با تشکر از پاسخ شما

 

چند نکته:

 

1- در بحث اول شما مربوط به سقف و کف وجود می دانید که هستند افرادی که بعضا در میان افراد متدین و مذهبی یا حتی افراد معمم و ملبس به لباس روحانیت نیز پیدا می شود که خاصتا در مور حضرت امام ره بدلیل اینکه ایشان تشکیل حکومت دادند ایشان را ظالم و طاغوت می دانند و می گویند ایشان در طول دوران حکومتش خیلی ظلم و جنایت کرد خیلی دیکتاتور بود(نمی خواهم از این افراد نام ببرم که خودتان بهتر از بنده آنها را می شناسید) و می گویند ایشان در جهنم است. تازه برخی از آنها پا را از این نیز فراتر گذاشته می گویند حضرت امام ره حتی از شاه نیز بدتر است چون شاه اگر ظلم می کرد جنایت می کرد حداقل ادعائی نداشت اما حضرت امام ره چون بنام دین این کارها را انجام داد علاوه بر اینکه ظلم بود موجب بی آبروئی دین نیز شد و این از خود ظلم به مراتب بدتر است. یا عده ای از علما با استناد به برخی روایات که می گوید هر قیامی قبل از ظهور باطل است حضرت امام ره را از مصادیق طاغوت می دانستند. من الان نمی خواهم وارد این بحث بشود که آیا این ادعا درست یا خیر و این روایات را بررسی بکنیم. چون خودم تا حدودی بررسی کرده ام. اما خوب در نظر این عده از افراد حضرت امام ره جهنمی است آنهم در مراتب پائین جهنم چون علاوه بر ظلم موجب بی آبروئی دین نیز شد. خوب یعنی در نظر این عده از افراد حضرت امام ره به هیچ وجه وارد حوزه انسانی خود نشده است بلکه همچنان در مراتب حیوانی خود باقی مانده. خوب حالا چه کنیم؟این سوال خاصتا در مورد حضرت امام ره بود و بعد از ایشان مقام معظم رهبری مدظله. چون در مورد علمای سلف همه متفق القولند که جای آنها در بهشت است.

 

2- بحث بعدی در مورد برخی عرفا و علمای فیلسوف و عارف. مانند ملاصدرا، ابن عربی، آیت الله قاضی ره و ... خوب خودتان نیز می دانید که در نظر برخی حتی برخی علما این افراد کافر مطلق هستند. حالا این برخی هر چقدر اندک باشند اما هستند. خوب در مورد این افراد چه کنیم؟! آیا اینان وارد حوزه انسانی خویش شده اند یا خیر؟ طبق چه استدلالی می خواهیم جواب دهیم؟

 

