(5/100141888)- 

پرسش:کامل شدن يک انسان يعني چه؟ به چه انساني کامل ميگويند از کجا بفهميم که فردي به کمال رسيده يا نه؟ بعضي از افراد بر اين باورند که هيچکس کامل نيست چه جوابي براي اين دسته از افراد وجود دارد؟ راههاي دستيابي به کمال انساني چگونه است؟ آيه اي از قرآن ذکر کنيد که در مورد کمال انساني در آن ذکر شده باشد.

پاسخ:

1ـ انسان کامل کیست؟

الف ـ آنچه از آموزه های دینی و آموزه های فلسفه و عرفان اسلامی بر می آید این است که هر انسانی با استعدادهای وجودی خاصّی خلق شده و می تواند با عمل به شریعت الهی ، همه ی آن استعدادها را بالفعل نموده به مقام انسان کامل نائل گردد. لکن باید توجّه داشت که انسان کامل بودن بسته به میزان استعداداتی که در افراد وجود دارد ، دارای مراتبی است ؛ یعنی ، به فرض ، اگر کسی دارای هزار استعداد وجودی باشد و دیگری دو هزار استعداد وجودی داشته باشد و هر دو ، همه ی آن استعدادها را بالفعل نمایند ، هر دو انسان کامل خواهند بود ؛ لکن آنکه دو هزار استعداد داشته ، از رتبه ی وجودی بالاتری برخوردار می شود. بر همین اساس ، همه ی انبیاء و ائمه (ع) انسان کامل می باشند با اینکه رتبه ی وجودی همه ی آنها یکسان نیست و برخی بر برخی دیگر برتری دارند. « تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُم‏ ـــــ بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم‏. » (البقرة:253). بنا بر این حضرت آدم (ع) نیز انسان کامل بود ؛ امّا این بدان معنا نیست که مقام آن جناب در حدّ خاتم الانبیاء بوده است.

ب ـ مطلب دیگر در مورد انسان کامل این است که انسان کامل ، مظهر بالفعل جمیع اسماء الهی است. لذا خداوند متعال در حقّ حضرت آدم (ع) فرمود: « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها  ـــــ و تعلیم نمود به آدم جمیع اسماء را » (البقرة:31) . البته مراد از اسم در این آیه ، نامهای قراردادی نیستند. اسم هر موجودی ظهور ذات آن موجود است برای خودش یا دیگران. لذا ظهورات ذاتی و فعلی خدا را اسماء ذاتیّه و فعلیّه خدا می گویند. و آدم (ع) عالم به جمیع این اسماء بود ؛ کما اینکه او عالم به حقیقت تمام موجودات عالم نیز بود. چون موجودات عالم چیزی جز ظهورات اسماء الهی نیستند.

امّا سوال اینجاست که اگر آن حضرت عالم به جمیع اسماء الهی بود ، پس چه تفاوتی بین آن جناب و حضرت خاتم الانبیاء (ص) وجود دارد؟ و اساساً اگر همه ی انسانهای کامل عالم به جمیع اسماء الله هستند پس تفاوت درجه ی آنها به چیست؟ چرا که این علم ، علم حضوری است و علم حضوری یعنی اتّحاد عالم با معلوم ؛ لذا انسان کامل متّحد با اسماء الله است و از اینروست که اهل بیت (ع) فرمودند: « نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى‏ ــ ماییم اسماء حسنای خدا» (بحار الأنوار ، ج‏25 ،ص5). پس طبق این مبنا همه ی انسانهای کامل باید عین هم باشند.

