(15/100131950)

پرسش:با تشکر از پاسخ سوم شما به بنده:

1- در پاسخ دومتان که ناقص آمده بود شما نوشته بوديد: ثانياً ضعف سند در احاديث معارفي مشکلي ايجاد نمي کند. چون در اين وادي، حديث به عنوان مؤيّد به کار مي رود نه به عنوان مثبِت. لذا در علم کلام ـ که اصل در آن عقل است نه نقل ـ نبايد با ملاکهاي علم فقه وارد شد....امّا در علم کلام ، انديشه ي عقلي اصل است، و احاديث، نقش خطّ دهي و تأييدي دارند....يا نظريّه اي ارائه و مبرهن ساخته و با حديث، تأييد و تقويت مي کنيم حال آيا اگر مثلا ما با عقل به يک نظريه‌اي رسيديم؛ اما با مراجعه به حديث ديديم احاديث صحيح السندي وجود دارد که دقيقا خلاف نظريه‌اي که ما به آن رسيده‌ايم مي‌گويند آن وقت تکليف چيست؟ آيا آن احاديث را هر چند صحيح السند يا حتي متواتر را طرح مي‌کنيم يا اينکه مي‌گوئيم عقل ما در اينجا اشتباه کرده است؟به نظر مي‌رسد راه دوم صحيح‌تر باشد.

2- در جاي ديگري از پاسخ دوم نوشته بوديد: اگر برخي از اين رجاليّون الآن حضور داشتند، بزرگواراني چون ملاصدرا و علّامه حسن زاده آملي و آقا سيّد علي قاضي و امثال ايشان را جزء غلات مي شمردند. کما اينکه همين الآن در ميان اهل ظاهر کساني هستند که اين بزرگواران را تکفير مي کنند؛ و در ردّ حکما و عرفايي از اين دست ـ نه جهله ي صوفيّه ـ کتابها نوشته اند. اولا اگر ظاهر گرايان در رد باطن گرايان کتاب نوشته‌اند؛ باطن گرايان نيز در رد ظاهر گرايان کتاب نوشته‌اند. همچنين اگر ظاهر گرايان اين بزرگواران را تکفير مي‌کنند؛ در مقابل باطن گرايان نيز ظاهر گرايان را تحميق و تحقير مي‌کنند و متهم به نفهمي مي‌کنند و اينکه آنها يک برداشت سطحي از دين دارند. پس توهين و تهمت از هر دو گروه متوجه گروه ديگر است.

اما درباره پاسخ سوم:

1- اينکه شما نوشته‌ايد: شکّ نيست. اهل بيت(ع) کمالاتي ذاتي دارند که ديگر معصومين(ع) فاقد آنند. و معصوم کمالاتي ذاتي دارد که ديگر انسانها فاقد آنند. و انسان کمالاتي ذاتي دارد که حيوانات فاقد آنند. و ... از اين جمله آيا مي‌توان نتيجه گرفت که حتي در بين خود اهل‌البيت(عليهم السلام) نيز تفاوت رتبي وجود دارد؟(کما اينکه از روايات بسياري اين مطلب استنباط مي‌شود.) يعني مثلا پيامبر(ص) کمالات ذاتي دارد که ائمه(ع) فاقد آن هستند. و بعد از ايشان اميرالمومنين(ع) کمالات ذاتي دارند که ديگر ائمه(ع) فاقد آن هستند يا حتي بين هر دو امامي که در نظر بگيريم يکي از آنها کمالات ذاتي دارد که ديگري فاقد آن هست؟ اگر اين مطلب درست است ترتيب ائمه(ع) از اين لحاظ به چه ترتيب است؟ در کل آيا اين مطلب درست است که هر دو انساني را که در نظر بگيريم يکي کمالات ذاتي دارد که ديگري فاقد آن هست؟(حتي هر دو حيواني که در نظر بگيريم مثلا دو تا گربه يا دو تا اسب و ...) اگر اين مطلب درست است آيا راهي وجود دارد که تشخيص بدهيم کداميک کمالات ذاتي دارند که ديگري ندارد؟ مطلب بعد اينکه در بحث مرتبه وجود مثلا خودم را نظر که بگيرم من تمام کمالات ذاتي که افراد پايين‌تر از من دارا هستند؛ من نيز دارا هستم، علاوه بر آن من يک سري کمالات ذاتي دارم که آنها ندارند. آيا اين نتيجه گيري درست است؟ مطلب بعد اينکه در مورد انسان به راحتي مي‌توان فهميد که بالاخره بعضي‌ها کمالات و استعدادهائي دارند که ديگران ندارند. اما آيا در مورد حيوانات نيز اين مطلب وجود دارد؟ يعني مثلا ما اگر دو تا گربه را که در نظر بگيريم آيا اين صحيح است که بگوئيم يکي از اين دو گربه کمالاتي دارد که ديگري ندارد؟ آيا اصولا در مورد حيوانات کمال معني دارد و اگر دارد مثلا کمال يک گربه در چيست؟ حتي اگر در مورد حيوانات نيز اين مطلب را بپذيريم در مورد جمادات نيز اين مطلب صادق است؟ يعني از بني مثلا دو تکه سنگ(حتي اگر از يک جنس و نوع باشند) يکي از آنها کمالاتي دارد که ديگري ندارد؟ اگر اين مطلب درست باشد مثلا ما الان يک تکه سنگ يا يک تکه آهن داريم حال ما مي‌آئيم و اين تکه سنگ يا آهن را به دو بخش تقسيم مي‌کنيم. حال آيا در اينجا نيز مي‌توانيم بگوئيم يکي از اين دو بخش کمالاتي دارد که آن بخش ديگر ندارد؟ اگر م