3- در مورد استدلال حضرت آیت الله جوادی آملی حفظه الله آیا این را در مورد علمای سلف نیز می توان جاری کرد علیرغم اینکه اینان حکومت نداشتند؟! یعنی بگوئیم چون مثلا مردم موظف به تبعیت از شیخ انصاری ره در حوزه فقه بوده اند اگر ایشان لیاقت نداشت باید خدا او را رسوا می کرد؟ حتی اگر این استدلال را گسترش دهیم باید به این نتیجه برسیم که فتاوای مراجع نیز همگی صحیح است چون اگر مرجع فتوای غلط داده باشد چون مردم این را نمی دانند و از طرفی موظف به اطاعت از مرجع هستند پس مردم ناخودآگاه و نادانسته مرتکب حرام می شوند یا مثلا واجبی را ترک می کنند. چون فتوای این مرجع اشتباه است. پس خدا نباید بگذارد این اتفاق بیفتد. در حالی که قطعا این استدلال غلط است چون در هر مسأله ای اختلاف باشد قطعا یا همگی اقوال غلط است یا حداکثر یک قول درست است. پس قطعا یک عده از مردم دارند خلاف دستور الهی عمل می کنند البته خوب مردم برای این کار حجت شرعی دارند ولی در حاق واقع دارند خلاف عمل می کنند. اگر این استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله درست باشد دقیقا این استدلال اینجا نیز وجود دارد اما اگر اینجا این استدلال غلط باشد در مورد بحث ولی فقیه و حضرت امام ره نیز غلط است. یا اگر مثلا در مورد مراجع کنونی این ادعا صادق نباشد حداقل در مورد مراجعی که مرجعیت عام پیدا کردند مانند حضرت آیت الله بروجردی ره یا حضرت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ره باید درست باشد چون اینان دیگر همه مردم از اینها تقلید می کرده اند. آیا این استدلال در مورد بحث مرجعیت درست است یا خیر؟! البته این استدلال را می توان از یک لحاظ دیگر نیز گسترش داد و آن اینکه طبق این استدلال نتیجه گرفتیم حضرت امام ره جهنمی نیست. خوب آیا عصمت ایشان نیز در امر حکومت می توان از این استدلال نتیجه گرفت؟! توضیح آنکه حضرت امام ره اگر در امر حکومت دستور غلطی بدهند از آنجائیکه مردم موظف به اطاعت از ایشان هستند پس مردم نادانسته و ناخواسته بخاطر اجرای این دستور دین(اطاعت از ولی فقیه) دارند کار غلطی انجام می دهند پس خدا باید جلوی این کار را بگیرد. درست است؟! اگر این استدلال درست باشد پس چیست آن مواردی که خود حضرت امام ره صراحتا می فرمایند ما اشتباه کردیم فلان کار را انجام دادیم و بهمین خاطر از مردم عذر خواهی می کنیم. یا مثلا ممکن است الان به این نتیجه برسیم فلان کار ایشان اشتباه بوده است. یا فلان دستوری که دادند اشتباه بوده است. یا مثلا اگر استدلال برای عصمت درست باشد این بحث با نامه 38 نهج البلاغه که حضرت ع خطاب به مردم مصر می فرمایند:«اسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَق‏» منافات دارد چون طبق این جمله یعنی امکان دارد مالک دستوری خلاف حق بدهد که در آن صورت مردم موظف به تبعیت نیستند. یا مثلا خود حضرت امیر ع طبق بینه برخی مواقع افراد نالایقی را به عنوان فرماندار و قاضی منصوب می کردند در حالی که طبق این استدلال باید خدا بی لیاقتی این فرد را به مردم نشان می داد. این چگونه توجیه می شود؟! اصولا اگر اینگونه باشد دیگر چه نیازی به ظهور امام زمان عج وجود دارد؟! دقت فرمائید نمی گویم حضور می گویم ظهور چون خود ایشان حتی اگر در غیبت نیز باشند کارها را درست می کنند و جلوی اشتباهات را می گیرند. اصلا بالاتر چه نیازی به حضور ایشان؟! خوب حضرت امام ره هم که باشند خدا جلوی اشتباه ایشان را می گیرد. سوال بعد آنکه این استدلال تا کجا می تواند به پیش برود؟! چون مثلا همانطور که ما موظف به اطاعت از ولی فقیه هستیم به حکم ولی فقیه موظف به اطاعت از تمامی قوانین نظام اسلامی هستیم. پی هیچ قانونی اشتباه نیست چون اگر قانونی اشتباه باشد از آنجائیکه مردم موظف به رعایت قوانین هستند پس مردم ناخودآگاه دارند کار اشتباه انجام می دهند پس خدا باید جلوی وضع قوانین اشتباه را بگیرد. یا مثلا همانطور که در نظام اسلام موظف به اطاعت از ولی فقیه هستیم موظف به اطاعت از رئیس جمهور هم هستیم پس رئیس جمهور نیز باید شخص اصلح برای این پست باشد طبق این استدلال آیا این حرف درست است؟! اگر بیائیم پائین تر هر کارمندی موظف به اطاعت از مافوقش است پس مافوق نباید بی لیاقت باشد. که اگر این استدلال را همین طور جلو ببریم ممکن است به این نتیجه برسیم که مثلا هیچ کارمندی بی لیاقت نیست. یا مثلا به این نتیجه برسیم که در مملکت 70 میلیونی ما مثلا 30 میلیون نفر موید به تأئیدات امام عصر عج هستند. اما این نتیجه قطعا غلط است. خوب کجای استدلال من ایراد دارد؟! یا مثلا از یک باب دیگر از آنجائیکه مردم به روحانیون در امور دین اعتماد می کنند پس هیچ روحانی نباید حرف غلط بزند چون اگر حرف غلط بزند مردم ناخواسته یک اعتقاد غلطی پیدا می کنند. پس خدا باید جلوی این کار را بگیرد. اما واضح است که اینگونه نیست. پس کجای استدلال ایراد دارد؟!

 

سوال بعد آنکه طبق آن داستان زن حامله که مرده بود و فتوای شیخ مفید ره و اصلاح فتوای ایشان توسط حضرت حجت عج که بعد می فرمایند شما کارتان را انجام دهید ما خودمان اشتباهات را درست می کنیم. پس چرا الان اینگونه نیست؟! مثلا حتی در فقه می بینیم اینهمه بین مراجع اختلاف است اعتقادات و مسائل کلامی که دیگر جای خود دارد. خوب امام زمان عج خودشان یک طوری این اختلافات را از بین ببرند. اما چرا این اتفاق نمی افتد؟! سوال بعد در زمینه این استدلال آنکه این استدلال را در خیلی جاهای دیگر نیز می توان بکار برد یعنی مثلا مردم فلان کشور فلان حاکمشان را بر حق می دانند خوب اگر این آدم بر حق نباشد و جهنمی باشد بر خداوند است که او را رسوا کند. حال که خدا او را رسوا نمی کند پس واقعا او آدم خوبی است. این استدلال درست است یا خیر؟! مثلا ممکن است واقعا مردم بعد از رحلت پیامبر ص ابوبکر را بر حق می دانستند خوب چرا خدا او را رسوا نکرد؟! یا نه همین الان نیز عده زیادی که اکثریت مسلیمن را تشکیل می دهد ابوبکر و عمر و عثمان را افراد خوب نه تنها خوب بلکه محق حاکمیت می دانند خوب خدا چرا خودش یک طوری اینان را رسوا نمی کند؟! حتی شما فرمودید:« چنین کسی حتّی اگر فقیه و عادل هم باشد ولی شرائط ولیّ فقیه را نداشته باشد، باز بر خدای حکیم لازم است که عدم لیاقت او را بر مردم آشکار کند.» خوب طبق همین استدلال ابوبکر و عمر آدم های خوبی که نبودند هیچ بلکه طبق برخی روایات بدترین خلائق هستند نه تنها شرایط را نداشتند بلکه مسلم هم نبودند. یعنی اصلح که نبودند هیچ بلکه صالح هم نبودند بلکه اصلا یک آدم خوبی معمولی نیز نبودند پس بر خدا واجب است این عدم لیاقت را بر مردم آشکار کند. خوب حالا خدا این کار را کرده است یا خیر؟! اگر نکرده است چرا؟! و اگر کرده است و مردم نپذیرفته اند ممکن است کسی در مورد حضرت امام ره نیز همین استدلال را بیاورد که بله عدم لیاقت حضرت امام ره امر روشنی است به فلان دلایل و این تقصیر خود مردم است که دنبال ایشان رفته اند. اگر هم شما بگوئید بالاخره مردم تشخیصشان این بوده که حضرت امام ره حق است علیرغم آشکار شدن عدم لیاقت می گوئیم بالاخره تشخیص مردم آن زمان نیز این بوده که ابوبکر حق است علیرغم آشکار شدن عدم لیاقت او.

