمره از بذر است نه از مزرعه. فرمود: « نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ ــ زنان شما، مزرعه (محل بذرافشانى) شما هستند؛ پس به مزارع خود داخل شويد كه هر گونه كه مي خواهيد.» ( البقرة:223) البته دقّت شود كه اين آيه، در صدد ارزش گذاري روي زن و مرد نيست؛ بلكه يك بحث زيست شناسي را مطرح مي كند كه البته مي توان از آن برداشتهاي روانشناسانه و جامعه شناسانه هم داشت.

خداي تعالي فرمود: « وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ ــــ و آنگاه كه پروردگارت گرفت از فرزندان آدم، از پشت آنها، ذرّيّه ي آنها را ؛ و آنها را گواه بر خودشان ساخت كه:«آيا من پروردگار شما نيستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مى‏دهيم.» كه روز رستاخيز مي گوييد: « همانا ما از اين، غافل بوديم» (الأعراف:172)

اين عين معناي آيه است؛ امّا چون خيلي از مترجمين از فهم مقصود عاجز مانده اند، كلماتي از خودشان به آيه افزوده و خلائق را حيران گذاشته اند. مثلاً برخي ها «ظُهُورِهِمْ» را معني نموده اند به «صلب هايشان»؛ در حالي كه ظهر به معني پشت است نه به معني صلب. مثلاً به آيه ي زير توجّه فرماييد.

« وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ ـــ و آنگاه كه خدا پيمان گرفت از كسانى كه كتاب به آنها داده شده، كه حتماً آن را براى مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد! ولى آنها، آن را به فرا پشت خودشان افكندند؛ و به بهاى كمى فروختند؛ و چه بد متاعى مى‏خرند.» (آل‏عمران:187)

در اين آيه نيز واژه ي «ظُهُورِهِمْ» به كار رفته، امّا ابداً نمي توان آن را به معني صلب گرفت. در آيه قبلي نيز ظهورهم به معني «پشتشان» است؛ نه به معني صلبشان. چون وقتي هنوز هيچ كدام از پسران آدم(ع) وجود ندارند، صلبشان كجاست كه خدا از صلبشان فرزندانشان را اخراج و از آنها پيمان بگيرد؟

همچنين در آيه ي شريفه، « بَني‏ آدَمَ » ظاهراً شامل تمام فرزندان آدم (ع) است؛ در آيات ديگر نيز اين تعبير شامل جميع افراد بشر است. پس معني ندارد كه «ظُهُورِهِمْ» را صلب معني بكنيم؛ چون زنان كه صلب ندارند. پس «ظُهُورِهِمْ» به معني پشت است به معني نسل؛ يعني آنها كه پي در پي هم تا انقراض بشر خواهند آمد.

نتيجه:

آيه ي شريفه بيان مي كند كه خداي تعالي از جميع فرزندان آدم(ع) تا روز قيامت، پيماني گرفته است؛ آن هم از وجود ذرّي آنها نه از حالت نطفگي آنها.

بحث روايي:

« عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى حَيْثُ خَلَقَ الْخَلْقَ خَلَقَ مَاءً عَذْباً وَ مَاءً مَالِحاً أُجَاجاً فَامْتَزَجَ الْمَاءَانِ فَأَخَذَ طِيناً مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَرْكاً شَدِيداً فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ وَ هُمْ كَالذَّرِّ يَدِبُّونَ إِلَى الْجَنَّةِ بِسَلَامٍ وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ إِلَى النَّارِ وَ لَا أُبَالِي ثُمَّ قَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ ثُمَّ أَخَذَ الْمِيثَاقَ عَلَى النَّبِيِّينَ فَقَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَ أَنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولِي وَ أَنَّ هَذَا عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ قالُوا بَلى‏ فَثَبَتَتْ لَهُمُ النُّبُوَّةُ وَ أَخَذَ الْمِيثَاقَ عَلَى أُولِي الْعَزْمِ أَنَّنِي رَبُّكُمْ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولِي وَ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَوْصِيَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ وُلَاةُ أَمْرِي وَ خُزَّانُ عِلْمِي ع وَ أَنَّ الْمَهْدِيَّ أَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِي وَ أُظْهِرُ بِهِ دَوْلَتِي وَ أَنْتَقِمُ بِهِ مِنْ أَعْدَائِي وَ أُعْبَدُ بِهِ طَوْعاً وَ كَرْهاً قَالُوا أَقْرَرْنَا يَا رَبِّ وَ شَهِدْنَا وَ لَمْ يَجْحَدْ آدَمُ وَ لَمْ يُقِرَّ فَثَبَتَتِ الْعَزِيمَةُ لِهَؤُلَاءِ الْخَمْسَةِ فِي الْمَهْدِيِّ وَ لَمْ يَكُنْ لآِدَمَ عَزْمٌ عَلَى الْإِقْرَارِ بِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً قَالَ إِنَّمَا هُوَ فَتَرَكَ ثُمَّ أَمَرَ نَاراً فَأُجِّجَتْ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ ادْخُلُوهَا فَهَابُوهَا وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ ادْخُلُوهَا فَدَخَلُوهَا فَكَانَتْ عَلَيْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ يَا رَبِّ أَقِلْنَا فَقَالَ قَدْ أَقَلْتُكُمُ اذْهَبُوا فَادْخُلُوا فَهَابُوهَا فَثَمَّ ثَبَتَتِ الطَّاعَةُ وَ الْوَلَايَةُ وَ الْمَعْصِيَة ـــــــــ حمران از امام باقر (ع) نقل نمود كه: همانا خدا تبارك و تعالى چون خلق را آفريد، آبي ‏گوارا و آبي تلخ و شور آفريد. پس هر دو آب را به هم آميخت و از روى زمين خاكي بر گرفت و آن را سخت ماليد. پس به اصحاب يمين كه چون مورچه مى‏جنبيدند فرمود: با سلامتى به سوى بهشت، و به اصحاب شمال فرمود: به سوى دوزخ؛ و باكى ندارم. سپس فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري گواهي مي دهيم؛ تا نگويند در قيامت كه ما از اين بى‏خبر و غافل بوديم. سپس از پيغمبران پيمان گرفت و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم ؟ و اين محمد (ص) رسول من و اين على امير مؤمنان؟ گفتند: آري چنين است. پس نبوّت براى آنها ثبت شد. و از اولو العزم اين گونه پيمان گرفت كه: همانا من پروردگار شمايم و محمّد رسول من است و على امير مؤمنان است و اوصيائش پس از او واليان امر من هستند و خزانه‏دارهاى علم من، و همانا مهدى است كه من به وسيله ي او دينم را نصرت دهم و دولتم را ظاهر كنم و از دشمنانم بدو انتقام كشم و به وسيله ي او خواهى نخواهى پرستيده شوم. گفتند: پروردگارا ما اقرار داريم و گواهيم؛ ولي آدم(ع) نه انكار كرد و نه اقرار نمود، پس مقام اولو العزمى در اين پنج تن ثبت شد، نسبت به مهدى؛ و آدم عزم اقرار نكرد؛ و اين است تفسير قول خدا عز و جل در (115 سوره طه) كه:« و يقيناً پيشاپيش عهدى را به آدم عرضه كرديم پس او آن را فراموش كرد و ما در او عزمي نيافتيم» فرمود: همانا مقصود از «نَسيَ» در اينجا «ترك» است. سپس خدا امر كرد تا آتشى بر افروخته شد و به اصحاب شمال فرمان داد: در آن در آييد، ولي از آن هراسيدند، و به اصحاب يمين فرمود: در آن درآييد، پس همه در آن وارد شدند و بر آنها سرد و سلامت شد، پس اصحاب شمال گفتند: پروردگارا از ما بگذر! فرمود: از شما گذشتم، اكنون برويد و در آن در آييد، پس باز از آن هراسيدند، از آنجا است كه طاعت و ولايت و معصيت ثبت شد.» (الكافي، ج‏2، ص8)

اين روايت را مشابه هاي متعدّدي نيز موجود است؛ كه همين مضمون را بيان داشته اند.

تحليل روايت:

طبق اين حديث، خداي تعالي ابتدا دو گونه آب خلق نموده؛ كه مراد از آن، آب متعارف نيست؛ بلكه حقيقتي مجرّد مقصود است كه شرحش را بايد در عرفان نظري دريابيد. آن حقيقت را آب گفته اند از آن جهت كه به صور گوناگوني ظاهر مي شود. آنگاه از زمين، خاكي برداشت؛ كه در روايات متعدّد ديگري آمده كه آن خاك را از هفت زمين برداشت؛ كه يكي از آنها مادّي و شش تاي ديگر مجرّدند. آنگاه اين خاك را به شدّت تكان داد و ماليد تا ريزترين ذرّاتش ظاهر شد؛ كه برخي از آن ذرّات خاك، در روند طبيعت، تبديل خواهند شد به نطفه انسان. آنگاه امر نمود به اين ذرّات كه در آتش جهنّم وارد شويد، برخي وارد شدند و برخي وارد نشدند. آنها وارد شدند، بهشتي و آنها كه تمرّد نمودند جهنّمي گشتند. پس از اين امتحان، از آنها پيمان بر ربوبيّت خود گرفت؛ و آنگاه طبق رواياتي ديگر، آن دو آب را با اين خاك مخلوط نمود و بدن آدم(ع) را از آن خلق كرد. لذا وجود ذرّي تمام فرزندان آدم(ع) در بدن او حضور داشتند و از او به فرزندانش و از فرزندانش به فرزندانش و به همين ترتيب منقل مي شوند. وقتي آن ذرّه ي ناپيدا به صلب پدري كه بايد از آن متولّد شود، مي رسد، در آنجا با استخدام موادّي ديگر، به صورت اسپرم در مي آيد؛ و وارد رحم زني مي شود و تخمك آن زن را هم به عنوان مادّه اي استخدام مي كند و مدام از بدن مادر موادّي مي گيرد و رشد مي كند تا به صورت انسان در آيد. لذاست كه فرزند ملحق به پدر مي شود نه به مادر. چون زنان حامل وجود ذرّي نسل بشر نيستند؛ بلكه پدران هستند كه وجود ذرّي را حمل مي كنند. البته اين وجود ذرّي دائماً از صلبي به رحمي و از رحمي به صلبي نقل مكان مي كند تا به صلب آخر برسد و از آخرين رحم، خارج گردد.