ي‌توانيم بگوئيم چگونه مي‌شود تا چند لحظه قبل که اين دو تکه يک تکه بودند کمالات اين يک تکه سنگ مشخص و معين بود؛ اما حالا که دو تا شده يکي از آنها کمالاتي دارد که آن ديگري ندارد؟

مطلب بعد اينکه شما نوشته بوديد: البته مطلب ديگري نيز هست که از توضيح آن معذوريم؛ و آن اينکه طبق احاديث، اهل بيت(ع) را دو طينت است. طينت علّيين و فوق علّيين. مي‌خواستم کمي در مورد اين مطلب توضيح دهيد و آيات و روايات مربوطه و همچنين شرح و توضيح اين روايات را مي‌خواستم.

2- در بخش ديگري از جواب نوشته‌ايد: حالا کي گفته که هر حلال زاده اي مقامش از هر حرامزاده اي بالاتر است؟! مگر پسر نوح (ع) حلال زاده نبود؟! مگر عمر بن سعد حلال زاده نبود؟! مگر بلعم باعور حلال زاده نبود؟! مگر قابيل حلال زاده نبود؟!... طبق آن حديثي که خودتان نوشته بوديد: عَنْ أَبِي بَكْرٍ قَالَ كُنَّا عِنْدَهُ وَ مَعَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ مَعَنَا رَجُلٌ يَعْرِفُ مَا نَعْرِفُ وَ يُقَالُ إِنَّهُ وَلَدُ زِنَاءٍ فَقَالَ مَا تَقُولُ فَقُلْتُ إِنَّ ذَلِكَ لَيُقَالُ لَهُ فَقَالَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ بُنِيَ لَهُ بَيْتٌ فِي النَّارِ مِنْ صَدْرٍ يَرُدُّ عَنْهُ وَهَجَ جَهَنَّمَ وَ يُؤْتَى بِرِزْقِهِ و اينکه شما نوشته بوديدبهشت حرام زادگان پايين‌تر از بهشت حلال زادگان است خوب طبق مطلب شما و حديث مذکور اين نتيجه گرفته مي‌شود که بالاترين درجه بهشت حرام زادگان از پايين ترين بهشت حلال زادگان، پايين‌تر است. پس اگر يک حرام زاده حتي به سقف وجودي خويش برسد نيز پايين‌تر از تمام حلال زادگاني است که در بهشت هستند(که خيلي از آنها به سقف وجودي خويش نرسيده‌اند). پس در مورد مثال پسر خاله اگر آن حرام زاده حتي به سقف وجودي خويش رسيده باشد، اما پسر خاله‌اش هنوز در کف وجود خويش باشد و آن حرام زاده ببيند که سطح دين و ايمان پسر خاله‌اش از او پايين‌تر است اما اگر هر دوي آنها به بهشت روند باز مقام پسر خاله از او بالاتر است. يعني اينکه کسي که دين و ايمانش ناقصتر از شخص ديگري بوده است و اينکه همچنان در کف وجودي خويش باقي مانده است اما در بهشت مقامش از او بالاتر است.(ايمان پايين تر مرتبه‌ي بالاتر) و اين به نظر مي‌رسد با عدل الهي ناسازگار باشد و اينکه عقل هم همچين چيزي را تأئيد نمي‌کند.