پاسخ این است که تفاوت انسانهای کامل در اصل علم نیست بلکه در شدّت و ضعف آن است. همه ی انسانهای کامل ، عالم به جمیع اسماء الهی بوده و مظهر بالفعل تمام آن اسماء می باشند ؛ و الّا خلیفة الله ( نماینده ی خدا) نمی شدند؛ چون نماینده یعنی نمایان کننده. پس اگر خلیفه ی خدا نمایان کننده ی تمام کمالات الهی نباشد، نماینده ی خدا نخواهد بود. لکن باید توجّه داشت که شدّت اتّحاد آنها با اسم اعظم ـ که جامع اسماء است ـ و شدّت مظهریّت آنها برای اسم اعظم یکسان نیست؛ همان گونه که آیینه های تمام قد همه به یک شدّت تصاویر را منعکس نمی کنند؛ بلکه برخی در منعکس نمودن، بسیار واضح عمل می کنند ولی برخی با وضوح کمتری تصویر را منعکس می سازند؛ لکن در اصل انعکاس دادن یکسان عمل می نمایند. لذا همه ی انسانهای کامل، در اصل انسان کامل بودن و خلیفةالله بودن برابرند ولی درجه ی انسان کامل بودن و خلیفة الله بودنشان یکسان نیست ؛ مثل چندین پارچه ی قرمز رنگ که همگی در قرمز بودن یکسانند ولی یکی قرمز پررنگ و آن دیگری کمرنگتر از اوّلی و سومی کمرنگتر از دومی و ... و آخری کمرنگتر از همه است. لذا حضرت صادق و حضرت باقر عليهما السّلام فرمودند: « إِنَّ الْعِلْمَ الَّذِي أُهْبِطَ مَعَ آدَمَ لَمْ يُرْفَعْ وَ الْعِلْمُ يُتَوَارَثُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ مِنَ الْعِلْمِ وَ آثَارِ الرُّسُلِ وَ الْأَنْبِيَاءِ لَمْ يَكُنْ مِنْ أَهْلِ هَذَا الْبَيْتِ وَ هُوَ بَاطِلٌ وَ إِنَّ عَلِيّاً ع عَالِمُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ إِنَّهُ لَنْ يَمُوتَ مِنَّا عَالِمٌ إِلَّا خَلَّفَ مِنْ بَعْدِهِ مَنْ يَعْلَمُ مِثْلَ عِلْمِهِ أَوْ مَا شَاءَ اللَّه‏ ـــــــ  همانا علمى كه همراه آدم به زمين نازل شد از میان برداشته نشد؛ و علم  به ارث واگذار مى‏شود ؛ و هر چیزی، از علم است. و آثار پيامبران و انبياء منحصر به اين خانواده است و ديگرى اگر مدعى آن شود باطل خواهد بود. همانا علي بن ابى طالب عليه السّلام عالم اين امّت است و هيچ يك از ما خانواده نخواهد مُرد مگر اينكه جانشينى از خود باقى مى‏گذارد كه به اندازه ی او يا آنچه خداوند بخواهد عالم است.» ( بحار الأنوار ، ج‏23 ،ص39 ) از این روایت ، که چندین مشابه دیگر نیز دارد ، استفاده می شود که اصل علم انبیاء و ائمه (ع) همان است که حضرت آدم داشت. امّا در روایات متعدّدی آمده است که حضرت آدم (ع) تنها بیست و پنج حرف از حروف اسم اعظم را داشت و اهل بیت (ع) واجد هفتاد و دو حرف آن بودند ؛ و این درحالی است که آیه ی شریفه فرمود: « و تعلیم نمود به آدم جمیع اسماء را » ، پس سرّ این تفاوت تعبیر چیست؟ راز این تفاوت همان است که پیشتر گفته شد ؛ یعنی حرف در این گونه روایات به معنای حروف قرار دادی بشری نیست ؛ بلکه حرف ، واحد سنجش شدّت علم است. یعنی حضرت آدم (ع) با شدّت بیست و پنج حرف با اسم اعظم متّحد بود ولی اهل بیت (ع) با شدّت هفتاد و دو حرف و ذات احدیّت عالم به هفتاد و سه حرف اسم اعظم است ؛ و البته کنه ذات خداوند متعال فراتر از اسم و رسم بوده از حکم اسماء منزّه است.

خلاصه آنکه:

اگر کسی تمام استعدادهای وجودی خود را شکوفا نموده باشد، انسان کامل خواهد بود. چون دیگر حالت بالقوّه ای در او نیست که بالفعل شود. حال آنکه تکامل یعنی بالقوّه ها را بالفعل نمودن.

