(2/100141847)

پرسش: باسلام،چراجنيان قدرت غيب شدن وانجام هركاري دارن اماانسان كه اشرف مخلوقات وبرترازجن هست نميتواندغيب شودو هركاري بكند.باتشكر

 

پاسخ:

1ـ جنّها غيب نمي شوند.

جنّها ابداً قدرت غيب شدن ندارند؛ بلكه برخي از آنها قدرت ظاهر شدن دارند. چون آنها ذاتاً نامرئي اند. پس طبيعت آنها از ما مخفي است؛ پس آنها غيب نمي شوند؛ بلكه ظاهر مي شوند. برخي انسانها نيز اين توانايي را دارند كه از چشم جنّها غيب شوند يا جنّها را تسخير كنند؛ يا جنّها را ببينند.

 

2ـ نامرئي بودن، دليل شرافت نيست.

اگر نامرئي بودن و امكان آشكار شدن دليل بر شرافت باشد، هوا از انسان اشرف است. چون هوا هم مثل جنّها نامرئي است؛ و مي توان هوا را تحت فشار قرار داد تا به صورت مايع در آيد و قابل ديدن شود. اشعه هاي مادون قرمز و اشعه هاي ماوراء بنفش هم نامرئي اند. اين اشعه ها را هم مي توان با روشهايي آشكارسازي نمود. پس اينها نيز مثل جنّها، ذاتاً از چشم انسان مخفي اند، ولي قابليّت ظاهر شدن براي چشم ما را دارند. پس طبق مبناي شما، كه اين ويژگي را دليل بر شرافت گرفته ايد، بايد قائل شويم كه هوا و اشعه هاي نامرئي، از انسان برترند؛ در حالي كه چنين قضاوتي يقيناً نادرست مي باشد. با اين حال از كجا و طبق چه منطقي و طبق چه برهاني مي فرماييد هر موجودي كه ديده نمي شود، اشرف است؟ بلاتشبيه و دور از محضر شما بزرگوار، ابليس هم استدلالي شبيه همين را داشت. او گفت: من از آتشم و آدم از خاك است؛ و آتش از خاك بهتر است. پس من از آدم بهترم.

اين استدلال چندين اشتباه دارد.

اوّلاً جنّ از آتش است امّا آتش نيست؛ همان گونه كه انسان از خاك است، امّا خاك نيست. سيب و گلابي هم از خاك هستند امّا خاك نيستند، انسان هم نيستند. آيا سيب و گلابي همرتبه ي انسان هستند؟ يقيناً همرتبه ي انسان نيستند؛ در حالي كه مثل انسان، از خاك هستند.

ثانياً كي گفته كه آتش از خاك بهتر است؟ اصلاً چنين مقايسه اي منطقي نيست. به يكي گفتند: شير گاو بهتر است يا گوشت گوسفند؟ گفت: صداي بلبل. يعني چون قياس تو بي ربط است، من هم جواب بي ربط مي دهم. اگر كسي بگويد: شير گاو بهتر است يا شير گوسفند؟ منطقي است، امّا شير گاو را با گوشت گوسفند نمي توان سنجيد. اگر بپرسند: اين خاك بهتر است يا آن خاك؟ سوال درستي است؛ چون خاكها با هم تفاوت دارند؛ امّا قياس خاك با آتش، قياسي باطل است؛ كه اصطلاحاً آن را قياس مع الفارق گويند.

 

3ـ توان بدني بالا دليل شرافت نيست.

دو نفر انسان را در نظر بگيريد؛ كه يكي بسيار هيكلي، زورمند، سالم، خوش قيافه و خوش تيپ است؛ امّا عقل درستي ندارد؛ امّا فرد ديگر، كوتوله، بد قيافه، بد ريخت، بيمار، فلج، لوچ ولي بسيار عاقل است.

حال بفرماييد كه كدام يك از اين دو انسان، شريفتر و باارزشترند؟ روشن است كه دومي. چون اوّلي نهايتاً همرتبه ي يك فيل است؛ امّا دومي به خاطر عقلش، برتر از حيوانات مي باشد.

در شماره ي قبلي، استدلال ابليس را ديديد، كه چقدر آبكي و سست بود. و مي دانيد كه ابليس در ظاهر شدن و داشتن قواي خاصّ، از بقيّه ي جنّها برتر است. بنده هم كه استدلال او را نقد نمودم يك بشرم. حالا بنده برترم يا ابليس؟ ابليس شش هزار سال با ملائك نشست و برخاست كرده بود و عقلش اين است. آنقدر سست عقل است كه استدلالي به اين سستي مي كند. امّا بنده ي حقير و جاهل، نه آن همه عمر و تجربه دارم نه با ملائك نشست و برخاست كرده ام، امّا چنان عقلي دارم كه مي توانم استدلال ابليس را به اين راحتي نقد كنم.

جنّها قدرت تخيّل بسيار قدرتمندي دارند؛ و بسياري قدرتهاي دنيايي آنها نيز ناشي از قوّه ي خيال آنهاست. امّا انسانهاي مؤمن و حكيم و عارف، عقلشان قوي است. لذا اموري را ادراك مي كنند كه ابليس و امثال او، اگر يك ميليارد سال هم عمر كنند قادر به درك آن امور نخواهند شد. البته همه ي انسانها نيز اين قدرت عقلاني را بالفعل ندارند؛ لكن بالقوّه دارند. لذا اگر بخواهند، مي توانند به عمل به دين خدا آن را شكوفا سازند.