3- در بخش ديگري نوشته بوديد: هر مرتبه ي بالايي در تمام مراتب پايين نيز حضور دارد و در اوج آن مراتب است. يعني من نوعي نيز اگر در قيامت بهشتي باشم در مراتب پايين‌تر از خود قرار دارم و در هر مرتبه در اوج آن مرتبه هستم؟

4- شما نوشته‌ايد: اين ادَّعا که لاي مطرح در روايت نفي جنس است، ادّعايي است صرف و خلاف بداهت....امّا اينکه در کشتي نوح ولدالزنا راه نداشت؛ چون ولد الزنايي به او ايمان نداشت تا وارد کشتي شود. اولا اگر اين لا، لاي نفي جنس نيست پس چه لايي است؟ ثانيا شما از کجا مي‌گوئيد هيچ ولدالزنائي به نوح(ع) ايمان نداشت؟ آيا دليل شما صرفا اين روايات يا روايات ديگر است يا اينکه براي اين مطلب دليل عقلي هم داريد؟

5- در مورد کشتن انبياء توسط ولدالزنا کامل روايت اينچنين است: أَبِي زِيَادٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ فِرْعَوْنَ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسىٰ مَنْ كَانَ يَمْنَعُهُ قَالَ مَنَعَتْهُ رِشْدَتُهُ وَ لَا يَقْتُلُ الْأَنْبِيَاءَ وَ أَوْلَادَ الْأَنْبِيَاءِ إِلَّا أَوْلَادُ الزِّنَا‌ حال طبق اين روايت امام(ع) مي‌فرمايند فرعون به دليل حلال زادگي موسي(ع) را نکشت. و کلمه‌ي رشد را در اينجا نمي‌توانيم به معني رشد معنوي و آن معنايي که مورد نظر شما است بگيريم چون قطعا فرعون رشد معنوي نداشته. پس همان معناي ظاهري و عرفي ولدالزنا مد نظر است. اينکه شما نوشته‌ايد: آيا آن همه شامي و آن همه کوفي که بر امام معصوم شوريدند، همگي حرامزاده ي متعارف بودند؟! يقيناً حرامزاده ي متعارف نبوده اند؛ ولي حرامزاده ي روحي بوده اند. اولا شما از کجا به اين يقين رسيده‌ايد؟ ثانيا من هم قبول دارم اينکه بگوئيم همه‌ي شاميان حرام زاده بودند استبعاد عقلي دارد و بعيد است. اما محال نيست. ثالثا شايد بشود گفت از بين لشکر يزيد فقط آن افرادي که مستقيما در قتل امام حسين(ع) شرکت داشتند ولدالزنا بودند نه همه‌ي لشکر. مثلا شمري(لعنه الله) که سر امام حسين(ع) را جدا کرد. يا فقط آن ملعوني که به سمت امام(ع) تير پرتاب کرد ولدالزنا هستند. اما جمعيت کثيري از لشکر که شايد حتي دخالت چنداني در جنگ نداشتند و صرفا تماشاچي بودند جزء قاتلين امام(ع) محسوب نشوند که ما حکم به ولدالزنا بودن آنها بکنيم. در مورد هابيل و قابيل نيز در آيه‌ي شريفه: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ ﴿27﴾ يکي از اساتيد بنده مي‌گفت يک تفسير ديگري که مي‌توان بر اين آيه ارائه داد که خلاف نظر مشهور و شاذ است اين است که بگوئيم منظور از ابْنَيْ آدَمَ دو نفر انسان هستند از آن جهت که هر دو فرزند حضرت آدم(ع) هستند اما لزومي ندارد که اين دو را حتما فرزندان بلاواسطه‌ي حضرت آدم(ع) در نظر بگيريم. حال اگر اين تفسير درست باشد. ديگر مباحث مطرح شده در مورد هابيل و قابيل منحل مي‌شود. در ضمن اين برداشت شما از ولدالزنا خلاف ظاهر است و آن روايتي که نيز شما آورده بوديد در آن روايت نگفته بود هر کس والدين خويش را انکار کند؛ ولدالزنا خواهد بود بلکه گفته است در آتش خواهد سوخت. ضمنا شما اين مطلب خويش را: لذا هر کس از ايشان رويگردان شود. پدر خويش را انکار نموده و بي پدر است. چنين کسي زنازاده است روحاً؛ اگر چه جسماً حلال زاده باشد. و آنکه فضيلت اميرمومنان(ع) را بپذيرد و محبّت او را واجب بداند؛ لکن پيرو غير ايشان باشد، روحاً ولدالحيض است، اگر چه جسماً ولدالحيض نباشد. چه دليلي داريد؟ آيا روايت در تأئيد حرف خود داريد يا عقلا به اين مطلب رسيده‌ايد؟