اين وجود ذرّي از همان زمان آدم(ع) داراي نفس مجرّد مي باشد؛ لكن نفسش در حدّ نفس جمادي است؛ وقتي به صورت اسپرم در آمد، صاحب نفس نباتي مي شود؛ و در رحم مادر، مدّتي نفس نباتي دارد تا نفسش شدّت يافته به نفس حيواني ارتقاء مي يابد. هنگام تولّد، همچنان حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است؛ تا اگر خواست با اختيار خويش، به رتبه ي انساني ارتقاء يابد.

نتيجه:

وجود ذرّي ما كه در صلب پدرمان بود، در رحم هر زني وارد مي شد، فرزندي كه متولّد مي شد، خود ما بوديم نه كسي ديگر؛ لكن شكل ظاهري و روحيّات ما اين نمي شد كه الآن داريم. چون شكل ظاهري، بر قامت مادّه ي زائد پوشانده شده مي شود و داخل در طينت و حقيقت ما نيست. امّا نفس هر كسي همان است كه همواره با وجود ذرّي اش بوده. لذا اگر پدر ما مادر ما را هم به زني نمي گرفت، ما از زني ديگر متولّد مي شديم با شكل و قيافه اي متفاوت و حتّي صفات اخلاقي متفاوت، ولي با همين روحي كه الان داريم. دقّت شود كه صفات اخلاقي فقط وابسته به روح نيستند؛ بلكه طبع بدن و ساختار ژنتيكي فرد نيز در آن دخيل است.

نكته:

ـ در خود حضرت آدم(ع) نيز يك ذرّه وجود داشت، كه وجود ذرّي خودش بود. باقي ذرّات او يا مادّه ي زائد بودند يا وجود ذرّي ديگران بودند كه به وجود فرزندانشان منتقل شد. توجّه شود كه وجود ذرّي هر كسي بسيار بسيار ريز است؛ به نحوي كه ميلياردها از آن را مي توان بر سر سوزني جا داد. حتّي ژنها نيز در قياس با وجود ذرّي انسان، اشياء بزرگي محسوب مي شوند.

ـ حضرت حوّا(س) نيز از باقي مانده ي خاك آدم(ع) خلق شد؛ يعني به مقدار بدن دو انسان خاك بود كه با مقداري بيش از نصفش بدن آدم(ع) خلق شد؛ و با مقداري كمتر از نصفش بدن حوّا(س). در آن خاكي كه حوّا(س) از آن خلق شد، تنها يك وجود ذرّي موجود بود كه وجود ذرّي خودش بود. باقي آن خاك، ذرّاتي زائد بودند.

ـ وجود ذرّي عيسي(ع) به همراه وجود ذرّي مريم(س) از حضرت عمران(ع) به رحم همسرش منتقل شد. آنگاه وجود ذرّي مريم(س) به صورت نطفه در آمد و مراحل رشد را طيّ نمود تا متولّد گشت. امّا وجود ذرّي عيسي(ع) داخل در نطفه اي شد كه مريم(س) از آن شكل گرفت. لذا همواره در وجود مادرش بود؛ تا آنكه موعدش فرا رسيد. پس روح القدس بر مريم(س) نازل گشت؛ و به اذن خدا، در وجود مريم(س) دميد و وجود ذرّي عيسي(ع) را به حركت در آورد تا در رحم مريم عذرا (س) قرار گيرد. آنگاه شروع كرد به رشد و نموّ؛ و بي آنكه او را پدري باشد، از مادري طاهره متولّد گشت.

نتيجه نهايي:

هر مرد و زني در انتخاب همسر آزادند؛ و براي كسي همسري از پيش مقدّر نشده است. آنچه در اين باب مقدّر شده تقدير مشروط مي باشد؛ يعني در تقدير ازدواج افراد، اختيار خودشان نيز جزئي از تقدير مي باشد.

 

3ـ همسر چه خوب باشد و چه بد، هيچ گزندي نمي تواند به عاقبت حقيقي شخص برساند. تمام امور دنيا سوالات امتحاني اند؛ و وادار نمودن يك شخص به كار خلاف شرع، از محالات مي باشد. چون خلاف شرع آن كاري است كه شخص با اختيار انجام دهد.

البته در اين كه شرائط، بر انسان تأثير دارند شكّي نيست. اگر شرائط بر انسان تأثير نداشتند ، اختيار و تكليف و دين و شريعت و امتحان الهي نيز معنايي نداشت. چون يكي از وظائف دين اين است كه راه خنثي نمودن همين عوامل مزاحم بيروني و دروني را نشان دهد. لذا قرآن كريم پر است از دستوراتي كه ما را از شياطين انس و جنّ و مال حرام و شرب خمر و رفيق ناباب و غيره بر حذر مي دارند. امتحانات خدا نيز با همين تأثيرات عوامل بيروني و دروني محقّق مي شوند و الّا امتحاني در كار نبود. اگر محيط اطراف هيچ اثري در ما نداشتند ، در اين صورت اختيار دو سويه نيز در انسان معنا نداشت. وقتي كسي در معرض يك عامل بيروني قرار مي گيرد ، آنگاه است كه تأثيرپذيري يا تأثيرناپذيري از آن عامل مطرح مي شود ؛ و اينجاست كه انسان يكي از اين دو طرف را برمي گزيند. براي مثال ، فرد در شرائطي قرار مي گيرد كه ديگري به او فحش مي دهد ؛ حال او مي تواند در اين شرائط عصباني شود يا برعكس ، بي اعتنايي كند ؛ و به اين ترتيب است كه اختيار دو سويه خود را ظاهر مي سازد.

