(25/100139388)

پرسش:در پي سوالات گذشته از جمله:

مگر هدف خلقت چهارده شخص شخص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت ايشان(عليهمالسلام) نيست؟ پس خدا ما را چرا آفريد؟

شما پيشنهاد کرديد کتاب انسان كامل از نگاه امام خمينى (رحمه الله ) و عارفان مسلمان بخوانم که بنده پس از مطالعه سوالاتي برام پيش آمد.

1.اگر همه و همه نفس حقيقت انسان کامل و از اجزاي ذات او هستند پس چرا خداوند در قرآن دو ولايت الهي و طاغوت معرفي ميکند؟چرا اين همه احاديث و روايات بر تبري از طاغوت تاکييد دارند؟اگرفرض بالا درست باشد ما بايد مرزي نداشته باشيم و همه را دوست داشته باشيم.

_نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر، عدونا اصل كل شر و من فروعهم كل قبيح و فاحشة. ـ كافي، ج 8 ـ ص 242.

2.ايا اهل معرفت براي ادعاهاي ذيل خود دليل آورده اند.(لطفا بيشتر پاسخ برون ديني باشد ودرون ديني فقط براي تاييد باشد.)

_ و همه نفس حقيقت انسان کامل و از اجزاي ذات او هستند.

_... پس اگر در ذات وحدت و در مقام فعل ، كثرت غالب است ، هويت غيبى مستلزم نامى است كه با ارائه وحدت در كثرت ، جامع جميع اسماى جلاليه و جماليه و در بر دارنده مقام جمع و تفضيل باشد. اين نام همان اسم اعظم است كه به عنوان ليس كمثله شى ء در انسان كامل ظهور مى كند و خداوند با ظهور در اين مظهر، ذات خود را از لحاظ جامعيتى كه بالاتر از آن قابل تصوير نيست ، ادراك مى نمايد، بدين ترتيب ، به حركت حبى ايجابى به غايت خود واصل مى شود.( وادى آملى ، تحرير تمهيد القواعد، ص 568.)

_حتما بايد بين خالق و مخلوق واسطه فيض باشد.

3.منظور از جمله اخر پاراگراف... اين نام همان اسم اعظم است كه به عنوان ليس كمثله شى ء در انسان كامل ظهور مى كند و خداوند با ظهور در اين مظهر، ذات خود را از لحاظ جامعيتى كه بالاتر از آن قابل تصوير نيست ، ادراك مى نمايد، بدين ترتيب ، به حركت حبى ايجابى به غايت خود واصل مى شود.

ايا ايت الله جوادي براي خدا غايت در نظر گرفته است؟

4.آيا طبق نظر عرفا بين انسان کامل و خدا تفاوت فقط امکان و وجوب است/؟اگر آري :

_ايا مصاديق انها درهنگام ظهور روي زمين علم مطلق يا ديگر صفات را دارند يا برخي محدوديت ها روبرو اند.چون اگر اشتباه نکنم در رواياتي معصوم ميگويد نمي دانم.

_هدف و غايت انها چيست؟انها که حد نهايت مخلوق را دارند.

5.اگر واقعا تفاوت در ربوبيت و مربوبيت است:

_چرا از پيامبر روايت داريم که غباري بر دلم مينشيند و استغفار ميکنند.يعني در آن لحظه خداوند تجلي تام ندارد؟

_چرا پيامبر ميگويدما عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک.....

توضيحات کتاب را در مورد عنقاي مغرب و هويت غيبي احدي که در اين بخش امده بود متوجه نشدم.

6.امام خميني ميگويد:از نظر من وجوب وجودئو ازليت و احاطه وجودي همه براي انسان کامل ثابت است.

_اگر اين نظر صحيح باشد يعني خداي متعال از ازل بدون هيچ گونه امتحاني به انسان کامل اين درجه را داده است؟

_اگر اين نظر صحيح نباشد يعني پس تجلي ذات چه ميشود؟

7.اگر پيامبران ديگر تجلي پيامبر خاتم بوده اند چرا ترک اولي داشته اند؟و چرا پيامبر در انها تجلي تام نداشته اند؟

 

پاسخ:

1ـ همان گونه که هر انسانی دو قطب وجودی دارد، کلّ نظام هستی (بدن کلّی انسان کامل) نیز دو قطب وجودی دارد. هر انسانی دارای فطرت و غریزه، یا بعد الهی و حیوانی، یا دارای عقل و نفس یا دارای جهت نوری و جهت ظلمت یا دارای سماء و ارض می باشد؛ یعنی ذات ما انسانها، حقیقتی است واحد ولی داری دو نمود متقابل؛ البته به تقابل تشکیکی؛ که این دو نمود، در حقیقت، دو رتبه از یک حقیقتند. رتبه ی پایین، همواره طاغوت است و رتبه ی بالا همواره حیثیّت الهی دارد. لذا مؤمن دائماً از بند طاغوت رهیده و به سوی خدا در تکاپو می باشد؛ از ظلمت رها گشته به سوی نور ترقّی می کند؛ « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ... » (البقرة:257). لذا هر مرتبه ای، در قیاس با مافوق خود، ظلمت، و در قیاس با مادون خود، نور است.

در انسان کامل (حضرت خامس) نیز این دو بعد وجود دارد. لذا برای او نیز سماء و ارض، نور و ظلمت، و عقل و نفس موجود است؛ لکن عقل او عقل کلّی و نفس او نفس کلّی است. و البته در وجود او، همواره رتبه ی دانی، فرمانبر رتبه ی عالی است. لذا نه نفس جزئی را بر او تسلّطی است نه نفس کلّی را؛ نه شیطان جزئی را با او کاری است و نه شیطان کلّی را ؛ بلکه هر دو تحت فرمان ذات لاهوتی اویند. از این روست که ابلیس خود اعتراف نمود که او را بر مخلصان تسلّطی نیست؛ « قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ (82) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين» (سوره ص)؛ و بر همین اساس بود که ظهور دنیایی انسان کامل، حضرت ختم المرسلین(ص) فرمودند: « لکلّ احد شیطان، لکن شیطانی اسلم علی یدی ــــ برای هر کسی، شیطانی است؛ امّا شیطان من، به دست خودم مسلمان گشته است.»

همان گونه که ما همواره قوای متعالی خویش، همچون عقل را به خود نسبت داده، از نفس خویش تبرّی جسته آن را از خود طرد می کنیم، انسان کامل نیز عقل کلّ و صادرات آن را به خود نسبت داده از جهل کلّ و صادرات آن تبرّی می جویند.

در این باب، کتاب « شرح حدیث جنود عقل و جهل»، تصنیف حضرت امام خمینی( قدّس سرّه) راهگشا خواهد بود ان شاء الله. البته حقیقت آن است که فهم این گونه مباحث، بدون داشتن تخصّص در عرفان نظری، کاری است ناممکن مگر برای کسی که مؤیّد مِن عند الله باشد.

 

2ـ به ترتیب سوالات، پاسخها ارائه می شوند.

ـ منظور از انسان کامل، آن کسی نیست که از مردی به نام عبدالله و زنی به نام آمنه زاده گشت؛ بلکه منظور، حضرت وجه الله و تعیّن اوّل است؛ که محمّد بن عبدالله(ص) ظهور تامّ اوست. بعد از او، اهل بیت(ع) ظهور تامّ آن حقیقت محمّدیّه اند؛ و بعد از ایشان، سایر انبیاء به ترتیب مقاماتشان. این بحث از عالی ترین مباحث عرفان نظری است؛ که خارج از کلاسش قابل بیان نیست. کتاب «مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة» تألیف امام خمینی(قدّس سرّه) در همین راستا نگارش یافته است.

ـ خود همین عبارت، حاوی دلیل خود است. اگر دلیل را در آن نمی یابید، پس محتاج کسب معلومات بیشترید.

ـ وجودات مخلوقات ـ نه ماهیّات آنها که اعتباری است ـ چیزی جز مراتب وجود واحد نیستند؛ و روشن است که بین مرتبه های پایین و بالای یک حقیقت، مراتب میانی نیز وجود خواهند داشت. در نگاه تشکیکی، اعلی مرتبه ی وجود را واجب الوجود، و مراتب مادون را ممکن الوجود به امکان فقری می گیرند. در این نگاه است که وسائط فیض مطرح می شوند. امّا در نگاه وحدت شخصی وجود، و کثرت تشکیکی ظهور، هر مرتبه از ظهور، واسطه است بین مرتبه ی بالاتر از خود و مرتبه ی پایین تر خود؛ جز اعلی مرتبه ی ظهور، که او واسطه است بین حقیقت واحد وجود، و مراتب ظهور.

خلاصه آنکه اگر مراتب را تصوّر فرمایید، وجود واسطه، از لوازم بدیهی آن است.