 

پاسخ:

پاسخها طبق شماره ی سوالات حضرت عالی ارائه شده اند.

پاسخ قسمت نخست.

1ـ عقل مقدّم است یا نقل صحیح السند؟

الف: صحیح السند بودن حدیث دلیل بر یقینی بودن صدور آن از امام معصوم نیست. صحّت سند ظنّ غالب ایجاد می کند بر اینکه آن حدیث از معصوم صادر شده است؛ امّا هیچگاه یقین منطقی بر قطعی الصدور بودن آن حاصل نمی شود. لذا تعارض دلیل عقلی قطعی ـ نه نظریّه ی صرف ـ با حدیث صحیح السّند، تعارض قطع و ظنّ می باشد؛ و در تعارض قطع و ظنّ، قطع مقدّم می باشد.

ب: علم آوری تواتر به مراتب از صحّت سند بیشتر است. اگر حدیثی با تواتر بالا به دست ما برسد، به نحوی که تمام اسناد آن نیز ضعیف باشند، باز قوّت علم آوری آن از حدیث واحد صحیح السّند بیشتر خواهد بود. چرا که نفس تواتر ـ با حفظ شرائطش ـ ایجاد یقین می کند. امّا یقین حاصل از تواتر، هیچگاه با یقین حاصل از برهان عقلی لمّی یا برهان از راه ملازمات عامّ برابری نمی کند. ولی تواتر بر برهان انّی رجحان دارد. چرا که برهان انّی از نظر حکما مفید یقین نیست. لذا اگر حدیث متواتر، با برهان انّی تعارض نماید، تواتر مقدّم است؛ امّا اگر با برهان لمّی یا برهان از راه ملازمات عامّ تعارض نماید، برهان مقدّم خواهد بود. چرا که در برهان ـ اگر حقیقتاً برهان باشد ـ نمی توان شکّ نمود؛ امّا در محقّق بودن شرائط تواتر می توان شکّ نمود.

ج: حدیث، افزون بر سند، بحث متنی نیز دارد. چه بسا حدیثی سندش صحیح و متواتر است، ولی نمی توان یقین داشت که راوی کلام معصم را عیناً منتقل نموده است. اگر در احادیث صحیح السّندی که از چندین کانال روایت شده اند نظر فرمایید ملاحظه خواهید نمود که این احادیث اکثراً یک یا چند کلمه تفاوت متنی دارند. البته این امری طبیعی است. چون روات احادیث را حفظ و نقل می نموده اند و ضبط صوت نداشته اند که عیناً ضبط و ثبت نمایند. این مطلب در جایی که حکم عقل و نقل همسو هستند، مشکلی تولید نمی کنند؛ امّا آنجا که تعارضی وجود دارد، این مساله به شدّت جدّی می شود؛ و گاه دیده می شود که حدیث با یک نقلش موافق برهان است و با نقل دیگر غیر موافق.

د: مطلب دیگر آنکه متن حدیث ممکن است قطعی الدّلالة نباشد؛ یعنی بتوان آن متن را چند جوره معنا نمود. حال آنکه در حکم عقل، مدّعا و دلیل، واضح و روشن بوده جای تأویل و تفسیر ندارد. همین امر باعث می شود که هنگام تعارض عقل و ظاهر نقل، علمای کلام دست به تأویل احادیث به معانی قابل جمع با حکم عقل می زنند؛ و اگر جمع ممکن نشد، عقل را مقدّم می دارند.