در آیات سوره نجم، آنجا که از معراج نبوی خبر می دهد، تصریح شده که رسول خدا(ص) در بالاترین حدّ ممکن به خدا نزدیک شده است. لذا تقرّب بیش از آن امکان ندارد. پس آن حضرت به نهایت کمال امکانی راه یافته است. لذا در احادیث نیز آن حضرت با عنوان « حجاب الله» یاده شده است. همچنین در جریان خلقت آدم(ع) خداوند متعال ملائک امر نمود که بر آدم سجده کنند؛ حال آنکه سجده بر غیر خدا جایز نیست. امّا ملائک بر آدم(ع) سجده نمودند. امّا چرا؟ چون وقتی آن حضرت حقیقت خود را آشکار نمود، ملائک در وجود او اسماء الله را مشاهده نمودند. چرا که وجود او آیینه ی حقّ تعالی بود. لذا ملائک نه به آدم، بلکه به اسماء الله سجده می کردند که در وجود آدم نمودار بود. و این یعنی انسان کامل؛ یعنی کسی که اگر باطن خود را نمودار سازد، جز خدا در او دیده نمی شود. چنان افرادی چنان اوج گرفته اند که حتّی ابلیس نیز به آنها دسترسی ندارد. چون آنها خودی ندارند که گمراه شود؛ بلکه تمام وجودشان برای خداست. لذا در آیات 39 به بعد سوره الحجر و آیات 61 به بعد الاسراء، هم خود ابلیس اعتراف نمود هم خداوند متعال تأکید کرد که برخی از بندگان خدا، مخلَص(خالص شده) می باشند؛ و ابلیس را بر آنها راهی نیست. اینها انسان خالصند؛ و ابلیس را با انسان خالص کاری نیست. چون او سعی دارد حیوانیّت ما را بر انسانیّت ما غالب کند؛ در حالی که انسان خالص و کامل، از حیوانیّت رهیده و انسان محض است.

2ـ از کجا بفهمیم کسی انسان کامل است؟

افراد عادی تنها از راه گزارش خداوند متعال و معصومین(ع) می توانند به انسان کامل بودن کسی پی ببرند. لذا اگر خداوند متعال یا معصوم(ع) کسی را مخلَص ـ نه مخلِص ـ یا معصوم خواندند، یقین حاصل می شود که او از حیوانیّت رها گشته و انسان خالص و کامل است؛ و مثل دیگران، مخلوطی از حیوان و انسان یا حیوان خالص نیست. برای مثال، امام رضا(ع) خبر داده اند که حضرت فاطمه بنت موسی بن جعفر(ع)، یعنی خواهر بزرگوارشان معصومه است. لذا یقین داریم که ایشان انسان کامل بوده اند. یا چهار معصوم فرموده اند: « سلمان منّا اهل البیت». لذا یقین داریم که سلمان فارسی در مقام عصمت و مخلَصین بوده است. چون طبق آیه ی تطهیر، اهل بیت از هر پلیدی منزّه می باشند؛ و این یعنی انسان خالص بودن و منزّه بودن از حیوانیّت. لذا انسان کامل بودن اختصاص به انبیاء و ائمه(ع) ندارد؛ بلکه برخی از خواصّ پیروان ایشان نیز به آن مقام نائل می شوند.

پس افراد عادی، انسان کامل را تنها از راه گزارش خدا و معصوم می توانند بشناسند؛ لکن برخی اهل معرفت، خودشان نیز قادرند انسانهای کامل را شناسایی نمایند. اینها با بصیرت باطنی که دارند در وجود افراد نظر نموده و می یابند که مثلاً فلان شخص تمام قوای انسانی خود را بالفعل نموده و از حیث انسانی فاعل بالتّجلی است؛ یعنی عمل نمی کند تا کمالی کسب کند؛ بلکه کمالات موجود خود را اظهار می نماید. لذا برخی از اولیای الهی در حقّ برخی دیگر از اولیاء تصریح نموده اند که وی تمام قوایش را بالفعل نموده و صاحب عصمت شده است.

3ـ چگونه باید انسان کامل شد؟

انسان موجودی است با دو بُعد طبیعی و دنیایی و ملکوتی و الهی یا بُعد نورانی و بُعد ظُلُمانی یا بُعد انسانی و بُعد حیوانی. و به تَبَع این دو بُعد ، دو گونه کمالات نیز برای انسان تعریف می شوند ؛ کمالات روحی و ملکوتی و الهی و کمالات طبیعی و حیوانی و دنیایی . لذا نفس انسان (روح او ) نیز دارای دو گونه گرایش سرشتی به سمت کمال می باشد ؛ یکی گرایشهای انسانی ، نورانی ، ملکوتی و الهی که گرایشهای خالص روحی می باشند و انسان را به سمت ملکوت و باطن عالم و به سوی خدا سوق می دهند ؛ و اصطلاحاً گرایشات فطری گفته می شوند ؛ و دیگری گرایشهای حیوانی ، ظُلُمانی ، طبیعی ، دنیایی و ناظر به بدن ، که از یک طرف بند به روح و از طرف دیگر بند به دنیا و بدن می باشند ؛ و انسان را به سمت تحصیل کمالات طبیعی و حیوانی می کشانند ؛ و اصطلاحاً گرایشات غریزی نامیده می شوند.