از طرف ديگر بايد دانست كه تنها افعال اختياري و آگاهانه ي انسان هستند كه سرنوشت حقيقي او را در عالم آخرت مشخّص مي سازند و امور غير اختياري و غير آگاهانه دخلي در اين امر ندارند. و افعال اختياري و آگاهانه جز با اختيار و آگاهي محال است تحقّق يابند. اگر هزاران عامل تحريك كننده ي بيروني نيز دست به دست هم دهند تا كوچكترين عمل ارادي انسان ، بدون اختيار خودش از او صادر شود ، چنين امري محال مي باشد. تا اختيار به كار نيفتد ، فعل ارادي از انسان صادر نمي شود. همينطور اگر هزاران عامل دست به دست هم دهند تا فعل مشروط به آگاهي ، بدون آگاهي از انسان صادر شود ، محال است. پس هيچ عاملي جز آگاهي و اختيار خود شخص ، سازنده ي سرنوشت حقيقي او نيست ؛ حتّي اراده ي خدا نيز به فعل اختياري انسان ، از مجراي اختيار خود انسان تعلّق مي گيرد ؛ يعني خداوند متعال ، از ازل اراده نموده كه فعل ارادي انسان ، بدون اختيار خود او ايجاد نگردد ؛ و آنچه اراده نموده حتماً محقّق خواهد شد. پس چون خدا چنين اراده ، لذا محال است كه فعل ارادي انسان ، بدون اختيار خودش از او صادر گردد. امّا افعال غير ارادي ، اساساً فعل ما نيستند تا به اختيار ما باشند. براي مثال ، حركت قلب من ، فعل من نيست ؛ تا بپرسم كه آيا جبري است يا اختياري.

پس حتّي اگر والدين كسي كافر باشند و غذاي او حرام باشد ، و محيط او سراسر انحراف باشد و همسر او ناباب باشد و ... ، تا او به حدّ آگاهي نرسيده تأثير گمراه كننده و منهدم كننده ي فطرت در او نخواهد داشت ؛ و الّا هيچ كافر زاده و حرامخوار زاده و رشد يافته در محيط منحرفي مسلمان و مومن نمي شد. در حالي كه چه بسيار كافرزاده ها و حرامخوار زاده ها كه به درجات عالي ايمان رسيده اند. تاريخ گواه است كه برخي از ياران اوّليّه ي پيامبر(ص) ، فرزندان همان سران قريش بودند و ايمان آنان چنان مستحكم بود كه در جنگها با برادران و اقوام خود نبرد مي كردند و آنها را مي كشتند. اگر كمي در همين دنياي فعلي خودمان هم چشم بگردانيم مي بينيم كه چه بسيار افراد كه در بدّترين شرائط مومن شده اند و در مقابل ، چه بسيار افراد ديگر كه در بهترين شرائط به گمراهي گراييده اند.

قرآن كريم براي اينكه نشان دهد شرائط ، حاكم بر انسان نيستند و سرنوشت هر كسي به دست خود اوست ، مثالهايي عيني ارائه مي كند كه به برخي از آنها اشاره مي شود.

« ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلينَ ـ وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي‏ عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّني‏ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ ـــــــ خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو(پيامبر) سودى به حالشان نداشت، و به آنها گفته شد: « وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!» ؛ و خداوند براى مؤمنان ، به همسر فرعون مثَل زده است، در آن هنگام كه گفت:« پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!» (التحريم:10 ، 11)

آيا محيطي بهتر از خانه ي انبياء براي هدايت شدن وجود دارد؟ بي شك وجود ندارد ، امّا همسر اين دو پيامبر بزرگوار در همين محيط سرشار از هدايت ، گمراه شدند. كما اينكه برخي همسران پيامبر اكرم (ص) نيز به چنين سرنوشتي دچار گشتند. و در مقابل ، آيا محيطي فاسدتر از كاخ فرعون وجود دارد؟ آيا زن فرعون ، جناب آسيه كه از زنان برگزيده ي خداست ، در همين خانه زندگي نكرد؟ و غذاهاي همين خانه را نخورد؟ امّا آنگاه كه خدا هدايت را به سراغش فرستاد ، با كمال ميل آن را پذيرا گشت و فرعون دستور داد كه او را بسته و پوست از بدنش جدا كنند و او در همان حال رو به خدا كرده و مي گويد: :« پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!»

همچنين خود حضرت موسي (ع) كودكي و نوجواني و مدّتي از جواني خود را در كاخ فرعون گذراند ؛ ولي هيچگاه آلوده به كارهاي زشت نگشت و سر انجام بر ضدّ خود فرعون قيام نمود.