سخن آخر:

عقل حجّت خدا بوده معصوم از خطاست. استدلال ممکن است خطا باشد، امّا عقل خطا نمی کند؛ و از خطای در استدلال نمی توان خطای عقل را نتیجه گرفت. چرا که استدلال منحصراً کار عقل نیست؛ بلکه قوّه ی واهمه نیز قادر به استدلال است. از قول به خطای عقل، اوّلاً اثبات عصمت آن لازم می آید. ثانیاً از قول به خطای عقل، بطلان حجّیّت نقل معصوم لازم می آید. چرا که حجّیّت نقل خودش با برهان عقلی اثبات می شود.

2ـ ما کاری به دعوای ظاهرگریان و باطن گرایان نداریم. حرف ما این بود که برخی روات که توسّط رجالیّون تضعیف شده اند، در حقیقت رجال ضعیف نبوده اند، بلکه چون اهل باطن بوده اند، متّهم به غلوّ شده اند. حال آنکه بسیاری از این رجالیّون چیزی را غلوّ نامیده اند، که حقیقتاً غلوّ نیست و با برهان عقلی و با آیات قرآنی قابل اثبات می باشد. برای مثال جابر بن یزید جعفی را برخی ها تضعیف نموده اند؛ و تنها علّتش آن بوده که روایات فراوانی در کرامات ائمه(ع) دارد؛ و خودش نیز صاحب کرامات بوده است.

امّا اینکه فرموده اید، باطن گرایان ظاهرگرایان را تحمیق و تحقیر می کنند، بنده ندیده ام. شاید از جهله ی صوفیّه چنین اموری صادر شود، ولی از اهل معرفت کسی را سراغ نداریم که کسی را با نام یا عنوان تحقیر نمایند.

 

پاسخ قسمت دوم:

الف: هم طبق برهان عقلی، هم طبق فرمایشات خود اهل بیت(ع) حضرت رسول(ص) افضل اهل بیت(ع) می باشد؛ و بعد از ایشان، امیرمومنان(ع) قرار دارند؛ و حضرت زهرا (س) در رتبه ی سوم و امام حسن(ع) در رتبه ی چهارمو و امام حسین(ع) در رتبه ی پنجم می باشند. و بعد از ایشان باقی ائمه(ع) قرار دارند؛ امّا تصریحی نشده که از بین این بزرگواران، کدامیک افضل می باشند. البته از برخی روایات بوی این معنا استشمام می شود که حضرت مهدی(عج) در بین ایشان، افضل است.

ب:  طبق براهین فلسفی، هیچ دو انسانی و هیچ دو موجودی وجود ندارند، که رتبه ی وجودی یکسان داشته باشند. لکن تشخیص تفاوت رتبه ی مثلاً دو انسان یا دو گربه را نمی توان با برهان عقلی شناخت؛ ولی از راه گزارش معصوم یا گزارش اولیای الهی می توان بدان راه یافت. مثلاً به گزارش قرآن حدس می زنیم که سگ اصحاب کهف، و هدد حضرت سلیمان بر همنوعانشان رجحان داشته اند. یا می دانیم که در بین اصحاب، سلمان فارسی بر همه رجحان داشته و ابوذر و مقداد و عمّار از دیگران افضل بوده اند. از آیة الله بهاء الدینی نقل نمودند که « الآن ثروتمند ترين مرد جهان ( از جهت معنوي ) آقاي بهجت است». از این گونه گزارشات اصحاب بصیرت می توان افق وجودی موجودات را شناخت.

ج: نتیجه ای که در مورد مثال مربوط به خودتان گرفته اید درست است. لکن توجّه شود که مرتبه ی بالا همواره تمام کمالات ذاتی مراتب پایین را دارد؛ امّا این امر مستلزم آن نیست که تمام مشخّصات او را هم داشته باشد. چون بسیاری از مشخصّصات در حقیقت امور عدمی اند نه امور وجودی. مثلاً جسم داشتن یا رنگ داشتن، ناشی از محدودیّت عدمی موجود مادّی است. لذا با اینکه ملائک تمام کمالات حیوانات را دارند، ولی مثل حیوانات جسم و رنگ ندارند.