 

یک سوال دیگر می توان گفت اگر طبق این استدلال مثلا حضرت امام ره بهشتی است پس مخالفین اصل و مبنای ایشان جهنمی است؟! یا مثلا اگر حضرت امام ره بهشتی است پس کسی که او را لعن می کند جهنمی است؟! اگر اینگونه باشد پس مثلا تکلیف آن علمائی که حضرت امام ره از اساس قبول ندارند چه می شود؟!

 

3- در مورد بحث شهید مطهری ره پس چرا ایشان فرموده اند ما نمی دانیم عاقبت شیخ انصاری ره چیست؟! چون چه طبق بحث مرتبه حیوانی و انسانی وجود و چه طبق استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله آدم مطمئن می شود که شیخ ره بهشتی است.

 

4- سوال آخر طبق بیان شهید مطهری ره و صرف نظر از استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله ما از کجا می دانیم؟! شاید مثلا حضرت امام ره اینها را از روی ریا انجام داده است. شاید اینها را انجام داده که مثلا نام نیکی در این دنیا از او بجا بماند. شاید بخاطر حب شهرت یا حب مقام این کارها را انجام داده.منظورم از کارها از تشکیل حکومت تا آن زهد و عبادتشان تا ... .بله ظاهر کارها اعمال خیر و پسندیده ای است. اما ما از باطن ایشان که خبر نداریم. همچنین در مورد دیگر علماء. آیا صرف نظر از استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله می توان به این سوال پاسخ داد؟

 

 

پیشاپیش از طولانی شدن سوال عذر خواهی می کنم  

 

پاسخ:

1ـ سول اوّلتان را چه عرض کنم؟! کسانی پندارهایی دارند، حکمت نیز کاری با پندار افراد ندارد. صدها و هزاران پندار دیگر نیز در ذهن برخی ها وجود دارند، آیا بناست که ما پاسخگوی پندارشان باشیم. همین آقای منتظری حتّی در جریان فدک نیز حقّ را به ابوبکر داده است. آیا به صرف پندار او، فاطمه زهرا(س) و علی(ع) در ادّعای خودشان کاذب می شوند؟! شیخ صدوق قائل به سهو النّبی شده است؛ آیا به صرف پندار او، از نبی سهو سر می زند؟! جناب شیخ بهایی فرمودند: اگر امر دائر شود بین سهو النّبی و سهو الصّدوق، صدوق اولی به سهو است.

خلاصه آنکه بر اساس پندارها حکمت تأسیس نمی شود. با توهّم افراد، نه کسی وارد حوزه ی انسانی می شود نه از آن خارج می گردد.

 

2ـ کسی که ملاصدرا و آقا سیّد علی قاضی و ابن عربی و امثال آنها را کافر می داند، درباره ی خودش باید بحث نمود که آیا فاسق است یا نه؟ حکمت، متصدّی پاسخگویی به افراد نیست؛ بلکه بیان حقیقت می کند. راه و چاه را نشان می دهد. «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا». هدایت افراد نیز دست ما نیست. کار ما همین است که استدلالهای این گونه توهّم زده ها را ابطال کنیم که می کنیم. امّا دست ما نیست که اینها قانع بشوند. «فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ ؛ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ» و « وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاَّ مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ». مگر امثال اینها در میان علمای اهل کتاب، منکر انبیاء نبودند؟! مگر همین به ظاهر مؤمنان بنی اسرائیل نبودند که در یک روز، هفتاد پیغمبر را کشتند؟! مگر شیوخ نهران، قائل به کفر علی بن ابی طالب(ع) نبودند؟! مگر سالیان درازی علمای اهل سنّت بر منابر جمعه امیرمؤمنان را لعن نمی کردند؟!

همواره مدار جهان بر این بوده که حقیقت گویان و حقیقت جویان، راه خود رفته و تبلیغ حقّ کرده اند، و عدّه ای نیز در لباسهای گوناگون بر ضدّشان تبلیغ نموده اند. این سنّت ثابت تاریخ است؛ و کاریش نمی شود کرد. « وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلينَ» و  ایضاً « وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.»

نوح نهصد سال دعوت می نمود ــ دم به دم انكار قومش می فزود

هيچ از گفتن عنان واپس كشيد؟ ــ هيچ اندر غار خاموشى خزيد؟

زانكه از بانگ و علالاى سگان ـــ هيچ واگردد ز راهى كاروان؟

يا شب مهتاب از غوغاى سگ ــ سست گردد بدر را در سير، تگ؟

مه فشانه نور و سگ عوعو كند ـ هر كسى بر طينت خود مى‏تند

چونكه نگذارد سگ آن بانگ سقَم ـ من مه‏ام سيران خود را كى هلم؟

چونكه سركه سر كگى افزون كند ـ پس شكر را واجب افزونى كند.