 

3ـ غایت موجود مادّی، رتبه ی عالی خود اوست؛ که به سبب حرکت ( خروج تدریجی از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل) برای او حاصل می شود. امّا در مجرّدات، غایت، عین فاعل است. در خداوند متعال نیز غایت، عین فاعل است. لذا ذات خدا، غایت است برای فاعلیّت او؛ به این معنا که او هم ادراک کننده ی خود است، هم ادراک است، هم ادراک شونده. برخی گفته اند: خدا غایت ندارد؛ که این نیز درست است. چون منظورشان این است که ذات خدا را غایتی غیر ذات خویش نیست.

 

4ـ حضرت خامس، اسم اعظم خدا، و واجب الوجود ظلّی است؛ و تفاوت او با واجب الوجود بالذّات، به امکان و وجوب نیست؛ بلکه به وجوب ذاتی و وجوب ظلّی است. ذات واجبی، نامحدود است، حتّی همین نامحدود بودن هم حدّ او نیست؛ امّا حضرت خامس، نامحدود است، لکن همین نامحدود بودن، حدّ اوست.

حضرت خامس را مراتبی است در تمام ایّام هستی، که او را در هر یومی، شأنی است؛ و مراد از ایّام، مراتب وجود یا به عبارتی، ظروف ظهور است. اکمل ظهورات او در عالم مادّه، به بدن شریف محمّدی (ص) است که به سبب داشتن اعدل امزجه، برترین اتّحاد را با روح القدس داشته است. از پی حضرت او، اهل بیتش بوده اند، که سلام اهل سلام بر ایشان باد.

امام معصوم را دو علم است؛ و سه حیث. دو علم او، علم ذاتی و علم فعلی است؛ و سه حیث او، حیث ولایت و امامت و بشریّت است. لذا گاه فرموده اند: علم ما کان و ما یکون نزد ماست؛ و گاه فرموده اند: ما چون اراده ی دانستن کنیم می دانیم؛ و الّا نمی دانیم؛ و گاه فرموده اند: نمی دانم. آنگاه که از طرف ذاتشان (ولایتشان) جواب می دهند، چیزی نیست که ندانند؛ چه در این حالت، علم الله و لسان الله می باشند. امّا آنگاه که از سوی امامتشان ـ که تکلیف است نه مقام ـ سخن می گویند، هر گاه اراده ی دانستن کنند، می دانند؛ و اراده نمی کنند مگر به فرمان ذاتشان؛ که عین اراده ی فعلی خداست؛ مربوط به این حیث است آیه ی « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏» (سوره نجم:3ـ 4). و آنگاه که به عنوان بشر تکلّم می کنند، می فرمایند: نمی دانم.

بر همین اساس، برای امام معصوم سه غایت فرض می شود. از حیث بشری، بدن او و قوای بدنی اش رشد می کنند تا به غایت خویش برسند. از حیث امامتشان، مکلّف به تکالیفی ویژه اند که بر آن نیز غایتی مترتّب است، مثل اظهار حقّ و اماته ی باطل و ارشاد خلق و دستگیری طالب و ... . لذا تکامل امّت، در حکم تکامل امام امّت است، در مرتبه ی فعلش؛ لذا عرض می کنیم:« و تقبّل شفاعته فی امّته و ارفع درجته». امّا از حیث ذاتشان، ایشان ظهور اوّل و حجاب ذاتند و فراتر از ایشان حقیقتی جز ذات بی تعیّن نیست. لذا صعود در این وادی معنا ندارد.

تذکّر: مخلوق را دو اصطلاح است؛ گاه مراد از آن، موجود دارای ماهیّت است؛ که اشرف مخلوقات به این اعتبار، عقل اوّل می باشد؛ و گاه مراد از آن، موجود دارای تعیّن است؛ که اشرف مخلوقات به این اعتبار، نور نخست(نور احمدی) است.

 

5ـ حضرت خامس، جمع سالم عالم لاهوت و عالم عقل و عالم مثال و عالم طبیعت است؛ جمعی که مستلزم ترکیب از اجزاء نیست. ربّ نیز اسمی است از اسماء الله و از ظهورات لاهوتی. لذا تفاوت هویّت غیبیّه و حضرت انسان کامل، در ربوبیّت و مربوبیّت نیست؛ بلکه تفاوت در همان است که پیشتر گفته شد.

ـ آن غبار که بر قلب حضرتش می نشست، غبار رسالت بود که به سبب آن باید از جانب حقّ به جانب خلق رو می نمود تا پیام باطن را ظاهر سازد. و استغفار و توبه ی او بازگشت از این حالت به حقیقت خویش بود.