« وَ نادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ ـ قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ ــــــ نوح به پروردگارش عرض كرد: « پروردگارا! پسرم از خاندان من است ؛ و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه ي حكم‏كنندگان برترى.» خدا فرمود: « اى نوح! او از اهل تو نيست ؛ او عمل غير صالحى است ؛ پس، آنچه را از آن آگاه نيستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى.» (هود:45 ، 46)

فرزند حضرت نوح (ع) در بهترين محيط پرورش يافت ولي كار او در گمراهي بدانجا رسيد كه خدا او را عمل ناصالح خواند ؛ يعني كسي كه تمام وجودش عين فساد و تباهي است. يك وقت انسان كارش فاسد است و يك وقت ذاتش ؛ پسر نوح چنان شد كه ذاتش فاسد گشت.

«وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب‏ ــــــ و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت ، گفت: «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من«اللَّه» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت؛ و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهايى را كه وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد؛ خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى‏كند. »(غافر:28)

اين آيه و آيات بعد از آن وصف حال يكي از اقوام فرعون مي باشد كه نامش معلوم نيست و معروف شده است به مومن آل فرعون. اين شخص نيز با اينكه در محيط فسق و فجور بود و نسل اندر نسل اجداد او اهل فساد بودند و تمام انگيزه ها براي مخالفت با حضرت موسي را داشت ولي باز ايمان آورد و به ارشاد قوم خود پرداخت.

شاهد ديگر ، جريان اصحاب كهف مي باشد كه در سوره ي كهف بيان شده. آنان گروهي جوانمرد بودند كه جز يكي ، بقيّه در رژيم ستمكار زمان خويش صاحب مقام و جزء اشراف زادگان بودند ؛ و همه ي انگيزه هاي فساد را داشتند ؛ لكن به خداي واحد ايمان آورده از تمام نعمات دنيا دل كنده ، به مبارزه با شرك پرداختند.

شاهد ديگر ابليس است كه همه ي امكانات هدايت را در اختيار داشت ولي از روي حسادت در مقابل فرمان خدا گردن كشي نمود و از روسياهان عالم شد.

تاريخ نيز افراد فراواني را سراغ دارد كه در بهترين شرائط فاسد گشتند يا در بدترين شرائط ، نيك شدند. به چند نمونه از اينها نيز مي پردازيم.

الف ـ يزيد بن معاويه فرزندي داشت به نام معاويه كه بعد از مرگ پدرش او را جانشين وي كردند ؛ كه معروف شده است به معاويه ثاني. او بالاي منبر رفت و از كار پدر و جدّش تبرّي جست. شرح مختصر او چنين است.

« معاوية بن يزيد بن معاوية بن ابي سفيان ، معروف به معاويه ي دوم و مكنّي به ابو ليلي است. او سومين خليفه از خلفاي بني اميه است كه پس از پدرش يزيد در صفر 64 هـ. ق به خلافت رسيد. وي به بياني سه ماه و به بياني ديگر چهل روز خلافت كرد و پس از آن بر منبر رفت و كناره گيري خود را از خلافت اعلام داشت و گفت اي مردم، جدّ من معاويه به منازعه با كسي پرداخت كه در خويشاوندي به پيامبر نزديك بود و در اسلام نيز پيشتر از او بود(علي بن ابيطالب ). او اولين مسلمان، اولين مؤمن و پسر عموي رسول خدا و پدر اهل بيت خاتم رسولان بود.

او سپس با ذكر برخي از كردارهاي جدّ و پدرش گفت كه: پدرش (يزيد) عترت را به شهادت رسانده، حرمت حَرم را از بين برده و كعبه را به آتش كشيده است . من حكومت بر شما را عهده دار نمي شوم، چرا كه در احوال شما و احوال خود نگريستم و ديدم هنگامي كه كسي لايق تر از من هست، نه من شايسته ي خلافت بر شمايم نه خلافت شايسته من است ، شما به كارتان آگاه تريد، هركه را كه دوست داريد برگزينيد و ديگر خود دانيد. سپس از منبر پايين آمد.

مروان بن حكم به او گفت: همچون عمر بن خطاب ، شورايي معيّن كن! امّا او گفت: هيچ مسئوليّتي را در اين مورد نخواهد پذيرفت.

معاويه ي دوم پس از مدّت كمي از دنيا رفت و بسياري عقيده دارند كه وي را مسموم كردند. سن او در اين هنگام 21 سال و 18 ماه بود.

گفته اند كه او مصداق آية « يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّت ــ خدا زنده را از مرده خارج مي كند» مي باشد ؛ و مثَل او در بني اميه مثَل مؤمن آل فرعون است در دستگاه فرعونيان.»

ب ـ شاهد ديگر جعفر ، فرزند امام عليّ النقي و بردار امام حسن عسكري (ع) است كه در بهترين خاندان متولّد و بزرگ شد ولي شخصي گمراه بود و بعد از امام حسن عسكري (ع) نيز به دروغ ادّعاي امامت نمود ؛ لذا او را جعفر كذّاب گفتند.

پ ـ شاهد ديگر حرّ بن يزيد رياحي است كه شرائط حاكم بر عمر بن سعد و شمر بن ذي الجوشن ، بر او نيز حاكم بود ؛ بلكه شرائط عمر بن سعد بهتر از او بود ؛ چون ابن سعد هم امام حسين (ع) را به خوبي مي شناخت ، هم پدرش از اصحاب رسول الله (ص) بود ؛ ولي با تمام اين احوال ، حرّ بن يزيد رياحي به اختيار خود راه راست را برگزيد و از آزدگان هر دو عالم شد.