 

3ـ بلی در مورد مراجع تقلید نیز اگر مجتهدی منحرف به اعلمیّت و اعدلیّت شهرت یافت، و شواهدی روشن بر انحراف خود ظاهر نکرد، بر خدای تعالی لازم است رسوایش کند؛ به این معنا که آثار انحرافش را ظاهر سازد تا طالبان حقیقی هداست، ندانسته دست به تقلید از فرد منحرف نزنند. لذا ملاحظه می کنید که مجتهدان منحرف در تاریخ شیعه همواره رسوا شده اند. البته درجه ی رسوایی آنها به تناسب نوع انحرافشان مختلف بوده است.

امّا لازمه ی این برهان آن نیست که تمام فتاوای مراجع صالح، عین هم باشند. فرق است بین فتوایی که به عمد بر خلاف حکم واقعی یا حکم ظاهری مضبوط بیان می شود و فتوایی که طبق مدارک و ضوابط بیان شده ولی خطاست. یک مجتهد طبق ضوابط اجتهاد و با توجّه به مدارک استنباط حکم، دست به استنباط می زند، و حکمی را به دست می آورد. مجتهدی دیگر نیز همین کار را می کند، لکن به حکمی دیگر می رسد. در چنین موردی، بر هر دو مجتهد واجب شرعی است که طبق استنباط خودشان عمل نمایند؛ و اگر یکی از آنها به فتوای دیگری عمل کند، از او پذیرفته نمی شود. اگر مقلّدی نیز به این نتیجه رسید که از بین این دو مجتهد، فلانی اعلم است، بر او واجب است که طبق فتاوای وی عمل کند.

در چنین مواردی حکم خدا همین است که مجتهد، طبق استنباط مضبوط خود رفتار کند و مقلّد نیز طبق فتوای او عمل نماید. لذا اگر چنین مقلّدی در یک مسأله از فتوای مرجع خود تبعیّت نکند و از فتوای مجتهد دیگری تبعیّت نماید، و اتّفاقاً هم فتوای همان مجتهد دومی مطابق حکم واقعی باشد، عملش پذیرفته نخواهد بود. چون خلاف حکم خدا رفتار نموده است. این مورد مثل آن است که کسی به قصد شیطانی فردی را بکشد و بعداً معلوم شود که آن فرد مقتول، واجب القتل بوده است. در چنین موردی آن فرد قاتل، عند الله نیز قاتل محسوب خواهد شد. چون «الاعمال بالنّیّات».

شیوه ی اجتهاد و تقلید را خود خدا و معصوم تشریع نموده اند؛ لذا تبعیّت از مجتهد جامع شرائط، حکم خداست؛ و این حکم، بر احکام مستنبط، حاکمیّت دارد. لذا خروج از این شیوه، خودش خروج از دین است؛ و اشتباه در متن این روش، معفوّ می باشد؛ و بلکه «للمصیب اجران و للمخطیء اجر واحد.»  در وادی احکام اجتهادی و اسنباطی، حکم واقعی آن است که به حکم ظاهری عمل کنیم. دقّت شود که غرض تشریع، همواره آن نیست که ما حکمی روشن در اختیار داشته باشیم و به آن عمل کنیم؛ اگر این بود که شیوه ی اجتهاد را در دین راه نمی دادند. در مسلّمات شریعت، غرض آن است که ما تابع حکم واقعی باشیم؛ امّا در غیر مسلّمات، خود همین تفاوت فتوا، به نوعی مقصود شارع است. چون همین تفاوتهاست که مسلمین را پویا می کند و موجب رشد ابعاد علمی آنها می شود. اگر غرض شارع آن بود که ما مطابق حکم واقعی رفتار کنیم، برایش بسیار آسان بود که کاری کند تا حکم واقعی به راحتی به چنگ آید؛ امّا چنین نکرد و ما را به راحتی رهنمون شد که در آن راه احتمال خطا در تشخیص وجود دارد؛ امّا در عوض، فوایدی بزرگ بر آن مترتّب است که همین فایده مقصود شارع می باشد.

خلاصه آنکه اگر کسی طبق فتوای مرجع جامع شرائط، عمل نماید، محال است مرتکب حرامی شود. چون حرام یعنی خلاف حکم خدا رفتار نمودن؛ و تبعیّت از مجتهد، خودش حکم خداست. لذا اگر به فرض مجتهدی حکم را اشتباه فهمیده باشد، باز مقلّدش به خاطر عمل به همان حکم اشتباه، اجر خواهد داشت. چون غرض حقیقی در احکام، داشتن روح تعبّد است؛ و دیگر مصالح احکام، جنبه ی طفیلی دارند.

شما بزرگوار فرموده اید: « البته خوب مردم برای این کار حجت شرعی دارند ولی در حاق واقع دارند خلاف عمل می کنند.»

حاقّ واقع احکام تشریعی چیست؟ احکام تشریعی، احکام اعتباری اند؛ و واقعیّتشان همان اعتبار معتبر است. واقع و نفس الامر این احکام، مثل نفس الامر قضایای حقیقیّه نیست؛ در حالی که به نظر می رسد شما بزرگوار این قضایا را نیز مثل قضایای حقیقیّه پنداشته اید.