د: در تمام موجودات تفاوت رتبه وجود دارد؛ ولی فهم آن با حواسّ باطنی و برای اهل باطن میسّر است؛ اگر چه در برخی حالات ما نیز قادر به درک آن می شویم. مثلاً شتر امام سجّاد(ع) بعد از شهادت حضرتش بر سر قبر شریف آن حضرت گریتن بود و چیزی نمی خورد؛ و با همان حال و بر سر قبر حضرتش از دنیا رفت. یا اسب امام حسین(ع) رجحان عیانی داشته بر همنوعانش. یا هدد حضرت سلیمان و سگ اصحاب کهف. باز در روایت است که رسول خدا(ص) به سنگی اشاره نموده و فرمودند: این سنگ قبل از بعثتم هر گاه من از کنارش می گذشتم به من سلام می داد. یا سگی کسی را زخمی نمود. آن شخص به رسول خدا(ص) شکایت نمود. حضرت به سراغ سگ رفت و از او پرسید چرا چنین کردی. سگ گفت: من هر که را بغض علی بن ابی طالب باشد، دشمنم. باز در روایات است که وزخ ایمان به اهل بیت(ع) ندارد؛ عقیق اوّلین سنگی است که محبّ اهل بیت(ع) شده است؛ و ... . این امور را اهل معنا ملاحظه می کنند و می فهمند که کدام موجود کمالات افزونتری دارد. طبق آیات، حیوانات نیز یقیناً معاد خواهند داشت.

هـ وقتی گفته شد: « معذورم » یعنی معذورم. اگر گفتنی بود در همان نامه ی قبلی می گفتم. اهل بیت(ع) لعن نموده اند کسی را که ناگفتنی ها را می گویند. « عَنْ أَبِي الْحَجَّاجِ قَالَ قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ ع يَا أَبَا الْحَجَّاجِ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ ص مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينَةِ فَوْقِ ذَلِكَ وَ خَلَقَ شِيعَتَنَا مِنْ طِينَةِ دُونِ عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ فَقُلُوبُ شِيعَتِنَا مِنْ أَبْدَانِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّدٍ ص مِنْ طِينِ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينٍ أَخْبَثَ مِنْ ذَلِكَ وَ خَلَقَ شِيعَتَهُمْ مِنْ طِينٍ دُونَ طِينِ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينِ سِجِّينٍ فَقُلُوبُهُمْ مِنْ أَبْدَانِ أُولَئِكَ وَ كُلُّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِه » (بحار الأنوار،ج‏25،ص8 ).

فوق علّیّن مرتبه ی وجوب وجود است. جبرئیل امین اگر بند انگشتی فراتر رود و بخواهد که در این واردی سرک کشد، نور عظمت وجود خلقی اش را بسوزاند. آنان که با ادبیّات عرفان نظری آشنایی ندارند، یا در مسیرش نیستند، سزاوار نیست که در این واردی وارد شوند. چرا که ورود بدون امکانات در این واردی جز ضلالت و گمراهی سودی ندارد. در صحف عرفا نیز این مسائل را به زبانی ننوشته اند که هر عربی دانی بخواند و بداند.

 