وجود هر دوی این گرایشات در انسان ، حکیمانه بوده و لازم و ضروری می باشند. چون اگر چه اصل در وجود انسان ، همان گرایشات فطری است ، لکن روح بدون بدن قادر به کسب کمالات خویش نیست ؛ یا به تعبیری حیثیّت انسانی بشر ، همانند گیاهی است که باید از خاک تیره ی طبیعت و حیوانیّت او سر بر آورده و رشد نماید. بر همین اساس بود که فرمودند:« الدّنيا مزرعة الآخرة ــ دنیا مزرعه ی آخرت است»؛ یعنی دنیا مزرعه ای است که انسان در آن رشد می کند تا در آخرت به بار نشیند. باز به تعبیر دیگر ، جنبه ی دنیایی انسان نسبت به جنبه ی ملکوتی او ، همچون مغازه و تجارتخانه است نسبت به تاجر ؛ لذا امیر مومنان (ع) فرمودند: « ... إِنَّ الدُّنْيَا ... مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّة ــــــ همانا دنیا تجارتخانه ی اولیای خدا است که در آن رحمت خدا را کسب می کنند و بهشت را سود می برند» (نهج البلاغة، حکمت 131). پس همانگونه که برای داشتن گیاه مرغوب و بالنده باید مزرعه را هم آباد نگه داشت و به آن رسیدگی نمود ، و برای سود بیشتر بردن ، باید مغازه و تجارتخانه را نیز حفظ و نگهداری و تزئین نمود ، برای رشد و ترقّی جنبه ی ملکوتی انسان ، باید نیازهای طبیعی بدن مادّی و دنیایی نیز بر آورده شود. همچنین جنبه ی حیوانی بشر ، همانند مَرکب برای جنبه ی ملکوتی اوست ؛ لذا برای اینکه سوار به مقصد خود برسد ، باید نیازهای مرکب خود را هم فراهم سازد.

پس اگر چه اصل در وجود انسان ، همان گرایشهای فطری و ملکوتی می باشند ، امّا وجود گرایشهای غریزی ، طبیعی ، دنیایی و حیوانی نیز لازمه ی آن هستند. لذا دین نیز نیامده است تا گرایشات غریزی را سرکوب نماید ، بلکه آمده تا آنها را در چهارچوب مخصوص خودشان حفظ نماید تا طغیان نکنند. چون مشکل زمانی به وجود می آید که جای اصل و فرع عوض می شود ؛ و به جای اینکه گرایشات غریزی در خدمت گرایشات فطری باشند ، روح انسانی در خدمت حیوانیّت بشر قرار می گیرد. به جای آنکه روح سوار مرکب بدن شود ، مرکب بدن سوار روح ملکوتی می شود. به جای آنکه تاجر از مغازه سود ببرد ، عمر خود را صرف می کند تا هر چه به دست آورد خرج عمران و آبادی مغازه نماید. به جای آنکه مزرعه محصول برویاند ، و محصول از آن برداشت شود ، محصول در مزرعه مانده و خشکیده و خوراک مزرعه می گردد.

حاصل کلام اینکه انسان دو گونه گرایش دارد ؛ و درباره ی هر دو نیز شناختهایی دارد و هر دو را نیز باید داشته باشد و رشد دهد ؛ امّا جایگاه هر کدام باید حفظ گردد و اصل جای فرع را نگیرد ؛ و دین آمده تا با دو ابزار معرفت و عبادت عملی یا تعلیم و تزکیه یا حکمت و موعظه این اعتدال را حفظ نماید. لذا فرمود:« ادْعُ إِلى‏ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَن‏ ــــــ با حكمت و موعظه ی نیکو ، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! » (النحل:125) و فرمود: « لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبين‏ ــــــ خداوند بر مؤمنان منّت نهاد[ نعمت بزرگى بخشيد] هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را تزکیه کند و كتاب و حكمتشان بياموزد؛ هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند » (آل‏عمران:164)