 

4ـ امّا در مورد :«اسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَق‏» مراد از حقّ، امور اجتهادی دین نیست؛ بلکه مقصود، آن بخشی از دین است که حتّی عوام هم حکم آن را می فهمند؛ یعنی مسلّمات دین. در امور اجتهادی، تقلید حرام می باشد.

 

5ـ فرموده اید: «. یا مثلا خود حضرت امیر ع طبق بینه برخی مواقع افراد نالایقی را به عنوان فرماندار و قاضی منصوب می کردند در حالی که طبق این استدلال باید خدا بی لیاقتی این فرد را به مردم نشان می داد. این چگونه توجیه می شود؟! »

اوّلاً آن افراد را به عنوان عامل خود نصب می نمود نه به عنوان حاکم اسلامی. حاکم اسلامی در حکومت، همواره یک نفر است که در آن زمان، خود علی(ع) بودند.

ثانیاً اگر آن افراد رسوا نشده اند، پس شما از کجا فهمیده اید که آنها نالایق بوده اند؟!

 

6ـ مگر امام زمان ظهور می کند فقط برای حکومت؟ آنچه از اسلام تا زمان ظهور لازم بوده بدانیم در زمان حضور فرموده اند. امّا در عصر ظهور، بشر به جایی می رسد که دیگر مقدار ظاهر شده از اسلام، کفایت نیازهای معرفتی و اجتماعی و ... را نخواهد کرد. در آن موقع است که امام(ع) ظهور می کند برای اظهار بیشتر معارف دین.

 

7ـ امّا قوانین کشوری. این قوانین، از زیر دست شش نفر مجتهد عبور می کنند تا خلاف دین نباشند. باقی مطالب در باب ولیّ فقیه نیز همان است که در مورد مجتهدین گفتیم. ولیش فقیه نیز صرفاً یک مجتهد است؛ لکن مجتهدی که افزون بر استنباط احکام حکومتی، وظیفه دارد در حدّ توان، آن را اجرایی هم بکند. لذا در احکام استنباطی، مقلّدین ـ که قاطبه ی امّت باشند ـ شرعاً وظیفه دارند طبق فتوای حکومتی او رفتار نمایند. پس محال است کسی با عمل به فرمان ولیّ فقیه، مرتکب حرام شود. چون حتّی اگر ولیّ فقیه در تشخیص حکم یا مصداق حکم، اشتباه هم کرده باشد، باز عمل به فتوای او رشد آور است. چون اشتباه در چنین موردی مثل اشتباه در احکام تکوینی نیست؛ که مبتنی بر روابط علّی و معلولی باشد. مثلاً اگر زن و مردی بین خودشان عقدی خواندند و ندانسته عقد را اشتباه خواندند، فرزندان آنها حرامزاده نخواهند بود؛ یعنی نه حکم تشریعی حرامزاده را خواهند داشت نه حکم تکوینی آنها را. یا اگر زن و مردی نامحرم، ندانسته و به خیال اینکه طرف مقابل همسر خودش هست، با هم رابط برقرار نمودند و از آن رابطه فرزندی حاصل شد، چنان فرزندی مثل فرزندان زنا، تکویناً دچار اشکالات وجودی نخواهد بود.

خلاصه آنکه: با احکام تشریعی اجتهادی، معامله ی احکام تکوینی یا احکام تشریعی مسلّم نمودن، از مصادیق مغالطه است.

حکمت تقلید از مجتهد اعلم و اعدل و نیز حکمت تبعبّت را ولیّ فقیه نیز پایین آوردن احتمال خطاست نه مصون ماندن از هر خطایی. اگر خداوند حکیم بنا داشت که ما اصلاً مرتکب اشتباه شویم، تک تک ماها را معصوم می نمود. از آن سو اگر بنا داشت که ما مدام خطا بکنیم، اصلاً دین نمی فرستاد. خداوند حکیم نه آن را خواسته و نه این را، بلکه اراده نموده که ما تلاش کنیم تا خطا نکنیم؛ لذا اوّلاً کتاب آسمانی و نبی فرستاده تا خطوط اصلی و مسلّمات را کاملاً بیان نمایند؛ ثانیاً شیوه ی اجتهاد را یادمان داده تا با تلاشی علمی احکام فرعی را به دست آوریم؛ لکن در روند همین استنباط به رشدی هم برسیم؛ یعنی همین تلاش اجتهادی، از اغراض تشریع است. ثالثاً تقلید را تشریع نموده تا هم ما تلاش کنیم برای اتّصال به اعلم و اعدل، که خود همین تلاش، رشد آور است، هم روحیّه ی تعبّد را در خودمان تقویت نماییم.