2ـ بلی اگر هم حلال زاده به اوجش برسد هم حرام زاده، بهشت حلال زاده برتر خواهد بود؛ امّا در عمل چه بسا حرامزاده به اوجش برسد و حلال زاده نرسد. پس چنین نیست که در مقام واقع نیز هر حلال زاده ای برتر از هر حرامزاده ای باشد. مقام بالقوّه سودی به حال شخص ندارد؛ آنچه مهمّ است دارایی بالفعل می باشد. توجّه نکرده اید که کف وجودی هر کسی جهنّم اوست. آسمان وجودت بهشت است و زمین وجودت جهنّم. اگر کسی تا مقام جبرئیل عروج کند، ولی به سقف وجودی خویش نرسد، باز در جهنّم است. امّا آنکه سقف وجودی اش تا جبرئیل است، آنجا که رسید، بهشتی است. هیچ کس نمی تواند از روی اعمال ظاهری بفهمد که چه کسی بهشتی است یا جهنّمی مگر اهل بصیرت. چه بسا کسی بسیار اهل عبادت باشد و جهنّمی باشد و چه بسا کسی تنها با یک عمل خیر بهشتی شود. جهنّمی آن است که به کف رتبه اش بچسبد؛ « وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ » (الأعراف:176). می شود که دو کس در یک رتبه از وجود ایستاده باشند ولی همان رتبه برای یکی جهنّم باشد و برای دیگری بهشت. چون هر رتبه را ظاهر و باطنی است؛ ظاهرش زمین است و وجه کثرت و باطنش آسمان است و وجه وحدت. بهشت وجه وحدت است و جهنّم وجه کثرت. « يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ  ــــ روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مى‏گويند: «نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم!» به آنها گفته مى‏شود: «به پشت سر خود بازگرديد و كسب نور كنيد!» در اين هنگام ديوارى ميان آنها زده مى‏شود كه درى دارد، باطنش رحمت است و ظاهرش عذاب » (الحديد:13) ؛ اینها در یک رتبه ایستاده اند؛ لکن یکی رو به خداست و از نور السموات و الارض نور می گیرد؛ امّا دیگری پشت به نور السموات و الارض قرار گرفته است. لذا به او می گویند، بچرخ تا کسب نور کنی! ولی نمی چرخد. لذا در همان رتبه بین آنها حجاب ظاهر و باطن کشیده می شود؛ که ظاهر آن حجاب عذاب است و باطنش رحمت و بهشت.

 

3ـ بلی شما در مراتب پایین وجود، در اوج آن مرتبه اید؛ لکن مراتب برتر از شما نیز در آن مرتبه حاضرند و آنها نیز در اوج همان رتبه اند. لذا اهل آن مرتبه تمام افراد برتر از خود را در همان مرتبه، در یم ردیف می بیند. مثلاً رتبه ی مادون شما می بیند که رسول خدا (ص) برترین مقام آن بهشت می باشد و شما نیز هم منزل او هستید. برای همین است که در روایات فرمودند: « هر کسی فلان عمل را انجام دهد، در بهشت با ما هم منزل خواهد بود».

 

الف: مگر لا حتماً باید لای چیزی باشد. لای نفی است نه لای نفی جنس. از این گذشته مگر بنده ادیب هستم. بنده با استدلال عقلی ثابت نمودم که اگر این لا، لای نفی جنس باشد، حدیث خلاف عقل بیّن است. حال اگر ادیبی گفت که این لا فقط می تواند لای نفس جنس باشد، مثل آب خوردن فتوا می دهیم که یا راوی حدیث را عیناً نقل نکرده یا اصلاً حدیث از امام نیست. دوباره استدلالها را ذکر می کنیم تا باز تأمّل فرمایید

اوّلاً هر موجودی به مقدار گستره ی وجودی اش خیر است. و شکّ نیست که ولدالزنا وجود دارد؛ و معدوم محض نیست تا شرّ محض باشد. ثانیاً اگر ولدالزنا دست کسی را گرفت و از سقوط در چاه نجات داد، خیری از او صادر نشده است؟! یقیناً خیری از او صادر شده، پس چگونه می فرمایید، از او مطلق خیر نفی شده است؟! ثالثاً در روایات تصریح شده که ولدالزنا اگر مومن باشد، جهنّمی نخواهد بود. پس یقیناً در قیاس با اهل جهنّم خیریّت دارد. پس چگونه مطلق خیر از او نفی شده است؟!

امّا در مورد حضرت نوح، اگر ولد الزّنایی در پیروان او بوده و او وی را سوار کشتی نکرده و وی هلاک شده، دو وجه دارد. یا این کار را به امر خدا کرده، که محال است خدا چنین امر کند. چون عقل به صراحت حکم به قبح این کار می دهد؛ و خدا منزّه از قبیح. مگر اینکه شما منکر حسن قبح عقلی شوید و به اشاعره بپیوندید. و اگر خود حضرت نوح(ع) چنین نموده، عصمتش مخدوش می شود؛ که آن نیز محال است.

