(1/100143224)

پرسش: انسانها وقتي به يک دو راهي مي رسند با اختيار خود يکي را برمي گزيند، مي خواهم بدانم عامل تفاوت بين انسانها در چنين موقعيتهايي چيست؟ اين عامل هر چه که باشد فقط خداوند آن را به ما داده است پس ديگر دليل بهشت وجهنم چيست؟ انسانهاي بزرگ اين عامل را از خود نداشته اند و اگر اين چنين بود ديگر مخلوق نبودند پس چرا خداوند اين عامل را به آنها داده و به ديگران ظلم کرده است؟

 

پاسخ:

1ـ ظلم در مورد خدا فرض معقول ندارد. فرض خدای ظالم مثل فرض دایره ی چهارضلعی است. ظلم آنجاست که شما بر من حقّی داشته باشید و من حقّ را ادا نکنم. آیا کسی را بر خدا حقّی است؟ و آیا فرض دارد که مخلوق از خالق خود طلبی داشته باشد؟ اگر او را طلبی است، طلب او هم مخلوق خداست. خدا اگر بدهد، چه کم و چه زیاد، احسان نموده، و اگر ندهد، بدهکار کسی نیست. لذا در اصل خلقت، ظلم برای خدا فرض معقول ندارد. و اگر کسی خدا را در اصل خلقت، ظالم بپندارد، در حقیقت ادّعای خدایی نموده است. چون مخلوق که نمی تواند حقّی بر خالق داشته باشد، پس چنین کسی خود را فوق مخلوق پنداشته است.

2ـ آیا وجود انسان دارای اختیار است؟

پاسخ شما به این سوال چیست؟ از سوالتان پیداست که جوابتان مثبت می باشد. امّا جواب بنده منفی است. وجود انسان، مجبور نیست؛ و اساساً جبر، فرض معقول ندارد، جز برای اذهان ضعیف. امّا وجود انسان دارای اختیار هم نیست.

دقّت فرمایید! بحث عمیق است. نپرسیدم:« آیا انسان دارای اختیار است؟» بلکه پرسیدم: « آیا وجود انسان دارای اختیار است؟ ». چون انسان ماهیّت است؛ و ماهیّت، ذاتاً نه مختار است و نه مجبور، بلکه نه موجود است نه معدوم. انسان نه فاعل است نه غیر فاعل. فعل از وجود صادر می شود نه از ماهیّت. پس درستش این است که بپرسیم: « آیا وجود انسان دارای اختیار است؟ »

امّا پاسخ:

وجود انسان، دارای اختیار نیست، بلکه عین اختیار می باشد. آنچه داراست، قابل است؛ و آنچه قابل است، مادّه است؛ و مادّه ماهیّت است نه وجود. پس لازم می آید که وجود، ماهیّت باشد. بنا بر این، نباید گفت: « وجود انسان، اختیار دارد» همان گونه که نباید گفت: « خدا علم دارد». خدا عین علم است، نه اینکه علم دارد.

سوال اساسی این است: آیا خدا که انسان را خلق نمود (به انسان وجود داد) ، آیا به او  وجود مختار ( وجودی که عین اختیار است) داد یا وجود مجبور دارد؟  توجّه شود! نمی گوییم: وجودی که اختیار دارد و وجودی که اختیار ندارد ؛ بلکه می گوییم: وجود مختار و وجود مجبور ؛ یعنی وجودی که اختیار عین ذات اوست یا اختیار عین ذات او نیست.

اگر خدا ابتدا انسان را می آفرید و بعد به او اختیار می داد ، آنگاه می شد گفت که وجود انسان دارای اختیار است. کما اینکه می شد گفت: انسان در مختار بودن خودش مجبور است. در این صورت ، اختیار او در فعلش ثابت می شد ، ولی باز شبهاتی در باب مساله ی جبر و اختیار باقی می ماند. امّا خداوند متعال، انسان را مختار نیافرید؛ بلکه خدا ، انسانِ مختار آفرید. یعنی خدای تعالی ،‌ موجودی آفرید که اختیار عین ذات اوست؛ یعنی خدا واحدی از اختیار آفرید که ماهیّت انسان از آن واحد اختیار انتزاع گردید.