 

8ـ فرموده اید: « یا مثلا همانطور که در نظام اسلام موظف به اطاعت از ولی فقیه هستیم موظف به اطاعت از رئیس جمهور هم هستیم پس رئیس جمهور نیز باید شخص اصلح برای این پست باشد طبق این استدلال آیا این حرف درست است؟! »

ما مؤظف به اطاعت از رئیس جمهور نیستیم. رئیس جمهور صرفاً مجری قانونی است که به تأیید شش نفر مجتهد رسیده است. ما نیز تابع قانون هستیم نه تابع شخص رئیس جمهور. تبعیّت از قانون نیز از آن جهت است که بعد از تأیید شش مجتهد، اوّلاً خلاف حکم خدا نیست؛ ثانیاً تبعیّت از قانون غیر مخالف با حکم خدا، خودش حکم خداست؛ چون فرمودند: « اصیکم به تقوی الله و نظم امرکم». و شکّ نیست که قانون، عامل نظم اجتماعی و ضدّ هرج و مرج است. بر همین اساس، اگر امر دایر باشد بین پذیرفتن حکومت طاغوت و پذیرفتن جامعه ی فاقد حکومت، مسلمان وظیفه دارد حکومت طاغوت را بپذیرد. چون در هر حال، جامعه ی دارای حکومت، بهتر از جامعه ی فاقد حکومت است. البته اگر امر دایر باشد بین پذیرفتن حکومت طاغوت و پذیرفتن حکومت اسلامی، روشن است مسلمان وظیفه دارد حکومت اسلامی را بپذیرد.

 

8ـ فرموده اید: « یا مثلا از یک باب دیگر از آنجائیکه مردم به روحانیون در امور دین اعتماد می کنند پس هیچ روحانی نباید حرف غلط بزند چون اگر حرف غلط بزند مردم ناخواسته یک اعتقاد غلطی پیدا می کنند. پس خدا باید جلوی این کار را بگیرد. اما واضح است که اینگونه نیست. پس کجای استدلال ایراد دارد؟!»

مردم اشتباه می کنند به روحانیون در امور دینشان اعتماد می کنند. نه عقل چنین اعتماد نمودنی را تأیید می کند نه شرع. خدای تبارک و تعالی کجای قرآن چنین توصیه ای به مردم کرده است؟ یا اهل بیت(ع) کجا چنین توصیه ای نموده اند؟ بلکه تا دلتان بخواهد از این کار منع هم کرده اند. به حکم عقل و شرع، در امور اجتهادی همه وظیفه دارند اعتماد کنند به مرجع تقلید اعلم و اعدل؛ و در غیر این امور، هر کسی خودش باید اهل فهم شود؛ و الّا معصیت می کند. چون طلب علم معارف بر هر مسلمانی واجب شرعی است. در این وادی حقّ نداریم از کسی چیزی بپذیریم مگر به همراه دلیلش.

 

9ـ فرموده اید: « سوال بعد آنکه طبق آن داستان زن حامله که مرده بود و فتوای شیخ مفید ره و اصلاح فتوای ایشان توسط حضرت حجت عج که بعد می فرمایند شما کارتان را انجام دهید ما خودمان اشتباهات را درست می کنیم. پس چرا الان اینگونه نیست؟! »

الآن هم این گونه است. اگر آن فتوای شیخ مفید توسّط امام زمان(ع) تصحیح نمی شد، الآن مراجع ما با استناد به رفتار شیخ مفید فتوا می دادند. شیخ مفید را با مراجع امروزی مقایسه نفرمایید! عمل و فتوای فقهای متقدّم، حسابش جداست. اگر در کتب فقهی خوب نظر فرمایید متوجّه می شوید که فقهای ما برای متقدّمین و بخصوص فقهای عصر غیبت صغری، حساب ویژه باز نموده اند؛ بخصوص برای بزرگوارانی چون شیخ صدوق، شیخ مفید، شیخ طوسی و شیخ کلینی. حتّی فقها گاه فتاوای آنها را در حکم حدیث قرار داده اند. چون فقها بر این باورند که گاه آن بزرگواران، مفادّ احادیث را به شکل فتوا بیان می داشتند. لذا جایی که آن بزرگواران فتوایی داده اند ولی حدیثی دالّ بر فتوای آنها نیست، حدس می زنند که حدیثی دالّ بر آن فتوا بوده ولی در جریان کتاب سوزی ها از بین رفته است.

 

10ـ فرموده اید: « مثلا حتی در فقه می بینیم اینهمه بین مراجع اختلاف است اعتقادات و مسائل کلامی که دیگر جای خود دارد. خوب امام زمان عج خودشان یک طوری این اختلافات را از بین ببرند. اما چرا این اتفاق نمی افتد؟! »

اختلاف در مسائل اعتقادی که ناشی از اختلاف عقل و وهم یا اختلاف سطح عقول می باشد. قول حقّ نیز همواره بین اقوال موجود است. ابزار تشخیص حقّ نیز عقل و محکمات کتاب و سنّت است که دست همگان هست؛ البته با درجات مختلف. لذا دخالت امام(ع) در این خصوص فایده ای ندارد. مگر ائمه(ع) در زمان خودشان بیان حقّ نکرده اند؟

امّا اختلافات فقهی، ریشه های متعدّد دارد که یکی از ریشه ها کلام خود خدا و کلام معصوم است. اساساً خدا و معصوم بنا ندارند که در این باب رفع اختلاف بشود. اگر چنین بنایی داشتند، روش اجتهاد را پیش پای امّت نمی گذاشتند. در خود همین اختلافها برکتی است، که خداوند متعال آن برکت را قصد نموده است. یکی از معانی حدیث « اختلاف امّتی رحمة» نیز همین است.