 

الف: کلمه « رشدته» از مصدر « الرشدة » را در لغتنامه جستجو کردیم؛ حتّی در یک مورد نیز به معنی حلال زاده بودن نیامده. این معنا را مترجمین روایت به قرینه ی ادامه ی حدیث از خودشان درآورده اند. در کتاب العین آمده: « الرشدة: نقيض الغيّة ــ الرشده نقیض گمراهی است». پس معنی حدیث چنین می شود: « او را منع نمود هدایت یافته ی او». احتمالاً منظور از الرشدة یا آسیه همسر فرعون است که مؤمن به موسی(ع) بود. یا مؤمن آل فرعون بوده ، که این احتمال نود و نه و نه دهم درصد درست می باشد. چون در آیات 26 تا 35 سوره غافر با صراحت آمده که فرعون قصد کشتن موسی(ع) را داشت ولی مؤمن آل فرعون با ترساندن آنها از عاقبت کار مانع این کار شد. « وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُوني‏ أَقْتُلْ مُوسى‏ وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (26) وَ قالَ مُوسى‏ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ (27) وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ  ... »

پس منظور حضرتش این بوده که فرعون می خواست موسی را بکشد، چون زنا زاده بود؛ ولی مؤمن آل فرعون مانع او شد.

ب: در باره ی اینکه هابیل و قابیل فرزندان مستقیم حضرت آدم(ع) بودند، به قدری قرائن وجود دارد، که شکّی را باقی نمی گذارد. لذا هنوز این مورد را نتوانسته اید پاسخ دهید.

ج: گفتیم که همسر امام حسن(ع) که او را کشت ولد الزنا نبود. چون به حکم « الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ ــــ زنان ناپاك از آنِ مردان ناپاكند، و مردان ناپاك نيز به زنان ناپاك تعلّق دارند؛ و زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آن زنان پاكند »(النور:26)، امام معصوم با زن زنازاده ـ که یقیناً خبث وجودی دارد ـ ازدواج نمی کند. این مورد را هم حلّ نکرده اید.

د: بلی برداشت ما خلاف ظاهر بدوی است؛ چون اگر ظاهر بدوی روایات را بگیریم باید روایات را کنار بگذاریم؛ چرا که این همه دلیل روشن آوردیم بر ناسازگاری آنها با حکم صریح عقل. پس یا باید اشکالات وارده را بتوانید رفع کنید یا اگر تسلیم اشکال شدید چاره ای جز تأویل ندارید. چرا که تا تأویل ممکن است طرد روایت جایز نیست. بر تأویل خود نیز موجهی ارائه نمودیم. البته اگر بگردید شاید قرائن بیشتر نیز بتوانید به دست آورید. البته حقیقت این است که ما تأویل نکردیم، بلکه از ظهور بدوی و متبادر به ظهور غیر متبادر عدول کردیم.

نکته: ولدالزنا حقیقت است در کسی که فرزند پدر نامشروع می باشد. لذا ولدالزنا در فرزند پدر معنوی نامشروع مجاز نیست. چرا که واژه برای جوهر و حقیقت وضع می شود نه برای مصادیق مشخّص آن. لذا لفظ چراغ در فارسی و سراج در عربی در لامپ برق و چراغ گرد سوز و چراغ گازی و چراغ قوّه و ... حقیقت است؛ حال آنکه هنگام وضع این لفظ، لامپ برق و چراغ گرد سوز و چراغ گازی و چراغ قوّه وجود نداشتند. چون چراغ وضع می شود برای هر چیزی که نور می دهد. از همین روست که خداوند متعال آن را برای خورشید هم به کار برده است؛ « وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً ».

روایت صریح است که رسول خدا(ص) و علی(ع) پدر امّت می باشند. روشن است که این پدر، پدر اختیاری است؛ یعنی شخص باید خودش بپذیرد که فرزند این بزرگواران شود. حال اگر نپذیرفت، فرزند معنوی غیر اینها خواهد بود. و خداوند متعال به کسی اذن نداده که کسی دیگر را به پدری بگیرد. پس آن پدران دیگر، نامشروع خواهند بود. و فرزند پدر نامشروع را ولدالزنا گویند. و چون این پدر، پدر معنوی و اختیاری است، حاصل آن نیز می شود ولدالزنای معنوی و اختیاری.