البته انسانها بالقوّه قدرت خيال جنّها را هم دارند؛ لذا برخي مرتاضها با تمرين و ممارست مي توانند قوايي را به دست آورند كه حتّي از قواي جنّها نيز قويتر است؛ تا آنجا كه حتّي مي توانند برخي جنّها را تحت فرمان خود در آورند. امّا قدرتهايي كه عرفا دارند، بسي فراتر از اينهاست. قدرتهاي انبياء و ائمه(ع) كه ديگر از تخيّل ما هم بيرون است. حضرت سليمان(ع) چنان قدرتي داشت كه جنّها و پرندگان و ديگر حيوانات و حتّي باد، تحت فرمانش بودند. وزير حضرت سليمان(ع) چنان قدرتي داشت كه تخت بالقيس را در چشم برهم زدني (در كمتر از يك بيست و پنجم ثانيه) از يمن به فلسطين منتقل نمود؛ در حالي كه بزرگ جنّها از اين كار عاجز بود.

« قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني‏ بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني‏ مُسْلِمينَ (38) قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ (39) قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني‏ أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريم‏ ــــــــ (سليمان) گفت: «اى بزرگان! كدام يك از شما تخت او را براى من مى‏آورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟» (38) عفريتى از جنّ گفت: «من آن را نزد تو مى‏آورم پيش از آنكه از مجلست برخيزى و من نسبت به اين امر، توانا و امينم.» (39) (امّا) كسى كه علمي از كتاب داشت گفت: «پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد؛» و هنگامى كه(سليمان) آن(تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مى‏آورم يا كفران مى‏كنم؟! و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى‏كند؛ و هر كس كفران نمايد پروردگار من، غنىّ و كريم است» (سوره نمل)

آن انساني كه علمي از كتاب داشت، جناب « آصف بن برخيا» وصيّ حضرت سليمان(ع) بود. او فقط يك حرف از 73 حرف اسم اعظم را داشت و صاحب چنين قدرتي بود. حال ببينيد آنكه «علم كتاب» را نه «علمي از كتاب» را دارد چه قدرتي دارد؟ خداي تعالي فرمود: « وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب‏ ــــ آنها كه كافر شدند مى‏گويند: «تو پيامبر نيستى!» بگو: «كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند!» (الرعد:43) در احاديث آمده آنكه «علم كتاب» نزد اوست، اميرمؤمنان علي(ع) مي باشد. آن حضرت در يك شب، در چهل خانه ميهمان بودند؛ يعني چهل بدن براي خودشان ابداع نموده بودند و با هر كدام در منزله حضور داشتند. آن لحظه كه سلمان فارسي در مداين وفات نمود، در كنارش حاضر گشت. به يكي گفتند: آيا از كار علي بن ابي طالب تعجّب نمي كني كه دروازه ي خيبر را از ديوار قلعه بيرون كشيد و به فلاصله ي دوري پرتاب كرد؟ گفت: من از ان در عجب كه او بعد از كندن دروازه، داخل خندق پر از آب شد و بر روي آب ايستاد و دروازه را مانند پلي بر سر گرفت و لشكري از رويش عبور نمودند. در عظمت آن دروازه گفته اند، چهل مرد آن را باز و بسته مي كرده اند. باز نقل است كه جنّها براي ضربه زدن به رسول خدا(ص) اجتماع نمودند. حضرت دو كس را فرستاد تا به جنّها هشدار دهند. هر دو را جنّها خاكستر نمودند. آنگاه علي(ع) را فرستاد. حضرتش جنّها را هشدار داد و دعوت به اسلام نمود، جنّها گردنكشي نموده تهديد نمودند. حضرت بر آنها تاخت و چنان تارمارشان نمود كه همگي پراكنده شدند؛ وقتي خدمت رسول خدا(ص) بازگشت خبر يافت كه جنّها آمده و مسلمان شده اند.

اين است انسان. امّا ما چنين نيستيم؛ چون هنوز انسان نيستيم. من نوعي ـ دور از محضر شما ـ جزء همان گروهم كه در حقّشان فرموده است: « مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً ـــــ كسانى كه مكلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نكردند، مانند درازگوشى هستند كه كتابهايى حمل مى‏كند» (الجمعة:5)

در هيچ آيه و روايتي امثال من روسياه را خليفة الله و اشرف مخلوقات نگفته اند. كسي خليفة الله و اشرف مخلوقات است كه مظهر بالفعل اسماء الله باشد. ملائك در مقابل آدم(ع) سجده نمودند نه به خاطر هيكلش بلكه براي آنكه مظهر اسماء الله بود؛ و علم الاسماء در وجودش تعبيه شده بود. فرمود: « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (32) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرين‏ ــــــــ سپس آموختيم آدم را آن اسماء جميعاً؛ بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد به من خبر دهيد از اسماء اينها!» (31) فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» (32) فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را ميدانم؟! و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداشتيد!» (33) و(ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده كنيد!» همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، در حالي كه از كافران بود.» (بقره)