حاصل سخن اينكه شرائط محيطي و دروني صرفاً زمينه ي امتحان انسانها را فراهم مي آورند و سازنده ي سرنوشت آنها نيستند و آنچه سرنوشت ساز مي باشد ، آگاهي و اختيار خود انسان مي باشد.

وجود شرائط مختلف ــ اعمّ از شرائط خوب يا بد ــ و اختلافات عقيدتي و ... لازمه ي امتحان انسان است. پس انسانها بايد در متن همين امور از اختيار خود درست استفاده نموده خود را به ساحل نجات برسانند. لذا هيچ بهانه اي براي هيچكس نيست. حال اگر كسي به خود زحمت حقّيقت جويي نمي دهد و خوش دارد كه غرق در همين شرائط فاسدِ حاكم بر خود باشد ، مقصّر خود اوست. اينكه ما تنبلي و سستي و بي عرضگي خود را با اعتقاد به جبر توجيه نماييم ، مشكلي از ما حلّ نخواهد كرد.

هر كسي در هر جاي دنيا كه باشد ، با اين سوال روبرو مي شود كه : آيا خدايي هست يا نه؟ پس بر او لازم است كه در اين باره تحقيق كند . و چون اين سوال مهمّترين سوال بشر است و تمام سرنوشت انسان بند به آن مي باشد ؛ پس عقل حكم مي كند كه شخص براي رسيدن به پاسخ قطعي اين سوال هر مشقّتي را تحمّل نمايد؟ و قتي شخص به اين حقيقت رسيد كه خدايي هست ، به صورت فطري اين سوال براي او مطرح مي شود كه: آيا اين خدا برنامه اي براي من فرستاده يا نه؟ و از پي آن مباحث ديگري چون معاد و امامت و ... مطرح مي شود ؛ كه شخص بايد پاسخ آنها را به چنگ آورد. لكن بسياري از انسانها ترجيح مي دهند هنگام مواجه شدن با اين سوالات فطري ، سرشان را پايين انداخته مشغول خوردن و خوابيدن و لهو و لعب خود شوند ؛ و حال جستجو ندارند. خداوند متعال در مورد اينگونه افراد مي فرمايد: « فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ ـــــ آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه‏ور باشند و سرگرم بازى شوند تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند.» (الزخرف:83)

اينكه گروهي دنبال حقيقت نمي گردند ، تقصير محيط نيست ؛ بلكه خودشان حال حقيقت جويي ندارند. اگر به خودمان رجوع نماييم و منصفانه در تصميمات و افعال خودمان نظاره نماييم ، خواهيم ديد كه دنبال خيلي كارها نمي رويم ، تنها به خاطر راحت طلبي و بي حالي و بي عرضگي ؛ نه اينكه واقعاً عاملي مزاحم در كار باشد. البته روشن است كه وقتي كسي يك رويّه ي غلط را اختياراً در پيش مي گيرد ، بعد از مدّتي همان رويّه در او تبديل به يك عادت رواني مي شود ؛ و از آن پس به صورت خودكار آن رويّه را ادامه مي دهد.

 

4ـ فرموده ايد: « خدا در سوره نبا گفته شما رو جفت آفريديم تا انس و نشاط و فرزند صالح بازيابيد .»

چنين آيه ي در سوره نباء وجود ندارد. آنچه در اين سوره آمده چنين است: « و شما را بصورت زوجها آفريديم!»

بلي در سوره روم آيه 21 آمده است: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ـــ و از نشانه‏هاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند.»

اين آيه هدف از ازدواج را بيان مي كند؛ يعني به ما مي گويد: كسي را براي همسري برگزنيد كه بودن در كنار او، موجب آرامش شما شود؛ و ميان شما مودّت و رحمت حاكم شود. اگر چنين نشد، پس انتخابتان غلط است. حال يا صبر كنيد يا طلاق بگيريد و دنبال زندگي مطلوب باشيد.

البته امروزه گفتن اين سخن دشوار است؛ چون نه ازدواجهاي امروزي مثل ازدواج آدمي زاد است نه طلاقهاي امروزي. چرا كه ماها فقط اسماً مسلمانيم؛ امّا سبك ازدواج و زندگي ما كاملاً مثل سبك زندگي كفّار و بلكه در مواردي بدتر از آنهاست. در صد اسلام، وقتي دو نفر متوجّه مي شدند كه انتخابشان نادرست بوده، بسيار ساده و بدون كدورت از هم جدا مي شدند و هر كسي دنبال زندگي خود مي رفت. امّا امروز، ازدواج يك فاجعه است؛ و طلاق، فاجعه اي بزرگتر.

 

5ـ فرموده ايد: « يا فرزندها از پدرو مادر ها ناراضي اند يا پدر و مادرها از فرزند ها ناراضي اند! »

علّت عمده ي اين امر آن است كه سيستم زندگي ماها غلط است. اگر مدل زندگي ها درست بود و ازدواجها با هدف درست انجام مي گرفت، اين همه تلفات نداشت. البته وجود تلفات در حدّ جزئي آن طبيعي است؛ امّا تلفات زندگي در ميان ماها در حدّ فاجعه گذشته است.