ـ «حقّ» را با ضمّه ی آخر بخوانید و « ما » را موصوله بگیرید، تا حقیقت آشکار شود. آنگاه معنی چنین خواهد شد:« آنچه من شناختم، حقّ معرفت تو بود، و آنچه عبادت نمودم، حقّ عبادت تو بود». شاهد این معنا آنکه حضرت ختم المراتب ـ صلوات الله علیه و آله ـ فرمودند: « يا علي ما عرف الله إلا أنا و أنت و لا عرفني إلا الله و أنت و لا عرفك إلا الله و أنا ـــــ یا علی! الله را نشناخت جز من و تو؛ و مرا نشناخت جز الله و تو؛ و تو را نشناخت جز الله و من» (تأويل‏الآيات‏الظاهرة، ص145) و شاهدی عادلتر از آن اینکه حضرتش فرمودند: « يَا عَلِيُّ مَا عَرَفَ اللَّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرِي وَ غَيْرُكَ وَ مَا عَرَفَكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ غَيْرُ اللَّهِ وَ غَيْرِي ـــ یا علی! کسی خدا را چنان که حقّ معرفت اوست نشناخت جز من و تو؛ و تو را آنچنان که حقّ معرفت توست کسی نشناخت جز خدا و من» (بحارالأنوار، ج39 ،ص84)

ـ روزی قبل از موعدش نمی رسد. نتیجه، تابع مقدّمات است؛ بکوشید که بفهمید؛ اگر رزقتان باشد، می فهمید؛ و اگر نه، اجر تلاش را خواهید برد؛ « وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ ـــ و اینکه برای انسان نیست، مگر آنچه کوشیده است». بسا کوششها که در دنیا نتیجه نمی دهند و در نتایجشان در برزخ یا آخرت آشکار می شود.

 

 6ـ حرف حضرت روح الله، حقّ است. انسان کامل، وجوب ظلّی و ازلیّت ظلّی دارد.

ـ امتحان برای موجود مادّی است؛ نه برای مجرّدات مثالی و عقلی، کجا رسد برای حضرت خامس (انسان کامل). امتحان وسیله ی اعطاء کمال نیست؛ بلکه وسیله است تا کمال موجود، ظاهر گردد. هر موجودی اختصاص به رتبه ای از وجود دارد؛ که باید از کفت آن رتبه به سوی سقف آن صعود کند. سیر کمالی از خود به سوی موجودی دیگر نیست؛ بلکه از خود است به سوی خود در خود. غایت هر کسی همان اسم از اسماء الهی است که آن آغاز گشته است.

ـ این نظر صحیح است و تجلّی بر حقّ.

 

7ـ اگر مراد از ترک اولی، ترک مستحبّ یا انجام مکروه یا ترجیح مستحبّ مادون بر مستحبّ مافوق باشد، ترک اولی بر تابعان خاصّ معصومین(ع) محال است کجا رسد انبیاء(ع). آنچه از برخی انبیاء همچون حضرت یوسف(ع) یا حضرت یونس(ع) یا حضرت نوح(ع) سر زده، ترک اولی به این معنا نبوده؛ بلکه آنچه آنها کردند، بر دیگران واجب عقلی و شرعی بود. جرم ایشان آن بود که به حکم عقل معصوم از خطا یا حکم شرع رفتار نمودند؛ حال آنکه نبی در تک تک اعمالش باید اذن مستقیم خدا را داشته باشد؛ یعنی حتّی تک تک نمازهای یومیّه را هم باید به اذن خدا اقامه کند؛ نه اینکه مثل دیگران، با یک حکم کلّی تکلیف یک عمرش مشخّص باشد.

امّا چرا برخی انبیاء، قصور داشته اند؟

این قصور، ناشی از ضعف مرتبه ی وجودی آنهاست؛ و اگر غیر از این بود، فرقی با رسول خاتم نداشتند. انبیاء(ع) ظهور بی واسطه ی رسول خاتم نیستند؛ ظهور بی واسطه ی او، نور علی(ع) است؛ و به واسطه ی او، فاطمه زهرا(س) ظاهر گشته؛ و به این دو واسطه، حسینین(ع) ظاهر گشته اند؛ و به واسطه ی این چهار نور پاک، باقی اهل بیت(ع) ظهور یافته اند؛ و آنگاه نوبت رسیده است به انبیاء، افضلٌ بعد افضل. لذا طبیعی است که آن بزرگواران، ظهور اتمّ نخواهند بود؛ بلکه هر کدام، ظهور تامّ هستند به اعتبار استعدادات وجودی خویش.