پس راه غلبه دادن گرایشات فطری بر گرایشات غریزی و سوار نمودن فطرت بر غریزه و ایجاد عدالت در مملکت وجود انسان ، آن است که آدمی اوّلاً در پرتو وحی و حکمت ، حقایق هستی را به خوبی بشناسد ؛ بر وجود و حقیقت اسماء خدا آنگونه که شایسته است عارف گردد. حقیقت عالم خلقت و هندسه ی هستی را بداند. نسبت ملک و ملکوت و دنیا و آخرت را به درستی و به نحو عمیق ادراک کند. جایگاه وجودی انسان کامل و مراتب نوری او و نقش او در بسط حقیقت و تزکیه ی نفوس را دریابد ؛ و در نهایت ، حقیقت وجودی خویش و مراتب هستی خود و قوا و شئونات و گرایشات وجود خویش و معایب نفسانی خود را بشناسد. ثانیاً آدمی باید در سایه سار وحی و عقل ، که حجّت باطنی و معدن حکمت است ، دائماً خود را موعظه نماید و در معرض اندرز موعظه گران قرار دهد ؛ و مدام آنچه را که آموخته است ، به خود تذکّر دهد تا حیوانیّت آدمی رام انسانیّت او گردد.

در این میان اهل بیت (ع) بر چند ابزار موعظه تأکید ویژه نموده اند که در رام نمودن گرایشات عریزی اثری بسزا دارند. یکی یاد خداست ، به این معنی که انسان دائماً به خود تلقین کند که خدا حاضر و ناظر بوده و می بیند ؛ و چه بهتر که مدام این آیه را تلاوت نماید که: « أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى ـــــ آيا ندانسته است كه يقينا خدا مى‏بيند؟!» (علق:14) ؛ همچنین خود را ملزم نماید که هر کاری خواست انجام دهد ، بگوید: « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » ؛ چون انسان نمی تواند کار خلاف و حیوانی را با نام خدا آغاز نماید ؛ لذا فرمودند حتّی غذا خوردن شما و حتّی نزدیکی با همسر را هم با« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » شروع کنید تا این کارها نیز صورت الهی یابند تا شخص به مرز حیوانیّت سقوط نکنید . موعظه ی دوم یاد قیامت و مرگ است ؛ به این نحو که انسان هر کاری خواست انجام دهد به خود تذکّر دهد که چه بسا در حال این عمل یا بلافاصله بعد از آن بمیرم ؛ همچنین توصیه نمودن که انسان در قبرستانها حاضر شود و مردگان را یاد نماید و خطاب به آنها بگوید: کجا رفتید ای زیبا رویان؟ کجایید ای ثروت اندوزان و قدرتمندان؟  کجا کوچ کردید ای سرخوشان؟ اهل و عیال و مال و مقامتان را به که واگذاشتید؟ از این دنیا چه با خود بردید؟ و الآن در چه حالید؟ منتظر باشید که من نیز به زودی به شما ملحق خواهم شد و زن و فرزند و مال و مقام را به اهل دنیا خواهم سپرد. ای مردگان زنانتان شوهر کردند ؛ فرزندان مالتان را خورده اند و از شما یادی نمی کنند ؛ دوستان فراموشتان نموده اند. انگار نه انگار که شما نیز روزی بر روی این زمین قدم می زدید. آری اگر مرگ با این تصویرش در پیشگاه انسان ایستاده باشد ، دیگر فرصتی برای عرض اندام نفس حیوانی پیش نمی آید ؛ امّا اهل دنیا برای مردگان حلوا می پزند و ماشین می آرایند و گل آرایی می کنند و از تشیع جنازه اش فیلم می گیرند و... تا مبادا پندی از مردن او بگیرند و لحظاتی یاد قبر و قیامت بیفتند «... زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ ــــــ شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از اين رو هدايت نمى‏شوند » (النمل:24) . موعظه ی سوم این است که انسان خود را همواره در محضر انسان کامل ببیند ؛ لذا لازم است آدمی مدام از امام زمانش یاد نماید و آن عین الله الناظره را ناظر اعمال خویش ببیند و بداند که هر چه می کند به محضر مبارک انسان کامل عرضه می گردد.

برای استفاده ی بیشتر مراجعه فرمایید به کتاب « انسان کامل از نگاه امام خمینی و عارفان مسلمان»، تألیف محمّد امین صادقی ارزگانی.