فرزند اگر متديّن باشد، معنا ندارد از والدين خود ناراضي باشد. چون ابراز نارضايتي از والدين خودش گناه كبيره است. امّا از آن سو، اگر والدين تربيت درست را كرده اند ولي فرزند تربيت را نگرفته است، چرا بايد ناراحت باشند. امّا اغلب ناراحت مي شويم. چون متديّن حقيقي نيستيم. مسلمان حقيقي فقط به فكر تكليف خود است؛ وقتي تكليفش را درست انجام داده جايي براي ناراحتي نمي بيند.

 

6ـ فرموده ايد: « اونايي كه بچه دار نمي شن چي ؟»

اگر مشكل از زن است، يعني خاك مزرعه حاصلخيز نيست. اگر مرد مشكل نازايي دارد و قابل حلّ هم نيست؛ يعني حامل هيچ وجود ذرّي نيست تا كشت كند.

 

7ـ فرموده ايد: « بچه هايي كه از زنا بدنيا مي آيند چي ؟مگه اين زنا زاده ها نمي سوزند ؟ جهنمي نيستند ؟»

كسي به خاطر ولدالزنا بودن جهنّم نمي رود. كسي جهنّم مي رود كه كار خلاف شرع كرده است. پدر و مادر او خلاف كرده اند او چرا جهنّم برود؟!

عناويني چون پدر ، مادر ، فرزند ، احكام خاصّ همين دنيا مي باشند و عناويني چون حرامزاده و حلال زاده ، نه تنها احكام اين دنيا بلكه احكام خاصّ انسان مكلّف هستند و در خارج از نظام تشريع معنا ندارند. لذا در آخرت نيز ، كه دار تشريع و تكليف نيست ، اين عناوين برداشته مي شوند و بر اساس اين عناوين كسي مورد مؤاخذه قرار نمي گيرد. « فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ ـ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ـ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ في‏ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. ــــــ پس آن‏گاه كه در صور دميده شود، ديگر آن روز ميانشان نسبت خويشاوندى وجود ندارد و از حال يكديگر نمى‏پرسند. پس هر كه ميزان اعمالش سنگين باشد، آنها حقّاً رستگاران‏اند و هر كه ميزان اعمالش سبك باشد، آنان كسانى‏اند كه به خويشتن زيان زده‏اند و هميشه در جهنم مى‏مانند.» ( مومنون : 101 ـ 103)

بنا بر اين حرامزاده يا حلال زاده بودن و امثال آن براي خدا و قضاوت او معني ندارند ؛ خدا در قضاوت اخروي خود ، تنها چيزي را كه ملاك قرار مي دهد حاصل دست خود افراد است نسبت به توان و رتبه ي وجودي آنها. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه ي توانايي وجوديش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است‏ »(البقرة:286). در قضاوت اخروي خداوند متعال اصل كلّي و قاعده ي شك ناپذير و محكم همان است كه خداوند متعال در آيات 39 تا 41 سوره مباركه النّجم بيان فرمود كه: « أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ ـ وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ ـ وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏ ـ ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى ــــــ كه هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى‏گيرد ؛ و اينكه براى انسان بهره‏اى جز سعى و كوشش او نيست ؛ و اينكه تلاش او به زودى ديده مى‏شود. سپس به او جزاى تامّ و تمام داده خواهد شد.»

طبق براهين قاطع عقلي شكي در اين نيست كه خداوند متعال عادل است و ظلم كه امر عدمي و صفت نقص است به ساحت كمال مطلق او راه ندارد ؛ پس محال است كسي را به خاطر كاري كه نكرده است مجازات كند ؛ لذا عذاب فقط در مقابل گناه اختياري است و بس ؛ و در اين حسابرسي خدا ذرّه اي در حقّ كسي اجحاف نمي كند. حساب خداوند عليم و خبير در روز قيامت چنان دقيق است كه تمام عوامل را در انجام عمل خوب و بد يك فرد در نظر مي گيرد و هيچ عاملي را فروگذار نمي كند ؛ و تأثير كارهاي گذشتگان را تا هزاران نسل نيز محاسبه مي كند ؛ و زمينه هاي بروز يك رفتار را از خود شخص تا حضرت آدم (ع) لحاظ مي نمايد و آنگاه قضاوت عادلانه مي كند ؛ و البته فضل و رحمت او بر عدلش غالب است ؛ لذا از بسياري از آنچه به ضرر بنده است چشم پوشي مي كند و با بندگان به رحمت رفتار مي نمايد . بر اين اساس مثلا اگر كسي هزار سال پيش كاري كرده است كه الان باعث گمراهي يك عدّه شده است ؛ او در گناه اينها شريك است ؛ يا اگر كسي در اثر تأثير اعمال ديگران ، به صورت ناخودآگاه گرايش بيشتري به گناه پيدا كرده است ؛ خداوند متعال به هنگام حسابرسي اثر اين عامل را در نظر گرفته در مجازات او تخفيف مي دهد.