 

11ـ فرموده اید: « سوال بعد در زمینه این استدلال آنکه این استدلال را در خیلی جاهای دیگر نیز می توان بکار برد یعنی مثلا مردم فلان کشور فلان حاکمشان را بر حق می دانند خوب اگر این آدم بر حق نباشد و جهنمی باشد بر خداوند است که او را رسوا کند. حال که خدا او را رسوا نمی کند پس واقعا او آدم خوبی است. »

مهمّ نیست که مردم کسی را حقّ می دانند؛ سوال اینجاست که آیا مطابق قواعد شرعی او را حقّ می دانند؟ اگر نه بسیار غلط می کنند که او را حقّ می دانند. امّا اگر مطابق قواعد شرعی او را حقّ می دانند، و در واقع او حقّ نیست، آنگاه یقیناً خدا او را رسوا می کند. امّا آنکه بر خلاف قواعد شرعی بر مردم حاکم شده، خودش رسوا هست، رسوا کردن نمی خواهد. چون رسوا نمودن یک حاکم یعنی روشن ساختن این معنا که او معیارهای شرعی لازم برای حاکم اسلامی شدن را ندارد.

 

12ـ فرموده اید: « مثلا ممکن است واقعا مردم بعد از رحلت پیامبر ص ابوبکر را بر حق می دانستند خوب چرا خدا او را رسوا نکرد؟! یا نه همین الان نیز عده زیادی که اکثریت مسلیمن را تشکیل می دهد ابوبکر و عمر و عثمان را افراد خوب نه تنها خوب بلکه محق حاکمیت می دانند خوب خدا چرا خودش یک طوری اینان را رسوا نمی کند؟! »

مثلاً چه جوری باید رسوا می نمود؟ لابد انتظار دارید بین مردم شلوارشان را خیس می کردند. آیا رسوایی بالاتر از اینکه خانه ی فاطمه زهرا(س) را آتش زده اند یا تهدید به آتش کرده اند؟ این کار، نقض آیه ی « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» است؛ و کسی که آیه ای از قرآن را نقض نماید، یقیناً فاسق است؛ و دست فاسق، آفتابه هم نمی توان داد کجا رسد حاکمیّت امّت اسلام. همچنین بارها اهانت نموده اند به علی(ع) و از یاری اش دست کشیده اند؛ که نقض آیه ی « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون» است. ولی را به هر معنایی بگیرید ابوبکر و عمر و عثمان این آیه را نقض نموده اند. در این که مصداق آیه علی(ع) است، شیعه و سنّی شکّ ندارند. طبق این آیه آن حضرت ولّی مسلمین است. اهل سنّت می گویند مراد، ولایت محبّت یا نصرت است. گوییم: آیا شرط محبّت بود که خانه اش را آتش زدید؛ و تهدیدش نمودید به کشتن؟ آیا شرط محبّت بود که خود را بر بو مقدّم داشتید؟ آیا شرط نصرت بود که وقتی دعوی خلافت نمود، به جای یاری نمودنش، خودتان بر مسند خلافت نشستید؟ در شورای عمر، حضرتش دعوی خلافت نمود؛ امّا نه عثمان به حضرتش رأی داد نه دیگر افراد شورا. پس همه فاسق شدند. چون طبق آیه باید یاری اش می کردند. آیا عثمان، ابوذر را به خاطر اعتراضاتش تبعید کرد یا نکرد؟ جای انکار ندارد که تبعیدش نمود. مگر رسول بلاذرى مى‏گويد: « ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى او نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب آيا مى‏خواهى خانه ی ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية)
ابن عبد ربّه مى‏گويد: « آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه ی فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ی فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ی فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد. » (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمد سعيد العربان، 1953 و 1272)
ابن قتيبه دينورى آورده است: « ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه ی على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو  فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى‏خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على را بياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه ی رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفه ی رسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ی فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» « يا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه ی فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى‏كردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه‏اى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند: بيعت كن ! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنيم. » ( الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى)

حال خواننده ی فهیم و صاحب عقل سلیم قضاوت فرماید که پیامبر خدا(ص) چه سفارشاتی درباره علی (ع) و اهل بیت نمودند و خلفا با آنها چه کردند؟!! او چه فرمان داد و برخی با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!

اینها با اهل بیت رسول خدا(ص) این گونه رفتار نمودند ، حال آنکه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ ـــ بگو:من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست‏داشتن نزديكانم‏ »(الشورى:23) ؛ آیا این بود دوست داشتن اهل بیت رسول خدا(ص)؟!! آیا آنکه این آیه و آن همه روایات نبوی را زیر پا گذاشته عادل است؟! اگر کسی با اسیر جنگی کافر چنین رفتاری می کرد در عدالتش شک بود ، کجا رسد که با اهل بیت رسول خدا (ص) چنین نماید ؛ آنهم با وجود این همه آیه و روایت در حقّ ایشان.

 خدا(ص) طبق احادیث خود اهل سنّت، ابوذر را صادقترین فرد در زیر گنبد آسمان ننامیده بود؟!

عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم و في البيت رجال فقال النبي صلّى الله عليه و سلّم: هلموا أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت و اختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده. و منهم من يقول غير ذلك. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله عليه و سلّم قوموا ـــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. در این هنگام بعضی گفتند: بیماری بر او غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسد که هرگز گمراه نشوید ؛ و برخی دیگر غیر این می گفتند. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج5، ص138)

بخاری در بیان دیگری از همین حدیث نقل نموده که: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ـــــــــ  زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج7، ص9 ـــ صحیح مسلم ، ج5 ، ص76) 

این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد ؛ آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» (النجم:3ـ 4).

همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و  عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟  

اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود.

مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً ـــ آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است.»(الأحزاب:57)

شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟!

باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله  ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند.

همچنین وی با این کلام که « عندكم القرآن، حسبنا كتاب‏الله  ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد؛ و از(مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است‏»(الحشر:7)  و مگر نفرمود: « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:32). اگرا راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟!

اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟

و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم.

امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج3 ، ص325 به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبیّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند که در زمان نبیّ خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است.
جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج15 ، ص 418 از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.»
جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج3 ، ص552 به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.»

آیا اینها رسوا نمودن نیست؟! اینکه اهل سنّت به افرادی تا این اندازه رسول دلبسته اند، دلیل بر کم گذاشتن خدا نیست. خدا بیش از آنچه نیاز بوده اتمام حجّت نموده است؛ امّا کو گوش شنوا و چشم بینا؟! اگر بخواهیم همه ی اسناد رسوایی خلفا را بر شماریم، مثنوی هفتاد مَن کاغذ می شود؛ امّا آنکه بنا دارد نپذیرد، نمی پذیرد. « وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ  ـــ و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند! پس بنگر سرانجام تبهكاران چگونه بود!» (النمل:14)

 

13ـ فرموده اید: « ممکن است کسی در مورد حضرت امام ره نیز همین استدلال را بیاورد که بله عدم لیاقت حضرت امام ره امر روشنی است به فلان دلایل و این تقصیر خود مردم است که دنبال ایشان رفته اند. اگر هم شما بگوئید بالاخره مردم تشخیصشان این بوده که حضرت امام ره حق است علیرغم آشکار شدن عدم لیاقت می گوئیم بالاخره تشخیص مردم آن زمان نیز این بوده که ابوبکر حق است علیرغم آشکار شدن عدم لیاقت او.»

کسانی چنین ادّعایی کرده اند؛ امّا مسأله اینجاست که خود همان افراد رسوا شده اند به بدترین وضع ممکن. مثلاً مجاهدین خلق(منافقین) چنین ادّعایی داشتند؛ امّا از نفی آنها اثبات لازم می آید. بلی اگر کسی در حقّ امام خمینی چنین ادّعایی را می کرد که خودش فردی موجّه بود و رسوای خاصّ و عامّ نبود، آنگاه جا داشت که ما در حقّانیّت امام راحل تردید کنیم. و کذالک در مورد مقام معظّم رهبری، مدّعیّان عدم مشروعیّت ایشان، یا خودشان افرادی معلوم الحال هستند و نزد اهل دیانت اعتباری ندارند؛ یا در هنگام بیان ادّعایشان موجه بودند ولی بعد از طرح ادّعایشان مفتضح گشته و رسوا شده اند. « فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصار

 

14ـ فرموده اید: « یک سوال دیگر می توان گفت اگر طبق این استدلال مثلا حضرت امام ره بهشتی است پس مخالفین اصل و مبنای ایشان جهنمی است؟! یا مثلا اگر حضرت امام ره بهشتی است پس کسی که او را لعن می کند جهنمی است؟! اگر اینگونه باشد پس مثلا تکلیف آن علمائی که حضرت امام ره از اساس قبول ندارند چه می شود؟! »

آیا شما همه ی اهل سنّت را جهنّمی می دانید؟ آن هم جهنّمی ابدی؟! فقها منکر امامت معصوم را خارج از اسلام نمی دانند کجا رسد منکر ولایت ولیّ فقیه را. شخصی هم که مسلمان است، جهنّم ابدی نمی رود. امّا توهین و لعن به مؤمن یقیناً حرام است. شاید عالمی در بحث ولایت فقیه نظرش با امام راحل فرق داشته باشد، یا قائل به وجود مصداقی برتر از ایشان برای این مسند باشد؛ امّا عالم موجّهی را سراغ نداریم که امام خمینی(ره) را فاسق بداند و لعنش را تجویز کند.

 

15ـ فرموده اید: « در مورد بحث شهید مطهری ره پس چرا ایشان فرموده اند ما نمی دانیم عاقبت شیخ انصاری ره چیست؟! چون چه طبق بحث مرتبه حیوانی و انسانی وجود و چه طبق استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله آدم مطمئن می شود که شیخ ره بهشتی است. »

المطهری بشرٌ مؤمن؛ و کلّ بشر مؤمن، ممکن الخطا.

البته نگویید که انبیاء هم بشر مؤمن بودند. چون بشر بودن جنس متوسّط آن بزرگواران بود، و بشر مؤمن بودن جنس قریبشان بود نه تمام حقیقت نوعشان. نبی یعنی بشر مؤمن معصوم. به عبارت دیگر؛ نبی یعنی بشری دارای روح الایمانی که روح القدس هم دارد.

 

16ـ امّا سوال آخر. چنان صرف نظر کردنی معقول نیست. چون استدلال آیة الله جوادی ـ دامت برکاته ـ در واقع پاسخ همین سوال است که شما مطرح نموده اید. چگونه از پاسخ سوال صرف نظر نموده سوال می کنید؟! در واقع سوال شما چنین است: « چرا الف، ب است؟» پاسخ این سوال را ندهید ولی این سوال را پاسخ بدهید!