باید توجّه داشت که اختیار، از اوصافِ ذاتی مطلق وجود است نه از اوصاف ماهیّت. پس وجود مجبور ، لفظی است توخالی و متناقض ، نظیر تعبیر دایره ی چهارضلعی. لذا خدا هم که ماهیّت نداشته وجود محض است ، مختار می باشد. اگر وجود ، که حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب ، عین اختیار و عین مختاربودن نباشد ، لاز م می آید که اختیار خدا نیز عین ذاتش نباشد. و لازمه ی این امر ، انکار اختیار خدا از یک سو و انکار کمال محض بودن او از طرف دیگر و انکار توحید او از سوی سوم است. در حالی که همه ی این سه مورد با براهین عقلی اثبات شده اند. پس خدا وجود انسان را نمودار ساخت که اختیار عین ذات اوست. کما اینکه هر موجودی ، مرتبه ای از وجود بوده ، به اندازه ی گستره ی وجودی خود ، مختار می باشد. کما اینکه تمام اوصاف وجودی (غیر ماهوی) همچون علم ، قدرت ، حیات و ... ، در جمیع مراتب وجود ، عین آن مرتبه است. لذا وجود انسان یعنی همان اختیار او ؛ همانگونه که اختیار خدا عین ذات اوست مصداقاً و غیر ذات او تلّقی می شود ، مفهوماً. لذا معنی ندارد که گفته شود ، انسان در ذات خود مجبور است. چون لازم می آید که اجتماع جبر و اختیار شود ؛ و اجتماع این دو در یک موضوع ، امری است محال. بلکه بالاتر ، با بیانی که درباره ی مساوقت وجود و اختیار داشتیم ، معلوم می گردد که واژه ی جبر ، واژه ای است توخالی و مفهومی است ذهن ساخته ،نظیر لفظ و مفهوم عدم. چون عدم ، حتّی در ذهن نیز نمی تواند فرض داشته باشد. چه هر چه تصوّر گردد ، وجود ذهنی دارد. لذا تمام این گونه مفاهیم ، همچون مفهوم جبر ، تفویض ، دایره ی چهارضلعی ، برادران تنیِ از پدر جدا و از مادر سوا ، کوسه ی ریش پهن و ... همگی در حقیقت ، اسامی دیگر عدم می باشند. کما اینکه وحدت ، شیء ، ظهور ، حضور ، علم ، اختیار ، حیات ، قدرت ، حقّ ، ثبوت و ... ، اسامی و عناوین دیگر وجود می باشند ؛ که همگی از حاقّ وجود انتزاع شده اند. این است حکمت؛ « يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ  ــــ حكمت را به هر كس كه بخواهد مى‏بخشد، و هر كه را حكمت داده شود يقينا خير فراوانی داده شده است و جز صاحبان اندیشه ی خالص متذکّر نمی شوند.» (البقرة:269)

حاصل کلام اینکه وجود، حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب؛ و اختیار، از اوصاف ذاتی وجود می باشد؛ لذا تمام مراتب وجود، در حقیقت، مراتب اختیار نیز می باشند؛ تک تک انسانها مرتبه ای از آن اختیار می باشند. لذا خدا اختیار انسانی را آفرید و هر انسانی ، خود واحدی از اختیار است. پس هر چه از این ذات مختار صادر شود ، صد در صد اختیاری خواهد بود.

بلی هر انسانی و بلکه هر موجودی ، هر چه انجام می دهد ، اقتضای ذات اوست ؛ و محال است موجودی به اقتضای ذات خود عمل نکند. هر موجودی رتبه ای از وجود است ؛ و وجود ، عینیّت مصداقی با اختیار دارد. لذا عمل به اقتضای ذات ، یعنی عمل به اختیار. خداوند متعال نیز فرمود: « قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ ـــ بگو: همه بر اساس شاکله و ساختار خود عمل مى‏كنند.» (الإسراء:84) ؛ این قضیّه حتّی شامل خود خداوند متعال نیز می شود ؛ یعنی خداوند متعال نیز به اقتضای ذات واجبی خود عمل می نماید ؛ لذا چون خیر محض است ، صدور شرّ از او محال می باشد ؛ و چون کمال محض است ، عالم صادر شده از او نیز نظام احسن خواهد بود. همچنین فرمود: « وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ ـــــــ و سرزمين پاكيزه ، گياهش به فرمان پروردگار مى‏رويد؛ امّا سرزمينهاى بد و نامرغوب ، جز گياه ناچيز و بى‏ارزش، از آن نمى‏رويد؛ اين گونه آيات را براى آنها كه شكرگزارند، بيان مى‏كنيم» (الأعراف:58).

پس چون وجود انسان، ذاتی است مختار ، و اختیار ، صفتی متنزع از ذات او بوده ، مصداقاً عین اوست  ــ نه زائد بر ذات او و نه متّحد با او ــ لذا محال است فعل او مختارانه نباشد، در عین اینکه خود او و فعل او ، هر دو ، فعل مختارانه خدا نیز هستند. اگر کسی قائل شد که یک مرتبه از اختیار به نام وجود انسانی ، در ذات خود مجبور است ، افزون بر اینکه به اجتماع جبر و اختیار قائل شده ، خدا را هم مجبور دانسته است. چون خداوند متعال نیز دارای اختیار نیست بلکه ذات او عین اختیار می باشد ؛ کما اینکه دیگر اوصاف ذاتی او نیز عین ذات اویند. پس اگر عین اختیار بودن یک ذات ، یعنی مجبور بودن ، لازم می آید که خداوند متعال نیز مجبور باشد. لکن محال است خدا مجبور باشد ؛ چون اگر خدا مجبور فرض شود ، لازم می آید که مجبور کننده ای داشته باشد. پس آن مجبور کننده خدا خواهد شد ؛ و خدا ، خدا نخواهد بود. و این خلف فرض می باشد.

در خاتمه عرض می شود:

الف. در آنچه گفته شد ، نیک ، اندیشه ی نیک فرمایید ؛ که حقّ ، هر کسی را چنین متاعی نمی بخشد. پس اگر چندین باره آن را خوانده و در چند و چونش تعمّق فرمایید ، امید است که برگی از حکمت در بر آورید.

ب. مساله ی جبر و اختیار ، آنگاه که از سطح متعارف خود بالاتر می رود ، وارد فضای حِکمی و عرفانی می گردد ؛ و اینجا دیگر نمی توان با ادبیات رایج ، که ادبیات کلامی است ، وارد بحث شد. حکمت متعالیه و عرفان نظری ، ادبیّات خاصّ خود را دارند که باید با الفبای آن آشنا بود ، تا سخنانشان جان گیرد و در جان نشیند. لذا اگر کسی بدون آشنایی با این ادبیّات ویژه ، وارد مباحث این قوم شود ، بس خطاها که در فهم مقصود اینان خواهد داشت. لذا به قول حافظ اسرار :« طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن! ـــ ظلمات است بترس از خطر گمراهی! »