بنا بر اين ، اوّلاً خدا كسي را به خاطر زنازاده بودن مجازات نمي كند و ثانياً اگر زنازاده بودن شخص ، در ارتكاب معاصي حقيقتاً نقش داشته باشد يقيناً خداوند عادل اين تأثير را در مجازات خود لحاظ مي نمايد ، « وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً ــــ و به قدر رشته ي شكاف هسته ي خرمايى به آنان ستم نمى‏شود.» (الإسراء:71)

در روايات اهل بيت(ع) نيز بر اين معنا تأكيد شده است. امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ وَلَدَ الزِّنَا يُسْتَعْمَلُ إِنْ عَمِلَ خَيْراً جُزِيَ بِهِ وَ إِنْ عَمِلَ شَرّاً جُزِيَ بِهِ . ــــــ زنازاده به كار گماشته مى‏شود (مورد تكليف قرار مى‏گيرد) ، پس اگر كار نيك انجام دهد پاداش مى‏يابد و اگر كار بد كند كيفر مى‏بيند.» (الكافي، ج‏8، ص: 238) .

البته بهشت زنازاده ها غير از بهشت حلال زاده هاست؛ كما اينكه بهشت جهنّها و بهشت حيوانات نيز جدا از بهشت انسانهاست. « عَنْ أَبِي بَكْرٍ قَالَ كُنَّا عِنْدَهُ وَ مَعَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ مَعَنَا رَجُلٌ يَعْرِفُ مَا نَعْرِفُ وَ يُقَالُ إِنَّهُ وَلَدُ زِنَاءٍ فَقَالَ مَا تَقُولُ فَقُلْتُ إِنَّ ذَلِكَ لَيُقَالُ لَهُ فَقَالَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ بُنِيَ لَهُ بَيْتٌ فِي النَّارِ مِنْ صَدْرٍ يَرُدُّ عَنْهُ وَهَجَ جَهَنَّمَ وَ يُؤْتَى بِرِزْقِهِ . ـــــ يكي از اصحاب امام صادق (ع) به نام ابوبكر گويد نزد امام بوديم و عبدالله بن عجلان نيز با ما بود ، وي عرض كرد: مردي با ماست (آشنا با ماست) كه هر چه ما آن را حقّ مي شناسيم او نيز آن را حقّ مي داند (شيعه است) ؛ امّا گفته مي شود كه فرزند زناست. امام به من (ابوبكر) فرمود: تو چه مي گويي؟ گفتم : درباره ي او چنين گفته مي شود. پس امام فرمودند: اگر اين شخص چنان باشد كه گفتيد در جهنّم خانه اي از صَدر براي او ساخته مي شود كه آتش جهنّم را از او بر مي گرداند و روزي اش را به وي عطا مي كنند.» (بحارالأنوار ج 5 ، ص 287)

علّامه مجلسي در توضيح اين حديث فرموده اند: مراد از « فِي النَّارِ مِنْ صَدْرٍ» اين است كه « خانه اي براي او در بالاي جهنّم ساخته مي شود» همچنين فرموده است: ظاهراً كلمه ي « صَدر» در اصل « صبَر» بوده به معني برف كه در نگارش اشتباه شده است ؛ در اين صورت معني روايت چنين مي شود: « خانه اي در آتش براي او ساخته مي شود از برف كه ...». امّا به نظر مي رسد كه همان احتمال اوّل درست باشد ؛ يعني « براي او خانه اي ساخته مي شود در جهنّم از بالاي آن كه آتش را دفع مي كند.» يعني رتبه ي بهشت او پايينتر از بهشت انسانهاي حلال زاده است و شايد هم رتبه با بهشت حيوانات يا بهشت جنّها باشد ؛ كه شايد احتمال دوم اقوي باشد ؛ چرا كه طبق روايات در نطفه ي زنازاده شيطان نيز سهمي دارد ؛ و شيطان از نوع جنّ است.

امّا اينكه زنازاده وارد بهشت حلال زاده ها نمي شود ، به عنوان مجازات براي زنازاده نيست بلكه به خاطر پايين بودن رتبه ي وجودي او در نظام خلقت است ؛ همانگونه كه وارد نشدن حيوانات در بهشت انسانها از باب مجازات نيست ؛ كما اينكه راه نداشتن مومنان در بهشت خاصّ انبياء نيز از باب مجازات نمي باشد. اساساً جايگاه اخروي هر موجودي در عالم آخرت متناسب با رتبه ي وجودي خود اوست و فراتر از آن راه ندارد.

 

8ـ فرموده ايد:« ما انتخاب كرديم پدر مادرمون رو در عالم زر؟ »

كسي والدين خود را انتخاب نمي كند. چون والدين فعل ما نيستند كه ما آنها را اختيار كنيم. موضوع اختيار، فعل خود شخص است. بلي پدر هر كسي از بدو خلقت انسان معلوم مي باشد؛ امّا مادرش معلوم نيست. لذا قيافه و قدّ و قواره و بسياري ويژگي هاي رفتاري نيز همگي به نحو مشروط تقدير شده اند؛ كه هيچكدام اينها در فرديّت شخص دخالتي ندارند. لذا اگر قيافه ي كسي را جرّاحي پلاستيك عوض كنند باز همان شخص سابق است؛ حتّي اگر با دارو و دستكاري ژنتيكي و ... كاري كنند كه رفتار و اخلاق شخص عوض شود، باز او همان شخص سابق است. چون تشخّص هر كسي به روح اوست.